بایگانی برچسب: سفرنامه

حس و حالی غریب و آشنا

Qoran

سلام

۵ سال و ۷ ماه از این تجربه گذشته، اما چند مدتیه که خاطراتش و حس‌های غریب و آشناش تو ذهنم رفت و آمدهای پررنگ دارن، اینقدر که دلم خواست بنویسمشون.

تجربه‌ای از سفری که ۷ فروردین ۱۳۹۳ شروع شد و به نظرم هیچ‌وقت تموم نشده و نخواهد شد. فقط گاهی یادم می‌ره و کاش یادم بمونه همیشه! با اینکه بعد از اون سفر، قصد داشتم سفرنامه بنویسم، هیچ‌وقت محقق نشد. اما اولین اندوخته کوله‌پشتی سال ۹۳ رو در این سفر بدست آوردم.

سال عجیبی بود، روزهایی عجیب‌تر. تجربه‌ای متفاوت با تمامی تجربه‌هایی که من تو زندگیم داشتم.

قبلاً هم نوشته بودم البته که:

قبلاً هم تو یکی از پست‌ها (ریشه‌های دینی فرهنگی) نوشته بودم، من بر اساس تعریف عرف جامعه ایران مذهبی نیستم. اینکه کدوم یکی از دستورات دین اسلام رو به جا میارم یا نمیارم، یک موضوع کاملاً شخصیه و هیچ‌کسی اجازه نداره از من بپرسه نماز می‌خونی؟ مسجد می‌ری و غیره.

در مورد خودم این یک جمله رو می‌تونم با اعتماد به خودم (۹۹٪) بگم که، من برای تمام ادیان احترام قائلم. هر کسی اعتقادی داره و دین و اعتقاد جز حریم شخصی فرده و نه باید ازش سوال پرسید و نه بی‌احترامی کرد.

پیش از هر گونه حمله، از اینکه به اعتقادات من احترام می‌ذارین ازتون ممنونم. این پست نه تبلیغه، نه شوآف و نه هیچی دیگه. فقط و فقط به اشتراک گذاری یک حسه! مثل تمام سفرنامه‌های دیگه که نوشتم که دوست داشتم احساسم رو از دیدن اون جاذبه گردشگری یا شهر باهاتون به اشتراک بذارم.

خب مقدمه کافیه، برم سراغ اصل مطلب.

فروردین سال ۱۳۹۳، همراه با خانواده، هر دو تا مادربزرگ و یکی از عمه‌هام رفتیم حج عمره. اولین سفر خارجی من محسوب می‌شد. اولین باری که پام رو از مرزهای ایران بیرون می‌ذاشتم.

برای این سفر سال ۱۳۸۶ با مبلغ ۵۰۰ هزار تومان ثبت‌نام کرده بودیم و بعد از ۶ سال نوبت‌مون شد. از نظر زمانی، به نظرم زمان خیلی مناسبی بود، هوا خیلی گرم نبود. البته خیلی شرجی بود و حسابی خواب‌آور. من کل سفر رو تو مسجدالنبی و مسجدالحرام خواب بودم. (یکی از بهترین خواب‌های زندگیم بودن، رو سنگ‌های کف مسجدالحرام، درست روبه‌روی کعبه).

سنگ پرستی نیست، نه! صبر کنید که به ترتیب شروع کنم و سفرنامه رو بنویسم.

سفر ما از مدینه شروع شد. هتل‌مون روبه‌روی مسجدالنبی بود و با چند قدم پیاده‌روی می‌رسیدیم به صحن و گنبد سبز مسجدالنبی. از زمان پخش اذان تا حدود نیم ساعت بعد از اذان، اینترنت هتل قطع می‌شد و همه، حتی مغازه‌دارها، می‌رفتن برای نماز جماعت. مثل ایران هم نیست که نماز ظهر و عصر رو بعد از هم بخونن، برای هر کدوم اذان جدا و ساعت جدا دارن.

مسجدالنبی برای من سرشار بود از آرامش. حسی که یک آدم از رفتن به خونه پدربزرگش داره. (شاید واقعاً این سیده پیش از اسمم، واقعاً ریشه‌دار باشه).

مسجدالنبی بی‌نهایت بزرگ بود و معماری شگفت‌انگیزی داشت. طراحی‌های سقفش و جزییاتی که توی طراحی به کار برده بودن، من دراز می‌کشیدم و به سقف خیره می‌شدم و خوابم می‌برد! هوا هوای خواب بود.

قدرت گفتن از غم بقیع رو ندارم! خیلی عجیب بود! زنان فقط در صورت مرگ برای دفن شدن می‌تونن به بقیع وارد بشن. فقط از پشت دیوار و یه بالکن مانند می‌تونستیم بقیع رو ببینیم. که البته من در حد چند دقیقه کوتاه دووم آوردم! حجم غصه‌اش بی‌نهایت بود.

۵ روزی رو مدینه بودیم و بعد برای محرم شدن به مسجد شجره رفتیم. مسجد شجره بی‌نهایت زیبا بود. همه یک‌دست سفید. همه یک شکل! همه یک‌دست! همه شکل خودشون بدون آرایش یا لباس‌های متفاوت! و چقدر این یکپارچگی زیبا بود.

– – –

برای من به عنوان کسی که تا لحظه آخر که مهر خروج رو زدیم، می‌گفتم نمیام، این تجربه چیزی فراتر از تمامی تجربه‌ها بود و شد و هست و خواهد بود. تجربه‌ای ماندگار، پر از اشتیاق، پر از شوق، پر از آرامش و پر از حس خوب.

– – –

وقتی برای اولین بار وارد مسجدالحرام می‌شین، مرسومه که می‌گن کسایی که بار اولشون هست چشماشون رو ببندن و بقیه که بار دوم یا چندمه کمکشون کنن زمین نخورن، تا اولین چیزی که می‌بینن، کعبه باشه.

شاید براتون عجیب باشه، ولی همین الآن هم که بعد از ۵ سال و ۷ ماه دارم یادآوری می‌کنم تا بنویسم، چشمام غرق اشک شده! این تجربه باورنکردیه!

مادرم که قبلاً حج تمتع رفته بودن، من رو همراهی کردن تا برسیم جلوی کعبه، تو فاصله خیلی خیلی کم، تا مسئول کاروان گفت حالا چشماتون رو باز کنین.

توصیف عظمت اون لحظه، حسی که اون لحظه داشتم و اشکایی که میومد در این مقال نگنجد! فقط گریه می‌کردم و سجده رفتم. نمی‌دونم چند دقیقه گذشت، یک دقیقه یا نیم ساعت، که مسئول کاروان صدا زد که همه رو بلند کنین تا زودتر طواف کنیم تا به نماز ظهر نخوریم.

۷ دور طوافی که وقتی گفتن ۷ دور تموم شده، باورم نمی‌شد. من که فقط چشم دوخته بودم به کعبه و اشک می‌ریختم. نمی‌دونم اجباریه یا مستحب، که در حین طواف دعا یا قرآن بخونیم، که مامانم به جای من همه رو خوندن، چون من فقط گریه می‌کردم. نه از ناراحتی، بلکه از شوق و اشتیاق معبود و معشوق. هوا گرم بود و یه قسمت‌هایی نسیم خنک میومد. نزدیکی حجرالاسود یا وقتی از نزدیکی ناودون طلا رد می‌شدیم نسیم خنک میومد و همینطور شکافی که به زمان تولد حضرت علی (ع) برمی‌گرده.

در مورد سعی صفا و مروه صحبت خاصی ندارم، فقط اینکه خیلی سخت بود و بی‌نهایت دلم برای هاجر سوخت و کباب شد. البته ما تو سالن سرپوشیده روی سنگ‌های مرمر باید سعی می‌کردیم، اما هاجر این مسیر حدود ۴۰۰ متری رو ۷ بار می‌ره و برمی‌گرده به امید پیدا کردن آب برای نوزادش، در حالی که خودش حتماً تشنه بوده و صددرصد گرمش بوده.

منِ بنده ناتوان، توی اون سالن خنک، با آب همراه و سیستم تهویه و زمین صاف، تمام ۱۴ باری که این مسیر رو طی کردم رو غر زدم.

مستحبات سعی
برای عمره گزار و حاجی مستحب است پیش از سعی مقداری از آب زمزم نوشیده و قدری بر سر و بدن خود بریزد و این دعا را بخواند: اَللّهُمَ اجْعَلْهُ عِلْماً نافِعاً وَ رِزْقاً واسِعَاً وَ شِفاءاً مِنْ کُلِّ داءٍ وَ سُقْمٍ، سپس حجرالاسود را استلام نماید و با آرامش به سمت صفا حرکت کند. پس از رسیدن به کوه صفا بر فراز آن رفته و به کعبه نگاه کند و با پیش رو قرار دادن رکن حجرالأسود، و پس از حمد و ثنای خداوند و گفتن هفت بار تکبیر و تهلیل، دعای وارد شده را بخواند.

نزدیک شدن به حجرالسود کار خیلی سختیه. باید به سان مترو تهران ایستگاه امام خمینی بین ساعت ۶ تا ۸ صبح وارد عمل بشید. یکی از شرطه‌هایی که اونجا ایستاده بود بهم گفت از کدوم طرف برم و تونستم نیم نگاهی بهش بندازم.

از کوه صفا و مروه، فقط بخشی از یکی‌شون هست که می‌شه روش نشست، اگه درست تو ذهنم باشه، یکی‌اش مثل اینکه موزه باشه داخل شیشه است و نمی‌شه نزدیکش شد.

نمی‌دونم همیشه اینطوریه یا قانونی داره که روی کعبه با اون پارچه کامل پوشیده شده، یه جایی توی حجر اسماعیل یه کمی از پرده (پارچه یا …) بالاتر بود و می‌شد دیوار کعبه و سنگ‌هاش رو دید. (می‌گن نباید نزدیک بشین یا لمس کنین که شرطه‌ها دعوا می‌کنن، همون مصداق سنگ‌پرستی). البته خب بقیه قسمت‌های نزدیک دیوار کعبه معمولاً شلوغه، چون مسیر طوافه. تنها جایی که می‌شه در ساعت غیر از نماز، نزدیک به کعبه نماز خوند، حجر اسماعیله.

من فقط رفتم نزدیک و یه نیم‌نگاهی انداختم و سنگ‌ها رو لمس کردم و برام عجیب بود چطوری توی این هوای گرم این سنگ‌ها اینقدر خنک هستن. خیلی دلم می‌خواد داخل کعبه رو ببینم. کاش می‌شد. ایشالا در آینده می‌شه.

از این بخش‌های مستحبات و مراسمات که بگذریم، کل مراسمات حج عمره حدود ۱۲ ساعت بیشتر طول نمی‌کشه. دیگه بعد از اون، اختیارتون با خودتونه که هر نمازی دوست دارین بخونین، هر دعا و مناجاتی که دوست دارین.

من هم چون خیلی خوابیدن تو اون هوای شرجی رو دوست داشتم، جلوی یکی از ستون‌ها رو‌به‌روی کعبه می‌خوابیدم تا بقیه نماز بخونن دعا بخونن، بیان منو بیدار کنن بریم هتل.

البته تو اون سفر یک بار دیگه هم محرم شدیم و اعمال خج عمره رو به جا آوردیم.

هر کسی با هر اعتقادی به نظر من یک بار باید سفر به مکه و مسجدالحرام رو تجربه کنه. به دیدگاه توریستی هم بهش نگاه کنید، واقعاً ارزش دیدن رو داره.

به عنوان آدمی که تو کشورای اروپایی وقتش رو به بازدید از کلیساها می‌گذرونه، تو کشور مسلمون هم می‌شه مساجد رو دید و چه بهتر که اون مسجد به “خانه خدا” معروف باشه.

