بایگانی نویسنده: سمانه نصیحت‌کن

درباره سمانه نصیحت‌کن

سمانه نصیحت‌کن دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت سیستم‌های اطلاعاتی و فارغ التحصیل کارشناسی فناوری اطلاعات است. او یکی از بنیانگذاران اولین رسانه تصویری استارتاپی ایران، استارتاپ‌تی‌وی است. همچنین هم‌بنیانگذار و مدیر آنلاین مارکتینگ استارتاپ در حال رشد پوکولیو است. پیش از ورود به اکوسیستم استارتاپی، فعالیت‌های تحقیق و توسعه در حوزه شهر هوشمند و فعالیت‌های آموزشی و تدریس در حوزه آکادمیک خود را به عهده داشته است. سمانه با برگزاری اولین رویداد استارتاپ ویکند در شیراز به اکوسیستم استارتاپی وارد شد و پس از آن به عنوان برگزارکننده و منتور در رویدادهای استارتاپ‌ویکند و لین استارتاپ ماشین حضور داشته است. همچنین با نویسندگی در نشریه الکترونیکی تکلی به معرفی اکوسیستم استارتاپی ایران به انگلیسی زبانان می‌پردازد و به عنوان مدیر و رهبر جامعه استارتاپی شیراز، بانی گسترش اکوسیستم استارتاپی و کارآفرینی در حوزه فناوری اطلاعات در شیراز است. سمانه به عنوان حرفه تخصصی، آنلاین مارکتینگ را دنبال می‌کند و در زمان کنونی متخصص رسانه‌های اجتماعی و به طور خاص توییتر در شرکت ایده نوین تجارت روماک می‌باشد.

کارگاه تولید محتوا در شبکه‌های اجتماعی

post383-contentmarketing

ثبت نام در کارگاه “تولید محتوا در شبکه‌های اجتماعی”

خیلی سال می‌گذره از اولین باری که سر کلاس حل تمرین ایستادم و به بچه‌ها درس دادم.

خیلی سال می‌گذره از روزهایی که مدرس بودم و شاگرد خصوصی داشتم.

خیلی سال می‌گذره از برگزاری اولین رویداد استارتاپ ویکند شیراز (آبان ۹۲)

خیلی سال می‌گذره از اولین باری که تو یک رویداد به عنوان منتور حضور داشتم

خیلی سال می‌گذره از کل رویدادها، جلسات همفکر و هفتگی و … که برگزار کردم یا جز تیم برگزاری بودم.

از همون قدیم‌ها، حوزه آموزش رو دوست داشتم، دوست داشتم دانش، تخصص، تجربه و هر آنچه یاد گرفتم رو با بقیه به اشتراک بذارم، یا حتی اگر در حوزه‌ای تخصص ندارم، فضایی فراهم کنم برای آموزش، مثل برگزاری رویداد، جلسات استارتاپی و کارگاه‌های آموزشی

وظیفه خودم می‌دونستم حالا که من مسیر و راهی که استعداد داشتم و می‌تونم از اون راه کسب درآمد کنم رو خیلی دیر پیدا کردم، فضایی ایجاد کنم بقیه زودتر از من پیشرفت کنن.

هر رویداد و کارگاهی رو با کمک سایر دوستان برگزار کردم، دقیقاً با همین هدف بود، بارها شنیدم که برای منفعت شخصی و مالی این کار رو انجام میدم که شاید بد نباشه همین جا بگم، توی هر رویداد از حداقل ۱۰۰ هزار تومان (استارتاپ ویکند)، تا حداکثر ۵ میلیون تومان (لین استارتاپ ماشین شیراز) از پس‌انداز شخصی خودم (به علت کنسل کردن اسپانسر = لغو کردن حامی روز قبل از برگزاری) هزینه کردم تا اون رویداد برگزار بشه.

همچنان، این حس و روحیه در من ماندگاره و وقتی برای رویداد و کارگاهی دعوت می‌شم علاوه بر انرژی مضاعفی که می‌گیرم، به این فکر می‌کنم که من به عنوان نماینده متخصصین این حوزه، باید انگیزه‌بخش باشم و تلاش کنم مسیر راه رو برای افرادی که در این دوره‌ها و کارگاه‌ها شرکت می‌کنن روشن کنم.

همیشه گفتم، باز هم می‌گم، من معلم نیستم، مدرسی هستم که می‌خوام ابتدای مسیر رو روشن کنم و کمک کنم شرکت‌کنندگان دوره، از من آدم‌های متخصص‌تر و بهتری باشن تا جایی که اون‌ها بهتر از من عمل کنند و پیشرفت کنند. شرکت‌کنندگان کارگاهی که من مدرسش هستم، قرار نیست مثل من باشند، قراره بهتر از من بشن. تو دنیا یکی مثل من هست و دنیا به آدم تکراری نیاز نداره. (این روحیه رو مدیون دکتر نوشادی هستم، یکی از اساتید گرانقدر حوزه مدیریت که در دانشگاه صنعتی شیراز با ایشون آشنا شدم).

جمعه این هفته، ۱۲ مرداد ۱۳۹۷ افتخار این رو دارم که در خدمت موسسه مردم نهاد عصر فناوران جوان باشم و کارگاه “تولید محتوا در شبکه‌های اجتماعی” رو با همکاری دانشگاه شیراز و irPowerWeb و سایر حامیان برگزار کنیم.

ثبت نام در کارگاه “تولید محتوا در شبکه‌های اجتماعی”

دوست دارم در مورد اینکه این کارگاه برای چه کسانی مناسبه کمی صحبت کنم.

هر آنکه می‌خواهد محتوایی در فضای مجازی و اینترنت منتشر کند! دقیقاً هر آنکه، چه پزشک هستید چه مهندس! چه خانم خانه‌دار و چه شاغل! چه آشپز و چه رستوران‌دار و کافه‌چی! چه دانش‌آموز و چه معلم! چه استاندار و چه شهردار!

هر کسی که می‌خواد محتوایی در فضای مجازی و وب منتشر کنه، یه جایی بالاخره کارش به Content Marketing و تولید محتوا گره می‌خوره، یه جایی که نه، از همون لحظه اول که فکر انتشار محتوا از ذهنش رد شده باشه.

ثبت نام در کارگاه “تولید محتوا در شبکه‌های اجتماعی”

به امید دیدار!

منتظرتون هستم.

