بایگانی دسته: آن روی مهاجرت

هدف و مسیر برای مهاجرت

Migration

سلام

این روزا بحث مهاجرت خیلی داغ‌تر شده و می‌تونین تصور کنین که میزان پیام‌های دریافتی آدم‌هایی که مهاجرت کردن هم به نسبت بالاتر رفته.

به نظرم رسید شاید بد نباشه این پست رو بنویسم، گرچه خیلی وقت پیش در شروع مهاجرت هم نوشته بودم که یه سری نکته اولیه رو باید در نظر بگیریم. باز هم در هدف از مهاجرت اشاره کرده بودم به این موضوع.

برای بعضی از سوال‌ها واقعاً من نمی‌تونم جواب بدم، به خاطر اینکه دانش و اطلاعات کافی ندارم. مثلاً چه سوال‌هایی؟

  • تحصیلی بهتره یا دانشجویی؟
  • کانادا بهتره یا آلمان؟
  • حقوق چقدر می‌دن؟

جواب همه این سوال‌ها، فرد به فرد، شخص به شخص، تجربه به تجربه، روحیه به روحیه، فرق می‌کنه. اگر کسی روحیه آکادمیک داشته باشه و دلش بخواد درس بخونه، اگر کسی یک سال سابقه کار داشته باشه، اگر کسی ده سال سابقه کار داشته باشه؟ کدوم کشور بهتره؟ همه اینا وابسته به خیلی فاکتورهای انسانی می‌شه.

یا مثلاً چقدر حقوق می‌دن؟ خب فرد به فرد، تخصص به تخصص، توانایی به توانایی، رزومه به رزومه، شهر به شهر فرق داره. تو این مورد من فقط می‌تونم سایت حقوق آلمان رو معرفی کنم تا هر کسی بر اساس توانایی، عنوان شغلی و شهر، میانگین حقوق رو پیدا کنه.

بعضی از انتخاب‌ها، خیلی وابسته به روحیه شخصیه. حتی اگر پاسپورت آمریکا رو به من بدن، بگن بیا برو آمریکا نمی‌رم، یا کانادا یا استرالیا، من از روز اول هدفم آلمان بود و برای انتخابش دلیل‌های زیادی داشتم، عامل‌های انتخاب آلمان اینقدر محکم و استوار بودن که هیچی باعث نمی‌شه بخوام برم یه کشور دیگه.

مهم‌ترین عاملی که هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنه، فاصله به ایرانه. بله، من می‌خواستم در نزدیک‌ترین فاصله ممکن به ایران زندگی کنم. فاکتور خیلی مهمی بود برام، با اینکه استرالیا رو تا مرحله ثبت مدارک پیش رفته بودم، ولی اقدام نکردم.

خب برگردیم سر صحبت اصلی:

همین اول کار بگم که، من متخصص مهاجرت نیستم، فقط یه سری مسیر رو برای مهاجرت خودم پشت سر گذاشتم و یه سری نکته که به نظرم می‌رسه که عمومی باشه رو مطرح می‌کنم.

هدف شما از مهاجرت، مسیر شما رو تعیین می‌کنه، سبک زندگی شما رو تعیین می‌کنه، نحوه برنامه‌ریزی شما و فعالیت‌های روزانه شما رو در حداقل یک تا ۲ سال آینده (پیش از مهاجرت) تعیین می‌کنه.

نمی‌شه گفت من واسه دانشگاه و کار همزمان اقدام می‌کنم هر کدوم شد، آره شدنیه، می‌تونین همزمان برای هر دو اقدام کنین، اینطوری باید دو نفر باشین حداقل.

چون اپلای کردن برای دانشگاه یا حتی اپلای کردن برای کار، پروسه ساده و راحتی نیست، برای هر یک درخواست و اپلای، در بهترین حالت باید ۳ ساعت وقت بذارین، رزومه رو تغییر بدین، کاور لتر بنویسین. (مثال آکادمیک ندارم، چون بلد نیستم)

بعد از این، نحوه برقراری ارتباط، سبک مصاحبه‌ها و ادامه مسیر هر کدوم هم فرق داره.

بعضی پروسه‌های مصاحبه و کاریابی (مثال من آلمانه) ممکنه چندین ماه طول بکشه. شاید براتون جالب باشه که من هنوز بعد از ۱۸ ماه دارم ایمیل ریجکتی از بعضی شرکت‌هایی که قبلاً (قبل از گرفتن اقامت و حتی قبل از مصاحبه سفارت) درخواست داده بودم دریافت می‌کنم.

کشور هدف هم خیلی توی این مسیر و برنامه‌ریزی تاثیر داره. قصد شما مهاجرت به آلمانه؟ زبان آلمانی رو چه بخواید چه نخواید باید یاد بگیرید.

هدف شما ایالت‌های فرانسوی زبان کاناداست؟ زبان فرانسوی رو باید یاد بگیرین.

هدف شما هر کشوری که باشه، زبان بومی اون کشور رو باید یاد بگیرین.

هدف، دلیل و مسیر مهاجرت، برنامه سال‌های زیادی از زندگی ما رو مشخص می‌کنه، سال‌های قبل از مهاجرت و اولین سال‌های بعد از مهاجرت.

هر تصمیمی، زندگی آدم رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده، من عالم دهر نیستم، اما حداقل بر حسب تجربه‌های کمی که دارم، مهاجرت تمامی ابعاد زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار می‌ده، حتی شخصیت آدم و روحیات آدم رو تغییر می‌ده! چه بخوایم چه نخوایم، مسیر زندگی و محیط زندگی عوض شده و بر اساس شرایط جدید، سبک زندگی متفاوت می‌شه.

قبل از هر چیزی، خیلی خیلی خیلی خیلی خوب، خودتون رو بشناسید، خواسته‌ها و توانایی‌هاتون رو بشناسید، بعد از اون، خیلی خیلی خیلی خیلی خوب مطالعه کنید، مقصد و هدف رو مشخص کنید تا بتونید بهترین برنامه‌ریزی رو داشته باشید.

پروسه مهاجرت گاهی ممکنه تا ۵ سال یا شاید هم بیشتر طول بکشه. پس وقتی مسیر روشن و دقیق باشه، اون وقت به راحتی می‌تونید صبر کنید و مسیر رو با استقامت پیش ببرید.

