بایگانی برچسب: مهاجرت

دوست داری مهاجرت کنی؟

immigration

سلام

سلام با کلی انرژی و دل خوش

میون پست‌های سفرنامه اروپا، با توجه به اینکه بازار مهاجرت حسابی داغه، دوست داشتم من هم در این مورد بنویسم. به واسطه شغلم و فرصتی که برام پیش اومده، اطلاعاتی تو زمینه مهاجرت دارم که دوست دارم در مورد چند تا از روش‌ها بنویسم.

احتمال زیاد در مورد موارد مهاجرتی کانادا و استرالیا زیاد شنیده باشین. خود دولت این کشور اقامت میده برای نیروی متخصص، خب از اسمش پیداست، نیروی متخصص، پس لازمه سابقه کار و تجربه داشته باشید و مهم‌تر اینکه زبان بلد باشین و نمره آزمون مربوطه رو هم داشته باشید.

من در مورد استرالیا و کانادا، اطلاعات خیلی کمی دارم، پیشنهاد می‌کنم سایت‌های خودشون رو بخونین:

مهاجرت به کانادا

مهاجرت به استرالیا

اگر هم حوصله ندارید خودتون پروسه مهاجرت‌تون رو پیش ببرید می‌تونید وکیل بگیرید.

بریم سراغ کشورهای دیگه، شما برای هر کشوری می‌تونید وکیل بگیرید از همون کشور که پرونده شما رو بررسی کنید، نوع اقامت مناسب برای شما رو پیشنهاد بده و در ادامه با پرداخت هزینه می‌تونید پیگیر این کار بشید.

راه بعدی پیدا کردن کار توی اون کشور و متقاعد کردن سفارت اون کشور برای دادن ویزای کاری به شماست. مثلاً شما هلند کار پیدا می‌کنید، قرارداد می‌گیرید و می‌رید سفارت و پیگیر می‌شید.

Job Seeker Visa

تو این حالت، من در مورد ویزای جستجوی کار آلمان رو باهاش آشنایی بیشتری دارم. یه گروه توی تلگرام هستن که در این زمینه خیلی راهنمایی‌های خوبی دارن.

گروه تلگرام مهاجرت کاری به آلمان

کانال تلگرام مهاجرت کاری به آلمان 

لینک سایت مهاجرت کاری به آلمان

توییتر مهاجرت کاری به آلمان

اینستاگرام مهاجرت کاری به آلمان

خب، البته مهم‌ترین منبع رو فراموش کردم بذارم که می‌شه سایت خود سفارت، تمامی فایل‌ها و راهنماهای موجود رو بخونید، اطلاعیه‌ها و هر چی خود سفارت گفته، موثق‌ترین منبعه.

سفارت آلمان در ایران

مهم‌ترین چیزی که باید بگم، ویزاهای این چنینی برای نیروی متخصص داده می‌شه، پس طبیعیه شما باید سابقه کار داشته باشید و صفر کیلومتر نباشید، پس دنبال کسب تجربه باشید، مدرک دانشگاهی به تنهایی کافی نیست.

مورد بعدی اینکه، زبان زبان زبان! زبان بین‌المللی یا زبان اون کشور رو باید بلد باشین. مثلاً برای کانادا بعضی ایالت‌ها فرانسوی زبان هستن و بعضی دیگه انگلیسی زبان، برای آلمان رشته‌های کامپیوتر و فناوری اطلاعات با زبان انگلیسی پذیرفته می‌شن و سایر رشته‌ها با زبان آلمانی

مهم‌ترین قدم‌ها برای مهاجرت از نظر من:

  • تصمیم قاطع و کفش آهنین برای مسیر سخت
  • تلاش تلاش و باز هم تلاش برای فراهم کردن مقدمات
  • هیچ راه ساده و ارزونی برای مهاجرت وجود نداره، نه فقط برای ما، حتی برای ساکنین بقیه کشورها هم همین روال‌ها برای جذب نیروی متخصص وجود داره.
  • کشور مورد نظرتون رو قطعی انتخاب کنید، نگید هر جا شد، برای همون یک کشور اقدام کنید.
  • روش مهاجرت مورد نظرتون رو قطعی انتخاب کنید، یا تحصیلی یا کاری، همزمان برای هر دو روش اقدام نکنید، به چند دلیل، یکی گرفتن وقت مصاحبه برای هر دو حالت، حق افراد دیگه رو که تصمیم قطعی دارن زایل می‌کنه، دوم تمرکز نداشتن اصلاً خوب نیست، تصمیم بگیرید می‌خواید ادامه زندگی‌تون چه شکلی باشه
  • زبان زبان و باز هم زبان، ساکنین کشور دیگه قرار نیست فارسی یاد بگیرن، در بهترین حالت شما یک زبان (انگلیسی) و در حالت‌های دیگه یک زبان بومی اون کشور رو باید یاد بگیرید.
  • هزینه‌های اولیه فراهم کردن مدارک برای مهاجرت
  • پس انداز و هزینه‌های اولیه زندگی در یک کشور خارجی
  • باز هم کفش آهنین
  • تلاش و تلاش و تلاش
  • تمرکز کلید موفقیته

– – –

پی‌نوشت ۱: در آینده نه چندان دور، در مورد تجربه خودم از ویزای جاب سیکر آلمان خواهم نوشت.

پی‌نوشت ۲: سوالی داشتید بپرسید.

پی‌نوشت ۳: به نظر شما مهاجرت چه قدم‌هایی داره؟

هر آنچه از مهاجرت باقی است

Moving Away Hometown

قصه‌های اول:

مهاجرت کهکشانی …

اول قصه vs قصه اول

شروع مهاجرت

قصه مهاجرت من

و حالا ادامه داستان:

تو قصه‌های اول این مجموعه، بیشتر از مقدمات و پیش‌نیازها گفتم. این بار دوست دارم بیشتر از خود زندگی مستقل و تنها بودن و طعم متفاوت مهاجرت بگم، طعمی که نه شیرینه و نه تلخ، نه ترش و نه تند! انگار یه طعم متفاوت از سردی و گرمی روزگار چشیدن!

اولین چیزی که موقع مهاجرت و رو پای خود ایستادن بیشتر از همه به چشم میاد، مسئولیت‌های شخصی زندگیه! غذا پختن، لباس شستن، رسیدگی به خود و این جور چیزا، ماه اول و دوم شاید کمتر به نظر برسه اما دیگه دخل و خرج و حساب و کتاب هم خیلی مهم می‌شه.

اگه موقع مهاجرت، پانسیون یا خوابگاه رو انتخاب کنین، خب سبک زندگی به مراتب متفاوت‌تر می‌شه و تنهایی خیلی زیاد فرصت نمی‌کنه غلبه کنه.

شاید طعم اصلی مهاجرت وقتی باشه که آدم خونه مستقل و تنها داشته باشه، اینجاست که می‌شه امپراطور زندگی خودش و کهکشان خودش و قوانین زندگی خودش! انگاری یه قلمرو داره که اونطوری که می‌خواد زندگی کنه!

سخت‌ترین قسمت مهاجرت واسه من وقتای مریضی بود! خودت تنهایی، باید بری دکتر! نباید خانواده رو نگران کنی و خب، همین دیگه! خودتی و خودت! باید بتونی از پس مریضی خودت بر بیای! سوپ بپزی و از خودت پرستاری کنی! پیشگیری البته بهتر از درمانه! خوردن میوه و سبزی، قرص جوشان و معجون آب‌جوش عسل لیمو!

مسئولیت‌پذیری بزرگترین دستاورد من از زندگی مستقل و مهاجرت کهکشانی بود!

– – –

پی‌نوشت ۱: من هنوز مهاجرت به کشور خارجی رو تجربه نکردم، هر چی که می‌نویسم، برای مهاجرت کهکشانی ۹۰۰ کیلومتری به پایتخته! پس تجربه‌های من بسیار کوچیک‌تر از تجربه‌های کسایی هستش که از کشور و وطن‌شون رفتن.