طوری نیست

post382

یه چیزی که خیلی زیاد توی ایران یا حداقل شیراز (شهری که من بزرگ شدم) وجود داره، اینکه آدما خیلی راحت از مسائل می‌گذرن، مثلاً یه چیزی حق‌شون هست و حق‌شون یه جایی و به نوعی پایمال شده، خیلی راحت می‌گن بابا صلوات بفرست، طوری نیست و از این نمونه صحبت‌ها

حالا این مسئله که به شدت من تو ژنتیک همه‌مون دیدم و از وقتی اومدم تهران، متوجه شدم که نه بابا، از این خبرا هم نیست، ما تو زندگی‌مون حق‌هایی داریم که باید با جنگیدن خودمون بگیریم. در واقع مجبوریم بجنگیم!

مثال کمی با ربط و بخشی بی ربط: تو شرایطی که سودهای بانکی کم شده، خدا خواسته برای مالک‌ها، چطوری؟ اینطوری که خدا نکنه سررسید اجاره باشه، به بهونه گرونی تخم‌مرغ و دلیل‌های همینقدر مسخره، خیلی راحت یه عدد خیلی بالا به اجاره اضافه می‌کنن، انگار فقط گرونی واسه اوناست و قدرت دستشونه. مستاجر هم این وسط فقط می‌تونه بگه باشه چشم، چون اینقدر سخته پیدا کردن خونه جدید و هزینه و وقت اثاث کشی و اسباب کشی زیاده، که ترجیح میده مستاجر هر چی لازمه به صابخونه فعلی پول بیشتر بده و همون‌جا بمونه. حالا تو این مرحله، اگر شما از قوانین ملک اطلاع داشته باشین، قطعاً کلاه سرتون نمی‌ره و می‌دونین حداکثر عددی که مالک می‌تونه اضافه کنه چقدره، که متاسفانه اکثر ما نمی‌دونیم.

مثال بعدی، در مورد پست ایران‌ایر هست که چند روز پیش نوشتم. وقتی ما از قوانین و منشور حقوق مسافر اطلاعی نداریم، سازمان‌ها و ایرلاین‌ها به راحتی می‌تونن حق رو نا حق کنن، پول اضافه بگیرن و موارد مشابه! متاسفانه شرایط هم به این صورت داره پیش می‌ره که تا شکایت نکنیم، جواب نمیدن و حتی در نهایت با ذکر مهرم حلال جونم آزاد بی‌خیال می‌شیم! چرا؟ چون متاسفانه از قوانین و حقوق مون اطلاع نداریم.

قطعاً شما هم با مثال‌هایی از این قبیل برخورد داشتین که به علت عدم آگاهی یا آگاهی کم یا حتی اطلاعات اشتباه، جایی ضرر کردین، اما در نهایت گفتین همین هم که درست شد کافیه و طوری نیست! که همین طوری نیست ها به مرور روی هم جمع می‌شن و به سازمان‌ها اجازه میدن که حق ما رو بخورن و یه آب هم روش!

پس یاد بگیریم، وقتی در مقابل مسئله‌ای سکوت می‌کنیم یا می‌گیم طوری نیست، نتیجه‌اش می‌شه حق‌های پایمال شده! نتیجه‌اش می‌شه سنگ رو سنگ بند نشدن و تمام عواقبی که خیلی راحت این روزها با چشم غیر مسلح قابل دیدنه!

– – –

پی‌نوشت ۱: نتیجه با شما

پی‌نوشت ۲: خوشحال می‌شم تجربه مشابهی اگر دارید با من به اشتراک بذارین.

معضلی (معظلی!!!) به نام پرواز ایرانی در مسیر بین‌المللی

 

post381

این داستان: ایران ایر

قصه از اونجایی شروع شد که برای مسیر تهران – کلن برای دو نفر مسافر بلیط صادر کردم، مطابق با ویزا (۱۵ روزه توریستی) از تاریخ ۲۸ اسفند تا ۱۳ فروردین (۱۹ مارچ به ۲ آپریل) با خیال راحت از اینکه پرواز مستقیم به کلن هستش و دیگه دردسر استاپ و عوض کردن هواپیما و معطلی و تاخیر و هزار تا مسئله دیگه رو نداریم.

روز یکشنبه ۱۳ اسفند، ساعت ۱۷:۳۰ عصر، ۱۵ روز مانده به پرواز، ایران ایر خبر داد که پرواز برگشت شده ۳ آپریل!!!!! یعنی یک روز دیرتر و یک روز طولانی‌تر از ویزای مسافر! در فرودگاه امام خمینی با این بلیط مسافر رو سوار نمی‌کردن و حتی اگر سوار می‌کردن در فرودگاه کلن آلمان، مسافر دیپورت می‌شد!

سه روز تمام، درگیری با ایران ایر به عنوان نماینده آژانس هیچ نتیجه‌ای نداشت، کارمند مسئول ایران ایر، خیلی ساده میگه همینه که هست! بیا پولت رو پس بدم.

قطعاً با وضعیت بلیط های عید آشنایی دارین، هر بلیطی تو این فاصله نسبت به عید حداقل ۵ میلیون برای هر نفر قیمتش میشه و ما بلیط ایران ایر رو با قیمت ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان تهیه کرده بودیم. ماهیت پروازهای بین‌المللی همینطوره که هر چه زودتر تهیه کنین ارزون‌تر می‌شه و رو همین حساب ما ۲ ماه زودتر تهیه کردیم تا بتونیم نرخ پایینی رو برای پرواز داشته باشیم و بودجه مسافر برای بقیه سفرش هزینه بشه.

تمامی هتل‌ها و بلیط‌های داخلی اروپای مسافر هم غیر قابل استرداد بود! چرا؟ چون مسافر ۶ ماهه برای این سفرش برنامه‌ریزی کرده و با خیال آسوده بر اساس بلیط ایران ایر، شهرهای انتخابی اش رو مشخص کرده و ….

در نهایت، ما از ایران ایر خواستیم پرواز فرانکفورت رو که روز ۲ آپریل برقرار هستش رو برای مسافر جایگزین کنه و ایران ایر با کمال پررویی و وقاحت میگه من این کار رو نمی‌کنم مگر اینکه تو بهم پول بدی!!!!! اون هم تو چه شرایطی؟ شرایطی که تمام قوانین پروازهای بین‌المللی میگن که ایرلاین موظف هست بلیط مشابه رو برای مسافر به صورت رایگان ارائه بده، تمامی مدیران و مسئولان ایران ایر هم همین رو می‌گفتن که باید بلیط فرانکفورت رو برای شما جایگزین کنیم اما مسئول مربوطه می‌گفت باید و باید نفری ۳۰۰ هزار تومان به ما جریمه بدین!

