بایگانی برچسب: تجربه

تجربه اپتومتریست در دیار غربت

eye doctor

سلام

در ابتدای این پست باید بگم که من سال‌هاست تو ایران چشم‌پزشکی نرفتم و اگه تغییری در این سیستم حاصل شده اطلاعی ندارم.

چند وقتی بود که دیگه ضعیف‌تر شدن چشمام غیرقابل انکار بود. حتی با عینک قدیمی‌ام (حدود ۸ سالشه) نمی‌دیدم. از اونجایی هم که کارم از صبح تا عصر با کامپیوتره و بعدش هم که برمی‌گردم خونه هم پای کامپیوترم، عزمم رو جزم کردم که این مشکل رو جدی بگیرم و بهش رسیدگی کنم.

تو سایت بیمه tk شروع کردم دنبال چشم‌پزشک گشتن، اما نتونستم پزشکی که نزدیک به خونه یا نزدیک به محل کارم باشه رو پیدا کنم.

وقتی از سرچ کردن به نتیجه نرسم، معمولاً از دانش اجتماعی موجود در توییتر استفاده می‌کنم. یک توییت ارسال کردم و دوستی که اخیراً ساکن برلین شده، Fielmann in Berlin رو بهم معرفی کرد. مطابق تمام موارد دیگه در آلمان، باید وقت می‌گرفتم به صورت اینترنتی. چشم‌پزشک نبود، فروشگاه عینک بود که اپتومتریست داشت.

(تا جایی که از آخرین مراجعه‌ام به اپتومتریست یادمه، رفتم دفتر / مطبش و در کمتر از نیم ساعت تشخیص شماره چشمم انجام شده و عینکم رو به عینک‌فروشی طبقه پایین سفارش دادم)

وقتی که موفق شدم بگیرم برای ده روز بعد بود (یعنی امروز بعدازظهر). سر ساعت رسیدم، اسمم رو پرسیدن و پرسیدن چه زبانی راحت‌تری که قطعاً انگلیسی انتخاب من بود و با مسئول مربوطه رفتیم برای آزمایش اول.

من اسم دستگاه‌های چشم‌پزشکی رو بلد نیستم. ولی این دستگاه اول دقیقاً شبیه همون دستگاهی بود که چشم‌پزشک‌ها یا اپتومتریست‌ها تو ایران دارن.

Optometry Equipment

اول چشمم رو آزمایش کرد، بعد عینک فعلی رو تست کرد تا ببینه تغییری حاصل شده یا نه. در ادامه گفت که بریم برای آزمایش بعدی که دقیق‌تر بررسی کنیم.

اول ازم پرسیدن که بینایی ممکنه تحت تاثیر شرایط روحی یا فیزیکی بدن باشه، چیزی در مورد امروز هست که بهم بگی تا بتونیم بهتر بررسی کنیم که من گفتم امروز همه چیز نرمال بوده.

اول از همه چیز، روی صفحه یک سری اعداد رو نشون می‌داد و ازم می‌خواست بخونم. من تقریباً از فاصله کمتر از دو متر، هیچ‌کدوم از اعداد رو با چشم خودم نمی‌تونستم بخونم. بهم گفت که بینایی چشم راستت ۱۰٪ و بینایی چشم چپت ۱۶٪ ه (است).

بعدش رفتیم سراغ دستگاه بعدی. این یکی دستگاه رو اولین بار بود می‌دیدم. تقریباً این شکلی بود:

Optometry Equipment

شبیه این بود که عدسی‌های مختلف رو روی چشم قرار می‌داد که ببینه آیا دستگاه اول شماره درستی رو تشخیص داده یا نه. به نظرم با همون شماره عینک فعلی‌ام شروع کرد، چون تقریباً هیچی نمی‌دیدم.

اول روی یکی از چشم‌ها رو بست و ازم خواست اعداد رو بخونم، یکی یکی عدسی‌ها رو تغییر می‌داد و تست می‌کرد. برای هر چشم مدت زمان زیادی وقت گذاشت.

بعد از خوندن اعداد، تشخیص وضوح تصویر بود که شفاف می‌بینم یا تار

بعد از این هم یک عینک با عدسی‌های مختلف روی چشمم گذاشت و رفتیم توی سالن عینک‌ها تا بهم نشون بده بی‌عینک و با عینک چقدر دنیا متفاوته.

Optometry Equipment

مجدد برگشتیم توی اتاق و برای بار آخر هم با آخرین عدسی که تشخیص بود، خوندن عددها و شفافیت تصویرها رو آزمایش کرد و نسخه رو برام نوشت.

