بایگانی برچسب: هدف

چگونه زندگی ام را ارزیابی کنم؟

Evaluate Your Life Day

سلام

امروز نام‌گذاری شده به “زندگی‌ات را ارزیابی کن” یا “Evaluate Your Life Day“. با توجه به دوره رکودی که درگیرش هستم، به نظرم برای خودم هم اسم امروز، انگیزه‌ای شد برای فکر کردن و بررسی شرایط موجود!

خب من برای شروع چی کار کردم؟ از گوگل عزیز کمک خواستم و عبارت “how to evaluate your life” رو جستجو کردم. کمی نتیجه‌ها رو خوندم و چند تا راهکارش رو برای شما ترجمه می‌کنم.

اول از همه اینکه ارزیابی زندگی‌مون باید دوره‌ای باشه و در دسته‌بندی‌های مختلفی قرار می‌گیره. روزانه، هفتگی، ماهانه، سه ماه، سالانه و … که کاملاً بستگی به فعالیت‌های ما و اهداف ما داره.

این ۷ راه رو در مقاله‌ای با عنوان ۷ راهکار متناوب برای ارزیابی زندگی به صورت روزانه خوندم. بخشی ترجمه و بخشی هم نظرات خودمه:

  1. آخر هر روز از خودتون بپرسین: آیا امروز مهم بود؟ یا شاید مفهومش بهتر بتونه منظور رو برسونه: آیا امروز موفق بودم یا برام ارزشمند بود و روز مفیدی بود؟
  2. در آغاز هر روز موفقیت رو تعریف کنین، شاید بهتر باشه معیار موفقیت برای هر روز رو شب قبل تعیین کنیت. تعیین کنین و تصمیم بگیرین که در پایان روز چه چیزهایی رو می‌خواید اتفاق افتاده باشه. این تصمیم‌گیری باعث می‌شه در پایان روز به سوال بالایی هم راحت‌تر جواب بدین.
  3. فعالیت‌هاتون رو اولویت‌بندی کنین. با یه نرم‌افزار یا اپلیکیشن برنامه‌ریزی و مدیریت فعالیت‌های شخصی / کاری می‌تونین خیلی راحت اثربخشی رو بالاتر ببرید.
  4. کاری که به تاخیر انداختین رو انجام بدین. وقتی اون کار عقب افتاده رو انجام بدین، بار سنگینی از روی دوش‌تون برداشته می‌شه که باعث می‌شه آرامش ذهن‌تون زیادتر بشه.
  5. برای خودتون معیار اندازه‌گیری درست کنین. معیارهایی که موفقیت شما رو در فعالیت‌ها اندازه‌گیری کنن. باید در نظر داشته باشین که معیارهایی که تعریف می‌کنین ممکنه جامع نباشن و فقط برای یه دوره زمانی مشخص کاربرد داشته باشن. پس معیارها هم نیاز به بازبینی دارن.
    مثلاً من تصمیم گرفتم هر روز پست وبلاگ بنویسم و دارم این کار رو انجام می‌دم، حتی گاهی سخت می‌شه ولی تلاش می‌کنم هیچ روزی بدون پست نباشه. یه جور تمرینه.
  6. شادی‌های لحظه‌ای رو بیشتر کنین. در واقع همون مثل به ترک دیوار هم بخندین، چه اشکالی داره؟ سعی کنین با چیزای کوچیک شاد بشین. لذت‌های کوچک زندگی رو بیشتر کنین. چیزایی که شما رو خوشحال می‌کنه پیدا کنین و بیشتر انجام‌شون بدین. حتی اگه خوردن کروسانت شکلاتی باشه.
  7. در آغاز هر روز به دو سوال پاسخ بدین:
    ۱- چه احساسی دارین؟
    ۲- چی می‌خواین؟
    پیشنهاد می‌شه یه دفترچه داشته باشین که جواب‌ها رو بنویسین، یا یه جایی توی لپ‌تاپ‌تون. گرچه من نوشتن تو دفترچه رو ترجیح می‌دم. نوشتن باعث می‌شه در زمان شروع هر کار یا تصمیم، به نوعی یه سنجه برای انجام اون فعالیت داشته باشین، چون این جواب‌ها ارتباط مستقیمی با اولویت‌ها و معیارهای اندازه‌گیری شما دارن.

