قایم موشک یا قایم باشک

Hide-and-seek

سلام

نمی‌دونم شما بهش چی می‌گین، ما می‌گفتیم قایم موشک. کودکی‌مون تو حیاط خونه باباحاجی و مامانی (برای شادی روح‌شون فاتحه بخونین) یا به فوتبال می‌گذشت یا به قایم موشک.

این هم حس عجیبیه که آدم دلش برای یه سری لحظه‌ها و خاطرات کودکی تنگ می‌شه!

کاش یکی چشم بذاره و من قایم بشم و دیگه پیدا نشم.

پایان پیام!

فال حافظ

Hafez

سلام

البته فال حافظ جا مانده از دیروز

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح و بیان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

چنگ خمیده قامت می‌خواندت به عشرت
بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد

احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخ سربریده بند زبان ندارد

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد

از اینجا مانده و از اونجا رانده

Alone

سلام

امروز قرار بود مثل یه آدم فرهیخته ادبیات‌دان (که نیستم) در مورد حافظ بنویسم. آخه امروز روز بزرگداشت حافظه. الآن بهترین خاطره‌ای که از حافظ دارم، مربوط می‌شه به تالار حافظ شیراز.

البته خاطره‌های زیادی هم از خود حافظیه دارم. بیشتر دورهمی‌هامون حافظیه بود. انگار یه حس نوستالژیک داریم. عکسای قدیمی با دوستام رو می‌بینم اکثراً حافظیه‌ان.

با دوستای توییتری که میومدن شیراز، همیشه حافظیه قرار می‌ذاشتیم و کلی خاطره دیگه …

بگذریم، فرهیختگی باشه واسه یه روز دیگه!

اول از همه چیز بگم که: بله، می‌دونم، خودم تصمیم گرفتم و انتخاب کردم مهاجرت کنم. مهاجرت فقط یک تغییر محل زندگیه، قرار نیست آدم شخصیتش هم تغییر کنه یا دوستای قدیمش رو کنار بذاره یا ….

پس قضاوت رو کنار بگذارین، گفتن هر گونه عبارت‌های ناراحتی برگرد، یا خودت خواستی و مشابه رو هم توی دلتون محفوظ نگه دارین. حداقل من از شنیدن این جمله‌ها خسته و بی‌نهایت دلگیرم.

حتی قبلاً یه پست هم در این مورد نوشته بودم: جنگ روانی بی حاصل

امروز وقتی فال حافظ گرفتم، انگار حافظ خسته، کلافه و عصبانی بود، همش شعرهایی سراسر نیش و کنایه واسم اومد. متاسفانه جایی ننوشتمشون و فراموش کردم چه اشعاری بود.

این‌گونه بود که پست فرهیخته امروز، به دل‌نوشته نافرهیخته‌ای تبدیل شد از ناخوشی‌های این روزها!

تا وقتی تو اون حصار گربه نیمه‌وحشی زندگی می‌کنیم، چشممون به خیلی چیزها بسته است، حتی اگر بخوایم چشمامون رو هم باز کنیم، تلسکوپی نیست که واقعیت گوشه‌های مختلف رو به آدم نشون بده!

هر وقت هم از کسی شنیدین من به ۱۸۰ کشور دنیا سفر کردم و همه چیز رو خوب می‌دونم، این رو بهش بگین که زندگی کردن با توریست بودن خیلی فرق داره! نه اصلاً هیچی بهش نگین، بحث رو تموم کنین و تو غربت خودتون فرو برین. چون هیچ درکی از طرف کسی که غربت رو نچشیده وجود نداره!

کسی هم که بگه من از شهر خودم مهاجرت کردم یه شهر دیگه، باز هم همونه! فرقی نداره!‌ من خودم در پیش‌مقدمه مهاجرت، اول سه سال رفتم تهران و بعد از وطن دل کندم و به دیار غربت رو آوردم!

