راه‌حل‌هایی کوچک برای جلوگیری از تشدید اضطراب

Stress

سلام

روزهایی که گذشت، خیلی سخت بودن. خیلی سخت‌تر از حد انتظار و خیلی سخت‌تر از حد تحمل من! از بی‌خوابی و عدم تمرکز که بگذریم، می‌رسیم به بی‌اشتهایی و کلافگی! از اینا هم که بگذریم، می‌رسیم به زودرنج شدن و اشک دم مشک!

روزای سختی دارن می‌گذرن، برای هر کدوم از ما به نوعی و با دلایلی!

سختی‌اش اونجاست که حتی نمی‌تونی توضیح بدی چرا غمگینی، یا حتی اندوهگین بودنت به رسمیت شناخته نمی‌شه! یا اطرافیان ازت انتظار دارن بی‌تفاوت باشی!

برای من شدنی نبود! هنوز هم نیست! هنوز هم دارم تلاش می‌کنم!‌ اما انگار طلسم شدم! طلسم غم!

بگذریم! از این مقدمه‌ها باید گذر کرد.

این نوشته موضوعش چیز دیگری است.

هر چقدر سخت، مجبوریم به زندگی روزمره برگردیم، سعی کنیم حواس‌مون رو از جریانات و اتفاقات جاری پرت کنیم! چاره‌ای نیست.

این راه‌حل‌هایی بود که به ذهن من رسید و دارم تلاش می‌کنم انجام بدم:

  • محدود کردن استفاده از توییتر و اینستاگرام در طول روز به ۳۰ دقیقه (از قابلیت اندروید برای قفل کردن اپلیکیشن‌ها استفاده کردم)
  • میوت کردن تمام پست‌ها و کلمه‌های مرتبط با وقایع ناراحت‌کننده
  • پاک کردن تمام کانال‌های خبری در تلگرام
  • پر کردن تمام ساعت‌های خالی در روز با برنامه‌های مختلف
  • کتاب خوندن
  • موسیقی‌های نوستالژیک – مثل گروه آریان
  • بازی کردن (من کندی کراش بازی می‌کنم)
  • وقت گذروندن با دوستا
  • خرید رفتن
  • انیمیشن تماشا کردن
  • فیلم‌های آروم و کمدی نگاه کردن
  • رستوران رفتن
  • آشپزی کردن

کلاً هر کاری که بتونه برای حتی چند دقیقه، احساس خوب و لذت به ما بده، می‌تونه به بهتر شدن شرایط روحی‌مون کمک کنه. بیشتر از همه زمان‌های دیگه باید مراقب خودمون باشیم.

شرایط خیلی سخته. می‌دونم. اما باید ادامه بدیم.

– – –

شما چه راه‌هایی رو پیشنهاد می‌دین؟

مشاوره یا تراپی یا هر آنچه می‌نامیدش

Therapy

سلام

مهم نیست اسمش چیه، مشاوره، تراپی، روانکاوی یا غیره، فرقی نمی‌کنه اسمش چی باشه، می‌دونم همه اینا شاید و احتمال زیاد با هم متفاوت باشن، من به طور قطع و یقین، هیچ تخصص و تبحری در این رشته و زمینه ندارم.

اینکه تو تست استعدادیابی سال‌ها پیش، روانشناسی هم یکی از استعدادهام بود، باز هم باعث نمی‌شه دانش و تخصصی تو این زمینه داشته باشم، همونطور که در بقیه زمینه‌هایی که تو تست استعدادیابی مشخص شده بود، تخصصی ندارم.

که بگذریم از تست و تعاریف، نه البته نگذریم، یه کمی تعریف بخونیم:

روانشناسی

روان‌شناسی علمی است که با استفاده از روش علمی به پژوهش و مطالعهٔ روان (ذهن)، فرایند ذهنی و رفتار در موجودات زنده می‌پردازد. به عبارت دیگر، روان‌شناسی به مباحث رفتار و فرایندهای روانی می‌پردازد. منظور از «رفتار»، کلیهٔ حرکات، اعمال و رفتار قابل مشاهدهٔ مستقیم و غیرمستقیم است؛ و منظور از «فرایندهای روانی»، مباحثی همانند احساس، ادراک، اندیشه (تفکر)، هوش، شخصیت، هیجان و انگیزش، حافظه و… است.

