بایگانی برچسب: چالش

از سری قصه های مهاجرت کهکشانی

Happy

سلام

خیلی وقت بود از مهاجرت کهکشانی ننوشته بودم، با اینکه برای امروز تو تقویم محتوا یا همون Content Calendar وبلاگم، موضوع دیگه‌ای رو ثبت کرده بودم، تصمیم گرفتم این متن رو بنویسم. چرا که این حس‌های خوب ۴۸ ساعت گذشته تا امروز، نیازمند به رشته تحریر در آمدنه.

نمی‌دونم برای بقیه مهاجرت چه شکلیه و چه حالات روحی رو تجربه می‌کنن، ولی برای من یه احساس گمگشتگی و گم کردن یه بخش از وجودم رو همراه داشت. احساسی که انگار یکی از اعضای بدنت رو جا گذاشتی، مثل یک دست یا یک پا! احساس فلجی روحی! احساس اینکه دیگه هیچی تو دنیا نمی‌تونه خوشحالت کنه، حسرت اینکه چرا نتونستی توی وطنت دووم بیاری، حس اینکه چرا مجبور شدی خودت رو درگیر غربت و بی‌کسی کنی!‌ هزاران هزار فکر منفی!

تو تمام ۱۰ ماه گذشته، یه چیزی رو انگار هر چی می‌گشتم و پیداش نمی‌کردم، دیروز صبح اما، انگار چیزی تغییر کرده بود، احساس کردم نسبت به تمام روزهای گذشته شادترم و انرژی مثبت بیشتری دارم.

شاید حس کرده باشین، شاید هم من خودم نوشتم و حس‌هام رو می‌شناسم، بقیه نوشته‌های مهاجرت کهکشانی یه غم نهفته دارن انگار.

چه تغییری حاصل شده؟

دو روز قبل یعنی جمعه، دوست دوره راهنمایی دبیرستانم که همسایه بودیم و هم‌سرویسی و اخیراً هم، فامیل شدیم، پیام داد که سفرش قطعی شده و فردا (یعنی شنبه) می‌رسه برلین. دیروز و امروز ساعت‌های زیادی رو با هم گذروندیم و کلی گشتیم و کلی حرف زدیم و کلی خوش گذشت.

اینجاست که همش آهنگ شرابی رستاک حلاج تو مغزم پخش می‌شه که رفیق قدیمی یه کهنه شرابه که سی سالشه! این پست رو با همین موسیقی در پس‌زمینه متصور بشید.

هفته قبل هم که دو تا از دوستام اومده بودن. یکی دیگه از دوستان خیلی قدیمی هم که اخیراً برلین ساکن شده. همه این اتفاق‌های خوب و اینکه بعد از مدت‌ها تونستم Passion ام رو پیدا کنم، کمتر از دو ماه گذشته و همین حدود رخ دادن.

غربت و تنهاییِ غربت یه وقتایی به استخون آدم می‌رسه، انگار یه شمشیر فرو کردن و این شمشیر قلبت رو دو تیکه کرده و وسط دنده‌هات گیر کرده و بیرون کشیده نمی‌شه جز با یه معجزه!

معجزه من امید بود و بس!

اینکه بالاخره یکی از دوستان قدیمی اومده برلین، اینکه با تمام سختی‌های گرفتن ویزا، دوستانم می‌تونن ویزا بگیرن و سفر بیان، اینکه می‌دونم به زودی می‌تونم برای خانواده هم ویزا بگیرم.

همه اینا کورسویی از امیدی هستن که تو ۸ ماه اول به مرور تیره و تار شده بودن. اما این روزها، همه چیز داره قشنگ‌تر می‌شه و مهاجرت کهکشانی روی خوشی داره بهم نشون می‌ده!

– – –

پی‌نوشت ۱: دل‌خوشی رو می‌شه ساخت! امیدوار شدم.

پی‌نوشت ۲: چشمام باز دارن می‌خندن!

پی‌نوشت ۳: خدایا شکرت!

۹ مهر – شد ۱۰ ماه

10 months

سلام

نفس عمیق! نفس خیلی عمیییق!

امروز، ۱۰ ماه از ۹ آذر ۱۳۹۷ گذشت.

می‌خواستم خیلی چیزا بنویسم، اما انگار که یه حرفایی باید جمع بشن واسه ماه‌گردهای رند! ۱۰ رند نیست، ۱۲ رنده که می‌شه سالگرد!

پس تا ماهگردی از جنس سالگرد باید حرفام رو نگه دارم.