نفسم از جای گرم بلند نمی‌شه! من خیلی چیزا رو تجربه کردم! شاید ۱۸۰ کشور دنیا رو ندیده باشم و فقط ۶ تا کشور رو دیده باشم (توریستی / زیارتی) و البته هنوز بعد از ۱۰ ماه و چند روز زندگی، خودم رو در حدی نمی‌دونم که خیلی در مورد پدیده مهاجرت نظر بدم. اما فقط یک چیز رو دوست داشتم این‌جا بگم:

هر جای دنیا آسمونش رنگش فرق داره و هر جای دنیا سختی‌ها و آسودگی‌های خودش رو داره. منی که زیر آسمون شیراز کنار خانواده بودم آسودگی‌هایی داشتم که همه رو فدا کردم برسم تهران، دوباره تهران آسودگی‌هایی داشتم که همه رو فدا کردم برسم آلمان و اینجا آسودگی‌هایی دارم و همچنین سختی‌هایی هم وجود داره که دلیل عمده‌اش غصه آسودگی‌های وطنه!

قبل از اینکه به کسی که مهاجرت کرده تیکه بندازین تو که تو خوشی غرقی، چه می‌فهمی از مشکلات ما، یادتون باشه اون آدم تا همین چند وقت پیش کنار خودتون درگیر همون مشکلات بوده و می‌فهمه!

قبل از اینکه هم به کسی که مهاجرت کرده تیکه بندازین تو که توی خوشی غرقی، سعی کنین خودتون رو بذارین جای اون، غصه دوری رو درک کنین! غصه هراس هر لحظه از دست دادن عزیزانش رو درک کنین! سعی کنین سختی‌های شهروند درجه ۲ بودن رو درک کنین!

شهروند درجه ۲ بودن! نمی‌گم حقوق برابر با بقیه نداریم، ولی همچنان پاسپورت ایرانی داریم که وقتی شرکت‌مون می‌خواد ما رو بفرسته کنفرانسی در آمریکا، همون اول ریجکت می‌شیم! هم شرمساز می‌شیم هم دیگه شرکت روی ما نمی‌تونه حساب کنه برای شغلی که وظیفه و مسئولیت ماست!

شهروند درجه ۲ بودن! یعنی به خاطر پاسپورت کشورت، یهو یه بانک تصمیم می‌گیره بی‌اطلاع قبلی حسابت رو ببنده و تو بمونی و بی‌پولی! پس‌اندازی که بلوکه شده و باید اینقدر پیگیر بشی که بتونی مال خودت رو بگیری! این اتفاقی بود که برای افراد با پاسپورت اوکراینی و بانک N26 رخ داد.

شهروند درجه ۲ بودن! یعنی برای هر کاری، ساعت ۵ صبح بری اداره مهاجرت و ساعت‌ها زیر بارون تو صف وایسی که وقتی نوبتت شد، کارمند “اداره مهاجرت” که موظفه انگلیسی حرف بزنه، چون دلش می‌خواد و نژادپرسته، بهت جواب نمی‌ده و تا ساعت ۱۱ معطل می‌شی برای یک کار ۲ دقیقه‌ای!

و هزاران هزار مشکل دیگه که شاید آدم بهش برنخوره، ولی وقتی می‌بینه یکی دیگه این مشکل رو داره، استرسش تو ناخودآگاه آدم می‌مونه!

مهاجرت پیچیدگی‌هایی داره که تا تجربه‌اش نکنین هیچ درکی ازش ندارین، اگه یکی که مهاجرت کرده بهتون دیر جواب می‌ده، کلاس نمی‌ذاره، واقعاً نمی‌تونه جواب بده!

وقتی از یکی که مهاجرت کرده انتظار دارین رزومه شما رو درست کنه و بهتون می‌گه وقت ندارم یا نمی‌تونم، خیلی واضح، وقت نداره و نمی‌تونه! چون اینقدر درگیر مشکلات خودشه که حتی وقت نمی‌کنه غذا بخوره!

اینجا کار و زندگی اصلاً شوخی نداره با کسی، هر روز و هر لحظه باید در حال یادگیری باشیم تا از دنیا عقب نیفتیم، باز هم سرعت دنیا سرعت نوره و سرعت منِ نوعی سرعت لاک‌پشت!

من همیشه حسرت می‌خورم چرا زودتر مهاجرت نکردم، چرا همون ۲۲ سالگی مهاجرت نکردم و خیلی زودتر! که کاش آگاهی کافی رو داشتیم و زودتر می‌تونستیم مسیر زندگی‌مون رو با مسیر آرزوهامون منطبق کنیم!

اینجاست که از اینجا مانده و از آنجا رانده محسوب می‌شیم!