روانشناختی

روانشناسی شناختی (به انگلیسی:cognitive psychology) علمی ست که به مطالعه ی فرایند های پردازش اطلاعات در ذهن از قبیل توجه، ادراک، حافظه، زبان، حل مسئله، خلاقیت و استدلال می پردازد.

روانشناسی شناختی همانند دیدگاه روانکاوی متوجه فرایندهای درونی است. اما در این دیدگاه بیش از آنکه بر امیال، نیازها، و انگیزش تأکید شود بر اینکه افراد چگونه اطلاعات را کسب و تفسیر می‌کند و آن‌ها را در حل مشکلات به کار می‌گیرند تأکید می‌شود. بر خلاف روانکاوی تکیه گاه شناختی نه بر انگیزش‌ها و احساسات و تعارضات نهفته بلکه بر فرایندهای ذهنی است که از آن‌ها آگاهیم یا به راحتی می‌توانیم از آن‌ها مطلع شویم. این رویکرد در تقابل با نظریه‌های یادگیری قرار می‌گیرد که محیط بیرونی را علت اساسی رفتار به‌شمار می‌آورند. اصولاً دیدگاه شناختی به افکار و شیوه‌های حل مسئله کنونی توجه دارد تا تاریخچه شخصی. در این دیدگاه روابط بین هیجان‌ها انگیزش‌ها و فرایندهای شناختی و در نتیجه همپوشی میان دیدگاه شناختی و دیگر رویکردها نیز آشکار می‌شود.

روانکاوی

روان‌کاوی یا روان‌تحلیل‌گری، نظریه‌ای دربارهٔ عملکرد ذهن، اختلال‌های روانی و نام شیوه‌ای روان‌درمانی است که بر این فرض اساسی استوار است که بیشتر فعالیت‌های ذهنی و پردازش آن‌ها در ناخودآگاه رخ می‌دهد. ولی ژاک لاکان می‌گوید روانکاوی کاری است که یک روانکاو می‌کند.

واژهٔ «روانکاوی» را اولین بار ابراهیم خواجه‌نوری برساخت و سپس این واژه به همراه بسیاری دیگر از برساخته‌های او به سرعت مقبولِ نویسندگان و مترجمان قرار گرفت.

البته این نوشته هم علمی نیست و دل‌نوشته است.

اخیراً من نیاز دیدم که به مرکزی برای مشاوره مراجعه کنم، بعد از تمام اتفاقاتی که در چند هفته گذشته رخ داده بود، هضم کردن مسائل، کنار اومدن باهاشون و کنترل کردن احساساتم کار ساده‌ای نبود.

این نوشته برداشتی هست از این تجربه.

من بیش از هر چیزی نیاز داشتم از مسائلی که باهاشون درگیر بودم، حرف بزنم، چیزایی که شاید از دیدگاه عموم بی‌اساس باشه، احساسات گنگ و مبهمی که حتی معلوم نیست سر کلافش کجاست.

احتیاج داشتم تمام چیزهایی که باعث این همه آشفتگی شده رو از مغز و ذهنم بیرون بریزم.

حرف زدن و شنیده شدن، چیزی بود که به من کمک کرد راحت‌تر با مسائل کنار بیام، و فکر می‌کنم تمام مشکلات من از همین حرف نزدن بود.

حرف بزنیم، مهم اینه جایی حرف بزنیم که امن باشه، متاسفانه اعتماد چیزیه که این روزها با ضریب خطای بالایی از بین رفته! یا در حال از بین رفتنه.

یا حتی شنیده شدن، چیزیه که خیلی سخته و مثل کهرباست.

وقایع اخیر هم اینقدر سخت و سنگین بودن که هر کسی به نوعی درگیرش بود، پس باید محل مناسب رو برای حرف زدن و شنیده شدن پیدا کرد.