۹ آذر – شد ۱ سال

1 year

سلام

۹ آذر – ۳۰ نوامبر – شد ۱۲ ماه – شد ۱ سال!

نمی‌دونم از نظر بقیه آدم باید ۱ سالگی مهاجرتش رو جشن بگیره یا نه، ولی برای من، یه دنیا حس خوب داشت، سالگرد غلبه کردن بر خیلی از ترس‌ها و نقاط ضعفم! موفقیت و پیروزی تو خیلی از مشکلات و چالش‌ها و از همه چیز مهم‌تر، رشدی که توی این یک سال داشتم، یک سالی که به اندازه حداقل ۵ سال، نگاه من رو “توسعه” داد!

یه کمی نگاه کامپیوتری و دنیای IT دارم این روزا به ذهن و مغز خودم، تمثیل‌های قشنگی می‌شه زد. همین که ذهنم توسعه پیدا کرده و به نسخه‌های جدیدتر آپگرید شده.

البته بگذریم، قصه یک سالگیه! تولدشه! سالگردشه یا هر چی! ۱ سال گذشت! ۱ سال! باورتون می‌شه؟ باورم نمی‌شه!

خودم حتی فکرش رو هم نمی‌کردم بیشتر از ۳ ماه دووم بیارم و حالا یک سال گذشته! ۱ سال عجیب! ۱ سال پر از چالش! ۱ سال پر از دغدغه‌های متفاوت! ۱ سال پر از نگرانی‌های متفاوت! ۱ سال پر از مشکلات متفاوت! ۱ سال پر از استرس‌های متفاوت!

شاید علتش تفاوت فرهنگی باشه یا هر چیز دیگه! ولی همون‌طوری که خیلی ساده گذشت، همون‌قدر هم خیلی سخت گذشت. البته تعبیر من از سختی ممکنه با تعبیر شما متفاوت باشه.

مهاجرت درس‌های بزرگی برای آدم داره. مهاجرت من دو مرحله‌ای بود، از شیراز به تهران و بعد به آلمان. توی آلمان هم اوایل دوسلدورف بودم و بعدش رفتم برلین.

تمام این مراحل، به بزرگ‌تر، صبورتر و انعطاف‌پذیرتر شدن من خیلی کمک کرد. مهم‌ترین آموخته زندگیم بعد از مهاجرت هم این بود:

ما تنها به دنیا اومدیم و تنها می‌میریم، این وسط هم باید یاد بگیریم تنهایی از پس خودمون بربیایم.

حس می‌کنم هر چی زودتر به این باور برسیم، زندگی قشنگ‌تر می‌شه و زودتر می‌تونیم به رشد و تعالی برسیم. آدم باید به ۱۰۰٪ خودش برسه تا بعدش بتونه در کنار بقیه آدم‌ها زندگی با ثباتی رو داشته باشه.

آدم تا وقتی خودش رو پیدا نکنه و ندونه چی از زندگیش می‌خواد که به ۱۰۰٪ خودش نرسیده.

پست‌های گاه‌شمار مهاجرتم به سال‌شمار رسید. چند ماهی می‌شه منتظرم ۱ سال بشه و حرفای مهم‌تر و احساسات مهم‌تر رو اینجا بزنم. تو این روز! روزی که یک سال از اون ۹ آذر ۱۳۹۷، فرودگاه امام خمینی گذشته!

۱ سالی که ۱۱ ماه و ۲ هفته‌اش خوب و معمولی بود و ۲ هفته غربت داشت. البته که اون ۲ هفته اول نبود، وسط هم نبود، ۲ هفته‌ای بود که امکان تماس ویدیویی با خانواده نداشتم. غربتی که بهم فهموند، اگر این تماس ویدیویی نبود، همون ماه اول برگشته بودم، به ماه سوم هم نمی‌رسیدم!

اما زندگی بازی‌های عجیب‌تری برای همه ما برنامه‌ریزی کرده، یه وقتایی حس می‌کنی توی یه هزارتو گیر افتادی، شاید هم یه اتاق فرار مثل فیلم Escape Room

یه وقتی هم فکر می‌کنی زندگیت تبدیل شده به Final Destination

آره مهاجرت همین‌قدر عجیبه. یه روز فکر می‌کنی چقدر تو جامعه جدید پذیرفته شدی و باور نمی‌کنی مردمی از یه کشور دیگه، باهات مثل یکی از خودشون رفتار کنن،

یه روز هم حس می‌کنی یه سرباز سیاهی، جلوی یه پادگان مهره سفید!

یه روز هم حس می‌کنی، یه مداد سفیدی، بین هزاران رنگ مدادرنگی!

یه روز هم حس می‌کنی اینجا خونه امنته!

یه روز هم حس می‌کنی هیچ وطنی نداری!

مهاجرت درد عجیبیه و این درد رو من اولین بار توی کشور خودم چشیدم.

توی استوری‌های اینستاگرام، یکی ازم سوال پرسیده بود غربت مهاجرت سخت نیست؟ بهش جواب دادم:

آدم وقتی تو کشور خودش، میون مردم خودش و هم‌زبون‌هاش، طعم غربت رو چشیده باشه. متوجه می‌شه غربت ربطی به محل زندگی نداره.

و این جمله، عمیقاً باور منه! غربت ربطی به محل زندگی نداره. غربت اون وقتیه که حس کنی جایی پذیرفته نشدی، غربت اون وقتیه که تو رو به چشم غیرخودی ببینن، غربت وقتیه که تو رو به چشم دختر شهرستانی پررو ببینن! غربت وقتیه که به هر دلیلی، تو رو سوژه عقده‌های درونی خودشون کنن!

من تو این جامعه و شرکتم خیلی خوب پذیرفته شدم، یه وقتایی یه امکاناتی دارم که از شدت شوق و ذوق، دلم می‌خواد اشک بریزم، نعمت‌هایی که آدم براش عجیبه!

تو آخرین جلسه ارزیابی‌ام تو شرکت، که دقیقاً یک روز قبل از یک ساله شدن مهاجرتم بود، سوالی که ازم پرسیدن همین بود، که چرا گاهی اوقات رفتار خلاف انتظار داری؟

جوابی که پیدا کردم همین بود: تفاوت فرهنگی! هیچ دلیل دیگه پیدا نکردم برای اینکه چرا گاهی، واکنش‌هایی دارم که بر اساس این جامعه، عجیب به نظر می‌رسه.

یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های مهاجرت برای من، امکانات و منابعی هست که در محل کار در اختیار آدم می‌ذارن. مثلاً بودجه‌هایی که برای تبلیغات در اختیارم می‌ذارن و فرصت زیادی که برای آزمایش کردن و یادگیری به من میدن. من خیلی هراس و ترس برای انجام دادن کارها داشتم، برای مصرف کردن بودجه، برای هر کاری خیلی محتاط بودم. یک بار تیم‌لیدر، بهم گفت در نهایت چی می‌شه؟ اشتباه می‌شه و از اول انجام می‌دی یا اشتباه رو رفع می‌کنی. مهم اینه که یاد بگیری اون کار رو انجام بدی و دفعه بعد بهتر و با خطای کمتر انجامش بدی.

برای منِ نوعی که تو فرهنگ بهترین بودن و سرزنش شدن بزرگ شدم، چه از مدرسه و دانشگاه و سیستم‌های آموزشی و حتی فرهنگ رایج در جامعه، تمام این‌ها باعث ایجاد ترس تو وجودم شده بود. ترس برای انجام دادن وظایفی که داشتم. گاهی انتظار داشتم تک‌تک کارهام رو تایید کنن تا با خیال راحت منتشرشون کنم.

الآن اما، وسواسم خیلی کمتر شده و با آسودگی خیال بیشتری کار می‌کنم و کارها رو بهتر انجام می‌دم. چون دیگه خبری از سرزنش شدن نیست. مهم اینه امروز، بهتر از دیروز باشم، مهم اینه از تجربه‌های قبلی درس بگیرم.

مهم‌تر، انگیزه دادن و فراهم کردن شرایط برای پیشرفت برای تک تک اعضای تیم. تهیه کتاب، دوره‌های آموزشی، کنفرانس و هر چیز مورد نیاز دیگه. اینکه اینقدر براشون مهمه که اعضای تیم پیشرفت کنن و با این دیدگاه همه رو تشویق می‌کنن برای یادگیری و پیشرفت، واقعاً لذت‌بخشه.

از کار که بگذریم، سبک زندگی که اینجا زیاد دیدم. از خونه اشتراکی داشتن و پذیرفتن یک فرد غریبه توی خونه و به اشتراک گذاشتن تمام دارایی‌های زندگی.

با اینکه یک سال تو چنین محیطی زندگی کردم، حتی نمی‌دونم اگر روزی خودم خونه‌ای داشته باشم، بتونم اتاق‌های خالیش رو به کسی که نمی‌شناسم اجاره بدم یا نه! شاید روزی هم من به چنین روحیه بخشندگی و توانایی برسم.

همه آدم‌ها به هم لبخند می‌زنن، حداقل تجربه من این بوده. هر وقت جایی به کمک نیاز داشتم، مثلاً وقتی تو پست‌بانک به کمک یه انگلیسی زبان نیاز داشتم، یه خانم آلمانی خیلی سریع اومد کمک. هر وقت جایی خریدی دارم یا چیزی نیاز دارم، مسئول‌های فروشگاه که گاهی حتی انگلیسی هم بلد نیستن، تمام تلاش‌شون رو می‌کنن که کمک کنن.

همکارهایی که حواسشون بهت هست، بهت کمک می‌کنن تو سیستم رشد کنی و مشکلی نداشته باشی.

دوستایی که هر لحظه به کمکی نیاز داشته باشی، بهت کمک می‌کنن، حتی اگر ماه به ماه نبینی‌شون.

شاید بعد از این، بیشتر از تجربه‌هایی که در این محیط و محل زندگی داشتم بنویسم، تجربه‌هایی که باعث می‌شه حس کنی انسانیت هنوز زنده است و هنوز می‌شه به خیرخواهی بقیه نسبت به هم ایمان داشت.

تجربه مهاجرت من، شاید براتون کسل‌کننده باشه، اما برای خودم، یه دنیا حرفه، یه دنیا تجربه، یه دنیا لذت! یه دنیا آرامش!

مهاجرتی که برای من پیشرفت زیادی در مهاجرت درونی داشت.

از سری قصه‌های من و زبان آلمانی

Study

سلام

ای امان از این زبان آلمانی، چی می‌شد آلمانی‌ها هم انگلیسی حرف بزنن؟ [ایموجی خنده شرمسارانه]

شما ببین چقدر این موضوع داره شاهنامه می‌شه که واسش دسته‌بندی جدا ساختم.

سطح زبان آلمانی من به اون جایی رسیده که یه وقتایی می‌فهمم، بعد طرف مقابل فکر می‌کنه آلمانی‌ام خوبه و همین‌طور به آلمانی ادامه میده تا جایی که من هول می‌کنم و می‌گم:

Ich verstehe nicht that much Deutsch

یه ترکیب آلمانی و انگلیسی می‌گم. حالا یا طرف مقابل انگلیسی‌اش خوبه که تغییر می‌دیم به انگلیسی، یا طرف مقابل هم انگلیسی بلد نیست و سعی می‌کنه با کلمات ساده‌تر و حرف زدن شمرده‌تر ارتباط برقرار کنه.

مثل پیرمردی که توی بازارچه کریسمس دیدم که تلاش می‌کرد در مورد Christkind برای من توضیح بده. تو آلمان سانتا یا همون بابانوئل ندارن، و اون شخص افسانه‌ای که کادوهای کریسمس رو براشون میاره Christkind اسمشه.

یکی از مشکلاتی که خب برای هر زبان وجود داره، لهجه است و یه چیزی وجود داره به نام Dialect (فکر نکنم گویش باشه – شاید هم باشه) که حتی سخت‌تر می‌شه. تا این لحظه که در خدمت شما هستم، به تعداد حدود ۸۳ میلیون نفر جمعیت آلمان، یک دایلکت آلمانی متفاوت وجود داره.

تا میام با لهجه و دایلکت یک نفر عادت کنم، یک نفر دیگه وارد می‌شه و ….

آقا خیلی سخته، خیلی [ایموجی جویدن ناخن یاهو مسنجر]

پایان پیام!

یادگیری زبان آلمانی

Berlin Newspaper

سلام!

یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های اخیر من اینه:

اکثر کلمه‌ها رو فقط به فارسی بلدم!

تعداد زیادی از کلمه‌ها رو فقط به زبان انگلیسی بلدم!

یه سری کلمه رو فقط به آلمانی بلدم!

این بعضی و تعدادی رو یعنی به زبان‌های دیگه بلد نیستم و با توجه به اینکه کاربردی برام نداشته، پیگیر نشدم ببینم به دو تا زبان دیگه چی می‌شه!

احساس می‌کنم همین‌طور پیش برم، مثل ضرب‌المثل راه رفتن کلاغ بشم.

البته که این ضرب‌المثل کنایه به تقلید کورکورانه داره، ولی می‌دونم متوجه منظورم شدین!

در بیشه‌زاری سرسبز کبکی زندگی می‌کرد (کبک پرنده‌ای است که در میان پرندگان سبک راه رفتنش زبانزد است) که خیلی آرام و با طمأنینه قدم برمی‌داشت. این شکل قدم زدن کبک باعث شده بود حیوانات زیادی علاقه داشته باشند تا مثل کبک راه بروند به همین دلیل روی شاخه‌ای به انتظار می‌نشستند تا راه رفتن کبک را نگاه کنند.

از بین پرندگان علاقمند به راه رفتن کبک کلاغی هم بود که مدت‌ها با اشتیاق به راه رفتن کبک نگاه کرد تا اینکه یک روز با خود گفت: مگر من از کبک چی کم دارم؟ کبک منقار دارد که من هم دارم، کبک دو بال دارد که من هم دارم، از نظر قد و هیکل هم که ما به هم شبیه هستیم. فقط رنگ پرهای ما فرق دارد که این تفاوت نقشی در راه رفتن ما نمی‌تواند داشته باشد، چرا من مثل کبک راه نروم؟

با این تصمیم کلاغ جوان از فردا به دم لانه‌ی کبک می‌رفت تا وقتی کبک از لانه خارج می‌شود راه رفتن او را به دقت زیر نظر بگیرد تا بتواند دقیقاً شبیه او راه برود. چند روزی که گذشت با خود گفت: اینقدر که فکر می‌کردم، کار سختی نبود. من هم می‌توانم به زیبایی کبک راه بروم.

یک روز کلاغ تصمیم گرفت از آن روز شکل کبک راه برود و این کار را هم کرد. کلاغ نادان با افتخار تمام سرش را بالا گرفت و به راه افتاد و از جلوی هر حیوانی که می‌گذشت، طعنه‌ای به او می‌گفتند. طوطی گفت: آهای، کلاغ! چه کار می‌کنی؟ چیزی شده؟ چرا اینطوری راه می‌روی؟ ولی کلاغ که از غرور کاذبش سرمست شده بود بدون کمترین توجهی به حرف‌های طوطی به راه رفتنش ادامه داد.

کلاغ خودش احساس می‌کرد که به خوبی نمی‌تواند راه برود و تعادلش را حفظ کند. ولی از اینکه می‌دید همه‌ی حیوانات متعجب شده‌اند و با انگشت او را به یکدیگر نشان می‌دهند و می‌خندند، لذت می‌برد. او فکر می‌کرد آنها از زیبایی راه رفتن یک کلاغ تعجب کرده‌اند.

کمی که جلوتر رفت جغد دانا که روی شاخه‌ای در حال چرت زدن بود، صدای خنده و قهقهه‌ی حیوانات و پرندگان را شنید. چشمانش را باز کرد او هم از دیدن کلاغی که سعی می‌کرد شبیه کبک راه برود خنده‌اش گرفت. کلاغ را صدا کرد و گفت: کلاغ! چه کار می‌کنی؟ بعد از یک عمر صاف راه رفتن و پرواز کردن، حالا می‌خواهی خودت را شبیه پرندگان دیگر بکنی. کلاغ که همزمان هم راه می‌رفت و هم حرف‌های جغد را گوش می‌کرد ناگهان پاهایش پیچ خورد و افتاد روی زمین صدای خنده‌ی دسته جمعی حیوانات بلند شد.

کلاغ خجالت‌زده شد و آمد خودش را جمع و جور کند و به سبک راه رفتن خودش به راهش ادامه دهد، که دید نمی‌تواند. کلاغ اینقدر این چند روزه دقت و تمرکز کرده بود که دقیقاً مثل کبک راه برود، حالا که زمین خورده و پایش درد گرفته بود، دیگر حتی قادر نبود مدل خودش هم راه برود. این بار حیوانات و پرندگانی که تا آن لحظه از روی توانایی عجیب کلاغ به او نگاه می‌کردند و می‌خندیدند، تعجب کردند که او دیگر نمی‌تواند به خوبی به سبک خودش راه برود که جغد دانا گفت: عجب کلاغ نادانی! آمدی راه رفتن کبک را یاد بگیری، راه رفتن خودت هم یادت رفت.

طعم عجیب غربت

Sad

سلام

و بالاخره بعد از حدود یک سال غربت بر من مستولی شد! ادبی‌تر می‌شه اینکه: در هجوم ناگزیر غربت مغلوب شدم!

یه روزایی بود حتی خودم با خودم فکر می‌کردم خیلی سنگدلم که دلتنگ نمی‌شم، اما فهمیدم تکنولوژی و تماس ویدیویی، عاملی بود که دلتنگ نمی‌شدم و در این یک سال اخیر دلتنگ نشده بودم!

سخت بود! خیلی سخت!

۹ آبان – شد ۱۱ ماه

11 Month

سلام

رسیدیم به ۱۱ ماه، چیزی تا یک سال باقی نمونده!

حرفای مهم رو گذاشتم واسه ۱۲ ماه یا همون یک سال.

به جای نوشتن این پست، من می‌رم گاه‌شمارهای قبلی رو بخونم ببینم چقدر بزرگ‌تر شدم :)

چالش دو ماهه سلام

۴ ماه گذشت

۹ اردیبهشت – شد ۵ ماه

۹ خرداد – شد ۶ ماه

شد ۷ ماه

۹ مرداد – شد ۸ ماه

۹ شهریور – شد ۹ ماه

۹ مهر – شد ۱۰ ماه

معیارهای مهاجرت از نوع کهکشانی

post658

سلام

دو سال پیش، در چنین روزی، ۵ آبان ۱۳۹۶ (۲۷ اکتبر)، برای اقامت بلند مدت آلمان، در سایت سفارت آلمان در تهران، ثبت‌نام کردم و قدم اول رو برای مهاجرت به آلمان برداشتم.

