سفرنامه اروپا – قسمت دهم – روز پنجم

La Madeleine Paris

پنجمین روز این سفر پر خاطره، مصادف بود با یکشنبه و مراسم‌های روز یکشنبه مسیحی‌ها، تصمیم گرفتم به یه کلیسا برم و این مراسم رو ببینم. همراه با دوستم به کلیسای مادلین (La Madeleine) رفتیم.

بیشتر مراسم همراه با موسیقی بود که با ارگ و فلوت نواخته می‌شد. بر اساس چیزی که متوجه شدم، بخش‌هایی از انجیل رو با صوت و موسیقی می‌خوندن و بعد یک نفر میومد و به زبان یک کشور برای سلامتی و شادی مردم دنیا دعا می‌کرد.

برخی افراد معتقد روی زمین زانو می‌زدن و دستاشون رو به حالت دعا روی صندلی جلو می‌ذاشتن. بخش‌هایی از مراسم هم همه می‌ایستادن، که دوستم که مسیحی بود به من اشاره می‌کرد که به احترام می‌ایستادم.

La Madeleine Paris

زیبایی درون کلیسای مادلین واقعاً مسحور‌کننده بود. معماری و نقاشی‌های روی دیوار، مجسمه‌ها و حتی لوسترها. چه بسا چندین برابر مساجد ما برای مکان مذهبی‌شون هزینه می‌کنن.

نوای موسیقی درون کلیسا، آرامش عجیبی داشت.

سخت‌ترین بخش همینه که بشه از حس و حال اون فضا نوشت، چیزی که باید حتماً خودتون در لحظه حضور داشته باشین، نوای موسیقی رو بشنوین تا حس و حال واقعی رو درک کنین، واقعاً نمیشه اون حس رو با متن منتقل کرد. شاید ویدیو می‌تونست حس بهتری منتقل کنه که به احترام به مراسم فیلم نگرفتم و فقط چند عکس به جهت یادگاری گرفتم.

این روز پنجم، روز خلوتی بود، یکی از دوستانم، می‌خواست به شهر خودش برگرده، دوست اصالتاً مراکشی که ابتدای سفر رو خونه‌شون اقامت داشتم. برای همین زودتر به خونه برگشتیم تا ناهار بخوریم و دوستم رو بدرقه کنیم.

post395-2

سالاد یکی از مهم‌ترین بخش‌های میز غذا بود توی این چند روز، کل غذا رو هم توی چند دقیقه دوستانم با هم آماده کردن. برای ظرف شستن هم به من اجازه نمی‌دادن، چون ما خیلی آب مصرف می‌کنیم و اونها با صرفه‌جویی و با مصرف خیلی خیلی کم ظرف‌ها رو می‌شستن.

monoprix

با دوستانم به فروشگاه‌های محلی می‌رفتم که خیلی جالب بود برام. یکی از جالب‌ترین بخش‌ها، بخش میوه بود که خودمون میوه رو وزن می‌کردیم. دستگاه‌هایی هم که بودن که بدون حضور کانتر، می‌تونستیم خرید‌هامون رو پرداخت کنیم. البته برای کسایی که کارت اعتباری داشتن.

می‌گن همه می‌رن پاریس تا برج ایفل رو ببینن، ولی من انگار عجله‌ای برای دیدنش نداشتم. البته شب اول، آقای مصطفی (راننده مهربون BlaBlaCar) دور پاریس ما رو گردوند و برج ایفل رو دیدم.

Eiffel Tower

از ایستگاه مترو، آروم آروم به سمت برج ایفل حرکت کردیم، اولین حس من وقتی رسیدم زیر برج ایفل، این بود که چقدر بزرگه. عظمت عجیبی داشت. برای بنایی که صرفاً برای یه نمایشگاه ساخته شده و موندگار شده و به جاذبه گردشگری تبدیل شده.

حس و حالی که اینجا داشتم، مثل حس و حالی بود که تو حافظیه دارم، اگه شیرازی باشید یا عاشق حافظیه، حس و حال من رو درک می‌کنین. حس آرامش و فضای امن، که دوست داری ساعت‌ها اونجا بشینی و لذت ببری و انرژی جذب کنی.

رود سن، خودش به تنهایی بار سنگین جاذبه گردشگری پاریس رو به دوش می‌کشه. قایق‌های تفریحی زیادی روی سن هستن که می‌تونین با یه گشت چند ساعته، جاذبه‌های اطراف رود سن رو ببینین.

post395-5

“عکس از اینترنت گرفته شده”

ما یه بلیط یک روزه برای قایق گرفتیم. قایقی که ما سوار شدیم، حدود ۹ تا ایستگاه داشت، که تو هر ایستگاه می‌شد پیاده بشیم، جاذبه‌های اون محدوده رو ببینیم و مجدد برگردیم و قایق‌های بعدی رو سوار شیم. با توجه به اینکه بلیط ۲۴ ساعته بود، روز بعد هم می‌تونستم از قایق استفاده کنم و فرصت داشتم خیلی راحت جاذبه‌های اطراف رود سن رو ببینم.

وقتی قایق یه دور کامل رو زد و به ایستگاه ایفل رسیدیم، هوا کم کم داشت تاریک می‌شد و ایفل بی‌نهایت زیبا، مثل یه جواهر کنار رود سن خودنمایی می‌کرد طوری که نمی‌شد ازش چشم برداشت.

Eiffel Tower

اینکه آیا از نظر قانونی من اجازه دارم این عکس رو منتشر کنم یا نه، در هاله‌ای از ابهامه. اولین باری که شنیدم انتشار عکس ایفل در شب “کپی رایت” داره واقعاً تعجب کردم، برای همین اطمینان کافی برای انتشار این عکس ندارم، ولی اینقدر زیبا و خیره‌کننده بود که حتی شاید نقض کردن قانون برای اشتراک این تصویر رو بشه ازش گذشت.

سر ساعت ۱۰ شب، که آسمون کم‌کم رنگ شب گرفته بود، نورپردازی روی ایفل شروع شد و آنچنان جذاب و حیرت‌انگیز بود که حس می‌کردم تا اون لحظه اتفاقی ساخته دست بشر به این زیبایی ندیدم. ایفل مثل یک جعبه جواهر می‌درخشید و مردم زیادی کنار رود سن برای دیدن این لحظه جمع شده بودن.

هر لحظه از این زمان که می‌نویسم، آرزو می‌کنم فرصت و شرایط سفری مشابه و صد درجه بهتر برای همه کسایی که دوست دارن فراهم بشه.

سفر رفتن فوق‌العاده است، به خصوص اگر مقصد پاریس زیبا باشه، این شهر به غایت دوست داشتنی و حیرت‌انگیز

post395-7

یه جایی از زمان تصمیم گرفتم ریسک کنم و کارهای جدید رو تجربه کنم که یکی اش تست کردن سوشی بود، که خب نتیجه مشخصه [ایموجی عرق سرد روی پیشونی]

البته از غذاهای آماده فروشگاه گرفتن سوشی پیشنهاد نمیشه، شاید اگه روزی خاطره تلخ اولین سوشی زندگیم از یادم بره، توی یه رستوران خوب این غذا رو امتحان کنم.

البته ارزش امتحان کردن رو داره، شاید شما خوشتون بیاد

– – –

پی‌نوشت ۱: می‌دونم نوشتن سفرنامه ۱۴۳ روز بعد از سفر، شاید خیلی عجیب به نظر برسه، ولی انگار همین دیروز بود.

پی‌نوشت ۲: امیدوارم بتونم حس و شوق و هیجان خودم رو که حتی موقع یادآوری و نوشتن این متن‌ها دارم بهتون منتقل کنم.

پی‌نوشت ۳: هر سوالی در مورد سفر دارید، برام بنویسید.

سفرنامه اروپا – قسمت نهم – روز چهارم بعدازظهر تا شب

Louvre Museum Paris

کل قسمت‌های این سفرنامه به بهانه این قسمت نوشته شده [قلب] [قلب] [قلب]

بعدازظهر روز شنبه، ۲۰ مرداد، برای همیشه در قاب خاطرات فوق‌العاده زندگیم حک شده، اینقدر که این تجربه و خاطره زیبا و عمیقه. حس اون لحظات و اون خاطره شاید در قالب کلمات نگنجه، ولی تمام تلاشم رو میکنم این بهترین خاطره سفر رو باهاتون شریک شم.

بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت، گردش در پاریس رو شروع کردیم. اول از همه به گالری لافایت (Galeries Lafayette) رفتیم. طراحی داخلی این گالری فوق‌العاده زیبا و دیدنی بود. علاوه بر این، بام این گالری و مرکز خرید رو هم به جاذبه گردشگری تبدیل کرده بودن که می‌شد منظره‌های زیبایی از پاریس رو از بام این گالری تماشا کرد.

Galeries Lafayette

زیبایی طراحی داخلی این مرکز خرید مسحورکننده بود. البته مسحورکنندگی شاید فقط برای یک لحظه، این گالری اینقدر زیبا بود که می‌شد ساعت‌ها به طراحی زیباش خیره شد و لذت برد.

روی بام این گالری، فضاسازی زیبایی داشت، دیوارههای سبز و پر از گل و گیاه که تناقض عجیبی با معماری‌های کلاسیک شهری پاریس داشت و دوربین‌هایی برای دیدن راه دور. دیدن این گالری / فروشگاه زیبا از خوبی‌های گردش رفتن با دوستایی بود که ساکن اون شهر هستن و گوشه به گوشه پاریس رو بلدن.

بعد از دیدن گالری و بام اون، پیاده به سمت Jardin du Palais Royal رفتیم، ورودی اولین ایستگاه مترو پاریس رو دیدم و به دوستام گفتم من شنیدم پاریس مترو زیبایی داره و دوستام گفتن مترو اینجا واقعاً ارزش دیدن نداره! شاید همیشه بهتر باشه شهر رو با یه شهروند بگردیم :)

کاخ رویال یا Jardin du Palais Royal زیبایی محسورکننده‌ای داشت. محوطه زیبا و فضای سرسبز خیره‌کننده. افراد زیادی توی محوطه در حال مطالعه بودن.

Jardin du Palais Royal

از محوطه زیبای باغ و کاخ رویال رد شدیم و به بهترین و فوق‌العاده‌ترین لحظه سفر رسیدیم. من در حال صحبت با دوستام بودم و به دنبال اونا مسیر رو می‌رفتم و نمی‌دونستم جای بعدی که قراره ببینم کجاست.

تا اینکه …. 

وارد یه راهرو نسبتاً تاریک شدیم که از ورودی انتهای اون هرم‌های لوور پیدا بودن. حتی الآن در این لحظه که دارم این پست رو می‌نویسم، این لحظه که ۱۳۵ روز از دیدن لوور گذشته، هنوز هم همون حس و حال غریب رو می‌تونم حس کنم.

حس تاریخی که توی لوور نهفته است، جنگ‌ها، پیروزی‌ها، شادی‌ها، حس خوب، حس بد، همه و همه رو یک‌باره و عمیق حس کردم، حسی که تا ابد یادم می‌مونه.

متاسفانه به خاطر شلوغی و صف‌های طولانی لوور، موفق به بازدید از داخل موزه نشدم. اما راه ساده‌تر رو یاد گرفتم برای سفر بعدی. اگر کارت اعتباری داشته باشین، می‌تونین بلیط موزه رو آنلاین بخرین و صف ورود جداست و به نسبت خلوت‌تر از صف خرید بلیط حضوریه.

post394-3

یادم نمیاد چقدر تو محوطه لوور نشستیم، ولی اونقدر طولانی بود که حس کنم چند سال گذشته و احساسی از تاریخ دور و دراز با من همراه شده.

و ای لوور زیبا، تا دیدار بعدی فعلاً ….

بعد از لوور به سمت تاق (طاق) پیروزی کاروسل یا Carrousel Arc de Triomphe (عکس سمت چپ) رفتیم و مسیر رو به سمت باغ تویلری یا Tuileries Garden ادامه دادیم تا به میدان کنکورد یا Place de la Concorde (عکس وسط) رسیدیم. این میدان معماری جالب توجهی داشت. وسط میدان که ستونی که توی عکس می‌بینید که از مصر به فرانسه آورده شده. دو طرف این ستون به صورت قرینه دو فواره فوق‌العاده زیبا با صورت متقارن قرار داشتن و در فاصله دورتری از فواره‌ها در همون راستا، دو کلیسا در دو طرف میدان دیده می‌شدن.

این میدان ابتدای خیابان شانزه‌لیزه (عکس سمت راست) است. به سمت خیابان شانزه‌لیزه حرکت کردیم و البته در میانه راه به سمت خیابون‌های دیگه رفتیم.

post394-4

مثل همیشه ماشین‌های جذاب، تابلو جلوی کلیسا که نوشته “سفارت پادشاه بهشت”، برج ایفل از دور و عکاسی عروس و داماد جلوی جاذبه‌های گردشگری.

  • Grand Palais
  • Palais de la Découverte
  • Petit Palais
  • Winston Churchill Statue

با رد شدن از این جاذبه‌ها، به سمت کاخ لزنولید یا Les Invalides رفتیم. تقارن‌هایی که در معماری پاریس دیدم واقعاً برای من بی‌نهایت جذاب بود.

Les Invalides

دوستام حسابی خسته شده بودن به خاطر پیاده‌روی طولانی و ترجیح دادم که بازدید از داخل کاخ رو به سفرهای بعدی موکول کنم و برای آخرین بازدید این روز پر هیجان به سمت کلیسای روسی Holy Trinity Cathedral رفتیم.

با توجه به شانس خیلی خوب من، یه مراسم توی کلیسا در حال اجرا بود و اشعار مذهبی رو با نوای خیلی زیبا و آهنگ اجرا می‌کردن.

قابل توجه بود که برای ورود به کلیسا، برای خانم‌ها شال و روسری گذاشته بودن که بپوشن. البته فقط پوشوندن سر براشون مهم بود.

Holy Trinity Cathedral

و اینگونه یک روز پرهیجان و شاد به لحظات پایانی‌اش رسید. البته تعجب نکنین، این نور خورشید شاید به نظر برسه ۴ بعدازظهره، ولی حدود ۸ تا ۹ شب بود.

– – –

پی‌نوشت ۱: بعد از سفر فیلم جدید Mission Impossible رو دیدم که چند سکانس از این فیلم در Jardin du Palais Royal ساخته شده بود، هیجانی که از دیدن این سکانس‌ها تجربه کردم واقعاً لذت‌بخش بود.

پی‌نوشت ۲: من اسم انگلیسی جاذبه‌های گردشگری رو نوشتم تا بتونید توی گوگل در موردشون جستجو کنید و عکس‌های خیلی خیلی بهتری رو از این جاذبه‌های زیبا ببینید.

پی‌نوشت ۳: امیدوارم همه روزی بتونن این شهر دوست داشتنی رو ببینن. اگر الآن هم فرصت و شرایط سفر به پاریس رو ندارین، همین حالا عکس‌های این شهر زیبا رو ببینین.

سفرنامه اروپا – قسمت هشتم – روز چهارم صبح تا ظهر

Paris

شنبه، ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، اولین روز گردش در پاریس فوق‌العاده و دوست داشتنی! هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم شهری رو ببینم که اینقدر زیاد دوست داشتنی باشه و در یک نگاه (گردش) بشه عاشقش شد.

صبح شنبه رو با یه صبحانه فرانسوی، تو خونه دوست مراکشی شروع کردیم. شنبه‌هایِ آخرِ هفته خارجی‌ها. من تا این روز، فکر می‌کردم مارمالاد چیز عجیب و غریبی باید باشه تا اینکه فهمیدم همون مربای خودمونه فقط همه میوه‌ها کاملاً له شدن در حد ناپدید شدن.

برای چای هم، دوستم چای جاسمین ژاپنی درست کرده بود که طعم و عطری شبیه به بهارنارنج بود و به شدت خوشمزه بود. بهتون پیشنهاد می‌دم حتماً این چای فوق‌العاده رو امتحان کنید.

