بایگانی برچسب: تصمیم

گمگشتگی و در جستجوی نور

Light

سلام

به نظرتون آیا امکانش هست که یکی همیشه راه رو بلد باشه و هیچ‌وقت گم نشه؟ مسیر زندگیش همیشه روشن باشه و هیچ‌وقت دچار سردرگمی یا حتی خستگی نشه؟

شدنیه؟

شاید باشه، اما برای من اینطور نبوده!

یه لحظه‌هایی تو زندگی آدم وجود داره که دچار گمگشتگی خیلی بدی می‌شه، انگار دیگه خودت نیستی، انگار هیچ شاخصی نداری، انگار هیچی نیست آدم‌ها تو رو با اون شاخص بشناسن!

مهم اینه که آدم بعد از این گمگشتگی چه عملکردی داشته باشه.

من این گمگشتگی رو وقتی حس کردم که دیگه نسبت به هیچ چیزی اشتیاق نداشتم. سال‌ها پیش این اشتیاق رو نسبت به برگزاری رویدادهای استارتاپی داشتم و اینقدر ذوق و هیجان داشتم که تمام زندگیم رو بر این اساس پیش می‌بردم.

روزای خوبی بود که سیاه و تلخ شد …

یه زمان‌هایی حتی نسبت به همین نوشتن ساده، اشتیاق بیشتری داشتم که به مرور زمان، انگار تلخی‌های دیگه به این خطه هم سرایت کرد.

وقتی آدم دچار حس گمگشتگی می‌شه، انگار دیگه هیچ‌چیزی رو نمی‌شه واضح دید، همه چیز مبهم می‌شه! حتی نوشتن در مورد این حس هم مبهم و عجیبه!

حتی نمی‌دونی چرا دچار این حس شدی، شاید هم بدونی!‌ ولی راهی برای پیدا کردن مسیر و نور پیدا نمی‌کنی!

هر وقت جمله‌ها و پاراگراف‌هایی که می‌نویسم کوتاه می‌شن، یعنی ذهنم داره تلاش می‌کنه از معطوف شدن به موضوع و کنکاش کردن فرار کنه، انگاری که یه خندق ساخته شده دور اون بخش از ذهن، دسترسی بهش حتی با اسب تروا هم ممکن نیست.

این می‌شه که یه پستی مثل این، هی از این شاخه به اون شاخه می‌پره، تمرکزی نیست …

حین نوشتنش، از اون حصار و خندق، هی خاطره‌های دیگه پرتاب می‌شه تو صورتت و کم‌کم انگار پیاده‌نظام شکست خورده، تسلیم می‌شی و آتش‌بس رو قبول می‌کنی.

اما بالاخره، ذهن باید یه راهی پیدا کنه برای ساختن دوباره! حتی شده ساختن نور!

من گم شدم، من در خودم گم شدم! توی هزار توی ذهن خودم! شوق و اشتیاقم رو از دست دادم، انگار بعد از این، هیچ هدف و آرزویی برام نمونده باشه!

فقط یه زندگی آروم رو می‌خوام سپری کنم.

اما همچنان، قدرت ذهن بیشتر از این حرفاست، ذهنم داره تلاش می‌کنه اون قسمت‌های خوبی که باعث شوق و اشتیاق تو وجودم بوده رو باز پیدا کنه و نور بسازه.

با توجه به اینکه تغییر آهسته و پیوسته، پایدار می‌شه، ذهنم از ساده‌ترین چیز ممکن شروع کرده. سلیقه در پوشش. چند وقت اخیر، تمام لباس‌هایی که خریدم، تم رنگی شاد داشتن. خیلی‌هاشون هم به رنگ صورتی مایل بودن. حس می‌کنم پوشیدن لباس رنگی‌رنگی و رنگ روشن، میزان طراوت و شادی روزانه رو بیشتر می‌کنه.

تو این چند ماه اخیر، خیلی وقت‌ها حتی به شوق پوشیدن کاپشن صورتی‌ام از خواب بیدار می‌شدم! انگیزه‌هایی و اشتیاق‌هایی همین‌قدر ساده، می‌تونن بر اون احساس گمگشتگی عجیب درونی غلبه کنن.

خندق هنوز وجود داره، ولی حداقل تمساح‌های توی خندق، آروم شدن و قصد حمله ندارن. شاید هم کم‌کم دارن محو می‌شن!

