مسافر زمان – خوابم یا بیدار؟

LakLak Book

سلام

مسابقه لک‌لک‌بوک، باعث شد کمی به تخیلم اجازه پرواز بدم، البته شاید خیلی شبیه عنوان مسابقه نباشه، داستان کوتاه هم نباشه، فقط همین‌طوری به ذهنم رسید و پروروندمش:

– – – – – – – – – –

مثل همه روزای کسل‌کننده، پر از روزمرگی، امروز هم داره تموم می‌شه. بعد از یه روز طولانی، خسته برمی‌گردم به اتاق زیرشیرونی خونه شماره سیزده، خیابون نوزده. پله‌های مارپیچ و تنگ رو به زور می‌رم بالا.

سر کار تمام مدت پیش صندوق نشستم و خریدهای ریز و درشت مردم رو می‌بینم، چقدر خرج کردن براشون ساده است. هفته پیش دختر وسطی خانواده سندفورد که همیشه مثل خدمتکارش با من و همکارام رفتار می‌کنه، لباس مورد علاقه من رو خرید. من تا ۵ ماه دیگه هم پس‌انداز کنم، نمی‌تونم اون لباس رو بخرم. چقدر با حسرت لباس رو براش پیچیدم. البته بماند که دلم می‌خواست در حین بسته‌بندی یه جای لباس رو پاره کنم یا چسب بریزم، از بس که این دختر بی‌ادبه! اما آقای رابینسون اونجا ایستاده بود و بهم چشم‌غره می‌رفت، آخه خانواده سندفورد یکی از مهم‌ترین مشتری‌های ما هستن. هر وقت میان فروشگاه، کل فروشگاه رو می‌بندن.

اگر اونا زندگی می‌کنن، پس زندگی من چیه؟ چقدر خسته‌کننده است، پس کی این زندگی ملالت بار تموم می‌شه.

هر یکشنبه می‌رم کلیسا و دعا می‌کنم. پدر می‌گفت خدا صدای بنده های زحمت‌کش و رنج‌دیده رو می‌شنوه. پس یا من زحمت‌کش و رنج‌دیده نیستم، یا خدا وجود نداره.

چراغ اتاقم خیلی وقته شکسته. من هم نتونستم چراغ جدید بخرم، آقای اسمیت، صاحبخونه، می‌گه خسارتش رو هم باید بدی. با یه ذره نور از چراغ خیابون که توی اتاق افتاده، راهم رو به پتوی زمختی که تنها دارایی من از وسایل خوابه، پیدا می‌کنم.

کافیه دیگه، بخوابم. شاید تو رویا زندگی بهتری داشته باشم.

صدای موسیقی و آواز میاد. برم به سمت صدا، ببینم از کجا میاد.

یکی صدام می‌کنه: خانم وقت بیدار شدنه. صبحونه تون حاضره، ساعت ۱۰ جلسه دارین.

و من با نوازش نسیم، روی تختی از بهترین الیاف که حتی تو فروشگاه هم نداریم بیدار می‌شم. خوابم یا بیدار؟ می‌دونم رویاست، پس بذار تا وقتی صدای ناقوس کلیسا میاد، از این رویا لذت ببرم.

چشمام رو باز می‌کنم، توی اتاق پر از آدم های مختلفه. گوشه اتاق دارن میز صبحونه رو حاضر می‌کنن و جلوی پنجره درخت کریسمس رو تزیین می‌کنن.

یه گوشه دیگه اتاق، چند نفر دارن لباسی که ظاهراً امروز قراره بپوشم رو حاضر می‌کنن.

می‌خوام از تخت بلند شم که یه چیز عجیب روی میز توجهم رو جلب می‌کنه. انگار ساعته، ولی یه صفحه داره مثل سینما که پشت سر هم داره اخبار مختلف نشون میده. یادش بخیر، وقتی بابا زنده بود و هنوز زیر آوار توی کارخونه نمرده بود، یه بار من رو برد سینما! اون بالای این سینمای کوچولو هم تاریخ رو نشون میده:

۱۰ دسامبر ۲۰۲۰

توی اخبار عکس خودم رو می‌بینم، پرنس ماری! یعنی رویا اینقدر با من مهربون شده؟ سرزمین خواب من رو برده به سال های دور و این زندگی رویایی.