قرار نیست باری از دوش خودمون برداریم و روی دوش دوستان و عزیزانمون بذاریم.

– – –

مخاطب: ساکنین برلین

این مرکز بحران اجتماعی در برلین، کمک بزرگیه. یکی از نظر ساعت زمانی که امکان مشاوره دارن، برای شاغل‌ها زمان خوبی رو داره، علاوه بر این امکان مشاوره تلفنی رو هم داره. مهم‌تر اینکه مشاوره به صورت ناشناس انجام می‌شه و از شما اسم و اطلاعاتی نمی‌خوان.

همین حفظ حریم شخصی، به برقراری اعتماد کمک زیادی می‌کنه. این مرکز تو چند تا از شعبه‌ها مشاور فارسی زبان هم داره، شعبه شارلوتنبرگ و شعبه اشپاندو. البته من خودم مشاور انگلیسی زبان رو ترجیح می‌دم. چون مشاورهای فارسی زبان هر روز حضور ندارن، می‌تونین تلفنی روزهای حضورشون رو بپرسین.

من وقتی به انگلیسی حرف می‌زنم، خیلی راحت‌تر می‌تونم مشکلات و ذهنیت‌هام رو مطرح کنم. بارها و بارها با خودم فکر کردم که چرا این مسئله رو دارم و فقط یک دلیل براش پیدا کردم.

تو فرهنگ و تربیت ما، مشاوره رفتن، یه مقدار خیلی زیادی منفی به حساب میاد، برای همین به زبان فارسی حرف زدن، باعث می‌شه ناخودآگاه گارد عجیبی نسبت به مشاوره داشته باشم و حتی خودم رو سانسور کنم.

اختلال وسواس فکری

OCD

سلام

خیلی قبل‌تر، یا دقیق‌تر بگم ۳ مرداد ۱۳۹۸، در مورد اختلال وسواس فکری یا همون OCD نوشتم. تصمیم گرفتم امروز کمی بیشتر در موردش بنویسم. البته نه توضیحات علمی، فقط تجربه‌های شخصی.

شاید مخاطب این نوشته، بیشتر اطرافیان فردی باشن که OCD داره.

یه وقتایی آدمی که OCD داره، خودش متوجه نیست. البته باید بگم OCD ذاتاً چیز بدی نیست، تا زمانی که اثر مخربی روی جان خود شخص یا اطرافیان نداشته باشه.

پس سعی نکنید با گفتن عباراتی مثل وسواسی یا کلمات مشابه، باعث رنجش خاطر طرف مقابل بشید.

به عنوان آدمی که خیلی تلاش می‌کنه OCD رو کنترل کنه، باید بهتون بگم خیلی سخت و گاهی غیر ممکنه. یه وقتی که ذهنم روی یه موضوعی حساس می‌شه که نظم و ترتیب مطابق میلم رو نداره، تا زمانی که به نظم دلخواهم نرسه، تمام فکر و ذکرم می‌شه اون موضوع.

در حد بی‌خواب شدن یا دیدن خواب در مورد اون موضوع.

نمی‌دونم شاید این دل‌نوشته بیشتر از همه چیز، حکم درد و دل یا دردِ دل داشته باشه، اینکه شاید بخوام تلاش کنم شرایطی رو که منِ نوعی باهاش درگیرم و یه وقتایی انتظار دارم اطرافیان درک کنن، یا با گفتن جمله‌های “حالا که طوری نشده” یا “وسواست رو بذار کنار” باعث به‌هم ریختن بیشتر اعصاب منِ نوعی نشن.

این سیستم درک متقابل، واقعاً سخته، خیلی هم سخته! من از آدم‌های اطرافم انتظار دارم وسواس فکری منو درک کنن و اونا از من انتظار دارن وسواس نداشته باشم.

نمی‌دونم مکانیزم مغز دقیقاً چطوریه، فقط می‌تونم عملکرد مغز خودم رو توضیح بدم.

