بایگانی ماهیانه: تیر ۱۳۹۸

ایالت‌های آلمان

Germany States

سلام

زمانی که قصد مهاجرت و زندگی در آلمان رو دارید، شاید بد نباشه کمی در مورد ایالت‌های مختلف آلمان مطالعه کنید. باید اعتراف کنم که من تا زمانی که ساکن آلمان نشدم، از اینکه آلمان یک کشور ایالتیه، اطلاعی نداشتم [شرمسارم]. با توجه به اینکه به نظرم رسید این موضوع می‌تونه عامل مهمی در تصمیم‌گیری برای انتخاب شهر و ایالت برای مهاجرت باشه، لازم دیدم که کمی در این مورد هم خودم مطالعه کنم و هم به شما پیشنهاد بدم که در این مورد اطلاعاتی کسب کنید.

یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های آلمان با ایران (به نظر من) اینه که صنایع و شغل‌ها توی مرکز (پایتخت) جمع نشدن و این خیلی خوبه. هر شهر و ایالتی به نوعی به یک تخصص و صنعت اختصاص داره. معنی این حرف این نیست که شما فقط توی یک ایالت می‌تونین کار پیدا کنین، معنی‌اش اینه که اون شهر و ایالت قطب اون صنعت محسوب می‌شن.

مثلاً وقتی بحث IT و برنامه‌نویسی می‌شه، برلین و مونیخ در صدرن، اما ممکنه دوسلدورف، فرانکفورت یا حتی زاربروکن آگهی‌های شغلی برنامه‌نویسی داشته باشن که دارن.

یه نقشه قابل توجه هم دیدم به اسم نقشه برند آلمان که جایگاه اصلی برندهای معروف رو مشخص کرده:

German Brand Map

منظور این نقشه هم مثل بالا، اینطور نیست که بنز دیگه تو هیچ شهر دیگه دفتر نداشته باشه که داره، اما دفتر اصلی، به عبارتی Headquarter این کمپانی در این محدوده و ایالته (ایالت بادن).

همونطور که تو نقشه اول می‌بینین، برلین، هامبورگ و برمن، کوچک‌ترین ایالت‌ها هستن که از شهر اصلی و حومه تشکیل شدن.

آلمان از ۱۶ ایالت تشکیل شده:

  • بادنوورتمبرگ – پایتخت: اشتوتگارت
  • بایرن – پایتخت: مونیخ
  • براندنبورگ – پایتخت: پوتسدام
  • برلین – پایتخت: برلین
  • برمن – پایتخت: برمن
  • تورینگن – پایتخت: ارفورت
  • راینلاندفالتز – پایتخت: ماینز
  • زارلاند – پایتخت: زاربروکن
  • زاکسن – پایتخت: درسدن
  • زاکسنآنهالت – پایتخت: ماگدبورگ
  • شلسویگهولشتاین – پایتخت: کیل
  • مکلنبورگفورپومرن – پایتخت: شورین
  • نوردراینوستفالن – پایتخت: دوسلدورف
  • نیدرزاکسن – پایتخت: هانوفر
  • هامبورگ – پایتخت: هامبورگ
  • هسن – پایتخت: ویسبادن

در این لینک می‌تونید با جزییات خیلی بیشتری، اطلاعات مربوط به هر ایالت، پایتخت و پرچم منحصر به اون ایالت رو بدست بیارید.

خیلی دنبال منبعی گشتم برای اینکه صنایع مطرح هر ایالت رو نوشته باشه، هنوز چیزی پیدا نکردم، اگر در آینده مطلب مناسبی پیدا کردم، حتماً به این پست اضافه می‌کنم.

این پست هم مطالب مناسبی در مورد چندین شهر بر اساس مهاجرت ایرانیان به اون شهرها نوشته.

حقوقت چقدره؟

Privacy

سلام، اول بریم سراغ حرفای اصولی:

حریم شخصی یا حریم خصوصی یعنی یک فرد یا گروه بتواند خود یا اطلاعات مربوط به خود را مجزا کند و در نتیجه بتواند خود یا اطلاعاتش را با انتخاب خویش در برابر دیگران آشکار کندمرزها و محتوای آنچه شخصی یا خصوصی قلمداد می‌شود در میان فرهنگ‌ها و اشخاص متفاوت است، اما تم اصلی آن‌ها مشترک است.

منِ نوعی، می‌تونم تصمیم بگیرم چه اطلاعاتی از من در سطح عمومی وجود داشته باشه. مثلاً اطلاعاتی که همین جا توی وبلاگم منتشر کردم، یا لینکداین و حتی اینستاگرام

اما بیش از این، کسی اگر سوالی بپرسه، حریم شخصی من رو نقض کرده و در نهایت موجب خراب شدن روابط و دلخوری‌های زیادی می‌شه

در نهایت اولین کسی که حریم شخصی رو نقض می‌کنه خودمون هستیم، اما اول از همه باید یاد بگیریم که حریم شخصی خودمون رو رعایت کنیم، دوم حریم شخصی دیگران رو رعایت کنیم، سوم فرهنگ کشوری که در فرد مخاطب اون زندگی می‌کنه رو بشناسیم و سوال‌هایی که نباید رو نپرسیم

