بایگانی نویسنده: سمانه نصیحت‌کن

رستوران ازاکا – رستوران ژاپنی در زاربروکن

Osaka Restaurant

سلام

روز شنبه، به مناسبت موفقیت یک ساله در مهاجرت، خودم رو به صرف غذای محبوبم یعنی غذای ژاپنی دعوت کردم و حسابی خودم رو تحویل گرفتم. سالگرد مهاجرتم بود و می‌خواستم خودم رو خوشحال کنم.

البته که قبلاً هم در مورد غذای ژاپنی نوشته بودم. از همین رستوران در زاربروکن. امروز با تمرکز بیشتری می‌خوام خود رستوران رو معرفی کنم.

خب بریم برسیم به معرفی این رستوران خوشمزه، البته حذف به مفهوم بود، رستوران با غذاهای خوشمزه.

رستوران ازاکا در زاربروکن به آدرس Dudweilerstraße 1, 66111 Saarbrücken در مرکز شهر و نزدیک به رود زار قرار داره. ساعت کاری رستوران از ۱۲ ظهر تا ۳ بعدازظهر و از ۶ عصر تا ۱۱ شبه. پس مثل من ساعت ۱ و نیم نرید که آخرش بیرون‌تون کنن :))

البته بیرونم نکردن ولی داشتن جمع می‌کردن.

اگه برای ناهار قصد رفتن به این رستوران رو دارید، سر ساعت ۱۲ اونجا باشید تا بتونید نهایت لذت رو ببرید. منو رستوران در دسته‌بندی‌های مختلف و غذاهای متفاوت، تجربه‌های هیجان‌انگیزی رو واستون رقم می‌زنه. از پیش‌غذا، تا غذای اصلی و دسر

اگر عاشق سوشی هم هستید، تنوع سوشی تو این رستوران واقعاً زیاده [من تا حالا اینجا سوشی نخوردم]

Osaka Restaurant

هر جا و هر رستورانی به عنوان پیش‌غذا یا حتی غذای اصلی یا حتی دسر، ادامامه سرو کنه، مطمئن باشید من سفارش می‌دم.

ادامامه یا لوبیای ژاپنی، طعمی شبیه به باقالی یا همون باقله گرمک خودمون داره. سس سویا هم کنارش می‌ذارن که من تا حالا با سس سویا امتحانش نکردم.

این رستوران، انواع مختلف سالاد رو هم داره، مثل سالادهای معمول و مرسومی که ما می‌شناسیم به اضافه سالاد جلبک، سالاد تن‌ماهی، سالاد آواکادو و …

دو مدل سوپ هم داره که من تا حالا امتحان نکردم، منوی کامل پیش‌غذاهاش رو اینجا ببینید.

علاقه من به ماهی فکر نکنم از کسی پوشیده باشه، حتی خواجه حافظ شیرازی هم خبر داره، اینجاست که رفتم سراغ فینگرفودهای رستوران که بیشتر شبیه انگشت‌های غول جک و لوبیای سحرآمیز بود، از بس حجم فینگرفودش زیاد بود.

ماهی بسیار خوشمزه‌ای که در عکس بالا در سمت چپ تصویر مشاهده می‌کنید با عنوان Shake Shinoyaki در منو در بخش فینگرفودهای این رستوران ارائه شده.

هر چی از خوشمزگی این ماهی بگم کم گفتم.

به عنوان غذای اصلی هم، که در تصویر اول این پست می‌تونید ببینید، Gebratene Udonnudeln سفارش دادم از منو نودل‌های رستوران، البته تو منو نوشته Suppen ولی قطعاً منظورش سوپ نیست، شاید هم باشه. [ایموجی خنده و تنبل در گوگل کردن ترجمه]

این غذا هم نودل بود با سبزیجات تازه و تخم‌مرغ که من بی‌نهایت خوشم میاد ازش.

منو کامل رستوران و بقیه غذاها رو هم اینجا ببینید.

Osaka Restaurant

و اما دسر

درسته که بعد از اون همه غذا داشتم می‌ترکیدم، ولی از Mochi Mix این رستوران نمی‌شه گذشت. بستنی انبه و بستنی نارگیلی بسیار خوشمزه و به شدت یخ!

خب بریم سراغ قیمت‌ها:

ادامامه: ۴ یورو

ماهی جانم: ۸.۵۰ یورو

نودل با سبزیجات: ۶.۹۰ یورو

دسر: ۳.۷۰ یورو

نوشابه: ۲.۷۰ یورو

آب ساده (بدون گاز): ۲.۸۰ یورو

یه مقداری هم مالیات به رسید نهایی اضافه شد و در مجموع شد ۲۸.۶۰ یورو. بله خیلی زیاده، ولی خب همیشه که مهاجرت آدم یک‌ساله نمی‌شه.

البته دفعه بعد اگر بیام فقط همون ماهی رو می‌گیرم، اینقدر بقیه‌اش زیاد بود که ترکیدم.

