بایگانی دسته: آن روی مهاجرت

گاه‌شماری دیگر

Celebration

سلام

وقتی وارد این خونه شدم و زندگی رو با یه خانواده آلمانی شروع کردم، زمین تو همین نقطه بود که امروز قرار داره. ۱۶ ژانویه ۲۰۱۹

یک سال از این اتفاق گذشت و چقدر زود گذشت!

انگار همین دیروز بود!

زندگی کردن با خانواده آلمانی، تو یک سال گذشته، اتفاق‌ها و خاطرات خیلی خوبی رو برای من رقم زده.

مثل سینی تولد که برام حاضر کرده بودن و صبح که بیدار شدم و رفتم تو آشپرخونه دیدمش. کیک و شمع و هدیه. اینقدر ذوق‌زده بودم و باورم نمی‌شد که این همه محبت داشته باشن.

خیلی وقتا باهاشون صبحونه خوردم و از مصاحبت باهاشون لذت بردم، با اینکه اوایل حتی یک کلمه آلمانی هم نمی‌فهمیدم.

با بچه‌هاشون بولینگ رفتم، اینکه من رو تو جمع خودشون قبول کردن و با دوستاشون بیرون بردن.

همراهشون به چند تا جشن و بازارچه تابستونی تو کلیسا رفتم و چقدر برنامه‌های شاد و مفرحی داشتن.

وقتی مهمون داشتم چقدر خوش‌برخورد بودن و به مهمون‌هام هم هدیه دادن. (البته مهمون‌های دوست‌داشتنی‌ام هم کلی سوغاتی از ایران براشون آورده بودن، زعفران و پسته و گز و کلی چیزای دیگه که یادم رفته)

همه حرفایی که در مورد آلمانی‌ها شنیدین که خیلی سرد و بی‌محبتن، من که ندیدم.

خانواده‌ای که من باهاشون زندگی می‌کنم، بی‌نهایت خون‌گرم و مهربونن. هر کمکی لازم داشته باشم دریغ نمی‌کنن، واسه کارا اداری یا نامه که دریافت می‌کنم کمکم می‌کنن.

تو یاد گرفتن زبان آلمانی بهم کمک می‌کنن و واقعاً کمک بزرگیه.

همین که تصور کنید بخشی از خونه و زندگی‌شون رو با یک غریبه که حتی هم‌زبون‌شون هم نیست شریک شدن.

این اتفاق، یکی از بزرگترین شانس‌های من بعد از مهاجرت بود.

خدا رو شکر.

۹ دی – شد ۱۳ ماه – یا – ۱ سال و ۱ ماه

13

سلام

۱۳ ماه از خروج از وطن، از محل تولد، از محل زندگی درصد بالایی از عزیزانم گذشت.

۱۳ ماهی که چه خوب و چه بد، گذشت!

۱۳ ماهی که چه آسان و چه سخت، گذشت!

۱۳ ماهی که چه خندان و چه گریان، گذشت!

۱۳ ماهی که چه خوشحال و چه غمگین، گذشت!

خاصیت زمان همینه! گذشتن!

و اما پژوهش

Research

سلام

۲۵ آذر، در تقویم فارسی به نام روز پژوهش نام‌گذاری شده. یکی از بخش‌های مهم تولید محتوای خوب، همین پژوهش درست و کاربردیه.

یکی از چالش‌هایی که شاید همه‌مون باهاش روبه‌رو شده باشیم، همین مبحث پژوهشه.

حالا البته من می‌خوام یه مرحله برم عقب‌تر، پژوهش خیلی پیشرفته‌تر محسوب می‌شه. قطعاً ماحصل پژوهش یه مقاله غنی‌تر خواهد بود و من فقط می‌خوام به پژوهش‌های فردی در راستای افزایش دانش اشاره کنم.

خیلی پیشتر در مورد گوگل کردن نوشته بودم. گوگل قریب به یقین، جواب همه سوال‌ها رو می‌دونه. هر سوالی دارین رو ازش بپرسین.

