بایگانی برچسب: s

راه‌حل‌هایی کوچک برای جلوگیری از تشدید اضطراب

Stress

سلام

روزهایی که گذشت، خیلی سخت بودن. خیلی سخت‌تر از حد انتظار و خیلی سخت‌تر از حد تحمل من! از بی‌خوابی و عدم تمرکز که بگذریم، می‌رسیم به بی‌اشتهایی و کلافگی! از اینا هم که بگذریم، می‌رسیم به زودرنج شدن و اشک دم مشک!

روزای سختی دارن می‌گذرن، برای هر کدوم از ما به نوعی و با دلایلی!

سختی‌اش اونجاست که حتی نمی‌تونی توضیح بدی چرا غمگینی، یا حتی اندوهگین بودنت به رسمیت شناخته نمی‌شه! یا اطرافیان ازت انتظار دارن بی‌تفاوت باشی!

برای من شدنی نبود! هنوز هم نیست! هنوز هم دارم تلاش می‌کنم!‌ اما انگار طلسم شدم! طلسم غم!

بگذریم! از این مقدمه‌ها باید گذر کرد.

این نوشته موضوعش چیز دیگری است.

هر چقدر سخت، مجبوریم به زندگی روزمره برگردیم، سعی کنیم حواس‌مون رو از جریانات و اتفاقات جاری پرت کنیم! چاره‌ای نیست.

این راه‌حل‌هایی بود که به ذهن من رسید و دارم تلاش می‌کنم انجام بدم:

  • محدود کردن استفاده از توییتر و اینستاگرام در طول روز به ۳۰ دقیقه (از قابلیت اندروید برای قفل کردن اپلیکیشن‌ها استفاده کردم)
  • میوت کردن تمام پست‌ها و کلمه‌های مرتبط با وقایع ناراحت‌کننده
  • پاک کردن تمام کانال‌های خبری در تلگرام
  • پر کردن تمام ساعت‌های خالی در روز با برنامه‌های مختلف
  • کتاب خوندن
  • موسیقی‌های نوستالژیک – مثل گروه آریان
  • بازی کردن (من کندی کراش بازی می‌کنم)
  • وقت گذروندن با دوستا
  • خرید رفتن
  • انیمیشن تماشا کردن
  • فیلم‌های آروم و کمدی نگاه کردن
  • رستوران رفتن
  • آشپزی کردن

کلاً هر کاری که بتونه برای حتی چند دقیقه، احساس خوب و لذت به ما بده، می‌تونه به بهتر شدن شرایط روحی‌مون کمک کنه. بیشتر از همه زمان‌های دیگه باید مراقب خودمون باشیم.

شرایط خیلی سخته. می‌دونم. اما باید ادامه بدیم.

– – –

شما چه راه‌هایی رو پیشنهاد می‌دین؟

اختلال وسواس فکری

OCD

سلام

خیلی قبل‌تر، یا دقیق‌تر بگم ۳ مرداد ۱۳۹۸، در مورد اختلال وسواس فکری یا همون OCD نوشتم. تصمیم گرفتم امروز کمی بیشتر در موردش بنویسم. البته نه توضیحات علمی، فقط تجربه‌های شخصی.

شاید مخاطب این نوشته، بیشتر اطرافیان فردی باشن که OCD داره.

یه وقتایی آدمی که OCD داره، خودش متوجه نیست. البته باید بگم OCD ذاتاً چیز بدی نیست، تا زمانی که اثر مخربی روی جان خود شخص یا اطرافیان نداشته باشه.

پس سعی نکنید با گفتن عباراتی مثل وسواسی یا کلمات مشابه، باعث رنجش خاطر طرف مقابل بشید.

به عنوان آدمی که خیلی تلاش می‌کنه OCD رو کنترل کنه، باید بهتون بگم خیلی سخت و گاهی غیر ممکنه. یه وقتی که ذهنم روی یه موضوعی حساس می‌شه که نظم و ترتیب مطابق میلم رو نداره، تا زمانی که به نظم دلخواهم نرسه، تمام فکر و ذکرم می‌شه اون موضوع.