تقریباً ده بار از اول تمام نوشته رو خوندم و تلاش کردم بیشتر احساسی که داشتم رو بهتون منتقل کنم. حس خواسته شدن، حس خواستنی بودن، محبت محض، آرامش محض. مهربونی محض.

خدایی که من توی کعبه دیدم، خدای مهربونی بود. خدای لبخند بود و خدای آرامش بود.

خدایا، مرسی که هستی.

سفرنامه آلمان – سال ۲۰۱۷ – قسمت آخر

Netherlands

سلام

بعد از قسمت اول،  قسمت دوم، قسمت سوم، قسمت چهارم و قسمت پنجم، بالاخره به آخرین قسمت این سفر کوتاه رسیدیم.

بالاخره روز چهارم سفر رسید. فکر کنم قبلاً هم گفتم که آلمانی‌ها به شدت به تعطیلی یکشنبه اعتقاد دارن، در نتیجه حتی سوپری‌ها (کیوسک) هم باز نیستن 😂 اینگونه شد که تصمیم گرفتیم بریم سمت شهر مرزی آلمان و هلند تا هم خرید کنیم و هم ناهار بخوریم. هم من یه شهر دیگه رو هم ببینم.

برای صبحونه با دوستان رفتیم McCafé، من ساندویچ تخم مرغ و پنیر سفارش دادم، قیمتش حدود ۲ یورو بود و به نظر من خیلی خوشمزه بود.  قطعاً من اگر خارج از ایران و جایی که McCafé داشته باشه زندگی کنم، هم چاق میشم هم کلسترولم بالا میره و کبدم چرب میشه و می‌میرم 😂

مسیر دوسلدورف به ونلو فوق‌العاده قشنگ بود. من که چونان درخت و ابر ندیده ها تمام مدت داشتم از جاده و منظره ها عکس میگرفتم. کمتر از ۴۰ دقیقه گذشت و ما وارد کشور هلند شدیم. تصور من از مرز، یه کابین پلیس بود که مثل تو فیلما پاسپورت رو چک میکنن و خوشحال بودم میگفتم یه مهر ورود و خروج دیگه هم تو پاسپورتم می‌خوره 😂😂 دیگه بالاخره تجربه اول بود که تو حوزه شنگن کشور به کشور سفر می‌کردم.

خبری از کابین پلیس و چک کردن پاسپورت و مهر ورود و خروج نبود و چنان شهرهای شمالی که یه تابلو نشون میده این شهر تموم شد این شهر شروع شد، با دیدن تابلوی هلند فهمیدیم اینجا دیگه آلمان نیست و هلنده. و اینگونه بود که به شهر چهارم در این سفر رسیدم. سفری کوتاه و پر تردد و پر از شهرهای مختلف.

Venlo

وقتی به ونلو رسیدیم، مدت زمان زیادی دنبال جای پارک گشتیم، انگار کل آلمانی‌ها اومده بودن اونجا. جای پارک پیدا کردیم و بعدش به سمت مرکز شهر رفتیم.

ساختمون های ونلو، تیره تر و کدر تر از آلمان بودن، اما باز تقارن حرف اصلی رو می‌زد. درخت و گل و گیاه هم انگار که تو اروپا حرف اول رو میزنه.

به یه هایپرمارکت بزرگ رفتیم و من فلفل ایتالیایی خریدم 😁 از این فلفل رنگی رنگی ها که سر ظرفش آسیاب داره. فکر کنم تمام خریدهایی که کردم، تولید کشورهایی جز آلمان بود.

از مرکز شهر به سمت رود راین رفتیم، بله درسته، رود راین هنوز ادامه داره و به هلند هم میرسه. کنار رود یه آب راه (عکس آخر از این آلبوم) درست کرده بودن و اطرافش محوطه سازی و فضای سبز و کافه و رستوران. تو فضای سبز نشستیم و کلی عکس گرفتیم.

Venlo Netherlands

رود راین یه طور خاصی جذابه، فکر کنم یکی از آرزوهام این باشه که از منشاء راین حرکت کنم تا آخرش برم، البته از یه جایی دو شاخه میشه و راست برم یا چپ برم؟ مسئله این است!!! 😁

البته هر دو شاخه در نهایت به دریای شمال میریزن. ولی چون نمیتونم انتخاب کنم کدوم شاخه رو انتخاب کنم، واسه همین فعلاً نمیرم.

چند ساعتی تو شهر ونلو بودیم، خرید کردیم، ناهار خوردیم، عصرونه و چایی خوردیم و برگشتیم. برای شام هم از رستوران ایرانی تو شهر Essen کباب گرفتیم.

Istanbul Sabiha Gokcen International Airport

از اونجایی که ماهان روزهای دوشنبه پرواز دوسلدورف به تهران نداره، ناچارا پرواز پگاسوس رو گرفتم. صبح دوشنبه به تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۹۶ (۹ اکتبر ۲۰۱۷) بعد از صبحونه و خداحافظی با میزبان‌های مهربان، همراه با دوستم و دوستش به فرودگاه رفتیم.

فرودگاه دوسلدورف خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگ بود. البته از اونجایی که در قسمت های مختلفی در داره، شما اگر بدونین هر کانتر کجاست، میتونین در ورودی نزدیک به اون کانتر وارد فرودگاه بشید. من از اولین ورودی وارد فرودگاه شده بودم و کانتر پرواز من آخر فرودگاه بود 😂 حدود ربع ساعت راه رفتم تا رسیدم به کانتر و پاسپورت من رو گرفت و ازم پرسید چمدان دارم که گفتم چمدان ندارم و یه کوله پشتی دارم، ازم خواست کوله پشتی رو روی وزنه بذارم تا برام تگ بزنه.

برای پروازهای بین‌المللی به خصوص اونایی که استاپ دارن، حتماً (به طور معمول) کوله پشتی یا Carry On رو وزن میکنن و تگ میزنن.

با اینکه واسه مسیر رفت کوله پشتی رو به بار داده بودم، این بار تصمیم گرفتم کوله پشتی رو همراهم ببرم. به دو دلیل، یکی اینکه به پگاسوس اعتماد نداشتم 😁 دلیل دوم اینکه وقتی رسیدم فرودگاه امام خمینی معطل نشم. پرواز پگاسوس پذیرایی نداره، پس یادتون باشه یا همراه خودتون خوراکی ببرید، یا پول (یورو) همراهتون باشه. تو طول پرواز حتی سیگار هم میفروشن 😂 البته سیگار کشیدن ممنوعه. فقط میتونید بخرید.

پرواز نیم ساعت زودتر به فرودگاه صبیحا رسید و با اتوبوس رفتیم به سمت ترمینال ورودی. من به سالن ترانزیت رفتم. فرودگاه صبیحا خیلی خیلی خیلی بزرگه، و البته همه چیز اونجا گرونه. من حدود ۷ یورو برای غذا دادم، غذایی که تو آلمان ۲ یورو بود.
فرودگاه صبیحا اینترنت رایگان هم نداره و برای اینترنت مجبور شدم با پرداخت ۴ یورو و گرفتن قهوه ترک، پسورد وایفای کافه Karafirin رو بگیرم. البته چای رو بهم رایگان داد و تمام ۵ ساعت باقی مونده از استاپ رو توی کافه نشسته بودم.

نزدیک زمان پرواز شد. تو مسیر برگشت تقریباً خواب بودم و حدود ساعت ۲:۳۰ بامداد به شهرم (اون زمان) برگشتم.

سفرنامه آلمان – سال ۲۰۱۷ – قسمت پنجم

Dusseldorf

سلام

بعد از قسمت اول،  قسمت دوم، قسمت سوم و قسمت چهارم، می‌رسیم به قسمت پنجم و روز سومی که تنها دلیل سفر بود. دلیلی که باعث شد روز ۱۵ مهر ۱۳۹۶ برای همیشه در خاطرم ثبت بشه (امیدوارم آلزایمر نگیرم).

بالاخره صبح روز سوم رسید. آلمان یه کمی خورشید دیر طلوع میکنه، هوا هم که ابریه، آدم باورش نمیشه صبح شده. هوا طوریه که آدم دلش میخواد تا لنگ ظهر بخوابه 😂

اولین عکس منظره خونه دوست دوستمه که تو شهر Essen هستش، یه جورایی درگیر نظم خونه ها و خیابون ها شدم. یه جور خاصی لذت بخشه این همه نظم و تقارن (من هم که قبلاً گفتم یه کمی OCD دارم)

ساعت ۱۱ با یکی دیگه از دوستای دوره دبیرستان تو ایستگاه اصلی دوسلدورف قرار گذاشته بودیم. آماده شدیم و به ایستگاه اتوبوس رفتیم. اینجا بود که دوستم اپلیکیشن DB Navigator رو به من معرفی کرد و کار باهاش رو بهم یاد داد، خیلی راحت میشه مبدا و مقصد رو مشخص کرد و اپلیکیشن میگه چطوری میشه به مقصد رسید. کجاها رو باید قدم زد، کجا باید اتوبوس یا مترو سوار شد یا بقیه روش ها. حتی قیمت بلیط اون مسیر رو هم به شما می‌گه. البته نمی‌دونم امکان خرید بلیط داره یا خیر. اینکه قیمت رو می‌گه علتش اینه که مسیرهای کوتاه‌تر از سه ایستگاه بلیط ارزون‌تر دارن. (من هیچ‌وقت نتونستم با این اپلیکیشن کار کنم و از گوگل مپ استفاده می‌کنم)

از داخل اتوبوس یک بلیط گرفتیم که با اون بلیط به ایستگاه قطار Essen رفتیم و از ایستگاه قطار Essen به ایستگاه قطار دوسلدورف. واسه من که خیلی جالب بود از توی اتوبوس بشه بلیطی رو تهیه کرد که از وسط یه شهر به ایستگاه قطار یه شهر دیگه بره، اون هم با دو تا وسیله نقلیه، یک اتوبوس و یک قطار

کلاً سیستم حمل و نقل آلمان خیلی به هم وصله و راحت میشه با یه بلیط مدت دار، سوار قطار و اتوبوس و مترو شد. (اطلاع جامع تر و دقیق تری ندارم، ایشالا در سفرهای بعدی 😁) مسیر کوتاه بود و خیلی زود رسیدیم به ایستگاه قطار دوسلدورف و دوست دیگه‌مون رو دیدیم که با قطار از شهر آخن اومده بود.

Dusseldorf

دوستم گفت کجا دوست دارم برم که من گفتم اگر یکشنبه همه جا تعطیله، امروز رو بریم خرید. از مترو خارج شدیم و از Friedrich-Ebert رد شدیم تا رسیدیم به Mack Brunnen Fountain که دوستم گفت این فواره نماد اتحاد آلمان شرقی و غربی هستش. نظرتون در مورد فواره رو میتونید برای آقای Heinz Mack بفرستید. 😁

رو به روی فواره کلیسا Johannes رو دیدیم که خب، کلیسایی تو این سفر نبود که ندیده باشم، مگه اینکه راهم نداده باشن 😁

ورودی کلیسا یه کافه داشت که میتونستی کتاب بخونی و فضای داخلی کلیسا خیلی ساده بود. رو به روی کلیسا ساختمان دادگستری دوسلدورف رو دیدم (عکس پنجم در این آلبوم) که واقعاً جذاب بود (Justizministerium des Landes Nordrhein-Westfalen)

همینقدری که تند تند مینویسم از جاهایی که رد شدم، همینقدر هم تند تند این جاها رو دیدم.