الآن که دارم این پست رو می‌نویسم، با فکر کردن به ماهی، باز هوس کردم. خدا رو شکر جمعه برمی‌گردم برلین و وقت ندارم دیگه برم رستوران ژاپنی :))

والت دیزنی جان روزت مبارک

Disney Land

سلام

شما رو نمی‌دونم، ولی یکی از آرزوهای من، رفتن به دیزنی‌لند پاریسه! امروز هم روز والت دیزنیه، چه بهتر که در این روز عزیز، این پست رو بنویسم و این آرزو رو مکتوب کنم تا وقتی بهش رسیدم، این پست رو هم لینک کنم بگم دیدین به آرزوم رسیدم؟

(اگه عمری باقی باشه – اینو حتماً باید می‌گفتم)

امروز، ۱ دسامبر، علاوه بر اینکه اولین روز از آخرین ماه سال میلادیه، به نام والت‌دیزنی هم نام‌گذاری شده.

نمی‌دونم چند درصد از ما، اما من خودم با کارتون‌های والت‌دیزنی بزرگ شدم و شاید علت اینکه اینقدر زیاد علاقه دارم برم دیزنی‌لند، همین حس نوستالژیک باشه.

اسم دیزنی تقریباً تو تمام دنیا معروفه. شخصیت‌های کارتونی که از کمپانی دیزنی می‌شناسیم:

  • میکی‌ماوس
  • سفیدبرفی و ۷ کوتوله
  • سیندرلا – ۳ قسمت
  • زیبای خفته
  •  پینوکیو
  • فانتازیا
  • دامبو
  • بامبی
  • آلیس در سرزمین عجایب
  • پیتر پن
  • ۱۰۱ سگ خالدار – ۲ قسمت
  • شمشیر در سنگ
  • کتاب جنگل – ۲ قسمت
  • رابین هود
  • روباه و سگ شکاری – ۲ قسمت
  • دیگ سیاه
  • کارآگاه موش بزرگ
  • الیور و دوستان
  • پری دریایی کوچولو – ۳ قسمت
  • دیو و دلبر – ۲ قسمت
  • علاءالدین – ۳ قسمت
  • شیرشاه – ۳ قسمت
  • پوکوهانتس – ۲ قسمت
  • داستان اسباب بازی – ۴ قسمت
  • کریسمس سحر انگیز
  • آناستازیا
  • هرکول
  • زندگی یک حشره
  • تارزان
  • زندگی جدید امپراتور
  • شرکت هیولاها
  • عصر یخبندان – ۵ قسمت
  • سیاره گنج
  • در جستجوی نمو
  • شگفت انگیزان – ۲ قسمت
  • خانه‌ای در مزرعه
  • کبوتر بی‌باک
  • جوجه کوچولو
  • ماشین‌ها – ۳ قسمت
  • راتاتویی
  • داستان پرنسس‌های دیزنی: رویاهایت را دنبال کن
  • تیزپا
  • وال ئی
  • جی فورس
  • شاهدخت و قورباغه
  • بالا
  • گیسو کمند (۵۰امین انیمیشن کلاسیک والت دیزنی پیکچرز)
  • رالف خرابکار – ۲ قسمت
  • هواپیماها – ۲ قسمت
  • یخ زده – ۲ قسمت
  • ۶ ابر قهرمان
  • درون و بیرون
  • دایناسور خوب
  • پاندای کونگ فوکار ۳
  • در جستجوی دوری
  • زوتوپیا
  • موآنا
  • کریستوفر رابین

فکر می‌کنم دیو و دلبر، انیمیشن و داستان مورد علاقه من باشه. شما چطور؟

۹ آذر – شد ۱ سال

1 year

سلام

۹ آذر – ۳۰ نوامبر – شد ۱۲ ماه – شد ۱ سال!

نمی‌دونم از نظر بقیه آدم باید ۱ سالگی مهاجرتش رو جشن بگیره یا نه، ولی برای من، یه دنیا حس خوب داشت، سالگرد غلبه کردن بر خیلی از ترس‌ها و نقاط ضعفم! موفقیت و پیروزی تو خیلی از مشکلات و چالش‌ها و از همه چیز مهم‌تر، رشدی که توی این یک سال داشتم، یک سالی که به اندازه حداقل ۵ سال، نگاه من رو “توسعه” داد!

یه کمی نگاه کامپیوتری و دنیای IT دارم این روزا به ذهن و مغز خودم، تمثیل‌های قشنگی می‌شه زد. همین که ذهنم توسعه پیدا کرده و به نسخه‌های جدیدتر آپگرید شده.

البته بگذریم، قصه یک سالگیه! تولدشه! سالگردشه یا هر چی! ۱ سال گذشت! ۱ سال! باورتون می‌شه؟ باورم نمی‌شه!

خودم حتی فکرش رو هم نمی‌کردم بیشتر از ۳ ماه دووم بیارم و حالا یک سال گذشته! ۱ سال عجیب! ۱ سال پر از چالش! ۱ سال پر از دغدغه‌های متفاوت! ۱ سال پر از نگرانی‌های متفاوت! ۱ سال پر از مشکلات متفاوت! ۱ سال پر از استرس‌های متفاوت!