می‌خوام تو این رویا لذت ببرم. بلند می‌شم، توی حمامی که برام حاضر شده دوش می‌گیرم. چقدر آینده عجیبه. چراغ ها خودشون روشن می‌شن، آب لوله‌ها خودشون باز می‌شن. همه چیز برام مهیاست، مواد شوینده‌ای وجود داره که به عمرم ندیدم، چقدر خوش‌بو!

صبحونه می‌خورم، حین صبحونه یکی پشت سر هم کارای روز رو بهم می‌گه. باید تو جلسه‌ای شرکت کنم که هیچی ازش نمی‌دونم! بعدش مصاحبه با خبرنگار، بعدش بازدید از کارخانه، بعدش ملاقات با خانواده نامزدم!!!!

یه دستگاه عجیب رو بهم میدن که با اثر انگشتم باز می‌شه! متن صحبت‌های جلسه‌های امروز رو تو همین دستگاه می‌تونم پیدا کنم.

این دیگه رویا نیست! چی شده؟ یعنی خدا صدای دعاهای من رو شنیده؟ شاید هم مردم و اینجا بهشته!

صبحونه خورده نخورده، لباس پوشیدم، جلسه اول که به خیر گذشت! برگشتم توی اتاق، لباس بعدی رو پوشیدم و سریع رفتم برای جلسه دوم، مثل جلسه قبلی، سوال جواب ها توی همون دستگاه بود که بهش میگن تبلت.

دوباره برمی‌گردم اتاق، لباس رو عوض می‌کنم و با ماشین های فوق پیشرفته که تو زندگیم ندیدم، می‌ریم کارخونه، با یه عالمه محافظ که یه سیم پیچ پیچی مثل سیم تلفن خانم ابیگل همسایه از گوش هاشون آویزونه.

توی کارخونه خیلی سر و صداست، هیچی نمی‌شنوم، وانمود می‌کنم می‌شنوم و سر تکون می‌دم. بازدید تموم می‌شه، مردم بیرون در کارخانه ایستادن. یه سری شعار می‌دن که دیگه سلطنت نمی‌خوان. یه سری هم با گل ایستادن، دلشون می‌خواد پرنس محبوبشون رو ببینن.

پس آینده این شکلیه، مردم می‌تونن اعتراض کنن حتی به پرنس و پادشاهشون.

کاش این رویا نبود، کاش واقعاً اینقدر محبوب بودم، کاش ناقوس کلیسا ۶ صبح زنگ نزنه!

برگشتیم به کاخ، باز لباس عوض می‌کنم و میرم برای ملاقات و عصرونه با خانواده همسر آینده، چیزی بود عجیب! برای من که توی زندگیم حتی پسری رو از نزدیک لمس نکرده بودم.

امیدوارم بعد از این روز شلوغ، دیگه برنامه‌ای نباشه و بتونم برگردم به خواب، تا ناقوس کلیسا به صدا در میاد، و الا اینطوری فردا سر کار خسته‌ام و آقای رابینسون عصبانی می‌شه!

اما بعد از عصرونه، باید در افتتاحیه تئاتر شرکت کنم. باز لباس عوض می‌کنم و می‌ریم تئاتر، پسری اونجاست که نامزد منه، اما من ازش می‌ترسم، خیلی با من مهربونه! ولی من نباید عاشق پسر توی خوابم بشم.

امیدوارم بعد از تئاتر، دیگه بتونم بخوابم، چقدر این خواب طولانی شده چرا بیدار نمی‌شم.

بالاخره برگشتیم به کاخ، روی تخت‌خواب دراز کشیدم، چقدر راحته، چشمام رو می‌بندم و منتظر ناقوس کلیسا می‌شم.

باز با صدای موسیقی بیدار می‌شم. پس ناقوس کلیسا چی؟

دوباره همون جا، توی همون قصر! خدایا چی شده؟ آیا من مردم؟ اگه من مردم اینجا بهشته یا برزخ؟

یک روز شلوغ دیگه شروع می‌شه.