خب، این یک مقاله، قطعاً باید مقاله‌های زیادی رو بخونین، چون به تعداد آدم‌های روی زمین، راه و روش هست برای ارزیابی زندگی.

مثلاً وب‌سایت Mashable هم ۱۵ راه آسان برای ارزیابی زندگی نوشته. جالب اینجاست که این مقاله ۱۹ اکتبر سال ۲۰۱۳ در راستای همین نام‌گذاری نوشته شده:

  1. یک لیست از مسائل مهم تهیه کنید: آرزوها، اهداف، کابوس‌ها
  2. مسائل رو بر اساس درجه اهمیت، اولویت‌بندی کنید
  3. از دوستان‌تون بخواین شما رو حمایت کنن یا اینکه اونا شما رو دچار مشکل می‌کنن؟
  4. آیا شما اجازه می‌دین بقیه شما رو تعریف کنین یا این شمایید که سرنوشت خودتون رو تعیین می‌کنین؟
  5. آیا زندگی عاطفی خودتون رو با آرامش و منطق مدیریت می‌کنین؟
  6. آیا با کودک درون‌تون به صلح رسیدین؟
  7. آیا چشم‌تون دنبال موفقیت بقیه است یا تلاش می‌کنین بهترین خودتون باشین؟
  8. آیا می‌تونین اشتباه رو تشخیص بدین و مدیریتش کنین یا اینکه یک اشتباه کل زندگی شما رو تحت تاثیر قرار میده؟
  9. آیا شغل‌تون حکم تله رو برای شما داره؟ یا اگر بیکار هستین با این موضوع درگیرید؟ یا اینکه شرایط اشتغال شما دقیقاً‌ همون چیزیه که می‌خواستین باشه؟
  10. آیا فعال هستید یا اینکه هنوز اونطور که باید و شاید به فعالیت‌های ورزشی‌تون اهمیت نمی‌دین؟
  11. آیا آمادگی رویارویی با زندگی واقعی رو دارین؟ یا می‌خواین تا ابد تو حباب شیشه‌ای و انکار بمونین؟
  12. آیا روابط‌تون با خانواده خوبه؟
  13. آیا بعد از عقب‌نشینی‌ها یا شکست‌ها یا یک پله به عقب‌برگشتن‌ها می‌تونین سریع خودتون رو بازیابی کنین؟ می‌تونین مجدد رو پای خودتون وایسین و محکم قدم بردارین؟
  14. در مورد خودتون چی فکر می‌کنین؟ از خودتون راضی هستین؟
  15. اگر هم این ارزیابی خیلی مشکله، می‌خواین تا سال بعد صبر کنین؟

البته فکر می‌کنم شما هم قبول داشته باشین که ما هم خودمون می‌تونیم برای خودمون یه ارزیابی تعریف کنیم. مثلاً من این چند تا سوال رو از خودم پرسیدم:

  1. آیا به هدف‌های یک سال گذشته رسیدی؟
  2. آیا برای هدف‌های بعدی برنامه‌ریزی کردی؟
  3. قدم بعدی چیه؟
  4. هدف کوتاه مدت؟
  5. هدف بلند مدت؟
  6. آیا از خودت راضی هستی؟

و خیلی سوال‌های دیگه.

مثلاً من خیلی تلاش می‌کنم هر از چندی یک بار، حال دوستام رو بپرسم. سعی می‌کنم حداقل ماهی یک بار احوالپرسی کنم با همه. این می‌تونه یکی از اون معیارهایی باشه میزان رضایت آدم از خودش رو بالا ببره.

در مورد کمک کردن به بقیه که یه زمانی جز معیارهام بود، شاید دیگه نتونم موفق باشم. شرایطش رو اونطور که باید و شاید ندارم. بعد فاصله خیلی چیزا رو تغییر می‌ده!

و البته یادگیری و پیشرفت فردی، هر روز حداقل یه مطلب جدید یاد بگیرم، حتی اگر شده ۱۰ کلمه آلمانی باشه.