اول از همه با هم چند تا تاریخ رو ببینیم:

  • آرزو و خواسته زندگی خارج از کشور: از کودکی (همون جمله آرزوهات رو یه جا یادداشت کن، تو یادت می‌ره ولی خدا یادش نمی‌ره، شاید چیزی که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده)
  • تصمیم اولیه به مهاجرت به خارج از کشور: پیش از سال ۱۳۹۴ 
  • ثبت نام در سایت سفارت جهت اقامت بلند مدت در آلمان: ۵ آبان ۱۳۹۶
  • ایمیل دوم سفارت حاوی وقت مصاحبه: ۱۶ خرداد ۱۳۹۷
  • مصاحبه سفارت: ۲۱ تیر ۱۳۹۷
  • تماس از سفارت: ۲۳ مرداد ۱۳۹۷
  • دریافت ویزا: ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
  • تاریخ شروع اقامت در آلمان: ۲۰ مهر ۱۳۹۷
  • ورود به آلمان: ۹ آذر ۱۳۹۷

این تاریخ ها رو نوشتم تا شاهدی باشه با اعداد و ارقام بر مدت زمانی که یه پروسه مهاجرت ممکنه طول بکشه. البته فرد به فرد و تجربه به تجربه فرق داره. گاهی کمتر و گاهی بیشتر. اما به هر صورت تلاش، ممارست، صبر و از همه مهم تر پشتکار و کفش آهنی لازمه.

زمانی که تصمیم گرفتم مهاجرت کنم، از نظر خودم مقدمه‌های دیگه‌ای لازم داشت. یکی اینکه تنها زندگی کنم و بتونم مسئولیت‌های زندگی رو بشناسم. قدم اول برای من مهاجرت از شیراز به تهران بود. هنوز هم که گاهی فکر می‌کنم، بهترین تصمیم رو گرفتم.

پله پله و قدم قدم راهی رو طی کردن به من خیلی کمک کرد. انگار یه نوزاد که اول چهار دست و پا راه می‌ره (گاگله می‌کنه – اصطلاح شیرازی)، بعدش تاتی تاتی می‌کنه و کم‌کم راه می‌ره. یهو یک به دو از آغوش والدین، شروع به دویدن نمی‌کنه. من الآن دارم راه می‌رم و ایشالا با صبوری و پشتکار به مرحله دویدن هم برسم.

انتخاب مقصد برای من سخت نبود، آلمان رو دیده بودم و کورکورانه عاشقش شده بودم. نوشتم کورکورانه چون مطالعه کافی در مورد روال اداری و میزان اهمیت زبان آلمانی نداشتم. شاید اگه با همین تجربه فعلی به گذشته برگردم، حتماً زبان آلمانی رو به سطح B1 می‌رسونم و بعد مهاجرت می‌کنم. نه اینکه الآن مشکلی داشته باشم برای برقراری ارتباط، اما اینکه آدم آلمانی بلد باشه، باعث می‌شه تو محیط و اجتماع شرایط بهتری داشته باشه و راحت‌تر با آدما ارتباط برقرار کنه.

من بر اساس معیارهایی که برای مهاجرت داشتم، از انتخابم راضی ام.

من چه معیارهایی رو در نظر داشتم:

  • امنیت اجتماعی
  • امنیت اقتصادی
  • امنیت شغلی
  • حریم شخصی
  • امکانات رفاهی
  • بیمه و سلامت
  • نزدیکی به ایران
  • نظم و قانون

و خیلی معیارهای ریز و درشت دیگه که به مرور بعد از زندگی در چند ماه اول به ذهن آدم می‌رسه. من از مهاجرتم راضی‌ام، اما وقتی کسی ازم می‌پرسه آلمان رو پیشنهاد می‌دی یا نه، سعی می‌کنم واقع بینانه مزایا و معایب رو بر اساس معیارهای خودم بگم. تاکید می‌کنم معیارهای خودم.

هیچ مرجع مقایسه ای با سایر کشورها ندارم، چون تجربه زندگی در کشور دیگه‌ای به جز ایران رو نداشتم. پس وقتی کسی ازم می‌پرسه اروپا بهتره یا کانادا، قطعاً نمی‌تونم جواب بدم، من از اون دسته آدما نبودم که برم در مورد همه کشورها مطالعه کنم، اطلاعات کسب کنم و تصمیم بگیرم، من جز اون دسته آدما بودم که کورکورانه عاشق آلمان بودم و دنبال راه برای مهاجرت به آلمان.

تنها چیزی که شاید من در مورد مهاجرت به آلمان بگم، اینکه به خانواده‌ها پیشنهاد نمی‌کنم، چون مثل کانادا یا استرالیا به تمام اعضای خانواده هم‌زمان ویزا نمی‌ده. ویزای وابستگان به متقاضی اصلی، پروسه و مراحل جداگانه داره. اما اخیراً تجربه‌های متفاوتی شنیدم از کسایی که همزمان ویزا گرفتن. پس تو این مورد هم، مثل بازه زمانی، تجربه‌های متفاوت باعث می‌شه دیگه اظهار نظر نکنم.

فقط می‌تونم شرایط زندگی و اطلاعاتی که دارم رو در اختیار بقیه بذارم. حتی نمی‌تونم به صورت مزایا یا معایت چیزی رو مطرح کنم. شاید چیزی که از نظر من مزایا محسوب بشه، از نظر دیگری عیب باشه.

مثال می‌زنم:

من حدود نصف حقوقم رو برای بیمه و مالیات میدم. در ازاش امنیت اجتماعی و رفاه و بیمه (سلامت، بیکاری، بازنشستگی) خیلی خوب دارم. اما شاید از نظر دیگری این میزان بیمه و مالیات بیش از حد باشه. اما از نظر من این موضوع مزایا محسوب می‌شه.

من با یک خانواده آلمانی زندگی می‌کنم، یه اتاق مجزا اجاره کردم که آشپزخانه و حمام مشترک داریم. در حالی که من تو یک خونه با ورودی مشترک با این خانواده زندگی می‌کنم، اما حریم شخصی کامل دارم و هیچ دخالت یا فضولی در زندگیم ندارن.