Privacy

– – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

سلام

یه سوال شخصی بپرسم؟ حقوقت چقدره؟

– – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

نوشته بالا یکی از مکالماتی بود که تا به امروز سوتفاهم‌های زیادی رو ایجاد کرده و به طور قطع می‌تونم بگم باعث دلخوری‌های شدیدی شده، چه از جانب کسی که سوال پرسیده شده و چه از سمت من

علت پرسش: می‌خوام بدونم ارزش داره مهاجرت کنم یا نه

جواب من: شما مگه دانش، تخصص، تجربه، توانایی‌هات با من یکیه که عدد حقوقی من بتونه یه میزان برای تصمیم‌گیری شما باشه؟! برای بدست آوردن اطلاعات مرتبط، شما باید از سایت‌هایی مثل Gehalt یا Glassdoor یا سایر (که من نمی‌شناسم) کمک بگیرید. اینجا میانگین حقوق بر اساس رشته و تخصص و شهر متفاوته.

حتی به فرض محال هم که همه فاکتورهایی که گفته شد یکسان باشه بین دو نفر، این سوال، یک سوال کاملاً شخصیه و پرسیدنش نقض حریم شخصی افراده. پس نپرسید.

– – –

پی‌نوشت ۱: وقتی در مورد شرایط زندگی و درآمدی از یک مهاجر می‌خواید بپرسید، سوال رو باید با دقت بیشتری بپرسید، شاید سوال درست این باشه:
هزینه‌های زندگی چطوره؟ با تناسب به تجربه در ایران
شرایط زندگی آدما با هم متفاوته، سطح انتظارات آدما هم متفاوته

پی‌نوشت ۲: سوال شخصی نپرسید، لطفاً

پی‌نوشت ۳: آدما ماهی ۵۰۰ هزار تومن هم درآمد داشته باشن، کسری زندگی‌شون رو ما قرار نیست جبران کنیم، ماهی ۱۵ میلیون هم درآمد داشته باشن، باز هم برای خودشونه، نه ما

پی‌نوشت ۴: فرهنگ غنی ایرانی خیلی خیلی خوبه، اکثر اطرافیان من عاشق ایران و فرهنگ غنی ایران هستن، پس خوبی‌هامون رو حفظ کنیم و صفت بدی اگر هست (مثل دخالت و فضولی تو زندگی اطرافیان) رو کنار بگذاریم

پی‌نوشت ۵: می‌دونم این نوشته کمی مغرضانه و همراه با عصبانیت بود، بهم حق بدین، از این سوال خسته شدم و از برخوردهای بعدی‌اش! اینکه وقتی میگم به این سوال جواب نمیدم چون شخصیه، برخوردهای عجیب و بدی می‌بینم! وقتی توضیح میدم چطور می‌تونن تناسب حقوق رو از سایت‌ها پیدا کنن، صفت‌های نامربوطی رو بهم نسبت میدن!

پی‌نوشت ۶: با هم‌دیگه مهربون‌تر باشیم

چالش جدید: شروع نوشتن به زبان انگلیسی

Challenge

سلام – Hello – Hallo

مدت‌ها بود تصمیم داشتم نوشتن به زبان انگلیسی رو شروع کنم، این مدت‌ها برمی‌گرده به یک تا دو سال پیش که تصمیمم به مهاجرت خیلی جدی‌تر از قبل شده بود. از همون موقع تصمیم داشتم برای Personal Branding خودم پیش از مهاجرت، انگلیسی نوشتن رو شروع کنم که از نتیجه امر می‌تونین ببینین که چنین اتفاقی رخ نداد.

اما الآن قضیه فرق کرده و با توجه به شرایط جدید زندگیم، زبان انگلیسی بخش عمده‌ای از روزهای من رو به خودش اختصاص داده و با توجه به تصرف احتمالی (به زودی) زبان آلمانی در فرمانروایی اینجانب، ناچارم برای زنده نگه داشتن جنبش انگلیسی، چاره‌ای بیندیشم.

که بر اساس توانایی اینجانب در امر نوشتن، بهترین راه چاره، نوشتن به زبان انگلیسی و البته در Medium بود. برای شروع پست اول رو نوشتم.

اگر بلاگ‌های انگلیسی رو می‌خونید و موضوعات خاصی رو دنبال می‌کنید، ممنون می‌شم به این پرسشنامه جواب بدین:

پرسشنامه برای انتخاب موضوع بلاگ من به زبان انگلیسی

پیشاپیش از همکاری شما سپاسگزارم :)

ژاپن در آلمان

Osaka Saarbrucken

سلام

البته که عشق من به ژاپن بر کسی پوشیده نیست، و فکر می‌کنم لازم به ذکر نباشه که این عشق اشاره دقیقی داره به غذای ژاپنی به جز سوشی [ایموجی خیلی خنده – غذای اصلی‌شون رو دوست نداری؟ این چه عشقیه پس]

دیشب یعنی پنجشنبه گفتم که به علت تجربه رستوران ژاپنی دیر برگشتم خونه و پست غذای وطنی اونقدرها که باید غنی از محتوا نبود، البته عکسش خیلی غنی بود.