این بخش از معاینه چشم در این فروشگاه عینک رایگان انجام می‌شه. مسئول ازم پرسید که می‌دونی چه مدلی می‌خوای گفتم نه، و ابراز ناراحتی کرد که تنهام و کسی نیست برای انتخاب بهم کمک کنه. ازم پرسید عینک فلزی می‌خوای یا جنس دیگه که گفتم به فلز حساسیت دارم و من رو برد قسمتی که فریم‌های غیرفلزی هستن.

یه بخش از فریم‌ها رایگان بودن و بقیه قیمت داشتن. تنوع هم اینقدر زیاد بود باورنکردنی. برام توضیح دادن که در انتخاب فریم باید چه چیزهایی رو دقت کنم از اندازه روی بینی و پشت گوش و حالت‌های مختلف و گذاشتن که هر چقدر می‌خوام بگردم و فریم انتخاب کنم.

فکر می‌کردم وقتی فریم رو انتخاب کنم دیگه همه چیز تموم می‌شه و فریم رو تحویل می‌دم با تجویز و میرم. اما وقتی فریم رو انتخاب کردم، انگار کار اصلی شروع شده بود.

چیزی که من تا حالا تو ایران تجربه نکرده بودم.

در مورد تمام خدماتی که با سفارش دادن عینک به این فروشگاه دریافت می‌کنم، مثل گارانتی و غیره توضیح دادن برام، انواع شیشه و عدسی رو بهم معرفی کردن تا انتخاب کنم. در نهایت هم برای ساخت عدسی که کاملاً روی چشم من درست قرار بگیره، آزمایش‌هایی رو انجام دادن.

با یک دستگاهی، فاصله‌های بینی و گوش رو اندازه‌گیری کردن، فریم رو هم روی صورتم گذاشتن و با ابعادی که دستگاه تشخیص داد بود مقایسه کردن. بعد فریم رو مجدد با یه دستگاه دیگه از لحاظ تنگی دسته‌ها تغییر دادن و از اول تست کردن.

فواصل مردمک چشم رو هم روی شیشه عینک در آوردن و باز روی چشمم گذاشتن تا عدسی عینک رو کاملاً دقیق بسازن.

این بخشش واقعاً برای من جدید و عجیب بود.

در نهایت ازم پرسیدن وقتی عینک حاضر شد دوست داری چطوری بهت خبر بدیم، تماس تلفنی یا ایمیل یا حتی نامه، که من ایمیل رو انتخاب کردم.

هزینه عینک رو هم بعد از دریافت عینک ازم می‌گیرن. عینکی که من سفارش دادم حدود ۱۸ یورو هزینه‌اش می‌شه. (فریمی که انتخاب کردم رایگان بود)

در نهایت اینکه، اگر چشماتون ضعیفه، عینک‌تون رو دائماً استفاده کنید، اشتباه من رو تکرار نکنین که یهو شماره چشم‌تون دو برابر بشه.

چالش‌های یک راهنمای تور – از دیدگاه کسی که راهنمای تور نیست

Tour Guide

سلام

البته که این پست تقریباً هیچ ارتباطی به عنوانش نداره، نه که کاملاً بی‌ربط باشه‌ها، یه ربط‌هایی داره. فقط مشکل اینجا بود عنوان بهتری پیدا نکردم، البته یه عبارت رو لحظه آخر بهش اضافه کردم که شاید کمی قصه رو شفاف کنه. بذارین با یه مقدمه خیلی کوتاه شروع کنم.

– – – مقدمه اول

یه مدت خیلی طولانی بود که شور و اشتیاقی فراتر از کار و امور وابسته به کار نداشتم، یه جورایی انگار زندگی پوچ می‌شه، آدم می‌شه انگار یه ربات که روزا می‌ره سر کار و برمی‌گرده. هیچ تفریح و احساس خوبی نداشتم. خارجیا به این چیزی که من گمش کرده بودم می‌گن Passion، مدت‌هاست دنبال معادل فارسی مناسبم، هنوز چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم.

دو هفته پیش، با یکی از دوستان که از ایران مهمون براش اومده بود، رفتیم برلین‌گردی. شنبه و یکشنبه دو هفته پیش که چند تا پست هم برای اون دو روز تو دسته‌بندی گردشگری نوشتم. هفته پیش هم که رفتیم درسدن و ۹ پست برای سفرنامه‌ی این سفر یک روزه نوشتم.

این گشت و گذارها باعث شد که یادم بیاد چقدر به گردشگری علاقه داشتم و اصلاً چی شد که مسیر زندگیم شد این! به نوعی Passion زندگیم رو دوباره پیدا کردم.

– – – مقدمه دوم

دو تا از دوستام برای یه کنفرانس می‌خواستن بیان هامبورگ و قرار شد بعد از کنفرانس، بیان برلین. من هم حسابی ذوق و شوق داشتم که Passion ام رو پیدا کردم، برنامه می‌چینم، حسابی می‌ریم می‌گردیم.