شاید علتش تفاوت فرهنگی باشه یا هر چیز دیگه! ولی همون‌طوری که خیلی ساده گذشت، همون‌قدر هم خیلی سخت گذشت. البته تعبیر من از سختی ممکنه با تعبیر شما متفاوت باشه.

مهاجرت درس‌های بزرگی برای آدم داره. مهاجرت من دو مرحله‌ای بود، از شیراز به تهران و بعد به آلمان. توی آلمان هم اوایل دوسلدورف بودم و بعدش رفتم برلین.

تمام این مراحل، به بزرگ‌تر، صبورتر و انعطاف‌پذیرتر شدن من خیلی کمک کرد. مهم‌ترین آموخته زندگیم بعد از مهاجرت هم این بود:

ما تنها به دنیا اومدیم و تنها می‌میریم، این وسط هم باید یاد بگیریم تنهایی از پس خودمون بربیایم.

حس می‌کنم هر چی زودتر به این باور برسیم، زندگی قشنگ‌تر می‌شه و زودتر می‌تونیم به رشد و تعالی برسیم. آدم باید به ۱۰۰٪ خودش برسه تا بعدش بتونه در کنار بقیه آدم‌ها زندگی با ثباتی رو داشته باشه.

آدم تا وقتی خودش رو پیدا نکنه و ندونه چی از زندگیش می‌خواد که به ۱۰۰٪ خودش نرسیده.

پست‌های گاه‌شمار مهاجرتم به سال‌شمار رسید. چند ماهی می‌شه منتظرم ۱ سال بشه و حرفای مهم‌تر و احساسات مهم‌تر رو اینجا بزنم. تو این روز! روزی که یک سال از اون ۹ آذر ۱۳۹۷، فرودگاه امام خمینی گذشته!

۱ سالی که ۱۱ ماه و ۲ هفته‌اش خوب و معمولی بود و ۲ هفته غربت داشت. البته که اون ۲ هفته اول نبود، وسط هم نبود، ۲ هفته‌ای بود که امکان تماس ویدیویی با خانواده نداشتم. غربتی که بهم فهموند، اگر این تماس ویدیویی نبود، همون ماه اول برگشته بودم، به ماه سوم هم نمی‌رسیدم!

اما زندگی بازی‌های عجیب‌تری برای همه ما برنامه‌ریزی کرده، یه وقتایی حس می‌کنی توی یه هزارتو گیر افتادی، شاید هم یه اتاق فرار مثل فیلم Escape Room

یه وقتی هم فکر می‌کنی زندگیت تبدیل شده به Final Destination

آره مهاجرت همین‌قدر عجیبه. یه روز فکر می‌کنی چقدر تو جامعه جدید پذیرفته شدی و باور نمی‌کنی مردمی از یه کشور دیگه، باهات مثل یکی از خودشون رفتار کنن،

یه روز هم حس می‌کنی یه سرباز سیاهی، جلوی یه پادگان مهره سفید!

یه روز هم حس می‌کنی، یه مداد سفیدی، بین هزاران رنگ مدادرنگی!

یه روز هم حس می‌کنی اینجا خونه امنته!

یه روز هم حس می‌کنی هیچ وطنی نداری!

مهاجرت درد عجیبیه و این درد رو من اولین بار توی کشور خودم چشیدم.

توی استوری‌های اینستاگرام، یکی ازم سوال پرسیده بود غربت مهاجرت سخت نیست؟ بهش جواب دادم:

آدم وقتی تو کشور خودش، میون مردم خودش و هم‌زبون‌هاش، طعم غربت رو چشیده باشه. متوجه می‌شه غربت ربطی به محل زندگی نداره.

و این جمله، عمیقاً باور منه! غربت ربطی به محل زندگی نداره. غربت اون وقتیه که حس کنی جایی پذیرفته نشدی، غربت اون وقتیه که تو رو به چشم غیرخودی ببینن، غربت وقتیه که تو رو به چشم دختر شهرستانی پررو ببینن! غربت وقتیه که به هر دلیلی، تو رو سوژه عقده‌های درونی خودشون کنن!

من تو این جامعه و شرکتم خیلی خوب پذیرفته شدم، یه وقتایی یه امکاناتی دارم که از شدت شوق و ذوق، دلم می‌خواد اشک بریزم، نعمت‌هایی که آدم براش عجیبه!

تو آخرین جلسه ارزیابی‌ام تو شرکت، که دقیقاً یک روز قبل از یک ساله شدن مهاجرتم بود، سوالی که ازم پرسیدن همین بود، که چرا گاهی اوقات رفتار خلاف انتظار داری؟

جوابی که پیدا کردم همین بود: تفاوت فرهنگی! هیچ دلیل دیگه پیدا نکردم برای اینکه چرا گاهی، واکنش‌هایی دارم که بر اساس این جامعه، عجیب به نظر می‌رسه.

یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های مهاجرت برای من، امکانات و منابعی هست که در محل کار در اختیار آدم می‌ذارن. مثلاً بودجه‌هایی که برای تبلیغات در اختیارم می‌ذارن و فرصت زیادی که برای آزمایش کردن و یادگیری به من میدن. من خیلی هراس و ترس برای انجام دادن کارها داشتم، برای مصرف کردن بودجه، برای هر کاری خیلی محتاط بودم. یک بار تیم‌لیدر، بهم گفت در نهایت چی می‌شه؟ اشتباه می‌شه و از اول انجام می‌دی یا اشتباه رو رفع می‌کنی. مهم اینه که یاد بگیری اون کار رو انجام بدی و دفعه بعد بهتر و با خطای کمتر انجامش بدی.

برای منِ نوعی که تو فرهنگ بهترین بودن و سرزنش شدن بزرگ شدم، چه از مدرسه و دانشگاه و سیستم‌های آموزشی و حتی فرهنگ رایج در جامعه، تمام این‌ها باعث ایجاد ترس تو وجودم شده بود. ترس برای انجام دادن وظایفی که داشتم. گاهی انتظار داشتم تک‌تک کارهام رو تایید کنن تا با خیال راحت منتشرشون کنم.

الآن اما، وسواسم خیلی کمتر شده و با آسودگی خیال بیشتری کار می‌کنم و کارها رو بهتر انجام می‌دم. چون دیگه خبری از سرزنش شدن نیست. مهم اینه امروز، بهتر از دیروز باشم، مهم اینه از تجربه‌های قبلی درس بگیرم.

مهم‌تر، انگیزه دادن و فراهم کردن شرایط برای پیشرفت برای تک تک اعضای تیم. تهیه کتاب، دوره‌های آموزشی، کنفرانس و هر چیز مورد نیاز دیگه. اینکه اینقدر براشون مهمه که اعضای تیم پیشرفت کنن و با این دیدگاه همه رو تشویق می‌کنن برای یادگیری و پیشرفت، واقعاً لذت‌بخشه.

از کار که بگذریم، سبک زندگی که اینجا زیاد دیدم. از خونه اشتراکی داشتن و پذیرفتن یک فرد غریبه توی خونه و به اشتراک گذاشتن تمام دارایی‌های زندگی.

با اینکه یک سال تو چنین محیطی زندگی کردم، حتی نمی‌دونم اگر روزی خودم خونه‌ای داشته باشم، بتونم اتاق‌های خالیش رو به کسی که نمی‌شناسم اجاره بدم یا نه! شاید روزی هم من به چنین روحیه بخشندگی و توانایی برسم.

همه آدم‌ها به هم لبخند می‌زنن، حداقل تجربه من این بوده. هر وقت جایی به کمک نیاز داشتم، مثلاً وقتی تو پست‌بانک به کمک یه انگلیسی زبان نیاز داشتم، یه خانم آلمانی خیلی سریع اومد کمک. هر وقت جایی خریدی دارم یا چیزی نیاز دارم، مسئول‌های فروشگاه که گاهی حتی انگلیسی هم بلد نیستن، تمام تلاش‌شون رو می‌کنن که کمک کنن.

همکارهایی که حواسشون بهت هست، بهت کمک می‌کنن تو سیستم رشد کنی و مشکلی نداشته باشی.

دوستایی که هر لحظه به کمکی نیاز داشته باشی، بهت کمک می‌کنن، حتی اگر ماه به ماه نبینی‌شون.

شاید بعد از این، بیشتر از تجربه‌هایی که در این محیط و محل زندگی داشتم بنویسم، تجربه‌هایی که باعث می‌شه حس کنی انسانیت هنوز زنده است و هنوز می‌شه به خیرخواهی بقیه نسبت به هم ایمان داشت.

تجربه مهاجرت من، شاید براتون کسل‌کننده باشه، اما برای خودم، یه دنیا حرفه، یه دنیا تجربه، یه دنیا لذت! یه دنیا آرامش!

مهاجرتی که برای من پیشرفت زیادی در مهاجرت درونی داشت.

از سری قصه‌های من و زبان آلمانی

Study

سلام

ای امان از این زبان آلمانی، چی می‌شد آلمانی‌ها هم انگلیسی حرف بزنن؟ [ایموجی خنده شرمسارانه]

شما ببین چقدر این موضوع داره شاهنامه می‌شه که واسش دسته‌بندی جدا ساختم.

سطح زبان آلمانی من به اون جایی رسیده که یه وقتایی می‌فهمم، بعد طرف مقابل فکر می‌کنه آلمانی‌ام خوبه و همین‌طور به آلمانی ادامه میده تا جایی که من هول می‌کنم و می‌گم:

Ich verstehe nicht that much Deutsch

یه ترکیب آلمانی و انگلیسی می‌گم. حالا یا طرف مقابل انگلیسی‌اش خوبه که تغییر می‌دیم به انگلیسی، یا طرف مقابل هم انگلیسی بلد نیست و سعی می‌کنه با کلمات ساده‌تر و حرف زدن شمرده‌تر ارتباط برقرار کنه.

مثل پیرمردی که توی بازارچه کریسمس دیدم که تلاش می‌کرد در مورد Christkind برای من توضیح بده. تو آلمان سانتا یا همون بابانوئل ندارن، و اون شخص افسانه‌ای که کادوهای کریسمس رو براشون میاره Christkind اسمشه.