زندگی در جریانه و ذهن من در تلاش برای ساختن نور و کنار بردن ابرها.

 

جنگ روانی بی حاصل: ایران می‌مانم vs از ایران می‌روم

Mental War

سلام

چند وقتیه که این جنگ روانی مسخره رو تو شبکه‌های اجتماعی می‌بینم. حتی کمپینی در این راستا راه افتاده که

“از ایران نمی‌روم”

کاری با بار منفی این جمله ندارم که از نظر دستور زبان و تکنیک‌های مارکتینگ دقیقاً‌ حس برعکس رو القا می‌کنه، مشکل من با اینه که چرا باید جنگی روانی راه بندازیم و مردم رو علیه مردم قرار بدیم؟

چرا این رو می‌گم؟ چون محل زندگی از زمان تولد تا مرگ، نه ارزشه، نه نشونه موفقیت، نه هیچ چیز دیگه! محل تولدمون که انتخاب ما نبوده، محل زندگی‌مون انتخاب خانواده بوده، محل ادامه زندگی‌مون تصمیم شخصی بوده، محل مرگ هم خواست خدا!‌

محل ادامه زندگی = تصمیم شخصی

زمانی که متوجه بشیم تصمیم شخصی افراد به خودشون ربط داره و نه به دیگری، اینه که ارزش داره.

حالا در مقابل با این کمپین یه عالمه جنگ و نیش و کنایه راه افتاده و تو توییتر همه افتادن به جون هم، بعضی‌ها از کمپین دفاع می‌کنن و بعضی هم پیشنهاد عبارت‌های دیگه‌ای رو دادن، مثلاً:

  • از ایران می‌روم
  • فعلاً از این نمی‌روم
  • پول ندارم از ایران برم
  • بذارین ما از ایران بریم
  • همون بهتر که از ایران رفتم
  • در اسرع وقت و با اولین پیشنهاد از ایران می‌روم
  • خطاب به برخی: فرزندان خود را در ایران نگه دارید
  • به ایران برنمی‌گردم

جنگی هم صورت گرفته سر اینکه ۱۶۰ هزار تومن پول یه تیشرت ساده، پول ۳ (یا ۵ روز) روز حقوق کارگر ساده است. (عددهای حقوقی دقیق رو نمی‌دونم متاسفانه).

منِ نوعی، اگر از ایران رفتم و مهاجرت کردم، تصمیم شخصی بوده بر اساس معیارهای شخصی و اهداق شخصی‌ام، این کار من ارزشی برای محیط ایجاد نکرده و نمی‌کنه.

منِ نوعی، وقتی هم تصمیم می‌گیرم ایران زندگی کنم و مهاجرت نکنم، باز هم ارزشی برای محیط ایجاد نکردم و نمی‌کنم، مگر اینکه باعث بشم محیطم جای بهتری برای زندگی بشه. اما وقتی شروع می‌کنم آدم‌هایی رو که مهاجرت کردن، بی‌تعلق و وطن‌فروش خطاب می‌کنم و کار خودم رو با ارزش جلوه می‌دم و وانمود می‌کنم من موندم تا وطنم رو بسازم، اما روز‌به‌روز جای “ساختن” به ویران‌تر شدن محیط و مسموم‌تر شدن محیط کمک می‌کنم، این‌که ارزش نیست.

دوست دارم مثال رو بازتر کنم:

  • منِ نوعی می‌مونم، شروع می‌کنم به منتشر شدن کینه و نفرت از آدم‌هایی که مهاجرت کردن.
  • منِ نوعی، جنگ مردم علیه مردم رو شورتر می‌کنم.
  • منِ نوعی، تا می‌تونم اونایی که رفتن رو بیزارتر می‌کنم از وطن‌شون با همین جنگی که راه انداختم.
  • منِ نوعی، تمام رابطه‌های دوستی رو تیره و تار می‌کنم با همین جنگی که راه انداختم.
  • منِ نوعی، اونی که رفته رو خودخواه خطاب می‌دم و میگم رفتی دوستی‌هات رو خراب کردی.
  • منِ نوعی، از تصمیم‌های شخصی، ارزش می‌سازم و هر کسی تصمیم مغایر گرفته باشه رو با صفات بی‌ربط مورد خطاب قرار می‌دم.
  • منِ نوعی، از این جنگ روانی که راه انداختم، سود می‌برم!

