بایگانی دسته: آن روی مهاجرت

از اینجا مانده و از اونجا رانده

Alone

سلام

امروز قرار بود مثل یه آدم فرهیخته ادبیات‌دان (که نیستم) در مورد حافظ بنویسم. آخه امروز روز بزرگداشت حافظه. الآن بهترین خاطره‌ای که از حافظ دارم، مربوط می‌شه به تالار حافظ شیراز.

البته خاطره‌های زیادی هم از خود حافظیه دارم. بیشتر دورهمی‌هامون حافظیه بود. انگار یه حس نوستالژیک داریم. عکسای قدیمی با دوستام رو می‌بینم اکثراً حافظیه‌ان.

با دوستای توییتری که میومدن شیراز، همیشه حافظیه قرار می‌ذاشتیم و کلی خاطره دیگه …

بگذریم، فرهیختگی باشه واسه یه روز دیگه!

اول از همه چیز بگم که: بله، می‌دونم، خودم تصمیم گرفتم و انتخاب کردم مهاجرت کنم. مهاجرت فقط یک تغییر محل زندگیه، قرار نیست آدم شخصیتش هم تغییر کنه یا دوستای قدیمش رو کنار بذاره یا ….

پس قضاوت رو کنار بگذارین، گفتن هر گونه عبارت‌های ناراحتی برگرد، یا خودت خواستی و مشابه رو هم توی دلتون محفوظ نگه دارین. حداقل من از شنیدن این جمله‌ها خسته و بی‌نهایت دلگیرم.

حتی قبلاً یه پست هم در این مورد نوشته بودم: جنگ روانی بی حاصل

امروز وقتی فال حافظ گرفتم، انگار حافظ خسته، کلافه و عصبانی بود، همش شعرهایی سراسر نیش و کنایه واسم اومد. متاسفانه جایی ننوشتمشون و فراموش کردم چه اشعاری بود.

این‌گونه بود که پست فرهیخته امروز، به دل‌نوشته نافرهیخته‌ای تبدیل شد از ناخوشی‌های این روزها!

تا وقتی تو اون حصار گربه نیمه‌وحشی زندگی می‌کنیم، چشممون به خیلی چیزها بسته است، حتی اگر بخوایم چشمامون رو هم باز کنیم، تلسکوپی نیست که واقعیت گوشه‌های مختلف رو به آدم نشون بده!

هر وقت هم از کسی شنیدین من به ۱۸۰ کشور دنیا سفر کردم و همه چیز رو خوب می‌دونم، این رو بهش بگین که زندگی کردن با توریست بودن خیلی فرق داره! نه اصلاً هیچی بهش نگین، بحث رو تموم کنین و تو غربت خودتون فرو برین. چون هیچ درکی از طرف کسی که غربت رو نچشیده وجود نداره!

کسی هم که بگه من از شهر خودم مهاجرت کردم یه شهر دیگه، باز هم همونه! فرقی نداره!‌ من خودم در پیش‌مقدمه مهاجرت، اول سه سال رفتم تهران و بعد از وطن دل کندم و به دیار غربت رو آوردم!

نفسم از جای گرم بلند نمی‌شه! من خیلی چیزا رو تجربه کردم! شاید ۱۸۰ کشور دنیا رو ندیده باشم و فقط ۶ تا کشور رو دیده باشم (توریستی / زیارتی) و البته هنوز بعد از ۱۰ ماه و چند روز زندگی، خودم رو در حدی نمی‌دونم که خیلی در مورد پدیده مهاجرت نظر بدم. اما فقط یک چیز رو دوست داشتم این‌جا بگم:

هر جای دنیا آسمونش رنگش فرق داره و هر جای دنیا سختی‌ها و آسودگی‌های خودش رو داره. منی که زیر آسمون شیراز کنار خانواده بودم آسودگی‌هایی داشتم که همه رو فدا کردم برسم تهران، دوباره تهران آسودگی‌هایی داشتم که همه رو فدا کردم برسم آلمان و اینجا آسودگی‌هایی دارم و همچنین سختی‌هایی هم وجود داره که دلیل عمده‌اش غصه آسودگی‌های وطنه!

قبل از اینکه به کسی که مهاجرت کرده تیکه بندازین تو که تو خوشی غرقی، چه می‌فهمی از مشکلات ما، یادتون باشه اون آدم تا همین چند وقت پیش کنار خودتون درگیر همون مشکلات بوده و می‌فهمه!

قبل از اینکه هم به کسی که مهاجرت کرده تیکه بندازین تو که توی خوشی غرقی، سعی کنین خودتون رو بذارین جای اون، غصه دوری رو درک کنین! غصه هراس هر لحظه از دست دادن عزیزانش رو درک کنین! سعی کنین سختی‌های شهروند درجه ۲ بودن رو درک کنین!

شهروند درجه ۲ بودن! نمی‌گم حقوق برابر با بقیه نداریم، ولی همچنان پاسپورت ایرانی داریم که وقتی شرکت‌مون می‌خواد ما رو بفرسته کنفرانسی در آمریکا، همون اول ریجکت می‌شیم! هم شرمساز می‌شیم هم دیگه شرکت روی ما نمی‌تونه حساب کنه برای شغلی که وظیفه و مسئولیت ماست!

شهروند درجه ۲ بودن! یعنی به خاطر پاسپورت کشورت، یهو یه بانک تصمیم می‌گیره بی‌اطلاع قبلی حسابت رو ببنده و تو بمونی و بی‌پولی! پس‌اندازی که بلوکه شده و باید اینقدر پیگیر بشی که بتونی مال خودت رو بگیری! این اتفاقی بود که برای افراد با پاسپورت اوکراینی و بانک N26 رخ داد.