یکی از مشکلاتی که خب برای هر زبان وجود داره، لهجه است و یه چیزی وجود داره به نام Dialect (فکر نکنم گویش باشه – شاید هم باشه) که حتی سخت‌تر می‌شه. تا این لحظه که در خدمت شما هستم، به تعداد حدود ۸۳ میلیون نفر جمعیت آلمان، یک دایلکت آلمانی متفاوت وجود داره.

تا میام با لهجه و دایلکت یک نفر عادت کنم، یک نفر دیگه وارد می‌شه و ….

آقا خیلی سخته، خیلی [ایموجی جویدن ناخن یاهو مسنجر]

پایان پیام!

گمگشتگی و در جستجوی نور

Light

سلام

به نظرتون آیا امکانش هست که یکی همیشه راه رو بلد باشه و هیچ‌وقت گم نشه؟ مسیر زندگیش همیشه روشن باشه و هیچ‌وقت دچار سردرگمی یا حتی خستگی نشه؟

شدنیه؟

شاید باشه، اما برای من اینطور نبوده!

یه لحظه‌هایی تو زندگی آدم وجود داره که دچار گمگشتگی خیلی بدی می‌شه، انگار دیگه خودت نیستی، انگار هیچ شاخصی نداری، انگار هیچی نیست آدم‌ها تو رو با اون شاخص بشناسن!

مهم اینه که آدم بعد از این گمگشتگی چه عملکردی داشته باشه.

من این گمگشتگی رو وقتی حس کردم که دیگه نسبت به هیچ چیزی اشتیاق نداشتم. سال‌ها پیش این اشتیاق رو نسبت به برگزاری رویدادهای استارتاپی داشتم و اینقدر ذوق و هیجان داشتم که تمام زندگیم رو بر این اساس پیش می‌بردم.

روزای خوبی بود که سیاه و تلخ شد …

یه زمان‌هایی حتی نسبت به همین نوشتن ساده، اشتیاق بیشتری داشتم که به مرور زمان، انگار تلخی‌های دیگه به این خطه هم سرایت کرد.

وقتی آدم دچار حس گمگشتگی می‌شه، انگار دیگه هیچ‌چیزی رو نمی‌شه واضح دید، همه چیز مبهم می‌شه! حتی نوشتن در مورد این حس هم مبهم و عجیبه!

حتی نمی‌دونی چرا دچار این حس شدی، شاید هم بدونی!‌ ولی راهی برای پیدا کردن مسیر و نور پیدا نمی‌کنی!

هر وقت جمله‌ها و پاراگراف‌هایی که می‌نویسم کوتاه می‌شن، یعنی ذهنم داره تلاش می‌کنه از معطوف شدن به موضوع و کنکاش کردن فرار کنه، انگاری که یه خندق ساخته شده دور اون بخش از ذهن، دسترسی بهش حتی با اسب تروا هم ممکن نیست.

این می‌شه که یه پستی مثل این، هی از این شاخه به اون شاخه می‌پره، تمرکزی نیست …

حین نوشتنش، از اون حصار و خندق، هی خاطره‌های دیگه پرتاب می‌شه تو صورتت و کم‌کم انگار پیاده‌نظام شکست خورده، تسلیم می‌شی و آتش‌بس رو قبول می‌کنی.

اما بالاخره، ذهن باید یه راهی پیدا کنه برای ساختن دوباره! حتی شده ساختن نور!

من گم شدم، من در خودم گم شدم! توی هزار توی ذهن خودم! شوق و اشتیاقم رو از دست دادم، انگار بعد از این، هیچ هدف و آرزویی برام نمونده باشه!

فقط یه زندگی آروم رو می‌خوام سپری کنم.

اما همچنان، قدرت ذهن بیشتر از این حرفاست، ذهنم داره تلاش می‌کنه اون قسمت‌های خوبی که باعث شوق و اشتیاق تو وجودم بوده رو باز پیدا کنه و نور بسازه.

با توجه به اینکه تغییر آهسته و پیوسته، پایدار می‌شه، ذهنم از ساده‌ترین چیز ممکن شروع کرده. سلیقه در پوشش. چند وقت اخیر، تمام لباس‌هایی که خریدم، تم رنگی شاد داشتن. خیلی‌هاشون هم به رنگ صورتی مایل بودن. حس می‌کنم پوشیدن لباس رنگی‌رنگی و رنگ روشن، میزان طراوت و شادی روزانه رو بیشتر می‌کنه.

تو این چند ماه اخیر، خیلی وقت‌ها حتی به شوق پوشیدن کاپشن صورتی‌ام از خواب بیدار می‌شدم! انگیزه‌هایی و اشتیاق‌هایی همین‌قدر ساده، می‌تونن بر اون احساس گمگشتگی عجیب درونی غلبه کنن.

خندق هنوز وجود داره، ولی حداقل تمساح‌های توی خندق، آروم شدن و قصد حمله ندارن. شاید هم کم‌کم دارن محو می‌شن!