قبلاً هم در سفری کوتاه به فرانکفورت، اشاره کوتاهی به رستوران ژاپنی و غذاهای خوشمزه‌شون داشتم.

خب بریم سراغ تجربه این دفعه:

پیش‌غذا: ادامامه (مثل باقالی / باقله گرمک [عبارت شیرازی] خودمون)

غذای اصلی: سوپ نودل با مرغ سوخاری – قبلاً تو دوسلدورف دوستام سفارش داده بودن خوشم اومده بود.

دسر: Mochi Mix – شبیه بستنی بود، ولی تو منو سایت نوشته کیک برنجی [ایموجی تعجب]

نوشیدنی: تنها کلمه‌ای که از منو فهمیدم Apfel بود و در نتیجه آب سیب سفارش دادم که صد سال در زندگانیم دوست نداشتم [ایموجی خیلی خنده به خودم] – همکارم می‌تونست واسم ترجمه کنه، ولی من روم نمی‌شد هی بپرسم، تقریباً کل منو غذا رو ازش پرسیدم.

البته دلم می‌خواست Summer Roll رو تست کنم که یه مدل سوشی با ماهی سوخاری بود، اما کمی دچار ترس از گرسنه موندن شدم. آخه بعد از قرمه‌سبزی ظهر، صحیح نبود شب گرسنه بمونم [چقدر شکمویی آخه دختر]

قیمت‌های این رستوران به نسبت رستوران ژاپنی فرانکفورت به مراتب بیشتر بود. سفارش من شد ۲۲ یورو و ۷۰ سنت در مجموع.  البته با جزییات بنویسم شاید بهتر باشه:

  • ادامامه: ۴ یورو
  • سوپ مرغ: ۱۲ یورو و ۵۰ سنت
  • دسر: ۳ یورو و ۷۰ سنت
  • آب سیب: ۲ یورو و ۴۰ سنت

برای tip یا همون انعام هم، هنوز درصدش رو یاد نگرفتم و اختیاری هم هست، من چون پول خرد بیشتری نداشتم، ۱ یورو انعام دادم.  شاید این مطلب براتون مفید باشه.

– – –

پی‌نوشت ۱: قبل از مهاجرت، غذا خوردن با چاپ‌استیک رو یاد بگیرین شبیه من نشین [قهقهه]

پی‌نوشت ۲: تجربه غذاهای کشورهای دیگه خیلی جذابه، فقط مثل من نباشید که فقط یک مدل غذا رو سفارش میدن. غذاهای متنوع رو تست کنین.

غذای وطنی در غربت

Qorme Sabzi - Philo Cafe - Saarbrucken

سلام

جونم براتون بگه که امثال آدم‌هایی مثل من هم که خیلی سریع به غربت خو می‌گیرن هم، دلشون واسه وطن تنگ می‌شه.

[جدا از دلتنگی برای عزیزان، که توی این پست به کلی فاکتور گرفته شده]

خب نکته بالا رو آویزه گوشتون کنین و قضاوت نکنین، این پست منحصراً در مورد غذاست و بله من هم چونان شکمو [خنده]

شاید اولین چیزی که آدم دلش واسش تنگ بشه، قرمه‌سبزی باشه، البته از نوع مامان‌پز، من دلم واسه آش سبزی شیرازی هم خیلی تنگ می‌شه و هی هوس می‌کنم. از جیگر، دل، قلوه، خوئک و خوش‌گوشت هم که رد بشیم، کله‌پاچه رو چه کنیم؟

یکی از بهترین حس‌های اخیر واسه من، رفتن به رستوران ایرانیه. خبر خوش اینکه، تو کمپ دانشگاهی زاربروکن، یه رستوران ایرانی هست که پنجشنبه‌ها قرمه‌سبزی داره، سعی کنین خیلی زود مثلاً قبل از ۱۱:۳۰ برید رستوران که ته‌دیگ هم داشته باشه، من امروز ۱۱:۴۵ رسیدم و پرس‌های آخر قرمه‌سبزی بود و ته‌دیگ هم نداشت.

حس خوب بعدی‌اش اینه که می‌تونی با صاحب رستوران فارسی حرف بزنی و چاق سلامتی کنی! وسط یه روز شلوغ کاری که دائم انگلیسی حرف زدی و گاهی هم آلمانی شنیدی، شنیدن زبان فارسی خیلی لذت‌بخشه.

می‌دونم به خوشمزگی قرمه‌سبزی مامان‌پز نمی‌شه، ولی خب منابع محدوده!

در کل، خمیرمایه وجود ما ایرانیه، هر چیزی مرتبط با ایران ببینیم ذوق می‌کنیم. حداقل من اینطوری‌ام.

– – –

پی‌نوشت: پست امروز خلاصه بود چون یه رستوران ژاپنی رو امشب تجربه کردم که شاید تصمیم بگیرم در موردش بنویسم. برای همین دیر برگشتم خونه و خستگی باعث شده محتواهایی که برای این پست تو ذهنم داشتم رو فراموش کنم. شاید در آینده آپدیت بشه!

عادت‌های خوب vs عادت‌های بد

Habit

سلام

عنوان پست قرار بود این باشه: “عادت نکنیم” اما دقیقاً در لحظه باز کردن ادیتور (ویرایشگر) وبلاگ یهو یادم اومد که من یه “عادت” خوب تو وجودم ساختم که همین پست‌های روزانه وبلاگم بود.