چیزی هم که خودم خیلی زیاد این اواخر باهاش روبه‌رو شدم همینه. بهترین راه قبل از پرسیدن سوال از اطرافیان، گوگل کردنه.

وقتی که در برلین وارد یک فروشگاه می‌شم و نمی‌دونم وسیله‌ای که لازم دارم چه شکلیه، گوگل می‌کنم. مثال بزنم:

دنبال لاک‌پاک‌کن می‌گشتم، کلمه آلمانی‌ش رو پیدا کردم اما نتونستم پیداش کنم، از دوستانم کمک گرفتم که عکس محصول رو برام فرستادن، همین شد که یاد گرفتم از این به بعد، به جای پیدا کردن کلمه آلمانی، عکس محصول رو در اون فروشگاه پیدا کنم.

Product’s name  in Retailer’s name Germany

با سرچ کردن چنین چیزی دیگه خیلی راحت می‌تونم چیزی که می‌خوام رو پیدا کنم.

حالا چرا سوال نمی‌پرسم؟ چندین و چند دلیل داره. وقتی گوگل می‌تونه جواب سوال من رو بده، با سوال پرسیدن وقت افراد دیگه رو تلف نمی‌کنم.

فکر می‌کنم واضح باشه که مثال فروشگاه، یک مثال جز به کل بود. و وقتی بحث اتلاف وفت باشه، منظور به پرسیدن سوال از مسئول فروشگاه نیست که یکی از شرح وظایف شغلی‌شون پاسخ دادن به سوال مشتری‌هاست.

شما وقتی توی کار، یه بحث فنی و حرفه‌ای مشکلی دارین، مرحله اول جستجو و پژوهشه. نه پرسیدن از همکارا. چون وقتی بین کار اونها سوال می‌پرسید، باعث می‌شید تمرکزشون به‌هم بخوره و اتلاف وقتی حاصل بشه.

اما وقتی در مرحله اول تلاش کنین با سرچ کردن و گوگل کردن، جواب‌تون رو پیدا کنین، تاثیر مثبت‌تری داره. این روحیه جستجوگری و دانش‌جویی، این سمت دنیا بسیار بسیار ارزشمند و قابل تحسینه.

پس شاید بشه گفت این نکته، یکی از مهم‌ترین نکات مهاجرت باشه، روحیه پژوهش و جستجوگری رو در خودتون تقویت کنید.

هدف و مسیر برای مهاجرت

Migration

سلام

این روزا بحث مهاجرت خیلی داغ‌تر شده و می‌تونین تصور کنین که میزان پیام‌های دریافتی آدم‌هایی که مهاجرت کردن هم به نسبت بالاتر رفته.

به نظرم رسید شاید بد نباشه این پست رو بنویسم، گرچه خیلی وقت پیش در شروع مهاجرت هم نوشته بودم که یه سری نکته اولیه رو باید در نظر بگیریم. باز هم در هدف از مهاجرت اشاره کرده بودم به این موضوع.

برای بعضی از سوال‌ها واقعاً من نمی‌تونم جواب بدم، به خاطر اینکه دانش و اطلاعات کافی ندارم. مثلاً چه سوال‌هایی؟

  • تحصیلی بهتره یا دانشجویی؟
  • کانادا بهتره یا آلمان؟
  • حقوق چقدر می‌دن؟

جواب همه این سوال‌ها، فرد به فرد، شخص به شخص، تجربه به تجربه، روحیه به روحیه، فرق می‌کنه. اگر کسی روحیه آکادمیک داشته باشه و دلش بخواد درس بخونه، اگر کسی یک سال سابقه کار داشته باشه، اگر کسی ده سال سابقه کار داشته باشه؟ کدوم کشور بهتره؟ همه اینا وابسته به خیلی فاکتورهای انسانی می‌شه.