پی‌نوشت ۲: خوشحال می‌شم تجربه‌هاتون رو نظر بذارین.

قصه مهاجرت من

post374

گفته بودم که آدم یه وقتایی مجبور می‌شه تصمیم به “مهاجرت کهکشانی” بگیره. از اون ساحل امن و ثبات بزنه بیرون تا رشد کنه، تا بزرگ بشه، تا واسه دل خودش آدمی بشه که هیچ‌وقت نبوده، تا مسئولیت کارهایی رو بپذیره که همیشه ازشون فرار می‌کرده. تا به ضم خودش آدم مفیدی بشه واسه جامعه. و هزار تا دلیل و علت و معلول دیگه. شاید هم اصن یهویی یه پسر خوشکل و خوش‌تیپ ایتالیایی یا شاید هم آلمانی عاشق یه دختر عشایر بشه و اون دختر که جز سیاه‌چادر خودش جایی تا حالا نرفته، یهویی مهاجر بشه و بره از این کشور به جایی که نه هم‌زبانی داره نه هم‌فرهنگی. بالاخره هزار تا دلیل وجود داره واسه رفتن، واسه نموندن، واسه جنگیدن و هزار فعل و فاعل دیگه.

این ماه‌های اخیر، روزهای اخیر، دقیق یادم نیست کی بود و چه زمانی بود و اصن چی شد که اینطوری شد. شاید حتی به “اول قصه” فکر کردم، ولی شاید هم نه، اون نبود.

شاید برگردم به خیلی قبل‌تر، وقتایی که بچه بودم، شاید ۷ یا ۸ ساله، مامانم یه دوست دارن از دوران دانشگاه‌شون، من دوستای مامانم رو خاله صدا می‌کنم، این خاله رو من همیشه خیلی دوست داشتم، هم خودش هم زندگیش رو. یه وقتایی میومدن شیراز و پیش ما میموندن و من چقدر این خاله مهربون رو دوست داشتم و دوست دارم.

شاید همین علاقه و تحسینی که نسبت به خاله داشتم باعث شد در ناخودآگاه ذهنم، مسیر زندگیش نقش ببنده و اون مسیر واسم بشه هدف و آرزو. دوست مامانم یا همون خاله، از شهر محل تولدش رفته بود به یه شهر دیگه برای کار و الآن سال‌هاست جدا از خانواده‌اش زندگی می‌کنه. من همیشه جسارت و شجاعتش رو تحسین می‌کردم و همیشه دلم می‌خواست شبیهش باشم. شاید بعد از گذر کردن از دنیا و عالم نوجوانی و رسیدن به آرزوهای بزرگتری مثل مهاجرت به خارج از کشور، این آرزوی قدیمی و دیرینه رو فراموش کرده بودم، ولی ظاهراً کائنات خوب همه چیز یادشون می‌مونه.

یه جایی یه جمله خونده بودم که:

آرزوهات رو یه جا یادداشت کن، تو یادت میره ولی خدا یادش نمیره

شاید اون چیزی که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده.

و من واقعاً این جمله رو با تمام سلول‌های بدنم حس کردم. که آنچه که امروز دارم، در زمان کودکی و نوجوانی آرزو و خواسته عمیقی رو بر دلم و ذهنم و ناخودآگاهم نشونده.

پی‌نوشت: یادتون باشه همیشه واسه فردای رسیدن به آرزوتون برنامه‌ریزی کنین، دنیا با رسیدن به آرزو تموم نمی‌شه، بلکه قوی‌تر و محکم‌تر و حتی سخت‌تر ادامه داره.