من تاکید می‌کردم که شما پرواز رو تغییر دادین و مسافر بر اساس ویزاش باید ۲ آپریل برگرده و شما موظفید بدون جریمه این رو تغییر بدین و خیلی راحت گفتن همینه که هست، نمی‌خوای بیا پولت رو پس بدم!!

تا آخرین وقت اداری روز سه شنبه ۱۵ اسفند، ۱۳ روز مانده به پرواز، من به عنوان آژانس هر گونه پیگیری لازم رو کردم و هیچ، تاکید می‌کنم هیچ جوابی نگرفتم!

روز چهارشنبه ۱۶ اسفند، ۱۲ روز مانده به پرواز، من به عنوان خود مسافر تماس گرفتم با واحد شکایات ایران ایر و به من شماره‌ای دادن از مدیریت پروازهای خارجی. تاکید می‌کنم به عنوان خود مسافر زنگ زدم و گفتم آژانس به من گفته باید رایگان این تغییر انجام بشه و ایران ایر قبول نمی‌کنه!

مدیر یا مسئول پروازهای خارجی به من گفت ما یک ماه پیش به آژانس‌ها اعلام کردیم که این پرواز تغییر کرده، نه ۴ روز پیش! من با دانشی که داشتم، گفتم آزانس از بخش اطلاعیه‌هاش برای من اسکرین‌شاتی فرستاده که تاریخ دقیق و ساعتی که ایران ایر اطلاع تغییر پرواز رو داده برای من فرستاده! ایشون قبول نکردن و حتی گفتن آژانس به ما تاییدیه داده و همون پرواز ۳ آپریل برای شما نهایی شده، با توجه به اینکه آژانس صادر کننده خودم بودم و می‌دونستم چنین اتفاقی هرگز نیفتاده، بهشون گفتم من هیچ تاییدیه‌ای ندادم و اگر به هر قسمی این بلیط نهایی شده باشه، از آژانس و از ایران ایر شکایت می‌کنم و تمام ضرر و زیان سفرم رو از شما می‌گیرم.

بعد از این صحبت، من مستقیم با واحد شکایات سازمان هواپیمایی کشوری تماس گرفتم و تمام موارد و صحبت‌های انجام شده رو منتقل کردم، تمام حرفایی که به عنوان نماینده آژانس با ایران ایر بحث کرده بودم و تمام مواردی که به عنوان مسافر صحبت کرده بودم.

جواب سازمان هواپیمایی کشوری که قراره تخلفات ایرلاین رو پیگیری کنه جای تامل داره:

“اگر تا ۶ روز قبل از تاریخ پرواز به شما اطلاع داده باشن، هیچ مشکلی نیست و ایرلاین فقط موظفه پول شما رو پس بده!”

۶ روز قبل از پرواز ۲ آپریل که تبدیل شده به ۳ آپریل، اون هم توی مقصدی که ویزای مشخص و مدت اقامت مشخص داره! یعنی اگر مسافر در طول سفر باشه و تا تاریخ ۲۷ مارچ، ایران ایر بگه که پرواز ۲ آپریل انجام نمیشه، از نظر خودشون کاملاً قابل قبوله! و همینه که هست!

در نهایت به سازمان هواپیمایی کشوری گفتم که می‌خوام شکایت کنم و گفت متن شکایت رو بنویس و فکس کن. بعد از این دو مکالمه آخر با مدیر پروازهای خارجی ایران ایر و واحد شکایات سازمان هواپیمایی کشوری، در نهایت با من تماس گرفتن که پرواز شما رو جایگزین می‌کنیم و بلیط قطار کلن به فرانکفورت رو هم براتون صادر می‌کنیم که البته در نهایت چون بلیط با قیمت اصلی ایران ایر صادر نشده بود و با تخفیف برای مسافر صادر شده بود، بلیط قطار رو ندادن! در کمترین حالت مسافر من ناچاره حدود ۲۰ یورو برای هر نفر برای قطار کلن به فرانکفورت پرداخت کنه که نه تنها ایران ایر قبول نمی‌کنه هیچ سازمان دیگه‌ای هم در تهران و ایران حمایتی از منشور حقوقی مسافر نداره.

یه بخش دیگه از ضرر و زیان‌های مسافر رو هم لازم می‌دونم بگم.

۱- بلیط قطار کلن به فرانکفورت که توضیح داده شد! حداقل ۵۰ یورو

۲-  مسافر بر اساس برنامه سفری که تنظیم کردیم، دو روز قبل از پرواز برگشت با یک پرواز داخلی اروپایی که کاملاً غیرقابل استرداد هست به شهر کلن برمی‌گرده. این بلیط از نظر قیمتی دقیقاً دو برابر همون بلیط به مقصد فرانکفورت بود! تا اینجا اولین ضرری که به مسافر خورده که عدد کمی هم نبود! حداقل ۱۵۰ یورو

۳- بخش دوم ضرر مسافر، هتل کلن هست که برای ۲ شب برنامه ریزی شده، غیر قابل استرداده و مسافر مجبوره بره فرانکفورت برای پرواز برگشت، اگر بخواد صبح روز پرواز به سمت فرانکفورت بره کاملاً ریسکه، در نتیجه مجبوره شب قبل بره فرانکفورت و یک هزینه هتل فرانکفورت هم به هزینه‌هاش اضافه شده! که الآن اگر هتلی هم نزدیک فرودگاه پیدا بشه برای یک شب حداقل ۷۰ یورو هزینه داره!

شما فقط تصور کن ۶ ماه برای یک سفر برنامه‌ریزی کردی، پس‌انداز کردی، بودجه تعیین کردی و هزار تا کار دیگه! بعد ۱۵ روز قبل از شروع سفرت، ایرلاین معتبر کشورت چنین بلایی سرت بیاره!

لازم به ذکره ما طی چند ماه گذشته، دو تا ایرلاین رو داشتیم که پروازهاشون به تهران لغو شد، اتحاد و تای ایرویز، هر دوی این ایرلاین‌ها، پروازهای قطر ایرویز و امارات که هم کلاس پروازی و هم کلاس نرخی‌شون چندین برابر بلیط مسافر بود رو جایگزین کردن!

اما ایران ایر، ایرلاین کشور عزیزمون، میگه: همینه که هست!