در حد بی‌خواب شدن یا دیدن خواب در مورد اون موضوع.

نمی‌دونم شاید این دل‌نوشته بیشتر از همه چیز، حکم درد و دل یا دردِ دل داشته باشه، اینکه شاید بخوام تلاش کنم شرایطی رو که منِ نوعی باهاش درگیرم و یه وقتایی انتظار دارم اطرافیان درک کنن، یا با گفتن جمله‌های “حالا که طوری نشده” یا “وسواست رو بذار کنار” باعث به‌هم ریختن بیشتر اعصاب منِ نوعی نشن.

این سیستم درک متقابل، واقعاً سخته، خیلی هم سخته! من از آدم‌های اطرافم انتظار دارم وسواس فکری منو درک کنن و اونا از من انتظار دارن وسواس نداشته باشم.

نمی‌دونم مکانیزم مغز دقیقاً چطوریه، فقط می‌تونم عملکرد مغز خودم رو توضیح بدم.

حساسیت من روی نظم و وسواس فکری که دارم، تو تمام ابعاد زندگیم پخش شده، مثلاً روال و پروسه‌های مختلف از صبح بیدار شدن و مرتب کردن تخت، اینکه پتو و بالشت موقع منظم شدن چطوری روی تخت قرار بگیرن و چه فاصله‌ای با زمین داشته باشن.

اینکه بر اساس چه منطقی، لباس‌های روز رو انتخاب کنم، چطوری وسایل داخل کیفم رو بچینم. پروسه و فعالیت‌های کاری رو چطوری انجام بدم، لباس‌ها رو با چه ترتیبی توی کمد جا بدم و ….

این وسواس حتی توی اینکه خریدها رو چطوری تو کیف پارچه‌ای بچینم هم با من همراهه.

حالا کمی از منطق پشت این وسواس براتون بگم. مثلاً وسواس برای انتخاب لباس برای هر روز، جدا از اینکه آدم دوست داره همیشه خوش‌پوش و مرتب باشه، من تو زمینه رنگ لباس‌ها هم خیلی وسواس به خرج می‌دم، اینکه با حال و روحیه اون روزم هماهنگ باشه. مثلاً وقتی احساس کنم شرایط روحی حساس‌تری دارم و به اصطلاح مود پایینی دارم، سعی می‌کنم رنگ‌های شادتر بپوشم تا به خودم انرژی بیشتری بدم.

در مورد چیدن وسایل توی کیف، بر حسب نیاز باید در سریع‌ترین زمان ممکن بهشون دسترسی داشته باشم. مثلاً چون ممکنه بازرس بیاد توی قطار و مترو برای چک کردن بلیط و کارت مترو، کیف پول رو در نقطه دسترس‌پذیرتری می‌ذارم تا سریع بتونم کارت مترو رو بیرون بیارم.

یا کلید رو برای باز کردن در اتاقمون تو شرکت، باید در دسترس باشه. چتر هم باید گوشه سمت مخالف بسته شدن زیپ کیف باشه که هم سد راه نباشه، هم مزاحم بقیه وسایل نباشه، هم وقتی می‌خوام کیف پول یا کلید رو در بیارم، گیر نکنن به چتر.

اگه بهش دقت کنین، یه جورایی نظمی که به چیدن کیف دادم، در استفاده از زمان صرفه‌جویی می‌کنه. درسته، تو اون چند ثانیه یا چند دقیقه، قرار نیست هسته اتم رو بشکافم، ولی با این چیدمان و صرفه‌جویی در زمان، می‌تونم اضطرابم رو کنترل کنم، چون وقتی نتونم به راحتی کیف پولم رو پیدا کنم، استرس می‌گیرم.

