بایگانی برچسب: زندگی

درس بگیریم، حتی از بازی کندی کراش

Candy Crush

سلام

عنوان خیلی طولانی شد، می‌دونم! انگار خواستم کل قصه رو تو عنوان پست بگم که کار همه رو راحت کنم، از موضوع خوشتون نیومد، بقیه متن رو نخونین :)

بازی کندی‌کراش

شاید بیش از سه سال باشه که می‌خواستم در این مورد بنویسم. چه عجیب! سه سال! پس چرا اینقدر دست دست کردم؟!

ظاهراً خیلی‌ها سال ۹۲ درگیر این بازی بودن! ۶ سال پیش! ۶ سال!! ۶!!! ۶ سال پیش در مورد بازی کندی کراش نوشتم.

خب، الآن که بهش فکر می‌کنم، فهمیدم چرا دست دست می‌کردم برای نوشتن این نوشته. آره! فهمیدم. علتش اینه که برای توضیح دادن، لازمه در مورد منطق و روال بازی هم کمی بنویسم.

Candy Crush

خیلی تلاش کردم عکس از یه مرحله‌ای رو پیدا کنم که بیشتر قابلیت‌های بازی رو داشته باشه که خب خیلی سخت بود.

خب، به احتمال زیاد با بازی‌های جور کردنی آشنا باشین، اینکه باید سه تا رنگ مشابه کنار هم قرار بگیرن.

هر مرحله هدف و برنامه مشخصی داره که بسته به نسخه بازی، در بالای تصویر یا پایین تصویر نشون داده می‌شه، اینکه روی تبلت، موبایل یا کامپیوتر هم بازی کنین تعیین‌کننده است. تعداد حرکت‌های مجاز هم تو هر مرحله فرق داره.

بیشتر بازی‌ها به ترکوندن خونه‌های یخی مرتبطه، حالا تو مرحله‌های مختلف، طراح بازی، سنگ‌های بیشتری هم جلوی پامون میذاره.

نکنه مهم امکانات اضافی هر مرحله است، مثل بمب و ماهی و غیره که هر کدوم کارایی خودشون رو دارن.

خب بریم سراغ درس گرفتن از بازی کندی کراش

قابلیت‌های کمکی کندی کراش مثل ماهی و دونات(دایره صورتی، تو هیچ کدوم از این عکسا نیست) رو هر چی بیشتر استفاده کنیم، تعداد بیشتری بهمون داده می‌شه.

خب من از این مسئله چه درسی گرفتم: هر چی بیشتر از فرصت‌های زندگی استفاده کنیم، فرصت‌های بیشتری پیش میاد

شکلات، البته شکلات همیشه هم خوشمزه نیست، می‌شه گفت بازی کندی‌کراش واسه ترک شکلات خیلی خوبه! چون یکی از سنگ‌هایی هست که سازنده تو بازی پیش پای ما گذاشته. اگه سر وقت، نتونیم شکلات‌ها رو از بین ببریم، هی تکثیر می‌شن.

درسش واضحه، اینطور نیست؟

البته، نکته قابل توجه اینه که، مغز ما عادت داره خودش رو به یه روال عادت بده تا انرژی کمتری مصرف کنه (این رو از کتاب “از شنبه” یاد گرفتم)

بازی کندی‌کراش دقیقاً کمک می‌کنه که این ساختار شکسته بشه، مثلاً همین شکلات‌ها که یه وقتایی مانع هستن، تو بعضی از مرحله‌ها هدف از بین بردن شکلاته، پس باید صبر کنیم به تعداد کافی شکلات ساخته بشه.

در نهایت اینکه، بازی دقت زیادی لازم داره، فقط تفریح نیست، یک هدف مشخص رو دنبال می‌کنه، برای رسیدن به هدف، سنگ‌اندازی می‌کنه! بالاخره موفقیت ساده بدست نمیاد.

یکی دیگه از چیزایی که من از همین کندی‌کراش یاد گرفتم، تا قدم آخر (حرکت آخر) ادامه دادنه! یهو شاید یه بمب درست بشه و کل خونه‌های یخی بترکه!

شاید هم من زیادی یه تفریح ساده رو جدی گرفتم! نظر شما چیه؟

– – –

پی‌نوشت: فکر نمی‌کردم توضیح قابلیت‌ها و دست‌اندازهای کندی‌کراش اینقدر سخت باشه.