French Breakfast

یکی دیگه از دوستامون قرار بود تا ظهر بهمون بپیونده، تصمیم گرفتیم تا اومدنش، اطراف خونه باشیم و کمی بگردیم. خونه دوستم تو مرکز شهر و نزدیک به خانه اپرا بود و پیاده راه افتادیم. به سمت محله مون‌مارتر رفتیم و البته کلی خرید کردیم. بالاخره سفر بی خرید و سوغاتی نمیشه که.

به سمت کلیسای ساکره‌کور (Sacré-Cœur) یا قلب مقدس پاریس رفتیم و اینقدر زیبا بود که تا ابد حس اون لحظه که این کلیسا رو دیدم در یادم می‌مونه. یه حال آرامش عجیبی داشت.

Sacré-Cœur Paris

کمی از این کلیسای فوق‌العاده و زیبا بگم:

  • قدمت این کلیسا حدود ۱۵۰ ساله
  • به نظر بعضی افراد، این کلیسا شباهت به تاج محل هند داره.
  • حتی قبل از ساخته شدن این کلیسا، تپه‌های مون‌مارتر، محل عبادت بودن.
  • وقتی این کلیسا رو ساختن، می‌خواستن از همه شهر قابل دیدن باشه.
  • از محوطه کلیسا، مثل بام شهر، میشه پاریس رو دید و فوق‌العاده زیباست (عکس اول این پست)
  • پلکانی وجود داره که می‌شه به بالای گنبد کلیسا رفت و کل شهر رو دید.
  • بزرگترین ناقوس فرانسه تو همین کلیساست.
  • معنی اسم این کلیسا یعنی ساکره کور، قلب مقدسه
  • محوطه ساکره کور پر از دستفروشه و کلی یادگاری قشنگ می‌شه ازشون خرید.

یادتون باشه برای ورود به این کلیسا و دیدن زیبایی‌های داخل کلیسا و رفتن به گنبد و تماشای منظره پانارومای پاریس، باید سعه صدر داشته باشین. چون پاریس اکثر اوقات پر از توریسته و ساعت‌های زیادی باید توی صف باشید.

Moulin Rouge

تو راه برگشت به خونه هم مولن روژ (Moulin Rouge) پاریس رو دیدم. البته متاسفانه من آشنایی باهاش نداشتم، اما به شدت معروفه و فیلم‌های زیادی توی این محله و لوکیشن فیلم‌برداری شدن و البته خود محل هم تاریخچه زیادی داره.

در مورد مولن روژ بیشتر بخونید.

Paris

همچنان ویترین مغازه‌ها، ماشین‌ها و خیابون‌ها واسه من جذابیت‌های تقریباً هم‌‌تراز با جاذبه‌های گردشگری داشتن. تعداد ماشین‌های جذابی که توی این سفر دیدم اینقدر زیاد بود که واقعاً فرصت عکاسی از همه نبود. البته اکثر ماشین‌ها در حال حرکت بودن و تا موبایل رو در میاوردم رفته بودن.

نکته قابل توجه در مورد ساختمون‌های پاریس که خیلی به چشم میومد، ترکیب رنگ و معماری متفاوت بود. توی آلمان و سوئیس ساختمون‌های رنگی‌تر و شادتری دیده می‌شدن. اما به نظر می‌رسید معماری به تعبیر من کلاسیک و رنگ‌های کدر، جزئی از فرهتگ معماران پاریسی باشه. تقریباً رنگ همه ساختمون‌ها مشابه بود و دیدن یک ساختمون که تو بالکن گل‌های رنگی داشته باشه برای من جاذبه محسوب می‌شد.

عکس‌های بیشتر از سفر رو می‌تونید تو بخش هایلایت اینستاگرام ببینید.

بالاخره به خونه رسیدیم و با یه ناهار خوشمزه با ادویه مراکشی، صبح تا ظهر روز چهارم سفر رو هم به پایان رسوندیم. پیش به سوی ادامه روز چهارم با انرژی بیشتر.

Lunch

سفرنامه اروپا – قسمت هفتم – روز سوم

Saint Louis

بالاخره رسیدیم به روز سوم، جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷، برای گشت و گذار نیمی از روز رو فرصت داشتیم، چون بعدازظهر، قرار بود به سمت پاریس حرکت کنیم.

مطمئنم دیگه حسابی براتون جا افتاده که، خانواده دوستم مراکشی هستن و یه لباس مراکشی خیلی قشنگ بهم هدیه دادن. از نظر خونگرمی و محبت کردن، با این خانواده مراکشی شباهت زیادی به هم داشتیم. اینکه حس می‌کردن بابت هدیه‌ها و سوغاتی‌هایی که من براشون بردم، بهم هدیه بدن و به نوعی هر طوری تلاش می‌کردن محبت‌شون رو بهم نشون بدن.

بعد از صبحونه خوشمزه فرانسوی با چای مراکشی، رفتیم سمت آلمان و فروشگاه‌های Aldi و Muller که کمی خرید کنیم. کلی دستگاه‌های جالب دیدم.

post392-0

دستگاه بازیافت پلاستیک که در ازای انداختن بطری های مشخص، کوپن تخفیف برای خرید از فروشگاه می‌داد. دستگاه برش زدن نان که اینقدر برام جذاب بود که از دستگاه فیلم گرفتم.

از اونجایی که هنوز وقت داشتیم، توی شهر دوستم که خودشون سن‌وی تلفظ می‌کردن چرخ زدیم و چند جایی رو دیدم. متاسفانه اسم کلیساها و یادبودهایی که دیدم رو فراموش کردم و سرچ کردن تو اینترنت کمک زیادی بهم نکرد.

به جز بناهای تاریخی، ماشین‌ها هم برای من جذابیت خاصی داشتن، مثل دیدن ژیان!

عکس‌های بیشتر رو می‌تونید در قسمت هایلایت اینستاگرام ببینید.

post392-2

بعد از خرید و گردش در شهر برای ناهار به خونه دوستم برگشتیم و با یه غذای مراکشی بسیار خوشمزه، ازم پذیرایی کردن. غذای Moroccan Couscous که رسم روز جمعه شون بود.

روزهای جمعه، یا این غذا یا یه غذای دیگه که متاسفانه اسمش رو یادم نمیاد رو درست می‌کردن و همه خانواده از یک ظرف غذا می‌خوردن.

دو تا دستور پخت از این غذا رو توی اینترنت پیدا کردم اما کمی تفاوت دارن با نحوه پختی که مادر دوستم این غذا رو تدارک دیده بودن.

دستور پخت اول رو در این لینک بخونید.

دستور پخت دوم رو در این لینک بخونید.

از اونجایی که خانواده دوستم با من مثل عضوی از خانواده‌شون برخورد می‌کردن، همگی با هم توی همین سینی توی عکس غذا خوردیم. لیوان‌های کناری هم دوغ بود که طعم مشابهی با دوغ‌های قوطی پاکبان داشت.

ترکیباتش تا اونجایی که فهمیدم:

  • گوشت
  • هویج
  • نخود
  • یه چیزی شبیه بادمجون یا کدو
  • سایر موارد

تجربه خوشمزه و دلچسبی بود. سعی کنید به قول معروف از comfort zone خارج بشید و خوراکی‌های جدید رو تجربه کنید. البته مطمئن باشید در سفر به چین همین عقیده رو نخواهم داشت. 😅

این تجربه هم ماند به یادگار و مطمئنم اگه به مراکش برم یا باز مهمون دوستم باشم، ازشون می‌خوام باز همین غذا رو درست کنن.

Moroccan Couscous

بعد از ناهار وسایل رو جمع کردیم و آماده برای رفتن. برای رفتن به پاریس BlaBlaCar گرفته بودیم. یه چیزیه مثل همین تاکسی‌های اینترنتی خودمون برای سفرهای مختلف درون‌شهری و برون‌شهری و بین‌شهری و اینا و به صورت اشتراکیه. مثلاً آقا یا خانم راننده میاد می‌گه من این ساعت از این مبدا می‌خوام برم این مقصد. شما می‌تونین درخواست بدین و راننده درخواست شما رو می‌خونه و پروفایل شما رو می‌بینه و اگر اوکی باشه، قبول می‌کنه.