پس بهتره بگم که به چی چیزهایی عادت نکنیم.

تو یک سال گذشته، ۷ مکان مختلف زندگی کردم:

  • خونه خودم در تهران
  • خونه عمه
  • خونه مامان بابا
  • هتل
  • خوابگاه موقت
  • اتاقم (خونه عزیزم) ^_^
  • خونه شرکت (ماموریت)

تو ۸ ماه گذشته سه تا شهر زندگی کردم:

  • دوسلدورف
  • برلین
  • زاربروکن

هر کدوم از این مکان‌هایی که اقامت داشتم، روال متفاوتی داشتن به هر صورت. سیستم زندگی کردن تو خونه مامان بابا وقتی بعد از سه سال واسه مدت موقت رفتی پیششون خیلی متفاوته، خونه عمه هم که دیگه مهمونی. سیستم هتل که کلاً متفاوته، خوابگاه که اتاق خصوصی داشت و آشپزخونه و سرویس بهداشتی مشترک. خونه عزیزم هم که با یک خانواده آلمانی زندگی می‌کنم که آشپزخونه مشترک داریم که خب یه سری قوانین دارن که باید رعایت کنم. خونه‌ای که فعلاً ساکن هستم (سه هفته) کاملاً مستقله و در اختیار که تجربه خیلی خوبی بود بعد از مدت‌ها تنها زندگی کردن.

هر شهری، برای مسیریابی اپلیکیشن متفاوتی داره.

مدتی که دوسلدورف بودم خیلی کم مترو و اتوبوس سوار شدم از ترس گم شدن [ایموجی عرق شرم]، همه جا پیاده می‌رفتم. راحت‌تر بود.

برلین عزیز، چند باری گم شدم، اما با کمک گوگل مپ، که خیلی راحت مسیرها رو می‌گه که چطوری با حمل و نقل عمومی از مبدأ به مقصد برسیم. اپلیکیشن DB Navigator هم هست که من نتونستم باهاش کار کنم. دوستام تو دوسلدورف از این اپلیکیشن استفاده می‌کردن.

و در پایان می‌رسیم به شهر زیبای زاربروکن که کلاً یه اپلیکیشن داره که مسیرها رو نشون می‌ده به اسم Saarfahrplan که خیلی کار کردن باهاش راحت نیست [چون من به گوگل مپ عادت دارم].

خب بالاخره رسیدم به اون قسمت نوشته که می‌خواستم بگم عادت نکنید و عادت نکنیم در کل! حالا چرا؟

مدتی که برلین بودم بیش از حد به گوگل مپ عادت کردم، حتی طوری شده که به هیچ ایستگاهی دقت نمی‌کنم و فقط مسیری که گوگل مپ بهم گفته و جایی که باید پیاده بشم رو بهم نوتیفیکیشن می‌ده.

اینجا، تو زاربروکن، نبود گوگل مپ اذیتم می‌کرد تا اینکه …

یادم افتاد وقتی تهران بودم، حتی از روی فضاسازی ایستگاه‌های مترو می‌تونستم تشخیص بدم کدوم ایستگاه هستم و نیاز نداشتم اسم و تابلوی ایستگاه رو بخونم. همین باعث شد سعی کنم به محیط ایستگاه‌ها توجه کنم تا بتونم مسیرم رو یاد بگیرم و پیدا کنم.

مگه یاد گرفتن نقشه و آدرس‌های یه شهر چطوریه؟ مگه تو شهر و کشور خودمون چطوری یاد می‌گیریم؟

پس بهتره این عادت رو تغییر بدم، سرم رو از گوشی در بیارم و با نگاه کردن به محیط اطراف مسیرها رو یاد بگیرم.

مثال دوم رو اول توضیح دادم، حالا برم سراغ مثال اول، آدم باید انعطاف‌پذیر باشه بتونه با شرایط متفاوت زندگی کنه! عادت کردن به یه سبک زندگی چندان جذاب نیست. مثلاً من اگر به یک جای خواب ثابت عادت داشتم، با این همه تغییر خیلی اذیت می‌شدم، ولی خدا رو شکر، این هم یکی از نعماتی هستش که ازش بی‌خبر بودم. خدا رو شکر.

در کل می‌خوام بگم که عادت کنیم که عادت نکنیم.

– – –

پی‌نوشت ۱: فکر کنم من از اون دسته آدمایی بودم که قوانین و قواعد رو با مثال یاد می‌گرفتن.

پی‌نوشت ۲: زندگی کوله‌به‌دوشی یا همون خونه‌به‌دوشی هم عالمی داره.

۵۵۵ فرشته اعداد

555

سلام

اعداد رند و اعداد خاص، موضوع‌های خوبی برای نوشتن هستند / می‌باشند. مثلاً همین عدد ۵۵۵ که شماره این پسته! یعنی رسیدم با پانصد و پنجاه و پنجمین پست وبلاگم!

طبقه گفته این سایت، معنای پنهان پشت عدد فرشته ۵۵۵ اینه که یه اتفاق و تغییر مثبت توی زندگی‌تون اتفاق میفته و از شرایط موجود رد خواهید شد.