یا مثلاً چقدر حقوق می‌دن؟ خب فرد به فرد، تخصص به تخصص، توانایی به توانایی، رزومه به رزومه، شهر به شهر فرق داره. تو این مورد من فقط می‌تونم سایت حقوق آلمان رو معرفی کنم تا هر کسی بر اساس توانایی، عنوان شغلی و شهر، میانگین حقوق رو پیدا کنه.

بعضی از انتخاب‌ها، خیلی وابسته به روحیه شخصیه. حتی اگر پاسپورت آمریکا رو به من بدن، بگن بیا برو آمریکا نمی‌رم، یا کانادا یا استرالیا، من از روز اول هدفم آلمان بود و برای انتخابش دلیل‌های زیادی داشتم، عامل‌های انتخاب آلمان اینقدر محکم و استوار بودن که هیچی باعث نمی‌شه بخوام برم یه کشور دیگه.

مهم‌ترین عاملی که هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنه، فاصله به ایرانه. بله، من می‌خواستم در نزدیک‌ترین فاصله ممکن به ایران زندگی کنم. فاکتور خیلی مهمی بود برام، با اینکه استرالیا رو تا مرحله ثبت مدارک پیش رفته بودم، ولی اقدام نکردم.

خب برگردیم سر صحبت اصلی:

همین اول کار بگم که، من متخصص مهاجرت نیستم، فقط یه سری مسیر رو برای مهاجرت خودم پشت سر گذاشتم و یه سری نکته که به نظرم می‌رسه که عمومی باشه رو مطرح می‌کنم.

هدف شما از مهاجرت، مسیر شما رو تعیین می‌کنه، سبک زندگی شما رو تعیین می‌کنه، نحوه برنامه‌ریزی شما و فعالیت‌های روزانه شما رو در حداقل یک تا ۲ سال آینده (پیش از مهاجرت) تعیین می‌کنه.

نمی‌شه گفت من واسه دانشگاه و کار همزمان اقدام می‌کنم هر کدوم شد، آره شدنیه، می‌تونین همزمان برای هر دو اقدام کنین، اینطوری باید دو نفر باشین حداقل.

چون اپلای کردن برای دانشگاه یا حتی اپلای کردن برای کار، پروسه ساده و راحتی نیست، برای هر یک درخواست و اپلای، در بهترین حالت باید ۳ ساعت وقت بذارین، رزومه رو تغییر بدین، کاور لتر بنویسین. (مثال آکادمیک ندارم، چون بلد نیستم)

بعد از این، نحوه برقراری ارتباط، سبک مصاحبه‌ها و ادامه مسیر هر کدوم هم فرق داره.

بعضی پروسه‌های مصاحبه و کاریابی (مثال من آلمانه) ممکنه چندین ماه طول بکشه. شاید براتون جالب باشه که من هنوز بعد از ۱۸ ماه دارم ایمیل ریجکتی از بعضی شرکت‌هایی که قبلاً (قبل از گرفتن اقامت و حتی قبل از مصاحبه سفارت) درخواست داده بودم دریافت می‌کنم.

کشور هدف هم خیلی توی این مسیر و برنامه‌ریزی تاثیر داره. قصد شما مهاجرت به آلمانه؟ زبان آلمانی رو چه بخواید چه نخواید باید یاد بگیرید.

هدف شما ایالت‌های فرانسوی زبان کاناداست؟ زبان فرانسوی رو باید یاد بگیرین.

هدف شما هر کشوری که باشه، زبان بومی اون کشور رو باید یاد بگیرین.

هدف، دلیل و مسیر مهاجرت، برنامه سال‌های زیادی از زندگی ما رو مشخص می‌کنه، سال‌های قبل از مهاجرت و اولین سال‌های بعد از مهاجرت.

هر تصمیمی، زندگی آدم رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده، من عالم دهر نیستم، اما حداقل بر حسب تجربه‌های کمی که دارم، مهاجرت تمامی ابعاد زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار می‌ده، حتی شخصیت آدم و روحیات آدم رو تغییر می‌ده! چه بخوایم چه نخوایم، مسیر زندگی و محیط زندگی عوض شده و بر اساس شرایط جدید، سبک زندگی متفاوت می‌شه.