مثال برعکس:

  • منِ نوعی، مهاجرت کردم به دلیل اهداف خودم، و دوست داشتم رابطه‌ام رو با دوستانم حفظ کنم و ارتباطم رو باهاشون داشته باشم. اما جنگ روانی راه افتاده که دوستانم رو از من دور می‌کنه چون تحت‌تاثیر جنگ‌روانی موجود قرار گرفتن.
  • منِ نوعی، تو غربت، دلتنگ می‌شم، اما به خاطر جنگ روانی اینقدر رابطه‌ها تیره و تار شده، نمی‌تونم پیام بدم.
  • منِ نوعی، خیلی دلم می‌خواد تلاش کنم همه چیز خوب پیش بره، اما فکرم درگیر می‌مونه که مگه من چی‌کار کردم؟
  • منِ نوعی، خیلی تلاش می‌کنم بندهای عاطفی رو رها کنم و واقعاً مهاجرت کنم! اما نمی‌شه.
  • منِ نوعی، دلم می‌خواد گاهی از دوری و غربت “غر بزنم”، اما یهو بهم حمله می‌شه می‌خواستی نری یا سختته برگرد!
  • منِ نوعی، هنوز باورم نمی‌شه هم‌وطنم به خاطر تصمیمم برای محل زندگی، به من بگه بی‌تعلق یا وطن‌فروش!
  • منِ نوعی، رفتار آدم‌های یک کشور دیگه رو می‌بینم که با چه لطف و مهربونی پذیرای من شدن و دچار دوگانگی می‌شم.
  • منِ نوعی، وقتی احترام مردم یک کشور دیگه رو می‌بینم، پیش خودم می‌گم که کاش مردم وطنم هم همین‌طور بودن.
  • منِ نوعی، هر چی بیشتر احترام و محبت تو کشور دوم می‌بینم و از طرف وطن خودم مورد هجوم صفت‌های بد قرار می‌گیرم، وطن‌گریز می‌شم. (وطن‌فروش نه، وطن‌گریز)
  • منِ نوعی، تمام وقت برام سواله که آیا کسی که به من گفته وطن‌فروش، آیا معنی این عبارت رو می‌دونه؟ می‌دونه چقدر سیاهه؟ می‌دونه چقدر کثیفه؟
  • منِ نوعی، دلم می‌گیره از این اجحاف!

می‌دونم مشکل اصلی منم که نمی‌تونم نسبت به این جنگ روانی بی‌تفاوت باشم. یادمه یه روزهایی جنگ سر کارآفرین بودن و کارمند بودن بود، هر کسی کارمند بود رو مسخره می‌کردن، فکر می‌کردن فقط کارآفرین بودن ارزشه (این موضوع یه پست در آینده است). حالا هم جنگ شده سر رفتن یا موندن!

کاش دنیا جای بهتری برای زندگی کردن بود! کاش همه‌مون اینقدر خودخواه نبودیم. کاش به هم و تصمیم‌های هم احترام می‌ذاشتیم و هزار کاش دیگه!

پایان پیام.

مهاجرت کردن یا موندن، مسئله این است

To be or not to be

سلام

چند سالی هست که بحث مهاجرت حسابی داغ شده و هزاران هزار موسسه و سایت مهاجرت هم از همین رو مشغول به فعالیت شدن.

این پست نه تبلیغیه، نه تبلیغ منفی! نه تشویق! نه جلوگیری! نه هیچی! فقط و فقط نظر منه. حالا می‌تونه درست باشه، می‌تونه غلط باشه، می‌تونه به دل شما بشینه، می‌تونه همچین به مذاق‌تون خوش نیاد و دوست داشته باشین نفرین کنین یا هر چی!

همونقدر که من آزادم نظرم رو بگم، شما هم آزادین نظرتون رو بگین! قرار نیست همه با یک نظر واحد زندگی کنن!

با دوستان راهنمایی و دبیرستان، یه گروه داریم که هر کدوم یک گوشه دنیان، دیروز صحبتی شروع شد برای انتخاب شهر، چون یکی از دوستان اقامت کانادا گرفته بود و داشت از بقیه که کانادا بودن برای انتخاب شهر راهنمایی می‌گرفت. همین شد که تصمیم گرفتم این پست رو بنویسم و البته در پایان هم چند نکته که از دوستام (که سال‌های خیلی بیشتریه خارج از ایران زندگی می‌کنن) یاد گرفتم رو می‌نویسم. ***

البته که صلح اول به از جنگ آخر یا جنگ اول به از صلح آخر، شاید هم هیچ‌کدام، مهم نیست، موضوع این نوشته چیز دیگری است.