و روز بعدی

و روز بعدتر

و هفته بعدی

و هفته بعدتر

و ماه بعدی

و ماه بعدتر

این خواب دیگه داره خیلی طولانی می‌شه. خدایا کافی نیست؟ بهم درس بزرگی دادی، دعاهام رو پس می‌گیرم! من این زندگی رو نمی‌خوام.

من اتاق زیرشیرونی خونه آقای اسمیت بداخلاق رو می‌خوام. همون پتوی زمخت، همون زندگی ساده که تنها نگرانی و دغدغه‌ام نداشتنه!

دیگه هم به خانواده آقای سندفورد حسودی نمی‌کنم و با حسرت به خریدهاشون نگاه نمی‌کنم!

کاش امشب که بخوابم، ناقوس کلیسا به صدا در بیاد!

۵ دلیل برای نوشیدن آب

Water

سلام

۱- داشتن پوست شاداب‌تر و جوان‌تر
فقط کافیه کمی به زمان‌هایی که دستتون بیشتر خشک می‌شه دقت کنین، هر وقت میزان مصرف آب کمتر می‌شه، میزان آب موجود تا بدن کاهش پیدا می‌کنه و در نتیجه پوست خشک‌تر می‌شه.

۲- افزایش فعالیت بدنی
نوشیدن آب، باعث متعادل شدن دمای بدن و ساز و کار بدن می‌شه. پس انرژی بیشتری خواهیم داشت.

۳- بهبود سردرد و جلوگیری از بروز سردرد
اگر شما هم مثل من با میگرن درگیر باشین، شاید گاهی به ذهنتون خطور کرده باشه که وقتی آب بدن کم می‌شه، میزان سردردها بیشتر می‌شه. پس بیشتر آب بنوشیم.

۴- جلوگیری از بروز مشکلات گوارشی
می‌گن نیم ساعت قبل از غذا آب بنوشین و حین غذا آب ننوشین. این نوشیدن قبل از غذا، باعث می‌شه که حجم کمتری غذا بخورین، در نهایت هضم و دفع هم راحت‌تر می‌شه و دچار یبوست نمی‌شیم (یا کمتر مشکل خواهیم داشت).

۵- دکترا می‌گن
این سر دنیا وقتی بریم دکتر، از سرماخوردگی گرفته تا ضربه گیت پارکینگ به سر، دکتر می‌گه آب بخور! حتماً یه دلیل محکم و مستحکمی پشت این علم وجود داره. پس بیشتر آب بخوریم.

به عبارت این مثل‌های قدیمی:

پوست بهتر می‌خوای؟ آب بنوش!

می‌خوای وزن کم کنی؟ آب بنوش!

یکی ازت متنفره؟ تو آب غرقش کن! [ایموجی rolling on the floor laughing]

اگر شما هم مثل من کم‌حافظه‌اید، با تشکر از فعالین این عرصه، اپیلیکشن‌هایی وجود داره که بهمون یادآوری می‌کنه آب بنوشیم. بر اساس وزن، میزان لیتر آب مورد نیاز رو تخمین می‌زنه و در فواصل مناسب پیغام می‌ده یادت نره عزیزم و امثالهم.

معرفی اپلیکیشن:

اپلیکیشن WaterLama water tracker برای iOS

اپلیکیشن Water Drink Reminder برای اندروید

آب بنوش!

آب بنوش!

آب بنوش!

آب بنوش!

آب بنوش!

آب بنوش!

آب بنوش!

آب بنوش!

آب بنوش!

هفتصد یا هفت دو تا صفر

candles number seven hundred isolated on white background

 

سلام

باز رسیدیم به عددهای رند! عددهایی که انگاری گذاشته شدن برا جشن گرفتن!‌ برای اینکه به عنوان milestone یا حتی تکمیل یک مرحله از بازی و رفتن به مرحله بعد بهش نگاه کنیم.

سرتون رو درد نمیارم امشب، فقط می‌خوام بگم خوشحالم ادامه دادم و به این مرحله رسیدم!