چالش‌های یک راهنمای تور – از دیدگاه کسی که راهنمای تور نیست

Tour Guide

سلام

البته که این پست تقریباً هیچ ارتباطی به عنوانش نداره، نه که کاملاً بی‌ربط باشه‌ها، یه ربط‌هایی داره. فقط مشکل اینجا بود عنوان بهتری پیدا نکردم، البته یه عبارت رو لحظه آخر بهش اضافه کردم که شاید کمی قصه رو شفاف کنه. بذارین با یه مقدمه خیلی کوتاه شروع کنم.

– – – مقدمه اول

یه مدت خیلی طولانی بود که شور و اشتیاقی فراتر از کار و امور وابسته به کار نداشتم، یه جورایی انگار زندگی پوچ می‌شه، آدم می‌شه انگار یه ربات که روزا می‌ره سر کار و برمی‌گرده. هیچ تفریح و احساس خوبی نداشتم. خارجیا به این چیزی که من گمش کرده بودم می‌گن Passion، مدت‌هاست دنبال معادل فارسی مناسبم، هنوز چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم.

دو هفته پیش، با یکی از دوستان که از ایران مهمون براش اومده بود، رفتیم برلین‌گردی. شنبه و یکشنبه دو هفته پیش که چند تا پست هم برای اون دو روز تو دسته‌بندی گردشگری نوشتم. هفته پیش هم که رفتیم درسدن و ۹ پست برای سفرنامه‌ی این سفر یک روزه نوشتم.

این گشت و گذارها باعث شد که یادم بیاد چقدر به گردشگری علاقه داشتم و اصلاً چی شد که مسیر زندگیم شد این! به نوعی Passion زندگیم رو دوباره پیدا کردم.

– – – مقدمه دوم

دو تا از دوستام برای یه کنفرانس می‌خواستن بیان هامبورگ و قرار شد بعد از کنفرانس، بیان برلین. من هم حسابی ذوق و شوق داشتم که Passion ام رو پیدا کردم، برنامه می‌چینم، حسابی می‌ریم می‌گردیم.

Plan

این برنامه‌ای بود که من به صورت کلی چیده بودم و جزییاتش تو ذهنم بود که از کجا شروع به گردش کنیم و کجاها رو ببینیم. فکر می‌کنید چند درصد از این برنامه اجرا شد؟ حدس بزنید.

– – – پایان مقدمه‌ها – بریم سراغ اصل مطلب!

به عنوان کسی که به گردشگری و راهنمای تور بودن (البته در وقت آزاد نه به عنوان شغل تمام‌وقت) علاقه‌منده، یه سری پیش‌نیازها رو باید یاد می‌گرفتم که این چند روز گذشته، بخشی از چالش‌ها رو بهم نشون دادن.

بریم سراغ چالش‌هایی که این چند روز من باهاشون روبه‌رو شدم:

جمعه، دقیقاً در بدو ورود دوستام، می‌خواستیم بلیط بخریم که ماشین اتوماتیک پول رو خورد و بلیط نداد، جدا از اتلاف وقتمون، خستگی دوستام و نبودن کسی برای کمک، اعصابی که ازم خرد شد و کلافگی باعث شد تموم برنامه‌هایی که برای شب تصمیم داشتم، با تاخیر انجام بشه. استرس گرفته بودم، ناراحت بودم که کاش تاکسی گرفته بودم، کاش یه مسیر دیگه انتخاب کرده بودم و هزار تا درگیری فکری دیگه. احساس شرمندگی هم بود این وسط دیگه.

روز شنبه و یکشنبه، ماراتون بود که من خبر نداشتم، روز شنبه کل برنامه‌ریزی‌هام به‌هم ریخت، چون یه مسیر ۲۰ دقیقه‌ای رو بسته بودن و یک ساعت و نیم تو راه بودیم تا از ستون پیروزی به دروازه برندنبورگ برسیم و به هیچ‌کدوم از برنامه‌های شنبه نرسیدیم.

روز شنبه یه بارون وحشتناک اومد که حسابی خیس شدیم. با اینکه AccuWeather رو چک کرده بودم.

برای روز یکشنبه قایق گرفته بودم، اما چون قایقی که انتخاب کرده بودم دیواره و پنجره مناسب نداشت و هوا بارونی بود و نمی‌شد رو طبقه بالای قایق نشست، نمی‌شد منظره‌ها رو دید و موفق نشدم اون تجربه‌ای که خودم از قایق تفریحی داشتم رو برای دوستام رقم بزنم.