تجربه اپتومتریست در دیار غربت

eye doctor

سلام

در ابتدای این پست باید بگم که من سال‌هاست تو ایران چشم‌پزشکی نرفتم و اگه تغییری در این سیستم حاصل شده اطلاعی ندارم.

چند وقتی بود که دیگه ضعیف‌تر شدن چشمام غیرقابل انکار بود. حتی با عینک قدیمی‌ام (حدود ۸ سالشه) نمی‌دیدم. از اونجایی هم که کارم از صبح تا عصر با کامپیوتره و بعدش هم که برمی‌گردم خونه هم پای کامپیوترم، عزمم رو جزم کردم که این مشکل رو جدی بگیرم و بهش رسیدگی کنم.

تو سایت بیمه tk شروع کردم دنبال چشم‌پزشک گشتن، اما نتونستم پزشکی که نزدیک به خونه یا نزدیک به محل کارم باشه رو پیدا کنم.

وقتی از سرچ کردن به نتیجه نرسم، معمولاً از دانش اجتماعی موجود در توییتر استفاده می‌کنم. یک توییت ارسال کردم و دوستی که اخیراً ساکن برلین شده، Fielmann in Berlin رو بهم معرفی کرد. مطابق تمام موارد دیگه در آلمان، باید وقت می‌گرفتم به صورت اینترنتی. چشم‌پزشک نبود، فروشگاه عینک بود که اپتومتریست داشت.

(تا جایی که از آخرین مراجعه‌ام به اپتومتریست یادمه، رفتم دفتر / مطبش و در کمتر از نیم ساعت تشخیص شماره چشمم انجام شده و عینکم رو به عینک‌فروشی طبقه پایین سفارش دادم)

وقتی که موفق شدم بگیرم برای ده روز بعد بود (یعنی امروز بعدازظهر). سر ساعت رسیدم، اسمم رو پرسیدن و پرسیدن چه زبانی راحت‌تری که قطعاً انگلیسی انتخاب من بود و با مسئول مربوطه رفتیم برای آزمایش اول.

من اسم دستگاه‌های چشم‌پزشکی رو بلد نیستم. ولی این دستگاه اول دقیقاً شبیه همون دستگاهی بود که چشم‌پزشک‌ها یا اپتومتریست‌ها تو ایران دارن.

Optometry Equipment

اول چشمم رو آزمایش کرد، بعد عینک فعلی رو تست کرد تا ببینه تغییری حاصل شده یا نه. در ادامه گفت که بریم برای آزمایش بعدی که دقیق‌تر بررسی کنیم.

اول ازم پرسیدن که بینایی ممکنه تحت تاثیر شرایط روحی یا فیزیکی بدن باشه، چیزی در مورد امروز هست که بهم بگی تا بتونیم بهتر بررسی کنیم که من گفتم امروز همه چیز نرمال بوده.

اول از همه چیز، روی صفحه یک سری اعداد رو نشون می‌داد و ازم می‌خواست بخونم. من تقریباً از فاصله کمتر از دو متر، هیچ‌کدوم از اعداد رو با چشم خودم نمی‌تونستم بخونم. بهم گفت که بینایی چشم راستت ۱۰٪ و بینایی چشم چپت ۱۶٪ ه (است).

بعدش رفتیم سراغ دستگاه بعدی. این یکی دستگاه رو اولین بار بود می‌دیدم. تقریباً این شکلی بود:

Optometry Equipment

شبیه این بود که عدسی‌های مختلف رو روی چشم قرار می‌داد که ببینه آیا دستگاه اول شماره درستی رو تشخیص داده یا نه. به نظرم با همون شماره عینک فعلی‌ام شروع کرد، چون تقریباً هیچی نمی‌دیدم.

اول روی یکی از چشم‌ها رو بست و ازم خواست اعداد رو بخونم، یکی یکی عدسی‌ها رو تغییر می‌داد و تست می‌کرد. برای هر چشم مدت زمان زیادی وقت گذاشت.

بعد از خوندن اعداد، تشخیص وضوح تصویر بود که شفاف می‌بینم یا تار

بعد از این هم یک عینک با عدسی‌های مختلف روی چشمم گذاشت و رفتیم توی سالن عینک‌ها تا بهم نشون بده بی‌عینک و با عینک چقدر دنیا متفاوته.