ما با آقای راننده، جلوی ایستگاه قطار شهر Mulhouse قرار داشتیم. با ماشین دوستم به این شهر رفتیم. مثل خانواده‌های ما، خانواده دوستم هم با این اپلیکیشن‌ها و سرویس‌های جدید احساس غریبگی دارن و به خاطر احساس عدم امنیت، به خانواده دوستم نگفتیم که با بلابلاکار سفر میریم. (شباهت فرهنگ و رفتار بیداد می‌کرد)

آقای راننده به صورت اتفاقی یه آقای مراکشی بود به اسم مصطفی و وقتی دیده بود ما دو تا خانم هستیم، مسافر چهارم قبول نکرده بود تا ما راحت باشیم. از اونجایی که آقای راننده انگلیسی بلد نبود، دوستم تمام مسیر باهاش فرانسوی حرف می‌زد و من بیشتر مسیر تا پاریس رو خواب بودم.

post392-6

آقای مصطفی که فهمیده بود من توریستم و از ایران اومدم، توی پاریس ما رو گردوند و ایفل و میدان شارل دوگل رو نشونم داد. وقتی می‌رسیدیم به محوطه دوستم می‌گفت Let’s Do Chinese و ما سریع از ماشین پیاده می‌شدیم تند تند عکس می‌گرفتیم و می‌رفتیم. بین فرانسوی‌ها این اصطلاح شده. هم اینکه توریست چینی زیاد دارن و چینی‌ها تند تند عکس می‌گیرن و میرن.

در نهایت ما رو به خونه دوستم رسوند. در آخر هم کلی هدیه و سوغاتی بهم داد. من هم یه بسته لواشک بهش دادم.

post392-7

و این گونه روز سوم سفر هم به پایان رسید.

– – –

پی‌نوشت: تمام توانم رو جمع کردم تا به پایان روز سوم برسم. برای اینکه روز چهارم و اولین دیدار من با پاریس فوق‌العاده دوست داشتنی بود. پر از هیجان و ذوق‌زدگی فراوان. امیدوارم بتونم حسی که تو اون لحظات داشتم رو از طریق این نوشته‌های وبلاگ و سفرنامه باهاتون شریک شم.

سفرنامه اروپا – قسمت ششم – روز دوم بعدازظهر تا شب

Samaneh Nasihatkon

هنوز نیمی از روز تولدم باقیه :) خانواده دوستم برام کیک خونگی و مراکشی درست کردن و تولدم رو با هم جشن گرفتیم. یه جشن کوچولو کنار خانواده‌ای گرم و صمیمی.

اسم کیک رو یادم نمیاد، یه کیک خونگی مراکشی که مادر دوستم پختن. در مورد چایی هم که، هر چی تعریف کنم قطعاً کمه، چای مراکشی به شدت خوشمزه است. برای ریختن چای مراکشی از قوری به استکان، خیلی قوری رو در ارتفاع بالاتر می‌گیرن که هر چی بیشتر روی چایی کف کنه. کف بیشتر نشونه بهتر بودن چاییه.

مادر دوستم می‌گفت: مهمون تا سه روز اگه تو خونه میزبان کاری کنه و کمک کنه، شگون نداره. این رسم بود تو این خانواده مراکشی مسلمان. در همین راستا، بعد از تولد بازی، ما رو فرستادن که باز بریم گردش و جاهای بیشتری رو ببینیم. با دوستم و برادرش با ماشین رفتیم آلمان و شهر فرایبورگ (Freiburg). مرز بین فرانسه و آلمان تو جنوب غربی آلمان روی رود راین هست و نه کابینی بود نه پلیسی.

post391-2

توی شهر فرایبورگ چرخیدیم، بستنی خوردیم، یه کمی خرید کردیم از فروشگاه Muller که به شدت قیمت‌های خوبی داشت. به صورت عجیبی بعد از شهر کلن، شهر فرایبورگ برام جذاب و دوست داشتنی بود. شاید روزی از زندگیم مدتی این شهر رو برای زندگی انتخاب کنم.

جاهای زیادی رو از شهر قدم زدیم و چند جای دیدنی رو دیدیم:

  • کلیسای فرایبورگ | Freiburg Cathedral
  • تالار فرایبورگ | Freiburg Stadttheater
  • باغ شهر | City Garden
  • مونستر پلاتز | Munsterplatz
  • دروازه مارتین | Martinstor in Freiburg

Freiburg

باز انتخاب اینکه چه عکس‌هایی رو تو پست وبلاگم بذارم سخته، قطعاً با گوگل کردن Freiburg عکسای زیادی از این شهر رو می‌تونین ببینین. من چند تا عکس از جاهایی که کمتر ازشون عکس هست رو می‌ذارم.

عکس سمت راست که یه نیمکته به شکل گاو، البته می‌دونم شما هم تصورتون اینه چنین چیزی توی اسپانیا (به خاطر گاوبازی) یا حتی سوئیس (به خاطر دامداری) باشه، ولی اینجا آلمانه و نزدیک به مرز سوئیس، شاید علتش همین باشه حتی.

عکس سمت چپ قصه جالبی داشت. در زمان جاهلیت پیش از مسیح، تو این خطه از سرزمین، این موجود عجیب رو پرستش می‌کردن و از این موجود می‌خواستن که از اونا در مقابل شیطان محافظت کنه. البته که خب از نظر من خود این موجود اینقدر ترسناک بود که از خودش باید محافظت می‌شدن.

روشنی هوا هم که تو عکس مشخصه، علتش اینه که اون طرفا خیلی دیر خورشید غروب می‌کنه، حدود ساعت ۱۰ شب.

Freiburg

همین‌طوری که رد می‌شدیم، یهویی خط فارسی رو دیدم و بله، نام شهر اصفهان رو تو یکی از خیابون‌های شهر فرایبورگ دیدم. بله درست حدس زدین، اصفهان با شهر فرایبورگ خواهرخوانده هستن. از ۲۷ اکتبر سال ۲۰۰۰ این دو تا شهر به عنوان خواهرخوانده ثبت شدن.

در مورد اینکه خواهرخواندگی شهرها اصلاً چی هست و هدفش چیه، ساده‌ترین و قابل دسترس‌ترین منبع سایت ویکی‌پدیاست.

Doner

و بالاخره، روز قشنگ تولدم رو با یه دنر کباب خوشمزه از یه رستوران ترکی با گوشت حلال، به پایان قشنگش رسوندیم.

دهه چهارم زندگی سلام.

– – –

پی‌نوشت: در مورد گوشت حلال، یه سری وب‌سایت هستن که رستوران‌هایی که گوشت حلال دارن رو معرفی می‌کنن. اکثراً این رستوران‌ها یه برچسب مخصوص دارن که می‌شه جلوی در رستوران یا توی منو دید. اکثر رستوران‌های ترکی گوشت حلال دارن.

سفرنامه اروپا – قسمت پنجم – روز دوم صبح تا ظهر

Saint Louis France

روز دوم سفر، ۱۸ مرداد ۱۳۹۷ بود، مصادف بود با تولد ۳۰ سالگی ام! کل این سفر رو برای تولد سی سالگیم برنامه‌ریزی کرده بودم تا دهه چهارم زندگیم رو متفاوت شروع کنم. پس تولدم مبارک!

شب قبل از فرط خستگی بیهوش شده بودم و با توجه به جت لگ شدن، طبق ساعت ۹ صبح ایران که می‌شد ۶ و نیم صبح فرانسه بیدار شدم و منتظر موندم تا بقیه بیدار شن.

بعد از یه صبحونه خوشمزه و هیجان‌انگیز همراه با چای ترکیبی که دوستم درست کرده بود، گردش روز رو شروع کردیم. [اینقدر از همه چیز عکس گرفته بودم، روم نشد از صبحونه‌ای که مادر دوستم آماده کرده بود عکس بگیرم، یه صبحونه ترکیبی فرانسوی مراکشی]

اول قرار بود با دوچرخه بریم که ارتفاع دوچرخه دوستم برای من زیاد بود، در نتیجه جهانگردی رو بین سه کشور و با پای پیاده شروع کردیم. [بین خودمون باشه، دوستم گفت باید مراقب ریل تراموا باشی و اگه چرخ دوچرخه توی ریل گیر کنه و بخوری زمین ممکنه دست و پات بشکنه و من کمی هم ترسیدم و دنبال راهی برای پیچوندن دوچرخه بودم]

اول از همه حیاط خلوت خانواده‌شون رو دیدم که انواع سبزیجات رو کاشته بودن، گوجه فرنگی، سیب‌زمینی، بادمجان، کدو تنبل و سبزیجات و میوه‌های دیگه که من نمی‌شناختم.