واسه برج تلویزیون، اصلاً دقت نداشتم که مثل تهران نیست که قشنگی‌اش به شبه، برج تلویزیون برلین رو باید تو هوای آفتابی و روز رفت که بتونی همه قشنگی‌های برلین رو ببینی.

و در نهایت امروز، که برنامه داشتیم بریم باغ‌وحش برلین و پنگوئن و پاندا ببینیم که به خاطر بارون و بوران و عملاً طوفان، باغ‌وحش تعطیل بود.

– – –

اینجاست که فقط خواستن کافی نیست، آدم باید تلاش کنه برای مسیری که بهش علاقه داره و دانش کافی رو کسب کنه. من باید برای این برنامه‌ریزی خیلی بیشتر مطالعه می‌کردم، هواشناسی رو خیلی دقیق‌تر چک می‌کردم. تجربه‌های بقیه رو می‌خوندم، ایونت‌هایی که تو شهر در جریانه و ممکنه باعث ترافیک و شلوغی بشه رو خبردار باشم.

جاهایی که موفق شدیم ببینیم:

  • کاخ شارلوتنبرگ
  • ستون پیروزی
  • دروازه برندنبورگ
  • کتابفروشی Dussmann
  • الکساندرپلاتز
  • کلیسای مارین مقدس
  • کلیسای جامع برلین
  • قایق از کلیسای جامع تا تیرگارتن
  • اجرای Vivid Grand Show
  • برج تلویزیون
  • کلیسای یادبود کایزر ویلهلم

و البته رستوران‌ها تنها جاهایی بود که طبق برنامه پیش رفت. خرید هم رفتیم.

نمی‌شه گفت پایان، ولی می‌شه گفت پایان این دل‌نوشته!

– – –

پی‌نوشت ۱: حس خوبی نسبت به میزبان بودنم ندارم، این اولین تجربه من برای داشتن مهمون بود، بعد از ۱۰ ماه اقامت در خارج از ایران. احساس کلافگی شدید داشتم که هیچی طبق برنامه پیش نرفت. از همون لحظه اول که خواستیم بلیط بخریم و در ادامه اینکه تقریباً هیچ‌جا رو نشد ببینیم. راضی نیستم به هر صورت از خودم. امیدوارم دوستام بهشون خوش گذشته باشه.

پی‌نوشت ۲: خیلی برنامه‌ها دارم، کاش بتونم درست و مفید برنامه‌ریزی کنم. کاش بتونم!

پی‌نوشت ۳: خیلی سال پیش، وقتی دسته‌بندی شیراز رو توی وبلاگم شروع کردم، دلم می‌خواست یه سایت برای گردشگری شیراز طراحی کنم، همون خواسته / آرزو باعث شد برم کلاس برنامه‌نویسی وب و بعد از اون زنجیره اتفاقات بعدی زندگیم و مسیر جدید و عجیبی که واسم ساخته شد. این Passion سابقه دور و درازی داره انگار!

زندگی با زبان دوم

English Notes

سلام

این پست، همون‌قدر که در دسته‌بندی چالش‌های مهاجرت قرار می‌گیره، در همون حد هم دل‌نوشته‌ است. پس لطفاً متن خودمونیش رو پذیرا باشید.

کار کردن به زبان دوم، روزای اول خیلی ساده به نظر می‌رسید، اما به صورت عجیبی روز به روز داره سخت‌تر می‌شه، یا شاید هم بیشتر شدن مسئولیت‌ها باعث شده که سخت‌تر به نظر برسه. یا شاید هم ورود زبان سوم به قصه، پیچیدگی‌های واحد زبان مغز رو بیشتر کرده. شاید هم سختی‌های مهاجرت و دوری روز به روز داره سنگین‌تر می‌شه! بالاخره عوامل زیادی درگیرن با این قضیه!

چند وقت پیش، همکارم دفتری که نوت‌هام رو می‌نویسم دید و ازم پرسید نوت‌های شخصی‌ات رو هم به انگلیسی می‌نویسی؟  به نظرش هر کسی نوت‌های شخصی‌اش رو به زبان مادری می‌نویسه. اما برای من چند وقتی هست که زبان انگلیسی، اولین زبانی شده که باهاش فکر می‌کنم. قبلاً هم در این مورد به عنوان یک تجربه عجیب نوشته بودم.