بعد از اون پیاده به سمت Schadowstraße رفتیم و وسط راه تظاهرات کردها رو علیه داعش دیدیم. یه جورایی شبیه جشن پیروزی هم بود البته. تظاهرات با حمایت و مراقبت کامل پلیس انجام میشد. (عکس آخر در این آلبوم)

Dusseldorf

کلیسای سنت جان یا Johannes، بزرگترین کلیسای پروتستان ها در دوسلدورف هستش که در سال ۱۸۷۵ تا ۱۸۸۱ ساخته شده. به محض ورود به کلیسا، یه کافه داره و وقتی از کافه رد میشیم، صدای ارگ کلیسا میاد که یه نوای دلنشین در حال نواختنه.

کلیساهایی که من در کلن دیدم بیشتر کلیسای کاتولیک بودن که زرق و برق و جلوه بیشتری داشتن. کلیساهای پروتستان سادگی مخصوص به خودشون رو دارن و از زرق و برق و تجمل و معماری های شگفت انگیز خبری نیست. اما سادگی شون آدم رو به خودش جذب میکنه.

البته باید اعتراف کنم که حسی که من تو کلیسای کلن داشتم با حسی که تو کلیسای سنت جان دوسلدورف داشتم کاملا متفاوت بود. شاید علتش خلوت تر بودن و سادگی کلیسا بود و شاید هم اینقدر زیاد کلیسا دیده بودم که حس معنوی فضا برام عادی شده بود.

می رسیم به قسمت شیرین خرید کردن، که البته من بیشتر سوغاتی خریدم. به قول دوستام، ۴ روز سفر که سوغاتی نداره، ولی خب آدم نمیتونه از این فروشگاه های خوش رنگ و لعاب بگذره که!! تو مسیرهایی که پیاده رفتیم، فروشگاه های زیادی بودن، مدتی که من آلمان بودم، Shopping Week بود و بیشتر فروشگاه ها تخفیف های خیلی خوب و ویژه ای داشتن، به شرطی که یورو رو به ریال تبدیل نکنید. 😁

البته در کل هم قیمت هاشون از ایران خیلی کمتر بود. مهم تر اینکه، واقعاً برند بود.

یکی از خیابون هایی که در دوسلدورف پر از فروشگاه و مرکز خریده، Schadowstraße هستش که میتونین فروشگاه های زنجیره ای زیادی مثل Newyorker و Primark و برندهای مختلف رو اونجا پیدا کنین. فروشگاه DEICHMANN رو برای خرید کفش دوستام پیشنهاد دادن که کفش های خیلی خوبی داشت با قیمت های ویژه. فروشگاه Primark هم که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو میفروشه و یه چیزایی هم در موردش بهم گفتن که ترجیح میدم بازگو نکنم. قیمت‌های خیلی کمی داره این فروشگاه و معمولاً میشه لباس‌های خوبی پیدا کرد. در آلمان، پیدا کردن پوشاک با قیمت های مناسب و کیفیت خوب، کار خیلی ساده ای به نظر میرسه. اگر خرید کردن رو دوست دارید، وقتی وارد این فروشگاه های چند طبقه بشید، به این راحتی ها بیرون نمیاید. پس حداقل یک روز کامل رو برای خرید در نظر بگیرید. .

یادتون باشه، آلمانی ها خیلی به یکشنبه و تعطیلی محض اعتقاد دارن! یکشنبه‌ها همه جا کاملاً تعطیله! همه جا!

راستی، یادتون باشه واسه خرید کردن، Tax Free هم بگیرید تا اگر خرید شما بیشتر از ۵۰ یورو بود، موقع خروج از آلمان، مالیات‌هایی که در حین خرید پرداخت کردین رو پس بگیرین.

کاملاً قابل درکه که دستم پر از کیف خرید بوده و نتونستم خودم عکس بگیرم و عکس خیابون و فروشگاه ها رو با یاری گوگل پیدا کردم. 😁
بالاخره دوستام موفق شدن من رو از فروشگاه‌ها بکشن بیرون، عملیات نجات خریدار سمانه 😁

Dusseldorf

از صبح در مورد ناهار تصمیم گرفته بودیم بریم سوشی بخوریم و من هم دنبال یه تجربه جدید و هیجان انگیز بودم، تو گوگل مپ یه رستوران ژاپنی پیدا کردیم که امتیاز خیلی بالایی داشت. که البته وقتی رسیدیم جلوی در رستوران، از صف جلوی در فهمیدیم چرا اینقدر امتیازش بالاست.
آدم ها باید کلی منتظر بمونن واسه غذا، در نتیجه کلی گرسنه میشن، جلوی آدم گرسنه، سنگ هم بذاری به نظرش خوشمزه است 😂😂😂 البته اینا شوخیه، غذاش فوق‌العاده بود.
یک ساعت تو صف بودیم تا بالاخره رفتیم داخل و پشت میزهای کوتاهی که باید روی زمین نشست، نشستیم، عین خود ژاپنی ها.
در این مرحله بود که تصمیم گرفتیم به کسی نگیم یک ساعت تو صف ایستادیم که سوشی بخوریم، و رستوران سوشی نداشت، شما هم به روی خودتون نیارید 😁
از اونجایی که منو اش دیگه خیلی خارجی بود، من غذام رو از روی عکس انتخاب کردم که در نتیجه اسمش رو نمیدونم. سفارش من غذای سمت چپ تو عکس اول هست. (الآن اسمش رو می‌دونم، دامپلینگ) بسیار خوشمزه بود.

غذای دوستام یه نوع غذا بود و ترکیبی بود از برنج و سبزیجات و ماهی و میگو که اصن یه وضی، من که عاشق میگو هستم، نصف غذای دوستم رو خوردم.
یک کاسه رامن هم سفارش داده بودیم که سه تایی خوردیم و کلا تصورم از رامن عوض شد. یک تلاشی هم داشتم برای خوردن غذا با این چوب های ژاپنی (chopsticks) که خیلی قابل توجه نبود و ایشالا به زودی یاد میگیرم 😁 (هنوز یاد نگرفتم) الآن هم که دارم این متن رو مینویسم، از اقصی نقاط دهانم، بزاق در حال تراوش هست و گرسنه ام شد و دلم غذای ژاپنی خواست.

اگه به یه کشور خارجی سفر کردین، دنبال رستوران ایرانی و غذاهای معمول نباشید، سعی کنید در انتخاب رستوران و غذا هم، تجربه های جدید کسب کنید. در مورد قیمت غذا، باید بگم اطلاع دقیقی ندارم، چون دوستم لطف کرد و ما رو مهمون کرد. اما گرون ترین غذای رستوران حدود ۱۳ یورو بود.
از دوستم که از شهر دیگه اومده بود جدا شدیم و به خونه دوستای دوستم رفتیم. (واج-کلمه-آرایی با کلمه دوست داره این پست)

در ادامه این بخش و روز سوم از سفر به کنسرت یک خواننده محبوب رفتیم و بسیار خوش گذشت.

هوا سرد و بارونی بود. هوای تیپیکال آلمانی! خونه دوستان تو محدوده Ratingen بود که محله به شدت قشنگی بود و خونه های فوق‌العاده زیبایی داشت.

قطعاً اگر چنین محله ای در ایران پیدا بشه، من که به سرعت برق و باد میرم اونجا. (الآن در محله مشابهی در برلین زندگی می‌کنم، سرسبز و خونه‌های نهایت دو طبقه)

Dusseldorf

این برگ هم که عکسش رو گذاشتم، روی شیشه این چند روز مهمون ماشین دوستِ دوستم و همسفرمون بود. .

برای شام هم از برگر کینگ غذا گرفتیم، یادتون باشه اگه اپلیکیشن برگرکینگ رو نصب کنید و با اپلیکیشن غذا سفارش بدین، میتونین دو تا ساندویچ رو با قیمت یه ساندویچ بگیرید. (البته برای این سفارش به کارت اعتباری یا کارت بانکی مورد قبول این اپلیکیشن احتیاج دارین)

روز سوم در نهایت با ۲۰،۴۸۹ قدم و ۱۲.۸ کیلومتر پیاده روی به پایان رسید.

سفرنامه آلمان – سال ۲۰۱۷ – قسمت چهارم

Dusseldorf

سلام

شاید براتون عجیب باشه که تا حالا سه قسمت سفرنامه (قسمت اولقسمت دومقسمت سوم) نوشتم و تازه به ساعت ۵ عصر روز دوم رسیدم.

اگه فکر کردین روز دوم به ۲۳ هزار قدم جمع میشه و میره، خب سخت در اشتباهید 😁 این جمعه ای که غروب نداشت، خیلی خیلی طولانیه.

مسیر کلن به دوسلدورف حدود نیم ساعت هست، قطاری که سوار شدم یه کمی شبیه مترو تهران کرج بود، تو مسیر مشغول خوردن کباب ترکی بودم، در نتیجه هیچ عکسی از قطار و جاده و مسیر ندارم که البته چنان زیبا بود که زبان از وصفش قاصره.

یه رنگین کمون فوق‌العاده هم تو آسمون نقش بسته بود که خب، کباب ترکی و شکم گرسنه دست و پای من رو بسته بودن و تنهایی از دیدنش لذت بردم.

وقتی به ایستگاه قطار دوسلدورف رسیدم، از یه نفر پرسیدم که ورودی مترو کجاست. از تو ایستگاه مترو، چک کردم که کدوم خط‌ها به ایستگاهی که من می‌خوام برم می‌رسن (روی هر پلتفرم چند خط مختلف مترو رد می‌شد) که خب همه خط ها از ایستگاه Heinrich Heine Allee رد می‌شدن، هر قطاری که میومد هی چشم چشم میکردم ببینم دستگاه داره برای خرید بلیط یا نه و نمی‌دیدم!!!!! اینطوری بود که ۴ تا قطار رد شد و من هی سوار نشدم 😂

دیگه بالاخره از پلیس مترو پرسیدم این واگن دستگاه خرید بلیط داره یا نه؟ و گفت آره برو سوار شو، من سوار شدم و دستگاه خرید بلیط خراب بود و نتونستم بلیط بخرم. در صورت نداشتن بلیط وقتی توریست هستید، ۲۰ یورو جریمه می‌شید.

جا داره بگم همچنان عذاب وجدان دارم که مجانی سوار مترو شدم و باید حتماً دینم رو در آینده به مترو دوسلدورف ادا کنم.
به ایستگاهی که با دوستم قرار داشتم رسیدم و منتظر شدم تا بیان.

Dusseldorf

با دوستای دوستم آشنا شدم و با هم تو کوچه های هیجان انگیز دوسلدورف قدم زدیم تا به راین رسیدیم. کنار رود پر از کافه و بار بود. تو یکی از کافه ها نشستیم و حرف زدیم و یاد ایام و یاد شیراز و یاد ایران!

بعد از این به یه پیتزا فروشی هیجان انگیز رفتیم که خیلی شلوغ بود و یه پیتزا گیاهی و دو تا پیتزا دیگه (اسمشون یادم نیست) سفارش دادیم. دستگاه وندینگ ماشین آب معمولی نداشت، یادتون باشه اگه آب گاز دار دوست ندارین، حتماً موقع خرید دقت کنید.

Dusseldorf

من همچنان رژیم گیاهی و فرار از گوشتی که ندونم چیه و حلال هست یا نه رو دنبال میکنم. پیتزا خوردیم و من به همراه دوستم به خونه دوستش در شهر Essen رفتیم. زحمت رسوندن ما رو هم یکی از دوستان کشید.

با توجه به اینکه گوشی ام شارژ نداشت و شارژ پاوربانک هم تموم شده بود، از این بخش سفر عکس ندارم و عکس‌ها رو از اینترنت گرفتم.

روز دوم سفر با ۳۰،۴۷۲ قدم و ۱۹.۴ کیلومتر در ساعت ۱۱:۵۸ شب به وقت آلمان تمام شد.