از خونه دوستم تو شهر “سن‌وی” فرانسه پیاده و قدم زنان به سمت شهر بازل سوئیس رفتیم. توی مسیر تک تک ساختمون‌هایی که تاریخچه خاصی داشتن رو دوستم بهم معرفی می‌کرد و الحق که لیدر فوق‌العاده‌ای بود. خیلی به این فکر کردم که دوستام وقتی شیراز بودن، من برای توضیحات در مورد شهر، یا توی اینترنت سرچ می‌کردم یا دخترخاله‌ام که لیدر بود رو همراهم می‌بردم. کمی شرمسار شدم از اینکه اینقدر کم از تاریخ شهرم و کشورم می‌دونم. دوست اصالتاً مراکشی من، که از زمان تولد در فرانسه بوده، ریز به ریز جزییات شهری که زندگی می‌کرد رو با تاریخ و تاریخچه و قصه‌هاشون برام توضیح داد. حتی بعد از اینکه رسیدیم خونه، یه سری منابع و لینک‌های تاریخچه رو برام فرستاد تا اگه چیزی رو از قلم انداخته من یاد بگیرم.

post390-2

مثلاً تو عکس بالا، عکس دوم از چپ، یه هتل خیلی خیلی قدیمی رو می‌بینید که زمان جنگ جهانی دفتر پست بوده، توی این دفتر، همه نامه‌ها رو باز می‌کردن و اگر اطلاعات مهمی توش بوده خط می‌زدن و سیاه می‌کردن و بعد از اون به گیرنده ارسال می‌کردن یا تحویل می‌دادن.

عکس دوم از سمت راست هم که یک کتابخانه رایگانه.

عکس اول از سمت چپ هم، از خلاقیت‌هایی بود که برای من جذابه، شاید توی این عکس خیلی واضح نباشه، فواره‌ای که توی عکسه، آب‌پاش‌های قدیمی گل هست که فکر کنم تو فیلم‌ها و کارتون‌های قدیمی اروپایی دیدیم.

متاسفانه اسم کلیسای عکس اول سمت راست رو یادم نمیاد و خیلی تو اینترنت گشتم و پیدا نکردم.

عکسی که می‌بینید، مرز بین فرانسه و سوئیسه:

France Switzerland Border

کابین‌ اول افسرهای فرانسوی و کابین آخر افسرهای سوئیسی حضور داشتن. در حالت عادی کاری به عبور و مرور ندارن، فقط اگر به کسی شک کنن ماشینش رو نگه می‌دارن یا اگه پیاده باشه ازش می‌خوان بره توی کابین برای سوال و جواب یا تفتیش

متاسفانه یا خوشبختانه، کسی من رو صدا نزد و خیلی راحت بین مرز دو کشور رد شدیم. مرز کشورهای شنگن همینطوره، نه پاسپورتی چک می‌شه نه مهر ورود و خروجی زده می‌شه. حتی بعضی از بخش‌های مرزی حتی کابین این شکلی هم ندارن. نکته مهم برای توریست‌ها اینه که بهتره همیشه پاسپورت تو کیف‌تون باشه، به هر حال حادثه یا بازرسی خبر نمی‌کنه.

یکی از سخت‌ترین کارهای این لحظه اینه که بتونم بین اون همه عکس انتخاب کنم که بخشی از خاطره رو باهاتون شریک شم. توی اینستاگرامم بخش زیادی رو از سفر به صورت استوری گذاشتم و تو پروفایلم قسمت هایلایت‌ قابل دیدنه. در نتیحه ترجیح دادم عکس‌هایی که شاید تو اینترنت کمتر دیده بشن رو براتون بذارم و در مورد جاهایی که دیدم به لیست زیر بسنده کنم:

  • دروازه یحیی (سنت جان) | St. Johanns-Tor
  • مجموعه کمپانی نوارتیس | Novartis Campus
  • قسمت قدیمی شهر | Old Town
  • تالار شهر | Town Hall
  • صومعه بازل | Basel Minster
  • اسپالنتور | Spalentor
  • موزه تاریخی | Historical Museum
  • کلیسای سنت تئودور | Theodorskirche
  • پل میانی | Middle Bridge
  • فواره‌های کانیوال | Canival Fountain
  • موزه تاریخ طبیعی | Natural History Museum of Basel
  • کلیسای الیزابت | Elisabethenkirche
  • کلیسای کلارا | Clarakirche Basel
  • کلیسای پردیگر | Predigerkirche

البته بعضی کلیساها بسته بودن و امکان بازدید نداشتن و اکثر جاها رو از بیرون دیدم.

Basel

عکس بالایی سمت راست، یه حوضچه خیلی جالب بود که بهش می‌گفتن Canival Fountain، یه سری فواره مکانیکی بامزه که با شکل‌های مختلفی باعث ایجاد تحرک و موج می‌شدن. یه صدای آرامشبخش و لذت‌بخش تولید می‌کردن و ما نیم ساعتی رو کنار این فواره‌ها نشستیم و استراحت کردیم. تو اون لحظه داشتم فکر می‌کردم با چنین فواره‌هایی می‌شه از گندیدن آب جلوگیری کرد، هم اینکه صدای خوش موج و آب ایجاد می‌شد و هم جذابیت و قشنگی داره. شاید بد نباشه چنین چیزی به دریاچه چیتگر اضافه بشه!

یه مورد جالب تو شهر بازل، فواره‌های آب معدنی بود که تو کل شهر پیدا می‌شد، آب آشامیدنی که معدنی بود رو از فواره‌ها به صورت رایگان می‌شد برداشت. ما یه شیشه آب همراه‌مون داشتیم که هر وقت تشنه می‌شدیم از فواره‌های آب معدنی پر می‌کردیم. حتی می‌شد دست و صورت رو شست و اینقدر خنک بود که گرمی هوا رو قابل تحمل کنه. البته تاریخ سفر من کلاً گرم نبود هوا نسبت به ایران. به گفته دوستم نسبت به هوای خودشون تابستان گرمی رو داشتن و ماکسیمم درجه چند سال اخیر که ۳۷ درجه بود رو تجربه می‌کردن.

یکی از جذاب‌ترین دیدنی‌ها برای من ویترین مغازه‌هاست، گاهی خیلی ساده و گاهی خیلی شلوغ، اما همگی خلاقانه و جذاب. بازارچه‌های محلی مثل جمعه بازار یا کافه‌های خیابونی مثل راسته گردشگری سی‌تیر، چیزایی بودن که بیشتر از همه توجه من رو به خودشون جلب می‌کردن.

Rhine River

رود راین اینجا هم بود، همین‌جا، سوئیس، شهر بازل.

اون سکوهای زرد وسط رود رو واسه کسایی گذاشتن که شنا می‌کنن که اگه خسته شدن بتونن استراحت کنن. آدما خیلی راحت میومدن کنار رود و آب‌تنی می‌کردن.  ما هم که از گشت و گذار ۵ ساعته کمی خسته بودیم، رو سکوهای کنار رود نشستیم و استراحت کردیم و از هوای خوش و نسیم کنار رود لذت بردیم.

در نهایت هم پیاده به خونه برگشتیم و با یه ناهار خوشمزه ازمون استقبال شد.

lunch

– – –

پی‌نوشت ۱: نوشتن در این مورد کمی خجالت برانگیزه، اما شاید راه روش من برای شما هم به درد بخوره. یکی از مشکلاتی که شاید اکثر ایرانی‌ها تو سفر خارجی داشته باشند، بحث سرویس بهداشتی و نبود آب در دسشویی‌هاست. من این مشکل رو با دوش حمام بعد از استفاده از سرویس بهداشتی حل کردم. یک راه دیگه استفاده از دستمال مرطوب نوزاده. راه دیگه هم بردن شیشه آب توی دسشوییه که من این راه رو استفاده نکردم.