شهروند درجه ۲ بودن! یعنی برای هر کاری، ساعت ۵ صبح بری اداره مهاجرت و ساعت‌ها زیر بارون تو صف وایسی که وقتی نوبتت شد، کارمند “اداره مهاجرت” که موظفه انگلیسی حرف بزنه، چون دلش می‌خواد و نژادپرسته، بهت جواب نمی‌ده و تا ساعت ۱۱ معطل می‌شی برای یک کار ۲ دقیقه‌ای!

و هزاران هزار مشکل دیگه که شاید آدم بهش برنخوره، ولی وقتی می‌بینه یکی دیگه این مشکل رو داره، استرسش تو ناخودآگاه آدم می‌مونه!

مهاجرت پیچیدگی‌هایی داره که تا تجربه‌اش نکنین هیچ درکی ازش ندارین، اگه یکی که مهاجرت کرده بهتون دیر جواب می‌ده، کلاس نمی‌ذاره، واقعاً نمی‌تونه جواب بده!

وقتی از یکی که مهاجرت کرده انتظار دارین رزومه شما رو درست کنه و بهتون می‌گه وقت ندارم یا نمی‌تونم، خیلی واضح، وقت نداره و نمی‌تونه! چون اینقدر درگیر مشکلات خودشه که حتی وقت نمی‌کنه غذا بخوره!

اینجا کار و زندگی اصلاً شوخی نداره با کسی، هر روز و هر لحظه باید در حال یادگیری باشیم تا از دنیا عقب نیفتیم، باز هم سرعت دنیا سرعت نوره و سرعت منِ نوعی سرعت لاک‌پشت!

من همیشه حسرت می‌خورم چرا زودتر مهاجرت نکردم، چرا همون ۲۲ سالگی مهاجرت نکردم و خیلی زودتر! که کاش آگاهی کافی رو داشتیم و زودتر می‌تونستیم مسیر زندگی‌مون رو با مسیر آرزوهامون منطبق کنیم!

اینجاست که از اینجا مانده و از آنجا رانده محسوب می‌شیم!

تجربه اپتومتریست در دیار غربت

eye doctor

سلام

در ابتدای این پست باید بگم که من سال‌هاست تو ایران چشم‌پزشکی نرفتم و اگه تغییری در این سیستم حاصل شده اطلاعی ندارم.

چند وقتی بود که دیگه ضعیف‌تر شدن چشمام غیرقابل انکار بود. حتی با عینک قدیمی‌ام (حدود ۸ سالشه) نمی‌دیدم. از اونجایی هم که کارم از صبح تا عصر با کامپیوتره و بعدش هم که برمی‌گردم خونه هم پای کامپیوترم، عزمم رو جزم کردم که این مشکل رو جدی بگیرم و بهش رسیدگی کنم.

تو سایت بیمه tk شروع کردم دنبال چشم‌پزشک گشتن، اما نتونستم پزشکی که نزدیک به خونه یا نزدیک به محل کارم باشه رو پیدا کنم.

وقتی از سرچ کردن به نتیجه نرسم، معمولاً از دانش اجتماعی موجود در توییتر استفاده می‌کنم. یک توییت ارسال کردم و دوستی که اخیراً ساکن برلین شده، Fielmann in Berlin رو بهم معرفی کرد. مطابق تمام موارد دیگه در آلمان، باید وقت می‌گرفتم به صورت اینترنتی. چشم‌پزشک نبود، فروشگاه عینک بود که اپتومتریست داشت.

(تا جایی که از آخرین مراجعه‌ام به اپتومتریست یادمه، رفتم دفتر / مطبش و در کمتر از نیم ساعت تشخیص شماره چشمم انجام شده و عینکم رو به عینک‌فروشی طبقه پایین سفارش دادم)

وقتی که موفق شدم بگیرم برای ده روز بعد بود (یعنی امروز بعدازظهر). سر ساعت رسیدم، اسمم رو پرسیدن و پرسیدن چه زبانی راحت‌تری که قطعاً انگلیسی انتخاب من بود و با مسئول مربوطه رفتیم برای آزمایش اول.

من اسم دستگاه‌های چشم‌پزشکی رو بلد نیستم. ولی این دستگاه اول دقیقاً شبیه همون دستگاهی بود که چشم‌پزشک‌ها یا اپتومتریست‌ها تو ایران دارن.

Optometry Equipment

اول چشمم رو آزمایش کرد، بعد عینک فعلی رو تست کرد تا ببینه تغییری حاصل شده یا نه. در ادامه گفت که بریم برای آزمایش بعدی که دقیق‌تر بررسی کنیم.

اول ازم پرسیدن که بینایی ممکنه تحت تاثیر شرایط روحی یا فیزیکی بدن باشه، چیزی در مورد امروز هست که بهم بگی تا بتونیم بهتر بررسی کنیم که من گفتم امروز همه چیز نرمال بوده.

اول از همه چیز، روی صفحه یک سری اعداد رو نشون می‌داد و ازم می‌خواست بخونم. من تقریباً از فاصله کمتر از دو متر، هیچ‌کدوم از اعداد رو با چشم خودم نمی‌تونستم بخونم. بهم گفت که بینایی چشم راستت ۱۰٪ و بینایی چشم چپت ۱۶٪ ه (است).

بعدش رفتیم سراغ دستگاه بعدی. این یکی دستگاه رو اولین بار بود می‌دیدم. تقریباً این شکلی بود:

Optometry Equipment

شبیه این بود که عدسی‌های مختلف رو روی چشم قرار می‌داد که ببینه آیا دستگاه اول شماره درستی رو تشخیص داده یا نه. به نظرم با همون شماره عینک فعلی‌ام شروع کرد، چون تقریباً هیچی نمی‌دیدم.

اول روی یکی از چشم‌ها رو بست و ازم خواست اعداد رو بخونم، یکی یکی عدسی‌ها رو تغییر می‌داد و تست می‌کرد. برای هر چشم مدت زمان زیادی وقت گذاشت.