سفرنامه آلمان – سال ۲۰۱۷ – قسمت سوم

Cologne

سلام

خاطرات روز اول، دو قسمت طول کشید. قسمت اول ورود و قسمت دوم دیدار عاشقانه با شهر زیبای کلن. روز دوم، جمعه ۶ اکتبر سال ۲۰۱۷ معادل با ۱۴ مهر ۱۳۹۶

بالاخره رسیدیم به روز دوم، خودم هم احساس میکردم کیفیت ثانیه ها اینجا بالاتره و انگار زمان کش میاد. با اینکه روز قبل کمتر از ۶ ساعت بیرون بودم ولی موفق شده بودم یه عالمه جا رو ببینم. بهترین تصمیمم قطعاً mini train بود، من کلاً یک روز از سفر رو کلن بودم و اینطوری تونستم بخش زیادی از کلن رو ببینم. بازدید از موزه ها رو از برنامه حذف کردم و ترجیح دادم تو خیابون ها بگردم. صبح بعد از صبحانه به سمت آدرس فروشگاه Aldi که دوستم برام گذاشته بود رفتم تا بتونم سیم کارت تهیه کنم.

فروشگاه نزدیک بود و من آروم تو خیابون ها و کوچه های کلن قدم زدم تا رسیدم به فروشگاه و متوجه شدم در حال بازسازی هست و تعطیله. گفتم اشکال نداره و بالاخره تو منطقه فروشگاه پیدا میشه، همینطور پیاده راهم رو ادامه دادم تا به یه خیابون پر از مغازه رسیدم که فروشگاه چند تا از ارائه دهنده های سیم کارت رو داشت، من زیادی سحرخیز بودم و هنوز مغازه ها باز نشده بودن. ظاهراً فروشگاه ها و مغازه ها توی کلن ساعت ۱۰ صبح باز میشن.

کمی اطراف چرخیدم و ساختمون ها رو دیدم. کافه های خیابونی رو دیدم. جلو مغازه هایی که قهوه و صبحانه میدادن صف بود و اون ساعت صبح همه داشتن به سمت محل کار میرفتن.

بالاخره موفق شدم یه سیم کارت prepaid بخرم از Vodafone  از مغازه دار خواستم تا همون موقع سیم کارت رو برام رجیستر کنه. برای این کار به کارت شناسایی (پاسپورت) نیاز دارن. پاسپورت ایرانی کمی براشون ناشناخته و عجیبه و برای سیم کارت من، اسم پدرم رو به جای اسم خودم وارد کردن. می تونید در مورد اطلاعات پاسپورت بهشون توضیح بدین.

قیمت سیم کارت ۹ یورو و ۹۹ سنت بود و ۱۵ یورو (معادل ۲۰۰ دقیقه تماس و اسمس) و ۱ گیگ اینترنت داشت. این سیم کارت توی سایر کشورها هم رومینگ میشد. یادتون باشه حتماً تنظیمات اینترنت گوشی رو روی LTE قرار بدین. بعد از خریدن سیم کارت، خیالم راحت شد، حدود ساعت ۱۱ بود و من تا ساعت ۵ وقت داشتم.

Cologne

من علاقه زیادی به کلیسا دارم و از معماری شون لذت میبرم، شاید زمانی که تصمیم داشتم رشته معماری بخونم، بهترین تصمیم و فکر زندگیم بود، ولی یهو تکنولوژی و IT کل زندگی من رو تغییر داد. اما همچنان از دیدن معماری های مختلف لذت میبرم، شاید یکی از علت های شیفتگی من نسبت به آلمان، همین ساختمان های قدیمی و معماری های هیجان انگیزه.

تو خیابون ها قدم میزدم و هر کلیسایی رو میدیدم به سمتش میرفتم. اول به City Hall رفتم که حسابی شلوغ بود و چندین خانواده و زوج اومده بودن برای مراسم ازدواج، خیلی دلم می‌خواست تو مراسم شون شرکت کنم ولی خب ترجیح دادم این کار رو نکنم.

متاسفانه از City Hall عکس ندارم، چون دوربین گوشی ام در همون مدت هنگ کرده بود و موفق نشدم عکس بگیرم. بعد از بیرون اومدن از City Hall، بین ساختمان ها چشم چشم کردم تا یه کلیسای دیگه از دور دیدم و به سمتش حرکت کردم.

به کلیسای Great St. Martin که رسیدم صدای موسیقی دلنواز و دلنشینی میومد، وارد شدم و دیدم دو خواهر روحانی دارن فلوت و ارگ مینوازن. چند دقیقه ای اونجا نشستم و از شنیدن موسیقی حسابی و فضای معنوی کلیسا لذت بردم. ناقوس کلیسا چندین بار به صدا در اومد و بعد از اون افراد زیادی وارد کلیسا شدن. شبیه به زمانی که اذان میگن و افراد به مسجد میرن.

بعد از بیرون اومدن از کلیسای سنت مارتین به سمت رود راین رفتم. دلم میخواست قایق تفریحی سوار بشم که چون فرصت کم بود و نتونستم برنامه حرکت و اسکله قایق و کشتی رو پیدا کنم، موفق نشدم سوار بشم.

Cologne

توی مسیر چند تا فروشگاه کوچیک دیدم که قفل میفروخت و پرسیدم که Love Lock Bridge کجاست و بهم گفتن دقیقاً همین پل رو به رو هست. همون پلی که قطارها از روش رد میشن. پل HohenZollern

قیمت قفل ها خیلی بالا بود. هر قفل حدود ۲۰ یورو، اگه خواستین روی پل عشاق، قفل بزنین، حتماً از ایران با خودتون قفل ببرین 😁

پیاده رو های کنار راین هم خیلی عریض بود و هم پر از درخت. هوا آفتابی بود، البته کمی باد میومد و کمی سرد بود. هر چی به پل نزدیک تر میشدم، فضای سبز و پارک کنار راین قشنگ تر و پاییزی تر میشد. تو مسیر همچنان کلیسای کلن از لا به لای ساختمون ها خودنمایی می کرد.
وقتی به پل رسیدم، متوجه شدم که پل دقیقاً رو به روی یکی از ضلع های کلیسای کلن واقع شده.
فضای سبز ورودی پل هم خیلی قشنگ بود.

Cologne

احساسم رو در مورد این پل قبلاً گفته بودم، تبدیل کردن یه بنای مدرن به جاذبه گردشگری فوق‌العاده است.

البته این جاذبه گردشگری برای اینکه خطری برای پل ایجاد نکنه، هر سال بخش زیادی از قفل ها از روی اون برداشته میشه. نشستن کنار این پل، قدم زدن روی این پل، روی رود راین، یه حس و حال عجیب داشت. ترکیبی از آرامشی که از سمت کلیسا میومد و عشقی که روی پل جاودانه شده بود.

وقتی که سمت شرق پل، جهت مقابل کلیسا، روی سکو نشسته بودم و عبور زوج ها و کلیسا رو میدیدم، انگار جهان غرق آرامش بود و زمان ایستاده بود. ثانیه ها کش اومده بودن و من تا جایی که بارون بهم اجازه داد غرق شدم تو اون حال و اون فضای پر احساس. اگه فرصت سفر به آلمان براتون پیش اومد، حتی شده برای نصف روز به کلن برید و از این پل دیدن کنید.

Cologne

از پل هوهنزولرن، ساختمان Panorama یا Sky Köln خودنمایی میکنه، بعد از رد شدن از پل، به یه مسیر سبز رسیدم که اینقدر جذاب بود آدم دلش میخواست تا ابد اونجا ورزش کنه 😁

ورودی Sky Köln در میانه این مسیر سبز قرار داشت. با پرداخت ۳ یورو، شما می تونید وارد این ساختمان بشید به طبقه آخر برید و کل شهر رو ببینید. روی شیشه های حفاظتی هم، طرح ساختمون هایی که از اون قسمت میشد دید رو کشیده بودن.
از اون بالا، ساختمون ها و خیابان های اطراف که دلم میخواست ببینم رو انتخاب کردم.

از بالای Sky Köln، یه کلیسای سفید دیدم و قطعاً واسه من که عاشق کلیسا و عاشق رنگ سفیدم، راهی جز رفتن به این کلیسا باقی نمی موند.
از برج کلن پایین اومدم و به موازات رود راین حرکت کردم و یه مسیر نسبتا طولانی رو پیاده رفتم، البته طولانی به نظر میرسید چون من در عرض ۷ ساعت حدود ۲۰ هزار قدم راه رفته بودم و پاهام حسابی خسته بود.

رسیدم به کلیسا و خب! در بسته بود و یه سری متن های آلمانی نوشته شده بود که من هیچی نفهمیدم. به در بسته خوردن باعث نمیشه از قشنگی بیرون کلیسا لذت نبرد که!!! 😁

کمی اطراف کلیسا چرخیدم و در نهایت سوزش معده بهم فهموند که دیگه نایی برام نمونده و باید به سمت غذا برم. اما خب لذت پیاده روی کنار راین رو نمیشد از دست داد. آروم به سمت پل هوهنزولرن رفتم تا به مرکز شهر برگردم. اون طرف رود هم کلیساهایی که قبلاً در موردش گفتم خودنمایی میکردن و کشتی های باری و تفریحی هم از کنارم رد میشدن.

خیلی دلم میخواست مسیر کلن تا دوسلدورف رو با کشتی برم، اما فرصت محدود بود. بارون شروع شد و من با سرعت بیشتری به سمت مرکز شهر رفتم. کلیسای کلن پناهگاه خوبی برای فرار از بارون بود.

من که دلم نمیاد زودتر به مرکز شهر برسم، شما چطور؟ 😁😁😁 اینجا اینقدر خوب بود که اگر وقت داشتم و قطعاً اگر بارون نمیومد و هوا سرد نبود، ساعت ها میشد به آب و رود و پل عشاق و کلیساها خیره شد و سرشار شد از حس زندگی و عاشقی. انگار اینجا رو ساختن واسه خوب بودن واسه خوب شدن واسه زنده شدن!اینجا رو ساختن تا هر چی غم و غصه است غرق بشه تو رود و حل بشه و بشوره ببره 😄

حتی ابرها اومده بودن تا حال من رو پر کنن از شور و نشاط و شادی! همه چی اونقدر شبیه معجزه بود که دلم میخواست زمان بایسته، که انگار هم ایستاده بود، هر دقیقه، حداقل ۱۰ دقیقه ایران میشد!! برم دیگه؟ برم به مرکز شهر؟ شما دلتون میاد؟

Cologne

همونطور که تا حالا متوجه شدین، روزا تو خارج، ۲۴ ساعت نیستن و کمِ کمش، ۶۰ ساعت رو شیرین دارن! 😁  از اونجایی که با دوستم قرار گذاشته بودم که ساعت ۵ تو یه ایستگاه مترو دوسلدورف ببینمش، در نتیجه فرصت محدود بود. از پل هوهنزولرن رد شدم و به سمت مرکز شهر برگشتم تا به ایستگاه قطار برم، سر راه هم باز دور کلیسای کلن چرخیدم. (اگر به موزه علاقه دارین، چند تا موزه تو اضلاع مختلف کلیسای کلن واقع شده)

من عکاسی بلد نیستم، با این حال تلاش کردم زیبایی این کلیسا رو به تصویر بکشم تا حداقل برای خودم به یادگار بمونه.

در حال چرخیدن دور کلیسا بودم که بارون یه طوری حمله کرد که فقط بدو بدو رفتم تا کلیسای کلن، البته خب بارون های کلن شوخی ندارن و مثل موش آب کشیده و قندیل بسته وارد کلیسا شدم و خودم رو به قسمت شمع ها رسوندم تا گرم شم 😁

تو صندوق کلیسا سکه انداختم و یه شمع برداشتم و روشن کردم، همیشه دوست داشتم تو کلیسا شمع روشن کنم 😁 بعد از اینکه یه کمی گرم شدم و بارون قطع شد، به مرحله خوشمزه غذا رسیدم که دنر کباب یا همون کباب ترکی بود، که اتفاقاً یکی از کارکنان رستوران فارسی زبان بود (ایرانی نبود). یه ساندویچ کباب ترکی مخلوط گرفتم و به سمت ایستگاه قطار حرکت کردم.