خیلی این موضوع برام جالب شد، اینکه بتونم یه تحقیقی انجام بدم در مورد اینکه افرادی که در کشوری که زبانش با زبان مادری‌شون متفاوته کار می‌کنن، نوت‌هاشون رو به چه زبانی می‌نویسن. زبانی که باهاش کار می‌کنن یا زبان مادری‌شون.

خب حالا برگردم سر موضوع نوشته: زندگی با زبان دوم

البته برای من ترکیبی عجیب‌تر داره: زندگی و کار کردن با زبان دوم، یادگیری زبان سوم و تلاش برای به کارگیری زبان سوم در کار و زندگی

روزای اول فکر نمی‌کردم این قضیه اینقدر پیچیده بشه که یه وقتایی برای گفتن یک جمله، هر بخشش رو به یک زبان بگم. یه بخش انگلیسی، یه بخش آلمانی و کلماتی که انگلیسی‌اش رو هم بلد نیستم فارسیش میاد تو ذهنم و در نهایت می‌گم

I don’t know the word either in English or Deutsch

یا اینکه با کمک گوگل ترنزلیت معادل انگلیسی و آلمانی کلمه رو پیدا می‌کنم.

شاید یکی از چیزایی که در مورد مهاجرت چالش به حساب بیاد، همین باشه، کار کردن به زبانی غیر از زبان مادری. یه وقتایی وسط روز دلم می‌خواد برم با یکی فارسی حرف بزنم، یه وقتایی برای توضیح دادن کاری، کلمه کم میارم و به خودم می‌گم کاش می‌تونستم منظورم رو به انگلیسی برسونم، واقعاً یه وقتایی غیرممکن می‌شه.

اگر شغل و تخصص شما هر گونه ارتباطی با نوشتن داره، خیلی مقاله انگلیسی (زبان کشور مقصد) بخونید و خیلی متن انگلیسی (زبان کشور مقصد) بنویسید.

پایان پیام.

حسرت‌های بعد از مهاجرت

migration

سلام

امروز، یک شهریور، عروسی دو تا از عزیزانم هست و همین باعث شد این پست رو بنویسم. یه کم برگردیم عقب‌تر، هفته پیش، ۲۵ مرداد، تولد خواهرم بودم، هفته قبلش تولد خودم بود، چند روز قبل‌تر، تولد عروس‌های عمه‌ام بود که خیلی دوسشون دارم و مثل خواهرم هستن. چند هفته قبلش، خاله‌ام رفته بود ایران و الی آخر.

بخشی از مردم، (جامعه توییتر) در جواب پاراگراف بالا، یا می‌گن خودت خواستی، یا می‌گن خیلی ناراحتی برگرد کشورت، یا خیلی حرفای بدتر از این.

درسته! مهاجرت یک انتخابه، بارها و بارها گفتم اگر هدف محکم نباشه و انگیزه قوی نباشه، آدم کم میاره و این حسرت‌ها مثل زالو و خوره تمام وجودش رو می‌کشن و تموم.

مثلاً، مسائل اقتصادی، هیچ دلیل محکمی نیست، بعد از مهاجرت (به شرط داشتن کار از همون اول)، مسائل مالی خیلی سریع از چشم میفتن. مسائل دیگه مثل رفاه و آرامش عادی می‌شن. واسه بدست آوردن هر چیزی، دیگه لازم نیست اینقدر تلاش کنیم که جونمون بالا بیاد، کافیه اراده کنیم و سریع می‌تونم به خواسته‌مون برسیم. [به جز ویزای توریستی آمریکا – که فعلاً واسم مهم نیست.]

اگر قصد مهاجرت دارین، باید تمام این غصه‌ها و حسرت‌ها رو بپذیرید. به عبارتی باید با خودتون و خواسته‌هاتون به صلح برسید. کفه‌های ترازو رو درست بچینید.

– – –

پی‌نوشت: روز پزشک مبارک! به خصوص به دوستای عزیز راهنمایی و دبیرستانم که هر مشکلی دارم سریع بهشون پیام میدم و اینقدر مهربونن که حد نداره.

اسمس – پیامک‌های – هولناک

worried

سلام

روز و روزگار بر شما خوش.

امروز از صبح بیرون بودم و فکر کنم تابش مستقیم خورشید باعث خستگی زیاد ذهنم شده، چون خیلی سخت بود فکر کردن به پست امروز و نوشتن.

یهو یه چیزی یادم اومد که ….