Plan

این برنامه‌ای بود که من به صورت کلی چیده بودم و جزییاتش تو ذهنم بود که از کجا شروع به گردش کنیم و کجاها رو ببینیم. فکر می‌کنید چند درصد از این برنامه اجرا شد؟ حدس بزنید.

– – – پایان مقدمه‌ها – بریم سراغ اصل مطلب!

به عنوان کسی که به گردشگری و راهنمای تور بودن (البته در وقت آزاد نه به عنوان شغل تمام‌وقت) علاقه‌منده، یه سری پیش‌نیازها رو باید یاد می‌گرفتم که این چند روز گذشته، بخشی از چالش‌ها رو بهم نشون دادن.

بریم سراغ چالش‌هایی که این چند روز من باهاشون روبه‌رو شدم:

جمعه، دقیقاً در بدو ورود دوستام، می‌خواستیم بلیط بخریم که ماشین اتوماتیک پول رو خورد و بلیط نداد، جدا از اتلاف وقتمون، خستگی دوستام و نبودن کسی برای کمک، اعصابی که ازم خرد شد و کلافگی باعث شد تموم برنامه‌هایی که برای شب تصمیم داشتم، با تاخیر انجام بشه. استرس گرفته بودم، ناراحت بودم که کاش تاکسی گرفته بودم، کاش یه مسیر دیگه انتخاب کرده بودم و هزار تا درگیری فکری دیگه. احساس شرمندگی هم بود این وسط دیگه.

روز شنبه و یکشنبه، ماراتون بود که من خبر نداشتم، روز شنبه کل برنامه‌ریزی‌هام به‌هم ریخت، چون یه مسیر ۲۰ دقیقه‌ای رو بسته بودن و یک ساعت و نیم تو راه بودیم تا از ستون پیروزی به دروازه برندنبورگ برسیم و به هیچ‌کدوم از برنامه‌های شنبه نرسیدیم.

روز شنبه یه بارون وحشتناک اومد که حسابی خیس شدیم. با اینکه AccuWeather رو چک کرده بودم.

برای روز یکشنبه قایق گرفته بودم، اما چون قایقی که انتخاب کرده بودم دیواره و پنجره مناسب نداشت و هوا بارونی بود و نمی‌شد رو طبقه بالای قایق نشست، نمی‌شد منظره‌ها رو دید و موفق نشدم اون تجربه‌ای که خودم از قایق تفریحی داشتم رو برای دوستام رقم بزنم.

واسه برج تلویزیون، اصلاً دقت نداشتم که مثل تهران نیست که قشنگی‌اش به شبه، برج تلویزیون برلین رو باید تو هوای آفتابی و روز رفت که بتونی همه قشنگی‌های برلین رو ببینی.

و در نهایت امروز، که برنامه داشتیم بریم باغ‌وحش برلین و پنگوئن و پاندا ببینیم که به خاطر بارون و بوران و عملاً طوفان، باغ‌وحش تعطیل بود.

– – –

اینجاست که فقط خواستن کافی نیست، آدم باید تلاش کنه برای مسیری که بهش علاقه داره و دانش کافی رو کسب کنه. من باید برای این برنامه‌ریزی خیلی بیشتر مطالعه می‌کردم، هواشناسی رو خیلی دقیق‌تر چک می‌کردم. تجربه‌های بقیه رو می‌خوندم، ایونت‌هایی که تو شهر در جریانه و ممکنه باعث ترافیک و شلوغی بشه رو خبردار باشم.

جاهایی که موفق شدیم ببینیم:

  • کاخ شارلوتنبرگ
  • ستون پیروزی
  • دروازه برندنبورگ
  • کتابفروشی Dussmann
  • الکساندرپلاتز
  • کلیسای مارین مقدس
  • کلیسای جامع برلین
  • قایق از کلیسای جامع تا تیرگارتن
  • اجرای Vivid Grand Show
  • برج تلویزیون
  • کلیسای یادبود کایزر ویلهلم

و البته رستوران‌ها تنها جاهایی بود که طبق برنامه پیش رفت. خرید هم رفتیم.

نمی‌شه گفت پایان، ولی می‌شه گفت پایان این دل‌نوشته!

– – –

پی‌نوشت ۱: حس خوبی نسبت به میزبان بودنم ندارم، این اولین تجربه من برای داشتن مهمون بود، بعد از ۱۰ ماه اقامت در خارج از ایران. احساس کلافگی شدید داشتم که هیچی طبق برنامه پیش نرفت. از همون لحظه اول که خواستیم بلیط بخریم و در ادامه اینکه تقریباً هیچ‌جا رو نشد ببینیم. راضی نیستم به هر صورت از خودم. امیدوارم دوستام بهشون خوش گذشته باشه.