پایان پیام.

آنچه در آینده می‌بینم

post456

همه ما یه تصوری از آینده‌مون داریم. یه چیزی که دوست داریم اتفاق بیفته، و این عکس تمام آینده‌ایه که من دوست دارم بهش برسم.

یه اتاق توی خونه‌ام، سفید و پر نور، که از اونجا براتون وبلاگ‌نویسی کنم.

بقیه‌اش رو البته بهتون نمیگم [خنده شیطانی]

شما دوست دارین برای رسیدن به چی تلاش کنین؟

تصویرسازی آینده خیلی خوبه، خیلی!

سرنوشت ساختنی است

Future

این صرفاً یک پست کپی از سایت‌های دیگه است:

یکی تو ۲۳ سالگی ازدواج میکنه و اولین بچه شو ۱۰ سال بعد به دنیا میاره،اون یکی ۲۹ سالگی ازدواج میکنه و اولین بچه شو سال بعدش به دنیا میاره
یکی ۲۵ سالگی فارغ التحصیل میشه ولی ۵ سال بعدش کار پیدا میکنه، اون یکی ۲۹ سالگی مدرکشو میگیره و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا میکنه
یکی ۳۰ سالگی رئیس شرکت میشه و در ۴۰ سالگی فوت میکنه، اون یکی ۴۵ سالگی رئیس شرکت میشه و تا ۹۰ سالگی عمر میکنه
تو نه از بقیه جلوتری نه عقب تر. تو توی زمان خودت زندگی می‌کنی پس آرام باش،از زندگی لذت ببر و خودت را با دیگری مقایسه نکن.
هر کسی سرنوشت خودش را دارد

– – –

تو نه از بقیه جلوتری نه عقب‌تر، تو توی زمان خودت زندگی می‌کنی!

– – –

من نه از کسی جلوترم، نه از کسی عقب‌تر، من در زمان خودم زندگی می‌کنم و هر روز رو برای اهداف و آرزوهای خودم و بر اساس معیارهای خودم پیش می‌رم.

اکثر گروه سنی ما، دهه شصتی‌ها، یا حتی بعدتر، خانواده ها انتظار یک زندگی از پیش نوشته شده رو داشتن. بزرگ شدن، درس خوندن، کنکور دادن، دانشگاه رفتن، شغل استخدامی و دولتی، ازدواج، بچه‌دار شدن و …

خیلی از هم‌سن و سال‌های من با این برنامه نانوشته جنگیدن، تابوها رو شکستن و مسیر زندگی دیگه‌ای رو انتخاب کردن. اما همچنان انتظارات این برنامه از پیش تعیین شده از سمت جامعه بهشون / بهمون ابراز می‌شه!

ولی من می‌دونم زندگی برنامه‌های دیگه‌ای برای من چیده، سرنوشتی که من می‌خوام چیز دیگری است. من سرنوشتم رو خودم می‌سازم.

کوله پشتی ۹۸

Backpack

قصه کوله‌پشتی چیه؟ شاید یه چالش یا شاید هم یه تکنیک که امیر مهرانی عزیز طراحی کرده. تو کوله‌پشتی شما چیه؟

کوله‌پشتی یک پویش است که با نوشتن پاسخ‌مان به سه پرسش، هم می‌خواهیم خودمان را مرور کنیم و هم تجربیاتمان را در اختیار دیگران بگذاریم و شاید آنها هم بتوانند از زاویه‌ای جدید به مسائل خود نگاه کنند.

چه کاری قرار است انجام بدهیم؟
سوالات زیر را بخوانید و در ویرگول بنویسید و به‌جمع کوله به‌دوش‌هایی بپیوندید که می‌خواهند در زندگی رو به جلو قدم بردارند و همزمان به دیگران هم کمک کنند که قدم بردارند.