همین اول کار باید بگم که:

مدینه فاضله وجود خارجی نداره!

بله، کاملاً درست فهمیدین، مدینه فاضله وجود خارجی نداره، هیچ جای دنیا صلح و صفا و صمیمیت نیست! هیچ جای دنیا خدا و خرما رو با هم ندارن!

اصلاً چرا باید مهاجرت کنیم؟ یا اینکه اصلاً مهاجرت کنیم یا نه؟

نظر من رو خواسته باشین، حالا مهاجرت دائمی اصراری نیست، ولی حتماً زندگی (حداقل ۶ ماه) در یک کشور دیگه رو تجربه کنین.

یه جورایی آدم متعادل می‌شه بین خواسته‌هاش!

دیدن یه کشور به اصطلاح جهان اولی، زندگی کردن در اون، باعث می‌شه خیلی چیزهایی رو که تا قبلش نمی‌دیدیم، ببینیم.

نظرمون در مورد رفاه تغییر می‌کنه و حتی شاید تصمیم بگیریم ایران زندگی کنیم و از زندگی در ایران لذت بیشتری ببریم!

باز هم اگر نظر من رو خواسته باشین، مهاجرت کنین، ولی یادتون باشه از لحظه فرود، فرش قرمز جلوی پای شما پهن نکردن، برای پذیرفته شدن توی جامعه، کمی تلاش لازمه!

باز هم اگر نظر من رو خواسته باشین، تجربه‌های بقیه رو گوش بدین، سبک سنگین کنین، ولی بر اساس مبالغه‌ها تصمیم نگیرین، خارج از ایران، مدینه فاضله نیست، هر جا شرایط خودش رو داره!

باز هم اگر نظر من رو خواسته باشین، بر اساس شرایط شخصی و اجتماعی، سلیقه یا هر عامل دیگه، نظرها و بازخوردهای متفاوتی در مورد هر شهر و کشوری وجود داره.

مثلاً یکی مثل من عاشق آلمانه، یکی هم که حتی خودش آلمانیه و همه عمرش آلمان زندگی کرده، از آلمان بیزاره! تفاوت نظر و سلیقه همه جا هست.

البته که حرفای من کلی محسوب میشه و خیلی جزییات وارد صحبت نکردم!

– – –

*** خب بریم سراغ گلچینی از صحبت‌های دوستانم:

مهاجرت پروسه پیچیده‌ایه، قبل از اومدن، همه حرف‌های کلی می‌زنن و بیشتر نظرهای شخصی‌شون رو می‌گن. باید از آدم‌های خیلی زیاد، سوال‌های specific بپرسی و در نظر داشته باشی که باز هم تجربه زیسته طرف و شرایط زندگیش ممکنه رو جواباش تاثیر داشته باشه و کاملاً با واقعیت مطابق نباشه.

تحمل و صبر بالا می‌خواد مهاجرت

کلاً تو ذوق خوردن و مهاجرت به هم وصلن! حتی اگه همه چیز هم ردیف باشه، می‌خوره تو ذوقت که چرا اینجا پشمک حاج عبدالله و برادران نیست مثلاً

خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داری ممکنه تو ذوقت بخوره. چون از تو ایران آدم دنبال بهتر شدن زندگیش از اونیه که تو ایران داره و بر اساس خودت فکر می‌کنی. اینجا که میای، یهو می‌بینی اون چیزهایی که تو ایران داشتی دیگه نیست و در نتیجه‌اش چیزهایی که فکر می‌کردی مهمن اهمیتشون رو از دست می‌دن، چون پای کلی چیزهای مهم‌تر دیگه میاد وسط!

همه ما راضی هستیم که موندیم، حرف من فقط اینه که اگر با این دید بیای که مهاجرت مشکلات خودش رو داره که زیاد هم سخت هست ولی ارزشش رو داره، مشکلی پیدا نمی‌کنی و تلاش می‌کنی سختی‌ها رو هم تحمل کنی و هی بهتر می‌شه.
ولی اگر کسی با این دید گل بلبلی که تو ایران از کانادا و آمریکا نشون میدن بیاد این ور، شدیداً تو ذوقش می‌خوره و گاهی هم به افسردگی می‌کشه و خیلی‌ها برمی‌گردن، چون از نظر ذهنی آمادگی در افتادن یا کنار اومدن با مسائل رو ندارن.