Optometry Equipment

مجدد برگشتیم توی اتاق و برای بار آخر هم با آخرین عدسی که تشخیص بود، خوندن عددها و شفافیت تصویرها رو آزمایش کرد و نسخه رو برام نوشت.

این بخش از معاینه چشم در این فروشگاه عینک رایگان انجام می‌شه. مسئول ازم پرسید که می‌دونی چه مدلی می‌خوای گفتم نه، و ابراز ناراحتی کرد که تنهام و کسی نیست برای انتخاب بهم کمک کنه. ازم پرسید عینک فلزی می‌خوای یا جنس دیگه که گفتم به فلز حساسیت دارم و من رو برد قسمتی که فریم‌های غیرفلزی هستن.

یه بخش از فریم‌ها رایگان بودن و بقیه قیمت داشتن. تنوع هم اینقدر زیاد بود باورنکردنی. برام توضیح دادن که در انتخاب فریم باید چه چیزهایی رو دقت کنم از اندازه روی بینی و پشت گوش و حالت‌های مختلف و گذاشتن که هر چقدر می‌خوام بگردم و فریم انتخاب کنم.

فکر می‌کردم وقتی فریم رو انتخاب کنم دیگه همه چیز تموم می‌شه و فریم رو تحویل می‌دم با تجویز و میرم. اما وقتی فریم رو انتخاب کردم، انگار کار اصلی شروع شده بود.

چیزی که من تا حالا تو ایران تجربه نکرده بودم.

در مورد تمام خدماتی که با سفارش دادن عینک به این فروشگاه دریافت می‌کنم، مثل گارانتی و غیره توضیح دادن برام، انواع شیشه و عدسی رو بهم معرفی کردن تا انتخاب کنم. در نهایت هم برای ساخت عدسی که کاملاً روی چشم من درست قرار بگیره، آزمایش‌هایی رو انجام دادن.

با یک دستگاهی، فاصله‌های بینی و گوش رو اندازه‌گیری کردن، فریم رو هم روی صورتم گذاشتن و با ابعادی که دستگاه تشخیص داد بود مقایسه کردن. بعد فریم رو مجدد با یه دستگاه دیگه از لحاظ تنگی دسته‌ها تغییر دادن و از اول تست کردن.

فواصل مردمک چشم رو هم روی شیشه عینک در آوردن و باز روی چشمم گذاشتن تا عدسی عینک رو کاملاً دقیق بسازن.

این بخشش واقعاً برای من جدید و عجیب بود.

در نهایت ازم پرسیدن وقتی عینک حاضر شد دوست داری چطوری بهت خبر بدیم، تماس تلفنی یا ایمیل یا حتی نامه، که من ایمیل رو انتخاب کردم.

هزینه عینک رو هم بعد از دریافت عینک ازم می‌گیرن. عینکی که من سفارش دادم حدود ۱۸ یورو هزینه‌اش می‌شه. (فریمی که انتخاب کردم رایگان بود)

در نهایت اینکه، اگر چشماتون ضعیفه، عینک‌تون رو دائماً استفاده کنید، اشتباه من رو تکرار نکنین که یهو شماره چشم‌تون دو برابر بشه.

سلامت روانی

mental health

سلام

امروز روز جهانی سلامت روانی (World Mental Health Day) نام‌گذاری شده.

مطابق تعریف سازمان بهداشت جهانی، سلامت روانی عبارت از وضعیتی از آسایش روانی است که در آن حالت هر فردی می تواند  امکانات خود را تحقق بخشد، با فشارهای معمولی زندگی کنار بیاید، به‌صورتی بارور کار کند و به  انجام امور جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند یاری برساند.
سلامت روانی، به عبارت دیگر، تنها نبود عدم سلامت روانی نیست  بلکه هم تجربه‌های فرد و هم روابط میان او و افراد دیگر و رابطه‌ی او با  بافت اجتماعی جامعه‌ای را که او در آن جامعه زندگی می‌کند در بر دارد.