پیش‌درآمد: امثال ما خودمون تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم و سختی‌هاش رو به جون خریدیم، من اگه می‌نویسم برای اینه که اگه کسی قصد مهاجرت داره، نسبت به سختی‌هایی که انتظارش رو می‌کشن آگاه باشه. پس این دسته پست‌ها “غر زدن” نیست، “اطلاعات عمومی”ه.

دیدن پیام‌های این‌چنینی از اعضای خانواده به خصوص در ساعات نامتعارف حال آدم رو دگرگون می‌کنه:

  • بیداری؟
  • خونه‌ای؟
  • هر وقت بیکار بودی زنگ بزن
  • هر وقت رسیدی خونه زنگ بزن

علاوه بر این، تماس تلفنی در ساعات نامتعارف هم همین حس رو القا می‌کنن. حتی شنیدن یک سری جمله‌ها. مثال بزنم.

چند هفته پیش، عصر با خانواده حرف زدم، دو سه ساعت بعد دوباره زنگ زدن و پای مامانم شکسته بود. زودتر خودشون بهم خبر دادن که از کسی دیگه نشنوم. (تهران که بودم بهم نمی‌گفتن یهو از کسی می‌شنیدم شوکه می‌شدم. مثلاً زنبور بابام رو نیش زده بود و بابام رفته بود بیمارستان و سرم و پادزهر، به من نگفته بودن نگران نشم. عمه‌ام نمی‌دونست خبر ندارم، حال بابام رو ازم پرسید)

یا شبی که مادربزرگم بیمارستان بستری شده بود، مامانم باز یه ساعت نامتعارف زنگ زد و چون از پست‌های اینستاگرام بقیه فهمیده بودم مادربزرگم بیمارستانه، هول کردم. مامانم با این جمله شروع کردن که، قبل از اینکه از اینستاگرام بفهمی گفتم خودم بهت خبر بدم. که تا جمله بعدی رو بگن هزار بار مردم و زنده شدم.

یا امروز صبح، بابام اول مکالمه گفتن مامانت دیشب حالش خوب نبود و تا جمله‌شون تموم بشه و فرصت شه بپرسم چرا حالش خوب نبود، مردم و زنده شدم!

یا یک بار دوشنبه وسط ساعت کاری به من زنگ زدن و باز هول کردم تا گفتن فکر می‌کردن امروز یکشنبه است. قلب آدم میفته بیرون کامل!

متاسفانه، این نگرانی واسه عزیزان رو هیچ کاریش نمی‌شه کرد. اگه می‌خواید مهاجرت کنین، باید کنار اومدن با این‌جور مسائل رو یاد بگیرین و یه مقداری هم ناچارین قصی‌القلب بشین. چاره‌ای نیست واقعاً.

– – –

پی‌نوشت ۱: هیچ جای دنیا همش خوشی نیست، این ور دنیا هم سختی، غصه، دلتنگی، ناخوشی وجود داره. وقتی کسی که این سر دنیاست از ناراحتی‌اش می‌گه، بهش نگید “برو بابا خوشی زده زیر دلت”. آره اینجا تورم نیست، امنیت هست، آزادی نسبی هست، اینا دلایل لازم برای آسایش هستن، ولی دلیل کافی نه. مدینه فاضله وجود نداره!

پی‌نوشت ۲: قبلاً هم از سختی‌ها نوشته بودم:

 قصه رفتن              مهاجرت کهکشانیاین قسمت: سختی

چالش جدید: شروع نوشتن به زبان انگلیسی

Challenge

سلام – Hello – Hallo

مدت‌ها بود تصمیم داشتم نوشتن به زبان انگلیسی رو شروع کنم، این مدت‌ها برمی‌گرده به یک تا دو سال پیش که تصمیمم به مهاجرت خیلی جدی‌تر از قبل شده بود. از همون موقع تصمیم داشتم برای Personal Branding خودم پیش از مهاجرت، انگلیسی نوشتن رو شروع کنم که از نتیجه امر می‌تونین ببینین که چنین اتفاقی رخ نداد.

اما الآن قضیه فرق کرده و با توجه به شرایط جدید زندگیم، زبان انگلیسی بخش عمده‌ای از روزهای من رو به خودش اختصاص داده و با توجه به تصرف احتمالی (به زودی) زبان آلمانی در فرمانروایی اینجانب، ناچارم برای زنده نگه داشتن جنبش انگلیسی، چاره‌ای بیندیشم.

که بر اساس توانایی اینجانب در امر نوشتن، بهترین راه چاره، نوشتن به زبان انگلیسی و البته در Medium بود. برای شروع پست اول رو نوشتم.