۱- فرض کنید کوله‌پشتی دارید که قرار است در آن تجربیاتی را از سال ۹۷ بگذارید و با خود به سال ۹۸ ببرید. تجربیات مثبتی که همراه داشتن آنها به شما کمک می‌کند نسبت به سال قبل فردی توانمندتر بشوید. در کوله‌ی خود چه تجربیاتی را قرار می‌دهید؟

۲- برای حرکت در مسیر زندگی باید سبک و چابک بود. چه مواردی را از کوله‌ی خود خارج می‌کنید که در سال ۹۷ باقی بماند و شما سبک‌تر حرکت کنید؟ چیزهایی که از کوله‌ خارج می‌کنید مثلا می‌تواند تجربیات ناخوشایند یا ناراحتی‌ها باشد.

۳- فرض کنید در پایان سال ۹۸ بیشتر آن فردی شده‌اید که شبیه خود ایده‌آل شما است. در این صورت چه ویژگی‌ها و رفتارهایی باید در شما تقویت شود؟ چه چیزهایی را در کوله‌ی خود می‌گذارید که کمک می‌کند این ویژگی‌ها در شما تقویت شود؟

سال ۹۷ برای من پر از اتفاق و پر از تجربه بود، سالی که خیلی چیزا رو یاد گرفتم، خیلی برای زندگی و آرزوهام تلاش کردم، سالی که لحظه‌های خیلی عجیبی رو برای من رقم زده.

من برای سال ۹۸، فقط و فقط صبوری رو با خودم برمی‌دارم. سبک‌بار ترین حالت ممکن میرم به استقبال سال ۹۸!

پایان سال ۹۸، اگر عمری باقی باشه، خیلی حرفا برای گفتن خواهم داشت.

به قول خارجیا Stay tuned

– – –

کوله‌پشتی سال ۹۵ 

 

حس خوب و پر انرژی

Energy

واسه خارجیا، امروز، روز اول هفته است. سخت بود انتخاب موضوع برای نوشته امروز، تصمیم گرفتم دنبال یک عکس پر انرژی بگردم برای یک شروع با حس خوب.

طبق معمول، به کوه و کوهنوردی رسیدم انگار! رسیدن به قله، با نور خورشید فراوان!

هدف از مهاجرت – مسیر مهاجرت

Immigration

تو پست‌های قبلی هم به صورت ضمنی در مورد این مورد نوشتم. حالا چرا اینقدر به این نکته تاکید دارم. کاملاً واضح و مشخصه، چون هدف، مسیر رو تعیین می‌کنه و حتی آماده کردن مدارک در راستای این اهداف هم فرق داره.

این پست رو با چند تا مثال پیش می‌برم.

فرض کنید شما قصد دارید تحصیلی برید کانادا، در مورد امتحان‌های زبان که باید شرکت کنید با مهاجرت کاری به کانادا تفاوت وجود داره. [من فقط تفاوت آزمون آکادمیک و جنرال آیلتس رو می‌دونم، اطلاعات زیادی در مورد مدارک لازم برای ویزای دانشجویی ندارم. *]

هدف شما هر کشوری که باشه، در راستای مدرک زبان وضعیت متفاوته. به عنوان مثال برای مهاجرت کاری به آلمان، شما دانش زبان نیاز دارید و نه مدرک. مصاحبه سفارت به زبانی که ادعا کردین بلدین انجام میشه و ارائه مدرک اهمیت چندانی نداره. در مورد مهاجرت تحصیلی به آلمان، در مقطع ارشد، برای ثبت‌نام در دانشگاه نیاز به مدرک دارین و برای مقطع دکترا، طبق چیزی که شنیدم، کافیه استاد قانع بشه که شما توانایی مکالمه و نوشتن مقاله رو دارین و می‌شه امتحان زبان رو از مدارک لازم کنار گذاشت. [تحقیق کنید و به شنیده‌های من اعتماد نکنید.]

اینکه چه مدارکی رو باید حاضر کنید کاملاً وابسته به هدف شما از مهاجرته.

نکته بعدی که دوست داشتم در موردش بنویسم. صف گرفتن نوبت سفارت برای اقامت آلمان، تقریباً به حدود ۳ سال رسیده، علتش اینه که خیلی از افراد، فقط دنبال مهاجرتن و هم برای ویزای تحصیلی و هم برای ویزای اقامت کاری ثبت‌نام می‌کنن.