۱۶ آذر – روز دانشجو

Graduation

سلام

امروز روز دانشجو نام‌گذاری شده، چرا و به چه علت؟ الآن مهم نیست، چیزی که مهمه اینه:

اگر دانشجو هستی، روزت مبارک!

دانشجویی فقط به قبولی در دانشگاه یا حتی محصل بودن در دانشگاه نیست!

دانشجو!

دانش جو!

جوینده دانش!

فکر کنم مشخص باشه، هر کسی که در جستجوی دانش باشه، دانشجو محسوب می‌شه.

و البته:

ز گهواره تا گور دانش بجوی!

روزتون مبارک دانشجوهای عزیز!

حتی اگر دانشگاه خوب نیست، حتی اگر استاد خوب نیست، حتی اگر هزار تا دلیل و بهونه دیگه دارین، یادتون باشه پدیده‌ای تو دنیا وجود داره که جواب تمام سوال‌های شما رو می‌دونه:

گوگل

پس دانش را در هر شرایطی بجویید!

نیاز به نوشتن

writing

سلام

همه‌مون با نیازهای طبیعی آشنا هستیم:

  • غذا
  • آب
  • خواب
  • نفس کشیدن
  • دسشویی رفتن

یه سری نیاز هم نسبتاً عمومی هستن:

  • محبت کردن / مورد محبت واقع شدن
  • سفر رفتن / گردش / تفریح
  • کتاب خوندن
  • سینما رفتن
  • تلویزیون تماشا کردن
  • آهنگ گوش دادن
  • ورزش کردن
  • معاشرت کردن

و هزاران هزار مثال دیگه که شاید توی ذهن من نباشه. شما بهتر می‌دونین و اطلاعات بیشتری دارین.

حالا بریم سراع یه سری نیازهای خاص‌تر مثل:

  • نوشتن

البته همه نیازهای غیرعمومی خاصن، ولی خب برای من، نوشتن یکی از خاص‌ترین نیازهاست! لزومی نداره نوشتن جمله یا پاراگراف باشه، همین که موقع صحبت یا جلسات، خودکار دستم باشه و نت‌برداری کنم، همین هم جزئی از همین نیازه.

من با نوشتن حال بهتر و تمرکز بیشتر دارم!

نیاز خاص شما چیه؟

آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند

heart

سلام

آیا واقعاً “آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند”؟

آیا اینطوره؟

من که اینطور فکر نمی‌کنم! روابط انسانی خیلی پیچیده‌تر از این حرفاست! من بارها و بارها حرف دلم رو صادقانه زدم و باعث رنجش شدم! باعث برداشت اشتباه شدم! باعث کدورت و تلخی شدم!

روزی همه در مورد عزیز فوت شده صحبت می‌کردن، گفتم کاش طوری زندگی کنیم که وقتی مردیم همه به نیکی ازمون یاد کنن مثل عزیز از دست رفته.

طوری به مذاق همه این حرف تلخ و بد اومد که سکوت برقرار شد و آخر هم کسی گفت مجبور بودی شبمون رو خراب کنی؟

چرا خب؟ چرا باید یکی نسبت به حقیقتی که سر راه همه قرار داره، چنین واکنشی داشته باشه؟ تنها در صورتی می‌شه اینقدر واکنش داشت، که آدم به بد بودن خودش یقین داشته باشه. بدونه در حق دیگران بدی کرده!

همه ما یه روز می‌میریم، همه‌مون!‌ همه!‌ همه! حتی من!‌ حتی تو!‌

کاش یه طوری زندگی کنیم که واقعاً دینی به گردن کسی نداشته باشیم، مدیون کسی نباشیم و بدی در حق کسی نکرده باشیم. که هیچ دین و مذهبی جز این نیست، حق‌الناس و انسانیت!

قرار بود این نوشته، حرف دل باشه، شاید که بر دل بنشینه!

حرف دلی نیست، خیلی وقته سکوتم! خیلی وقته خودم نیستم!‌ خیلی وقته تو دنیایی که نباید و نشاید غرق شدم و حرفام شده حرفای کلیشه‌ای! دردم شده کلیشه! غصه‌ام شده کلیشه؟

شاید تبعات بالا رفتن سن باشه، آدم درون‌گرا می‌شه و من از این درون‌گرایی بیزارم! از این انزوا بیزارم! از دور شدن از همه چیز بیزارم!