پی‌نوشت ۲: اگر در کشور سوئیس خواستین خرید کنین، بپرسین که یورو قبول می‌کنن یا نه، و بقیه پول رو به یورو میدن یا نه. من در سوئیس خرید کردم، یورو دادم و بقیه پول رو فرانک سوئیس بهم برگردوند.

پی‌نوشت ۳: لذت پیاده‌روی تو کوچه‌های قدیمی شهرهای اروپایی رو از دست ندین.

پی‌نوشت ۴: وقتی با یک بومی شهری رو می‌گردین، سفر جذاب‌تر می‌شه، چیزهایی رو می‌بینید که هیچ تور و سایت گردشگری به شما نشون نمی‌ده و از همه مهم‌تر، فرصت دارین هر چقدر می‌خواید بگردین و برنامه زمانبندی از پیش تعیین شده ندارین.

پی‌نوشت ۵: با اینکه حدود دو ماه از سفرم گذشته، انگار همین دیروز بود.

پی‌نوشت ۶: بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی

– – –

سایر قسمت‌های سفرنامه:

سفرنامه اروپا – قسمت اول – مقدمات سفر

سفرنامه اروپا – قسمت دوم – پرواز رفت

سفرنامه اروپا – قسمت سوم – خاک غریب

سفرنامه اروپا – قسمت چهارم – روز اول

دوست داری مهاجرت کنی؟

immigration

سلام

سلام با کلی انرژی و دل خوش

میون پست‌های سفرنامه اروپا، با توجه به اینکه بازار مهاجرت حسابی داغه، دوست داشتم من هم در این مورد بنویسم. به واسطه شغلم و فرصتی که برام پیش اومده، اطلاعاتی تو زمینه مهاجرت دارم که دوست دارم در مورد چند تا از روش‌ها بنویسم.

احتمال زیاد در مورد موارد مهاجرتی کانادا و استرالیا زیاد شنیده باشین. خود دولت این کشور اقامت میده برای نیروی متخصص، خب از اسمش پیداست، نیروی متخصص، پس لازمه سابقه کار و تجربه داشته باشید و مهم‌تر اینکه زبان بلد باشین و نمره آزمون مربوطه رو هم داشته باشید.

من در مورد استرالیا و کانادا، اطلاعات خیلی کمی دارم، پیشنهاد می‌کنم سایت‌های خودشون رو بخونین:

مهاجرت به کانادا

مهاجرت به استرالیا

اگر هم حوصله ندارید خودتون پروسه مهاجرت‌تون رو پیش ببرید می‌تونید وکیل بگیرید.

بریم سراغ کشورهای دیگه، شما برای هر کشوری می‌تونید وکیل بگیرید از همون کشور که پرونده شما رو بررسی کنید، نوع اقامت مناسب برای شما رو پیشنهاد بده و در ادامه با پرداخت هزینه می‌تونید پیگیر این کار بشید.

راه بعدی پیدا کردن کار توی اون کشور و متقاعد کردن سفارت اون کشور برای دادن ویزای کاری به شماست. مثلاً شما هلند کار پیدا می‌کنید، قرارداد می‌گیرید و می‌رید سفارت و پیگیر می‌شید.

Job Seeker Visa

تو این حالت، من در مورد ویزای جستجوی کار آلمان رو باهاش آشنایی بیشتری دارم. یه گروه توی تلگرام هستن که در این زمینه خیلی راهنمایی‌های خوبی دارن.

گروه تلگرام مهاجرت کاری به آلمان

کانال تلگرام مهاجرت کاری به آلمان 

لینک سایت مهاجرت کاری به آلمان

توییتر مهاجرت کاری به آلمان

اینستاگرام مهاجرت کاری به آلمان

خب، البته مهم‌ترین منبع رو فراموش کردم بذارم که می‌شه سایت خود سفارت، تمامی فایل‌ها و راهنماهای موجود رو بخونید، اطلاعیه‌ها و هر چی خود سفارت گفته، موثق‌ترین منبعه.

سفارت آلمان در ایران

مهم‌ترین چیزی که باید بگم، ویزاهای این چنینی برای نیروی متخصص داده می‌شه، پس طبیعیه شما باید سابقه کار داشته باشید و صفر کیلومتر نباشید، پس دنبال کسب تجربه باشید، مدرک دانشگاهی به تنهایی کافی نیست.

مورد بعدی اینکه، زبان زبان زبان! زبان بین‌المللی یا زبان اون کشور رو باید بلد باشین. مثلاً برای کانادا بعضی ایالت‌ها فرانسوی زبان هستن و بعضی دیگه انگلیسی زبان، برای آلمان رشته‌های کامپیوتر و فناوری اطلاعات با زبان انگلیسی پذیرفته می‌شن و سایر رشته‌ها با زبان آلمانی

مهم‌ترین قدم‌ها برای مهاجرت از نظر من:

  • تصمیم قاطع و کفش آهنین برای مسیر سخت
  • تلاش تلاش و باز هم تلاش برای فراهم کردن مقدمات
  • هیچ راه ساده و ارزونی برای مهاجرت وجود نداره، نه فقط برای ما، حتی برای ساکنین بقیه کشورها هم همین روال‌ها برای جذب نیروی متخصص وجود داره.
  • کشور مورد نظرتون رو قطعی انتخاب کنید، نگید هر جا شد، برای همون یک کشور اقدام کنید.
  • روش مهاجرت مورد نظرتون رو قطعی انتخاب کنید، یا تحصیلی یا کاری، همزمان برای هر دو روش اقدام نکنید، به چند دلیل، یکی گرفتن وقت مصاحبه برای هر دو حالت، حق افراد دیگه رو که تصمیم قطعی دارن زایل می‌کنه، دوم تمرکز نداشتن اصلاً خوب نیست، تصمیم بگیرید می‌خواید ادامه زندگی‌تون چه شکلی باشه
  • زبان زبان و باز هم زبان، ساکنین کشور دیگه قرار نیست فارسی یاد بگیرن، در بهترین حالت شما یک زبان (انگلیسی) و در حالت‌های دیگه یک زبان بومی اون کشور رو باید یاد بگیرید.
  • هزینه‌های اولیه فراهم کردن مدارک برای مهاجرت
  • پس انداز و هزینه‌های اولیه زندگی در یک کشور خارجی
  • باز هم کفش آهنین
  • تلاش و تلاش و تلاش
  • تمرکز کلید موفقیته

– – –

پی‌نوشت ۱: در آینده نه چندان دور، در مورد تجربه خودم از ویزای جاب سیکر آلمان خواهم نوشت.

پی‌نوشت ۲: سوالی داشتید بپرسید.

پی‌نوشت ۳: به نظر شما مهاجرت چه قدم‌هایی داره؟

سفرنامه اروپا – قسمت چهارم – روز اول

post388-0

از آلمان، شهر فرانکفورت با قطار به سمت سوئیس و شهر بازل حرکت کردم. با دوستم قرار گذاشته بودم که ایستگاه قطار بیان دنبالم. دوستی که میگم رو از طریق سایت couchsurfing با هم آشنا شده بودیم و اردیبهشت ۹۶، چند روزی رو در شیراز مهمان ما بودن و اینقدر مهربون بودن که با هم بیشتر از دوست و حتی خانواده شدیم.

شهر بازل، شهر مرزی فرانسه و آلمان و سوئیس هست و تقریباً بزرگترین ایستگاه قطار اون محدوده رو داره و نزدیک‌ترین ایستگاه قطاری که من میتونستم بهش برم و نزدیک به شهر Saint Louis یا سن‌وی که خونه دوستم اونجا بود. که البته این شهر تو فرانسه است.

به همین راحتی، در عرض کمتر از یک ساعت، سه تا کشور رو رد شدم. آلمان، سوئیس و فرانسه! از اونجایی‌که خط موبایلم رومینگ بود، هر لحظه اسمس اپراتور اون کشور برام میومد تا هزینه‌هام رو بدونم و تو دو روز اول که بین این سه تا کشور بودم، فکر کنم همراه اول هم قاطی کرد از بس اسمس رومینگ و تغییر اپراتور برام فرستاد.