خب برم سراغ منطق کمد لباس‌ها، به نظرتون بهتر نیست وقتی لباس‌ها به ترتیب قد و رنگ چیده شده باشن؟ هم به زیبایی بیشتر کمد کمک می‌شه، هم می‌شه چمدون‌ها رو گذاشت توی کمد، زیر لباس‌های کوتاه‌تر. اینطوری هم در جا و فضای اتاق صرفه‌جویی خوبی می‌شه.

عملکرد مغز و ذهن من اینطوریه و با این سبک و روش کار می‌کنه. حالا اگر چیزی طبق نظم و ترتیب پذیرفته شده‌ی ذهن من نباشه چی می‌شه؟

کلافه و عصبی می‌شم و دچار اضطراب. خب خیلی وقتا قدرت این رو دارم که کنترل کنم، اما یه وقتایی این کلافگی و اضطراب اینقدر آزارم می‌ده که روی تمام حالت‌های روحی باطنی و ظاهری تاثیر می‌ذاره.

وقتی هم لازم باشه روال یک پروسه رو تغییر بدم، زمان زیادی ازم می‌بره.

شاید پیش خودتون بگید این نشون می‌ده اصلاً انعطاف‌پذیر نیستی، نه اینطور نیست، صرفاً رو یه سری امور خاص وسواس فکری سراغ آدم میاد.

مثل کسی که وسواس شستن مداوم دست داره و تو بقیه موارد عادیه.

به هر صورت، یه وقتایی آدم دست خودش نیست اگر دچار اضطراب می‌شه. می‌دونم انتظار زیادیه، ولی سعی کنین امثال منِ نوعی رو بیشتر درک کنین.

۹ آذر – شد ۱ سال

1 year

سلام

۹ آذر – ۳۰ نوامبر – شد ۱۲ ماه – شد ۱ سال!

نمی‌دونم از نظر بقیه آدم باید ۱ سالگی مهاجرتش رو جشن بگیره یا نه، ولی برای من، یه دنیا حس خوب داشت، سالگرد غلبه کردن بر خیلی از ترس‌ها و نقاط ضعفم! موفقیت و پیروزی تو خیلی از مشکلات و چالش‌ها و از همه چیز مهم‌تر، رشدی که توی این یک سال داشتم، یک سالی که به اندازه حداقل ۵ سال، نگاه من رو “توسعه” داد!

یه کمی نگاه کامپیوتری و دنیای IT دارم این روزا به ذهن و مغز خودم، تمثیل‌های قشنگی می‌شه زد. همین که ذهنم توسعه پیدا کرده و به نسخه‌های جدیدتر آپگرید شده.

البته بگذریم، قصه یک سالگیه! تولدشه! سالگردشه یا هر چی! ۱ سال گذشت! ۱ سال! باورتون می‌شه؟ باورم نمی‌شه!

خودم حتی فکرش رو هم نمی‌کردم بیشتر از ۳ ماه دووم بیارم و حالا یک سال گذشته! ۱ سال عجیب! ۱ سال پر از چالش! ۱ سال پر از دغدغه‌های متفاوت! ۱ سال پر از نگرانی‌های متفاوت! ۱ سال پر از مشکلات متفاوت! ۱ سال پر از استرس‌های متفاوت!

شاید علتش تفاوت فرهنگی باشه یا هر چیز دیگه! ولی همون‌طوری که خیلی ساده گذشت، همون‌قدر هم خیلی سخت گذشت. البته تعبیر من از سختی ممکنه با تعبیر شما متفاوت باشه.

مهاجرت درس‌های بزرگی برای آدم داره. مهاجرت من دو مرحله‌ای بود، از شیراز به تهران و بعد به آلمان. توی آلمان هم اوایل دوسلدورف بودم و بعدش رفتم برلین.