سعی می‌کنم توی این پست، بیشتر از منابع دیگه اطلاعات مناسب و کاربردی رو براتون جمع‌آوری کنم:

سلامت روان شامل احساسات،‌ شرایط روانشناختی و بهبود اجتماعی است. سلامت روان بر نحوه تفکر ما، احساسات و دیگر جنبه های ما موثر است. سلامت روان همچنین تعیین کننده این است که ما چگونه می‌توانیم استرس را کنترل کنیم، مسائل مربوط به دیگران را مدیریت کرده و از میان گزینه‌های مختلف انتخاب کنیم. سلامت روان در تمام مراحل زندگی بخشی مهم است. تمام افراد در هر مقطع شاخصی از سلامت روان را نشان می‌دهند. مهم نیست که کودک یا بزرگسال باشند. اگر در زندگی به مشکلات سلامت روان برخورد کرده باشید، متوجه خواهید شد که تصمیم‌گیری و خلق و نحوه تفکر شما و به دنبال آن رفتار و عواطفتان نیز تحت تاثیر قرار خواهد گرفت. عوامل زیادی در به وجود آوردن مشکلات برای سلامت روانی دخیل هستند که می‌توان از آن‌ها به مواردی مانند عوامل زیستی، مثل ژنتیک و شیمی مغز، تجربیات زندگی، مثل سوء استفاده جنسی و تعرض و ضربه‌های روانی، سابقه خانوادگی و مشکلات سلامت روان اشاره کرد. مشکلات سلامت روان بسیار رایج اما قابل حل است. افراد با مشکلات سلامت روان می‌توانند با کمک به مشاورین و درمانگران بهبودی لازم را کسب کنند.

اینکه آدم شرایط سلامتی روح و روانش رو بررسی کنه و در صورت نیاز، دنبال کمک باشه، عاقلانه‌ترین و منطقی‌ترین تصمیمه. عدم مراجعه به روانشناس و روانپزشک به خاطر تابوهای اشتباه جامعه، مضرات بیشتری رو برای شما در پی خواهد داشت. حرف مردم رو بی‌خیال بشید و پیگیر سلامتی روان‌تون باشید.

چه موقع نیاز به کمک دارید؟
هر کسی در شرایط دشوار زندگی ممکن است که نیاز به کمک داشته باشد. از جمله این‌گونه موارد عبارتند از:
– مهاجرت از کشوری به کشور دیگر،
– مشکلات محل کار،
– از دست دادن محل کار،
– مشکلات خانوادگی،
– طلاق،
– مرگ یکی از بستگان نزدیک،
– بیماری
– و یا تغییرات دیگر زندگی.
همچنین موضوعات مثبتی همانند تولد نوزاد نیز ممکن است که آنقدر زیاد زندگی شما را تغییر دهند که در شرایط جدید زندگی نیازمند کمک باشید.
بعضی اوقات پس از گذشتن مدت طولانی از تجربیات و شرایط سخت زندگی و در شرایطی که زندگی شما به آرامش رسیده است، ناگهان ممکن است وضعیت روحی‌تان بد شود.

خب چطوری بفهمیم سلامت روانی ما دچار اختلال شده؟ سخت نیست، وقتی رغبت و تمایلی برای انجام کارهای روزانه نداشته باشین، وقتی سطح انرژی بدن پایین اومده باشه، همیشه هم کمبود ویتامین D نیست، یه وقتایی خیلی خیلی جدی، مسائل روانی درگیری شدیدی توی بدن ایجاد کرده:

تجربه یک یا دو مورد از موارد زیر به همراه رفتارها می تواند یکی از نشانه های اولیه مشکلات در حوزه سلامت روان باشد.
۱. به هم خوردن تعادل در غذا خوردن به صورت خوردن خیلی زیاد و یا خیلی کم
۲. به هم خوردن تعادل در خوابیدن به صورت خواب خیلی زیاد و یا خیلی کم
۳.خارج شدن از فعالیت‌های گروهی و ارتباطات انسانی
۴. کمبود انرژی
۵. احساس کرختی و بی اهمیت بودن دنیا
۶. دردهای بدون دلیل
۷. احساس ناامیدی و درماندگی
۸. مصرف سیگار، الکل، و استفاده از انواع داروها بیشتر از گذشته
۹. احساس غیرمعمول گم‌گشتگی، فراموشی، در لبه بودن، خشم، ناراحتی، نگرانی و ترس
۱۰. فریاد کشیدن و دعوا کردن با دوستان و خانواده
۱۱. تجربه تغییر خلق های بی شمار در ارتباطات عاطفی
۱۲. ناتوانی در دور کردن افکار و خاطراتی که تکرار می‌شوند
۱۳. شنیدن صداها و یا باورهای خلاف واقع
۱۴. تلاش برای آسیب زدن به خود و دیگری
۱۵. ناتوانی برای انجام کارهای روزانه مثل مراقبت از کودکان و یا فعالیت‌های شغلی و تحصیلی

تابوهای محیط رو نادیده بگیرید، چاره‌ای نیست! می‌دونم! خیلی زیاد می‌گن کسی که افسرده است یا مشکل روحی و روانی داره خودش باید به خودش کمک کنه.