یه لحظه حس کردم فال قهوه گرفتم [ایموجی قهقهه] به هر صورت آدم دوست داره دنبال نشونه واسه اتفاق‌های خوشایند بگرده! یه جورایی خودش سورپرایزه!

خب الآن نه ماهگرده نه سالگرد، فقط یک شماره مهم! باید از خودم و تمام عوامل وابسته به ادامه راه نوشتن تشکر کنم. مهم‌تر از شمایی که خط‌خطی‌های ذهن من رو خوندی و باعث شدی ادامه بدم.

– – –

پی‌نوشت: خیلی وقته برای نوشتن، نرفتم سراغ سایت Days of The Year، حتی موضوع پست فردا رو هم انتخاب کردم :)

گشت و گذار در زاربروکن

Saarbrucken Zoo

سلام

صدای اینجانب رو از غرب آلمان، لب مرز فرانسه می‌شنوید. بله همچنان تا آخر هفته آینده (۲۶ ژوئیه) اینجام، تو این شهر پر از درخت، شبیه شمال خودمون، بدون دریاش!

قبلاً به اعتقاد راسخ آلمانی‌ها به تعطیلی یکشنبه اشاره کردم، آره دیگه، یکشنبه‌ها همه جا تعطیله، همه جا یعنی فروشگاه و خرید و اینا. تفریح جذاب من [ایموجی خنده] مثلاً یکشنبه نمی‌تونی بری لباس بخری، نهایت شنبه، شهرهای کوچیک مثل زاربروکن ۸ شب (الآن که عصره) همه جا بسته است، برلین هم خیلی دیگه مشتری‌ها رو تحویل بگیرن، تا ۱۰ شب. البته به نوعی هم بد نیست، شبا زود می‌خوابن، صبح‌ها از ۷ یا ۸ بازن.

پست امروز در دسته‌بندی گردشگریه، نه تجربه زندگی در آلمان، پس سخن کوتاه باید.

نکته کنکوری: اگه باغ‌وحش برلین رو رفتین، تا زمانی که مطمئن نشدین باغ‌وحشی از باغ‌وحش برلین بهتره، قدم توش نذارین! این خط این هم نشون!

سال ۱۳۹۴ یا همون ۲۰۱۵ که برای کنفرانس iBridges برای اولین بار اومدم برلین، تنها جایی که فرصت شد ببینم، همین باغ‌وحش برلین بود. اون زمان استوری یا آلبوم تو امکانات اینستاگرام نبود، اگه حوصله داشته باشید و به پست‌های سال ۲۰۱۵ اینستاگرامم برسید، عکس‌های باغ‌وحش برلین رو می‌بینید. البته یه تعداد محدودی‌اش رو، خیلی بیشتر از اینا عکس و فیلم گرفتم. مثلاً این لینک یکی از عکس‌هاست.

دیروز، یکشنبه بود، بیدار شدم و صدای بارون شدید حکم پتکی داشت که بر سرم کوبیده شد که حالا ای وای چی کار کنم. مجبور شدم تا ۱۲ ظهر صبر کنم تا بارون بند بیاد و بعدش رفتم باغ‌وحش زاربروکن.

ورودی باغ‌وحش زاربروکن برای بزرگسال ۹ یورو و ۹۰ سنته (همون ۱۰ یورو دیگه) و با کارت هم می‌شه پرداخت کرد. برای دانشجوها و کودک و نوجوان هم قیمت دیگه‌ای داره. ورودی برای سگ هم ۲ یورو و ۵۰ سنته و البته ورود سگ‌ها به بعضی از سالن‌ها ممنوعه.

باغ‌وحش فضاسازی خوبی داشت و برای پیک‌نیک از صبح تا عصر هم مناسبه. گوشه به گوشه میز و نیمکت و آلاچیق داره. تو خود باغ‌وحش هم یه رستوران هست که چند تا مدل خوراکی داره. البته من سیب‌زمینی سرخ‌کرده سفارش دادم با سس کچاپ که شد ۲ یورو و ۹۰ سنت (۲ یورو و ۶۰ سنت پومس – سیب‌زمینی سرخ‌کرده، ۳۰ سنت هم سس کچاپ).

بعدازظهر هم اجرای فُک‌هاست که خیلی بامزه بودن. تعداد خیلی زیادی عکس از باغ‌وحش گرفتم و استوری گذاشتم که می‌تونید تو قسمت Highlight اینستاگرامم ببینید. البته عکس‌های باغ‌وحش رو از بقیه عکس‌هایی که از زاربروکن میذارم جدا نکردم.

در نهایت اینکه، همین که پنگوئن داشتن من راضی ام :)

نکته آخر اینکه، اسم و معرفی حیوان‌ها به سه زبان بود، آلمانی، فرانسوی، انگلیسی.

چرا رویداد برگزار می‌کردم؟

Samaneh Nasihatkon

سلام

گفتم تا ذهنم تو فضای خاطراته، ادامه پست دیروز رو بنویسم. البته امیدوارم مثل دیروز ۳ ساعت طول نکشه.

علت دوم برای نوشتن پست خاطره‌های استارتاپی: دیروز صبح، متن “درباره من” وبلاگم رو خوندم و دلم خواست یکی از پاراگراف‌های این متن رو مفصل‌تر توضیح بدم.