پی‌نوشت ۲: خیلی برنامه‌ها دارم، کاش بتونم درست و مفید برنامه‌ریزی کنم. کاش بتونم!

پی‌نوشت ۳: خیلی سال پیش، وقتی دسته‌بندی شیراز رو توی وبلاگم شروع کردم، دلم می‌خواست یه سایت برای گردشگری شیراز طراحی کنم، همون خواسته / آرزو باعث شد برم کلاس برنامه‌نویسی وب و بعد از اون زنجیره اتفاقات بعدی زندگیم و مسیر جدید و عجیبی که واسم ساخته شد. این Passion سابقه دور و درازی داره انگار!

ریشه‌های ترس

Fear

سلام

من از “مار” خیلی می‌ترسم. در حدی که یکی از بدترین کابوس‌هایی که شب‌ها می‌بینم ارتباط تنگاتنگی با “مار” داره یا بالاخره یه ماری تو خوابم حضور داره.

اینقدر از “مار” می‌ترسم که کتاب دوم هری‌پاتر واسم بدترین و تلخ‌ترین کتاب بود. حتی اون بخشی از کتاب اول که هری تو باغ‌وحش با “مار” حرف می‌زنه هم واسم خیلی ترسناک بود. به خصوص که یهو شیشه جلوی “مار” هم ناپدید شد و “مار” اومد بیرون!

یا مثلاً بعد از خوندن خبر وجود “مار” تو دسشویی یه خونه‌ای تو استرالیا، هر بار می‌رم دسشویی استرس دارم.

یا اینکه چند روز پیش یکی عکس از تزیین سالاد الویه به شکل “مار” عکس گذاشته بود که قدرت این رو داره من رو از سالاد الویه بیزار کنه!

بگذریم دیگه، کامل براتون مشخص شد من چقدر از “مار” می‌ترسم. موضوع این نوشته هم حجم و میزان ترس من از “مار” نیست. صحبت از ریشه‌هاست!

یه مدت پیش یهو ناخودآگاه یه خاطره برام زنده شد که باعث شد بفهمم ریشه ترس من از “مار” از کجا شروع شده. خاطره اینقدر زنده بود انگار تو فیلما که یهو گذشته رو نشون میدن با یه آهنگ هولناک.

کلاس اول ابتدایی بودم که یه نمایشگاه حیوانات خزنده تو پارک آزادی رو‌به‌روی مدرسه‌مون گذاشته بودن که رفتیم بازدید. یه محفظه خیلی بزرگ که یه “مار” خیلی بزرگ که من با اون ابعاد ۷ سالگی تو بدنش جا می‌شدم تو محفظه بود که می‌گفتن “مار” اهلیه و می‌تونین بیاین بهش دست بزنین و شیشه جلوی “مار” باز بود. من که قطعاً جلو نرفتم! خیلی هولناک بود. فرض کنین یهو “مار” بیدار می‌شد و منو می‌خورد، دیگه من اینجا نبودم که واستون این پست رو بنویسم.

این آقا / خانوم / حضرت مار، نفس که می‌کشید تمام بدنش به صورت موجی بالا پایین می‌شد، قفسه سینه خودمون موقع نفس کشیدن بالا پایین می‌شه‌ها، حالا بدن یه مار سه ۴ متری رو تصور کنین که در راستای این نفس کشیدن به صورت مواج بالا پایین می‌شه.

هراسی که یه دختر بچه ۷ ساله از دیدن یک مار به فاصله نیم‌متری تجربه می‌کنه رو تصور کنین و این هراس در دراز مدت تبدیل شده به کابوس‌هایی که گاه و بی‌گاه تکرار می‌شن!

هر چیزی بالاخره ریشه‌ای داره! شاید پیدا کردن ریشه‌ها به رفع‌شون کمک کنه.

و تمام. پایان پیام!

– – –

پی‌نوشت: به صورت عجیبی، ذهنم برگشته به خاطرات سال‌ها پیش، ۲۴ سال پیش به قبل‌تر! نمی‌دونم چرا؟!

۹ شهریور – شد ۹ ماه

9 Months

سلام

۹ ماه از ۹ آذر ۱۳۹۷ (۳۰ نوامبر ۲۰۱۸)، از اون بامداد عجیب گذشت. چند روزی بود سرما خورده بودم و می‌دونستم سرما خوردم، تلاش می‌کردم خانواده نفهمن. تمام روز آب جوش یا چایی با عسل و لیمو می‌خوردم که گرفتگی گلوم بهتر بشه و مشخص نشه گلوم چرک کرده. نمی‌خواستم نگران بشن.