قبل از هر چیزی، خیلی خیلی خیلی خیلی خوب، خودتون رو بشناسید، خواسته‌ها و توانایی‌هاتون رو بشناسید، بعد از اون، خیلی خیلی خیلی خیلی خوب مطالعه کنید، مقصد و هدف رو مشخص کنید تا بتونید بهترین برنامه‌ریزی رو داشته باشید.

پروسه مهاجرت گاهی ممکنه تا ۵ سال یا شاید هم بیشتر طول بکشه. پس وقتی مسیر روشن و دقیق باشه، اون وقت به راحتی می‌تونید صبر کنید و مسیر رو با استقامت پیش ببرید.

۹ آذر – شد ۱ سال

1 year

سلام

۹ آذر – ۳۰ نوامبر – شد ۱۲ ماه – شد ۱ سال!

نمی‌دونم از نظر بقیه آدم باید ۱ سالگی مهاجرتش رو جشن بگیره یا نه، ولی برای من، یه دنیا حس خوب داشت، سالگرد غلبه کردن بر خیلی از ترس‌ها و نقاط ضعفم! موفقیت و پیروزی تو خیلی از مشکلات و چالش‌ها و از همه چیز مهم‌تر، رشدی که توی این یک سال داشتم، یک سالی که به اندازه حداقل ۵ سال، نگاه من رو “توسعه” داد!

یه کمی نگاه کامپیوتری و دنیای IT دارم این روزا به ذهن و مغز خودم، تمثیل‌های قشنگی می‌شه زد. همین که ذهنم توسعه پیدا کرده و به نسخه‌های جدیدتر آپگرید شده.

البته بگذریم، قصه یک سالگیه! تولدشه! سالگردشه یا هر چی! ۱ سال گذشت! ۱ سال! باورتون می‌شه؟ باورم نمی‌شه!

خودم حتی فکرش رو هم نمی‌کردم بیشتر از ۳ ماه دووم بیارم و حالا یک سال گذشته! ۱ سال عجیب! ۱ سال پر از چالش! ۱ سال پر از دغدغه‌های متفاوت! ۱ سال پر از نگرانی‌های متفاوت! ۱ سال پر از مشکلات متفاوت! ۱ سال پر از استرس‌های متفاوت!

شاید علتش تفاوت فرهنگی باشه یا هر چیز دیگه! ولی همون‌طوری که خیلی ساده گذشت، همون‌قدر هم خیلی سخت گذشت. البته تعبیر من از سختی ممکنه با تعبیر شما متفاوت باشه.

مهاجرت درس‌های بزرگی برای آدم داره. مهاجرت من دو مرحله‌ای بود، از شیراز به تهران و بعد به آلمان. توی آلمان هم اوایل دوسلدورف بودم و بعدش رفتم برلین.

تمام این مراحل، به بزرگ‌تر، صبورتر و انعطاف‌پذیرتر شدن من خیلی کمک کرد. مهم‌ترین آموخته زندگیم بعد از مهاجرت هم این بود:

ما تنها به دنیا اومدیم و تنها می‌میریم، این وسط هم باید یاد بگیریم تنهایی از پس خودمون بربیایم.

حس می‌کنم هر چی زودتر به این باور برسیم، زندگی قشنگ‌تر می‌شه و زودتر می‌تونیم به رشد و تعالی برسیم. آدم باید به ۱۰۰٪ خودش برسه تا بعدش بتونه در کنار بقیه آدم‌ها زندگی با ثباتی رو داشته باشه.

آدم تا وقتی خودش رو پیدا نکنه و ندونه چی از زندگیش می‌خواد که به ۱۰۰٪ خودش نرسیده.