اگر بلاگ‌های انگلیسی رو می‌خونید و موضوعات خاصی رو دنبال می‌کنید، ممنون می‌شم به این پرسشنامه جواب بدین:

پرسشنامه برای انتخاب موضوع بلاگ من به زبان انگلیسی

پیشاپیش از همکاری شما سپاسگزارم :)

مهاجرت کهکشانی – این قسمت: سختی

Girl Immigration

سلام

روز / شب / اصلاً شبانه‌روز / نه اصلاً روزگار همگی خوش!

همونقدر که مهاجرت خوبه، همونقدر هم سختی‌های خودش رو داره، بالاخره خدا و خرما رو نمیشه با هم داشت که!

دنبال یه ویدیو می‌گشتم که براتون بذارم، اما پیداش نکردم. (یکی از دوستانم زحمت کشید و لینک ویدیو رو برام فرستاد) مضمون ویدیو در مورد پسری بود که می‌خواست مهاجرت کنه و اومده بود فرودگاه، یه چمدون خیلی بزرگ داشت، کانتر بهش می‌گفت باید بارت رو کم کنی:

  • پدر مادرت
  • بهترین دوستت
  • حیوون خونگی‌ات

اینقدر بار رو کم کرد تا چمدون شد یه چمدون کوچیک! قصه مهاجرت همینه! باید فقط با یه چمدون کوچیک و با دنیا دنیا خاطره بری!

خب حالا بریم سراغ قسمت‌های سخت مهاجرت

وقتی مشکلی برای خانواده پیش میاد و دوری و کاری از دستت بر نمیاد! مهاجرت سخت می‌شه! دقیقه‌های خوشی‌ات زهر!

وقتی کسی آسیبی می‌بینه، تصادفی می‌کنه، مثلاً مادرت پاش می‌شکنه و نیستی! مهاجرت سخت می‌شه! زندگی زهر می‌شه!

دور از جون کسی فوت کنه، چه از عزیزان خودت، چه از عزیزان دوستات، کنارشون نیستی! مهاجرت سخت می‌شه! اوقات از زهر هم تلخ‌تر!

این یه دونه سختی‌اش کمتره، یکی ازدواج می‌کنه، یکی بچه‌دار می‌شه، خانواده دورهمی دارن و دسته‌جمعی تماس ویدیویی می‌گیرن! مهاجرت سخت می‌شه ولی خب شیرینه!

همین جا باید خدا رو شکر کنم که ما تو عصر تکنولوژی هستیم و هر زمان اراده کنیم می‌تونیم زنگ بزنیم به خانواده‌هامون. اونایی که ۲۰ سال پیش، ۳۰ سال پیش و بیشتر مهاجرت کردن چقدر زجر کشیدن!

مهاجرت سختی‌های دیگه‌ای هم داره که قبلاً تو پست “قصه رفتن” در موردش نوشتم. البته اینا سختی نیست، مسئولیت زندگیه.

یه کمی از بقیه سختی‌ها شاید هم چالش‌ها و شاید هم تجربه‌هایی که البته برای هر کسی ممکنه متفاوت باشه بگم.

این بخش تجربه من بر این اساسه: مهاجرت به کشوری که زبان رسمی‌اش انگلیسی نیست و متاسفانه من زبان رسمی این کشور رو بلد نیستم. پس تجربه من ممکنه برای شما کاربردی نداشته باشه و شاید هم چراغی باشه که مسیر شما رو روشن کنه که مثل من سرتون به سنگ نخوره [مزاح می‌کنم، منم مشکل خاصی نداشتم].