حساسیت من روی نظم و وسواس فکری که دارم، تو تمام ابعاد زندگیم پخش شده، مثلاً روال و پروسه‌های مختلف از صبح بیدار شدن و مرتب کردن تخت، اینکه پتو و بالشت موقع منظم شدن چطوری روی تخت قرار بگیرن و چه فاصله‌ای با زمین داشته باشن.

اینکه بر اساس چه منطقی، لباس‌های روز رو انتخاب کنم، چطوری وسایل داخل کیفم رو بچینم. پروسه و فعالیت‌های کاری رو چطوری انجام بدم، لباس‌ها رو با چه ترتیبی توی کمد جا بدم و ….

این وسواس حتی توی اینکه خریدها رو چطوری تو کیف پارچه‌ای بچینم هم با من همراهه.

حالا کمی از منطق پشت این وسواس براتون بگم. مثلاً وسواس برای انتخاب لباس برای هر روز، جدا از اینکه آدم دوست داره همیشه خوش‌پوش و مرتب باشه، من تو زمینه رنگ لباس‌ها هم خیلی وسواس به خرج می‌دم، اینکه با حال و روحیه اون روزم هماهنگ باشه. مثلاً وقتی احساس کنم شرایط روحی حساس‌تری دارم و به اصطلاح مود پایینی دارم، سعی می‌کنم رنگ‌های شادتر بپوشم تا به خودم انرژی بیشتری بدم.

در مورد چیدن وسایل توی کیف، بر حسب نیاز باید در سریع‌ترین زمان ممکن بهشون دسترسی داشته باشم. مثلاً چون ممکنه بازرس بیاد توی قطار و مترو برای چک کردن بلیط و کارت مترو، کیف پول رو در نقطه دسترس‌پذیرتری می‌ذارم تا سریع بتونم کارت مترو رو بیرون بیارم.

یا کلید رو برای باز کردن در اتاقمون تو شرکت، باید در دسترس باشه. چتر هم باید گوشه سمت مخالف بسته شدن زیپ کیف باشه که هم سد راه نباشه، هم مزاحم بقیه وسایل نباشه، هم وقتی می‌خوام کیف پول یا کلید رو در بیارم، گیر نکنن به چتر.

اگه بهش دقت کنین، یه جورایی نظمی که به چیدن کیف دادم، در استفاده از زمان صرفه‌جویی می‌کنه. درسته، تو اون چند ثانیه یا چند دقیقه، قرار نیست هسته اتم رو بشکافم، ولی با این چیدمان و صرفه‌جویی در زمان، می‌تونم اضطرابم رو کنترل کنم، چون وقتی نتونم به راحتی کیف پولم رو پیدا کنم، استرس می‌گیرم.

خب برم سراغ منطق کمد لباس‌ها، به نظرتون بهتر نیست وقتی لباس‌ها به ترتیب قد و رنگ چیده شده باشن؟ هم به زیبایی بیشتر کمد کمک می‌شه، هم می‌شه چمدون‌ها رو گذاشت توی کمد، زیر لباس‌های کوتاه‌تر. اینطوری هم در جا و فضای اتاق صرفه‌جویی خوبی می‌شه.

عملکرد مغز و ذهن من اینطوریه و با این سبک و روش کار می‌کنه. حالا اگر چیزی طبق نظم و ترتیب پذیرفته شده‌ی ذهن من نباشه چی می‌شه؟

کلافه و عصبی می‌شم و دچار اضطراب. خب خیلی وقتا قدرت این رو دارم که کنترل کنم، اما یه وقتایی این کلافگی و اضطراب اینقدر آزارم می‌ده که روی تمام حالت‌های روحی باطنی و ظاهری تاثیر می‌ذاره.

وقتی هم لازم باشه روال یک پروسه رو تغییر بدم، زمان زیادی ازم می‌بره.

شاید پیش خودتون بگید این نشون می‌ده اصلاً انعطاف‌پذیر نیستی، نه اینطور نیست، صرفاً رو یه سری امور خاص وسواس فکری سراغ آدم میاد.