دوست دارم بگم چرا رویداد برگزار می‌کردم. بالاتر اشاره کردم، من تو فکر راه‌اندازی یک سایت بودم که وقت زیادی گذاشتم تا برم کلاس برنامه‌نویسی، اما در نهایت فهمیدم برنامه‌نویسی تخصص مناسبی برای من نیست. همیشه، تمام حس من این بود که من خیلی دیر مسیر زندگیم رو پیدا کردم، برگزاری رویدادها، از نظر من برای کمک کردن به همه افرادی بود که شرکت می‌کردن تا زودتر مسیر استعداد و توانایی‌شون رو پیدا کنن. حداقل حس من از این رویدادها این بود.

خب بریم سراغ شرح قصه

یادمه از همون نوجوونی و جوونی و دانشجویی، علاقه زیادی به فعالیت‌های این‌چنینی داشتم. در ادامه زیاد پیش میومد آدما بیان سراغم ازم سوال بپرسن و من هم جواب دادن به سوالات و راهنمایی کردن رو بسیار دوست دارم.

اجازه بدین برگزاری رویداد و فوایدش رو به دو بخش تقسیم کنم. بخش اول برای شرکت‌کننده و بخش دوم برای برگزارکننده.

بخش اول: شرکت‌کننده

خب، فایده اول که همیشه یادگیریه، فایده دوم هم آشنا شدن با آدمای دیگه و شبکه‌سازی که یه جایی اینقدر به درد آدم می‌خوره که چی!

تو رویدادهایی مثل استارتاپ‌ویکند و لین‌استارتاپ‌ماشین که حالت کارگاهی و کار عملی دارن، آدم فرصت این رو داره که در راستای فعالیت حرفه‌ای و البته بازاری خودش رو محک بزنه و ببینه آیا کاری که مشتاق بوده انجام بده به دردش می‌خوره یا نه.

مثال می‌زنم: من کارآفرینی و ارزش‌آفرینی رو دوست داشتم، اینکه یک کسب و کار راه‌اندازی کنم و تیم داشته باشم و تمامی مواردی که خودتون بهتر از من بلدین. ولی تو همین محیط‌ها فهمیدم که من برای مدیریت و رهبری یک کسب و کار توانایی‌های لازم و کافی رو ندارم. برای من بهتره که عضوی از تیم باشم.

یک قایق پارویی رو در نظر بگیرین. اعضای تیم پارو می‌زنن و رهبر تیم هم مدیریت و رهبری می‌کنه. من باید جز افرادی باشم که پارو می‌زنن. رهبری مناسب من نیست، هر چند استعدادش رو دارم، اما استعداد کافی نیست! رهبری و مدیریت شاخصه‌های دیگه‌ای رو داره که من هنوز اون توانایی‌های لازم رو ندارم.

مثال بعدی، من هم مثل خیلی از شماها فکر می‌کردم IT یعنی برنامه‌نویسی یا شبکه، پس به علت بیزاری شدید از شبکه مجبور بودم برنامه‌نویسی رو ادامه بدم. اما فهمیدم من آدم محتوام نه کد! این شد که شدم آدمی که الآن هستم و بسیار خوشحالم که شرکت تو همین رویدادها بهم کمک کرد بفهمم مسیر تخصصی مناسب برای من که استعداد، توانایی و علاقه‌ام رو در یک راستا داره چیه.

شاید براتون سوال باشه که خب، من که برگزارکننده بودم، اما چرا مثال‌ها رو برای خودم زدم. برگزارکننده هم شرکت‌کننده است، فقط بازه زمانی فعالیت و شرکتش در رویداد کمی (حدود ۳ ماه یا بیشتر) بیشتره و وظایفش فرق داره.

بخش دوم: برگزارکننده 

برگزاری رویداد اینقدر که استرس و سختی داره، شاید هیچ چیز دیگه اینقدر استرس و سختی نداشته باشه. به خصوص وقتی بودجه کافی نداری و اسپانسر هم روز قبل از رویداد کنسل می‌کنه. به همین سادگی. از این دست اتفاق‌ها رو شاید همه کسایی که رویداد برگزار کردن تجربه کرده باشن.

[قصد “غر زدن” ندارم، فقط حرفِ دلی که مدت‌ها توی دلم مونده بود. ضرر حدود ۵ میلیونی برای برگزاری رویداد لین استارتاپ ماشین شیراز که من از پس‌اندازم پرداخت کردم. اما بعدش افرادی تصور کردن من با سود حاصل از رویداد رفتم کنفرانس iBridges که اینطور نبود و سرآوا بخش عمده‌ای از هزینه‌های سفر من رو به دلیل اینکه “عضو تیم برگزاری” بودم پرداخت کرد]

شما وقتی یک رویداد رو برگزار می‌کنین، تجربه‌های زیادی کسب می‌کنین. دوستای خوبی هم پیدا می‌کنین. با آدم‌هایی آشنا می‌شین که چنان تاثیرگذارن که همیشه می‌تونید ازشون درس بگیرید، هم درس کسب و کاری، هم درس زندگی.