شروع مهاجرت

post370-1

شاید مرحله اول مهاجرت اینه که تکلیف زندگیت مشخص باشه، واسه چی میخوای مهاجرت کنی؟ می‌خوای بری دنبال کار؟ یا می‌خوای ادامه تحصیل بدی؟

اگه می‌خوای بری دنبال کار، خب یه سری مقدمات داره، یه سری کارا رو باید انجام بدی و اون مقدمات رو فراهم کنی. اصلاً می‌تونی تو یه شهر دیگه با یه فرهنگ دیگه و حتی یک زبان دیگه کار کنی؟ اگه تجربه کار کردن تو شهر خودت رو داشته باشی نباید فکر کنی همه جا همین‌طوره، حتی شرکت‌های همسایه هم و دیوار به دیوار هم رفتار و فرهنگ متفاوتی دارن. تو یه ساختمان اداری، ممکنه واحد ۱ یه شرکت خصوصی باشه که جو صمیمی داره و همه با هم دوستن و ساعت ناهار رو با هم ناهار می‌خورن و تو غذای هم شریک می‌شن، واحد ۲ یه جو خشک و رسمی داشته باشه و هیچ‌کس با همکارش رابطه غیر از نامه‌های رسمی اداری و مکاتبات اداری نداشته باشه.

پس باید همون اول کار، کفش آهنی و زره بپوشی و تلاش کنی تا فرهنگ رو یاد بگیری. سوالی که پیش میاد اینه، فرهنگ کجا رو یاد بگیرم؟ آهان، هنوز کار پیدا نکردم. پس یه مرحله برگردیم عقب، چطوری قراره تو یه شهر دیگه یا کشور دیگه کار پیدا کنیم؟
شاید داشتن یه رزومه اولین مورد از مقدماتی باشه که باید فراهم بشه. خدا رو شکر وب‌سایت‌های زیادی هستن که می‌تونن در این زمینه بهتون کمک کنن. لینکداین، ایران‌تلنت، ات‌باکس و خیلی سایت‌های دیگه هستن که می‌تونن برای تکمیل یک رزومه شکیل و خوانا و حرفه‌ای بهتون کمک کنن. علاوه بر این کافیه گوگل کنین: Resume Template تا یه عالمه قالب رزومه رو ببینین که بهتون ایده بده که رزومه‌تون رو چطوری درست کنین.

اولین فرصتی که بعد از پر کردن رزومه تو سایت ایران‌تلنت یا حتی لینکداین پیش میاد اینه که شرکت‌های بزرگ وقتی دنبال نیرو هستن، از همین سایت‌ها استفاده می‌کنن و اگر بعد از پر کردن رزومه، کسی باهاتون تماس گرفت، اصلاً تعجب نکنین. مورد بعدی اینه که خود این سایت‌ها موقعیت‌های شغلی نزدیک به رزومه رو به صورت هفتگی یا ماهانه ایمیل می‌کنن و می‌شه واسشون درخواست داد.

بالاخره دنبال شغل بودیم دیگه؟ واسه مهاجرت لازمه بالاخره، اول باید موقعیت شغلی و درآمد ثابتی که لازمه رو بدست بیاریم و بتونیم مهاجرت کنیم.

یه وقتایی هم هست که شما خودتون یه سری شرکت رو می‌شناسین و باید خودتون رو به اون شرکت نشون بدین، یا با نمونه کارهای قبلی و رزومه خوبی که براشون می‌فرستین. قطعاً باید مسئول‌های مرتبط با منابع انسانی یا مدیریت بخش‌های مرتبط با تخصص شما رو از هر طریقی که می‌تونین پیدا کنین و رزومه و نمونه کارهاتون رو براشون بفرستین. کجا می‌شه این افراد رو پیدا کرد؟ خیلی ساده، شبکه‌های اجتماعی تخصصی مثل لینکداین، حتی یه وقتایی توییتر و اینستاگرام هم می‌تونن گزینه‌های خوبی باشن.