پست‌های گاه‌شمار مهاجرتم به سال‌شمار رسید. چند ماهی می‌شه منتظرم ۱ سال بشه و حرفای مهم‌تر و احساسات مهم‌تر رو اینجا بزنم. تو این روز! روزی که یک سال از اون ۹ آذر ۱۳۹۷، فرودگاه امام خمینی گذشته!

۱ سالی که ۱۱ ماه و ۲ هفته‌اش خوب و معمولی بود و ۲ هفته غربت داشت. البته که اون ۲ هفته اول نبود، وسط هم نبود، ۲ هفته‌ای بود که امکان تماس ویدیویی با خانواده نداشتم. غربتی که بهم فهموند، اگر این تماس ویدیویی نبود، همون ماه اول برگشته بودم، به ماه سوم هم نمی‌رسیدم!

اما زندگی بازی‌های عجیب‌تری برای همه ما برنامه‌ریزی کرده، یه وقتایی حس می‌کنی توی یه هزارتو گیر افتادی، شاید هم یه اتاق فرار مثل فیلم Escape Room

یه وقتی هم فکر می‌کنی زندگیت تبدیل شده به Final Destination

آره مهاجرت همین‌قدر عجیبه. یه روز فکر می‌کنی چقدر تو جامعه جدید پذیرفته شدی و باور نمی‌کنی مردمی از یه کشور دیگه، باهات مثل یکی از خودشون رفتار کنن،

یه روز هم حس می‌کنی یه سرباز سیاهی، جلوی یه پادگان مهره سفید!

یه روز هم حس می‌کنی، یه مداد سفیدی، بین هزاران رنگ مدادرنگی!

یه روز هم حس می‌کنی اینجا خونه امنته!

یه روز هم حس می‌کنی هیچ وطنی نداری!

مهاجرت درد عجیبیه و این درد رو من اولین بار توی کشور خودم چشیدم.

توی استوری‌های اینستاگرام، یکی ازم سوال پرسیده بود غربت مهاجرت سخت نیست؟ بهش جواب دادم:

آدم وقتی تو کشور خودش، میون مردم خودش و هم‌زبون‌هاش، طعم غربت رو چشیده باشه. متوجه می‌شه غربت ربطی به محل زندگی نداره.

و این جمله، عمیقاً باور منه! غربت ربطی به محل زندگی نداره. غربت اون وقتیه که حس کنی جایی پذیرفته نشدی، غربت اون وقتیه که تو رو به چشم غیرخودی ببینن، غربت وقتیه که تو رو به چشم دختر شهرستانی پررو ببینن! غربت وقتیه که به هر دلیلی، تو رو سوژه عقده‌های درونی خودشون کنن!

من تو این جامعه و شرکتم خیلی خوب پذیرفته شدم، یه وقتایی یه امکاناتی دارم که از شدت شوق و ذوق، دلم می‌خواد اشک بریزم، نعمت‌هایی که آدم براش عجیبه!

تو آخرین جلسه ارزیابی‌ام تو شرکت، که دقیقاً یک روز قبل از یک ساله شدن مهاجرتم بود، سوالی که ازم پرسیدن همین بود، که چرا گاهی اوقات رفتار خلاف انتظار داری؟

جوابی که پیدا کردم همین بود: تفاوت فرهنگی! هیچ دلیل دیگه پیدا نکردم برای اینکه چرا گاهی، واکنش‌هایی دارم که بر اساس این جامعه، عجیب به نظر می‌رسه.

یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های مهاجرت برای من، امکانات و منابعی هست که در محل کار در اختیار آدم می‌ذارن. مثلاً بودجه‌هایی که برای تبلیغات در اختیارم می‌ذارن و فرصت زیادی که برای آزمایش کردن و یادگیری به من میدن. من خیلی هراس و ترس برای انجام دادن کارها داشتم، برای مصرف کردن بودجه، برای هر کاری خیلی محتاط بودم. یک بار تیم‌لیدر، بهم گفت در نهایت چی می‌شه؟ اشتباه می‌شه و از اول انجام می‌دی یا اشتباه رو رفع می‌کنی. مهم اینه که یاد بگیری اون کار رو انجام بدی و دفعه بعد بهتر و با خطای کمتر انجامش بدی.