– – –

پی‌نوشت: این نوشته ادامه خواهد داشت!

مراقبت از خود

kitchen preparing healthy food

سلام

داشتم برای خودم شام درست می‌کردم که جریان این پست به ذهنم خطور کرد! خیلی ادبی شد، ایده نوشتن برای پست امروز به ذهنم رسید!!!

بله، یه وقتایی همین‌طور ساده، ایده به ذهن آدم می‌رسه، یه وقتایی هم باید هزار تا مقاله بخونم تا چشمه خشکیده “قلم” باز بجوشه و بشه نوشتن رو از سر گرفت!

بگذریم!

داشتم برای خودم شام درست می‌کردم که یادم افتاد به چند ماهی که خونه عمه جانم زندگی می‌کردم. هر روز صبح وقتی می‌خواستم برم سر کار، یه پاکت بزرگ به من می‌دادن، میان‌وعده صبح، ناهار (غذای اصلی و سالاد)، میان‌وعده بعدازظهر. وقتی هم که رفتم خونه خودم و روزهای تعطیل که می‌رفتم خونه‌شون، برای حداقل سه روز بعد بهم غذا و خوراکی می‌دادن.

این فکر یه کمی عمیق‌تر شد و رسید به زمانی که مامانم هم‌سن و سال الآن من بود و اون زمان، من کلاس اول بودم! اون زمان، مادرم صبحا من رو حاضر می‌کرد، ناهار رو حاضر می‌کرد، من رو می‌فرستاد مدرسه و خودش می‌رفت سر کار (البته یک هفته در میون، ما شیفت صبح و عصر داشتیم).

خواستم کمی غصه بخورم که تو این سن و سال، مادر که نشدم هیچ، زندگی خودم رو هم ندارم که یاد پست سرنوشت افتادم. من تو زمان خودم زندگی می‌کنم، نه از مادرم جلوترم و نه عقب‌تر!

در نهایت اینکه، در زمان‌های گذشته، همیشه کسی بوده که به من رسیدگی کنه، از من مراقبت کنه، به فکر غذا و تغذیه‌ام باشه. الآن خودمم و خودم.

پس باید مراقب خودم باشم!

نکته مهم: از میوه و سبزیجات غافل نشید.

پانصدمین پست یا گذر زمان به روایت نوشته

500

سلام

رسیدیم به ۵۰۰، به این عدد رندُ، نیمی از هزاره! ۵ برابر یک قرن، البته از نظر عددی! عمری نگذشته اما انگار خیلی هم گذشته! همیشه عددهای رند یه حس متفاوت دارن، مثلاْ ۲۰ سالگی، ۳۰ سالگی و بقیه.

پست ۴۰۰ام تصمیم گرفتم هر روز بنویسم و هر روز نوشتم. دلم میخواد برای پست ۵۰۰ ام تصمیم جدیدی بگیرم که انگار قوه تصمیم‌گیری ذهنم مقاومت خاصی داره! مدتی تصمیم داشتم تخصصی‌تر بنویسمِ، اما انگار، این وبلاگ اواقت فراغت منه و برای زمان استراحت از کار و تلاش روزانه!‌ پس عمومی نوشتن رو ترجیح دادم.

پس به جای تصمیم‌گیری واسه این عدد رند، این پست رو به جشن و پایکوبی اختصاص بدیم همراه با یک آهنگ که مناسب این شماره‌گرده و پیشتر هم معرفی اش کرده بودم:

رقص شمشیر

معرفی فیلم: آپاندیس

Iranian Movie

آپاندیس

کارگردان: حسین نمازی – محصول سال ۱۳۹۶

بازیگران: آنا نعمتی، امیرعلی دانایی

فیلم آپاندیس در ایران جایزه‌ای نگرفته و به نظر می‌رسه توجه خاصی هم بهش نشده. نمی‌دونم چند درصد از افراد این فیلم رو دیدن، ولی جالبه بدونید که این فیلم جایزه بهترین فیلمنامه از چهل و هفتمین جشنواره مونترال کانادا رو از آن خودش کرده. اگر جایزه گرفتن ملاک شما برای انتخاب فیلمه، پس به شدت این فیلم رو بهتون پیشنهاد می‌کنم.