اما شاید بعضی ها دوست داشته باشن با کسی هم خونه باشن که ریز به ریز جزییات زندگی هم رو خبر داشته باشن. من اینطوری نیستم و خیلی خوشحالم که خانواده‌ای که باهاشون زندگی می‌کنم هم روحیه مشابهی دارن. تقریباً تمام آلمانی‌هایی که من می‌شناسم همینطورن. از نظر دور هم جمع شدن یا با هم غذا خوردن هم کاملاً اختیاریه، وقتی مهمون دارن من رو هم دعوت می‌کنن، یه روزایی با هم صبحونه می‌خوریم. یه وقتایی کاری داشته باشم یا کمکی بخوام، اصلاً دریغ نمی‌کنن و در واقع هر چیزی از دستشون بر بیاد رو برای کمک بهم انجام می‌دن. بی‌نهایت خونگرم و مهربونن. همین که خونه‌شون رو با یک غریبه به اشتراک گذاشتن، نشون می‌ده چقدر آدم‌هایی خوبی هستن.

یکی از سوال‌هایی که ممکنه (ممکنِ – هکسره رو بلد نیستم) براتون پیش بیاد، گرفتن خونه مستقله. بله می‌شه با هزینه کمی بیشتر خونه مستقل گرفت. اما خونه‌های خوش‌قیمت و خونه‌های که مرکز شهر هستن خیلی سخت پیدا می‌شن و برای ما که تازه واردیم و سابقه مستاجر بودن و … نداریم، شاید کمی سخت باشه. اما دلیل اینکه من هنوز خونه مستقل نگرفتم:

  • متراژ اتاق و امکاناتی که توی این خونه دارم، فلت‌ها و استودیوها معمولاً کمتر از ۲۵ متر هستن. تصور کنین کل محل زندگی با آشپزخونه، حمام و دسشویی ۱۸ متر.
  • تقویت زبان آلمانی
  • خو گرفتن به این خانواده مهربون
  • محله بسیار عالی و آروم خونه

من از انتخابم و از مهاجرتم بر اساس معیارهای خودم راضی ام.

اما نمی‌تونم توصیه کنم که مهاجرت کنید یا مهاجرت نکنید، به چه کشوری یا حتی چه شهری مهاجرت کنید و سوال‌های مشابه. من فقط می‌تونم تجربیات خودم رو در مورد روال اداری، پیدا کردن خونه، هزینه‌ها و سایر موارد در آلمان (برلین) باهاتون به اشتراک بذارم.

پیشنهادم اینه خیلی مطالعه کنید، تجربه‌های آدم‌های مختلف با روحیات مختلف رو بخونید و بشنوید و در صورت امکان پیش از مهاجرت یک سفر به کشور مقصد داشته باشید. از سفر منظورم یک سفر طولانی‌تر از چند روزه! مثلاً یک سفر یک ماهه و فقط در یک شهر. شهری که در آینده می‌خواین زندگی کنین.

من به واسطه کارم، یک ماهی رو زاربروکن زندگی می‌کردم، اوایل به شدت عاشق اون شهر شده بودم و حتی فکر می‌کردم شاید روزی به مهاجرت به اون شهر فکر کنم، اما وقتی برگشتم برلین، فکرم کمی بازتر شد و معیارهای مهم دیگه برای محل زندگی رو یادم اومد. زندگی در شهر کوچیک بی‌نهایت جذابه، اما اینکه آخر هفته هیچ اتفاق خاصی توی شهر نیفته، برای افرادی مثل من که تنها هستن، خیلی مضره. بله، برای یک خانواده که ترجیح می‌دن فرزندشون تو یه شهر آروم بزرگ بشه و رشد کنه، زاربروکن یکی از بهترین انتخاب‌هاست.

موفق باشید.

از اینجا مانده و از اونجا رانده

Alone

سلام

امروز قرار بود مثل یه آدم فرهیخته ادبیات‌دان (که نیستم) در مورد حافظ بنویسم. آخه امروز روز بزرگداشت حافظه. الآن بهترین خاطره‌ای که از حافظ دارم، مربوط می‌شه به تالار حافظ شیراز.

البته خاطره‌های زیادی هم از خود حافظیه دارم. بیشتر دورهمی‌هامون حافظیه بود. انگار یه حس نوستالژیک داریم. عکسای قدیمی با دوستام رو می‌بینم اکثراً حافظیه‌ان.

با دوستای توییتری که میومدن شیراز، همیشه حافظیه قرار می‌ذاشتیم و کلی خاطره دیگه …

بگذریم، فرهیختگی باشه واسه یه روز دیگه!

اول از همه چیز بگم که: بله، می‌دونم، خودم تصمیم گرفتم و انتخاب کردم مهاجرت کنم. مهاجرت فقط یک تغییر محل زندگیه، قرار نیست آدم شخصیتش هم تغییر کنه یا دوستای قدیمش رو کنار بذاره یا ….

پس قضاوت رو کنار بگذارین، گفتن هر گونه عبارت‌های ناراحتی برگرد، یا خودت خواستی و مشابه رو هم توی دلتون محفوظ نگه دارین. حداقل من از شنیدن این جمله‌ها خسته و بی‌نهایت دلگیرم.

حتی قبلاً یه پست هم در این مورد نوشته بودم: جنگ روانی بی حاصل

امروز وقتی فال حافظ گرفتم، انگار حافظ خسته، کلافه و عصبانی بود، همش شعرهایی سراسر نیش و کنایه واسم اومد. متاسفانه جایی ننوشتمشون و فراموش کردم چه اشعاری بود.

این‌گونه بود که پست فرهیخته امروز، به دل‌نوشته نافرهیخته‌ای تبدیل شد از ناخوشی‌های این روزها!

تا وقتی تو اون حصار گربه نیمه‌وحشی زندگی می‌کنیم، چشممون به خیلی چیزها بسته است، حتی اگر بخوایم چشمامون رو هم باز کنیم، تلسکوپی نیست که واقعیت گوشه‌های مختلف رو به آدم نشون بده!