تو ایستگاه قطار تو صف خرید بلیط بودم که دوستم زنگ زد و گفت بلیط رو بهتره از دستگاه بخرم. اینطوری ارزون تر میشه. روی دستگاه خیلی راحت میشه زبان انگلیسی رو انتخاب کرد. مبدا و مقصد رو مشخص کردم، قیمت بلیط رو بهم نشون داد. دستگاه تا اسکناس ۲۰ یورویی و انواع سکه رو قبول میکنه. البته محدودیت تعداد سکه هم داره. تنها نکته منفی این بلیط ها اینه که کاملاً آلمانی هست و یه کمی فهمیدنش سخته 😂

بلیط رو خریدم و با کمک راهنمایی مسئول اطلاعات به پلت‌فرمی که باید سوار میشدم، رفتم. توی قطار که نشستم، تعداد قدم هایی که راه رفته بودم ۲۳،۱۱۱ قدم بود و ۱۴.۷ کیلومتر راه رفته بودم.

خداحافظ کلن دوست داشتنی – تا دیدار بعدی بدرود!

سفرنامه آلمان – سال ۲۰۱۷ – قسمت دوم

Koln

سلام

قسمت اول که تجربه‌ی ورود به خاک آلمان و سفر از دوسلدورف به کلن بود و این قسمت دیدار عاشقانه من با شهر زیبای کلن. همچنان به نظرم دوست‌داشتنی‌ترین شهر آلمانه.

بعد از رد شدن از یه مسیر سرسبز رسیدم به ایستگاه قطار کلن و پیاده شدم و بعد از پرسیدن چند تا سوال از اطلاعات ایستگاه قطار، از ایستگاه بیرون اومدم و دیدن کلیسای کلن بهترین استقبال دنیا شد

اینقدر این بنای تاریخی قشنگ و پر عظمت هست که آدم از نگاه کردن بهش سیر نمیشه

اولین نکته ای که توجه من رو جلب کرد، وجود ایستگاه قطار کنار این کلیسا بود. چیزی که تو ایران و به خصوص شیراز زیاد میشنویم، اینه که مترو باعث خراب شدن بنای تاریخی میشه و بارها و بارها از افراد به اصطلاح کاردان شنیدیم که تا چند سال دیگه مجموعه کریمخان زند به خاطر مترو خراب میشه

جالب بود که ایستگاه قطار کاملاً چسبیده بود به این کلیسا و کسی هم نمیگفت خطری تهدیدش میکنه. اون هم ایستگاهی که حسابی پر تردده

هوا حسابی بارونی بود و من با راهنمایی مسئول اطلاعات ایستگاه قطار و همینطور نقشه گوگل، خیلی راحت مسیرم رو پیدا کردم و به محل اقامت رسیدم. برای یک شب در هتل Senats کلن اقامت داشتم که بی‌نهایت هتل خوبی بود. 

بعد از کمی استراحت و پوشیدن لباس گرم، اومدم بیرون و پیاده اطراف رو گشتم، هتل تو محدوده Old City بود که تقریباً مرکز شهر میشه و به بیشتر جاذبه های گردشگری کلن نزدیک بود

هوا آفتابی شده بود و بهترین زمان برای گشت و گذار بودپیاده اطراف رو قدم زدم و کوچه ها و ساختمون های قدیمی رو دیدم و به کلیسای کلن رفتم. (با توجه به اینکه قبلاً در مورد این کلیسا نوشتم، دیگه نمی نویسم تا تکراری نشه

هوا خیلی سرد بود، اول تصمیم گرفتم برگردم و کمی بخوابم، چون شب قبل نخوابیده بودم، اما ترجیح دادم فرصت محدودی که دارم رو از دست ندم

Mini Train Koln

با توجه به سردی هوا، تصمیم گرفتم با Mini Train شهر رو بگردم. بلیطش ۸ یورو بود و با این بلیط یه سفر رفت و برگشت به موزه شکلات، ورودی موزه و ورودی باغ وحش کلن رو میداد. در حین این سفر رفت و برگشت هم از کوچه پس کوچه ها و خیابان های مختلف رد میشد و در مورد تمام قسمت ها، هم مدرن و هم تاریخی به دو زبان انگلیسی و آلمانی توضیح می داد

طول مدت سفر با این قطار کوچولو، حدود یک ساعت بود، نیم ساعت رفت و نیم ساعت برگشت. ایستگاه اول جلوی کلیسا بود و ایستگاه آخر جلو موزه شکلات

من تقریباً به آخرین قطار رسیدم و موفق نشدم موزه شکلات رو ببینم. ولی به جاش حسابی رود راین و اسکله قایق های تفریحی رو دیدم

ورودی موزه شکلات، فروشگاه هم داره که یه عالمه شکلات متنوع میشه دید یا خرید

زمانی که جلوی موزه شکلات پیاده می‌شید، راننده می‌گه که ساعت قطارهای برگشت چه ساعت‌هایی هست. اینطوری می‌تونید صبح با قطار تفریحی تا جلو موزه برید و موزه رو ببینید، کنار رود راین قدم بزنید، قایق تفریحی سوار بشید و بعد از ظهر با قطار به مرکز شهر یا Old City برگردین

یادتون باشه بلیطی که اول سفر راننده به شما میده رو تا آخر سفر نگه دارید. قیمت بلیط کودک هم کمتر از بزرگسالهبا قطار تفریحی تا موزه اومدم و راننده قطار بهم گفت که آخرین قطار ساعت ۱۸:۱۰ حرکت میکنه و حواسم باشه جا نمونم. حدود نیم ساعت فرصت داشتم

اول داخل ساختمان موزه و فروشگاه شکلات رفتم. ساعت کاری موزه تموم شده بود، کمی فروشگاه شکلات رو دیدم و بیرون اومدم. اگر خیلی به شکلات علاقه دارید، یه بودجه حسابی باید واسه خرید تو این فروشگاه بذارید

با شروع پاییز، بیشتر روزها هوا ابری و بارونی هست، به محض اینکه آفتاب میشه، آلمانی ها هر جا بتونن از آفتاب استفاده میکننهوا آفتابی بود و افراد زیادی روی پله های موزه شکلات در حال استراحت بودن

Rhine River Cologne

کنار موزه شکلات یه پلکان بود که به یه بالکن بزرگ دسترسی داشت. از اونجا میشد رود راین، بخشی از شهر و اسکله قایق های تفریحی رو دید. کلیساها و پل عشاق هم در این عکس خودنمایی میکنن

مجاور رود راین، در هر دو طرف، پیاده روهای عریضی ساختن که برای دوچرخه سواری و دویدن یه لاین مخصوص داره

البته تقریباً تمام پیاده رو های شهرهای آلمان که من دیدم اینطور بودن، تفاوت پیاده روهای مجاور رود راین، عریض تر بودن و پر درخت بودنش بود. و صد البته وجود رود راین

قطار آخر اومد و با یه سفر توضیحی دیگه از مناطقی که ازش رد میشد، به مرکز شهر برگشتم.

بعد از اینکه به مرکز شهر برگشتم، از کارمند پذیرش هتل پرسیدم که شما معمولاً شب ها کجا میرید و nightlife بیشتر تو کدوم خیابون هست. بهم روی نقشه آدرس داد و گفت با کدوم خط مترو و از کدوم ایستگاه میتونم برم به رادولف پلاتز

ایستگاه مترو نزدیک بود و من پیاده رفتم به اون سمت، به یه ایستگاه مترو دیگه رسیدم و چون سرد بود گفتم بالاخره تو کلن هم مترو ها ایستگاه مشترک دارن و پیدا میکنم چطوری خط عوض کنم

با تجربه قبلی از ایستگاه مترو برلین، فکر می کردم بتونم از باجه داخل ایستگاه بلیط بخرم، که وقتی وارد ایستگاه شدم دیدم هیچ باجه ای وجود نداره

یه خانم مسن آلمانی وارد مترو شد و من ازش هم آدرس پرسیدم و هم اینکه چطوری می تونم بلیط بخرم

برای آدرس بهم گفت این خط جایی که میخوام برم نمیره، ولی یه ایستگاه نزدیک به رادولف پلاتز داره به اسم فرشن پلاتز (Friesenplatz) که میتونم با چند دقیقه پیاده روی برسم اونجایی که میخوام برم

در مورد بلیط هم بهم گفت از داخل قطار میتونم بلیط تهیه کنم اگر پول خرد دارم و در نهایت گفت من یه بلیط دارم که روزهای آخر هفته بعد از ساعت ۷ عصر میتونم یک نفر همراه داشته باشم و رایگان هست. اینطوری بود که باز محبت و انسان دوستی آلمانی ها رو دیدم

برعکس چیزی که شاید شنیده باشید که آلمانی ها اصلاً انگلیسی حرف نمیزنن، من با هر نفر که برخورد داشتم و سوال پرسیدم، خیلی خوب و عالی انگلیسی حرف میزد و فوق‌العاده مهربون هم راهنمایی میکردن

وقتی به ایستگاه فرشن پلاتز رسیدم، خانمی که باهاش همسفر شدم بهم گفت اینجا باید پیاده شم. از مترو خارج شدم و از یه نفر دیگه مسیر رادولف پلاتز رو پرسیدم

آروم به سمت رادولف پلاتز قدم زدم و به دروازه Hahnen رسیدم

یکی از بهترین کارهایی که در سفر به آلمان میشه انجام داد، قدم زدن تو خیابون های قدیمی با ترکیب مدرنیته است.

وقتی به دروازه Hahnen نزدیک شدم، صدای موسیقی میومد، به سمت دروازه رفتم و وقتی از دروازه رد شدم، کافه های خیابونی رو دیدم

تقریباً شبیه به خیابون سی تیر که در تهران هستش، اینجا هم یه سری ون و ماشین بودن که کافه و رستوران بودن و جمعیت زیادی هم اطراف این کافه ها بودن که اکثراً جوون بودن

حس جالبی داشتم. انگار که تهران و ایرانم و 

It feels like home!