کل وقایع فیلم در یک روز و یک لوکیشن اتفاق میفته: بیمارستان! محلی سراسر اضطراب و نگرانی و آشفتگی! شاید هم محلی پر از خبرهای خوب و سلامتی! شاید هم محلی پر از اتفاق‌های خنثی!

این فیلم همه این اتفاق‌ها رو مثل یک زندگی روزمره عادی به تصویر کشیده، یک زندگی روزمره، در اثر یک تصمیم و عواقب و تبعات اون تصمیم.

آخر هفته خوبی داشته باشید.

قصه مهاجرت من

post374

گفته بودم که آدم یه وقتایی مجبور می‌شه تصمیم به “مهاجرت کهکشانی” بگیره. از اون ساحل امن و ثبات بزنه بیرون تا رشد کنه، تا بزرگ بشه، تا واسه دل خودش آدمی بشه که هیچ‌وقت نبوده، تا مسئولیت کارهایی رو بپذیره که همیشه ازشون فرار می‌کرده. تا به ضم خودش آدم مفیدی بشه واسه جامعه. و هزار تا دلیل و علت و معلول دیگه. شاید هم اصن یهویی یه پسر خوشکل و خوش‌تیپ ایتالیایی یا شاید هم آلمانی عاشق یه دختر عشایر بشه و اون دختر که جز سیاه‌چادر خودش جایی تا حالا نرفته، یهویی مهاجر بشه و بره از این کشور به جایی که نه هم‌زبانی داره نه هم‌فرهنگی. بالاخره هزار تا دلیل وجود داره واسه رفتن، واسه نموندن، واسه جنگیدن و هزار فعل و فاعل دیگه.

این ماه‌های اخیر، روزهای اخیر، دقیق یادم نیست کی بود و چه زمانی بود و اصن چی شد که اینطوری شد. شاید حتی به “اول قصه” فکر کردم، ولی شاید هم نه، اون نبود.

شاید برگردم به خیلی قبل‌تر، وقتایی که بچه بودم، شاید ۷ یا ۸ ساله، مامانم یه دوست دارن از دوران دانشگاه‌شون، من دوستای مامانم رو خاله صدا می‌کنم، این خاله رو من همیشه خیلی دوست داشتم، هم خودش هم زندگیش رو. یه وقتایی میومدن شیراز و پیش ما میموندن و من چقدر این خاله مهربون رو دوست داشتم و دوست دارم.

شاید همین علاقه و تحسینی که نسبت به خاله داشتم باعث شد در ناخودآگاه ذهنم، مسیر زندگیش نقش ببنده و اون مسیر واسم بشه هدف و آرزو. دوست مامانم یا همون خاله، از شهر محل تولدش رفته بود به یه شهر دیگه برای کار و الآن سال‌هاست جدا از خانواده‌اش زندگی می‌کنه. من همیشه جسارت و شجاعتش رو تحسین می‌کردم و همیشه دلم می‌خواست شبیهش باشم. شاید بعد از گذر کردن از دنیا و عالم نوجوانی و رسیدن به آرزوهای بزرگتری مثل مهاجرت به خارج از کشور، این آرزوی قدیمی و دیرینه رو فراموش کرده بودم، ولی ظاهراً کائنات خوب همه چیز یادشون می‌مونه.

یه جایی یه جمله خونده بودم که:

آرزوهات رو یه جا یادداشت کن، تو یادت میره ولی خدا یادش نمیره

شاید اون چیزی که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده.

و من واقعاً این جمله رو با تمام سلول‌های بدنم حس کردم. که آنچه که امروز دارم، در زمان کودکی و نوجوانی آرزو و خواسته عمیقی رو بر دلم و ذهنم و ناخودآگاهم نشونده.

پی‌نوشت: یادتون باشه همیشه واسه فردای رسیدن به آرزوتون برنامه‌ریزی کنین، دنیا با رسیدن به آرزو تموم نمی‌شه، بلکه قوی‌تر و محکم‌تر و حتی سخت‌تر ادامه داره.