بازم می‌گم، حتماً باید تبعات بالا رفتن سن باشه! شاید هم تبعات تغییر محیط!

گاهی بی‌حوصله‌ام و احساس می‌کنم هیچ‌کسی رو توی دنیا ندارم بتونم باهاش حرف بزنم! قدیما ویلنم بود، الآن چی؟ یه مدتی حرف دلم رو خط به خط بند می‌زدم تو همین وبلاگ (اصطلاح ادبی‌ش درست بود؟)، اما این روزا چی؟ حتی وبلاگ‌نویسی هم سخت شده برام!

به قولی: “چه بر من شده است؟”

بر سَر ِ آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید

بگذرد این روزگار تلخ تر از زَهر 
بار دگر روزگار چون شِکَر آید

بلبل عاشق! تو عمر خواه, که آخِر
باغ شود سبز و شاخ ِگل به بَر آید

صبرو ظفر, هر دو دوستان قدیمند
بر اثر ِ صبر نوبت ِ ظفر آید

صالح و طالح متاع خویش نمایند
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

خلوت دل نیست جایِ صحبتِ اضداد:
دیو چو بیرون رود فرشته درآید!

بر در ِاربابِ بی‌مروتِ دنیا
چند نشینی که خواجه کِی به درآید؟

صحبتِ حکام ظلمتِ شبِ یلداست,
نور ز خورشید خواه, بو که برآید!

غفلتِ حافظ در این سراچه, عجب نیست:
هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید!

هدف و مسیر برای مهاجرت

Migration

سلام

این روزا بحث مهاجرت خیلی داغ‌تر شده و می‌تونین تصور کنین که میزان پیام‌های دریافتی آدم‌هایی که مهاجرت کردن هم به نسبت بالاتر رفته.

به نظرم رسید شاید بد نباشه این پست رو بنویسم، گرچه خیلی وقت پیش در شروع مهاجرت هم نوشته بودم که یه سری نکته اولیه رو باید در نظر بگیریم. باز هم در هدف از مهاجرت اشاره کرده بودم به این موضوع.

برای بعضی از سوال‌ها واقعاً من نمی‌تونم جواب بدم، به خاطر اینکه دانش و اطلاعات کافی ندارم. مثلاً چه سوال‌هایی؟

  • تحصیلی بهتره یا دانشجویی؟
  • کانادا بهتره یا آلمان؟
  • حقوق چقدر می‌دن؟

جواب همه این سوال‌ها، فرد به فرد، شخص به شخص، تجربه به تجربه، روحیه به روحیه، فرق می‌کنه. اگر کسی روحیه آکادمیک داشته باشه و دلش بخواد درس بخونه، اگر کسی یک سال سابقه کار داشته باشه، اگر کسی ده سال سابقه کار داشته باشه؟ کدوم کشور بهتره؟ همه اینا وابسته به خیلی فاکتورهای انسانی می‌شه.

یا مثلاً چقدر حقوق می‌دن؟ خب فرد به فرد، تخصص به تخصص، توانایی به توانایی، رزومه به رزومه، شهر به شهر فرق داره. تو این مورد من فقط می‌تونم سایت حقوق آلمان رو معرفی کنم تا هر کسی بر اساس توانایی، عنوان شغلی و شهر، میانگین حقوق رو پیدا کنه.

بعضی از انتخاب‌ها، خیلی وابسته به روحیه شخصیه. حتی اگر پاسپورت آمریکا رو به من بدن، بگن بیا برو آمریکا نمی‌رم، یا کانادا یا استرالیا، من از روز اول هدفم آلمان بود و برای انتخابش دلیل‌های زیادی داشتم، عامل‌های انتخاب آلمان اینقدر محکم و استوار بودن که هیچی باعث نمی‌شه بخوام برم یه کشور دیگه.