کمی بین کافه ها چرخیدم و از اون فضای هیجان انگیز لذت بردم، حتی یکی شون انواع خرما و آلوچه و برگ زردآلو و خوراکی های اینطوری داشت که جدی جدی حس میکردم ایرانم

پیاده به سمت ایستگاه مترو رفتم، شام خوردم و در نهایت از شدت خستگی بعد از بیشتر از ۳۶ ساعت نخوابیدن، بیهوش شدم

Food

من روز اول به جز هتل که وایفای داشتم، تو خیابون‌ها هم از وایفای رایگان استفاده می‌کردم. بیشتر خیابون ها این امکان رو داشتن

پیدا کردن رستوران های ترکی و حلال تو آلمان خیلی راحته، کافیه گوگل کنید. تا رستوران های اطراف رو بهتون نشون بده. GPS موبایل هم خیلی راحت بدون اینترنت کار میکرد و میتونستم مسیر رو پیدا کنم

قبلاً شنیده بودم که بیشتر گوشت های آلمان حلال هستن چون اکثر قصاب‌هاشون ترک هستن و مسلمان و ذبح اسلامی دارن

روز اول برای ناهار، رو به روی کلیسای کلن، رستوران مک دونالد بود و من Chicken Wings سفارش دادم که مطمئن باشم مرغ هست و نگرانی از بابت گوشت خوک نداشته باشم

یکی از بهترین بال و کتف هایی بود که در زندگیم خوردم، قیمتش هم حدود ۵ یورو بود و به نظرم کاملاً به صرفه بود

شب وقتی از رادولف پلاتز به سمت فرشن پلاتز میرفتم، Kebaphaus am Ring رو دیدم و وقتی دیدم دنر داره، حدس زدم که ترک باشه و گوشت حلال داشته باشه. رستوران هایی که گوشت حلال دارن، یه علامتحلالروی شیشه ها یا زیر منو ها شون هست

تو ویترین مغازه پیتزا دیدم و ترجیح دادم پیتزا بخورم و داشتم از مغازه دار میپرسیدم که توی پیتزا چه گوشتی هست که یهو ازم پرسید اهل کجایی؟ گفتم ایران. که گفت

فارسی بلدی حرف بزنی؟ 

که فهمیدم صاحب رستوران ایرانی هست و با هم فارسی صحبت کردیم و گفت توی پیتزا گوشت خوک داره و در نهایت یه پیتزای گیاهی بهم داد. قیمتش هم حدود ۲ یورو بود

پیدا کردن افراد فارسی زبان تو کلن خیلی راحت بود، پیدا کردن رستوران ایرانی هم راحت تر، و در کل اگر دنبال گوشت حلال هستید، اصلاً نگران نباشید، خیلی راحت میشه رستوران های حلال یا گوشت حلال پیدا کرد، که اگر هم موفق نشدین، تمام رستوران ها غذای گیاهی دارن، باز هم موفق نشدین، همه جا سیب زمینی سرخ کرده دارن و باز هم موفق نشدین فروشگاه زنجیره ای و سوپرمارکت اینقدر زیاده و غذا و خوراکی اینقدر ارزون که گرسنه نمیمونید.

پایان روز اول

– – – –

پی‌نوشت: عکس از مک دونالد و اسنک بار رو از اینترنت گرفتم و عکس های خودم نیست.

سفرنامه آلمان – سال ۲۰۱۷ – قسمت اول

Germany Map

سلام، مدت‌هاست که می‌خوام این سفرنامه رو بنویسم. این سفرنامه رو در اینستاگرامم منتشر کرده بودم که ترجیح دادم توی وبلاگم هم منتشرش کنم.

  • زمان سفر: اکتبر سال ۲۰۱۷
  • طول سفر: ۵ روز،
  • تعداد شهرهایی که دیدم: ۴ شهر
  • پرواز رفت: ماهان
  • پرواز برگشت: پگاسوس 🤦🏻‍♀

روز پنجشنبه ۱۳ مهر ماه ۱۳۹۶ (۵ اکتبر ۲۰۱۷)، پرواز ماهان به دوسلدورف، شماره پرواز W5100، ساعت ۰۶:۰۰ 

دم دم های طلوع آفتاب و همراه با نم بارون، این تجربه جدید شروع شد. اینقدر برنامه سفر و همه چیز یهویی بود که تا لحظه ای که مهر خروج زدم باورم نمیشد

یه کم برگردم عقب تر، موقع چک این، پرواز رفت من ماهان بود و پرواز برگشت پگاسوس، واسه همین تو فرودگاه امام خمینی، پای کانتر، بلیط برگشت من رو چک کردن. علاوه بر این بیمه مسافرتی رو هم ازم خواستن و دلایل سفر رو ازم پرسیدن. ازم واچر هتل خواستن که گفتم هتل نمیرم و خونه دوستم اقامت دارم و یه اطلاعات کلی در مورد محل اقامت دوستم هم ازم پرسیدنایرلاین ها وظیفه دارن تمام این موارد رو چک کنن، چون اگر مسافری به هر دلیل دیپورت بشه، برای ایرلاین هم هزینه برگشت مسافر رو داره و هم جریمه

پرواز ماهان، پرواز خیلی خوبی بود، یکی از بهترین تجربه های پروازی من، اون هم تو هوای به شدت بارونی، هم از مبدا تهران و هم در مقصد دوسلدورفمهماندارها همه فوق‌العاده خوب بودنموقعی که وارد پرواز شدیم خیلی سرد بود و به محض ورود به هر کسی که پتو میخواست، پتو میدادن. وقتی هم همه سوار شدن، به همه پتو و بالش دادن و هر کسی پتوی گرم تر میخواست براش میاوردن

من پای کانتر وقتی گفتم صندلی پنجره بهم بدین، دیر شده بود و کارت پرواز رو صادر کرده بودن. مسئول کانتر بهم گفت که پرواز صندلی خالی داره و میتونم جا به جا بشممن هم از مهماندار خواستم در صورت امکان جای من رو تغییر بده که وقتی همه مسافرها سوار شدن و در هواپیما رو بستن، مهماندار بهم گفت میتونم برم ردیف های کنار پنجره که خالی هستن. اینطوری من دو تا صندلی داشتم و تونستم راحت بخوابمبقیه مسافرها هم ردیف های وسط راحت دراز کشیده بودن

من سه روز مونده به پرواز بلیط ماهان رو خریدم و چون هم یک طرفه بود و هم نزدیک به زمان پرواز، به نسبت زمان های دیگه خیلی گرون تر خریدم! قطعاً پرواز ماهان دو طرفه رو با قیمت خیلی بهتری میتونید تهیه کنید.

حدود ۵۰ دقیقه که از پرواز گذشت، موقع پذیرایی صبحونه رسید. من نیمه خواب بودم که مهماندار خیلی آروم میز کنار من رو باز کرد و صبحانه من رو برام گذاشت. یه لحظه چشم هام رو باز کردم و مهماندار با اینکه از ردیف من رد شده بود تا متوجه شد بیدارم، پرسید چایی میخوری یا نسکافه، که من چایی رو انتخاب کردم

Mahan Breakfast

صبحونه پرواز ماهان به نظرم خیلی خوب و مفصل بودپنیر، گوجه، خیار، گردو، کره، مربا، املت (شاید هم خاگینه) و قارچ و از این شیرینی های خوشمزه که اسمش رو نمیدونم (کروسانت، الآن دیگه می‌دونم). چایی و نسکافه هم هر چند تا میخواستی برات میاوردن

من تقریباً نتونستم صبحانه ام رو بخورم، شب قبلش نخوابیده بودم و توی پرواز هم خیلی خوابم نبرد و دائم تهوع داشتم (پرواز طولانی من رو خیلی اذیت می‌کنه)تقریباً تنها مسافر بیدار پرواز من بودم، واسه همین حین پرواز سر مهماندار اومد پیشم و گفت اگه چیزی میخوام برام بیارن

طول پرواز حدود ۵ ساعت بود و ساعت آخر پرواز، با یک میان وعده دیگه پذیرایی کردنساندویچ مرغ، کیک شکلاتی و چای یا نسکافه، کیک شکلاتی اش فوق‌العاده خوشمزه بوداگر قصد سفر اروپایی دارین، ماهان به چند شهر پرواز مستقیم داره. (متاسفانه در زمان انتشار این پست در وبلاگم، پروازهای ماهان به آلمان لغو شدن) 

پرواز تو ابرها و بارندگی دوسلدورف، تقریباً سر ساعتی که مقرر بود، خیلی خوب فرود اومد. ظاهراً رسمی هست تو پروازهای بین‌المللی که موقع فرود مسافرها برای خلبان دست میزنن

Dusseldorf

از اولین باری که آلمان رو دیدم، همیشه برام نماد سرسبزی و پر از درخت بوده. هم فرانکفورت، هم برلین و حالا هم دوسلدورف. من بی نهایت آلمان رو دوست دارم، قطعاً اگر زبان شون انگلیسی بود، حتماً به مهاجرت بهش فکر میکردم 😁 [و این پست رو زمانی دارم در وبلاگم “بازنشر” می‌کنم که به آلمان با زبان انگلیسی مهاجرت کردم]

موقعی که پرواز فرود اومد، یه احساسی سرشار از استرس و هیجان توامان من رو فرا گرفت. اولین باری بود که تنها سفر میکردم و تا حد زیادی ترسیده بودم. تمام مدت استرس این رو داشتم که زبان یادم بره 😂😂 برعکس ایران، هواپیما به ورودی فرودگاه وصل شد و مستقیم از هواپیما داخل ترمینال فرودگاه شدم

به محض ورود، به بخش چک کردن ویزا و مهر ورود رسیدم، مسئول این بخش ازم پرسید چند روز اینجا هستی و برای چه هدفی اومدی. سوال ها رو که جواب دادم، اثر انگشتم رو اسکن کرد، مهر ورود زد و به طور رسمی وارد خاک آلمان شدم

من فقط یه کوله پشتی همراه داشتم که تو فرودگاه امام خمینی ترجیح دادم به بار بدم، همین باعث شد حدود نیم ساعت منتظر اومدن کوله پشتی باشم

تو این فاصله موفق شدم به اینترنت فرودگاه وصل بشم و با خانواده تماس بگیرم. اینترنت رایگان بود و سرعت و کیفیت قابل قبولی داشت

با اینکه سیم کارت ایرانسل رو رومینگ کرده بودم و شارژ هم داشت، اما نه موفق شدم اسمس بفرستم و نه زنگ بزنم. از ایران هم نتونستن بهم زنگ بزنن!! فقط یک اسمس خوش آمدید ورود به شنگن و اینکه میتونی از سیم کارتت استفاده کنی از سمت ایرانسل برام اومد و دیگه هیچی به هیچی! رومینگ ایرانسل اصلاً قابل اعتماد نیست!!!

کوله پشتی رو که برداشتم، خواستم از در خارج بشم که حراست فرودگاه ازم چند تا سوال پرسید و ازم خواست که پولی که همراه دارم رو بهش نشون بدم، سعی کنید بهشون حقیقت رو بگید و خیلی راحت بهشون کیف پول رو نشون بدینمن اولش کمی ترسیدم، ولی بعدش دیدم یک روال عادی هست و میپرسن و وقتی حقیقت رو بگی کاری باهات ندارن

پلیس فرودگاه حتی بهم کمک کرد تا سلفون که تو فرودگاه امام خمینی دور کیفم پیچیده بودم رو باز کنم تا راحت بتونم کوله پشتی ام رو حمل کنم

اینجا بود که همچنان استرس داشتم و به طور رسمی Adventure شروع شد. اولین کاری که کردم دنبال تابلو Information فرودگاه گشتم

قطعاً بهترین کار همینه، به خصوص اینکه تابلو ها به زبان آلمانی هستن و کلمات انگلیسی رو با فونت کوچکتر زیر کلمات آلمانی نوشتن و ممکنه شما رو دچار سردرگمی کنن.

بعد از بیرون اومدن از سالن تحویل بار، تابلو Information رو دنبال کردم تا رسیدم بهش

برعکس تمام چیزهایی که شاید شنیده باشید، آلمانی ها خیلی خوب انگلیسی حرف میزنن، درسته که هنوز هم آدم های تندرویی داره که حتی اگر انگلیسی بلد باشن، به خارجی ها کمک نمیکنن، ولی تقریباً ۹۰٪ افراد با خوشرویی و به زبان انگلیسی یا در بدترین حالت با زبان اشاره و به کار بردن کلمات مشابه انگلیسی و آلمانی، راهنمایی میکنن. البته این توضیح مربوط به مردم عادی هست، نه مسئول Information فرودگاه

من به مسئول اطلاعات فرودگاه گفتم میخوام برم شهر کلن

اولین جواب این بود

It’s so easy to get to Cologne.