یه بار از آرش برهمند از ماهنامه پیوست شنیدم که تعداد زیادی از اعضای تحریریه رو از طریق توییتر پیدا کردن، بالاخره ژورنالیست‌ها باید دنبال اخبار روز و حتی سوژه‌ها باشن و کجا بهتر از توییتر؟

شاید از همین وقت باشه که حسابی وقت آدم پر بشه با مصاحبه‌های مختلف، قطعاً اگه قرار باشه توی یه شهر دیگه به مصاحبه برین، خیلی چیزا رو باید مراقب باشین، یکی رفت و آمد سر وقت و محل اقامت و یاد گرفتن مسیرهای تاکسی و اتوبوس و مترو و بقیه و بقیه. طبیعیه که یه پس‌انداز اولیه دارین، ولی قرار نیست همه اون پس‌انداز خرج تاکسی تلفنی و تاکسی دربست بشه. قرار هم نیست به خاطر بلد نبودن مسیرها، تمام وقت رو توی ترافیک باشین و استرس قبل از مصاحبه رو دو چندان کنین. پس سوال پرسیدن از آدم‌ها رو فراموش نکنین.

یادتون باشه قبل از مصاحبه، همه مطالبی که در مورد اون سازمان یا شرکت پیدا می‌کنین رو مطالعه کنین. در مورد زمان تاسیس، فعالیت‌ها، پروژه‌ها و دستاوردهایی که داشتن هر اطلاعاتی رو پیدا کردین حسابی بلد باشین و بدونین برای موقعیت شغلی که درخواست دادین یا دعوت به مصاحبه شدین، چه ارزشی می‌تونین ایجاد کنین.

تو یه مصاحبه، خیلی مهمه که از توانایی‌ها و توانمندی‌ها و استعدادهای خودتون اطلاعات کافی داشته باشین، بدونین چقدر ارزشمند هستین و چقدر ارزش می‌تونین برای سازمان ایجاد کنین. یادتون باشه مبالغه و بزرگ‌نمایی و دروغ و ریا و هر چی اسمش رو بذارین، اصلاً کار درستی نیست و نباید خودتون رو بالاتر از چیزی که هستین نشون بدین. همونی که هستین با همون توانایی‌ها و توانمندی‌ها و تجربه‌ها، حتی اگه اهل یادگیری مطالب و تخصص‌های جدید هستین، این خودش یه مزیت درست و حسابی محسوب می‌شه.

مطمئنم این مطالبی که نوشتم فقط کلیات داستانه و شاید حتی لازم باشه تو یه پست دیگه، جزییات قصه و حتی اینکه من در حدوداً یک ماهی که چندین و چند بار به تهران سفر کردم، چند جا مصاحبه رفتم رو هم بنویسم. حتی اگر یک بار به در بسته خوردین، قرار نیست همه درها بسته باشه، پیدا کردن کار تو هر شهری که باشین زمان می‌بره.

post370-2

حالا شاید دنبال مهاجرت تحصیلی باشین، مهاجرت تحصیلی معمولاً به خارج از کشوره که خب من نه دیدگاهی در موردش دارم و نه اطلاعات کافی، پس ترجیح میدم در این مورد چیزی ننویسم. فقط یادتون باشه، اگه قصد تحصیل در یه کشور دیگه رو دارین، اولین چیزی که تو وجودتون تقویت کنین، روحیه کار تیمی و سخت‌کوشی باشه.

قطعاً من هم یه زمانی دلم می‌خواست برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برم، شاید هم بالاخره یه زمانی یه روزی یه وقتی یه جایی این آرزوی چندین و چند ساله به وقوع بپیونده، خدا را چه دیدی؟ قطعاً تجربه خیلی خاصیه، تحصیل توی یه کشور دیگه، با زبانی غیر از زبان مادری و با فرهنگی هزاران فرسخ دورتر از فرهنگ وطن.

– – –

پی‌نوشت ۱: یادتون باشه وقتی کار پیدا کردین، استخدام شدین، قرارداد نوشتین، اون کار قرار نیست اولین و آخرین کار شما در طول عمرتون باشه، چه استخدام رسمی باشین و چه قراردادی و چه هر وضعیت دیگه، تا زمانی توی یه سازمان ارزش دارین که بتونین ارزشی برای سازمان ایجاد کنین. پس برای حفظ موقعیت باید هر روز و هر روز در حال یادگیری باشین و به پیشرفت خودتون و سازمان و شرکت کمک کنین.