برای منِ نوعی که تو فرهنگ بهترین بودن و سرزنش شدن بزرگ شدم، چه از مدرسه و دانشگاه و سیستم‌های آموزشی و حتی فرهنگ رایج در جامعه، تمام این‌ها باعث ایجاد ترس تو وجودم شده بود. ترس برای انجام دادن وظایفی که داشتم. گاهی انتظار داشتم تک‌تک کارهام رو تایید کنن تا با خیال راحت منتشرشون کنم.

الآن اما، وسواسم خیلی کمتر شده و با آسودگی خیال بیشتری کار می‌کنم و کارها رو بهتر انجام می‌دم. چون دیگه خبری از سرزنش شدن نیست. مهم اینه امروز، بهتر از دیروز باشم، مهم اینه از تجربه‌های قبلی درس بگیرم.

مهم‌تر، انگیزه دادن و فراهم کردن شرایط برای پیشرفت برای تک تک اعضای تیم. تهیه کتاب، دوره‌های آموزشی، کنفرانس و هر چیز مورد نیاز دیگه. اینکه اینقدر براشون مهمه که اعضای تیم پیشرفت کنن و با این دیدگاه همه رو تشویق می‌کنن برای یادگیری و پیشرفت، واقعاً لذت‌بخشه.

از کار که بگذریم، سبک زندگی که اینجا زیاد دیدم. از خونه اشتراکی داشتن و پذیرفتن یک فرد غریبه توی خونه و به اشتراک گذاشتن تمام دارایی‌های زندگی.

با اینکه یک سال تو چنین محیطی زندگی کردم، حتی نمی‌دونم اگر روزی خودم خونه‌ای داشته باشم، بتونم اتاق‌های خالیش رو به کسی که نمی‌شناسم اجاره بدم یا نه! شاید روزی هم من به چنین روحیه بخشندگی و توانایی برسم.

همه آدم‌ها به هم لبخند می‌زنن، حداقل تجربه من این بوده. هر وقت جایی به کمک نیاز داشتم، مثلاً وقتی تو پست‌بانک به کمک یه انگلیسی زبان نیاز داشتم، یه خانم آلمانی خیلی سریع اومد کمک. هر وقت جایی خریدی دارم یا چیزی نیاز دارم، مسئول‌های فروشگاه که گاهی حتی انگلیسی هم بلد نیستن، تمام تلاش‌شون رو می‌کنن که کمک کنن.

همکارهایی که حواسشون بهت هست، بهت کمک می‌کنن تو سیستم رشد کنی و مشکلی نداشته باشی.

دوستایی که هر لحظه به کمکی نیاز داشته باشی، بهت کمک می‌کنن، حتی اگر ماه به ماه نبینی‌شون.

شاید بعد از این، بیشتر از تجربه‌هایی که در این محیط و محل زندگی داشتم بنویسم، تجربه‌هایی که باعث می‌شه حس کنی انسانیت هنوز زنده است و هنوز می‌شه به خیرخواهی بقیه نسبت به هم ایمان داشت.

تجربه مهاجرت من، شاید براتون کسل‌کننده باشه، اما برای خودم، یه دنیا حرفه، یه دنیا تجربه، یه دنیا لذت! یه دنیا آرامش!

مهاجرتی که برای من پیشرفت زیادی در مهاجرت درونی داشت.

از سری قصه‌های من و زبان آلمانی

Study

سلام

ای امان از این زبان آلمانی، چی می‌شد آلمانی‌ها هم انگلیسی حرف بزنن؟ [ایموجی خنده شرمسارانه]

شما ببین چقدر این موضوع داره شاهنامه می‌شه که واسش دسته‌بندی جدا ساختم.