سخنی چند از مهاجرت کهکشانی

Immigration

سلام

قصه‌های مهاجرت کهکشانی رو اگه یادتون هم نمیاد، می‌تونین تو دسته‌بندی “مهاجرت کهکشانی” بخونید، حتماً از اولین پست شروع کنید، بالاخره قصه‌های دنباله‌دار رو نباید از وسطش شروع کرد.

می‌دونم خیلی وقته از آخرین نوشته این دسته گذشته! حتی خودم هم برای نوشتن این پست، رفتم ۱۲ تا پست قبلی این دسته‌بندی رو خوندم!

زندگی از اونجایی شروع می‌شه که آدم تصمیم می‌گیره خلاف جهت آب شنا کنه، بزنه به دل دریای مواج، به دور از ساحل امن.

این نظر من در لحظه نوشتن این پسته و ممکنه حتی ده دقیقه دیگه نظرم تغییر کنه و بگم:

زندگی را ورق بزن…
هر فصلش را خوب بخوان…
با بهار برقص…
با تابستان بچرخ…
در پاییزش عاشقانه قدم بزن…
با زمستانش بنشین و چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش…
زندگی را باید زندگی کرد، آنطور که دلت می گوید.
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری!

سیمین بهبهانی

حتی می‌شه گفت زندگی هر لحظه است، چه در ساحل امن باشی و چه در دریای مواج. هر لحظه که نفس می‌کشی زندگیه، مهم اینه که خوب، شاد و پرانرژی نفس بکشی. عنصر سلامتی رو حذف کردم، چون ممکنه بیماری داشته باشیم، اما دلیل نمی‌شه زندگی نکنیم!

یه تصمیمی مثل مهاجرت، اصلاً ساده نیست، تبعات زیادی داره و آدم‌های زیادی رو تحت تاثیر قرار می‌ده، مهم‌تریناش: خانواده

خدا رو شکر، مهاجرت هم‌دوره‌ای‌های ما دهه شصت و نسل سوخته، همزمان با عصر تکنولوژی بوده، بارها از خاله‌ام در مورد سه ساعت در صف تلفن ایستادن در آمریکا برای زنگ زدن به مادربزرگم شنیدم! چه دردناک بوده برای افرادی که سال‌های ۵۰ و ۶۰ و حتی ۷۰ مهاجرت کردن. باز دهه ۸۰ تلفن ساده‌تر بوده.

قصه مهاجرت همه ما آدم‌ها از یه جایی شروع می‌شه، برای بعضی از مهاجرت درونی و بعضی هم مهاجرت کشور به کشور و برای من هم که به دیدگاه خودم همچنان یک مهاجر کهکشانی‌ام.

در نهایت، همه ما مهاجریم، از دنیایی قبل از تولد به دنیای بعد از تولد!

– – –

پی‌نوشت: واسه نوشتن نوشته‌هام دچار خودسانسوری عجیبی شدم، شما به بزرگی خودتون شلختگی و کلاف سردرگم و گره خورده بودن پست‌ها رو ببخشید.

فرهنگ قابل یادگیری

Culture

کلمه تهاجم فرهنگی رو خیلی زیاد می‌شنویم، اما تهاجم فرهنگی اینکه معنی‌اش چیه و چه چیزی می‌شه تهاجم فرهنگی، به نظر شخصی من یه عبارت خیلی کلی محسوب می‌شه که نمی‌شه در همه مسائل به کار بره.

همه فرهنگ‌ها و عادات افرادی که خارج از کشور ما زندگی می‌کنن بد نیست، خیلی‌هاش هم اینقدر خوب و برازنده است که شاید بد نباشه وارد فرهنگ ما هم بشه.

مثلاً:

وقتی دو نفر نامزد می‌کنن، کلمه من رو به کار نمی‌برن، نمی‌گن من نامزد کردم، می‌گن ما نامزد کردیم:

We are engaged

وقتی خانم بارداره (بهتره بگم یک زوج منتظر تولد فرزندشون هستن)، مرد نمی‌گه زنم بارداره، می‌گه ما بارداریم:

We are pregnant

یا فرهنگ صرفه‌جویی در مصرف انرژی که دارن، یا فرهنگ غذا خوردن، حتی فرهنگ مهمونی‌هاشون، مراسم‌های خاکسپاری و خیلی چیزهای دیگه که شاید هم اگه تهاجم فرهنگی باشه بد نباشه.