پی‌نوشت ۲: قبول دارین ساعت مفید کار کردن توی یک روز رقم پایینیه؟ چی کار کنیم که این رقم بالاتر بره و مفیدتر باشیم؟؟؟

پی‌نوشت ۳: هدفتون از پیدا کردن کار تو یه شهر دیگه چیه؟ اصلاً چرا می‌خواین مهاجرت کنین؟ درآمد بیشتر؟ تو شهر من کار در شأن و مقام من نیست؟ دنبال استقلال و جدا شدن از خانواده هستین؟ شاید اولین مرحله این باشه که تکلیف‌تون رو با خودتون مشخص کنین، هدفتون رو مشخص کنین و بفهمین دنبال چی هستین، و الا دچار سردرگمی بدی خواهید شد.

پی‌نوشت ۴: خدا را چه دیدی، شاید اولین راه فرار نبود، اولین راه مهاجرت نبود، موندن و تلاش کردن و ساختن، باعث بشه نامتون همیشه تو تاریخ ثبت بشه.

پی‌نوشت ۵: اگه تصمیم گرفتی و عزمت رو جزم کردی، بدون مسیری سخت‌تر از حد تصور پیش روت هست، زندگی صفحه شطرنج نیست و آدم‌ها با استراتژی و برنامه‌ای که من واسه زندگیم چیدم پیش نمیرن. یادم باشه من فقط قدم‌های خودم رو می‌تونم بردارم، هر کسی می‌تونه من رو تو مسیر کنار بزنه و حتی به پرتگاه هل بده.

پی‌نوشت ۶: پی‌نوشت‌ها خودشون هر کدوم یه دنیایی دارن، شاید هر کدوم رو باید در یه پست جدا نوشت.

پی‌نوشت ۷: اگه مهاجرت کردین، توی نظرات بنویسین چرا؟ شاید جمع کردن دلایل افراد مختلف، به یه سری آدم دیگه که برای تصمیم‌گیری مردد هستن کمک کنه.

پی‌نوشت ۸: مهاجرت کهکشانی من در حد چند صد کیلومتره و آشنایی من با مهاجرت در حد شهر به شهر، اما ممکنه یه مواردی از تجربیاتم برای مهاجرت کشور به کشور هم به درد بخوره، حداقل تجربه اینکه اگه مریض شدم چی کار کنم یا اصلاً چی کار کنم مریض نشم. بالاخره همه جای دنیا ویروس هست.

اول قصه vs قصه اول

post367

شاید اول قصه برگرده به چندین سال پیش، اون وقتا که کنکور ارشدی بود و درس خوندن و علاقه به قبول شدن در دانشگاه‌های تهران. به اون سفر یک هفته‌ای به تهران و زندگی تو این شهر شلوغ و عجیب، شهری که آلودگی و ترافیک بیداد می‌کنه ولی دوسش داری، شهری که زندگی سختی رو برات رقم میزنه ولی نمیتونی جای دیگه زندگی کنی.

شاید همون سال و همون سفر، این تقدیر نوشته شد. شاید هم پیدا کردن دوست‌های زیاد به واسطه رویدادها و همایش‌ها و دلبستگی بهشون باعث شد فکر کنم تهران هم می‌شه زندگی کرد، تهران هم می‌شه که خوش بگذره.

گذشت و گذشت تا حدود یک سال و نیم پیش، روز تولدم، مصاحبه کاری با بامیلو، بهترین مصاحبه کاری همه زندگیم. چقدر احساس خوب داشتم و چقدر می‌تونست تجربه جالبی باشه. من به صورت دورکاری، به عنوان یک عضو از تیم مارکتینگ بامیلو کارم رو شروع کردم. تو این مدت روزهای زیادی رو در تهران گذروندم. اوایل ماهی یک روز، کم‌کم یک هفته در ماه و به مرور دو هفته که تهران زندگی می‌کردم و تجربه کار در تهران، دلبستگی‌ام رو به این شهر بیشتر و بیشتر کرد. محیط کاری پویا، صمیمیت محل کار، محیط حرفه‌ای و تمام مزایای دیگه‌ای که بامیلو داشت و داره.