ولی این از نظر من اشتباهه، به چند دلیل، اولین دلیلش اینه که این وقت‌های دوبله و سوبله، باعث همین صف طولانی سفارت شده، از طرف دیگه هم، اینکه باید مدارک رو برای هر دو هدف فراهم کنید، هم چند بار کاری و هم چند برابر هزینه خواهد داشت.

در ادامه هم قبلاً گفتم، هدف خروج از کشور، هدف مناسبی نیست، بعد از خروج لحظه‌هایی پیش میاد که آدم خسته می‌شه، هدف باید خیلی خیلی محکم‌تر از این باشه تا آدم دووم بیاره.

خلاصه مطلب اینکه: هدف شما از مهاجرت، مسیر شما رو مشخص می‌کنه.

– – –

* سایر امتحان‌هایی که من اسمشون رو شنیدم: GRE، تافل، PTE

– – –

پی‌نوشت: این متن‌ها برداشت‌های من از مهاجرته، تو مسیری که من طی کردم و بر اساس زندگی من و تجربه‌های من بوده. حتی خیلی‌ها رو می‌شناسم که با ویزای مشابه من از کشور خارج شدن و حتی یک تجربه مشترک نداشتیم. پس، وضعیت رو بر اساس شرایط خودتون بشناسید و قدم‌ها و بردارید و پله‌های بعدی زندگی رو بسازید.

برداشتی از یک فیلم – هرگز رهایم مکن – Never Let Me Go

Never Let Me Go

چند روز پیش فیلم Never Let Me Go رو دیدم و تصمیم گرفتم امروز در مورد این فیلم و ماجرای این فیلم و برداشت‌هایی که از این فیلم داشتم بنویسم. این فیلم بر اساس یک رمان از کازوئو ایشی‌گورو ساخته شده.

هرگز رهایم مکن – ویکی‌پدیا فارسی              هرگز رهایم مکن – ویکی‌پدیا

فیلم Never Let Me Go در سال ۲۰۱۰ به کارگردانی مارک رومنک و نویسندگی الکس گارلند، ساخته شده.

– – –

Spoiler Alert

– – –

اگر می‌خواید این فیلم رو ببینید، الآن این پست رو نخونید، چون توی این پست در مورد موضوع فیلم و اتفاقات فیلم به طور واضح خواهم نوشت. دیدن این فیلم رو به شدت توصیه می‌کنم و دوست دارم نظرتون رو بدونم.

– – –

این فیلم تو یه مدرسه شبانه‌روزی شروع می‌شه، تا چند دقیقه ابتدایی فیلم متوجه نمی‌شیم قصه چیه، تا اینکه یک معلم به بچه‌ها می‌گه چه آینده‌ای در انتظارشون هست. آینده‌ای که این بچه‌ها به خاطرش به دنیا اومدن و هدف غایی‌شون از زندگی کردن چیه.

توی این مدرسه، سلامتی بچه‌ها خیلی مهمه و سیستم بهداشتی خیلی خوبی دارن. تو این لحظه‌های فیلم حس می‌کنی چه مدرسه شبانه‌روزی جالبی، حتماً برای بچه‌های پولداره.

تا می‌رسه به سکانس معلم مدرسه که به بچه‌ها می‌گه شما قرار نیست هیچ‌وقت پیر بشید، شما تربیت می‌شید برای اهدای عضوهای حیاتی بدن‌تون.

به این قسمت فیلم که رسیدم، فکر می‌کردم قراره شخصیت‌های اصلی فیلم فرار کنن و زندگی متفاوتی بسازن از آینده از پیش تعیین شده. ولی این فیلم قرار نیست فیلم هندی باشه!

اینجاست که می‌رسیم به برداشتی که از این فیلم داشتم. شخصیت‌های این فیلم / رمان تربیت شده بودن برای اهدای عضو، این‌که می‌تونن اعضای حیاتی بدن‌شون رو اهدا کنن براشون نهایت لذت و غرق شدن در هدف غایی و جادوانگی بود. برای مرگ در حین عمل کلمه Complete رو به کار می‌بردن. انگار شخصی وظیفه‌ای که بهش محول شده بوده رو تمام و کمال و به نحو احسن کامل کرده.