قانون در شبکه‌های اجتماعی

SocialMedia

در طی سال‌های زیادی که عضوی از شبکه‌های اجتماعی هستم، مسائل خیلی زیادی دیدم، مسائلی که برای سایرین ایجاد مزاحمت می‌کنه. درسته که قانون خاصی بر مطالب موجود در شبکه‌های اجتماعی وضع نشده، اما به نظر من هیچ قانونی مث انسانیت، شرافت و احترام به حقوق دیگران نمی‌تونه از آسیب رسوندن و ایجاد مزاحمت برای سایرین جلوگیری کنه. سال 93 در پیش هست. بیاید از ابتدای سال 93، یه سری تصمیمات جدید در استفاده صحیح و بهینه از شبکه‌های اجتماعی بگیریم.

مورد اول: دوستانمون رو روی هر پست و عکسی تگ نکنیم، برای اینکه پست ما دیده بشه، حتماً لازم نیست کسی رو تگ کنیم.

مورد دوم: فرق بین بیان اعتقادات و آزادی بیان رو با توهین به عقاید دیگران درک کنیم.

مورد سوم: هر شایعه منتشر شده در شبکه‌های اجتماعی رو باور نکنیم. پایه و اساس بیشتر این شبکه‌ها بر شایعه‌پراکنی نهادینه شده، پس ما به “یک کلاغ، چهل کلاغ” آنان دامن نزنیم و در باتلاق جاهلیت فرو نریم. کسی که به شبکه‌های اجتماعی فیلتر شده دسترسی داره، صددرصد به منبع لاینتاهی سرچ گوگل هم دسترسی داره. پس با کمی سرچ و جستجو، از اینکه برچسب حماقت به ما زده بشه جلوگیری کنیم. پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب هست و از همه اینها بدتر، منتشر کردن کذب و دروغ غیرقابل تحمله.

مورد چهارم: وقتی تمامی پست‌ها و عکس‌ها رو به صورت پابلیک در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کنید، انتظار نداشته باشید از هویت و عکس‌های خانوادگی شما مراقبت بشه، شما خودتون مسئول حفاظت از اطلاعات خودتون هستین.

در این مورد قابل ذکر هست که طبق طراحی فیسبوک، کاور فوتو، کاملاً پابلیک هست و در هیچ صورتی نمی‌تونین فقط برای افراد خاصی نمایشش بدین، پس وقتی عکس خانوادگی خودتون رو برای کاورفوتو میذارین خیلی راحت بیماران موجود در این شبکه‌ها رو به حریم خصوصی خودتون راه دادین.

مورد پنجم: هر پست و نوشته‌ای که در شبکه‌های اجتماعی می‌بینیم مربوط به همون فضاست، پس با بازگو کردن روایات و داستان‌های موجود در فضای مجازی در زندگی روزانه و زندگی حقیقی، مرزهای موجود رو نشکنیم. فرهنگ دنیای مجازی با دنیای واقعی نسل‌ها فاصله دارن. بذاریم هر چیزی اصالت خودش رو حفظ کنه.

– – –

پی‌نوشت: موارد زیادی هستند که باز هم در موردشون می‌نویسم، فعلاً همین پنج مورد رو رعایت کنیم، جامعه مجازی بهتری خواهیم داشت. هر چیزی به ذهنتون می‌رسه رو لطفاً در نظرات بنویسید تا به پست اضافه کنم.

تقدیر

Faith

امروز مثل همیشه که داشتم به سمت محل کارم میومدم، این جمله‌ها تو سرم می‌چرخیدن. مسیری که هر روز ازش میگذرم، همون مسیری هست که دستم شکست، جایی که کار می‌کنم جایی هست که پیش از اینکه محل کارم باشه، بعد از اینکه محل تحصیلم باشه یه وقتی بین این دو زمان، مقصدی بود که در حین رسیدن بهش، دستم شکست. مسیری که شاید به نوعی برام دردآور هست، مسیری که مدت‌ها تلاش می‌کردم ازش نگذرم، مسیری که وقتی ازش می‌گذشتم دست و پام می‌لرزید و حس ترس همه وجودم رو می‌گرفت. حالا همین مسیر، حدود 10 ماه هست که مسیر هر روز من شده. جایی که خوردم زمین و دستم شکست رو هر روز پیاده یا سواره از کنارش رد میشم.