– – –

پی‌نوشت ۱: این تجربه باعث شد من به عنوان یک ایرانی دیگه هیچ‌وقت یه پرواز ایرانی رو به مسافرهای که توریستی می‌رن و ویزای مدت دار دارن پیشنهاد ندم! و این به نظرم شرمساریه که منِ ایرانی اینقدر از یک سازمان ایرانی شاکی باشم و حاضر نباشم به کسی پیشنهادش بدم!

پی‌نوشت ۲: البته اگر در نهایت پرواز ایرانی تاریخ مناسبی داشته باشه و مسافر به اون اصرار داشته باشه، از مسافر خواهش می‌کنم دو روز از برنامه سفر کم کنه و بلیطش کمتر از طول مدت ویزا باشه.

پی‌نوشت ۳: برای املای درست کلمه معظل یا معضل من خیلی جستجو کردم و هر سایت ممکن رو دیدم، از اونجایی که با هر دو مورد نوشته شده بود، ترجیح دادم هر دو رو بذارم.

نوشتن

 

post380

همیشه دوست داشتم بنویسم:

قصه از کجا شروع شد (با تم آهنگ اندی)

بعد بگم از همون جا که انسان یاد گرفت بنویسه (با لحن و صدای داریوش) مثلاً

از قدیم و ندیم هم که بخونیم و مطالعه کنیم و تو تاریخ کنکاش کنیم، بشر و انسان دوست داشتن یه آثاری از خودش به جا بذاره، دیوار غارها و کتیبه‌های قدیمی خیلی واضح این رو نشون میدن.

اون وقتا که زبان نبوده و کلمات نبودن و از این‌جور چیزا نبودن، با نقاشی کشیدن، خاطره‌ای و اثری برای آیندگان از خودشون به جا می‌ذاشتن، پس این حس نوشتن یه جورایی فطری هست، یا شاید هم غریزی، خدا خواسته بنویسیم تا به یادگار بمونیم.

روزی می‌رسه که این همه نوشته و وبلاگ، می‌شه آثار باستانی زمان قدیم، البته اگه وارثی باشه تا دامنه و هاست‌مون رو تمدید کنه [اسمایلی عرق شرم یا شاید هم ناراحتی]

فکر می‌کنم تو همین ۳۸۰ تا پست ناقابل وبلاگم، بیش از ده بار در مورد نوشتن و خط خطی های ذهن بیمار و از این جور استعاره‌ها و تشبیه‌ها نوشته باشم، انگاری این مقوله “نوشتن” ذهن من رو به خودش مشغول کرده که موضوع برای نوشتن کمتر به ذهنم می‌رسه.

خب این هم بد نیست، بریم سراغ مقوله مهم “نوشتن”

با صرف فعل شروع کنیم: نوشتم، نوشتی، نوشت! نوشتیم، نوشتید، نوشتند!

حالا چیو؟ (چه چیزی را) نوشتم؟ نوشتی؟ نوشت؟ نوشتیم؟ نوشتید؟ نوشتند؟

نوشتن
واژگان مترادف و متضاد
تحریر، ترقیم، رقمزدن، کتابت، نگاشتن ≠ خواندن

آره دیگه، میشه رفت سراغ گوگل و لغت‌نامه و فرهنگ لغات و هر چیز دیگه، واسه اینکه با مقوله “نوشتن” بیشتر آشنا بشیم. گرچه هم من و هم شما می‌دونیم که، حرف من این چیزا نیست، اینکه چی بنویسیم و چطوری بنویسیم و چطوری کیفیت نوشته‌هامون رو بالا ببریم، چیزی هست که فکر من رو به خودش مشغول کرده.

اینکه چی بنویسم که اثری مفید از من به یادگار بمونه! یه وقتایی تلاش می‌کردم از هر چیزی درس بگیرم، به هر چیزی فکر کنم. این تلاش باعث شد دقتم رو به اطراف بالا ببرم، دنبال این بودم که از هر واقعه ای یه درس و نتیجه‌ای بگیرم.

نتیجه چی شد؟ ذهنم شد پر از وقایع که تلاش می‌کردم ازشون درس اخلاق و نتیجه بگیرم! نتیجه چی شد؟ هیچی! پوچ! یه ذهن پر از داده‌های پرت و پلا! پر از واقعه و پر از اتفاق!!! پر از چیزهایی که هیچ درس و نتیجه‌ای نداشت!

قطعاً اینکه گربه از بالای دیوار، خیره شده به من که نکنه به بچه‌اش که تو حیاط ما گیر کرده، آسیبی برسونم! همچین موضوعی واضحه! چرا باید ذهن من درگیر این باشه که از غریزه وجودی یک مادر (فرقی نمی‌کنه انسان باشه یا گربه) درس بگیرم؟ چیزی که تو وجود همه موجودات به صورت غریزی هست و خودم هم به وقتش این حس رو خواهم داشت!

پس بهتره ذهنم رو از اتفاقات روزمره و هر اتفاقی که میفته خالی کنم، از هر فیلمی که می‌بینم و از هر سکانس سریال! تا ذهن سبک‌تری داشته باشم برای دریافت اطلاعات مفید تر.

به فرض که ذهنم سبک شد، حالا دنبال چه موضوعی باشم برای نوشتن؟ یعنی همینطوری موضوع‌های مختلف، خودشون بدو بدو، میان تو ذهن و فکر من و میگن ما رو بنویس؟

قطعاً اینطور نیست!

یادمه خیلی قدیم‌تر ها، برنامه هفتگی داشتم برای نوشتن، هر روز یک پست در رابطه با یک موضوع مشخص می‌نوشتم! هم واسه برنامه‌ریزی زندگیم خوب بود و هم نظم بهتری داشتم برای وبلاگ‌نویسی!

چه خوب می‌شه حالا که تصمیم گرفتم باز از اول بنویسم و باز رو به رشد باشم و باز افکارم رو به رشته تحریر در بیارم، باز دوباره، یه برنامه بچینم برای نوشتن، برای خالی کردن ذهنم با یه سازماندهی کلاسیک، به سبک خودم!

منتظر پیشنهادات شما هستم!

– – –

پی‌نوشت ۱: می‌خوام باز بنویسم، من با نوشتن آدم بهتری هستم.

پی‌نوشت ۲: همیشه نویسنده بهتری بودم نسبت به گوینده! همیشه حرفام رو راحت‌تر نوشتم تا اینکه به زبون بیارم!