از مرداد ۱۳۹۴ زندگی پر از سفر و پر از مصاحبه و پر از جاده و پر از همه تلاطم‌ها، من رو رسوند به ۱۶ شهریور و مصاحبه با آژانس تبلیغاتی بین‌المللی داروگ و خیلی یهویی و خیلی سریع، بدون اینکه حتی آمادگی داشته باشم، دوره آزمایشی ۱۰ روزه و بعد از اون دوره ۳ ماهه شروع شد و من به صورت جدی ساکن تهران شدم.

دوره عجیبی بود، هر روز یک سفر کوتاه از غرب به شمال شرق تهران، سفری که ۲ ساعت و نیم هر روز صبح برای رفت و هر روز عصر هم ۲ ساعت و نیم برای برگشت طول می‌کشید. سختی مسیر و مسائل مختلف باعث شد تصمیم بگیرم محل کار رو تغییر بدم و بعد از تموم شدن دوره ۳ ماهه داروگ، کارم رو در شتابدهنده دیموند شروع کنم.

از مرداد امسال تا امروزی که ۱۰ اسفنده، اینقدر تو جاده زمینی و هوایی شیراز و تهران در سفر بودم که خط به خط مسیرها رو حفظ شدم. شرایطی بود که نه شیراز دلم آروم می‌گرفت و نه تهران. حالا کم‌کم دارم به این غربت عجیب عادت می‌کنم و یاد می‌گیرم تنهایی رو تبدیل کنم به انرژی‌ مثبت و حسابی از این فرصتی که دارم استفاده کنم، فرصتی برای ساختن خود، فرصتی برای بلوغ فکری و فرصتی برای بزرگ و بزرگ‌تر شدن.

– – –

پی‌نوشت ۱: به صورت عجیبی مسیر نوشته وقتی به قلم رسید تغییر کرد، وقتی آدم رشته افکارش رو روی کاغذ (روی ادیتور بلاگ) میاره، حرفا انگاری که عوض میشن، انگاری که یه چیزای دیگه به ذهن میرسه.

پی‌نوشت ۲: تغییر همیشه سخته، تغییر محل زندگی، تغییر محل کار، تغییر نحوه زندگی و تغییر عادت‌ها

پی‌نوشت ۳: اول قصه کجا بود؟ خودم هم واقعاً اول قصه رو گم کردم.

پی‌نوشت ۴: به همه پیشنهاد میدم چنین تغییری رو تجربه کنن. تغییری که به مهاجرت منتهی بشه و به جدا شدن از تمام حریم امن و آسایش و شیرجه زدن تو دریای متلاطم زندگی. تجربه ناب و لذت بخشیه. وقتی بتونی توی تلاطم، شنا کردن رو یاد بگیری، اون وقته که احساس موفقیت و پیروزی واقعی رو تجربه می کنی.

مهاجرت کهکشانی …

post366

یه وقتایی یه اتفاقاتی تو زندگی میفته که آدم رو ناچار به گرفتن یه سری تصمیمات می‌کنه که باعث می‌شه زندگی و آینده شخص توی تلاطم موج‌های نارآرام گیر کنه و سال‌های سال از ساحل امن دور بشه. اینکه اون اتفاقات چی هستن مهم نیست، مهم اون تصمیم حیاتی و خطرناکی هست که تو مسیر زندگی آدم رو در دریای خروشان می‌اندازه.

شاید یه تصمیمی مثل مهاجرت

حالا مهاجرت می‌تونه چند صد کیلومتر باشه، می‌تونه چند صد هزار کیلومتر باشه. تو دنیایی که روحیه و فرهنگ اعضای خانواده با هم فرق داره، تفاوتی نداره فاصله مهاجرت چقدر باشه.

  • محله به محله
  • شهر به شهر
  • کشور به کشور
  • حتی سیاره به سیاره
  • شاید هم کهکشان به کهکشان

دنیای همه ما آدما یه کهکشان واسه خودش داره و مهاجرت تو هر شرایطی کم از مهاجرت کهکشانی نیست.