ولی واقعاً مشکلات روانی مثل باتلاق آدم رو به درون خودشون می‌کشن و نیاز به کمک بیرونی وجود داره!‌ یه کمک خیلی خیلی خیلی قوی!

اینجا شب‌هایش بلند است

night

سلام.

لک‌لک‌بوک یه مسابقه اینستاگرامی قشنگ داره تا پایان امشب (چهارشنبه ۱۷ مهر ماه)

این بار برای شرکت در مسابقه ما، کافیست در کامنت‌ها داستان کوتاهی بنویسید که با این جمله آغاز شده باشد: «اینجا شب‌هایش بلند است.» ‌

من نوشتم، شما هم بنویسید.

– – –

اینجا شب‌هایش بلند است، اینجا که تو نیستی. اینجا که منم تنها، اینجا که غربت است!

اینجا شب‌هایش بلند است، اینجا که حتی دقیقه‌هایش با دقیقه‌های تو فرق دارد، اینجا که حتی ساعت هم طاقتش تمام شده، از نفس افتاده و به پای زمان تو نمی‌رسد.

اینجا شب‌هایش بلند است، اینجا که تا پلک بر هم می‌زنم، روز تو تمام شده، اما اینجا، روزش هم بلند است!

اینجا شب‌هایش بلند است، روزش هم بلند است، تک تک ثانیه‌های بی تو بلند است.

تو نیستی و اینجا شب و روزش بلند است.

– – –

اینجا شب‌هایش بلند است!

امان از این شب‌های بلند، بی‌نور! غرقِ سکوتی تلخ! می‌دانم! خودم خواستم! اما، اینجا شب‌هایش بلندتر است!

امان از این شب‌های بلندتر، غربت، انزوا! هجوم خاطره‌ها! می‌دانم! خودم خواستم! اما، اینجا شب‌هایش بلندتر است!

– – –

اینجا شب‌هایش بلند است!

روز کودک مبارک

Kids

سلام

امروز ۱۶ مهره، روز کودک! روز همه‌مون مبارک! روز کودک مبارک!

نامگذاری روز جهانی کودک

در سال ۱۹۴۶ بعد از جنگ جهانی دوم در اروپا، مجمع عمومی سازمان ملل به‌منظور حمایت از کودکان، سازمانی به نام یونیسف را ایجاد کرد که نخست «انجمن بین‌المللی ویژهٔ کودکان سازمان ملل» نام گرفت. در سال ۱۹۵۳، یونیسف یکی از بخش‌های دائمی در سازمان ملل متحد گردید و روز ۸ اکتبر روز جهانی کودک نام‌گذاری شد.

به مرور زمان، تاریخ روز کودک در کشورهای مختلف تغییر می‌کنه، برای ایران همین ۸ اکتبر یا ۱۶ مهر باقی‌ می‌مونه. در مورد علت این تغییر جستجو نکردم. چون ترجیح می‌دم این پست به جای پژوهش، دل‌نوشته بمونه!

یادم میاد چند سال پیش، وقتی فیلم آتش‌بس رو دیدم و این بحث کودک درون خیلی باب شده بود (به اصطلاح امروزی ترند شده بود)، از نظر من خیلی هم مسخره بود.

که چی مثلاً؟ بزرگ شدیم که یه کودک درون‌مون باشه؟ البته کاملاً واضح و روشنه که این تفکرم کاملاً تغییر کرده، برای مصداق:

ما بچه کوچیک خودمون هستیم

نمی‌دونم مسیر زندگی و رشد شخصیتی برای شما چطوریه، اما من خودم تو تنهایی خودم، دلم می‌خواد بچه خودم باشم و از خودم مراقبت کنم. شاید علتش تنهایی باشه. وقتی خودت باشی و خودت، همه مسئولیت‌های زندگیت به طور کامل روی دوش خودت باشه، دلت می‌خواد گاهی برای خودت لوس بشی، گاهی برای خودت بچه بشی و گاهی از خودت پرستاری و مراقبت کنی!