من که تا اون لحظه از استرس تمام بدنم میلرزید، با همین جمله انگار آروم شده بودم

مسئول اطلاعات گفت از پله ها برم بالا به سمت Sky Train و با اون به سادگی میتونم تا ایستگاه قطار فرودگاه برم و از اونجا بلیط قطار تهیه کنم و به کلن برم

به همین سادگی تونستم با Sky Train که رایگان هست به ایستگاه قطار برم و اونجا یه بلیط با قیمت ۱۵ یورو به مقصد کلن خریدم

جلوی Sky Train از یه آقا راهنمایی خواستم که بهم گفت مقصد اون هم کلن هست و وقتی رسیدیم به ایستگاه قطار بهم نشون داد که کجا باید بلیط بخرم

واسه خرید بلیط یه سری دستگاه هم هست که تا اسکناس ۲۰ یورویی قبول میکنن و قیمت بلیط شون کمتر میشه. اما من پول خرد نداشتم و مجبور بودم مستقیم از باجه خرید کنمزمانی که بلیط میخرید، مسئول فروش کامل راهنمایی میکنه که به کدوم خروجی باید برید و کدوم قسمت باید سوار شید

علاوه بر این تابلوهای دیجیتالی توی ایستگاه هم، راهنمای خیلی خوبی هستن که حتی زمان دقیق یا تاخیر قطار رو اعلام میکنندرسته، تو آلمان به این دقیقی هم میتونه تاخیر اتفاق بیفته، فقط خوبی اش اینه که تاخیر دقیق رو محاسبه و اعلام میکنن

آلمان تنوع قطار زیادی داره و قیمت های مختلف، من اولین قطار رو گرفتم که اتوبوسی بود و شماره صندلی هم نداشت. هر جا میخواستی میتونستی بشینی

بیشتر تابلو ها به زبان آلمانی بودن و مسئول اعلان قطار هم آلمانی صحبت میکرد، واسه همین من گوگل مپ رو باز کردم تا مطمئن بشم کجا باید پیاده بشم

یادتون باشه بلیط تون رو گم نکنید، معمولاً یه نفر میاد، بلیط رو چک میکنه و پانچ میکنه

مسیر دوسلدورف به کلن، حدود ۳۰ دقیقه است.

– – –

ادامه در پست بعدی …

سفرنامه اروپا – قسمت ۱۲+۱ یا قسمت آخر – روز هفتم

Above The Clouds

بالاخره به روز بازگشت رسیدیم، این آخرین دیدار ما نخواهد بود پاریس دوست داشتنی، به زودی به دیدنت میام و تو کوچه پس‌کوچه‌های آرامشبخشت قدم می‌زنم. روی رود سن، سوار قایق می‌شم و از بالای برج ایفل محو زیبایی‌ات می‌شم.

سه‌شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷ – ۱۴ آگوست ۲۰۱۸

در طول سفر، من منتظر تلفن مهمی بودم که همین باعث شد خط تلفن ایرانم رو رومینگ کنم و با خودم بیارم، سعی کنین بسته‌های رومینگ تهیه کنین تا در صورت نیاز هزینه موبایل شما زیاد نشه.

و این تلفن مهم که در آینده در موردش خواهم نوشت، روز سه‌شنبه ۱۴ آگوست ۲۰۱۸، ساعت ۱۰ صبح به وقت پاریس اتفاق افتاد و بهترین هدیه ۳۰ سالگی من شد.

دوستم من رو تا ایستگاه اتوبوس بدرقه کرد. با هزینه ۱۲ یورو، از ایستگاه اتوبوس جلوی خانه اپرا، به فرودگاه شارل دوگل پاریس رفتم. توی اروپا، رفتن به فرودگاه با مترو و اتوبوس خیلی مرسومه و خیلی هم کم‌هزینه‌تر.

پرواز ایران‌ایر و البته در مسیر برگشت بلیط من اکونومی بود و دیگه خوشی‌های شروع سفر تولد به پایان خودش نزدیک شد.

فرودگاه شارل دوگل فوق‌العاده بزرگ بود و برای پیدا کردن مسیر و رسیدن به سالن ترانزیت اندازه کل سفر راه رفتم. می‌دونم مبالغه است، ولی واقعاً طولانی بود، پس اگر از شارل دوگل پرواز دارین، خیلی خیلی مراقب زمانبندی باشین. حتی کانتر پرواز هم ۴ ساعت پیش از پرواز باز شده بود.

Iran Air Catering

پرواز تقریباً پر بود، اما چون یه خانواده صندلی‌هاشون از هم جدا افتاده بود، از من خواستن که صندلی‌ام رو تغییر بدم تا اون خانواده بتونن کنار هم بشینن و به جبران این، دو تا صندلی کنار پنجره به من دادن و تونستم کل پرواز رو راحت باشم و حتی روی دو تا صندلی بخوابم. به دلایلی، تو پرواز پتو و ملحفه نداشتن و پرواز برای من کمی سرد بود که بزرگی شالم کمی از سرما رو کم کرد.

برسیم به بخش خوش و خوشمزه و شیرین غذا و ناهار. شاید اگه می‌دونستم پذیرایی ناهار پرواز ایران‌ایر، مسیر پاریس به تهران، اینقدر مختصر و مفیده، توی فرودگاه غذا خورده بودم. البته کیفیت غذا خوب بود، فقط حجم کمی داشت.

Above The Clouds

نمی‌دونم این حس فقط برای من اتفاق میفته یا شما هم چنین حسی دارین. من از تماشای زمین توی هواپیما خیلی لذت می‌برم، هر بار یادم میاد که در برابر این دنیای بزرگ و کهکشان بزرگ، چقدر ما کوچیکیم، و من یک جزئم از یک کل.

حتی این جمله رو می‌شه بسط داد به مشکلات و چیزی که به نظر ما بزرگ میاد، از بالای قله چقدر کوچیکه، از بالای ابرا چقدر ناچیزه.

می‌شه مشکلات رو پله و نردبان کرد و زیر پا گذاشت و قد کشید و به قله رسید. قبلاً هم دل‌نوشته‌هایی از این قبیل داشتم.

کوهنوردی              از سری قصه‌های کوهنوردی

کمی بگذریم از این حس و حال و باز بریم سراغ پذیرایی‌های هواپیما برای عصرانه!

Iran Air Catering

یکی از خوبی‌های ایرباس ۳۳۰ اینه که سوکت شارژ موبایل داره. که کاش همه هواپیماها داشتن واقعاً. اگه مثل من معتاد بازی Candy Crush باشین، می‌تونین کل مسیر رو بازی کنین و شارژ موبایل هم کم نیارین.

البته اگر بخواین به سبک فرانسوی‌ها وقت‌های تلف شده رو بهبود بدین، کتاب خوندن تو اینطور زمان‌ها توصیه می‌شه.

لحظه ورود به فرودگاه و رد شدن از گیت خروجی، مسئول اون قسمت چنان خوش‌آمدی بهم گفت که احساس کردم چند سال ایران نبودم و واقعاً حس خوبی داشت ورود به وطن.

به پایان رسید این سفر

حکایت همچنان باقی است

– – –

پی‌نوشت ۱: سفر همیشه برای من زندگیه، یک فصل از زندگی، یک بخش مهم از زندگی، یک تلاش بزرگ برای خودشناسی بیشتر.

پی‌نوشت ۲: می‌دونین که هر سوالی دارین می‌تونین بپرسین، از گرفتن ویزا و محل اقامت گرفته تا بلیط هواپیما و قطار و اتوبوس داخل اروپا

– – –

سفرنامه اروپا – قسمت اول – مقدمات سفر

سفرنامه اروپا – قسمت دوم – پرواز رفت

سفرنامه اروپا – قسمت سوم – خاک غریب

سفرنامه اروپا – قسمت چهارم – روز اول

سفرنامه اروپا – قسمت پنجم – روز دوم صبح تا ظهر

سفرنامه اروپا – قسمت ششم – روز دوم بعدازظهر تا شب

سفرنامه اروپا – قسمت هفتم – روز سوم

سفرنامه اروپا – قسمت هشتم – روز چهارم صبح تا ظهر

سفرنامه اروپا – قسمت نهم – روز چهارم بعدازظهر تا شب

سفرنامه اروپا – قسمت دهم – روز پنجم

سفرنامه اروپا – قسمت یازدهم – روز ششم – صبح تا بعدازظهر

سفرنامه اروپا – قسمت دوازدهم – روز ششم – بعدازظهر تا شب

سفرنامه اروپا – قسمت ۱۲+۱ یا قسمت آخر – روز هفتم

سفرنامه اروپا – قسمت دوازدهم – روز ششم – بعدازظهر تا شب

Paris

عطر خوش پاریس

اینکه خوش‌بوترین و بهترین عطرهای دنیا رو می‌شه تو پاریس پیدا کرد رو همه می‌دونن، همه! [جمله قصار معروف فیلم خوب، بد، جلف]

حیف که نمی‌شه بوی خوش عطرها رو از طریق اینترنت منتشر کرد که کاش می‌شد. البته قابل ذکره که حسابی هم گرون بودن. پس فقط به تست عطرها بسنده کردم و آه کشیدم.

برگردیم به صبح تا ظهر، مثل همیشه، دیدن جزییات و اتفاق‌های روزمره برای من جذاب‌تر از جاذبه‌های گردشگری بود. دیدن ویلنیستی که کنار رود سن آهنگ می‌نواخت و دیدن ماشین DHL و ذوق از دیدن یه برند آشنا.

post398-1

برای بعدازظهر دوشنبه، با دوست دوره راهنمایی و دبیرستانم قرار گذاشتم که ببینمش. تو خیابون شانزه‌لیزه با هم قرار گذاشتیم و همه فروشگاه‌های جذاب این خیابون رو دیدیم و البته من هی آه کشیدم که نمی‌شه همه محصولات رو بخرم.

لوازم آرایش فوق‌العاده و عطرهای بی‌نظیر. تو فروشگاه‌ها هم بخشی بود که لوازم آرایش رو برات تست می‌کردن، در واقع آرایشت می‌کردن تا ببینی خوشت میاد یا نه.

جام نوستالژی این قسمت از سفرنامه، می‌رسه به فروشگاه دیزنی. عروسک‌های کارتون‌ها و انیمیشن‌های دیزنی، لباس‌هاشون، ماگ‌ها و همه چیز. درسته مغازه برای کودکان بود، ولی من بی‌نهایت لذت بردم.

shopDisney | Disney Store

تو یکی از قسمت‌های قبلی سفرنامه نوشته بودم که خیابون شانزه‌لیزه از میدان کنکورد شروع می‌شه و تا طاق پیروزی (پاریس) یا Arc de Triomphe ادامه داره.

البته برای رسیدن به طاق پیروزی باید از زیرگذر عابر پیاده استفاده کنید. برای ورود به بام طاق و دیدن پاریس، باز هم باید تو صف طولانی منتظر بمونید.

اگر بخواید وسط خیابون بدویید، از ۱۲ جهت ماشین‌ها در حال ورود به این میدان هستن و احتمال آسیب دیدن شما بالا میره.

Arc de Triomphe

و این طاق آخرین خاطره من از پاریس زیبا و دوست داشتنی در این سفره! البته آخرین جاذبه گردشگری که دیدم. تو مسیر رفت از میدان کنکورد یک سمت خیابون شانزه‌لیزه رو دیدیم و تو مسیر برگشت جهت مخالف

جالبه بدونین دفتر ایران‌ایر پاریس تو خیابون شانزه‌لیزه است. به گالری ماشین رنو هم سر زدیم و اولین رنو رو هم دیدم.

Renault

تو گالری رنو، نمونه‌های جدیدی از ماشین‌ها رو دیدم که فوق‌العاده طراحی زیبایی داشتن که پیشنهاد می‌کنم سایت این کمپانی رو ببینید.

و در نهایت به سمت خونه دوستم رفتیم و قرار شد برای شب من شام ایرانی بپزم که چون یکی از دوستانم گیاه‌خوار بود، بهترین چیزی که به ذهنم رسید کوکو سیب‌زمینی بود.