زندگی در جریانه و ذهن من در تلاش برای ساختن نور و کنار بردن ابرها.

 

کریسمس و بازارچه کریسمس

Christmas Tree

یکی از قشنگی‌های کریسمس، بازارچه‌های کریسمسه. همونطوری که یک ماه مونده به نوروز، خیابون و بازار پر می‌شه از هفت‌سین و سنبل، از اواخر نوامبر هم بازارچه‌های کریسمس شروع می‌شن.

البته مطمئنم هر کشور و هر شهری، برنامه‌های متفاوت خودش رو داشته باشه. چیزی که من سال گذشته و امسال دیدم، شهرهای مختلف آلمان بوده. دوسلدورف، برلین و زاربروکن. عکس‌های این پست، بازارچه کریسمس زاربروکنه.

توی بازارچه‌های کریسمس، پر شده از تزیینات کریسمس، شکلات و آب‌نبات‌های مخصوص کریسمس، گلوواین و نوشیدنی‌های مخصوص کریسمس.

یه عالمه دکوراسیون قشنگ و هیجان‌انگیز واسه عکس گرفتن.

Christmas Market

مثلاً تو بازارچه کریسمس زاربروکن، این سن رو برای اجرای موسیقی درست کردن. آقای Nutcracker هم که تو اکثر قصه‌ها و افسانه‌های کریسمس حضور دارن.

به عنوان آدمی که کودک درونش علاقه خاصی به این افسانه‌ها داره، از دیدن آقای Nutcracker خیلی ذوق‌زده شدم.

شاید بد نباشه تو این پست کمی در مورد خود کریسمس بنویسم:

کریسمس در واقع تولد حضرت مسیح و در اصل و بنیان، یک جشن و عید مذهبی بوده، اما به مرور زمان، تبدیل شده به مراسمی که خانواده‌ها و بستگان دور هم جمع بشن و به هم هدیه بدن.

کریسمَس (زبان انگلیسی: Christmas) یا نوئل (زبان فرانسوی: Noël) جشنی است در آیین مسیحیت که به منظور گرامی‌داشت زادروز عیسی مسیح برگزار می‌شود. بسیاری از اعضای کلیسای کاتولیک روم و پیروان آیین پروتستان، کریسمس را در روز ۲۵ دسامبر جشن گرفته و بسیاری آن را در شامگاه ۲۴ دسامبر نیز برگزار می‌کنند. اعضای بیشتر کلیساهای ارتودوکس در سراسر دنیا نیز روز بیست و پنجم دسامبر را به عنوان میلاد مسیح جشن می‌گیرند. برخی از مسیحیان ارتودوکس در روسیه، اوکراین، سرزمین مقدس (ناحیه تاریخی فلسطین کنونی) و دیگر مکانها، به سبب پیروی از گاهشماری یولیانی، جشن کریسمس را در روز ۷ ژانویه برپا می‌دارند. کلیسای حواری ارمنی طبق سنت منحصر به فردی، روز میلاد و همچنین روز غسل تعمید مسیح را هم‌زمان در روز ششم ژانویه جشن می‌گیرند.

ایام دوازده روزه کریسمس با سالروز میلاد مسیح در ۲۵ دسامبر آغاز گشته و تا جشن خاج‌شویان در روز ۶ ژانویه ادامه می‌یابد. هرچند مهم‌ترین عید مذهبی در گاهشمار مسیحی، روز عید پاک (به عنوان روز مصلوب شدن و رستاخیز عیسی) است، بسیاری به‌خصوص در کشورهای ایالات متحده و کانادا، کریسمس را مهم‌ترین رویداد سالانه مسیحی محسوب می‌دارند.

با وجودی که این روز یک عید مذهبی شناخته می‌شود از اوایل سده بیستم میلادی به بعد به‌طور گسترده به عنوان یک جشن غیر مذهبی برگزار شده و برای بیشتر مردم، این ایام فرصتی است برای دور هم جمع شدن اقوام و دوستان و هدیه دادن به هم. کریسمس با آیین‌های ویژه‌ای به‌طور مثال آراستن یک درخت کاج، برگزار شده و شخصیتی به نام بابانوئل در آن نقشی مهم دارد.

شب کریسمس (Christmas Eve) که میشه شب ۲۴ دسامبر، خانواده‌ها دور هم جمع می‌شن و همونطوری که تو فیلم‌ها دیدین، کادوهاشون رو می‌ذارن زیر درخت کریسمس.

۲۵ و ۲۶ دسامبر هم به عنوان روز کریسمس  تعطیل هستن.

بعد از کریسمس، خیلی سریع می‌رسیم به ۱ ژانویه و شروع سال نو میلادی که اون یه مراسم جداست. نزدیکی این دو روز به هم باعث شده که کریسمس و سال نو، یه جورایی با هم یکی بشن انگار.

تعطیلی‌های کریسمس و سال نو میلادی، در هر کشور و گاهی شهر متفاوته.

در آلمان – برلین:

۲۴ دسامبر – نصف روز کار می‌کنیم.