شاید تصور عموم این باشه که یه برگزارکننده واسه دیده شدن یا سود شخصی خودش داره رویداد برگزار می‌کنه. بالاتر اشاره کردم، گاهی از نظر مالی حتی ضرر داره، پس سود مادی دلیل مناسبی نیست. آدم بالاخره داره عمرش رو می‌ذاره، وقتش رو می‌ذاره و به عنوان یه شرکت‌کننده باید منفعتی براش داشته باشه.

منفعتش اما، قابل دیدن و شمردن نیست، معنویه. حس خوبیه که از رضایت شرکت‌کننده‌‌ها بهمون می‌رسه. حس خوبیه که بعد از چند سال، یکی پیام میده رویداد شما باعث شد من مسیر زندگیم رو پیدا کنم و تشکر می‌کنه. حس خوبیه که می‌بینی قدم‌هایی که برداشتی به بقیه کمک کرده.

کاش پیام‌هایی از این قبیل رو جایی ذخیره کرده بودم و چه حیف که نکردم.

اسمش شرح بود، ولی فقط خلاصه‌ای بود از حدود ۴ سال فعالیت برای برگزاری رویدادهای مختلف که البته با جزییات بیشتر در پست قبلی بهشون اشاره کردم.

– – –

پی‌نوشت ۱: اگه شما هم تجربه برگزاری رویداد دارین، ممنون می‌شم از منفعت‌هایی که داشتین بنویسین.

پی‌نوشت ۲: بعد از لین استارتاپ ماشین شیراز، فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت رویدادی برگزار نکنم، بی‌نهایت خسته شده بودم و ضرر مادی خیلی اذیتم می‌کرد. اما تقاضا و حمایت جامعه استارتاپی، حمایت میلاد صابری (برگزارکننده استارتاپ‌گرایند تهران) و در نهایت حمایت مالی خانم لیلا صادقی شاد و شرکت ایشون (شرکت مهندسی خدماتی و بازرگانی سفیر زرین سپاهان) باعث شد باز دل به دریا بزنیم و استارتاپ گرایند شیراز رو شروع کنیم. خوشحالم که حامد تکمیل و میثم عبدالهی این مسیر (جامعه کسب و کار شیراز) رو با قدرت خیلی خیلی بیشتر دارن ادامه میدن.

خاطره‌های استارتاپی از جنس رویداد

Samaneh Nasihatkon

سلام

چقدر جوون بودما! سال ۱۳۹۳ – یعنی ۵ سال پیش!

این نوشته بیشتر از اینکه مربوط باشه به دنیای استارتاپ‌ها، خاطره و دل‌نوشته است. اصلاً چی شد که تصمیم گرفتم این پست رو بنویسم. به دو علت:

علت اول: دیروز، شخصی من رو با برگزارکننده بوتکمپ دانشگاه امیرکبیر اشتباه گرفت و همین باعث شد مرور کنم که چه رویدادهایی بودم.

علت دوم: امروز، متن “درباره من” وبلاگم رو خوندم و دلم خواست یکی از پاراگراف‌های این متن رو مفصل‌تر توضیح بدم.

دوست دارم بگم چرا رویداد برگزار می‌کردم. بالاتر اشاره کردم، من تو فکر راه‌اندازی یک سایت بودم که وقت زیادی گذاشتم تا برم کلاس برنامه‌نویسی، اما در نهایت فهمیدم برنامه‌نویسی تخصص مناسبی برای من نیست. همیشه، تمام حس من این بود که من خیلی دیر مسیر زندگیم رو پیدا کردم، برگزاری رویدادها، از نظر من برای کمک کردن به همه افرادی بود که شرکت می‌کردن تا زودتر مسیر استعداد و توانایی‌شون رو پیدا کنن. حداقل حس من از این رویدادها این بود.

اولین باری که من با کلمه و عبارت‌های “استارتاپ” و “استارتاپ ویکند” مواجه شدم، اواخر سال ۱۳۹۱ بود و در توییتر! بعدها تو برنامه‌های روزانه وبلاگم به سایت استارتاپ ویکند تهران اشاره‌ای کردم و گفتم اگه استارتاپ ویکند شیراز برگزار بشه، حتماً شرکت می‌کنم.

تقدیر به کام من چرخید و من برای برگزاری اولین استارتاپ ویکند شیراز داوطلب شدم و عضو تیم برگزاری بودم. این رویداد، ۸ تا ۱۰ آبان ۱۳۹۲ برگزار شد! عمر می‌گذره!‌ به همین سرعت!‌ انگار که دیروز بود!

(من به تقدیر چندان اعتقادی ندارم، چیزی رو بخوام، تلاش می‌کنم و بهش می‌رسم. فقط من باب (از در ِ یا با هدف) ادبی و شاعرانه شدن فضا عبارت تقدیر رو به کار بردم)

من همیشه از نوشتن تجربه‌هام لذت می‌برم. به دو علت. علت اول اینکه، فکر کنم واضح باشه که من نوشتن رو خیلی دوست دارم. علت دوم هم، شاید تجربه‌های من به درد یه نفر دیگه بخوره.