شاید که نه، قطعاً خیلی از این فرهنگ‌ها رو ما هم از قدیم داشتیم و به مرور زمان تغییر کرده، مثل همین رسوم مراسم خاکسپاری، که دوستان و آشنایان همراهشون غذا میارن که خانواده متوفی نخوان درگیر پذیرایی باشن. هر کسی هر چیزی می‌تونه میاره با خودش. توی فرهنگ و رسوم قدیمی ایرانی هم، همینطور بوده، کسی از خانواده متوفی هیچ انتظاری نداشته، اما حالا چی؟ عزیزمون کنار خونه با بدن سرده، هنوز ماشین سردخونه نیومده و ما باید درگیر انتخاب رستوران برای ناهار بعد از تشییع جنازه باشیم!

واقعیتش اینه که قصد ندارم از این نوشته نتیجه‌گیری خاصی کنم، فقط هدفم بیان بعضی مواردی بود که به نظر من قشنگ می‌شه تو فرهنگ ما هم جا بیفته. فرقی نداره فرهنگ غربی یا شرقی، اصلاً متعلق به هر کشوری! حتی بورکینافاسو، حتی ماداگاسکار، حتی کومور یا هر کدوم از ۲۰۵ کشور دیگه دنیا.

به نظرم شاید بد نباشه اگه اینقدر به فرهنگ ۲۵۰۰ ساله‌مون ارجاع می‌دیم، فرهنگ واقعی‌مون رو بشناسیم و حداقل مثل همون باشیم! یا تعصب رو کنار بذاریم، فرهنگ‌های خوب رو یاد بگیریم، رسوم و سنت‌هایی که باعث نزدیک‌تر شدن آدما می‌شه رو یاد بگیریم و زندگی ساده و راحت‌تری داشته باشیم، به دور از تمام “وای مردم چی می‌گن” و “چشم و هم‌چشمی‌ها”

ما فقط یک بار زندگی می‌کنیم، پس واقعاً زندگی کنیم.

– – –

پی‌نوشت: اسم کشورها رو از ویکی‌پدیا در آوردم! باورم نمی‌شه این همه کشور داریم، البته از این ۲۰۵ کشور، ۱۸۴ کشور حکومت مستقل دارن.

شهرِ من، شیراز

Shiraz

۱۵ اردیبهشت، جشن میانه بهار، به روز شیراز معروفه، شیراز دوست داشتنی.

اگه شیرازی هستین یا شیرازی نیستین، به جواب این سوال فکر کنین:

اولین چیزی که با شنیدن اسم شیراز به ذهنتون میاد چیه؟

  • بهارنارنج
  • عرقیات گیاهی
  • آب‌لیمو
  • آب‌غوره
  • شراب شیراز
  • حافظ
  • سعدی
  • تخت‌جمشید
  • شاهچراغ (برادر امام رضا (ع))
  • آش سبزی
  • شاطرعباس
  • دروازه قرآن
  • کریمخان زند
  • بابابستنی

Tomb of Hafez

خب شاید واسه ماهایی که اونجا زندگی کردیم جواب فرق کنه:

  • خونه
  • مامان بابا
  • خانواده
  • دوستا
  • خاطره‌ها
  • حافظیه
  • خاطره‌های حافظیه
  • باغ ارم
  • خاطره‌های باغ ارم
  • نارنج‌ترنج
  • شب‌نشین
  • رستوران تاج‌محل
  • ساندویچ ۱۱۰
  • کوهپایه
  • باباکوهی
  • چنچنه
  • ستارخان
  • قلات

همه اینا واسه ما پر از خاطره است، فکر نمی‌کنم مسافری باشه که از شیراز خاطره بدی براش مونده باشه، شما چطور؟

شیراز عزیزم، روزت مبارک! 

ابرقهرمان خودت باش

Superhero

وقتی به ابرقهرمان یا همون Superhero فکر می‌کنین چی به ذهنتون میاد؟

اسپایدرمن؟ سوپرمن؟ بتمن؟

ای بابا، چرا همشون مردن! قضیه خیلی جنسیتی شد. برم دنبال چند تا ابرقهرمان زن بگردم. البته بگذریم از این قصه، چون این نوشته در مورد ابرقهرمان‌های خیالی نیست که نیروهای ماورالطبیعی دارن.