مسیر به فرودگاه رو خیلی تلاش کردم سرفه نکنم. با دو تا ماشین رفتیم فرودگاه و من تو ماشینی بودم که مامان بابام نباشن. فقط و فقط نمی‌خواستم نگران بشن.

تو فرودگاه هم فقط بدو بدو خدافظی کردم و رفتم و خودم رو رسوندم به بیزنس لانج ماهان و آب جوش عسل لیمو خوردم. دیگه وقتی سوار هواپیما شدم و پیام دادم و گوشی رو خاموش کردم، دیگه سرماخوردگی و گلو درد شدید پیروز شد و تمام مسیر رو فقط سرفه کردم. تو هواپیما هم آب جوش و چایی می‌گرفتم پشت سر هم که بقیه مسافرها رو از خواب بیدار نکنم.

دیگه وقتی رسیدم هتل، از شدت تب و ضعف بیهوش شدم. یادم نیست چند ساعت خوابیدم. شب فقط در حد شام بیدار شدم و دوباره تا ظهر روز بعد خوابیدم. ظهر روز بعد هم ناهار خوردم و تا ظهر یکشنبه خوابیدم.

یکشنبه دیدم دیگه چاره‌ای ندارم و باید یه کاری کنم. (دکتر رفتن جز کارهایی که می‌تونم انجام بدم نبود، چون بلد نبودم با بیمه مسافرتی‌ام باید چی کار کنم و تازه وارد شهر شده بودم و هیچ‌جا رو بلد نبودم)

تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که یه رستوران ایرانی پیدا کنم و غذای خوب و مقوی بخورم. از شانس خوبی که داشتم، یه رستوران ایرانی با فاصله خیلی کم از هتلم بود. رفتم اونجا و سوپ و کباب کنجه (چنجه) سفارش دادم. آقای گارسون که فهمید سرما خوردم برام یه معجون ترکیبی از چایی و دارچین و نعنای تازه و لیمو تازه درست کرد و کنار غذا و سوپ هم واسم لیمو و پیاز زیادی آورد. قبلاً هم در یکی از دل‌نوشته‌های مهاجرت به این خاطره اشاره کرده بودم.

Rivas Dusseldorf

این بود خاطره ۲ روز اول من بعد از مهاجرت. که البته مقدمه‌ای بود بر این گذر عمر ۹ ماهه! ۹ ماهی که عجیب و غریب بود، ۹ ماهی که گذشت تا من به اینجا برسم. ۹ ماه پر از چالش که هنوز هم ادامه داره.

دیروز وقتی داشتم متن ۶۰۰مین پست وبلاگ رو می‌نوشتم، دلم می‌خواست خیلی چیزا بگم، اما هی یه چیزی بهم نهیب می‌زد که ننویس تا فردا شه. ننویس که ماهگرد داری! خب ببینم الآن بهم اجازه می‌ده بنویسم یا نه!

راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم مهاجرت اینقدر سخت باشه. البته که می‌دونستم با بلد نبودن زبان آلمانی قطعاً سختی‌هام چندین برابر می‌شه. اما سیستم اداری به شدت پیچیده و کاغذبازی بسیار شدیدی که اینجا وجود داره، واقعاً گاهی آدم رو کلافه می‌کنه.

مثال می‌زنم. چند وقت پیش برای یه موضوعی رفتم دکتر، الآن برام ۱۷ صفحه نامه و فرم اومده که باید پر کنم و بفرستم تا تصمیم بگیرن که آیا بیمه من پولش رو میده، بیمه شرکت پولش رو میده یا در نهایت خودم باید پولش رو بدم! ۱۷ صفحه به زبان آلمانی. من همه این ۱۷ صفحه رو اسکن کردم و فرستادم برای مدیر منابع انسانی‌مون تا بهم کمک کنه. (خدا رو شکر من چنین امکانی رو دارم)

[قبل از اینکه برید تو مقام قضاوت و بگید خب چرا آلمانی یاد نگرفتی، زبان آلمانی اینقدر پیچیدگی داره که ۵ سال هم در حال یادگیری زبان باشی، باز هم برای پر کردن فرم‌های پزشکی نمی‌تونی مثل کسی که زبان مادری‌اش آلمانیه برخورد کنی]

هیچ جا وطن نمی‌شه که البته من با این جمله مخالفم، روز دوشنبه در موردش می‌نویسم، به قول خارجیا Stay Tuned

۹ ماه از اون روز گذشت و من حس می‌کنم خیلی دورتر از این حرفاست. باورم نمی‌شه فقط ۹ ماه گذشته باشه، حداقل ۳ یا ۴ سال دورتر به نظر می‌رسه! انگاری که بعد از مهاجرت زمان کش میاد!