مهم‌ترین عاملی که هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنه، فاصله به ایرانه. بله، من می‌خواستم در نزدیک‌ترین فاصله ممکن به ایران زندگی کنم. فاکتور خیلی مهمی بود برام، با اینکه استرالیا رو تا مرحله ثبت مدارک پیش رفته بودم، ولی اقدام نکردم.

خب برگردیم سر صحبت اصلی:

همین اول کار بگم که، من متخصص مهاجرت نیستم، فقط یه سری مسیر رو برای مهاجرت خودم پشت سر گذاشتم و یه سری نکته که به نظرم می‌رسه که عمومی باشه رو مطرح می‌کنم.

هدف شما از مهاجرت، مسیر شما رو تعیین می‌کنه، سبک زندگی شما رو تعیین می‌کنه، نحوه برنامه‌ریزی شما و فعالیت‌های روزانه شما رو در حداقل یک تا ۲ سال آینده (پیش از مهاجرت) تعیین می‌کنه.

نمی‌شه گفت من واسه دانشگاه و کار همزمان اقدام می‌کنم هر کدوم شد، آره شدنیه، می‌تونین همزمان برای هر دو اقدام کنین، اینطوری باید دو نفر باشین حداقل.

چون اپلای کردن برای دانشگاه یا حتی اپلای کردن برای کار، پروسه ساده و راحتی نیست، برای هر یک درخواست و اپلای، در بهترین حالت باید ۳ ساعت وقت بذارین، رزومه رو تغییر بدین، کاور لتر بنویسین. (مثال آکادمیک ندارم، چون بلد نیستم)

بعد از این، نحوه برقراری ارتباط، سبک مصاحبه‌ها و ادامه مسیر هر کدوم هم فرق داره.

بعضی پروسه‌های مصاحبه و کاریابی (مثال من آلمانه) ممکنه چندین ماه طول بکشه. شاید براتون جالب باشه که من هنوز بعد از ۱۸ ماه دارم ایمیل ریجکتی از بعضی شرکت‌هایی که قبلاً (قبل از گرفتن اقامت و حتی قبل از مصاحبه سفارت) درخواست داده بودم دریافت می‌کنم.

کشور هدف هم خیلی توی این مسیر و برنامه‌ریزی تاثیر داره. قصد شما مهاجرت به آلمانه؟ زبان آلمانی رو چه بخواید چه نخواید باید یاد بگیرید.

هدف شما ایالت‌های فرانسوی زبان کاناداست؟ زبان فرانسوی رو باید یاد بگیرین.

هدف شما هر کشوری که باشه، زبان بومی اون کشور رو باید یاد بگیرین.

هدف، دلیل و مسیر مهاجرت، برنامه سال‌های زیادی از زندگی ما رو مشخص می‌کنه، سال‌های قبل از مهاجرت و اولین سال‌های بعد از مهاجرت.

هر تصمیمی، زندگی آدم رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده، من عالم دهر نیستم، اما حداقل بر حسب تجربه‌های کمی که دارم، مهاجرت تمامی ابعاد زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار می‌ده، حتی شخصیت آدم و روحیات آدم رو تغییر می‌ده! چه بخوایم چه نخوایم، مسیر زندگی و محیط زندگی عوض شده و بر اساس شرایط جدید، سبک زندگی متفاوت می‌شه.

قبل از هر چیزی، خیلی خیلی خیلی خیلی خوب، خودتون رو بشناسید، خواسته‌ها و توانایی‌هاتون رو بشناسید، بعد از اون، خیلی خیلی خیلی خیلی خوب مطالعه کنید، مقصد و هدف رو مشخص کنید تا بتونید بهترین برنامه‌ریزی رو داشته باشید.

پروسه مهاجرت گاهی ممکنه تا ۵ سال یا شاید هم بیشتر طول بکشه. پس وقتی مسیر روشن و دقیق باشه، اون وقت به راحتی می‌تونید صبر کنید و مسیر رو با استقامت پیش ببرید.

رستوران ازاکا – رستوران ژاپنی در زاربروکن

Osaka Restaurant

سلام

روز شنبه، به مناسبت موفقیت یک ساله در مهاجرت، خودم رو به صرف غذای محبوبم یعنی غذای ژاپنی دعوت کردم و حسابی خودم رو تحویل گرفتم. سالگرد مهاجرتم بود و می‌خواستم خودم رو خوشحال کنم.