یه وقتایی دلت می‌خواد مثل یه کودک، بی فکر و دغدغه، تو زمین بازی بین فواره‌ها بدویی و شادی کنی! حباب‌ها رو دنبال کنی و بترکونی‌شون!

دلت می‌خواد بری پارک و تاب و سرسره سوار بشی!

دلت می‌خواد مثل همون زمان کودکی، بی هزار فکر و مشکل، غرق بشی تو بازی‌های کودکانه و فکرت از گرونی و سختی و بدبختی و هر چیزی که اذیتت می‌کنه خارج بشه.

دلت می‌خواد چند ساعت هم که شده، راحت و بی‌دغدغه یه خواب کودکانه داشته باشی، دلت می‌خواد بی‌خیال دنیا باشی و از همون لحظه لذت ببری.

– – –

کاش کودک می‌موندیم!

کاش قهر و آشتی‌مون مثل دوران کودکی بود!

کاش بازی‌هامون مثل بازی‌های خوشحال کودکانه بود!

کاش شعرهای کودکانه می‌خوندیم و زیر بارون می‌دوییدیم!

کاش می‌خندیدیم و کسی نمی‌گفت حیا کن!

کاش بزرگ نمی‌شدیم!‌ درگیر زندگی نمی‌شدیم!

کاش بزرگسالی هم مثل کودکی با دل خوش بود!

کاش هیچ کودکی تو دنیا، سختی نکشه!

هزار و هزار کاش دیگه برای این روز کودک!

آرزوی شما چیه؟

قلدری نکنید

post638

سلام

کلمه Bully قلدری ترجمه شده. اما به نظر من ترجمه درستی نیست. شاید هم باشه. اما قلدری همه مفهوم Bully رو پوشش نمیده انگار.

امروز، ۷ اکتبر، روز مقابله با Bully کردنه. Day of Bullying Prevention

به این فکر کنین که تو دوران مدرسه یا حتی بزرگسالی، برای کسی قلدری کردین؟ آیا باعث شدین کسی آسیب روحی ببینه؟ آیا مورد قلدری قرار گرفتین؟

یه کمی فکر کنین و اگر کسی رو اذیت کردین، تا دیر نشده ازش عذرخواهی کنین.

از سری قصه های مهاجرت کهکشانی

Happy

سلام

خیلی وقت بود از مهاجرت کهکشانی ننوشته بودم، با اینکه برای امروز تو تقویم محتوا یا همون Content Calendar وبلاگم، موضوع دیگه‌ای رو ثبت کرده بودم، تصمیم گرفتم این متن رو بنویسم. چرا که این حس‌های خوب ۴۸ ساعت گذشته تا امروز، نیازمند به رشته تحریر در آمدنه.

نمی‌دونم برای بقیه مهاجرت چه شکلیه و چه حالات روحی رو تجربه می‌کنن، ولی برای من یه احساس گمگشتگی و گم کردن یه بخش از وجودم رو همراه داشت. احساسی که انگار یکی از اعضای بدنت رو جا گذاشتی، مثل یک دست یا یک پا! احساس فلجی روحی! احساس اینکه دیگه هیچی تو دنیا نمی‌تونه خوشحالت کنه، حسرت اینکه چرا نتونستی توی وطنت دووم بیاری، حس اینکه چرا مجبور شدی خودت رو درگیر غربت و بی‌کسی کنی!‌ هزاران هزار فکر منفی!

تو تمام ۱۰ ماه گذشته، یه چیزی رو انگار هر چی می‌گشتم و پیداش نمی‌کردم، دیروز صبح اما، انگار چیزی تغییر کرده بود، احساس کردم نسبت به تمام روزهای گذشته شادترم و انرژی مثبت بیشتری دارم.

شاید حس کرده باشین، شاید هم من خودم نوشتم و حس‌هام رو می‌شناسم، بقیه نوشته‌های مهاجرت کهکشانی یه غم نهفته دارن انگار.

چه تغییری حاصل شده؟

دو روز قبل یعنی جمعه، دوست دوره راهنمایی دبیرستانم که همسایه بودیم و هم‌سرویسی و اخیراً هم، فامیل شدیم، پیام داد که سفرش قطعی شده و فردا (یعنی شنبه) می‌رسه برلین. دیروز و امروز ساعت‌های زیادی رو با هم گذروندیم و کلی گشتیم و کلی حرف زدیم و کلی خوش گذشت.