مثل کسی که وسواس شستن مداوم دست داره و تو بقیه موارد عادیه.

به هر صورت، یه وقتایی آدم دست خودش نیست اگر دچار اضطراب می‌شه. می‌دونم انتظار زیادیه، ولی سعی کنین امثال منِ نوعی رو بیشتر درک کنین.

آسودگی یا تصور آسودگی

Boots

سلام

خیلی قدیما، اون زمان‌ها که انرژی و شوق بیشتری برای نوشتن داشتم، اون زمان‌هایی که از هر اتفاق روزمره درسی می‌گرفتم و تجربه جدیدی کسب می‌کردم، دقت بیشتری به وقایع و محیط اطرافم داشتم.

مثل تجربه‌های خیلی قدیمی که در مورد تجربه کاربری در دنیای واقعی نوشتم، از فروشگاه تا رستوران. البته الآن که بیشتر بهشون فکر می‌کنم، بیشتر مدیریت روابط با مشتری هستن و رویکردهای جامعه‌شناختی دارن. نمی‌دونم. شاید اون زمان به نظرم رسیده ارتباط بیشتری به تجربه‌ی کاربر یا همون مخاطب یا من که مشتری بالقوه یا بالفعل بودم داره.

بگذریم. موضوعی که امروز می‌خوام در موردش بنویسم، نه مدیریت روابط با مشتریه و نه تجربه کاربری! فقط و فقط یک تجربه است و درس گرفتن، درست مثل قدیما.

عادت موجود: پوشیدن بوت روی شلوار

چند روز پیش، وقتی داشتم می‌رفتم سر کار، حس کردم پای راستم خیلی آسوده‌تر و راحت‌تر از روزای دیگه‌است، پیش خودم فکر کردم حتماً پاچه شلوارم درست توی بوت قرار گرفته و واسه همین اینطوریه.

با همون حال رفتم سر کار و چند ساعتی هم تو شرکت از این طرف به اون طرف رفتم که بالاخره بعد از ناهار متوجه شدم که زیپ بوت رو نبستم.

اول از همه کمی جا خوردم که از صبح زود زیپ بوت باز بوده و بعد هم کمی خجالت کشیدم که شاید شلخته به نظر رسیدم. البته که آدم‌های اطراف، اونطوری که من تصور می‌کنم توجهی به ظاهر بقیه ندارن.

اینجا بود که یه فکری اومد توی سرم، همیشه آسودگی نشونه خوبی نیست. اینکه هیچ چالشی، مشکلی و یا هیچ سختی وجود نداشته باشه، نشونه خوبی نیست.

شاید آدم داره درجا می‌زنه!

شاید آدم یادش رفته کاری رو شروع کنه!

و هزاران هزار شاید دیگه!

همیشه باید چالشی تو زندگی باشه تا آدم دچار رخوت نشه.

گاه‌شماری دیگر

Celebration

سلام

وقتی وارد این خونه شدم و زندگی رو با یه خانواده آلمانی شروع کردم، زمین تو همین نقطه بود که امروز قرار داره. ۱۶ ژانویه ۲۰۱۹

یک سال از این اتفاق گذشت و چقدر زود گذشت!

انگار همین دیروز بود!

زندگی کردن با خانواده آلمانی، تو یک سال گذشته، اتفاق‌ها و خاطرات خیلی خوبی رو برای من رقم زده.

مثل سینی تولد که برام حاضر کرده بودن و صبح که بیدار شدم و رفتم تو آشپرخونه دیدمش. کیک و شمع و هدیه. اینقدر ذوق‌زده بودم و باورم نمی‌شد که این همه محبت داشته باشن.

خیلی وقتا باهاشون صبحونه خوردم و از مصاحبت باهاشون لذت بردم، با اینکه اوایل حتی یک کلمه آلمانی هم نمی‌فهمیدم.

با بچه‌هاشون بولینگ رفتم، اینکه من رو تو جمع خودشون قبول کردن و با دوستاشون بیرون بردن.