تمام این مراحل، به بزرگ‌تر، صبورتر و انعطاف‌پذیرتر شدن من خیلی کمک کرد. مهم‌ترین آموخته زندگیم بعد از مهاجرت هم این بود:

ما تنها به دنیا اومدیم و تنها می‌میریم، این وسط هم باید یاد بگیریم تنهایی از پس خودمون بربیایم.

حس می‌کنم هر چی زودتر به این باور برسیم، زندگی قشنگ‌تر می‌شه و زودتر می‌تونیم به رشد و تعالی برسیم. آدم باید به ۱۰۰٪ خودش برسه تا بعدش بتونه در کنار بقیه آدم‌ها زندگی با ثباتی رو داشته باشه.

آدم تا وقتی خودش رو پیدا نکنه و ندونه چی از زندگیش می‌خواد که به ۱۰۰٪ خودش نرسیده.

پست‌های گاه‌شمار مهاجرتم به سال‌شمار رسید. چند ماهی می‌شه منتظرم ۱ سال بشه و حرفای مهم‌تر و احساسات مهم‌تر رو اینجا بزنم. تو این روز! روزی که یک سال از اون ۹ آذر ۱۳۹۷، فرودگاه امام خمینی گذشته!

۱ سالی که ۱۱ ماه و ۲ هفته‌اش خوب و معمولی بود و ۲ هفته غربت داشت. البته که اون ۲ هفته اول نبود، وسط هم نبود، ۲ هفته‌ای بود که امکان تماس ویدیویی با خانواده نداشتم. غربتی که بهم فهموند، اگر این تماس ویدیویی نبود، همون ماه اول برگشته بودم، به ماه سوم هم نمی‌رسیدم!

اما زندگی بازی‌های عجیب‌تری برای همه ما برنامه‌ریزی کرده، یه وقتایی حس می‌کنی توی یه هزارتو گیر افتادی، شاید هم یه اتاق فرار مثل فیلم Escape Room

یه وقتی هم فکر می‌کنی زندگیت تبدیل شده به Final Destination

آره مهاجرت همین‌قدر عجیبه. یه روز فکر می‌کنی چقدر تو جامعه جدید پذیرفته شدی و باور نمی‌کنی مردمی از یه کشور دیگه، باهات مثل یکی از خودشون رفتار کنن،

یه روز هم حس می‌کنی یه سرباز سیاهی، جلوی یه پادگان مهره سفید!

یه روز هم حس می‌کنی، یه مداد سفیدی، بین هزاران رنگ مدادرنگی!

یه روز هم حس می‌کنی اینجا خونه امنته!

یه روز هم حس می‌کنی هیچ وطنی نداری!

مهاجرت درد عجیبیه و این درد رو من اولین بار توی کشور خودم چشیدم.

توی استوری‌های اینستاگرام، یکی ازم سوال پرسیده بود غربت مهاجرت سخت نیست؟ بهش جواب دادم:

آدم وقتی تو کشور خودش، میون مردم خودش و هم‌زبون‌هاش، طعم غربت رو چشیده باشه. متوجه می‌شه غربت ربطی به محل زندگی نداره.

و این جمله، عمیقاً باور منه! غربت ربطی به محل زندگی نداره. غربت اون وقتیه که حس کنی جایی پذیرفته نشدی، غربت اون وقتیه که تو رو به چشم غیرخودی ببینن، غربت وقتیه که تو رو به چشم دختر شهرستانی پررو ببینن! غربت وقتیه که به هر دلیلی، تو رو سوژه عقده‌های درونی خودشون کنن!

من تو این جامعه و شرکتم خیلی خوب پذیرفته شدم، یه وقتایی یه امکاناتی دارم که از شدت شوق و ذوق، دلم می‌خواد اشک بریزم، نعمت‌هایی که آدم براش عجیبه!