اینجاست که همش آهنگ شرابی رستاک حلاج تو مغزم پخش می‌شه که رفیق قدیمی یه کهنه شرابه که سی سالشه! این پست رو با همین موسیقی در پس‌زمینه متصور بشید.

هفته قبل هم که دو تا از دوستام اومده بودن. یکی دیگه از دوستان خیلی قدیمی هم که اخیراً برلین ساکن شده. همه این اتفاق‌های خوب و اینکه بعد از مدت‌ها تونستم Passion ام رو پیدا کنم، کمتر از دو ماه گذشته و همین حدود رخ دادن.

غربت و تنهاییِ غربت یه وقتایی به استخون آدم می‌رسه، انگار یه شمشیر فرو کردن و این شمشیر قلبت رو دو تیکه کرده و وسط دنده‌هات گیر کرده و بیرون کشیده نمی‌شه جز با یه معجزه!

معجزه من امید بود و بس!

اینکه بالاخره یکی از دوستان قدیمی اومده برلین، اینکه با تمام سختی‌های گرفتن ویزا، دوستانم می‌تونن ویزا بگیرن و سفر بیان، اینکه می‌دونم به زودی می‌تونم برای خانواده هم ویزا بگیرم.

همه اینا کورسویی از امیدی هستن که تو ۸ ماه اول به مرور تیره و تار شده بودن. اما این روزها، همه چیز داره قشنگ‌تر می‌شه و مهاجرت کهکشانی روی خوشی داره بهم نشون می‌ده!

– – –

پی‌نوشت ۱: دل‌خوشی رو می‌شه ساخت! امیدوار شدم.

پی‌نوشت ۲: چشمام باز دارن می‌خندن!

پی‌نوشت ۳: خدایا شکرت!

روز جهانی معلم

World Teachers Day

سلام

شاید واسه ما ۱۲ اردیبهشت حس روز معلم رو داشته باشه و یاد خاطره‌هامون با معلم‌ها بیفتیم. اما امروز، واسه کل دنیا حکم روز معلم رو داره.

پس معلم‌های عزیز روزتون مبارک.

از معلم آمادگی شروع کنیم تا حتی اساتید دانشگاه. معلم‌های کلاس‌های فوق‌برنامه، کلاس‌های هنری و هر معلمی که چیزی ازش یاد گرفتیم.

که البته اولین معلم همه‌مون پدر مادرمون بودن.

هر کسی بالاخره تو زندگیش، تجربه‌هایی داره. من خدا رو شکر می‌کنم که معلم‌های خیلی خوبی داشتم که به اینجا رسیدم. آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه تاثیر محیط رو انکار کنه.

نمی‌دونم شاید آدم‌هایی وجود داشته باشن که اینقدر محکم و خودساخته باشن از همون عنفوان کودکی که هیچ آموزش بیرونی تاثیری روی اونها نذاره. ولی من اینطوری نیستم. من از محیط درس می‌گیرم و اگر الآن هر درصدی از موفقیت رو دارم تجربه می‌کنم، تحت تاثیر آموزش‌هایی بوده که در گذشته توسط معلم‌های مختلف ثبت و ضبط کردم.

گفتم اولین معلم پدر مادرن و خانواده. بعدش رفتم آمادگی (این روزا بهش می‌گن پیش‌دبستانی)، بعدش دبستان، راهنمایی، دبیرستان و آخر از همه دانشگاه، اون وسطا هم کلاس‌های فنی حرفه‌ای و مدیریت صنعتی

کلاس نقاشی، کلاس زبان، کلاس بدمینتون، کلاس شنا، کلاس سفالگری، کلاس موسیقی (ویلن، سلفژ، صداسازی)، مربی باشگاه بدنسازی

چقدر خاطره تو این ۳۱ سال و چند ماه روی هم انباشته شده از معلم‌های متفاوت.

وقتی تصمیم گرفتم این پست رو بنویسم، فکرای دیگه‌ای تو سرم بود، اما وقتی دست به قلم (کیبورد) شدم، انگار همه چی تغییر کرد و پرت شدم تو سال‌ها خاطره!

به احترام همه اون خاطره‌ها، سخن کوتاه! روز معلم مبارک!