البته که قبلاً هم در مورد غذای ژاپنی نوشته بودم. از همین رستوران در زاربروکن. امروز با تمرکز بیشتری می‌خوام خود رستوران رو معرفی کنم.

خب بریم برسیم به معرفی این رستوران خوشمزه، البته حذف به مفهوم بود، رستوران با غذاهای خوشمزه.

رستوران ازاکا در زاربروکن به آدرس Dudweilerstraße 1, 66111 Saarbrücken در مرکز شهر و نزدیک به رود زار قرار داره. ساعت کاری رستوران از ۱۲ ظهر تا ۳ بعدازظهر و از ۶ عصر تا ۱۱ شبه. پس مثل من ساعت ۱ و نیم نرید که آخرش بیرون‌تون کنن :))

البته بیرونم نکردن ولی داشتن جمع می‌کردن.

اگه برای ناهار قصد رفتن به این رستوران رو دارید، سر ساعت ۱۲ اونجا باشید تا بتونید نهایت لذت رو ببرید. منو رستوران در دسته‌بندی‌های مختلف و غذاهای متفاوت، تجربه‌های هیجان‌انگیزی رو واستون رقم می‌زنه. از پیش‌غذا، تا غذای اصلی و دسر

اگر عاشق سوشی هم هستید، تنوع سوشی تو این رستوران واقعاً زیاده [من تا حالا اینجا سوشی نخوردم]

Osaka Restaurant

هر جا و هر رستورانی به عنوان پیش‌غذا یا حتی غذای اصلی یا حتی دسر، ادامامه سرو کنه، مطمئن باشید من سفارش می‌دم.

ادامامه یا لوبیای ژاپنی، طعمی شبیه به باقالی یا همون باقله گرمک خودمون داره. سس سویا هم کنارش می‌ذارن که من تا حالا با سس سویا امتحانش نکردم.

این رستوران، انواع مختلف سالاد رو هم داره، مثل سالادهای معمول و مرسومی که ما می‌شناسیم به اضافه سالاد جلبک، سالاد تن‌ماهی، سالاد آواکادو و …

دو مدل سوپ هم داره که من تا حالا امتحان نکردم، منوی کامل پیش‌غذاهاش رو اینجا ببینید.

علاقه من به ماهی فکر نکنم از کسی پوشیده باشه، حتی خواجه حافظ شیرازی هم خبر داره، اینجاست که رفتم سراغ فینگرفودهای رستوران که بیشتر شبیه انگشت‌های غول جک و لوبیای سحرآمیز بود، از بس حجم فینگرفودش زیاد بود.

ماهی بسیار خوشمزه‌ای که در عکس بالا در سمت چپ تصویر مشاهده می‌کنید با عنوان Shake Shinoyaki در منو در بخش فینگرفودهای این رستوران ارائه شده.

هر چی از خوشمزگی این ماهی بگم کم گفتم.

به عنوان غذای اصلی هم، که در تصویر اول این پست می‌تونید ببینید، Gebratene Udonnudeln سفارش دادم از منو نودل‌های رستوران، البته تو منو نوشته Suppen ولی قطعاً منظورش سوپ نیست، شاید هم باشه. [ایموجی خنده و تنبل در گوگل کردن ترجمه]

این غذا هم نودل بود با سبزیجات تازه و تخم‌مرغ که من بی‌نهایت خوشم میاد ازش.

منو کامل رستوران و بقیه غذاها رو هم اینجا ببینید.

Osaka Restaurant

و اما دسر

درسته که بعد از اون همه غذا داشتم می‌ترکیدم، ولی از Mochi Mix این رستوران نمی‌شه گذشت. بستنی انبه و بستنی نارگیلی بسیار خوشمزه و به شدت یخ!