Iranian Food

لازم به ذکره که غذاهای ایرانی فقط و فقط با نون ایرانی (تافتونی، سنگکی، از این چیزا) خوشمزه هستن و هیچ‌وقت نونی که پر از تخمه آفتابگردون و گردو و کنجد و انواع اقسام اینجور چیزاست، برای کنار کوکو سیب‌زمینی نگیرید.

و اینگونه به شب آخر اقامت در پاریس / اروپا رسیدیم.

– – –

پی‌نوشت ۱: برای خرید به فروشگاه Monoprix رفتیم. تو قسمت دهم دو تا عکس از بخش میوه‌ و دستگاه خودپرداز فروشگاه گذاشته بودم. به صورت عجیبی همه میوه‌ها و سبزیجات و همه چیز تمیز تمیز بودن. بخش میوه‌های فروشگاه‌های خارجی به نظر من به تنهایی جاذبه گردشگری هستن. [D:]

پی‌نوشت ۲: نداشتن ادویه ایرانی باعث شد طعم غذا مثل ایران نشه، حداقل خودم راضی نبودم. اگه قصد مهاجرت دارین، با خودتون زردچوبه ببرید.

پی‌نوشت ۳: تو کل این مدت سفر، بهم اجازه نمی‌دادن ظرف بشورم، اوایل به خاطر مهمان بودن و اواخر …. بله، باید گفت مصرف آب برای اروپا خیلی مهمه و خودشون خیلی تلاش می‌کنن با کمترین میزان مصرف آب، کارهاشون رو انجام بدن. مثلاً، دوستم اول کل روغن ماهیتابه رو با دستمال گرفت و بعد خیلی راحت ماهیتابه رو شست. نکته بعدی هم این بود که دقیقاً بعد از غذا پختن یا غذا خوردن، سریع ظرف رو می‌شستن که راحت‌تر شسته بشه.

پی‌نوشت ۴: این سفر برای من پیش درآمدی بود برای یادگیری سبک زندگی اروپایی

– – –

سفرنامه اروپا – قسمت اول – مقدمات سفر

سفرنامه اروپا – قسمت دوم – پرواز رفت

سفرنامه اروپا – قسمت سوم – خاک غریب

سفرنامه اروپا – قسمت چهارم – روز اول

سفرنامه اروپا – قسمت پنجم – روز دوم صبح تا ظهر

سفرنامه اروپا – قسمت ششم – روز دوم بعدازظهر تا شب

سفرنامه اروپا – قسمت هفتم – روز سوم

سفرنامه اروپا – قسمت هشتم – روز چهارم صبح تا ظهر

سفرنامه اروپا – قسمت نهم – روز چهارم بعدازظهر تا شب

سفرنامه اروپا – قسمت دهم – روز پنجم

سفرنامه اروپا – قسمت یازدهم – روز ششم – صبح تا بعدازظهر

سفرنامه اروپا – قسمت دوازدهم – روز ششم – بعدازظهر تا شب

سفرنامه اروپا – قسمت ۱۲+۱ یا قسمت آخر – روز هفتم

سفرنامه اروپا – قسمت سوم – خاک غریب

post386-0

*عکس از اینترنت گرفته شده است.

این سومین ورود من به اروپا و حوزه شنگن و آلمان و دومین ورود من به فرودگاه فرانکفورت بود. البته سفر سال ۱۳۹۴، فرودگاه فرانکفورت فقط مهر ورود زدم و با سرعت برق و باد خودم رو به پرواز برلین رسوندم، به اصطلاح فقط ترانزیت بودم.

برای این ورود خاطره‌انگیز یه تعبیر در پست‌های آینده می‌نویسم که واقعاً جالب بود.

از پرواز که پیاده شدم، توی دفتر Exchange همون اول خواستم ۵۰۰ یورویی رو خرد کنم که مسئول باجه گفت متاسفانه ما ۵ یورو کارمزد می‌گیریم، برو خرید کن تا بدون کارمزد پولت خرد بشه. برخورد جالبی بود و برای من عجیب! البته من برخوردهای اینطوری قبلاً دیده بودم از آلمانی‌ها که واقعاً انسان‌دوستانه و مهمان‌نوازانه است.

موقع مهر ورود، چند تا سوال ازم پرسیدن، یکی اینکه چند روز میمونی، چه شهرهایی اقامت داری و پرواز برگشتت چه روزی هستش. همه صحبت‌های شما رو با اطلاعاتی که از اسکن پاسپورت براشون نشون میده رو چک می‌کنن و مهر ورود می‌زنن و میگن خوش آمدید.

متاسفانه به دلیلی که من نفهمیدم چی بود، چند تا از سالن‌ها و ورودی‌های فرودگاه فرانکفورت رو بسته بودن، ما از ترمینال بین‌المللی خارج شدیم، به ترمینال داخلی رسیدیم و دوباره باید برمی‌گشتیم به ترمینال بین‌المللی تا بتونیم چمدون‌ها رو بگیریم. همه می‌گفتن مستقیم برو و من واقعاً ترسیده بودم! احساس می‌کردم تو این شهر فرودگاهی گم شدم! واقعاً هم شهر بزرگیه! هر چی مستقیم می‌رفتم نمی‌رسیدم، آخر یکی از مامورها گفت دنبال اون دو تا خانم برو! تا یه جایی از مسیر رو رفتم و اون دو تا خانم رو گم کردم، داشتم تلاش می‌کردم از یه باجه بپرسم چطوری باید برم ترمینال بین‌المللی که همون دختر صدام کرد گفت با من بیا اگه پرواز ایران‌ایر بودی. اصالتاً ایرانی بود و ساکن آلمان، انگار فرشته نجاتم شد. بهم گفت دیروز اتفاقی تو فرودگاه افتاده که ورودی‌های ترمینال رو بستن. بالاخره رسیدیم به سالن مربوطه و چمدونم رو گرفتم.

post386-1

خدا رو شکر فرودگاه اینترنت رایگان داره و من تونستم پیام بفرستم و تماس بگیرم، دوست فرانسوی‌ام که قرار بود برم خونه‌شون بهم زنگ زد و گفت برم ایستگاه اتوبوس تا به اتوبوسم برسم، دوستم برام یه اتوبوس خوش قیمت پیدا کرده بود که از ایستگاه اتوبوس فرودگاه فرانکفورت می‌رفت به نزدیک شهری که اونا هستن تا اونجا خودش با ماشین بیاد دنبالم.

از ترمینالی که من بودم، یه سری اتوبوس رایگان بودن که مسافرها رو به ایستگاه‌های مختلف اتوبوس و پارکینگ می‌بردن. سوار شدم و به راننده گفتم می‌خوام کجا پیاده بشم تا زمانی که باید پیاده شم رو بهم بگه، آقای راننده با اینکه خیلی دست و پا شکسته انگلیسی بلد بود، بهم گفت که کجا باید پیاده شم.

بعد از اون ورود و سختی گرفتن چمدون تو فرودگاه فرانکفورت، این دومین اتفاق جالب امروز بود. علی‌رغم اینکه هم خودم سایت FlixBus رو سرچ کرده بودم هم دوستم، هیچ اتوبوسی در روز چهارشنبه ۸ آگوست به شهر Strasbourg فرانسه نمی‌رفت! اینو چطور فهمیدم؟ آلمانی‌ها خیلی دقیقن و تقریباً تاخیر خیلی کم پیش میاد، وقتی هم تاخیری باشه رو تابلوهای ایستگاه‌ها می‌نویسن.

من چون زود رسیده بودم به ایستگاه اتوبوس، کمی توی سایه استراحت کردم تا ساعت شد ۱۲:۵۵، ساعتی که اتوبوس قرار بود بیاد، ولی نیومد! گفتم شاید تاخیر باشه تا ۱۰ دقیقه طبیعیه! اما وقتی بیشتر طول کشید، رفتم پای تابلو برنامه اتوبوس‌ها و دیدم هیچ اتوبوسی اون روز به استراسبورگ حرکت نداره [ایموجی خنده هیستیریک]

اینجا بود که برگشتم فرودگاه، اول از همه رفتم سوپرمارکت و فقط ۲ یورو پول خرد داشتم و دو تا ۵۰۰ یورویی، سوپرمارکت ۵۰۰ یورویی قبول نکرد و آب معدنی ۳ یورو بود. از اول فرودگاه فرانکفورت تا انتهاش رفتم تا بالاخره بانکی رو پیدا کردم که حاضر شد اسکناس من رو خرد کنه. باز مسئول گفت متاسفانه ما ۲ یورو کارمزد داریم و گفتم هیچ اشکالی نداره، من ۲ یورو رو خرد دارم و با این پولی که دارم حتی آب هم نمی‌تونم بخرم.

خب دیگه، اتفاق عجیب دیگه نبود؟ فعلاً که نه

بالاخره رفتم ایستگاه قطار فرودگاه که دقیقاً رو به روی همون سالن اولی بود که چمدونم رو تحویل گرفتم و خارج شدم. رفتم ایستگاه قطار، اول خواستم از دستگاه بلیط بخرم که چون اسم ایستگاهی که باید پیاده می‌شدم رو شک داشتم، رفتم از باجه بلیط خریدم. بلیط‌های لحظه آخری گرون‌ترین بلیط‌ها هستن [ایموجی گریه] اگر FlixBus ما رو گول نزده بود، بلیط قطار رو با قیمت خیلی پایین‌تر خریده بودم.

همچنان تو ایستگاه قطار، اینترنت رایگان بود، بعد از اینکه بلیط رو خریدم و رسیدم به پلتفرمی که باید سوار می‌شدم، دوستم زنگ زد که یه BlaBlaCar واست پیدا کردم نیم ساعت دیگه از فرودگاه حرکت می‌کنه (یه چیزی مثل اسنپ و تپسی که اشتراکی هست. معمولاً هم برای سفرهای بین شهری استفاده می‌شه) که بهش گفتم دیییییر زنگ زدی دیرهههه بلیط خریدم. عکس بلیطم رو براش فرستادم که بدونه کی می‌رسم شهر Basel سوئیس تا بیاد دنبالم.

post386-2

بلیط قطار رو حدود ۸۸ یورو، چند سنت کمتر خریدم. برای یک مسیر حدود ۲ الی ۳ ساعت، قطار اتوبوسی تندرو DB که اینترنت هم داشت.

مسیرهای قطار توی آلمان که من چند تا مسیرش رو دیدم، واقعاً سرسبز و جذاب بودن، مثل شمال خودمون، پر از درخت و طبیعت قشنگ.

یه سری صندلی‌ها هم با میز هستن که من منتظر شدم اون قسمت خالی بشه و رفتم اونجا نشستم تا راحت از منظره‌های بیرون لذت ببرم.

این بود خلاصه‌ای از استقبال عجیب و غریب کشور عزیز و دوست داشتنی آلمان جان برای این سفر ویژه من :)

post386-3

 

– – –

سفرنامه اروپا – قسمت اول – مقدمات سفر

سفرنامه اروپا – قسمت دوم – پرواز رفت

سفرنامه اروپا – قسمت سوم – خاک غریب

سفرنامه اروپا – قسمت چهارم – روز اول

سفرنامه اروپا – قسمت پنجم – روز دوم صبح تا ظهر

سفرنامه اروپا – قسمت ششم – روز دوم بعدازظهر تا شب

سفرنامه اروپا – قسمت هفتم – روز سوم

سفرنامه اروپا – قسمت هشتم – روز چهارم صبح تا ظهر

سفرنامه اروپا – قسمت نهم – روز چهارم بعدازظهر تا شب

سفرنامه اروپا – قسمت دهم – روز پنجم

سفرنامه اروپا – قسمت یازدهم – روز ششم – صبح تا بعدازظهر

سفرنامه اروپا – قسمت دوازدهم – روز ششم – بعدازظهر تا شب

سفرنامه اروپا – قسمت ۱۲+۱ یا قسمت آخر – روز هفتم