  • دشواری در پیگیری امور اداری، گاهی ناچار می‌شید مترجم درخواست بدین که هزینه بره.
  • چالش‌های هنگام خرید! من با کمک Google Translate میرم خرید، حتی برای خرید خامه هم مشکل داشتم.
  • اپلیکیشن بانک و اپلیکیشن سیم کارتم آلمانی زبانه! یه بار اشتباهی به جای رومینگ کردن، ترافیک خریدم که حدود ۲۰ یورو پول هدر دادم [ایموجی خیلی ناراحت]
  • می‌دونم، باید آلمانی یاد بگیرم، خرده نگیرید از ماه دیگه می‌رم کلاس [در حد راه افتادن کارم آلمانی یاد گرفتم]
  • نکته بالا باید پی‌نوشت می‌شد، اما خواستم از قضاوت‌ها پیشگیری کنم.
  • آشنا نبودن با فرهنگ و عرف، من یه جایی با کت شلوار رفتم که همه اسپرت پوشیده بودن [ایموجی عرق شرم بر پیشانی]
  • اینکه بتونی همه لهجه‌هایی که آدما حرف می‌زنن رو هم تشخیص بدی خودش تبحر خاصی نیاز داره که من با داشتن همکار انگلیسی، تا ۷۰٪ پیشرفت داشتم.
  • راستی، هندی‌ها خیلی خوب انگلیسی حرف می‌زنن، حداقل اون تعدادی که من باهاشون برخورد داشتم.
  • یاد گرفتن اسما خیلی سخته، مثلاً می‌نویسن استفان، می‌خونن شتفان. یا همین ساربروکن که درستش زاربروکن هست، من تا حالا اشتباه می‌نوشتم که ببخشید.
  • هر کسی اسم شما رو با یه لهجه و تلفظ متفاوت می‌گه، دیگه باید یاد بگیرین هر آوایی شبیه اسم شما بود واکنش نشون بدین [ایموجی خیلی خنده‌دار]
  • می‌دونم اینا هیچ‌کدوم سختی نیست، فقط تجربه است دیگه!
  • موارد دیگه رو فراموش کردم! خیلی چیزا تو ذهنم بود که بنویسم.

– – –

پی‌نوشت ۱: ممنون می‌شم اگر سوالی دارید بپرسید، اینطوری موضوعات بیشتری برای نوشتن خواهم داشت و کیفیت هم بالاتر می‌ره و شما هم به جواب‌های سوال‌هاتون می‌رسید و شاید سوال شما، سوال دیگران هم باشه و از نظر من فراموش شده باشه.

 پی‌نوشت ۲: ویدیویی که اول پست نوشتم رو یکی از دوستان عزیزم برام فرستاد. می‌تونید توی این لینک این ویدیو رو ببینید.

شد ۷ ماه

7 Months

سلام

این نوشته رو باید دیروز می‌نوشتم، ۹ تیر، ولی امروز نوشتم، ۱۰ تیر، پس شد: ۷ ماه و یک روز!

۷ ماه و یک روز و به عبارتی ۲۱۳ روز از ۹ آذر ۹۷ گذشت. از اون روزی که اومدم که بمونم! اومدم تا قدم تو قسمت بعدی سرنوشتی بذارم که خودم خواستم و خودم ساختم (دست خدا و حمایت همه آدمایی که به نوعی تاثیرگذار بودن رو نمیشه نادیده گرفت).

شاید روزی برسه که خودم نسبت به مسیری که پشت سر گذاشتم، عالم‌تر بشم و دانش بیشتری پیدا کنم به تمام عواملی که دست به دست هم دادن تا من به یکی از آرزوها / اهدافم برسم.

مهاجرت هم مثل همه بخش‌های دیگه زندگی، سختی‌های خودش رو داره، مدینه فاضله هم نیست. بحث سنگینی کفه ترازو هست.

البته می‌تونم اعتراف کنم که هیچی سنگین‌تر از خانواده نیست که امثال من، به هر دلیلی، دوری ازشون رو انتخاب می‌کنیم و مجبوریم کلاً تو سنجش، وزنه خانواده رو کنار بذاریم.

بگذریم از این حرفا!

۷ ماه گذشت.

چشم رو هم بذارم، ۷ سال گذشته.

نوشتن

 

post380

همیشه دوست داشتم بنویسم:

قصه از کجا شروع شد (با تم آهنگ اندی)

بعد بگم از همون جا که انسان یاد گرفت بنویسه (با لحن و صدای داریوش) مثلاً

از قدیم و ندیم هم که بخونیم و مطالعه کنیم و تو تاریخ کنکاش کنیم، بشر و انسان دوست داشتن یه آثاری از خودش به جا بذاره، دیوار غارها و کتیبه‌های قدیمی خیلی واضح این رو نشون میدن.

اون وقتا که زبان نبوده و کلمات نبودن و از این‌جور چیزا نبودن، با نقاشی کشیدن، خاطره‌ای و اثری برای آیندگان از خودشون به جا می‌ذاشتن، پس این حس نوشتن یه جورایی فطری هست، یا شاید هم غریزی، خدا خواسته بنویسیم تا به یادگار بمونیم.