تو آخرین جلسه ارزیابی‌ام تو شرکت، که دقیقاً یک روز قبل از یک ساله شدن مهاجرتم بود، سوالی که ازم پرسیدن همین بود، که چرا گاهی اوقات رفتار خلاف انتظار داری؟

جوابی که پیدا کردم همین بود: تفاوت فرهنگی! هیچ دلیل دیگه پیدا نکردم برای اینکه چرا گاهی، واکنش‌هایی دارم که بر اساس این جامعه، عجیب به نظر می‌رسه.

یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های مهاجرت برای من، امکانات و منابعی هست که در محل کار در اختیار آدم می‌ذارن. مثلاً بودجه‌هایی که برای تبلیغات در اختیارم می‌ذارن و فرصت زیادی که برای آزمایش کردن و یادگیری به من میدن. من خیلی هراس و ترس برای انجام دادن کارها داشتم، برای مصرف کردن بودجه، برای هر کاری خیلی محتاط بودم. یک بار تیم‌لیدر، بهم گفت در نهایت چی می‌شه؟ اشتباه می‌شه و از اول انجام می‌دی یا اشتباه رو رفع می‌کنی. مهم اینه که یاد بگیری اون کار رو انجام بدی و دفعه بعد بهتر و با خطای کمتر انجامش بدی.

برای منِ نوعی که تو فرهنگ بهترین بودن و سرزنش شدن بزرگ شدم، چه از مدرسه و دانشگاه و سیستم‌های آموزشی و حتی فرهنگ رایج در جامعه، تمام این‌ها باعث ایجاد ترس تو وجودم شده بود. ترس برای انجام دادن وظایفی که داشتم. گاهی انتظار داشتم تک‌تک کارهام رو تایید کنن تا با خیال راحت منتشرشون کنم.

الآن اما، وسواسم خیلی کمتر شده و با آسودگی خیال بیشتری کار می‌کنم و کارها رو بهتر انجام می‌دم. چون دیگه خبری از سرزنش شدن نیست. مهم اینه امروز، بهتر از دیروز باشم، مهم اینه از تجربه‌های قبلی درس بگیرم.

مهم‌تر، انگیزه دادن و فراهم کردن شرایط برای پیشرفت برای تک تک اعضای تیم. تهیه کتاب، دوره‌های آموزشی، کنفرانس و هر چیز مورد نیاز دیگه. اینکه اینقدر براشون مهمه که اعضای تیم پیشرفت کنن و با این دیدگاه همه رو تشویق می‌کنن برای یادگیری و پیشرفت، واقعاً لذت‌بخشه.

از کار که بگذریم، سبک زندگی که اینجا زیاد دیدم. از خونه اشتراکی داشتن و پذیرفتن یک فرد غریبه توی خونه و به اشتراک گذاشتن تمام دارایی‌های زندگی.

با اینکه یک سال تو چنین محیطی زندگی کردم، حتی نمی‌دونم اگر روزی خودم خونه‌ای داشته باشم، بتونم اتاق‌های خالیش رو به کسی که نمی‌شناسم اجاره بدم یا نه! شاید روزی هم من به چنین روحیه بخشندگی و توانایی برسم.

همه آدم‌ها به هم لبخند می‌زنن، حداقل تجربه من این بوده. هر وقت جایی به کمک نیاز داشتم، مثلاً وقتی تو پست‌بانک به کمک یه انگلیسی زبان نیاز داشتم، یه خانم آلمانی خیلی سریع اومد کمک. هر وقت جایی خریدی دارم یا چیزی نیاز دارم، مسئول‌های فروشگاه که گاهی حتی انگلیسی هم بلد نیستن، تمام تلاش‌شون رو می‌کنن که کمک کنن.

همکارهایی که حواسشون بهت هست، بهت کمک می‌کنن تو سیستم رشد کنی و مشکلی نداشته باشی.

دوستایی که هر لحظه به کمکی نیاز داشته باشی، بهت کمک می‌کنن، حتی اگر ماه به ماه نبینی‌شون.