این شد که تجربه‌های برگزاری رو نوشتم:

خاطره‌‌نویسی رو هم که همیشه دوست داشتم. اشتراک احساسات خوب با بقیه :)

بعد از استارتاپ‌ویکند شیراز، تجربه بعدی مربوط می‌شه به “لین استارتاپ ماشین“. که در این مورد هم باز از پشت‌صحنه‌های برگزاری و همچنین خاطره‌های رویداد نوشتم. زمانی هم که برای برگزاری لین استارتاپ ماشین شیراز آماده می‌شدم، از نقاط قوت این رویداد نوشتم.

البته علت استفاده از عبارت “فرصت ناب”، ترجمه لین استارتاپ ماشین به ماشین استارتاپ “ناب” بود.

حتی انتقادهام رو هم با ذکر نقاط مثبت و نقاط منفی با حضور در رویدادهای زیادی نوشتم. همچنان هم به نظرم اولین استارتاپ‌ویکند زنجان بهترین رویدادی بود که شرکت کردم (حتی بهتر از رویدادهایی که خودم برگزارکننده بودم – کسی که نمی‌گه ماست من ترشه! ولی می‌تونه بگه ماست دیگری بهتره!).

حالا می‌خوام یکی یکی جاهایی که بودم رو بنویسم، البته اگه همشون یادم بیان!

اسم رویداد تاریخ علت حضور
اولین استارتاپ ویکند شیراز ۸ تا ۱۰ آبان ۱۳۹۲ عضو تیم برگزارکننده
اولین لین استارتاپ ماشین تهران ۲۴ تا ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳ عضو تیم برگزارکننده
همفکر / جلسات هفتگی استارتاپی شیراز خرداد ۱۳۹۳ تا تیر ۱۳۹۴ هماهنگ‌کننده
اولین استارتاپ ویکند زنجان ۱۵ تا ۱۷ مرداد ۱۳۹۳ حامی رسانه‌ای و لایوبلاگ
رویداد اسلاش تهران ۷ مهر ۱۳۹۳ حامی رسانه‌ای و لایوبلاگ
پیش‌رویداد اول استارتاپ‌ویکند بوشهر ۲۲ آبان ۱۳۹۳ سخنران
اولین استارتاپ ویکند قزوین ۲۸ تا ۳۰ آبان ۱۳۹۳ حامی رسانه‌ای و لایوبلاگ
دومین لین استارتاپ ماشین تهران ۱ تا ۳ بهمن ۱۳۹۳ عضو تیم برگزارکننده و منتور
اولین استارتاپ ویکند بوشهر ۲۹ بهمن تا ۱ اسفند ۱۳۹۳  منتور
رویداد آخر هفته استارتاپی در حوزه کشاورزی ۲۰ تا ۲۲ اسفند ۱۳۹۳  مجری و منتور
لین استارتاپ ماشین شیراز ۲ تا ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ مدیر تیم برگزارکننده
استارتاپ گرایند شیراز  خرداد ۱۳۹۴ تا اسفند ۱۳۹۴ مدیر تیم برگزارکننده و مجری
اردوی استارتاپ شیراز ۲۰ تا ۲۲ آبان ۱۳۹۴ منتور
اولین استارتاپ ویکند جهرم ۹ تا ۱۱ اسفند ۱۳۹۶ منتور
کارگاه آموزشی بومینو یزد ۶ و ۷ اردیبهشت ۱۳۹۷ منتور

امیدوارم رویدادی رو از قلم (تایپ) ننداخته باشم. چقدر خاطره! از این رویدادها نمی‌دونم چند گیگ عکس و ویدیو دارم! (هارد اکسترنالم پیشم نیست که چک کنم)

خب متاسفانه به علت اینکه از یه جایی به بعد “استارتاپ‌تی‌وی” هم به سرنوشت شکست دچار شد و دیگه هاست و دامینش رو تمدید نکردیم، تمام تاریخچه لایوبلاگ‌ها از دست رفته و چقدر حیف. اما کانال آپارات، پیج فیسبوک، اینستاگرام و توییتر به سان محتواهای ماندگار، یادبود اون دوره پر هیجان از زندگی من خواهند بود.

مدتی که “استارتاپ‌تی‌وی” فعال بود و تو رویدادهای مختلفی به عنوان حامی رسانه‌ای شرکت کردیم، من بهترین تجربه کار تیمی و البته به نوعی “رهبری” تیم رو داشتم. یه تاریخ همزمان سه تا شهر رویداد داشتیم و حامی رسانه‌ای بودیم و من تو هیچ کدوم حضور نداشتم، دورادور تیم رو مدیریت می‌کردم. تجربه لذت‌بخشی بود.

مهم‌تر از همه اینکه ۴ نفر تو اکثر این رویدادها همیشه کنارم بودن و بهم کمک کردن. خواهرم، دخترخاله‌ام و بهترین و صمیمی‌ترین دوستام. وقتی بودن دیگه نگران هیچی نبودم. مطمئن هم بودم از خودم عکس‌های خوب می‌گیرن [ایموجی خنده و عرق شرم همزمان].

پست خیلی طولانی شد، فکر می‌کنم بهتر باشه برای علت دوم پست دیگه‌ای بنویسم. شاید باورتون نشه، ولی حاضر کردن همین پست، حدود ۳ ساعت طول کشید!

تا درودی دیگر بدرود!