قصه امروز ما، در مورد خودمونه. ابرقهرمان زندگی ما کیه؟ خودمون.

تنها کسی که می‌تونه زندگی ما رو بسازه، تو لحظه‌های حساس دست خودمون رو بگیره و نجات بده، تنها کسی که می‌تونه حامی ما باشه و صلاح ما رو بخواد، فقط و فقط خودمون هستیم.

ابرقهرمان‌ها چی کار می‌کنن؟ میرن به دل مشکل و حلش می‌کنن، کافیه ما هم همینطور باشیم.

تنها کسی که مسئولیت زندگی ما روی دوششه، خودمون هستیم.

ابرقهرمان یا فرشته نجات وجود خارجی نداره!

پس، ابرقهرمان زندگی خودمون باشیم.

معرفی سریال: ممنوعه

Forbidden

سریال ممنوعه

کارگردان: امیر پورکیان – محصول سال ۱۳۹۷

بازیگران: امیر جعفری، میلاد کی مرام، بهاره افشاری، نیکی کریمی، بهاره افشاری، الهه حصاری، هادی حجازی فر

آهنگ پایانی فصل اول: نالوتی – آرش و مسیح عدل پرور

آهنگ پایانی فصل دوم: مو به مو – رضا بهرام

سریال ممنوعه، روزهای دوشنبه، در سطح کشور پخش می‌شه، البته می‌تونین از شبکه‌های آنلاین مثل فیلیمو هم آنلاین تماشا کنید.

البته این پست صرفاً معرفی این سریال نیست، اگر قصد تماشای این سریال رو دارین، ادامه این پست رو نخونین.

جا داره مثل همیشه، از بازی بسیار خوب امیر جعفری تشکر کردم، مرسی که هستی.

آهنگ‌های سریال هم خیلی خوبه که لینک دو تا از آهنگ‌ها رو بالاتر گذاشتم.

 

– – – – – – – – – – – – – – – – – – –   Spoiler Alert – – – – – – – – – – – – – – – – – – – 

 

چرا این سریال رو می‌بینم؟ خب سریالی که موضوع متفاوتی نسبت به بقیه سریال‌ها داره فرقی نداره محصول کدوم کشور باشه، ایرانی باشه چه بهتر حتی!

گرچه، بعد از پخش سه قسمت، پخش سریال متوقف شد و سریال دستخوش سانسورهای زیادی شده که کاش نشده بود! این سریال می‌تونست خیلی بهتر از این باشه.

قصه زندگی خیلی از ماها، خیلی از بقیه، احساسات درونی، چیزایی که نسل جوان باهاش مقابله می‌کنن و خیلی اتفاق‌های واقعی به تصویر کشیده شده بود، حتی با وجود مناسبات فرهنگی و سانسورهایی که وجود داره، باز هم، می‌شه واقعیت و حقیقت رو از قصه این سریال درک کرد و فهمید.

البته باید اعتراف کنم یه بخش‌هایی از داستان مزخرفه، مثل همین ۳ ۴ قسمت آخر که توهین بزرگی به مردم کشور دوست و همسایه‌مون (افغانستان) داره که من به جای تهیه‌کننده و نویسنده و همه دست‌اندرکاران فیلم واقعاً معذرت می‌خوام.

روابط جوون‌ها با پدر مادرشون، روابط جوون‌ها بین دوست‌هاشون، چیزایی که شاید تا حالا من ندیدم تو هیچ سریال دیگه نشون بدن. البته لازم به ذکره یه جاهایی شاید واقعاً بدآموزی داره، ولی گروه سنی مخاطب این سریال مشخصه، یه بچه ۱۰ – ۱۲ ساله مخاطب این سریال نیست، جوون‌های ۲۵ سال به بالا شاید براشون جذاب‌تر باشه.

با ساختار شنکنی عجیبی که این سریال نسبت به بقیه برنامه‌های تلویزیونی‌مون داره، یا حداقل اوایل داشت، می‌تونست قصه بهتری رقم بزنه. چالش‌های جوون‌ها رو بهتر نشون بده، شکاف بین نسل‌ها رو بهتر به تصویر بکشه.