خروج از ساحل امن خانواده، از آغوش امن و محبت و قلب‌هایی که واسه آدم می‌تپه به دنیایی که ماورای زمین و انسانیت هست، دنیایی که ترس و اندوه، گاهی هم پشیمونی، احساس غالب شده و امنیت روحی آخرین چیزی هست که دنبالش می‌گردی، چون لحظه به لحظه فقط به امنیت شخصی و امنیت مالی فکر می‌کنی.

مهاجرتی که به خاطر استقلال و امنیت مالی باشه، حتی وقتی تو آغوش امن خانواده استقلال و امنیت مالی داری، ولی احساس می‌کنی واسه جامعه مفید نیستی، تبعاتی داره که آدم رو عوض می‌کنه. آدم واقعاً می‌شه یه مهاجر کهکشانی. انگار از سیاره اسب‌های مهربون شاخدار، رفته باشی به دنیای سیاهی‌ها و جادوگرهای وحشتناک.

شاید اینقدرا هم بد نباشه و من عمق فاجعه رو با مبالغه دارم توصیف می‌کنم. شاید هم واقعاً همینقدر که شبیه مبالغه است بد باشه.

اصلاً چی می‌شه که آدم از شهرش، از حریم امنش، از وطنش فرار می‌کنه؟ آره، دقیقاً فرار می‌کنه. موندن همیشه بد نیست، فرار هم همیشه بد نیست. من فرار کردم؟ نمی‌دونم. شاید هم فرار نکردم. دنبال جایی گشتم که اثربخش باشم، جایی که مفید باشم. و متاسفانه اون جایی که تونستم مفید و اثربخش باشم، چند صد کیلومتر و چند صد سال نوری با حریم امن خونه و آغوش پدر و مادر فاصله داره. که کاش نداشت ….

این  گاه‌نوشته‌های مهاجرت کهکشانی قراره تجربه من از این مسیر باشه، شاید یه روزی، یه وقتی، یه جایی، یه نفر مثل من بخواد از شهرش و وطنش بزنه بیرون، شاید بخواد فرار کنه، شاید هم …. حالا هر چی اسمش رو بشه گذاشت، شاید همین نوشته‌ها بتونه یه راهنمایی باشه برای آدم‌هایی شبیه من که فداکاری و قصی‌القلبی رو خوب بلدن. مهاجرت فداکاری و قصی‌القلبی داره، اینکه بتونی با دلتنگی کنار بیای، اینکه بتونی از تمام لحظات خوش و خاطرات قشنگ کنار خانواده بگذری، اینا فداکاری و قصی‌القلبی نیاز داره. مهاجرت خیلی سخته، سخت‌تر از چیزی که بشه باورش کرد. آدم وقتی سختی‌اش رو می‌فهمه که دیگه برگشتن براش سخت شده، وقتی که به شرایط موجود عادت کرده. اون وقته که می‌گن: نه راه پس داری نه راه پیش

– – –

پی‌نوشت ۱: این گاه‌نوشته‌ها بیشتر شبیه حرفایی هستن که نمیشه گفته بشن، نمیشه با صدای بلند اونها رو بیان کرد، نکنه همسایه دیوار به دیوار زندگی، که شاید اسمش یأس و ناامیدی باشه، شاید هم اسمش غم باشه، نباید این همسایه اینا رو بشنوه. آدم وقتی از حریم امن خونه دور میشه، احساس تنهایی و ضعف ممکنه بهش غلبه کنه، باید خندید و خندید و لبخند زد و پرانرژی بود، تا این همسایه بدچشم، زندگی آدم رو تلخ نکنه.

پی‌نوشت ۲: شاید به نظر برسه این گاه‌نوشته‌ها مبالغه زیاد دارن که خب دارن، آدم وقتی تنها میشه، قوه تخیل و داستان‌نویسی و حتی شعرسرایی‌اش حسابی گل می‌کنه.