راستش فکر نمی‌کردم ۹ ماه دووم بیارم، فکر می‌کردم همون ماه اول نهایت ماه دوم برگردم، اما انگاری که یا غرورم خیلی بزرگ‌تر از این حرفاست، یا آرزوهام! هر چیزی که هست، یه چیزی انگار که در وجود من داره تلاش می‌کنه به آرزوهام برسم. به چیزایی که دوست داشتم داشته باشم.

[قبل از رفتن در مقام قضاوت برای تصور خودتون از خواسته‌های من، آزادی‌های متفاوت غرب خواسته و آرزوی من نبوده، من دلم می‌خواد روزی جهانگرد بشم و همه دنیا رو ببینم. من آدم ثابت یه جا موندن نیستم. من تو سفر آدم بهتری‌ام، خواسته من از دنیا همینه که بتونم دائم در سفر باشم.]

انگار که باز نهیبی از غیب ظاهر می‌شه که دیگه ننویس! این نوشته‌ها ارزشی نداره و به درد کسی نمی‌خوره!

بگذریم پس!

پایان پیام.

زندگی شبیه به پازل بی نهایت تکه

Puzzle

سلام

تو یه جلسه‌ای بودم که این تشبیه بسیار کاربردی رو شنیدم:

زندگی مثل یه پازل می‌مونه. هر اتفاق زندگی می‌شه یه قطعه از این پازل، همه قطعه‌های پازل خوشکل نیستن، پازل هم قطعه‌های سیاه و زشت داره، اما به مرور زمان و وقوع بقیه اتفاق‌ها و کسب تجربه‌های دیگه، اون تکه سیاه و زشت در تصویر پازل کوچیک‌تر می‌شه.

هر تجربه تلخ و حادثه، حکم همین تکه سیاه و زشت پازل رو داره. اما به مرور زمان تو تصویر کلی از پازل زندگی‌مون کوچیک‌تر می‌شه

این پازل هیچ‌وقت تموم نمی‌شه! تا آخرین لحظه زندگی‌مون ادامه داره.

پایان پیام.

– – –

پی‌نوشت: روز کارمند (روز خودم و هر کی کارمنده) مبارک.

مدیریت ارتباط با مشتری به سبک سنتی

Philo Cafe Saarbrucken

سلام

یادم اومد که خیلی قدیم‌تر، وبلاگم واقعاً “روزنوشت” بود، از تجربه‌های روز درس می‌گرفتم و بازتابی از تجربه و درس رو می‌نوشتم.

امروز باز برگشتم به اصل خودم انگار. تجربه و درسی از تجربه، تجربه و یادآوری!

قبلاً در مورد رستوران ایرانی تو دانشگاه زاربروکن به اسم Philo Cafe نوشتم. امروز هم برای ناهار رفتم همین رستوران که یک موضوع توجهم رو جلب کرد.

پیش‌درآمد: صاحبای این رستوران، یک زن و شوهر هستن که تا اونجایی که شنیدم اصالتاً اهوازی‌ان. البته از میزان فلفل غذاهاشون مشخصه [ایموجی آتیش گرفتن]

و اما، موضوعی که توجهم رو جلب کرد، این بود که هر کسی میومد (اگه دفعه دوم به بعد بود) صاحبای رستوران می‌دونستن با چه زبانی باید باهاش حرف بزنن، فارسی، آلمانی یا انگلیسی و خیلی سریع هم بین مشتری‌های مختلف و زبان‌های مختلف سوئیچ می‌کردن. (کلمه مناسب فارسی پیدا نکردم). بعضی از افراد رو هم که با اسم می‌شناختن (دانشجوهای ایرانی که بالاخره هم‌زبونشون هستن)

شاید جمعیت این شهر کم باشه و دایره افرادی که تو این رستوران غذا می‌خورن محدود باشه، اما اینکه اینقدر سریع چهره‌ها تو ذهن‌شون می‌مونه و یادشون می‌مونه با کی به چه زبونی حرف بزنن برای من خیلی جالب بود.

خب اینجا ما بحث حافظه تصویری رو داریم.

این موضوع یادآور خاطره‌های خودم شد، مدتی که آی‌آرتریپ کار می‌کردم، صدای مسافرهای دائمی‌مون رو می‌شناختم، نمیدونم حافظه صوتی داریم یا نه، ولی به هر صورت وقتی موضوعی هر روز برای آدم تکرار بشه، یه جورایی حافظه کوتاه مدت خیلی سریع اطلاعات رو دسته‌بندی می‌کنه و می‌فرسته تو حافظه بلند مدت. (تصور منه، علمی نیست!)

اسم پست امروز رو گذاشتم مدیریت ارتباط با مشتری به سبک سنتی، که منظورم همین کارایی شدید حافظه در برخورد با مشتری‌های مختلف بود.