با ورود به خونه دوستم که اصالتاً مراکشی بودن، یه پذیرایی و مهمان‌نوازی خیلی خیلی گرم داشتم. با عصرونه بسیار خوشمزه شروع شد و وقتی خواستم برای جمع کردن میز کمک کنم، مادرش گفتن اومدی تفریح و گردش، پاشید برید بیرون.

خوراکی‌های خوشمزه، شیرینی و کیک‌ها رو هم مادر دوستم درست کرده بودن که همگی شیرینی‌جات مراکشی هستن.

قبل از بیرون رفتن، سوغاتی‌هایی که از ایران گرفته بودم رو بهشون دادم، من برای سوغاتی، حلوای مسقطی لاری، مویز، نبات، زعفران، آجیل، خرما و اینجور چیزا برده بودم، واقعاً نمی‌دونستم چی ببرم که خودشون بهترش رو نداشته باشن. برای دوستم که هم مسلمونه، روسری هدیه گرفته بودم و کیف گلیمی. یک دستبند هم که خودم بافته بودم و یک گیره روسری که خواهر هنرمندم درست کرده بود.

وقتی جایی مهمان هستید، سعی کنید مهمان‌های خوبی باشید. بالاخره من نماینده‌ای بودم از ایران، بین یک خانواده مراکشی که حدود ۴۰ سال بود ساکن فرانسه هستند. باید طوری رفتار می‌کردم شایسته ایران و کشورم. همونطور که وقتی دوستانم تو ایران مهمان ما بودن می‌خواستیم مهمان‌نوازی اصیل ایرانی رو ببینن، حالا باید مهمان خوبی براشون می‌بودم.

پدر مادر دوستم به زبان عربی صحبت می‌کردن و دوستم ترجمه می‌کرد حرفامون رو برای هم‌دیگه، فقط لبخند زبان واحدمون بود :) در نهایت هم من چند کلمه صبح بخیر شب بخیر رو به عربی یاد گرفتم، سلام علیکم که بین ما و اونها مشترک بود و اونها هم احوالپرسی رو به فارسی یاد گرفتن (خوبی؟ خوبم)

post388-1

کمی تو شهر Saint Louis یا همون سن‌وی به بیان خودشون چرخیدیم و بعدش با رد شدن از رود راین رفتیم آلمان و رو یه تپه‌های خیلی قشنگ که می‌شد سه تا کشور رو در یک قاب دید.

تو عکسی که در بالا می‌بینید، بعد از تپه اول آلمان، بعد از رود راین، سمت راست می‌شه فرانسه و سمت چپ می‌شه سوئیس.

این تپه‌ها اینقدر قشنگ و آرامش‌بخش بودن، دوستم می‌گفت هر وقت دوست داره تنها باشه و فکر کنه میاد اینجا و واقعاً سکوت و آرامش بی‌نظیری داشت.

تا قبل از اینکه من برسم اروپا، هوا خیلی گرم بوده و همون روز بارون خیلی خوبی اومده بود که دوستم می‌گفت خیلی خوب شد که هوا اینقدر بهتر شده.

از تپه‌ها برگشتیم سمت فرانسه، از شهر Huningue رد شدیم که به شهر سن‌وی چسبیده، مثل شهرهای شمال ایران. توی یه پارک قشنگ که یه رودخونه کوچیک وسطش بود قدم زدیم، قایقرانا داشتن تمرین قایق سواری می‌کردن و واقعاً جالب و لذت‌بخش بود که اینقدر خوب از تمام منابع شهرشون استفاده می‌کنن.

post388-2

این عکس‌ها حدود ساعت ۹ شب گرفته شده و خب هنوز روزه! خورشید حدود ساعت ۹ و نیم غروب می‌کرد. بعد از گشت و گذار، برگشتیم خونه و مادر دوستم سبزی پلو و کوفته درست کرده بودن، سبزی‌پلو با ادویه مراکشی بود که به شدت خوشمزه بود، کوفته هم شبیه به کباب ماهیتابه‌ای ما بود که همونطور که مشخصه، هیچ عکسی از این شام خوشمزه در دست نیست.

بعد از شام هم دیگه من هیچی یادم نیست، به گفته دوستم در حالی که داشتم باهاش حرف می‌زدم، از خستگی زیاد خوابم برده. البته خب بی‌خوابی شب قبل، ۲٫۵ ساعت عقب بودن ساعت زمانی آلمان و فرانسه نسبت به ایران هم بی‌تاثیر نبود. جت‌لگ شدن رو تقریباً واسه اولین بار تجربه می‌کردم و فکر نمی‌کردم با ۲٫۵ ساعت اختلاف زمانی برام اتفاق بیفته.

تمام این لحظات ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، یک روز پیش از پایان ۳۰ سالگی، برای من خاطره شد. شاید هیچ‌وقت احساس این لحظاتم تو هیچ کلمه و جمله‌ای نگنجه، تمام تلاشم، تمام اتفاقاتی که تا رسیدن به این لحظه افتاد، همه و همه تا ابد تو قلبم حک شده.

اگه دوست دارید کاری تو زندگی انجام بدین، براش تلاش کنین، دوست دارین جهانگرد بشین، سفر برید، حتی شده سفر رو با رفتن به اطراف شهر خودتون شروع کنید. گرچه من سفرهای ساده و دست یافتنی‌تر رو دوست ندارم، همیشه دنبال هدف‌های دورتر مثل اروپا بودم. روح من یه جایی بین ایران و اروپا سرگردانه، نه متعلق به اینجام نه اونجا. فقط و فقط تو سفر به آرامش می‌رسه روحم.

– – –

پی‌نوشت: چی دوست دارین از سفر بدونین؟ هر سوالی دارین بپرسین.

همه برابریم حتی شما دوست عزیز

post387

تو پست قبلی در مورد تجربه پرواز و فرودگاه، گفتم که ورود خاطره‌انگیزی بود و تعبیری که من از این تجربه داشتم رو دوست دارم با همه به اشتراک بذارم.

همونطور که تو قسمت دوم سفرنامه نوشتم، پرواز من بیزنس ایران‌ایر بود و چک‌این پرواز از سالن CIP فرودگاه امام خمینی انجام می‌شد.

من از سیر و سفر فرودگاه خواستم که برام ماشین بفرستن و از همون لحظه‌ای که از در آپارتمان بیرون اومدم، رفتارهای ویژه و متفاوت با من شروع شد. با رسیدن به فرودگاه امام خمینی، یک نفر چمدان من رو از ماشین تحویل گرفت و جلوی پذیرش برد. توی پذیرش سالن CIP چمدان و پاسپورت و بلیط رو از من تحویل گرفتن و به سمت سالن ویژه CIP که پذیرایی فوق‌العاده تدارک دیده شده بود راهنمایی کردن. از این مرحله به بعد هر کاری مثل گرفتن ارز مسافرتی، عوارض خروج از کشور و مهر خروج، توسط پذیرش CIP انجام می‌شد، به همین سادگی.

میزان عزت و احترامی هم که همه خدمه و کارمندهای اون سالن نسبت به مسافرها داشتند که نگفتنیه.

از لحظه‌ای هم که وارد هواپیما شدیم، پذیرایی کابین بیزنس و تمام برخورد مهماندارها با مسافرهای بیزنس، صد پله بالاتر و بهتر بود. که تو قسمت دوم سفرنامه کامل نوشتم.

حالا رسیدیم به فرودگاه فرانکفورت! همه وارد یک صف شدیم، برای مهر ورود، با همه مسافرهای سایر پروازها، با مسافرهای پرواز کشورهای دیگه و اکونومی و بیزنس، همه و همه! سیاه و سفید! زرد و سرخ! همه و همه! آسیایی و آمریکایی! اروپایی و آفریقایی!

همه وارد یک صف مشترک شدیم و از اون به بعد همه مثل هم بودیم!

همه با اشاره کارمندهای فرودگاه مسیر مستقیم رو دنبال می‌کردیم!

همه گم شدیم و به دنبال پیدا کردن سالن برای تحویل گرفتن چمدان!

همه مثل هم!

همه!