۲۵ دسامبر – تعطیل

۲۶ دسامبر – تعطیل

۳۱ دسامبر – نصف روز کار می‌کنیم.

۱ ژانویه – تعطیل

بعضی از شرکت‌های بزرگ، از ۲۱ دسامبر رو تعطیل می‌کنن و مرخصی اجباری از کارمندا کم می‌کنن. البته ۲۴ دسامبر و ۳۱ دسامبر در مجموع یک روز حساب می‌شن.

کریسمس جشن جذابیه. به نظرم حداقل تو کشوری مثل آلمان و شهری مثل برلین که از ساعت ۴ بعدازظهر شب می‌شه و همه روزها ابری و خاکستریه، همچین جشن رنگی‌رنگی و پر از نوری، برای جلوگیری از افسردگی خیلی مناسبه. [ایموجی نیش باز]

همه علیه هم!

Fight

سلام

هفته‌های گذشته، برای هر کدوم از ما به نوعی سخت بودن!

افرادی، موعد درخواست و اپلای دانشگاه رو از دست دادن، کسب و کارهای زیادی از اینترنتی و فیزیکی ضررهای جبران ناپذیری داشتن.

ناامیدی زیادی بین همه جریان پیدا کرد.

برای منِ نوعی، غربت و ندیدن خانواده، اینقدر سخت بود که فشار روانی زیادی رو تحمل می‌کردم و متاسفانه موفق نشدم مدیریتش کنم و توی شرایط کارم تاثیر منفی داشت.

همه ما به نوعی تحت فشار بودیم.

قبلاً شنیده بودم مشکلات و سختی‌ها باعث نزدیک‌تر شدن آدم‌ها می‌شه! اما این بار نه!

همه ما، مقابل هم قرار گرفتیم. همه با هم سر جنگ و دعوا داشتیم.

فولانی چرا ناراحتی؟ تو که مهاجرت کردی!‌ تو که وطن‌فروشی! تو که اینترنتت وصله!‌ واسه چی ناراحتی؟

تو حق نداری ناراحت باشی!

فولانی چرا زندگی می‌کنی؟ تو مگه نمی‌فهمی مردمت تحت فشارن، تو مگه نمی‌فهمی مردم اعتراض می‌کنن؟ تو چقدر خودخواهی! تو خودت تو کشتی نیستی پس غرق هم بشه واست مهم نیست؟

تو حق نداری زندگی کنی!

فولانی چرا از اینترنت استفاده می‌کنی؟ تو مگه نمی‌فهمی مردمت اینترنت ندارن؟

تو حق نداری از اینترنت استفاده کنی!

فولانی چرا رفتی سفر؟ تو مگه نمی‌فهمی مردم مشکل دارن نمی‌تونن برن سفر؟ تو مگه نمی‌فهمی یه سری خونه‌نشین شدن نمی‌تونن حتی برن بیرون؟

تو حق نداری از در خونه بری بیرون!

– – –

حالا می‌خوام مثال بزنم:

فولانی چرا غذا می‌خوری؟ مگه نمی‌دونی مردم تو یه سری از کشورها گرسنه هستن؟ تو حق نداری غذا بخوری!

فولانی چرا نقس می‌کشی؟ مگه نمی‌دونی یه سری از مردم مردن و دیگه نمی‌تونن نفس بکشن؟

فولانی چرا می‌ری سر کار؟ مگه نمی‌دونی یه سری از مردم شغل ندارن و بیکارن؟

فولانی چرا تو خونه گرم و راحت زندگی می‌کنی؟ مگه نمی‌دونی یه سری از مردم بی‌خانمانن؟

– – –

راستش، من تو هفته‌های گذشته از نظر روحی خیلی آسیب دیدم، خیلی تحت فشار بودم، از طرفی ندیدن خانواده، باعث شده بود بالاخره بعد از یک سال، طعم واقعی غربت رو بچشم. نگرانی واسشون به جایی رسیده بود که هر روز دنبال بلیط می‌گشتم و می‌خواستم به هر راه ممکن شده برم ایران. شرایط کاری و تمرکزم توی کار از بین رفته بود و خیلی صادقانه می‌تونم بگم تو یه سری از کارهام گند زدم. خواب و کابوس و اینا رو هم بذاریم کنار.

همه اینا مثالی بود از اینکه، ما همه‌مون دچار رنج شدیم، همه ما تو یک کشتی هستیم! همه ما ساکن یک کره خاکی هستیم و اگر اتفاقی بیفته، همه با هم نابود می‌شیم.

اتفاقی که افتاد، انسانیت تو وجود تک‌تک ما از بین رفت و طوری علیه هم قرار گرفتیم که منِ نوعی حتی نمی‌تونم تصور کنم روزی دوباره دلم صاف بشه! روزی دوباره بتونم با ذهن آسوده، به این فکر کنم که ما می‌تونیم خیرخواه هم‌دیگه باشیم.