روزی می‌رسه که این همه نوشته و وبلاگ، می‌شه آثار باستانی زمان قدیم، البته اگه وارثی باشه تا دامنه و هاست‌مون رو تمدید کنه [اسمایلی عرق شرم یا شاید هم ناراحتی]

فکر می‌کنم تو همین ۳۸۰ تا پست ناقابل وبلاگم، بیش از ده بار در مورد نوشتن و خط خطی های ذهن بیمار و از این جور استعاره‌ها و تشبیه‌ها نوشته باشم، انگاری این مقوله “نوشتن” ذهن من رو به خودش مشغول کرده که موضوع برای نوشتن کمتر به ذهنم می‌رسه.

خب این هم بد نیست، بریم سراغ مقوله مهم “نوشتن”

با صرف فعل شروع کنیم: نوشتم، نوشتی، نوشت! نوشتیم، نوشتید، نوشتند!

حالا چیو؟ (چه چیزی را) نوشتم؟ نوشتی؟ نوشت؟ نوشتیم؟ نوشتید؟ نوشتند؟

نوشتن
واژگان مترادف و متضاد
تحریر، ترقیم، رقمزدن، کتابت، نگاشتن ≠ خواندن

آره دیگه، میشه رفت سراغ گوگل و لغت‌نامه و فرهنگ لغات و هر چیز دیگه، واسه اینکه با مقوله “نوشتن” بیشتر آشنا بشیم. گرچه هم من و هم شما می‌دونیم که، حرف من این چیزا نیست، اینکه چی بنویسیم و چطوری بنویسیم و چطوری کیفیت نوشته‌هامون رو بالا ببریم، چیزی هست که فکر من رو به خودش مشغول کرده.

اینکه چی بنویسم که اثری مفید از من به یادگار بمونه! یه وقتایی تلاش می‌کردم از هر چیزی درس بگیرم، به هر چیزی فکر کنم. این تلاش باعث شد دقتم رو به اطراف بالا ببرم، دنبال این بودم که از هر واقعه ای یه درس و نتیجه‌ای بگیرم.

نتیجه چی شد؟ ذهنم شد پر از وقایع که تلاش می‌کردم ازشون درس اخلاق و نتیجه بگیرم! نتیجه چی شد؟ هیچی! پوچ! یه ذهن پر از داده‌های پرت و پلا! پر از واقعه و پر از اتفاق!!! پر از چیزهایی که هیچ درس و نتیجه‌ای نداشت!

قطعاً اینکه گربه از بالای دیوار، خیره شده به من که نکنه به بچه‌اش که تو حیاط ما گیر کرده، آسیبی برسونم! همچین موضوعی واضحه! چرا باید ذهن من درگیر این باشه که از غریزه وجودی یک مادر (فرقی نمی‌کنه انسان باشه یا گربه) درس بگیرم؟ چیزی که تو وجود همه موجودات به صورت غریزی هست و خودم هم به وقتش این حس رو خواهم داشت!

پس بهتره ذهنم رو از اتفاقات روزمره و هر اتفاقی که میفته خالی کنم، از هر فیلمی که می‌بینم و از هر سکانس سریال! تا ذهن سبک‌تری داشته باشم برای دریافت اطلاعات مفید تر.

به فرض که ذهنم سبک شد، حالا دنبال چه موضوعی باشم برای نوشتن؟ یعنی همینطوری موضوع‌های مختلف، خودشون بدو بدو، میان تو ذهن و فکر من و میگن ما رو بنویس؟

قطعاً اینطور نیست!

یادمه خیلی قدیم‌تر ها، برنامه هفتگی داشتم برای نوشتن، هر روز یک پست در رابطه با یک موضوع مشخص می‌نوشتم! هم واسه برنامه‌ریزی زندگیم خوب بود و هم نظم بهتری داشتم برای وبلاگ‌نویسی!

چه خوب می‌شه حالا که تصمیم گرفتم باز از اول بنویسم و باز رو به رشد باشم و باز افکارم رو به رشته تحریر در بیارم، باز دوباره، یه برنامه بچینم برای نوشتن، برای خالی کردن ذهنم با یه سازماندهی کلاسیک، به سبک خودم!

منتظر پیشنهادات شما هستم!

– – –

پی‌نوشت ۱: می‌خوام باز بنویسم، من با نوشتن آدم بهتری هستم.

پی‌نوشت ۲: همیشه نویسنده بهتری بودم نسبت به گوینده! همیشه حرفام رو راحت‌تر نوشتم تا اینکه به زبون بیارم!

پی‌نوشت ۳: شما دوست دارین چطوری بنویسین؟