سطح زبان آلمانی من به اون جایی رسیده که یه وقتایی می‌فهمم، بعد طرف مقابل فکر می‌کنه آلمانی‌ام خوبه و همین‌طور به آلمانی ادامه میده تا جایی که من هول می‌کنم و می‌گم:

Ich verstehe nicht that much Deutsch

یه ترکیب آلمانی و انگلیسی می‌گم. حالا یا طرف مقابل انگلیسی‌اش خوبه که تغییر می‌دیم به انگلیسی، یا طرف مقابل هم انگلیسی بلد نیست و سعی می‌کنه با کلمات ساده‌تر و حرف زدن شمرده‌تر ارتباط برقرار کنه.

مثل پیرمردی که توی بازارچه کریسمس دیدم که تلاش می‌کرد در مورد Christkind برای من توضیح بده. تو آلمان سانتا یا همون بابانوئل ندارن، و اون شخص افسانه‌ای که کادوهای کریسمس رو براشون میاره Christkind اسمشه.

یکی از مشکلاتی که خب برای هر زبان وجود داره، لهجه است و یه چیزی وجود داره به نام Dialect (فکر نکنم گویش باشه – شاید هم باشه) که حتی سخت‌تر می‌شه. تا این لحظه که در خدمت شما هستم، به تعداد حدود ۸۳ میلیون نفر جمعیت آلمان، یک دایلکت آلمانی متفاوت وجود داره.

تا میام با لهجه و دایلکت یک نفر عادت کنم، یک نفر دیگه وارد می‌شه و ….

آقا خیلی سخته، خیلی [ایموجی جویدن ناخن یاهو مسنجر]

پایان پیام!

یادگیری زبان آلمانی

Berlin Newspaper

سلام!

یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های اخیر من اینه:

اکثر کلمه‌ها رو فقط به فارسی بلدم!

تعداد زیادی از کلمه‌ها رو فقط به زبان انگلیسی بلدم!

یه سری کلمه رو فقط به آلمانی بلدم!

این بعضی و تعدادی رو یعنی به زبان‌های دیگه بلد نیستم و با توجه به اینکه کاربردی برام نداشته، پیگیر نشدم ببینم به دو تا زبان دیگه چی می‌شه!

احساس می‌کنم همین‌طور پیش برم، مثل ضرب‌المثل راه رفتن کلاغ بشم.

البته که این ضرب‌المثل کنایه به تقلید کورکورانه داره، ولی می‌دونم متوجه منظورم شدین!

در بیشه‌زاری سرسبز کبکی زندگی می‌کرد (کبک پرنده‌ای است که در میان پرندگان سبک راه رفتنش زبانزد است) که خیلی آرام و با طمأنینه قدم برمی‌داشت. این شکل قدم زدن کبک باعث شده بود حیوانات زیادی علاقه داشته باشند تا مثل کبک راه بروند به همین دلیل روی شاخه‌ای به انتظار می‌نشستند تا راه رفتن کبک را نگاه کنند.

از بین پرندگان علاقمند به راه رفتن کبک کلاغی هم بود که مدت‌ها با اشتیاق به راه رفتن کبک نگاه کرد تا اینکه یک روز با خود گفت: مگر من از کبک چی کم دارم؟ کبک منقار دارد که من هم دارم، کبک دو بال دارد که من هم دارم، از نظر قد و هیکل هم که ما به هم شبیه هستیم. فقط رنگ پرهای ما فرق دارد که این تفاوت نقشی در راه رفتن ما نمی‌تواند داشته باشد، چرا من مثل کبک راه نروم؟

با این تصمیم کلاغ جوان از فردا به دم لانه‌ی کبک می‌رفت تا وقتی کبک از لانه خارج می‌شود راه رفتن او را به دقت زیر نظر بگیرد تا بتواند دقیقاً شبیه او راه برود. چند روزی که گذشت با خود گفت: اینقدر که فکر می‌کردم، کار سختی نبود. من هم می‌توانم به زیبایی کبک راه بروم.