بعد از خوندن اعداد، تشخیص وضوح تصویر بود که شفاف می‌بینم یا تار

بعد از این هم یک عینک با عدسی‌های مختلف روی چشمم گذاشت و رفتیم توی سالن عینک‌ها تا بهم نشون بده بی‌عینک و با عینک چقدر دنیا متفاوته.

Optometry Equipment

مجدد برگشتیم توی اتاق و برای بار آخر هم با آخرین عدسی که تشخیص بود، خوندن عددها و شفافیت تصویرها رو آزمایش کرد و نسخه رو برام نوشت.

این بخش از معاینه چشم در این فروشگاه عینک رایگان انجام می‌شه. مسئول ازم پرسید که می‌دونی چه مدلی می‌خوای گفتم نه، و ابراز ناراحتی کرد که تنهام و کسی نیست برای انتخاب بهم کمک کنه. ازم پرسید عینک فلزی می‌خوای یا جنس دیگه که گفتم به فلز حساسیت دارم و من رو برد قسمتی که فریم‌های غیرفلزی هستن.

یه بخش از فریم‌ها رایگان بودن و بقیه قیمت داشتن. تنوع هم اینقدر زیاد بود باورنکردنی. برام توضیح دادن که در انتخاب فریم باید چه چیزهایی رو دقت کنم از اندازه روی بینی و پشت گوش و حالت‌های مختلف و گذاشتن که هر چقدر می‌خوام بگردم و فریم انتخاب کنم.

فکر می‌کردم وقتی فریم رو انتخاب کنم دیگه همه چیز تموم می‌شه و فریم رو تحویل می‌دم با تجویز و میرم. اما وقتی فریم رو انتخاب کردم، انگار کار اصلی شروع شده بود.

چیزی که من تا حالا تو ایران تجربه نکرده بودم.

در مورد تمام خدماتی که با سفارش دادن عینک به این فروشگاه دریافت می‌کنم، مثل گارانتی و غیره توضیح دادن برام، انواع شیشه و عدسی رو بهم معرفی کردن تا انتخاب کنم. در نهایت هم برای ساخت عدسی که کاملاً روی چشم من درست قرار بگیره، آزمایش‌هایی رو انجام دادن.

با یک دستگاهی، فاصله‌های بینی و گوش رو اندازه‌گیری کردن، فریم رو هم روی صورتم گذاشتن و با ابعادی که دستگاه تشخیص داد بود مقایسه کردن. بعد فریم رو مجدد با یه دستگاه دیگه از لحاظ تنگی دسته‌ها تغییر دادن و از اول تست کردن.

فواصل مردمک چشم رو هم روی شیشه عینک در آوردن و باز روی چشمم گذاشتن تا عدسی عینک رو کاملاً دقیق بسازن.

این بخشش واقعاً برای من جدید و عجیب بود.

در نهایت ازم پرسیدن وقتی عینک حاضر شد دوست داری چطوری بهت خبر بدیم، تماس تلفنی یا ایمیل یا حتی نامه، که من ایمیل رو انتخاب کردم.

هزینه عینک رو هم بعد از دریافت عینک ازم می‌گیرن. عینکی که من سفارش دادم حدود ۱۸ یورو هزینه‌اش می‌شه. (فریمی که انتخاب کردم رایگان بود)

در نهایت اینکه، اگر چشماتون ضعیفه، عینک‌تون رو دائماً استفاده کنید، اشتباه من رو تکرار نکنین که یهو شماره چشم‌تون دو برابر بشه.

از سری قصه های مهاجرت کهکشانی

Happy

سلام

خیلی وقت بود از مهاجرت کهکشانی ننوشته بودم، با اینکه برای امروز تو تقویم محتوا یا همون Content Calendar وبلاگم، موضوع دیگه‌ای رو ثبت کرده بودم، تصمیم گرفتم این متن رو بنویسم. چرا که این حس‌های خوب ۴۸ ساعت گذشته تا امروز، نیازمند به رشته تحریر در آمدنه.

نمی‌دونم برای بقیه مهاجرت چه شکلیه و چه حالات روحی رو تجربه می‌کنن، ولی برای من یه احساس گمگشتگی و گم کردن یه بخش از وجودم رو همراه داشت. احساسی که انگار یکی از اعضای بدنت رو جا گذاشتی، مثل یک دست یا یک پا! احساس فلجی روحی! احساس اینکه دیگه هیچی تو دنیا نمی‌تونه خوشحالت کنه، حسرت اینکه چرا نتونستی توی وطنت دووم بیاری، حس اینکه چرا مجبور شدی خودت رو درگیر غربت و بی‌کسی کنی!‌ هزاران هزار فکر منفی!

تو تمام ۱۰ ماه گذشته، یه چیزی رو انگار هر چی می‌گشتم و پیداش نمی‌کردم، دیروز صبح اما، انگار چیزی تغییر کرده بود، احساس کردم نسبت به تمام روزهای گذشته شادترم و انرژی مثبت بیشتری دارم.

شاید حس کرده باشین، شاید هم من خودم نوشتم و حس‌هام رو می‌شناسم، بقیه نوشته‌های مهاجرت کهکشانی یه غم نهفته دارن انگار.

چه تغییری حاصل شده؟

دو روز قبل یعنی جمعه، دوست دوره راهنمایی دبیرستانم که همسایه بودیم و هم‌سرویسی و اخیراً هم، فامیل شدیم، پیام داد که سفرش قطعی شده و فردا (یعنی شنبه) می‌رسه برلین. دیروز و امروز ساعت‌های زیادی رو با هم گذروندیم و کلی گشتیم و کلی حرف زدیم و کلی خوش گذشت.

اینجاست که همش آهنگ شرابی رستاک حلاج تو مغزم پخش می‌شه که رفیق قدیمی یه کهنه شرابه که سی سالشه! این پست رو با همین موسیقی در پس‌زمینه متصور بشید.