پی‌نوشت ۳: شما دوست دارین چطوری بنویسین؟

بازگشت

 

post379-0

یه مدت پیش، سروری که وبلاگم روش بود سوخت و کل اطلاعات از بین رفت، آخرین بک آپی که از وبلاگم داشتم تا پست ۳۷۴ رو داشت، در نتیجه تمامی پست های بعدی (۳۷۵، ۳۷۶، ۳۷۷ و ۳۷۸) پاک شدن. فقط می‌دونم موضوع آخرین پستی که نوشتم چی بود و بقیه پست ها رو به هیچ عنوان یادم نمیاد، فقط عکسی که برای اون پست‌ها استفاده کردم رو دارم و خب مطمئنم متن هاش هم به زودی یادم میاد، در نتیجه جای خالی شون رو حفظ کردم تا با مورد مناسب پر شود. [اسمایلی لبخند]

خیلی وقت بود دلم می‌خواست بنویسم، الآن اینقدر موضوع برای نوشتن دارم که باید برنامه‌ریزی کنم و به ترتیب همه رو بنویسم!

نوشتن باعث میشه آدم بهتری باشم، من با نوشتن بهترم!

اینقدر قصه و درس و اتفاق، که دوست دارم نوشته بشن و به خاطرم بمونن! دوست دارم نوشته بشن و به یادگار بمونن حتی!

برای خالی نبودن این پست از محتوای مفید، می‌خوام یه سریال معرفی کنم که این اواخر می‌دیدم،

post379

سریال Travelers

من از سریال‌های کمی تخیلی خیلی خوشم میاد، کلاً تصور و تخیل رو خیلی دوست دارم، هیجان و کمی هم راز و رمز که باعث بشه فکرم با سریال درگیر بشه هم همینطور.

پس اگر سلیقه مشابهی با من دارید، پیشنهاد می‌کنم سریال Traveler رو ببینید:

لینک سریال در ویکیپدیا         لینک سریال در IMDB

خودکشی vs خودخواهی

Suicide

خیلی وقت پیش، شهریور ۹۶ شاید هم قبل‌تر این پست رو نوشته بودم که به خاطر از بین رفتن سرور وبلاگ، پست‌های قدیمی هم از دست رفت، چون یادم بود چنین پستی نوشتم، جای خالی‌اش رو گذاشتم تا به وقتش پرش کنم، البته اینکه الآن وقت خودکشی نیست، وقت نوشتن از خودکشی در مقابل خودخواهیه.

اخیراً سریال ۱۳ Reasons Why رو دیدم، موضوع این سریال در مورد دختری هست که خودکشی کرده و ۱۳ دلیل برای اینکه چرا خودکشی کرده! البته موضوع این پست در مورد خودخواهیه بیشتر و اینکه خودکشی به نوعی خودخواهیه شاید!

دوست دارم چند تا مثال بزنم که چرا از نظر من خودکشی خودخواهیه. برای این مثال یه سری روش‌هایی که ممکنه آدما برای خودکشی استفاده کنن رو بررسی می‌کنم.

مرگ
شما فرض کن یک نفر که می‌میره، کلی دردسر و اینا داره واسه کفن و دفن و مراسم و این‌جور چیزا، خب یکی دیگه سنی ازش گذشته، آدما آمادگی مردنش رو دارن، ولی وقتی یه جوون یا آدم سرپا می‌میره، علاوه بر این دردسرا، حرف و حدیث‌هایی که نیش زبون می‌شه واسه خانواده‌اش، داغ عزیز رو هزار و صدهزار برابر می‌کنه!

این اگر خودخواهی نیست پس چیه؟

خودکشی با مترو
شما فرض کن یک نفر، خودش رو پرت کنه جلوی مترو، اگر اتفاق به قطع عضو و مرگ از شدت خونریزی نرسه و اون شخص درجا بمیره، تصور کنین برای جمع کردن بدن نیمه‌جان یا بی‌جان این شخص، چند نفر و چه نیروهای امدادی درگیر می‌شن و چقدر زمان درگیر می‌شه و وقت اون همه آدم دیگه که دنبال زندگی‌شون هستن چطوری تلف می‌شه!

این اگر خودخواهی نیست پس چیه؟

خودکشی با قرص
شما فرض کن یک نفر، بره داروخونه یا سر گنجه قرص خان‌جون و آقاجون و هر چی دارو هست مصرف کنه، جز اینکه این روزا داروهای خان‌جون و آقاجون یا گرون شده یا نایاب و با این کارش ضرر بزرگی به اون پیرمرد پیرزن بیچاره زده، فرض کنین نمیره، و کار فقط به شستشوی معده برسه یا در بدترین حالت به زندگی نباتی یا کما یا هر مشکل دیگه که با خوردن قرص پیش میاد، خانواده چه گناهی کردن؟

این اگر خودخواهی نیست پس چیه؟

خودکشی با پریدن از ارتفاع
شما فرض کن یک نفر، بره بالای یه ساختمون بلند، خودش رو پرت کنه پایین، چه کاریه خب؟ تا کلی وقت باید خون پاشیده به در و دیوار رو پاک کنن! رفتگر بیچاره چه گناهی کرده؟ یا اگه این آدم تو روز روشن چنین کاری کنه، آدم‌هایی که این صحنه رو می‌بینن چه گناهی کردن؟

این اگر خودخواهی نیست پس چیه؟

خودکشی با دار زدن
شما فرض کن یک نفر، تو این ساختمون‌های بساز بنداز، خودش رو از لوستر حلق آویز کنه، در بهترین حالت، می‌افته پایین و دست و پاش می‌شکنه که خب دردسری می‌شه واسه خانواده و اطرافیان! در بدترین حالت هم سقف بساز بنداز خونه‌های امروزی می‌ریزه و کف خونه همسایه طبقه بالایی که خیلی هم بداخلاقه خراب می‌شه! خدا رحم کنه!

این اگر خودخواهی نیست پس چیه؟

در نهایت اینکه، شاید درسته ما اختیار داریم، ولی یه چارچوبی هم هست که باید مراعات کنیم، همین که به اطرافیان آسیب نرسونیم.

خودکشی راه‌حل نیست، پاک کردن صورت مسئله است.