یک روز کلاغ تصمیم گرفت از آن روز شکل کبک راه برود و این کار را هم کرد. کلاغ نادان با افتخار تمام سرش را بالا گرفت و به راه افتاد و از جلوی هر حیوانی که می‌گذشت، طعنه‌ای به او می‌گفتند. طوطی گفت: آهای، کلاغ! چه کار می‌کنی؟ چیزی شده؟ چرا اینطوری راه می‌روی؟ ولی کلاغ که از غرور کاذبش سرمست شده بود بدون کمترین توجهی به حرف‌های طوطی به راه رفتنش ادامه داد.

کلاغ خودش احساس می‌کرد که به خوبی نمی‌تواند راه برود و تعادلش را حفظ کند. ولی از اینکه می‌دید همه‌ی حیوانات متعجب شده‌اند و با انگشت او را به یکدیگر نشان می‌دهند و می‌خندند، لذت می‌برد. او فکر می‌کرد آنها از زیبایی راه رفتن یک کلاغ تعجب کرده‌اند.

کمی که جلوتر رفت جغد دانا که روی شاخه‌ای در حال چرت زدن بود، صدای خنده و قهقهه‌ی حیوانات و پرندگان را شنید. چشمانش را باز کرد او هم از دیدن کلاغی که سعی می‌کرد شبیه کبک راه برود خنده‌اش گرفت. کلاغ را صدا کرد و گفت: کلاغ! چه کار می‌کنی؟ بعد از یک عمر صاف راه رفتن و پرواز کردن، حالا می‌خواهی خودت را شبیه پرندگان دیگر بکنی. کلاغ که همزمان هم راه می‌رفت و هم حرف‌های جغد را گوش می‌کرد ناگهان پاهایش پیچ خورد و افتاد روی زمین صدای خنده‌ی دسته جمعی حیوانات بلند شد.

کلاغ خجالت‌زده شد و آمد خودش را جمع و جور کند و به سبک راه رفتن خودش به راهش ادامه دهد، که دید نمی‌تواند. کلاغ اینقدر این چند روزه دقت و تمرکز کرده بود که دقیقاً مثل کبک راه برود، حالا که زمین خورده و پایش درد گرفته بود، دیگر حتی قادر نبود مدل خودش هم راه برود. این بار حیوانات و پرندگانی که تا آن لحظه از روی توانایی عجیب کلاغ به او نگاه می‌کردند و می‌خندیدند، تعجب کردند که او دیگر نمی‌تواند به خوبی به سبک خودش راه برود که جغد دانا گفت: عجب کلاغ نادانی! آمدی راه رفتن کبک را یاد بگیری، راه رفتن خودت هم یادت رفت.

طعم عجیب غربت

Sad

سلام

و بالاخره بعد از حدود یک سال غربت بر من مستولی شد! ادبی‌تر می‌شه اینکه: در هجوم ناگزیر غربت مغلوب شدم!

یه روزایی بود حتی خودم با خودم فکر می‌کردم خیلی سنگدلم که دلتنگ نمی‌شم، اما فهمیدم تکنولوژی و تماس ویدیویی، عاملی بود که دلتنگ نمی‌شدم و در این یک سال اخیر دلتنگ نشده بودم!

سخت بود! خیلی سخت!

۹ آبان – شد ۱۱ ماه

11 Month

سلام

رسیدیم به ۱۱ ماه، چیزی تا یک سال باقی نمونده!

حرفای مهم رو گذاشتم واسه ۱۲ ماه یا همون یک سال.

به جای نوشتن این پست، من می‌رم گاه‌شمارهای قبلی رو بخونم ببینم چقدر بزرگ‌تر شدم :)

چالش دو ماهه سلام

۴ ماه گذشت

۹ اردیبهشت – شد ۵ ماه

۹ خرداد – شد ۶ ماه

شد ۷ ماه

۹ مرداد – شد ۸ ماه

۹ شهریور – شد ۹ ماه

۹ مهر – شد ۱۰ ماه