هر وقت هم از کسی شنیدین من به ۱۸۰ کشور دنیا سفر کردم و همه چیز رو خوب می‌دونم، این رو بهش بگین که زندگی کردن با توریست بودن خیلی فرق داره! نه اصلاً هیچی بهش نگین، بحث رو تموم کنین و تو غربت خودتون فرو برین. چون هیچ درکی از طرف کسی که غربت رو نچشیده وجود نداره!

کسی هم که بگه من از شهر خودم مهاجرت کردم یه شهر دیگه، باز هم همونه! فرقی نداره!‌ من خودم در پیش‌مقدمه مهاجرت، اول سه سال رفتم تهران و بعد از وطن دل کندم و به دیار غربت رو آوردم!

نفسم از جای گرم بلند نمی‌شه! من خیلی چیزا رو تجربه کردم! شاید ۱۸۰ کشور دنیا رو ندیده باشم و فقط ۶ تا کشور رو دیده باشم (توریستی / زیارتی) و البته هنوز بعد از ۱۰ ماه و چند روز زندگی، خودم رو در حدی نمی‌دونم که خیلی در مورد پدیده مهاجرت نظر بدم. اما فقط یک چیز رو دوست داشتم این‌جا بگم:

هر جای دنیا آسمونش رنگش فرق داره و هر جای دنیا سختی‌ها و آسودگی‌های خودش رو داره. منی که زیر آسمون شیراز کنار خانواده بودم آسودگی‌هایی داشتم که همه رو فدا کردم برسم تهران، دوباره تهران آسودگی‌هایی داشتم که همه رو فدا کردم برسم آلمان و اینجا آسودگی‌هایی دارم و همچنین سختی‌هایی هم وجود داره که دلیل عمده‌اش غصه آسودگی‌های وطنه!

قبل از اینکه به کسی که مهاجرت کرده تیکه بندازین تو که تو خوشی غرقی، چه می‌فهمی از مشکلات ما، یادتون باشه اون آدم تا همین چند وقت پیش کنار خودتون درگیر همون مشکلات بوده و می‌فهمه!

قبل از اینکه هم به کسی که مهاجرت کرده تیکه بندازین تو که توی خوشی غرقی، سعی کنین خودتون رو بذارین جای اون، غصه دوری رو درک کنین! غصه هراس هر لحظه از دست دادن عزیزانش رو درک کنین! سعی کنین سختی‌های شهروند درجه ۲ بودن رو درک کنین!

شهروند درجه ۲ بودن! نمی‌گم حقوق برابر با بقیه نداریم، ولی همچنان پاسپورت ایرانی داریم که وقتی شرکت‌مون می‌خواد ما رو بفرسته کنفرانسی در آمریکا، همون اول ریجکت می‌شیم! هم شرمساز می‌شیم هم دیگه شرکت روی ما نمی‌تونه حساب کنه برای شغلی که وظیفه و مسئولیت ماست!

شهروند درجه ۲ بودن! یعنی به خاطر پاسپورت کشورت، یهو یه بانک تصمیم می‌گیره بی‌اطلاع قبلی حسابت رو ببنده و تو بمونی و بی‌پولی! پس‌اندازی که بلوکه شده و باید اینقدر پیگیر بشی که بتونی مال خودت رو بگیری! این اتفاقی بود که برای افراد با پاسپورت اوکراینی و بانک N26 رخ داد.

شهروند درجه ۲ بودن! یعنی برای هر کاری، ساعت ۵ صبح بری اداره مهاجرت و ساعت‌ها زیر بارون تو صف وایسی که وقتی نوبتت شد، کارمند “اداره مهاجرت” که موظفه انگلیسی حرف بزنه، چون دلش می‌خواد و نژادپرسته، بهت جواب نمی‌ده و تا ساعت ۱۱ معطل می‌شی برای یک کار ۲ دقیقه‌ای!

و هزاران هزار مشکل دیگه که شاید آدم بهش برنخوره، ولی وقتی می‌بینه یکی دیگه این مشکل رو داره، استرسش تو ناخودآگاه آدم می‌مونه!

مهاجرت پیچیدگی‌هایی داره که تا تجربه‌اش نکنین هیچ درکی ازش ندارین، اگه یکی که مهاجرت کرده بهتون دیر جواب می‌ده، کلاس نمی‌ذاره، واقعاً نمی‌تونه جواب بده!

وقتی از یکی که مهاجرت کرده انتظار دارین رزومه شما رو درست کنه و بهتون می‌گه وقت ندارم یا نمی‌تونم، خیلی واضح، وقت نداره و نمی‌تونه! چون اینقدر درگیر مشکلات خودشه که حتی وقت نمی‌کنه غذا بخوره!

اینجا کار و زندگی اصلاً شوخی نداره با کسی، هر روز و هر لحظه باید در حال یادگیری باشیم تا از دنیا عقب نیفتیم، باز هم سرعت دنیا سرعت نوره و سرعت منِ نوعی سرعت لاک‌پشت!

من همیشه حسرت می‌خورم چرا زودتر مهاجرت نکردم، چرا همون ۲۲ سالگی مهاجرت نکردم و خیلی زودتر! که کاش آگاهی کافی رو داشتیم و زودتر می‌تونستیم مسیر زندگی‌مون رو با مسیر آرزوهامون منطبق کنیم!

اینجاست که از اینجا مانده و از آنجا رانده محسوب می‌شیم!

تجربه اپتومتریست در دیار غربت

eye doctor

سلام

در ابتدای این پست باید بگم که من سال‌هاست تو ایران چشم‌پزشکی نرفتم و اگه تغییری در این سیستم حاصل شده اطلاعی ندارم.

چند وقتی بود که دیگه ضعیف‌تر شدن چشمام غیرقابل انکار بود. حتی با عینک قدیمی‌ام (حدود ۸ سالشه) نمی‌دیدم. از اونجایی هم که کارم از صبح تا عصر با کامپیوتره و بعدش هم که برمی‌گردم خونه هم پای کامپیوترم، عزمم رو جزم کردم که این مشکل رو جدی بگیرم و بهش رسیدگی کنم.

تو سایت بیمه tk شروع کردم دنبال چشم‌پزشک گشتن، اما نتونستم پزشکی که نزدیک به خونه یا نزدیک به محل کارم باشه رو پیدا کنم.