مثلاً یه بعد از قصه، زندگی مرفه و مجلل یه خانواده است، یه بعد از قصه، زندگی معمولی یه خانواده دیگه که چون یه بچه شون رو از دست دادن، برای بچه‌ای که هنوز هست، سنگ تموم گذاشتن. یه بعد قصه خیانته، یه بعد قصه عاشقی.

پر از تناقض، پر از ابهام، پر از آشفتگی و این واقعاً زندگی اکثر ماهاست، کدوم یکی از ما درگیر آشفتگی نیستیم؟ کدوم یکی از ما درگیر شکاف بین نسل‌ها نیستیم؟ کدوم یکی از ما درگیر اختلافات خانوادگی نیستیم؟ کدوم یکی از ما درگیر تفاوت دیدگاه و عقیده نیستیم؟ کدوم یکی از ما آرزوی یک شبه پولدار شدن رو نداشتیم و نداریم؟ کدوم یکی از ما درگیر عشق و عاشقی نیستیم؟ کدوم یکی از ما ساده‌لوح نیستیم و همه جوانب رو می‌سنجیم؟ و خیلی مثال‌های دیگه از قصه‌های عجیب غریب این فیلم که انگار با زندگی چند نفر و چند خانواده داره بخش زیادی از مسائل موجود تو جامعه رو نشون میده.

همچنان میگم، کاش قصه همونطوری که می‌تونست پیش می‌رفت و سانسور نمی‌شد.

یادگاری از خاطرات

Photography

چند مدت اخیر، چند از دوستام و اعضای فامیل، یا در تدارک مراسم ازدواج بودن، یا منتظر تولد فرزند. یا اینکه قدم نورسیده شون مبارک شده بود.

این شد که من دنبال ایده‌های خلاقانه و هیجان‌انگیز واسه عکاسی می‌گشتم براشون. نه اینکه ازم خواسته باشن، خودم خوشم میومد پیشنهادات باحال بدم :))

حالا چی شد که تصمیم گرفتم این پست رو با این عنوان بنویسم، یادگاری از خاطرات، که میشه همین عکس و فیلم و گاهی پروفایل‌های اینستاگرام و هارد لپ‌تاپ و هارد اکسترنال و ….

من خودم، قبل از اینکه دوربین داشته باشم، موبایل دوربین‌دار داشته باشم، خیلی بیشتر به خاطره‌سازی توجه می‌کردم، از وقتی دوربین به زندگی روزمره‌مون باز شد، ماسک زدیم، تظاهر کردیم و نقش بازی کردیم. شاید هم نه، واقعاً از ته دل بوده.

به نظر شما، از وقتی دوربین اومده، ثبت خاطره‌ها امکان‌پذیر شده، خوشحال‌تر شدین یا تاثیری نداشته؟

البته این نوشته هدف دیگه داشت، ولی خب، افکار اونطوری که براشون برنامه‌ریزی می‌کنیم به رشته تحریر در نمیان!

خب از اول شروع کنیم

شما برای مراسم‌های خاص‌تون، برای عکاسی دنبال ایده خاص می‌گردین؟

مثلاً یه عضو جدید می‌خواد اضافه بشه به خانواده‌تون؟

Pregnancy

یا اینکه می‌خواید خبر نامزدی‌تون رو بدین؟ یا تاریخ عروسی رو اطلاع بدین یا هزار تا چیز دیگه که می‌خواین به همه دنیا خبر بدین یا نه، فقط برای خودتون تو آلبوم نگه دارین.

Engagement

– – –

پی‌نوشت ۱: خاطره رو تو ذهن‌تون ثبت کنین و گاهی فیلمای ثبت شده تو ذهنتون رو دوباره پخش کنین، خیلی لذت‌بخشه.

پی‌نوشت ۲: در نهایت هم خواستین عکس بگیرین، عکسای بامزه و خلاقانه بگیرین که حتی ساختن و گرفتن اون عکسا هم خاطره شه.

پی‌نوشت ۳: کلاً خاطره بسازین، آدمی با همین خاطره‌ها زنده است.

آنچه در آینده می‌بینم

post456

همه ما یه تصوری از آینده‌مون داریم. یه چیزی که دوست داریم اتفاق بیفته، و این عکس تمام آینده‌ایه که من دوست دارم بهش برسم.