شاید بعد از دیدن این فیلم، به این فکر کردم که چقدر خوشبختم که تو زندگی حق انتخاب داشتم و کسی هدف غایی برام تعیین نکرده. درگیر اجبار نبودم.

از طرفی هم فکر کردم شخصیت‌های این فیلم / رمان چقدر ساده زندگی می‌کردن، هیچ چالشی نداشتن، فقط باید سالم می‌موندن تا به مرحله “برداشت از بدن”شون برسن. به مرحله اهدای اعضای حیاتی‌شون.

انگار محصولی که کاشته شده تا به فصل برداشت برسه!

رویا

Dreams

چند وقت پیش تجربه هم صحبتی با یک فردی رو داشتم که برای پروژه‌اش با افراد مختلف در مورد آرزها و حس خوب مصاحبه می‌کرد. اینکه چه چیزی در پایان روز باعث می‌شه فرد حس کنه اون روز، روز خوبی داشته.

اینکه آدم تلاش کنه از خودش، چیزهایی که خوشحالش می‌کنن و آرزوهاش بگه، کار سختیه، اول از همه اینکه باید به شناخت خیلی خوبی به خود و “خویشتن خویش” رسیده باشیم و دوم اینکه درجه کمی از برونگرایی رو داشته باشیم.

سوالی که پیش میاد اینه: چقدر خودتون رو می‌شناسید؟ خود واقعی! نه کسی که از بیرون دیده می‌شه! باطن بیشتر اوقات با ظاهر خیلی فرق داره.

بیشتر ما به مناسبات فرهنگی و عرف و غیره، خیلی از وجود واقعی‌مون رو پنهان می‌کنیم. به گفته‌ای، نقاب داریم. مثال‌های خیلی زیادی می‌شه زد و همه ما تو جامعه کمابیش درگیر این مناسبات فرهنگی هستیم.

شاید مهم‌ترین نکته این باشه که آدمی با خودش به صلح برسه و با “خویشتن خویش” آشتی کنه، آدمی خودش رو بشناسه، توانایی‌هاش رو کشف کنه، آرزوها و اهدافش رو بشناسه و قدم برداره.

صلح قشنگیه.

نوشته‌ها همیشه توی ذهن یه شکل دیگه هستن، آدم وقتی دست به قلم / کیبورد می‌شه، رشته افکار دست‌خوش تغییرات زیادی می‌شن و حرفای ذهن با حرفای تایپ شده گاهی زمین تا آسمون و گاهی کمی فرق می‌کنن و این هم زاده همون مناسبات و تعارفاته!

عنوان متن رویاست، پس باید از رویا بنویسم. تا حالا فکر کردین رویای شما چیه؟ البته اینجا منظور از رویا، رویای شیرین شبانه نیست. آرزو و آمال بزرگی که در سر داریم.

اون مدینه فاضله ذهن شما چه شکلیه؟ چند نفر رو در بر می‌گیره؟ محدود شده به عزیزانتون یا رویاهای بزرگتری برای همه مردم دارین؟

وقتی نوجوون بودم، مدینه فاضله‌ای توی ذهنم بود که فکر می‌کردم خیلی فوق‌العاده باشه، به مرور زمان که بزرگ‌تر شدم و شرایط رو دیدم، متوجه شدم اجرا شدن مدینه فاضله ذهن من، ایده‌آل‌گرایانه است و شاید حتی نشه! ولی هنوز تو ذهنم مونده و سعی می‌کنم بازبینی‌اش کنم و حداقل چند قدمی به سمتش حرکت کنم.

به مرور زمان، اهداف آدم تغییر می‌کنه، رویاها هم پخته‌تر می‌شن. بزرگ شدن و دنیا دیده‌تر شدن و حضور در جامعه، بزرگترین درس‌های زندگی رو به آدم میده، چه بهتر که هر چه زودتر از حباب ذهن‌مون خارج بشیم و اجتماع واقعی رو ببینیم.

خلاصه بگم:

چقدر خودتون رو می‌شناسید؟ 

– – –

پی‌نوشت ۱: تمامی این نوشته‌ها، نظرات شخصی من هستن، گاهی با مطالعه و گاهی با مشاهده و گاهی هم با تفکر بدست اومدن، هیچ لزومی نداره نتیجه‌گیری‌های فردی من که بر اساس معیارهای شخصی منه، برای فرد دیگه درست باشه.