وقتی از سرچ کردن به نتیجه نرسم، معمولاً از دانش اجتماعی موجود در توییتر استفاده می‌کنم. یک توییت ارسال کردم و دوستی که اخیراً ساکن برلین شده، Fielmann in Berlin رو بهم معرفی کرد. مطابق تمام موارد دیگه در آلمان، باید وقت می‌گرفتم به صورت اینترنتی. چشم‌پزشک نبود، فروشگاه عینک بود که اپتومتریست داشت.

(تا جایی که از آخرین مراجعه‌ام به اپتومتریست یادمه، رفتم دفتر / مطبش و در کمتر از نیم ساعت تشخیص شماره چشمم انجام شده و عینکم رو به عینک‌فروشی طبقه پایین سفارش دادم)

وقتی که موفق شدم بگیرم برای ده روز بعد بود (یعنی امروز بعدازظهر). سر ساعت رسیدم، اسمم رو پرسیدن و پرسیدن چه زبانی راحت‌تری که قطعاً انگلیسی انتخاب من بود و با مسئول مربوطه رفتیم برای آزمایش اول.

من اسم دستگاه‌های چشم‌پزشکی رو بلد نیستم. ولی این دستگاه اول دقیقاً شبیه همون دستگاهی بود که چشم‌پزشک‌ها یا اپتومتریست‌ها تو ایران دارن.

Optometry Equipment

اول چشمم رو آزمایش کرد، بعد عینک فعلی رو تست کرد تا ببینه تغییری حاصل شده یا نه. در ادامه گفت که بریم برای آزمایش بعدی که دقیق‌تر بررسی کنیم.

اول ازم پرسیدن که بینایی ممکنه تحت تاثیر شرایط روحی یا فیزیکی بدن باشه، چیزی در مورد امروز هست که بهم بگی تا بتونیم بهتر بررسی کنیم که من گفتم امروز همه چیز نرمال بوده.

اول از همه چیز، روی صفحه یک سری اعداد رو نشون می‌داد و ازم می‌خواست بخونم. من تقریباً از فاصله کمتر از دو متر، هیچ‌کدوم از اعداد رو با چشم خودم نمی‌تونستم بخونم. بهم گفت که بینایی چشم راستت ۱۰٪ و بینایی چشم چپت ۱۶٪ ه (است).

بعدش رفتیم سراغ دستگاه بعدی. این یکی دستگاه رو اولین بار بود می‌دیدم. تقریباً این شکلی بود:

Optometry Equipment

شبیه این بود که عدسی‌های مختلف رو روی چشم قرار می‌داد که ببینه آیا دستگاه اول شماره درستی رو تشخیص داده یا نه. به نظرم با همون شماره عینک فعلی‌ام شروع کرد، چون تقریباً هیچی نمی‌دیدم.

اول روی یکی از چشم‌ها رو بست و ازم خواست اعداد رو بخونم، یکی یکی عدسی‌ها رو تغییر می‌داد و تست می‌کرد. برای هر چشم مدت زمان زیادی وقت گذاشت.

بعد از خوندن اعداد، تشخیص وضوح تصویر بود که شفاف می‌بینم یا تار

بعد از این هم یک عینک با عدسی‌های مختلف روی چشمم گذاشت و رفتیم توی سالن عینک‌ها تا بهم نشون بده بی‌عینک و با عینک چقدر دنیا متفاوته.

Optometry Equipment

مجدد برگشتیم توی اتاق و برای بار آخر هم با آخرین عدسی که تشخیص بود، خوندن عددها و شفافیت تصویرها رو آزمایش کرد و نسخه رو برام نوشت.

این بخش از معاینه چشم در این فروشگاه عینک رایگان انجام می‌شه. مسئول ازم پرسید که می‌دونی چه مدلی می‌خوای گفتم نه، و ابراز ناراحتی کرد که تنهام و کسی نیست برای انتخاب بهم کمک کنه. ازم پرسید عینک فلزی می‌خوای یا جنس دیگه که گفتم به فلز حساسیت دارم و من رو برد قسمتی که فریم‌های غیرفلزی هستن.

یه بخش از فریم‌ها رایگان بودن و بقیه قیمت داشتن. تنوع هم اینقدر زیاد بود باورنکردنی. برام توضیح دادن که در انتخاب فریم باید چه چیزهایی رو دقت کنم از اندازه روی بینی و پشت گوش و حالت‌های مختلف و گذاشتن که هر چقدر می‌خوام بگردم و فریم انتخاب کنم.

فکر می‌کردم وقتی فریم رو انتخاب کنم دیگه همه چیز تموم می‌شه و فریم رو تحویل می‌دم با تجویز و میرم. اما وقتی فریم رو انتخاب کردم، انگار کار اصلی شروع شده بود.

چیزی که من تا حالا تو ایران تجربه نکرده بودم.

در مورد تمام خدماتی که با سفارش دادن عینک به این فروشگاه دریافت می‌کنم، مثل گارانتی و غیره توضیح دادن برام، انواع شیشه و عدسی رو بهم معرفی کردن تا انتخاب کنم. در نهایت هم برای ساخت عدسی که کاملاً روی چشم من درست قرار بگیره، آزمایش‌هایی رو انجام دادن.

با یک دستگاهی، فاصله‌های بینی و گوش رو اندازه‌گیری کردن، فریم رو هم روی صورتم گذاشتن و با ابعادی که دستگاه تشخیص داد بود مقایسه کردن. بعد فریم رو مجدد با یه دستگاه دیگه از لحاظ تنگی دسته‌ها تغییر دادن و از اول تست کردن.

فواصل مردمک چشم رو هم روی شیشه عینک در آوردن و باز روی چشمم گذاشتن تا عدسی عینک رو کاملاً دقیق بسازن.

این بخشش واقعاً برای من جدید و عجیب بود.

در نهایت ازم پرسیدن وقتی عینک حاضر شد دوست داری چطوری بهت خبر بدیم، تماس تلفنی یا ایمیل یا حتی نامه، که من ایمیل رو انتخاب کردم.

هزینه عینک رو هم بعد از دریافت عینک ازم می‌گیرن. عینکی که من سفارش دادم حدود ۱۸ یورو هزینه‌اش می‌شه. (فریمی که انتخاب کردم رایگان بود)

در نهایت اینکه، اگر چشماتون ضعیفه، عینک‌تون رو دائماً استفاده کنید، اشتباه من رو تکرار نکنین که یهو شماره چشم‌تون دو برابر بشه.