آره، من هم نگرانم، من هم نگران کشورم و مردمم و وطنم هستم. کسی که مهاجرت می‌کنه، فرار نکرده، وطنش رو نفروخته، فقط تصمیم گرفته در یک محیط دیگه زندگی کنه. خانواده‌اش و تمامی عزیزانش تو همون وطن هستن، کنار همین شمایی که منِ نوعی رو به هزار صفت محکوم کردی!

من هم کنار شمایی هستم که مهاجرت کردی و غربت رو چشیدی ولی باز منِ نوعی رو به هزار صفت دیگه محکوم کردی!

چه فرقی داره این رفتار تک تک ما با دیکتاتوری؟

هیچی دیگه! همین! غصه داشتم و نیاز داشتم بنویسم‌شون! خیلی سخت گذشت بهم! خیلی!

سفرنامه آمستردام – قسمت سوم – بهشت دوچرخه‌ها

Amsterdam

سلام

برای این پست و این بخش از سفرنامه، سکوت می‌کنم.

عکس‌ها خودشون گویای قصه هستن!

سفرنامه آمستردام – قسمت دوم – خوشمزه‌جات

Pancake Bar

سلام

صبحانه شنبه در دو وعده [ایموجی شکمو و خنده] – وعده اول سرویس هتل، و اما وعده دوم و توصیف‌نشدنی:

پنکیک فراموش نشدنی فوق‌العاده در Pancake Bar به این نقشه و آدرس، خیلی سرراست و راحت می‌تونین پیداش کنین.

همون‌طوری که از عکسش پیداست، بی‌نهایت بزرگ بود، اما خب می‌شد یک نفره تمومش کرد [آخ دارم منفجر می‌شم]. می‌تونستین پنکیک رو با انواع شیرینی‌جات، میوه، پنیر و حتی تخم‌مرغ سفارش بدین. پنکیکی که من سفارش دادم، با شکلات فندقی بود.

البته پیشنهاد می‌کنم Dutch Mini Pancakes سفارش بدین که پنکیک‌های خیلی کوچیک و برشته بود.

این صبحانه / ناهار روز شنبه بود. برای عصرونه هم رفتیم لانژ هتل که متاسفانه تصویری از اون غذاهای میان‌وعده خوشمزه در دسترس نیست.

به دعوت دوستان، شام رو رفتیم رستوران Chin Chin، سبک جدیدی از رستوران، ترکیبی از رستوران، بار، کلاب، دیسکو! البته این گزینه‌های آخرش فقط شب‌های جمعه و شنبه از ساعت ۱۱ به بعد برقرار بود. وقتی ما رفتیم فقط رستوران بود و در طول هفته هم فقط رستورانه.

برای نقشه و آدرسش اینجا کلیک کنین.

Chin Chin Restaurant

وقتی رسیدیم رستوران، برای هر نفر، یه Fortune Cookie گذاشته بودن، از این شیرینی‌های ترد که وقتی می‌شکنیش، وسطش فاله. به ۶ تا زبون هم فال رو نوشته بود.

برای من هم نوشته بود:

برای یک اتفاق یهویی و خوشحال‌کننده آماده باش (البته اگه درست ترجمه کرده باشم – به هر صورت ترجیح می‌دم ترجمه‌اش این باشه)

البته من به جای غذای اصلی، فقط از منو پیش‌غذا انتخاب کردم، دامپلینگ سرخ شده و بال کبابی. ادادامه هم که معرف حضورتون هستن.

پیشنهاد می‌کنم که جینجر رو بین نوشیدنی‌ها (بدون مسکرات) امتحان کنین. واقعاً خوشمزه است.

دسر هم که بستنی وانیلی، آناناس و Maple syrup بود که نمی‌دونم ترجمه‌اش چی می‌شه.

اینا خلاصه کوتاهی بود از خوشمزه‌جات روز شنبه. روز یکشنبه رو با صبحونه خیلی خوب هتلی شروع کردیم که دیگه از تصویرش بگذریم [ایموجی خنده – آخه خیلی شکمویی بود، هر چی بود رو آوردم!]

Pluk

یکشنبه، بعد از صبحونه، رفتیم حسابی قدم زدیم و توی محله Negen به پیشنهادات تمامی سایت‌ها رفتیم کافه Pluk و قهوه خوردیم، البته که من قهوه نخوردم و کاپوچینو خوردم.

آدرس کافه Pluk رو اینجا می‌تونید پیدا کنین.

بعد از این گشتیم دنبال یه جا برای ناهار، نزدیک به هتل جایی رو پیدا کردیم که فودکورت بود و انواع و اقسام غذاها رو می‌شد پیدا کرد، حتی غذای ترکی و دنر / حلال.

اسم این فودکورت Foodhallen بود که تو فروشگاه De Hallen Amsterdam واقع شده بود. آدرس و نقشه‌اش رو هم رو هم اینجا می‌تونین پیدا کنین.

رفتیم و چرخ زدیم و منو همه رستوران‌ها رو دیدیم و قابل پیش‌بینی بود که من با دیدن فیش‌اندچیپس، دیگه چیزی به نظرم نیاد. و شد آنچه شد.

ماهی بی‌نهایت خوشمزه و برشته، با یه عالمه سس و سیب‌زمینی.

Fish & Chips