محبت اینجا! محبت آنجا! محبت همه جا!

Kindness

سلام

روز یکشنبه تون بخیر، یکشنبه این نقطه از دنیا که خب تعطیلات آخر هفته است.

این نوشته همونقدری که میتونه تو دسته بندی سفرنامه، گردشگری یا حتی مهاجرت قرار بگیره، ولی بیشتر از همه دلنوشته است.

اول از همه: آسمون همه جا یه رنگه، با برداشت مثبت البته، مهربونی، نگرانی، پیگیری، توجه نشون دادن، محبت کردن، معاشرت و شادی. همه این خوبی ها همه جا شبیه همه.

خاطره اول:

جمعه برای سفر کاری اومدم ساربروکن، شرکت برای مدت اقامتم بهم آپارتمان داد و چون اولین بار بود میومدم این شهر، همکارم منو برد آپارتمان و بعدش هم خرید. تا هم مسیرها رو یاد بگیرم و ایستگاه های اتوبوس و فروشگاه و غیره.

چون گفته بودم میخوام برم پاریس، همکارم ازم عذرخواهی کرد که نمیتونه بیاد دنبالم و من رو برسونه ایستگاه اتوبوس. به جاش برام تاکسی گرفت (چون آلمانی ام ضعیفه، به شرکت تاکسی گفت اگه میتونن راننده انگلیسی زبان بفرستن) و بعدش هم پیام داد تا مطمئن بشه سر وقت رسیدم ایستگاه یا نه.

خاطره دوم:

شنبه صبح خیلی زود رسیدم پاریس، با اینکه آدرس خونه دوستم رو داشتم و سال گذشته هم رفته بودم خونه اش و مسیر رو بلد بودم، از روز قبل هماهنگ کرده بود که کدوم ایستگاه مترو بیام و میاد دنبالم. با اینکه میتونست بیشتر بخوابه و نیاد.

جدا از مهمون نوازی اش و پذیرایی عالی اش، اینکه اینقدر احساس راحتی به من میداد که من نه احساس مهمون بودن داشتم نه اضافی بودن. خانواده دوستم اصالتا مراکشی هستن و روحیه شون از نظر صمیمیت و مهمون نوازی خیلی شبیه ما ایرانی هاست.

امروز هم که میخواستم بیام ایستگاه اتوبوس که برگردم، واسم ناهار، شیرینی، میوه و آب گذاشت. مثل مامان ها، مثل خودمون [قلب قلب قلب] و در نهایت هم مجدد تا ایستگاه مترو باهام اومد.

خاطره سوم:

علت سفر پاریس تولد دوست مشترکمون بود، توی تولد همه فرانسوی زبان بودن، ولی چون دوستم به همه میگفت من انگلیسی زبانم، جایی که من بودم انگلیسی حرف میزدن. و چون توی جمع شون جدید بودم، همشون بهم توجه نشون میدادن و حواسشون بود تنها نباشم. تا میفهمیدن ایرانی ام، به ایران و فرهنگ غنی ایران ابراز علاقه میکردن و اکثراً هم حداقل یه جمله فارسی بلد بودن. (حال شما خوبه؟ و خوش آمدی)

این خاطره‌ها رو تعریف کردم که بگم، صمیمیت، نگرانی، پیگیری و محبت کردن، همه جا تو هر کشوری شبیه همه.

حداقل تو شهرهایی که من دیدم، مثل پاریس و برلین، که مهاجرپذیرن یا به هر دلیل دیگه، آدم‌های با ملیت‌های متفاوت زندگی می‌کنن، دیگه اینکه اهل کجایی یا کجایی هستی مهم نیست. همه با یه فرهنگ دوستانه پر از محبت با هدف شاد بودن، دور هم جمع میشن و سعی میکنن به کناری‌شون هم خوش بگذره و این موج همینطوری پخش می‌شه.

محبت همه جا هست، تا وقتی که از کشور خارج نشده بودم، من هم فکر می‌کردم غربی‌ها روحیه سردی دارن و محبت نمی‌کنن و کلا یه فاز دیگه دارن. اما تا جایی رو با چشم خودمون ندیدیم و اونجا زندگی نکردیم، به شنیده ها بسنده نکنیم. محبت و صمیمیت همه جا هست.

– – –

پی‌نوشت: این متن رو تو اتوبوس در حال برگشت از پاریس نوشتم. خودم خیلی دوسش ندارم که به خستگی راه خودم رو می‌بخشم.

باور کن خاصه!

Kung Fu Panda

سلام

نمی‌دونم انیمیشن پاندای کونگ‌فو کار رو دیدین یا ندیدین؟ اگه دیدین که چه بهتر، چون می‌دونین در مورد چی دارم صحبت می‌کنم، اگر هم که ندیدین، ببینین. برای یه تفریح آخر هفته خوبه.