هفته قبل هم که دو تا از دوستام اومده بودن. یکی دیگه از دوستان خیلی قدیمی هم که اخیراً برلین ساکن شده. همه این اتفاق‌های خوب و اینکه بعد از مدت‌ها تونستم Passion ام رو پیدا کنم، کمتر از دو ماه گذشته و همین حدود رخ دادن.

غربت و تنهاییِ غربت یه وقتایی به استخون آدم می‌رسه، انگار یه شمشیر فرو کردن و این شمشیر قلبت رو دو تیکه کرده و وسط دنده‌هات گیر کرده و بیرون کشیده نمی‌شه جز با یه معجزه!

معجزه من امید بود و بس!

اینکه بالاخره یکی از دوستان قدیمی اومده برلین، اینکه با تمام سختی‌های گرفتن ویزا، دوستانم می‌تونن ویزا بگیرن و سفر بیان، اینکه می‌دونم به زودی می‌تونم برای خانواده هم ویزا بگیرم.

همه اینا کورسویی از امیدی هستن که تو ۸ ماه اول به مرور تیره و تار شده بودن. اما این روزها، همه چیز داره قشنگ‌تر می‌شه و مهاجرت کهکشانی روی خوشی داره بهم نشون می‌ده!

– – –

پی‌نوشت ۱: دل‌خوشی رو می‌شه ساخت! امیدوار شدم.

پی‌نوشت ۲: چشمام باز دارن می‌خندن!

پی‌نوشت ۳: خدایا شکرت!

یادگیری زبان آلمانی

Classroom

سلام

شما رو نمی‌دونم، اما من اولین باری که سر کلاس زبان نشستم، کلاس پنجم دبستان رو تموم کرده بودم و منتظر دوره جدیدی از زندگی بودم. تابستان بین دبستان و راهنمایی!

زمان ما باید ۶ سال تو نوبت می‌موندی تا اسمت برای کانون زبان ایران در بیاد، تا بتونی ثبت‌نام کنی و یه زبان دیگه یاد بگیری. پدر من هم چون خودش زمان نوجوونی خیلی دوست داشته زبان یاد بگیره، از خیلی زودتر من رو برای زبان ثبت‌نام کرده بودن. فکر می‌کنم تابستان ۷۷ یا ۷۸ بود، اولین سطح از کلاس زبان.

شاید وقتی آدم کم‌سن و سال‌تر باشه، مقوله یادگیری ساده‌تر باشه، یا شاید هم هر زبانی، راه و سیاق خودش رو داشته باشه.

یادتون میاد خوندن و نوشتن رو کلاس اول ابتدایی چطوری یاد گرفتیم؟ به نظر من یادگیری انگلیسی با کلاس‌های کانون زبان ایران که من می‌رفتم، شبیه یادگیری فارسی بود. با حرف شروع می‌کردیم، حرفا رو توی کلمه‌ یاد می‌گرفتیم و الی آخر!

من انگلیسی رو با انگلیسی یاد گرفتم. همیشه یکی از تکلیف‌هامون این بود که معنی لغت‌های درس جدید رو با دیکشنری انگلیسی به انگلیسی در بیاریم و جمله بسازیم.

– – –

خب بگذریم از اینا، می‌خواستم در مورد یادگیری زبان آلمانی بنویسم.

من موسسه Speak Easy رو انتخاب کردم، چون به قول خارجیا ASAP می‌خواستم کلاسم شروع بشه. نمی‌تونستم برای موسسه گوته صبر کنم.

تا امروز، دو ماه کلاس رفتم، کتاب A1.1 رو تموم کردم. توانایی یه مکالمه ساده روزمره رو دارم.

اینا رو گفتم تا بدونین سطح نظراتی که می‌دم بر اساس توانایی است که در دو ماه کسب کردم. پس نظر جامع و کاملی نمی‌تونه باشه.

اول از همه اینکه، موسسه، فضا، تعداد هم‌کلاسی‌ها به نظرم خیلی در کیفیت تاثیر داره. توی کلاس ۱۰ نفر بودیم و همه فرصت داشتیم سر کلاس حرف بزنیم و این به نظرم عالی بود.

معلمی که داشتیم خیلی خوب تلاش می‌کرد تا جای ممکن همه اطلاعات رو به زبان آلمانی بهمون آموزش بده و دیگه در شرایطی که قیافه‌هامون خیلی علامت سوال می‌شد از انگلیسی کمک می‌گرفت.

یکی از مطالبی که معلم‌مون (استادمون) بیان کرد و برای من خیلی قابل توجه بود:

آدما به دو صورت زبان یاد می‌گیرن. بعضی‌ها مثل یه نوزاد و کودک، اینقدر همه‌چیز رو تکرار می‌کنن تا یاد بگیرن. بعضی‌ها مثل مهندس‌ها باید تمامی لغت‌ها، اصول، قوانین، دستور زبان رو بدونن تا بتونن حرف بزنن.

دسته دوم نامه‌نگاری‌ها و نوشتار بسیار قوی دارن و بعد از اینکه به طور کامل روی قوانین و لغات اشراف کافی پیدا کردن، خیلی عالی هم شروع به حرف زدن می‌کنن.

از نظر معلم‌مون، برای دسته دوم حدود دو سال زمان می‌بره تا بتونن حرف بزنن، چون نیاز دارن بی‌نقص باشن و همین باعث می‌شه دیرتر حرف بزنن.

ظاهراً من جز دسته دومم. چون شنیدن و تکرار کردن باعث نمی‌شه یاد بگیرم، وقتی کلمه‌ها رو می‌بینم، می‌خونم، قواعد تلفظش رو می‌بینم. جایگاه کلمه رو توی جمله می‌بینم، مونث، مذکر یا خنثی بودنش رو یاد می‌گیرم و همه قواعد مربوط بهش رو درک می‌کنم، اون موقع است که دیگه میفهممش و می‌تونم اون کلمه رو استفاده کنم.