هر روز به این مسیر فکر می‌کردم، امروز یه تفاوت عمده توی فکرهام بود و اون اینکه، چه چیزی باعث شد که من باز به همین مسیر برگردم. جواب این سوال چیزی نیست جز تقدیر. تقدیر چیزی نیست که مقدر هست، تقدیر چیزی هست که ما با انتخاب‌هامون می‌سازیمش.

همین فکرا باعث شد که متنی در مورد تقدیر بنویسم. ما همه واسه وقایع و اتفاقات زندگی به خصوص وقایع تلخ دنبال مقصر می‌گردیم:

– دانشجویی که در درسی افتاده میگه: استاد درست تصحیح نکرده و نمره‌ام کم شده.

– دانشجویی که مشروط شده میگه: اگه استاد 0.25 نمره داده بود مشروط نمی‌شدم.

– کنکوری که رشته دلخواهش رو قبول نشده میگه: اگه مامانم جلوم رو نگرفته بود و مجبورم نکرده بود برم رشته تجربی الآن یه مهندس موفق بودم.

– یه فرزند که انتظارات و آرزوهای زیاد داره میگه: اگه بابام بهم ماشین میداد من الآن مسابقات رانندگی اول می‌شدم.

– …

و خیلی مثال‌های دیگه که همین الآن همتون ذهنتون بهشون درگیر هست. این‌ها مثال‌های ملموسی هستن که در زندگی واقعی اونا رو می‌بینیم، می‌شنویم و تجربه می‌کنیم. ما انسانیم. مهم‌ترین عاملی که انسان رو از حیوان جدا می‌کنه قدرت انتخاب هست. ما غریزی زندگی نمی‌کنیم. ما عقل داریم، ما شعور داریم، ما تفکر می‌کنیم، ما انتخاب می‌کنیم. ما با انتخاب‌های خود تقدیر زندگی‌مون رو می‌سازیم.

زندگی زنجیره‌ای است از انتخاب‌های درست و البته انتخاب‌های نادرست خود شخص. ما تمام فعالیت‌هامون رو آگاهانه و با قدرت فکر انجام میدیم، حتی اگر اجباری مثل اسلحه بالای سرمون باشه. این هست که یک انتخاب درست مرز بین زندگی و مرگ رو برای ما تعیین می‌کنه.

عنوان متن تقدیر هست، اما بیشتر در مورد انتخاب گفته شد. علتش این هست که وقتی کلمه تقدیر رو می‌شنویم ناخودآگاه یک چیز از پیش تعیین شده وارد ذهنمون میشه. سرنوشتی که خدا برای ما نوشته و ما مجبوریم این مسیر سرنوشت رو طی کنیم. در صورتی که انسان یک موجود کاملاً مختار هست. تمام راه‌های سرنوشت رو انتخاب‌های ما هستند که مشخص می‌کنن.

اگر درس هوش مصنوعی رو خونده باشین و با درخت تصمیم آشنا باشین، میشه یک مثال عینی برای این تعبیر آورد. بازی شطرنج رو در نظر بگیرین، وقتی تیم سفید بازی رو شروع می‌کنه یه سری عمل مشخص می‌تونه انجام بده. در ابتدا درخت تصمیم تمامی حالت‌ها رو در خودش جای میده. با انتخاب اولین عمل، تمامی شاخه‌های دیگه حذف میشن و عمل انتخاب شده گسترش داده میشه به تمام اعمالی که حالا تیم رقیب می‌تونه انجام بده.

تقدیر ما هم همینطور هست. انسان مسیرهای متفاوتی رو پیش رو داره. یک نوزاد از روزی که متولد میشه تقدیرهای متفاوتی سر راهش هستند که با شرایط اکتسابی محیط، شرایط ژنتیکی و عوامل دیگه یک سری از مسیرها پاک میشن، اما دلیل نمیشه از راه دیگه‌ای نشه به این مسیر رسید. در طول زندگی تقدیر بارها و بارها تغییر پیدا می‌کنه تا در نهایت انسان به کام مرگ فرو بره. حالا اینکه از فاصله تولد تا مرگ چطور زندگی داشته باشیم، به تقدیر قابل کنترل خودمون با توجه به انتخاب‌هامون برمی‌گرده.

چیزی به اسم تسلیم تقدیر شدن وجود نداره، انتخاب یک زندگی ساده و بدون هیجان رو معادل تسلیم تقدیر شدن ندونیم، پس سعی کنیم تقدیر رو با توجه به ایده‌آل‌ها و آرزوهامون بسازیم.