پی‌نوشت ۲: خوندن و شنیدن همه نظرات و تفکرها، فقط برای دیدن دیدگاه‌های دیگه مناسبه، اما در نهایت، آدمی باید خودش با خودش فکر کنه و بر اساس تجربیات و مشاهدات خودش به نتیجه مطلوب و مناسب برای خودش برسه.

پی‌نوشت ۳: شاید باید عنوان پست رو چیز دیگه‌ای می‌ذاشتم، ولی خب “رویا” عنوانی بود که جرقه شروع نوشتن شد.

پی‌نوشت ۴: آهنگ مناسبتی برای این پست : سارا نایینی – دل یار

این پست عنوان ندارد

Girl Sunset

این پست چهارصدم وبلاگمه، البته سومین وبلاگ. و وبلاگی که تصمیم دارم بمونه تا ابد، یادگار از من. دوست داشتم این پست خیلی خاص باشه، موضوع مهمی برای گفتن داشته باشه. اما ….

فقط و فقط یه آهنگ همه چیز رو تغییر داد. قرار نیست همه چیز فوق‌العاده و به قولی خارجی‌ها Perfect باشه، زندگی بی نقص نیست. پس من چرا دنبال یه پست ایده‌آل برای یه عدد رند مثل ۴۰۰ هستم؟ خیلی وقت‌ها، پست‌های قدیمی که در لحظه نوشتن‌شون فکر می‌کردم فوق‌العاده هستن، با تغییر نظر و عقیده‌ام دیگه چنین حسی بهشون ندارم. فقط احساس افتخار از بزرگ‌تر شدن و بلوغ فکری خودم جایگزین حس نوشته فوق‌العاده می‌شه.

باشد که برسم به پست ۴۰۰۰ ام.

این وبلاگ برای من همینه، رشد و بلوغ فکری خودم رو خط می‌زنم انگار. مثل خط زدن برای قد کشیدن بچه‌ها که روی ستون کنار در اتاق‌شون به یادگار می‌مونه.

زندگی مثل کوهنوردیه، قبلاً هم در این مورد پست نوشته بودم، انگار توی وجودم کوهنوردی تاثیر زیادی داشته همیشه. هر چی فکر می‌کنم بیشتر تجربه‌ام از طبیعت هم کوهنوردی داشته!

 کوهنوردی              از سری قصه‌های کوهنوردی

گاهی، در حین بالا رفتن، آدم برمی‌گرده و به راه پیموده شده نگاه می‌کنه! گاهی باورت نمیشه این همه راه اومدی، جایی که وقتی از پایین کوه بهش نگاه می‌کردی، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی بهش برسی.

از دامنه‌ای هم که الآن هستی، به قله که نگاه می‌کنی، یه ترس ناخودآگاه میاد سراغت، می‌ترسی بهش نرسی، پس وقتشه، نگاه کن به مسیر پیموده شده، یادت بیاد چه مسیری رو با چه سختی طی کردی به اینجا برسی، بقیه راه هم همینطوره، تلاش می‌کنی و به قله می‌رسی.

فقط تو این قصه، تو قصه زندگی همه ما، یه مقدار ابر دور قله رو گرفته، هر چی نزدیک‌تر می‌شیم واضح‌تر می‌شه. همه ما تصوری از قله داریم، برنامه‌ای که قله باید این شکلی باشه. همون هدف. در اکثر مواقع دقیقاً همونه! دقیق دقیق، طبق چیزی که فکر می‌کردیم.

یه وقتایی هم قله‌ای در کار نیست و زندگی همین مسیری هست که داریم طی می‌کنیم.

– – –

پی‌نوشت ۱: می‌دونم عکس پست با متن پست در تضاد و تناقض و تعارضه، به بزرگی خودتون ببخشید. حس عکس بیشتر به حال فعلی شبیه بود. همیشه ذل و ذهن آدم در یک راستا نیستن. دل عکس رو انتخاب می‌کنه و ذهن متن رو!