از نظر شنوایی خیلی ضعیفم، تا کلمه‌ای رو روی کاغذ ندیده باشم، تشخیصش نمی‌دم.

یکی دیگه از چیزایی که معلم‌مون (استادمون) گفت، این بود که، حتی با دستور زبان اشتباه و قواعد اشتباه، با آلمانی‌ها حرف بزنین، اونا متوجه می‌شن که منظور شما چیه و بهتون جواب میدن. خیلی بهمون اعتماد به نفس داد که نگران اشتباه کردن نباشیم.

یکی دیگه از چیزایی که خیلی برام تو رفتار معلم‌مون قابل توجه بود، این بود که سعی می‌کرد تلفظ‌های مختلف کلمه‌ها رو با لهجه‌های مختلف بهمون بگه.

اینا رو نوشتم تا مقایسه کنم با تجربیات دوستم که در ایران کلاس زبان آلمانی می‌ره. اینکه تجربه‌های تلخی تو برخوردهای بد با معلم‌ها داشته، روی تلفظ، مسخره شدن به خاطر اشتباه و …

این تفاوتی که یادگیری زبان از یک Native آلمانی که ۵ تا زبان رو تدریس می‌کنه و اونقدر دیدگاهش بازه که می‌تونه تشخیص بده هر کسی چطوری می‌تونه زبان رو یاد بگیره، و چطوری می‌تونه از یکی مثل من که جلسه اول از شدت استرس چشام پر اشک بود، آدمی رو بسازه که امروز با وجود تمام نابلدی‌هاش تلاش می‌کنه تو سطح شهر هر جا شد آلمانی حرف بزنه، با آدما ارتباط برقرار کنه.

قطعاً اینجا هم معلم‌های بد ممکنه وجود داشته باشه، همونطور که دوست من هم توی ایران معلم‌های خوب داشته. چیزی که خواستم بگم اینه که:

  • محیط آموزش خیلی مهمه
  • روش آموزش خیلی مهمه
  • روش تمرین شخصی هم خیلی خیلی مهمه

برای بخش آخر یا حسن ختام این پست، من تصمیم گرفتم برای تمرین بهتر زبان آلمانی یه کمی روش‌هایی که برای یادگیری زبان فارسی کلاس اول ابتدایی استفاده می‌کردم و همینطور روش‌های یادگیری زبان انگلیسی رو به کار ببرم.

روش‌های مرتبط با کلاس اول ابتدایی:
روزنامه بگیرم و دور کلمه‌هایی که یاد گرفتم رو خط بکشم. مثل کاری که اول دبستان با حروف الفبا انجام می‌دادیم.

روش‌های مرتبط با یادگیری زبان انگلیسی:
اول از همه اینکه، دیکشنری آلمانی به آلمانی بگیرم. دوم اینکه بنویسم. هر چی می‌تونم با کلمه‌هایی که یاد می‌گیرم بنویسم. آهنگ آلمانی و پادکست آلمانی گوش دادن هم توی برنامه‌هاست.

در نهایت اینکه تمرین تمرین تمرین!

روز وحدت آلمان – ۳ اکتبر

post634

سلام

امروز آلمان تعطیل بود. فقط حیف که فردا بین‌التعطیلین اعلام نشده و باید بریم سر کار. در هر صورت، حالا چرا امروز تعطیل بود؟ امروز یه روزی بود مثل ۲۲ بهمن‌ ما. حالا نه به همون عنوان، ولی با عنوان روز اتحاد و وحدت بین آلمان شرقی و غربی.

سال ۱۹۸۹ دیوار فرو می‌ریزه و در ۳ اکتبر ۱۹۹۰، یعنی ۲۹ سال پیش، جمهوری فدرال کنونی، پایه‌گذاری شد.

به نظرتون چطوری یه کشور تو ۲۹ سال، اینقدر پیشرفته می‌شه؟

سخن کوتاه باید!

پایان پیام.

به روز رسانی – اقامت آلمان

Checklist

سلام

مثل همیشه، مرجع‌تون برای اقامت کاری، ویزای جستجوی کار و بلوکارت، باید و باید و باید سایت سفارت آلمان در تهران باشه. همون‌طوری که به احتمال زیاد باهاش برخورد کردین، خیلی از روال، پروسه و قوانین تغییر کرده.

خب شاید بد نباشه به ترتیب صفحاتی از سایت سفارت آلمان که مناسب اقامت آلمان هست رو براتون بفرستم:

اولین لینک مربوط می‌شه به ریشه درخت، یا شاید هم بشه گفت قله مثلث! نمی‌دونم هر چی شما بهش می‌گین، صفحه اصلی مربوط به اقامت بلند مدت:

روادید اقامت بلند مدت (بیش از ۹۰ روز)

وقتی وارد این صفحه اصلی از سایت سفارت آلمان می‌شید می‌تونید به راحتی دسته‌بندی‌های مرتبط با این نوع ویزا رو ببینید. همه اطلاعاتی که نیاز دارین توی همین صفحه است، مثلاً:

فرم درخواست

چه مدارکی باید ارائه کنم؟

نحوه درخواست و بررسی درخواست روادید شما

بیمه‌نامه مسافرتی

فرآیند روادید برای متقاضیان زیر ۱۸ سال

تحویل گرفتن روادید

ارائه اعتراض

قوانین حقوقی

هر کدوم از این لینک‌ها و صفحات رو هم که باز کنید، باز خودشون ممکنه زیر فصل یا زیر بخش داشته باشن. مثلاً:

و البته همه این صفحات، توضیحاتی هم دارن که باید بخونین. چون همین توضیحات خیلی از ابهامات شما رو برطرف می‌کنن و نیازی نیست تو چاله‌های گروه‌های تلگرامی و افرادی که تو اینستاگرام (مثلاً) راهنمایی می‌کنن بیفتین.