– – –

پی‌نوشت: یه حسی بهم می‌گه پستی که اولین بار نوشته بودم در این رابطه، به مراتب چند درجه بهتر بوده، اما چاره‌ای نیست، آدمی در هر لحظه متفاوت فکر می‌کنه و اگر اندیشه در لحظه ثبت نشه ممکنه فراموش بشه! از بین رفتن سرور وبلاگ هم حکم آتش‌سوزی اتاقی رو داره که دست‌نوشته‌ها اونجاست.

هر آنچه از مهاجرت باقی است

Moving Away Hometown

قصه‌های اول:

مهاجرت کهکشانی …

اول قصه vs قصه اول

شروع مهاجرت

قصه مهاجرت من

و حالا ادامه داستان:

تو قصه‌های اول این مجموعه، بیشتر از مقدمات و پیش‌نیازها گفتم. این بار دوست دارم بیشتر از خود زندگی مستقل و تنها بودن و طعم متفاوت مهاجرت بگم، طعمی که نه شیرینه و نه تلخ، نه ترش و نه تند! انگار یه طعم متفاوت از سردی و گرمی روزگار چشیدن!

اولین چیزی که موقع مهاجرت و رو پای خود ایستادن بیشتر از همه به چشم میاد، مسئولیت‌های شخصی زندگیه! غذا پختن، لباس شستن، رسیدگی به خود و این جور چیزا، ماه اول و دوم شاید کمتر به نظر برسه اما دیگه دخل و خرج و حساب و کتاب هم خیلی مهم می‌شه.

اگه موقع مهاجرت، پانسیون یا خوابگاه رو انتخاب کنین، خب سبک زندگی به مراتب متفاوت‌تر می‌شه و تنهایی خیلی زیاد فرصت نمی‌کنه غلبه کنه.

شاید طعم اصلی مهاجرت وقتی باشه که آدم خونه مستقل و تنها داشته باشه، اینجاست که می‌شه امپراطور زندگی خودش و کهکشان خودش و قوانین زندگی خودش! انگاری یه قلمرو داره که اونطوری که می‌خواد زندگی کنه!

سخت‌ترین قسمت مهاجرت واسه من وقتای مریضی بود! خودت تنهایی، باید بری دکتر! نباید خانواده رو نگران کنی و خب، همین دیگه! خودتی و خودت! باید بتونی از پس مریضی خودت بر بیای! سوپ بپزی و از خودت پرستاری کنی! پیشگیری البته بهتر از درمانه! خوردن میوه و سبزی، قرص جوشان و معجون آب‌جوش عسل لیمو!

مسئولیت‌پذیری بزرگترین دستاورد من از زندگی مستقل و مهاجرت کهکشانی بود!

– – –

پی‌نوشت ۱: من هنوز مهاجرت به کشور خارجی رو تجربه نکردم، هر چی که می‌نویسم، برای مهاجرت کهکشانی ۹۰۰ کیلومتری به پایتخته! پس تجربه‌های من بسیار کوچیک‌تر از تجربه‌های کسایی هستش که از کشور و وطن‌شون رفتن.

پی‌نوشت ۲: خوشحال می‌شم تجربه‌هاتون رو نظر بذارین.

قصه مهاجرت من

post374

گفته بودم که آدم یه وقتایی مجبور می‌شه تصمیم به “مهاجرت کهکشانی” بگیره. از اون ساحل امن و ثبات بزنه بیرون تا رشد کنه، تا بزرگ بشه، تا واسه دل خودش آدمی بشه که هیچ‌وقت نبوده، تا مسئولیت کارهایی رو بپذیره که همیشه ازشون فرار می‌کرده. تا به ضم خودش آدم مفیدی بشه واسه جامعه. و هزار تا دلیل و علت و معلول دیگه. شاید هم اصن یهویی یه پسر خوشکل و خوش‌تیپ ایتالیایی یا شاید هم آلمانی عاشق یه دختر عشایر بشه و اون دختر که جز سیاه‌چادر خودش جایی تا حالا نرفته، یهویی مهاجر بشه و بره از این کشور به جایی که نه هم‌زبانی داره نه هم‌فرهنگی. بالاخره هزار تا دلیل وجود داره واسه رفتن، واسه نموندن، واسه جنگیدن و هزار فعل و فاعل دیگه.

این ماه‌های اخیر، روزهای اخیر، دقیق یادم نیست کی بود و چه زمانی بود و اصن چی شد که اینطوری شد. شاید حتی به “اول قصه” فکر کردم، ولی شاید هم نه، اون نبود.

شاید برگردم به خیلی قبل‌تر، وقتایی که بچه بودم، شاید ۷ یا ۸ ساله، مامانم یه دوست دارن از دوران دانشگاه‌شون، من دوستای مامانم رو خاله صدا می‌کنم، این خاله رو من همیشه خیلی دوست داشتم، هم خودش هم زندگیش رو. یه وقتایی میومدن شیراز و پیش ما میموندن و من چقدر این خاله مهربون رو دوست داشتم و دوست دارم.

شاید همین علاقه و تحسینی که نسبت به خاله داشتم باعث شد در ناخودآگاه ذهنم، مسیر زندگیش نقش ببنده و اون مسیر واسم بشه هدف و آرزو. دوست مامانم یا همون خاله، از شهر محل تولدش رفته بود به یه شهر دیگه برای کار و الآن سال‌هاست جدا از خانواده‌اش زندگی می‌کنه. من همیشه جسارت و شجاعتش رو تحسین می‌کردم و همیشه دلم می‌خواست شبیهش باشم. شاید بعد از گذر کردن از دنیا و عالم نوجوانی و رسیدن به آرزوهای بزرگتری مثل مهاجرت به خارج از کشور، این آرزوی قدیمی و دیرینه رو فراموش کرده بودم، ولی ظاهراً کائنات خوب همه چیز یادشون می‌مونه.

یه جایی یه جمله خونده بودم که:

آرزوهات رو یه جا یادداشت کن، تو یادت میره ولی خدا یادش نمیره

شاید اون چیزی که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده.

و من واقعاً این جمله رو با تمام سلول‌های بدنم حس کردم. که آنچه که امروز دارم، در زمان کودکی و نوجوانی آرزو و خواسته عمیقی رو بر دلم و ذهنم و ناخودآگاهم نشونده.

پی‌نوشت: یادتون باشه همیشه واسه فردای رسیدن به آرزوتون برنامه‌ریزی کنین، دنیا با رسیدن به آرزو تموم نمی‌شه، بلکه قوی‌تر و محکم‌تر و حتی سخت‌تر ادامه داره.