پی‌نوشت ۲: شاید بد نباشه بشنوید اون آهنگ رو – Spoiler Alert – آهنگ هیچ ربطی به کوهنوردی نداره!

آهنگ تیتراژ سریال ممنوعه – فصل دوم – رضا بهرام – مو به مو

پی‌نوشت ۳: می‌خوام مشق شب بدم به خودم! هر روز، یک پست! بنویس! “نوشتن” بر هر درد بی‌درمان دواست! نوشتن باعث می‌شه بیشتر مطالعه کنم و بیشتر تحقیق کنم. پس می‌نویسم، بیشتر از قبل و با تعهد بیشتر

پی‌نوشت ۴: قله کجاست؟

قصه مهاجرت من

post374

گفته بودم که آدم یه وقتایی مجبور می‌شه تصمیم به “مهاجرت کهکشانی” بگیره. از اون ساحل امن و ثبات بزنه بیرون تا رشد کنه، تا بزرگ بشه، تا واسه دل خودش آدمی بشه که هیچ‌وقت نبوده، تا مسئولیت کارهایی رو بپذیره که همیشه ازشون فرار می‌کرده. تا به ضم خودش آدم مفیدی بشه واسه جامعه. و هزار تا دلیل و علت و معلول دیگه. شاید هم اصن یهویی یه پسر خوشکل و خوش‌تیپ ایتالیایی یا شاید هم آلمانی عاشق یه دختر عشایر بشه و اون دختر که جز سیاه‌چادر خودش جایی تا حالا نرفته، یهویی مهاجر بشه و بره از این کشور به جایی که نه هم‌زبانی داره نه هم‌فرهنگی. بالاخره هزار تا دلیل وجود داره واسه رفتن، واسه نموندن، واسه جنگیدن و هزار فعل و فاعل دیگه.

این ماه‌های اخیر، روزهای اخیر، دقیق یادم نیست کی بود و چه زمانی بود و اصن چی شد که اینطوری شد. شاید حتی به “اول قصه” فکر کردم، ولی شاید هم نه، اون نبود.

شاید برگردم به خیلی قبل‌تر، وقتایی که بچه بودم، شاید ۷ یا ۸ ساله، مامانم یه دوست دارن از دوران دانشگاه‌شون، من دوستای مامانم رو خاله صدا می‌کنم، این خاله رو من همیشه خیلی دوست داشتم، هم خودش هم زندگیش رو. یه وقتایی میومدن شیراز و پیش ما میموندن و من چقدر این خاله مهربون رو دوست داشتم و دوست دارم.

شاید همین علاقه و تحسینی که نسبت به خاله داشتم باعث شد در ناخودآگاه ذهنم، مسیر زندگیش نقش ببنده و اون مسیر واسم بشه هدف و آرزو. دوست مامانم یا همون خاله، از شهر محل تولدش رفته بود به یه شهر دیگه برای کار و الآن سال‌هاست جدا از خانواده‌اش زندگی می‌کنه. من همیشه جسارت و شجاعتش رو تحسین می‌کردم و همیشه دلم می‌خواست شبیهش باشم. شاید بعد از گذر کردن از دنیا و عالم نوجوانی و رسیدن به آرزوهای بزرگتری مثل مهاجرت به خارج از کشور، این آرزوی قدیمی و دیرینه رو فراموش کرده بودم، ولی ظاهراً کائنات خوب همه چیز یادشون می‌مونه.

یه جایی یه جمله خونده بودم که:

آرزوهات رو یه جا یادداشت کن، تو یادت میره ولی خدا یادش نمیره

شاید اون چیزی که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده.

و من واقعاً این جمله رو با تمام سلول‌های بدنم حس کردم. که آنچه که امروز دارم، در زمان کودکی و نوجوانی آرزو و خواسته عمیقی رو بر دلم و ذهنم و ناخودآگاهم نشونده.

پی‌نوشت: یادتون باشه همیشه واسه فردای رسیدن به آرزوتون برنامه‌ریزی کنین، دنیا با رسیدن به آرزو تموم نمی‌شه، بلکه قوی‌تر و محکم‌تر و حتی سخت‌تر ادامه داره.