چرا؟

من مهر ۱۳۹۶ برای گرفتن اقامت آلمان اقدام کردم و تا تیر ۱۳۹۷ که مصاحبه‌ام بود، قوانین کمی تغییر کرد. اما از روزی که من مصاحبه داشتم تا امروز، قوانین خیلی تغییر کرده. یه سیب رو بندازی هوا، هزار تا چرخ می‌خوره برمی‌گرده پایین.

این دگم بودن و ادعای دانش کافی داشتن هم باید گذاشت کنار، نوشته‌های من در راستای دریافت ویزای جستجوی کار، با قوانین جدیدی که تو سایت سفارت آلمان منتشر شدن، تقریباً اعتبار ندارن دیگه، شاید بعضی بخش‌هاش به درد بخوره هنوز، اما مثلاً روال گرفتن وقت کامل تغییر کرده، روال تایید مدارک کمی تغییر کرده، روال ایمیل دوم و اعلام تاریخ مصاحبه تغییر کرده، روال مدرک زبان تغییر کرده و هزار تا تغییر دیگه که من فرصت نکردم یکی یکی همه رو چک کنم.

از سایت سفارت غافل نشید، به تجربه‌های شخصی من و امثال من که سال‌ها پیش ویزا و اقامت گرفتیم بسنده نکنید. قوانین روز به روز در حال تغییره، به‌روزرسانی‌های سفارت رو دنبال کنید.

من به نوبه خودم، به خاطر تمام سختی‌ها و پیچیدگی‌های جدید برای مصاحبه و دریافت ویزا که مسببش شاید من و امثال من بودیم، عذرخواهی می‌کنم.

۹ مهر – شد ۱۰ ماه

10 months

سلام

نفس عمیق! نفس خیلی عمیییق!

امروز، ۱۰ ماه از ۹ آذر ۱۳۹۷ گذشت.

می‌خواستم خیلی چیزا بنویسم، اما انگار که یه حرفایی باید جمع بشن واسه ماه‌گردهای رند! ۱۰ رند نیست، ۱۲ رنده که می‌شه سالگرد!

پس تا ماهگردی از جنس سالگرد باید حرفام رو نگه دارم.

بزرگنمایی وقایع در ذهن

Airport Security Check

سلام

چند وقتی بود که ذهنم درگیر این موضوع بود و دنبال یه فرصت مناسب می‌گشتم که بتونم بدون غرض‌ورزی و هر گونه نگاه نژادپرستانه یا هر خصوصیت منفی دیگه بنویسمش.

تو دو ماه گذشته ۴ پرواز داخلی آلمان رو تجربه کردم که سه تا از این پروازها در فاصله دو هفته و دو تا پرواز در فاصله دو روز اتفاف افتاد. به این فاصله اشاره کردم چون قوانین نمی‌تونن با چنین سرعتی تغییر کنن.

خب حالا واقعه چی بود؟

تو سه تا پرواز آخر، وقتی از بازرسی رد می‌شدم، چندین بار بازرسی رو با دستگاه‌های متفاوت تکرار کردن.

اولین تجربه این بود که من رو خواستن با حراست برم یه اتاق دیگه، یه چیزی شبیه به کاغذ رو کشیدن روی باتری لپ‌تاپم و گذاشتن توی یه دستگاه. دستگاه چند ثانیه‌ای آنالیز کرد و چراغ سبز نشون داد و بهم گفتن می‌تونم برم.

تجربه دوم، مشابه اتفاق قبلی تکرار شد، این بار اون چیزی که شبیه به کاغذ بود رو روی بسته‌های گزی که داشتم کشیدن و روی کیف دستی‌ام! خب به نظر من خیلی عجیب بود که وقتی وسیله‌ای از زیر دستگاه بازرسی رد شده و مشکلی نداشته، چرا باید تکرارش کنن؟

تجربه سوم، دو روز بعد از تجربه دوم، تو فرودگاه پاوربانکم رو ازم گرفتن و مسئول بازرسی با چند نفر متفاوت چک کرد که می‌تونم پاوربانکی که دو روز قبل با خودم با همون پرواز و همون هواپیما آوردم رو با خودم ببرم یا نه!

حقیقتش تو این بازرسی خیلی شاکی شده بودم. چرا؟ چون حس می‌کردم به خاطر رنگ پوست و صورت و شاید پوششم دارن اینقدر سختگیری می‌کنن. با اینکه عموماً این بازرسی‌ها شاید به صورت رندوم باشه، اما حسی که به من دست می‌داد به خاطر مهاجر بودنم کمی همراه با اغماض بود. حس می‌کردم دارن بهم توهین می‌کنن.

تو شرایط روحی‌ای بودم که دلم می‌خواست به جایی اعتراض کنم که آیا واقعاً به خاطر ظاهرم من رو چندین بار با دستگاه‌های مختلف بازرسی می‌کنین یا چی؟

اینجا می‌رسیم به قسمتی که ذهن من فقط داشته بزرگنمایی می‌کرده، چرا؟

تو تمام پروازهایی که تو ایران داشتم، چه داخلی و چه خارجی، تجربه‌های من از سالن بازرسی همیشه از این بدتر بوده. به چند دلیل متفاوت:

  • یه وقتایی از شیراز می‌رفتم تهران و مامانم برام یه عالمه خوراکی گذاشته بودن که حتی نمی‌دونستم. در این حد که یه بار تو سالن بازرسی ازم پرسید چی تو کیفته، گفتم نمی‌دونم! فکر کنم همون‌جا می‌خواستن بازداشتم کنن [ایموجی rolling on the floor laughing] البته کیفم رو باز کردن، همه چیز رو ریختن بیرون، کامل گشتن، بعدش گفتن برو. بماند که نزدیک بود از پرواز جا بمونم تا کیفی که مامانم جا داده بود رو بتونم باز به همون صورت قبلی جا بدم.
  • من همیشه وسایل الکترونیکی خیلی زیادی تو کیفم داشتم و بالتبع شارژر همشون. پس می‌شه یه عالمه آداپتور و سیم و کابل. لپ‌تاپ، هارد اکسترنال، تبلت، دوربین، دو تا گوشی موبایل، پاوربانک. سابقه دارم یه بار دو تا لپ‌تاپ تو کیفم داشتم.
  • کفش پاشنه‌دار
  • پالتو یا بارونی حجیم

بالاخره بازرسی فرودگاه از نظر قانونی باید همه اینا رو بررسی کنه. من وقتی ایران بودم چون می‌دونستم “همیشه” با بازرسی مشکل خواهم داشت، سعی می‌کردم خیلی زود برسم فرودگاه و به محض گرفتن کارت پرواز می‌رفتم سمت سالن بازرسی که از پرواز جا نمونم.

خب وقتی من تمام این تجربه‌ها رو تو کشور خودم با شدت بیشتر داشتم، اینکه این تجربه مشابه تو کشوری که بهش مهاجرت کردم برام اتفاق افتاده، ذهنم با بازی بزرگنمایی می‌خواسته من رو گول بزنه! ذهنی که فقط درگیر امروز شده و یادش رفته گذشته رو!‌

این یه مثال بود از بازی‌های ذهن که می‌تونه تعمیم داده بشه به خیلی چیزا! مثلاً چی؟

آدم گذشته خودش رو یادش می‌ره، تغییرات خودش رو متوجه نمی‌شه. کاری رو که یه زمانی خوب می‌دونسته و الآن انجام نمی‌ده و بقیه رو نهی می‌کنه! این هم بازی ذهنه، چون فقط حال رو می‌بینه و نه گذشته رو!

و خیلی مثال‌های دیگه. شما چه مثالی به نظرتون می‌رسه؟

زندگی با زبان دوم

English Notes

سلام

این پست، همون‌قدر که در دسته‌بندی چالش‌های مهاجرت قرار می‌گیره، در همون حد هم دل‌نوشته‌ است. پس لطفاً متن خودمونیش رو پذیرا باشید.

کار کردن به زبان دوم، روزای اول خیلی ساده به نظر می‌رسید، اما به صورت عجیبی روز به روز داره سخت‌تر می‌شه، یا شاید هم بیشتر شدن مسئولیت‌ها باعث شده که سخت‌تر به نظر برسه. یا شاید هم ورود زبان سوم به قصه، پیچیدگی‌های واحد زبان مغز رو بیشتر کرده. شاید هم سختی‌های مهاجرت و دوری روز به روز داره سنگین‌تر می‌شه! بالاخره عوامل زیادی درگیرن با این قضیه!

چند وقت پیش، همکارم دفتری که نوت‌هام رو می‌نویسم دید و ازم پرسید نوت‌های شخصی‌ات رو هم به انگلیسی می‌نویسی؟  به نظرش هر کسی نوت‌های شخصی‌اش رو به زبان مادری می‌نویسه. اما برای من چند وقتی هست که زبان انگلیسی، اولین زبانی شده که باهاش فکر می‌کنم. قبلاً هم در این مورد به عنوان یک تجربه عجیب نوشته بودم.

خیلی این موضوع برام جالب شد، اینکه بتونم یه تحقیقی انجام بدم در مورد اینکه افرادی که در کشوری که زبانش با زبان مادری‌شون متفاوته کار می‌کنن، نوت‌هاشون رو به چه زبانی می‌نویسن. زبانی که باهاش کار می‌کنن یا زبان مادری‌شون.

خب حالا برگردم سر موضوع نوشته: زندگی با زبان دوم

البته برای من ترکیبی عجیب‌تر داره: زندگی و کار کردن با زبان دوم، یادگیری زبان سوم و تلاش برای به کارگیری زبان سوم در کار و زندگی

روزای اول فکر نمی‌کردم این قضیه اینقدر پیچیده بشه که یه وقتایی برای گفتن یک جمله، هر بخشش رو به یک زبان بگم. یه بخش انگلیسی، یه بخش آلمانی و کلماتی که انگلیسی‌اش رو هم بلد نیستم فارسیش میاد تو ذهنم و در نهایت می‌گم

I don’t know the word either in English or Deutsch

یا اینکه با کمک گوگل ترنزلیت معادل انگلیسی و آلمانی کلمه رو پیدا می‌کنم.

شاید یکی از چیزایی که در مورد مهاجرت چالش به حساب بیاد، همین باشه، کار کردن به زبانی غیر از زبان مادری. یه وقتایی وسط روز دلم می‌خواد برم با یکی فارسی حرف بزنم، یه وقتایی برای توضیح دادن کاری، کلمه کم میارم و به خودم می‌گم کاش می‌تونستم منظورم رو به انگلیسی برسونم، واقعاً یه وقتایی غیرممکن می‌شه.

اگر شغل و تخصص شما هر گونه ارتباطی با نوشتن داره، خیلی مقاله انگلیسی (زبان کشور مقصد) بخونید و خیلی متن انگلیسی (زبان کشور مقصد) بنویسید.

پایان پیام.

۹ شهریور – شد ۹ ماه

9 Months

سلام

۹ ماه از ۹ آذر ۱۳۹۷ (۳۰ نوامبر ۲۰۱۸)، از اون بامداد عجیب گذشت. چند روزی بود سرما خورده بودم و می‌دونستم سرما خوردم، تلاش می‌کردم خانواده نفهمن. تمام روز آب جوش یا چایی با عسل و لیمو می‌خوردم که گرفتگی گلوم بهتر بشه و مشخص نشه گلوم چرک کرده. نمی‌خواستم نگران بشن.