همراهشون به چند تا جشن و بازارچه تابستونی تو کلیسا رفتم و چقدر برنامه‌های شاد و مفرحی داشتن.

وقتی مهمون داشتم چقدر خوش‌برخورد بودن و به مهمون‌هام هم هدیه دادن. (البته مهمون‌های دوست‌داشتنی‌ام هم کلی سوغاتی از ایران براشون آورده بودن، زعفران و پسته و گز و کلی چیزای دیگه که یادم رفته)

همه حرفایی که در مورد آلمانی‌ها شنیدین که خیلی سرد و بی‌محبتن، من که ندیدم.

خانواده‌ای که من باهاشون زندگی می‌کنم، بی‌نهایت خون‌گرم و مهربونن. هر کمکی لازم داشته باشم دریغ نمی‌کنن، واسه کارا اداری یا نامه که دریافت می‌کنم کمکم می‌کنن.

تو یاد گرفتن زبان آلمانی بهم کمک می‌کنن و واقعاً کمک بزرگیه.

همین که تصور کنید بخشی از خونه و زندگی‌شون رو با یک غریبه که حتی هم‌زبون‌شون هم نیست شریک شدن.

این اتفاق، یکی از بزرگترین شانس‌های من بعد از مهاجرت بود.

خدا رو شکر.

کاش هیچ‌وقت …

Death

سلام

چهارشنبه اول!

به نظرتون چند تا چهارشنبه دیگه باید بگذره تا این دل‌های وامونده آروم بگیره؟

خطاب به شمایی که رفتید، که کاش بی‌درد رفته باشید، که کاش رنجی نکشیده باشید، که کاش تو اون آخرین لحظه‌ها، نفهمیده باشید چه بر سر آرزوهای پر‌پر شده‌تون اومده!

کاش هیچ‌وقت عکساتون رو ندیده بودم!‌

کاش هیچ‌وقت اسماتون رو نخونده بودم!‌

کاش هیچ‌وقت اسماتون رو نشنیده بودم!

کاش هیچ‌وقت عکس و فیلم تشییع‌جنازه‌هاتون رو ندیده بودم!

کاش هیچ‌وقت …!

کاش دنیا جای بهتری بود! کاش بودید هنوز! کاش و هزار کاش!

ازتون معذرت می‌خوام، اما من دیگه تاب و توانم رو از دست دادم! توییتر رو بستم! اینستاگرام رو هم همینطور!

دیگه اخبار نمی‌خونم! دیگه از عکساتون فرار می‌کنم!

چه فایده! هر بار چشمام رو می‌بندم، عکسای شاد و خندونتون، به خصوص عکس عروسی جلوی چشمم ظاهر می‌شه!

ما محکومیم به زنده موندن با این داغ! داغی که گلومون رو طوری فشار می‌ده که نه می‌میریم، نه زنده‌ایم!

ازتون معذرت می‌خوام، معذرت می‌خوام که شاید دیگه از این اندوه اینجا ننویسم، اما هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم!

روحتان شاد!

خانه رویایی من

Home Decoration

سلام

یکی از راهکارهای مقابله با هجوم افکار منفی، استفاده از قدرت تخیل و رویا‌پردازیه. با وجود تمام افکار و انرژی‌های منفی این روزها، می‌خوام تلاش کنم تیوب نجاتی بسازم برای جلوگیری از غرق شدن در این افکار.

نمی‌دونم بالاخره چه زمانی موفق بشم یه خونه از خودم داشته باشم، شاید ۱ سال دیگه، شاید هم ۵ سال دیگه، شاید هم هیچ‌وقت، اما زمان مهم نیست، تخیل مهمه.

شاید روزی اگر خواستم خونه‌ای بسازم یا بخرم، یه خونه با پنجره‌های دور تا دور می‌سازم یا می‌خرم! هر ۴ طرف خونه پنجره‌های بزرگ داشته باشه و پر نور باشه. هر ۴ طرف.

شاید روزی اگر خونه‌ای داشته باشم، تمام دکوراسیون رو سفید انتخاب کنم.