تذکر به جا

post373

 یادم نیست دقیقاً مامان یا بابا، پس واسه اینکه حق مطلب ادا بشه میگم، “مامان‌بابا” ، آره، یه زمانی تو گذشته دور، “مامان‌بابا” بهم یه تذکر به جا داد. حالا قصه رو ادامه بدیم و برسیم به اون تذکر به جا و درس‌های من از زندگی.

این روزا خیلی به عادت‌های روزمره و روزانه خودم فکر می‌کنم، قطعاً هر چیزی یه ریشه درست و درمونی داره دیگه، و الا

“خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج”

یادمه بچه سال که بودم، موقع راه رفتن گاهی پام روی زمین کشیده می‌شد و اینجای قصه بود که “مامان‌بابا” با یه روش خیلی درست و صحیح، باعث شد این عادت غلط از بین بره.

یه وقتایی تو زندگی تذکر لازمه، این تذکر اگه به جا باشه و درست گفته بشه، قطعاً تلنگری می‌شه تو ذهن آدم و جای انرژی‌های منفی، “ابر و باد و مه و خورشید و فلک” دست به دست هم میدن که تمام انرژی‌های مثبت دنیا رو جمع کنن و اون اثر مثبت رو از خودشون به جا بذارن.

شما تصور کن یه فرد “بچه‌سال” که می‌تونه از نظر شناسنامه‌ای حتی هزار سال داشته باشه و از نظر من بچه‌سال کسی محسوب می‌شه که رشد عقلی و شعوری مناسبی نداشته، آره، ادامه بدیم به تصورمون، شما تصور کن به یه فرد بچه‌سال که دارای انواع ویژگی‌های (خصوصیت می‌گن عربیه) لجبازی، یک‌دندگی، سرخود بودن، سرکش بودن و تا ابد ویژگی بچه‌سالی بگی “این کار رو نکن” و هیچ دلیل و منطقی هم براش نیاری، والا (عربیه، چه می‌شه کرد*) اگه طرف بچه‌سال هم نباشه، به کارش ادامه می‌ده، چه برسه به یه بچه‌سال

حالا اونجاست که یه آدم منطقی با ذهن باز، می‌تونه بره سراغ “تذکر به جا” و خیلی قشنگ یه تلنگر درست کنه واسه آدمی که دنبال بهبود و پیشرفته و رشد عقلی، فرهنگی، شعوری و اجتماعی براش مهمه.

“مامان‌بابا”ی من هم اون روز خیلی خوب و درست این وظیفه مهم رو به جا آورد، اینطوری که کفِ کفشت خراب می‌شه و صدای ایجاد شده دلپسند نیست.

قطعاً اگه بچه‌ای باشین که خیلی به وسایلتون علاقه‌مندین و با دقت ازشون مراقبت می‌کنین. اینجاست که اثر یه تذکر به جا و مثبت، تا آخر عمر باقی می‌مونه و اون تلنگر به موقع در دنیای کودکی، باعث می‌شه عادت‌های غلط و اشتباه تا آخر عمر با ما نمونن.

– – –

پی‌نوشت ۱: خیلی مهمه که تلنگرهای به جا و به موقع تو زندگی اتفاق بیفتن، هر چی سن بره بالاتر، مقاومت بچه‌سالی بیشتر می‌شه.

پی‌نوشت۲ و *:  اونقدری کلمات از زبان‌های دیگه وارد زبان فارسی شدن که واقعاً تفکیک کردن سخته، پس شاید بد نباشه جای اینکه اینقدر حساس باشیم روی لغات عربی ولی هی “اوه مای گاد” بگیم، درست حرف بزنیم. همین. ریشه کلمه مهم نیست، بیان و حرفی که باهاش زده می‌شه مهمه.

کوله‌پشتی ۹۵

Dreambackpack

سال ۹۴ بیشتر شبیه این بود که سال اسب باشه، اینقدری که سریع تازوند و دوییید و تموم شد و رفت. نه نه، هنوز تموم نشده، هنوز نرفته، هنوز ۴ روز باقی مونده. توی این ۴ روز باقی مونده که یه روزش جمعه است، یک روزش هم تعطیل، چقدر مگه میشه زندگی کرد؟ چقدر مگه میشه کار کرد؟؟ تازه خونه تکونی هم هست و هزاران هزار کار باقی مونده واسه نو شدن سال، انگاری کل سال خاک خوردیم و یهویی بدو بدو باید همین روزای آخر غبار مونده و شیشه کدر شده روحمون رو تمیز کنیم. غبارها رو پاک کردی؟ شیشه‌ها رو شستی؟ کوله‌پشتی رو چی؟ کوله‌پشتی سال جدید رو بستی؟

تو مسیر سفر زندگی، همه ما نیاز داریم یه کوله‌پشتی داشته باشیم تا یه سری چیزای ضروری رو با خودمون در این سفر همراه کنیم. یادتون باشه مسیر پر از پیچ و خمه، پس کوله‌پشتی رو سبک کنین و فقط چند قلم ضروری رو با خودتون همراه کنین.
حالا تو این کوله‌پشتی چیا میشه گذاشت که توشه راه باشه؟

من که فکر کنم یه عالمه خوراکی بردارم، بالاخره آدم نیاز به تقویت داره دیگه !!!! البته خوراکی روح با خوراکی جسم فرق داره، خوراکی روح شما چیه؟

سال ۹۴ برای من سال عجیبی بود. یه سال پر از سفر و پر از تغییر. یه سال با یه مهاجرت کهکشانی، یه سال با یه عالمه تجربه جدید و یه سال پر از بزرگ شدن.

از این سال عجیب من چیا رو برمی‌دارم؟ شاید سخت باشه تصمیم گرفتن اینکه چیا رو کنار بذاری، وابستگیه به هر حال، آدم به چیزایی که بدست آورده وابسته می‌شه، حتی کدورت‌ها، حتی کینه‌ها، حتی دل‌خستگی‌ها و دل‌مردگی‌ها، ولی سال داره نو می‌شه، زمستون اومد و همه برگ‌های خشک شده رو با خودش برد، روح ما هم باید از این زمستون استفاده کنه و کدورت‌ها و کینه‌ها رو از بین ببره و جوونه بزنه باز.