مسیر به فرودگاه رو خیلی تلاش کردم سرفه نکنم. با دو تا ماشین رفتیم فرودگاه و من تو ماشینی بودم که مامان بابام نباشن. فقط و فقط نمی‌خواستم نگران بشن.

تو فرودگاه هم فقط بدو بدو خدافظی کردم و رفتم و خودم رو رسوندم به بیزنس لانج ماهان و آب جوش عسل لیمو خوردم. دیگه وقتی سوار هواپیما شدم و پیام دادم و گوشی رو خاموش کردم، دیگه سرماخوردگی و گلو درد شدید پیروز شد و تمام مسیر رو فقط سرفه کردم. تو هواپیما هم آب جوش و چایی می‌گرفتم پشت سر هم که بقیه مسافرها رو از خواب بیدار نکنم.

دیگه وقتی رسیدم هتل، از شدت تب و ضعف بیهوش شدم. یادم نیست چند ساعت خوابیدم. شب فقط در حد شام بیدار شدم و دوباره تا ظهر روز بعد خوابیدم. ظهر روز بعد هم ناهار خوردم و تا ظهر یکشنبه خوابیدم.

یکشنبه دیدم دیگه چاره‌ای ندارم و باید یه کاری کنم. (دکتر رفتن جز کارهایی که می‌تونم انجام بدم نبود، چون بلد نبودم با بیمه مسافرتی‌ام باید چی کار کنم و تازه وارد شهر شده بودم و هیچ‌جا رو بلد نبودم)

تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که یه رستوران ایرانی پیدا کنم و غذای خوب و مقوی بخورم. از شانس خوبی که داشتم، یه رستوران ایرانی با فاصله خیلی کم از هتلم بود. رفتم اونجا و سوپ و کباب کنجه (چنجه) سفارش دادم. آقای گارسون که فهمید سرما خوردم برام یه معجون ترکیبی از چایی و دارچین و نعنای تازه و لیمو تازه درست کرد و کنار غذا و سوپ هم واسم لیمو و پیاز زیادی آورد. قبلاً هم در یکی از دل‌نوشته‌های مهاجرت به این خاطره اشاره کرده بودم.

Rivas Dusseldorf

این بود خاطره ۲ روز اول من بعد از مهاجرت. که البته مقدمه‌ای بود بر این گذر عمر ۹ ماهه! ۹ ماهی که عجیب و غریب بود، ۹ ماهی که گذشت تا من به اینجا برسم. ۹ ماه پر از چالش که هنوز هم ادامه داره.

دیروز وقتی داشتم متن ۶۰۰مین پست وبلاگ رو می‌نوشتم، دلم می‌خواست خیلی چیزا بگم، اما هی یه چیزی بهم نهیب می‌زد که ننویس تا فردا شه. ننویس که ماهگرد داری! خب ببینم الآن بهم اجازه می‌ده بنویسم یا نه!

راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم مهاجرت اینقدر سخت باشه. البته که می‌دونستم با بلد نبودن زبان آلمانی قطعاً سختی‌هام چندین برابر می‌شه. اما سیستم اداری به شدت پیچیده و کاغذبازی بسیار شدیدی که اینجا وجود داره، واقعاً گاهی آدم رو کلافه می‌کنه.

مثال می‌زنم. چند وقت پیش برای یه موضوعی رفتم دکتر، الآن برام ۱۷ صفحه نامه و فرم اومده که باید پر کنم و بفرستم تا تصمیم بگیرن که آیا بیمه من پولش رو میده، بیمه شرکت پولش رو میده یا در نهایت خودم باید پولش رو بدم! ۱۷ صفحه به زبان آلمانی. من همه این ۱۷ صفحه رو اسکن کردم و فرستادم برای مدیر منابع انسانی‌مون تا بهم کمک کنه. (خدا رو شکر من چنین امکانی رو دارم)

[قبل از اینکه برید تو مقام قضاوت و بگید خب چرا آلمانی یاد نگرفتی، زبان آلمانی اینقدر پیچیدگی داره که ۵ سال هم در حال یادگیری زبان باشی، باز هم برای پر کردن فرم‌های پزشکی نمی‌تونی مثل کسی که زبان مادری‌اش آلمانیه برخورد کنی]

هیچ جا وطن نمی‌شه که البته من با این جمله مخالفم، روز دوشنبه در موردش می‌نویسم، به قول خارجیا Stay Tuned

۹ ماه از اون روز گذشت و من حس می‌کنم خیلی دورتر از این حرفاست. باورم نمی‌شه فقط ۹ ماه گذشته باشه، حداقل ۳ یا ۴ سال دورتر به نظر می‌رسه! انگاری که بعد از مهاجرت زمان کش میاد!

راستش فکر نمی‌کردم ۹ ماه دووم بیارم، فکر می‌کردم همون ماه اول نهایت ماه دوم برگردم، اما انگاری که یا غرورم خیلی بزرگ‌تر از این حرفاست، یا آرزوهام! هر چیزی که هست، یه چیزی انگار که در وجود من داره تلاش می‌کنه به آرزوهام برسم. به چیزایی که دوست داشتم داشته باشم.

[قبل از رفتن در مقام قضاوت برای تصور خودتون از خواسته‌های من، آزادی‌های متفاوت غرب خواسته و آرزوی من نبوده، من دلم می‌خواد روزی جهانگرد بشم و همه دنیا رو ببینم. من آدم ثابت یه جا موندن نیستم. من تو سفر آدم بهتری‌ام، خواسته من از دنیا همینه که بتونم دائم در سفر باشم.]

انگار که باز نهیبی از غیب ظاهر می‌شه که دیگه ننویس! این نوشته‌ها ارزشی نداره و به درد کسی نمی‌خوره!

بگذریم پس!

پایان پیام.