خب بریم سراغ قیمت‌ها:

ادامامه: ۴ یورو

ماهی جانم: ۸.۵۰ یورو

نودل با سبزیجات: ۶.۹۰ یورو

دسر: ۳.۷۰ یورو

نوشابه: ۲.۷۰ یورو

آب ساده (بدون گاز): ۲.۸۰ یورو

یه مقداری هم مالیات به رسید نهایی اضافه شد و در مجموع شد ۲۸.۶۰ یورو. بله خیلی زیاده، ولی خب همیشه که مهاجرت آدم یک‌ساله نمی‌شه.

البته دفعه بعد اگر بیام فقط همون ماهی رو می‌گیرم، اینقدر بقیه‌اش زیاد بود که ترکیدم.

الآن که دارم این پست رو می‌نویسم، با فکر کردن به ماهی، باز هوس کردم. خدا رو شکر جمعه برمی‌گردم برلین و وقت ندارم دیگه برم رستوران ژاپنی :))

والت دیزنی جان روزت مبارک

Disney Land

سلام

شما رو نمی‌دونم، ولی یکی از آرزوهای من، رفتن به دیزنی‌لند پاریسه! امروز هم روز والت دیزنیه، چه بهتر که در این روز عزیز، این پست رو بنویسم و این آرزو رو مکتوب کنم تا وقتی بهش رسیدم، این پست رو هم لینک کنم بگم دیدین به آرزوم رسیدم؟

(اگه عمری باقی باشه – اینو حتماً باید می‌گفتم)

امروز، ۱ دسامبر، علاوه بر اینکه اولین روز از آخرین ماه سال میلادیه، به نام والت‌دیزنی هم نام‌گذاری شده.

نمی‌دونم چند درصد از ما، اما من خودم با کارتون‌های والت‌دیزنی بزرگ شدم و شاید علت اینکه اینقدر زیاد علاقه دارم برم دیزنی‌لند، همین حس نوستالژیک باشه.

اسم دیزنی تقریباً تو تمام دنیا معروفه. شخصیت‌های کارتونی که از کمپانی دیزنی می‌شناسیم:

  • میکی‌ماوس
  • سفیدبرفی و ۷ کوتوله
  • سیندرلا – ۳ قسمت
  • زیبای خفته
  •  پینوکیو
  • فانتازیا
  • دامبو
  • بامبی
  • آلیس در سرزمین عجایب
  • پیتر پن
  • ۱۰۱ سگ خالدار – ۲ قسمت
  • شمشیر در سنگ
  • کتاب جنگل – ۲ قسمت
  • رابین هود
  • روباه و سگ شکاری – ۲ قسمت
  • دیگ سیاه
  • کارآگاه موش بزرگ
  • الیور و دوستان
  • پری دریایی کوچولو – ۳ قسمت
  • دیو و دلبر – ۲ قسمت
  • علاءالدین – ۳ قسمت
  • شیرشاه – ۳ قسمت
  • پوکوهانتس – ۲ قسمت
  • داستان اسباب بازی – ۴ قسمت
  • کریسمس سحر انگیز
  • آناستازیا
  • هرکول
  • زندگی یک حشره
  • تارزان
  • زندگی جدید امپراتور
  • شرکت هیولاها
  • عصر یخبندان – ۵ قسمت
  • سیاره گنج
  • در جستجوی نمو
  • شگفت انگیزان – ۲ قسمت
  • خانه‌ای در مزرعه
  • کبوتر بی‌باک
  • جوجه کوچولو
  • ماشین‌ها – ۳ قسمت
  • راتاتویی
  • داستان پرنسس‌های دیزنی: رویاهایت را دنبال کن
  • تیزپا
  • وال ئی
  • جی فورس
  • شاهدخت و قورباغه
  • بالا
  • گیسو کمند (۵۰امین انیمیشن کلاسیک والت دیزنی پیکچرز)
  • رالف خرابکار – ۲ قسمت
  • هواپیماها – ۲ قسمت
  • یخ زده – ۲ قسمت
  • ۶ ابر قهرمان
  • درون و بیرون
  • دایناسور خوب
  • پاندای کونگ فوکار ۳
  • در جستجوی دوری
  • زوتوپیا
  • موآنا
  • کریستوفر رابین

فکر می‌کنم دیو و دلبر، انیمیشن و داستان مورد علاقه من باشه. شما چطور؟