یه اتاق توی خونه‌ام، سفید و پر نور، که از اونجا براتون وبلاگ‌نویسی کنم.

بقیه‌اش رو البته بهتون نمیگم [خنده شیطانی]

شما دوست دارین برای رسیدن به چی تلاش کنین؟

تصویرسازی آینده خیلی خوبه، خیلی!

بی عنوان و بی هدف بنویسم

Without Title

دیشب وقتی برگشتم خونه، اینقدر خسته بودم که پست روزانه رو فراموش کردم. و الآن روز بعد دارم می‌نویسمش و اما تاریخش رو به روز قبل تغییر می‌دم. مهم پیوستگیه واقعاً

موضوعات زیادی رو داشتم که در موردش بنویسم، اما تصمیم گرفتم Editor رو باز کنم و ذهنم رو آزاد بذارم تا از هر در و دیواری که دوست داره سخن بگه و تایپ کنه.

به ذهنتون فرصت رها شدن بدین، اینطوری به بلوغ فکری خودتون کمک بزرگی کردین.

تو فرهنگ و تربیتی که ما بزرگ شدیم، تابو و محدودیت‌های زیادی وجود داشت و داره، بعضی از ماها اونا رو پشت سر گذاشتیم و شکوندیم و غیره

اما سوال اصلی اینه:

با تابوها و محدودیت‌های ذهنی خودمون چه کردیم؟

این سوالیه که شما باید بهش جواب بدین. من تابوها و محدودیت‌های ذهنی خودم رو یکی یکی دارم پیدا می‌کنم، اونایی رو که بشه حل می‌کنم و اونایی که قدرت زیادی دارن رو مدیریت می‌کنم تا جلوی پیشرفت من رو نگیرن.

همیشه این رو یادتون باشه، به تعداد آدم‌های روی زمین، راه هست برای خودشناسی و به نظر من آدم با شناخت خودش می‌تونه تو دنیا پیشرفت کنه.

همه چیز در درون ماست. همه چیز، فقط باید استخراجش کنیم.

این روزا، من خیلی بیشتر خودم رو دوست دارم، خیلی بیشتر خودم رو باور دارم و خیلی بیشتر به خودم افتخار می‌کنم.

I’m the better version of myself

And, That’s all that matter

دنبال مقایسه خودتون با بقیه نباشین، تو پست “سرنوشت ساختنی است” هم نوشته بودم. خودم رو با خودم مقایسه می‌کنم، من از دیروز خودم جلوترم، من از ۴ ماه پیش خودم جلوترم، من از اینکه رشد کردم، عاقل‌تر شدم، بالغ‌تر شدم از همه این چیزا لذت می‌برم و خودم رو با خودم مقایسه می‌کنم.

و امروز هزار و یک دلیل دارم که به خودم افتخار کنم.

من همیشه، تو کل عمرم، دوست داشتم جمله “بهت افتخار می‌کنم” رو از عزیزترین آدم‌های زندگیم، یعنی مادرم و پدرم بشنوم. البته با حمایت بی‌دریغ‌شون این جمله رو نشون دادن، ولی هیچ‌وقت به زبون نیاوردن. این بود که همیشه یه احساس عدم رضایت توی وجودم بود.

ولی حالا، اینقدر عاقل‌تر و بالغ‌تر شدم که حس رضایت رو می‌سازم. وقتی من از خودم راضی باشم، وقتی من حس خوب داشته باشم، عزیزانم هم خوشحال خواهند بود و حس خوب از من می‌گیرند.

– – –

پی‌نوشت ۱: شاید به نظر برسه این نوشتار درهم برهم و شلخته است، ولی فقط خودم می‌دونم چه ساختار و طبقه‌بندی مرتبی تو ذهنم ساخته شده که تونستم این پست رو بنویسم.

پی‌نوشت ۲: شاید روی صحبتم بیشتر به دخترا باشه توی این جمله، خانواده‌ام اجازه نمیدن فولان کار رو انجام بدم، تابوی ذهنی شماست، ذهن شما، شما رو تنبل کرده. برای خواسته‌هاتون تلاش کنین، هیچ خانواده‌ای بد بچه‌اش رو نمی‌خواد و مطمئن باشید شما رو حمایت می‌کنن.