همه خستگی‌ها، همه دلخوری‌ها، همه آسیب‌ها رو بذاریم لب آب روان و جوی که ازمون دور شه و بره و برسه به یه اقیانوسی که اینقدر عظیمه که همه اینا رو در خودش حل می‌کنه. بذاریم حل شه، بذاریم بره، موندن این حس‌های منفی فقط کوله‌پشتی‌مون رو سنگین‌تر می‌کنه. سنگینی که فایده نداره، قرار نیست هی کمردرد بگیریم که. قرار نیست تو این مسیر به خاطر سنگینی کوله‌پشتی هی سرعتمون کم شه، هی خسته‌تر شیم.

حالا همه بدی‌ها رو گذاشتیم کنار، کوله‌پشتی از انرژی منفی خالی شد. وقتشه پرش کنیم. عه عه، صبر کن، یه چیزایی هنوز تو کوله‌پشتی مونده، اول باید همه دستاوردهای سال رو بیاریم بیرون از کوله‌پشتی و مرتبشون کنیم و از بین‌شون مهم‌ترین‌ها رو انتخاب کنیم.

کدوما مهم‌ترین‌هان؟؟ اونایی که بیشتر دوسشون دارم؟ قطعاً نه، اونایی که واسه ادامه مسیر و پیشرفت بتونن پا به پای من باشن. چطوری می‌شه تشخیص داد پس؟

یه چیزایی تجربه است، یه سری چیزا رو هم می‌شه ریسک کرد، حتی اگه در نهایت توشه مناسبی نبود، می‌شه کنارش گذاشت و توشه دیگه‌ای رو از دستاوردهای جدید جایگزین کرد.

شاید بد نباشه یه گریزی بزنم به حوادث بسیار مهم سال ۹۴، اتفاقاتی که باعث شد این همه زندگیم تغییر کنه و حتی خودم هم تغییر کنم. سال ۹۴ شاید بیشتر از همیشه فکر کردم، بیشتر از همیشه تصمیم گرفتم و بیشتر از همیشه مجبور شدم از ساحل امن بزنم به دریای خروشان، بزنم به جاده‌های سنگی و برم تو دل آتیش حتی. آتیشی که اگه بشه کنترلش کرد می‌شه گرمابخش کل زندگی و حتی برکت. همیشه همینطوره دیگه، آب مایه حیاته، ولی یه وقتی می‌شه سیل و سیلاب و خانه خراب کن!!! آتیش و بخاری و شومینه و گرمای خونه‌ها یهو حادثه‌ساز می‌شه و بلای مال و جان.

آدم یه وقتایی تصمیم می‌گیره که از یه چیزایی بگذره تا چیزای دیگه‌ای رو بدست بیاره، حالا این چیزا می‌تونن چی باشن؟ نزدیک بودن به خانواده، هر روز دیدن خانواده و آغوش امن‌شون. خونه پدری و همه راحتی‌ها و زندگی آروم و حریم امن. اما یهویی، خیلی یهویی آدم تصمیم می‌گیره همه داشته‌هاش رو رها کنه تا خودش بره و چیزهای جدیدی رو بدست بیاره، شاید یه زندگی ساده و آروم که همه امکانات واسش فراهمه راضی کننده نیست. شاید اینکه هر روز غذاش آماده باشه، خونه مرتب باشه، همه چیز فراهم باشه واسش خوب نیست. شاید اینطوری آدم احساس می‌کنه بی‌خاصیت شده، بی‌مسئولیت شده، انگاری که یه آدم بیکاره و بیهوده داره اکسیژن دنیا رو مصرف می‌کنه. انگاری واسه هیچ کاری مفید نیست، انگاری توی این دنیا اضافیه، انگاری خیلی چیزا …

اینجاست که آدم دنبال یه راه می‌گرده تا بتونه خودش یه زندگی بسازه، یه حریم امن بسازه، مهم اینه که هر چی در توان داره به کار بگیره و خودش همه چیز رو بسازه. خیلی مهمه که که آدم از خودش راضی باشه و حس کنه می‌تونه یه گوشه‌ای از جامعه مفید باشه، شاید هم یه گوشه‌ای از چرخ دنیا رو بچرخونه.

تو مسیر مهاجرت و مستقل شدن آدم خیلی چیزا رو از دست میده، ناخودآگاه یه سری چیزا از کوله‌پشتی‌اش پرت می‌شن بیرون، دست خودش نیست دیگه، کوله‌پشتی یه مهاجر، جا واسه همه زندگی نداره.

قصه که به سر نمی‌رسه، ولی خب مهلت بستن کوله‌پشتی داره تموم می‌شه.

مهم‌ترین چیزایی که من می‌تونم بگم تو این سال عجیب بدست آوردم و می‌خوام در ادامه راه همراهم باشن و حتی تقویت‌شون کنم، قطعاً ایناست:

  • صبر
  • توانایی کنترل خشم
  • سکوت
  • قدرت تفکر
  • قدرت تصمیم‌گیری

از نظر من شاید اینا مهم‌ترین چیزهایی باشن که تو مسیر این مهاجرت کهکشانی عجیب و غریب می‌تونن بهم کمک کنن که این کشتی نیمه‌ساخته رو کامل کنم و توی این دریای خروشان و مواج با هنرمندی حرکت کنم. این مسیر سخت برای هر کاپیتانی نیاز به صبر و تفکر و قدرت تصمیم‌گیری داره.

چی می‌تونه نماد امید باشه واسه سال پیش‌رو؟ شاید یک مسیر

post372-2

– – –

پی‌نوشت ۱: ممنون از آقای مهرانی و دعوت‌شون به کوله پشتی ۹۵، مثل هر سال، خیلی خوبه که این موقع به دستاوردهامون فکر کنیم.

پی‌نوشت ۲: چیزی که آقای مهرانی در کوله‌پشتی ۹۵ بیان کرده بودن و خواسته بودن در موردش بنویسیم، بخش‌های دیگه‌ای هم داشت که من نتونستم پاسخی براشون پیدا کنم. مثل بهترین آدم‌هایی که در سال ۹۴ باهاشون آشنا شدم و چه ویژگی مثبتی از اونها رو با خودم به سال ۹۵ می‌برم. سال ۹۴ واسه من فراز و نشیب زیاد داشت، دوستی‌هایی که عمیق‌تر شدن و دوستی‌هایی که از بین رفتن. سعی می‌کنم در مورد این بهترین آدم‌ها و بهترین ویژگی‌هاشون باز بنویسم.

پی‌نوشت۳: قدیما هم کوله‌پشتی می‌نوشتیم.       کوله‌پشتی ۹۳     کوله‌پشتی ۹۴        کارگاه کوله‌پشتی