شاید روزی اگر خونه‌ای داشته باشم، تمام مبلمان مربعی و مستطیل و با گوشه‌های قائمه می‌شه (قبلاً در مورد OCD نوشتم، علتش همونه)

شاید روزی اگر خونه‌ای داشته باشم، تمام رو‌تختی، کوسن‌ها و حتی پرده‌ها رو از پارچه‌های گل‌گلی رنگی و شاد انتخاب کنم.

شاید روزی اگر خونه‌ای داشته باشم، ظرف و ظروف رو هم با رنگ‌های شاد و گل‌گلی انتخاب کنم.

شاید روزی اگر خونه‌ای داشته باشم، هر روز صبح با نور خورشید بیدار بشم.

شاید روزی اگر خونه‌ای داشته باشم، پر از گل و گلدون باشه.

و در پایان:

موسیقی متن این پست: آهنگ طلسم، گروه آریان – نوستالژی!

آن زمان واقف شوی بر جزء و کل

Dohol

این مثل بشنو که شب دزدی عنید

در بن دیوار حفره می برید

نیم بیداری که او رنجور بود

طق طق آهسته اش را می شنود

رفت بر بام و فرو آویخت سر

گفت اورا در چه کاری ای پدر

خیر باشد نیمه شب چه می کنی

توکیی ، گفتا دهل زن ای سنی

در چه کاری گفت می کوبم دهل

گفت کو بانگ دهل ای بوسبل

گفت فردا بشنوی این بانگ را

نعره یا حسرتا واویلتا

من چو رفتم بشنوی بانگ دهل

آن زمان واقف شوی بر جزء و کل

تا چهارشنبه نمی‌شناختمت ری‌را

Black Candle

تا چهارشنبه نمی‌شناختمت، ری‌را!

چهارشنبه، آن چهارشنبه سیاه شناختمت، ری‌را!

آن چهارشنبه که چشمانت را برای همیشه بستی شناختمت، ری‌را!

اما نه، تو را نشناختم، ری‌را!

پدرت را شناختم، ری‌را!

پدرت را هم نه، غم و اندوهش را، ری‌را!

غم و اندوهش را هم نه، قلب پاره‌پاره‌اش، ری‌را!

آه، ری‌را!

آه و فغان، ری‌را!

اشک و آه، ری‌را!

باید خون گریست، ری‌را!

– – –

از روز اول، بعد از این سقوط وحشتناک، تصور کردم مسافر اون پرواز بودن رو! اون چند دقیقه آخر! چه بر دل‌شون و حال‌شون گذشته! کاش درد نکشیده باشن! کاش!

از روز اول، غم داره خفه‌ام می‌کنه!

از روز اول، راه نفسم بسته شد!

– – –

از دیروز اما، من دیگه زنده نیستم! بند بندِ وجودم به یک‌پاره از هم پاشید!

ابی می‌خونه:

من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکمتر بزن

– – –

خوندن پست‌ها و نوشته‌های حامد اسماعیلیون، تاب و توانم رو گرفته! راه نفسم رو بسته! با هر کلمه، جانی از بدنم خارج می‌شه! مگه من چند تا جون دارم؟

شنبه سیاه‌تر!

Flight Crash

سلام

بیدار شدم و بیانیه رو خوندم!

کاش بیدار نمی‌شدم! کاش به قولی خواب به خواب رفته بودم!

شب قبل، آخرین خبری که خوندم این بود که اوکراین تمامی نظریه‌های دیگه رو رد کرده، فقط مونده موشک و تروریسم! باز سعی کردم باور نکنم.

باور نکردم! خوابیدم!

کاش بیدار نمی‌شدم و این واقعیت خون‌بار روی سرم، روی روحم و روی تک‌تک سلول‌های بدنم آوار نمی‌شد!

کاش بدون فهمیدن واقعیت می‌مردم!

همه ما مردیم!

همه ما دو بار مردیم!

از غم سقوط!

از شرمساری علت سقوط!

چی می‌شه گفت؟

اصلاً می‌شه چیزی گفت؟

کاش از این غم بمیرم!