تعبیر من: دنیا تموم شد و وارد آخرت شدیم. آخرت هست، باید باشه، قیامت هست و باید باشه. حداقل من معتقدم باید باشه. حالا دیگه همه برابریم! چه فقیر چه غنی! چه سیاه چه سفید! چه زرد چه سرخ! همه مثل هم! همه برابریم!

تعبیر شما چیه؟ برداشت شما چیه؟!

سفرنامه اروپا – قسمت سوم – خاک غریب

post386-0

*عکس از اینترنت گرفته شده است.

این سومین ورود من به اروپا و حوزه شنگن و آلمان و دومین ورود من به فرودگاه فرانکفورت بود. البته سفر سال ۱۳۹۴، فرودگاه فرانکفورت فقط مهر ورود زدم و با سرعت برق و باد خودم رو به پرواز برلین رسوندم، به اصطلاح فقط ترانزیت بودم.

برای این ورود خاطره‌انگیز یه تعبیر در پست‌های آینده می‌نویسم که واقعاً جالب بود.

از پرواز که پیاده شدم، توی دفتر Exchange همون اول خواستم ۵۰۰ یورویی رو خرد کنم که مسئول باجه گفت متاسفانه ما ۵ یورو کارمزد می‌گیریم، برو خرید کن تا بدون کارمزد پولت خرد بشه. برخورد جالبی بود و برای من عجیب! البته من برخوردهای اینطوری قبلاً دیده بودم از آلمانی‌ها که واقعاً انسان‌دوستانه و مهمان‌نوازانه است.

موقع مهر ورود، چند تا سوال ازم پرسیدن، یکی اینکه چند روز میمونی، چه شهرهایی اقامت داری و پرواز برگشتت چه روزی هستش. همه صحبت‌های شما رو با اطلاعاتی که از اسکن پاسپورت براشون نشون میده رو چک می‌کنن و مهر ورود می‌زنن و میگن خوش آمدید.

متاسفانه به دلیلی که من نفهمیدم چی بود، چند تا از سالن‌ها و ورودی‌های فرودگاه فرانکفورت رو بسته بودن، ما از ترمینال بین‌المللی خارج شدیم، به ترمینال داخلی رسیدیم و دوباره باید برمی‌گشتیم به ترمینال بین‌المللی تا بتونیم چمدون‌ها رو بگیریم. همه می‌گفتن مستقیم برو و من واقعاً ترسیده بودم! احساس می‌کردم تو این شهر فرودگاهی گم شدم! واقعاً هم شهر بزرگیه! هر چی مستقیم می‌رفتم نمی‌رسیدم، آخر یکی از مامورها گفت دنبال اون دو تا خانم برو! تا یه جایی از مسیر رو رفتم و اون دو تا خانم رو گم کردم، داشتم تلاش می‌کردم از یه باجه بپرسم چطوری باید برم ترمینال بین‌المللی که همون دختر صدام کرد گفت با من بیا اگه پرواز ایران‌ایر بودی. اصالتاً ایرانی بود و ساکن آلمان، انگار فرشته نجاتم شد. بهم گفت دیروز اتفاقی تو فرودگاه افتاده که ورودی‌های ترمینال رو بستن. بالاخره رسیدیم به سالن مربوطه و چمدونم رو گرفتم.

post386-1

خدا رو شکر فرودگاه اینترنت رایگان داره و من تونستم پیام بفرستم و تماس بگیرم، دوست فرانسوی‌ام که قرار بود برم خونه‌شون بهم زنگ زد و گفت برم ایستگاه اتوبوس تا به اتوبوسم برسم، دوستم برام یه اتوبوس خوش قیمت پیدا کرده بود که از ایستگاه اتوبوس فرودگاه فرانکفورت می‌رفت به نزدیک شهری که اونا هستن تا اونجا خودش با ماشین بیاد دنبالم.

از ترمینالی که من بودم، یه سری اتوبوس رایگان بودن که مسافرها رو به ایستگاه‌های مختلف اتوبوس و پارکینگ می‌بردن. سوار شدم و به راننده گفتم می‌خوام کجا پیاده بشم تا زمانی که باید پیاده شم رو بهم بگه، آقای راننده با اینکه خیلی دست و پا شکسته انگلیسی بلد بود، بهم گفت که کجا باید پیاده شم.

بعد از اون ورود و سختی گرفتن چمدون تو فرودگاه فرانکفورت، این دومین اتفاق جالب امروز بود. علی‌رغم اینکه هم خودم سایت FlixBus رو سرچ کرده بودم هم دوستم، هیچ اتوبوسی در روز چهارشنبه ۸ آگوست به شهر Strasbourg فرانسه نمی‌رفت! اینو چطور فهمیدم؟ آلمانی‌ها خیلی دقیقن و تقریباً تاخیر خیلی کم پیش میاد، وقتی هم تاخیری باشه رو تابلوهای ایستگاه‌ها می‌نویسن.

من چون زود رسیده بودم به ایستگاه اتوبوس، کمی توی سایه استراحت کردم تا ساعت شد ۱۲:۵۵، ساعتی که اتوبوس قرار بود بیاد، ولی نیومد! گفتم شاید تاخیر باشه تا ۱۰ دقیقه طبیعیه! اما وقتی بیشتر طول کشید، رفتم پای تابلو برنامه اتوبوس‌ها و دیدم هیچ اتوبوسی اون روز به استراسبورگ حرکت نداره [ایموجی خنده هیستیریک]

اینجا بود که برگشتم فرودگاه، اول از همه رفتم سوپرمارکت و فقط ۲ یورو پول خرد داشتم و دو تا ۵۰۰ یورویی، سوپرمارکت ۵۰۰ یورویی قبول نکرد و آب معدنی ۳ یورو بود. از اول فرودگاه فرانکفورت تا انتهاش رفتم تا بالاخره بانکی رو پیدا کردم که حاضر شد اسکناس من رو خرد کنه. باز مسئول گفت متاسفانه ما ۲ یورو کارمزد داریم و گفتم هیچ اشکالی نداره، من ۲ یورو رو خرد دارم و با این پولی که دارم حتی آب هم نمی‌تونم بخرم.

خب دیگه، اتفاق عجیب دیگه نبود؟ فعلاً که نه

بالاخره رفتم ایستگاه قطار فرودگاه که دقیقاً رو به روی همون سالن اولی بود که چمدونم رو تحویل گرفتم و خارج شدم. رفتم ایستگاه قطار، اول خواستم از دستگاه بلیط بخرم که چون اسم ایستگاهی که باید پیاده می‌شدم رو شک داشتم، رفتم از باجه بلیط خریدم. بلیط‌های لحظه آخری گرون‌ترین بلیط‌ها هستن [ایموجی گریه] اگر FlixBus ما رو گول نزده بود، بلیط قطار رو با قیمت خیلی پایین‌تر خریده بودم.

همچنان تو ایستگاه قطار، اینترنت رایگان بود، بعد از اینکه بلیط رو خریدم و رسیدم به پلتفرمی که باید سوار می‌شدم، دوستم زنگ زد که یه BlaBlaCar واست پیدا کردم نیم ساعت دیگه از فرودگاه حرکت می‌کنه (یه چیزی مثل اسنپ و تپسی که اشتراکی هست. معمولاً هم برای سفرهای بین شهری استفاده می‌شه) که بهش گفتم دیییییر زنگ زدی دیرهههه بلیط خریدم. عکس بلیطم رو براش فرستادم که بدونه کی می‌رسم شهر Basel سوئیس تا بیاد دنبالم.

post386-2

بلیط قطار رو حدود ۸۸ یورو، چند سنت کمتر خریدم. برای یک مسیر حدود ۲ الی ۳ ساعت، قطار اتوبوسی تندرو DB که اینترنت هم داشت.

مسیرهای قطار توی آلمان که من چند تا مسیرش رو دیدم، واقعاً سرسبز و جذاب بودن، مثل شمال خودمون، پر از درخت و طبیعت قشنگ.

یه سری صندلی‌ها هم با میز هستن که من منتظر شدم اون قسمت خالی بشه و رفتم اونجا نشستم تا راحت از منظره‌های بیرون لذت ببرم.

این بود خلاصه‌ای از استقبال عجیب و غریب کشور عزیز و دوست داشتنی آلمان جان برای این سفر ویژه من :)

post386-3