واسه اینکه پاندا، به آخرین مرحله دراگون شدن برسه، (یه درجه خیلی خفن تو کونگ‌فو هست که تو این انیمیشن گفتن)، یه طومار هست که میگن فقط دراگون می‌تونه بخونه.

وقتی طومار رو بهش میدن خالیه و سفید!

چند سکانس بعدتر، پدر پاندا، این جمله‌ها رو بهش می‌گه:

Dad: I think it’s time I told you something I should have told you a long time ago
Po: OK.
Dad: The secret ingredient of my Secret Ingredient Soup.
Po: Oh.
Dad: The secret ingredient is nothing.
Po: Huh?!
Dad: You heard me. Nothing! There is no secret ingredient!
Po: Wait, wait. It’s just plain old noodle soup? You don’t add some kind of special sauce or something?
Dad: Don’t have to. To make something special, you just believe it’s special.

برای اینکه چیزی خاص باشه، کافیه باور کنی خاصه! 

بقیه اش رو ترجمه نکردم، چون فقط جمله آخر مهم بود.

سخن کوتاه باید!

بدجنسی عمدی

Crueltyامروز به صورت عجیبی، یه بخش تاریک و سیاه و خاکستری از خاطرات زندگیم، از قسمت‌های تلخش جلو چشمم رژه می‌رفتن، چیز بدی نبود، اما من عادت دارم از رشد خودم و چیزایی که بدست آوردم یا از دست دادم، درس زندگی بگیرم!

عنوان بهتری برای این پست پیدا نکردم، اما وقتی در موردش توضیح بدم، شاید شما عنوان بهتری براش پیدا کردین.

خب قصه از این قراره که، تو شبکه‌های اجتماعی، به خصوص توییتر، یهو یه ژانر شروع می‌شه، یک نفر شروع به مسخره کردن کسی می‌کنه و بقیه همین‌طور ادامه میدن.

نفر اول که فقط جرقه رو زده و مثل مهره اول دومینو، همینطوری ادامه پیدا می‌کنه. هر کسی با هدفی به این موج اضافه می‌شه، جذب فالوئر، بامزه بازی، و هر هدف دیگه، که من در جایگاهی نیستم که بخوام نظر کارشناسی روانشناسی بدم.

در نهایت همه اینا می‌گذرن و میرن و البته دنیای مجازیه، کافیه اینترنت قطع بشه و دیگه دنیای مجازی هم وجود نداره. مهم اینه اون شخص مورد تمسخر واقع شده چه واکنشی نشون بده و چه تاثیری روش بذاره.

به عنوان کسی که به عنوان شخص مورد تمسخر واقع شده، تجربه موفقی برای گذر از این قضیه نداشتم و مدت‌های زیادی غصه بر من غلبه کرده بود، می‌تونم یه پیشنهاد بدم. هر وقت موج این چنینی راه میفته، اینترنت رو خاموش کنین، یه آهنگ شاد بذارین و به زندگی واقعی برگردین. یادتون باشه آدما حرفشون رو می‌زنن و میرن دنبال زندگی‌شون، شما نباید قربانی این موج بشید. خودتون رو نجات بدین.

اینترنت دنیا رو اگه قطع کنن، دیگه هیچ کدوم از این ژانرها و موج‌ها وجود خارجی ندارن. پس غصه نخورین.

– – –

پی‌نوشت: دوست داشتم خیلی بیشتر از اینا بنویسم در این رابطه، ولی همین کافیه!

تجربه عجیب

Odd Experience

این تجربه مدت‌هاست ذهن من رو به خودش مشغول کرده و دوست داشتم در موردش بنویسم و ببینم آیا کسی دیگه هم تجربه مشابهی داره؟ و البته شاید روان‌شناس‌ها بتونن بهتر توضیح بدن علت این تجربه من چیه.

تجربه من:

اخیراً متوجه شدم وقتی با زبان انگلیسی حرف می‌زنم خیلی بهتر می‌تونم خودم رو معرفی کنم و توانایی‌هام رو ابراز کنم و قدرت مکالمه خیلی بیشتری دارم، نسبت به وقتی که باید به زبان فارسی معاشرت کنم.

عموماً اعتماد به نفس بالاتری دارم و البته حس بهتری هم دارم.

اخیراً وقتی تو ذهنم با خودم حرف می‌زنم به زبان انگلیسی حرف می‌زنم و حتی اگر با کسی فارسی هم صحبت کنم، یا یک ویدیو فارسی ببینم، برای نت برداشتن، به زبان انگلیسی می‌نویسم.

– – –

پی‌نوشت: آیا شما هم تجربه مشابهی داشتید؟