شاید بعد از این، بیشتر از تجربه‌هایی که در این محیط و محل زندگی داشتم بنویسم، تجربه‌هایی که باعث می‌شه حس کنی انسانیت هنوز زنده است و هنوز می‌شه به خیرخواهی بقیه نسبت به هم ایمان داشت.

تجربه مهاجرت من، شاید براتون کسل‌کننده باشه، اما برای خودم، یه دنیا حرفه، یه دنیا تجربه، یه دنیا لذت! یه دنیا آرامش!

مهاجرتی که برای من پیشرفت زیادی در مهاجرت درونی داشت.

روز آگاهی از استرس

post668

سلام

آیا شما همیشه استرس دارین؟ آیا شما همیشه نگرانید؟ آیا شما همیشه اضطراب دارید؟ آیا شما همیشه زیاد فکر می‌کنید اگه این بشه یا اون نشه چی می‌شه؟ آیا برای انجام یک کاری هزار بار بررسی می‌کنید درست باشه؟ و هزار تا سوال و مثال دیگه که هر کدوم می‌تونه نشونه استرس باشه یا نباشه.

امروز، همون روزیه که باید به آگاهی لازم از این مشکل برسید.

Stress Awareness Day

اگه شما هم مثل من جز اون دسته از آدمایی باشین که تا یک درجه تب می‌کنن یا تا یه سوزن می‌خوره به انگشت‌شون سریع می‌رن دکتر، احتمالاً با این جواب از سمت دکترها روبه‌رو شدین که این بیماریت از استرسه. بیماری استرسی تو دنیا وجود نداره که من نداشته باشم. که خب بگذریم.

شاید براتون جالب باشه که مقوله و مسئله استرس اینقدر مهمه که یک موسسه وجود داره به اسم International Stress Management Association – ISMA، ترجمه‌اش می‌شه موسسه بین‌المللی مدیریت استرس. این روز توسط این موسسه نام‌گذاری شده تا به جهت آگاهی دادن در مورد استرس به اشخاص و همچنین شرکت‌ها کمک می‌کنه.

این موسسه به طور معمول، تمرکزش روی کمک به کارمندانه. فکر می‌کنم فشار کاری و استرس کاری رو همه‌مون یه جورایی تجربه کرده باشیم. این استرس روی تمرکز و سلامتی تاثیر خیلی زیادی داره.

فشار روانی، تنیدگی یا استرس در روان‌شناسی به معنی فشار و نیرو است تنش و هر محرکی که در انسان ایجاد تنش کند، استرس زا یا عامل تنیدگی نامیده می‌شود. استرس یک فشار روانی و احساسی بیش از حد تحمل فرد است. در واقع استرس زمانی ایجاد می‌شود که ما نتوانیم با فشارهای کوچک کنار بیاییم. استرس در افراد مختلف متفاوت است، ممکن است عاملی برای فردی ایجاد استرس کند ولی در فرد دیگر، به هیچ عنوان استرس ایجاد نکند.

نشانه‌های استرس

  • کم حوصلگی،
  • سردرد
  • تغییر ضربان قلب
  • خستگی جسمی
  • خشم و پرخاشگری
  • بی خوابی
  • فشار در سینه
  • اختلال گوارشی
  • سوزش معده
  • عرق کردن
  • خشکی دهان
  • بی‌اشتهایی
  • داغ شدن یا سرد شدن بدن
  • غمگینی
  • لرزش بدن
  • میل به سیگار
  • از دست دادن تمرکز
  • احساس سرگیجه
  • تغییر تنفس
  • تکرر ادرار
  • کم شدن حافظه
  • دردهای بدنی پراکنده
  • آه کشیدن
  • تمایل به تنهایی
  • آشفتگی
  • التهاب
  • سرخ شدن پوست صورت

نشونه‌هایی که در مطلب بالا دیدین، به صورت اختصار می‌شه، هر گونه تغییر یهویی در عادات بدن و رفتارها. هر کسی واکنش و نشونه متفاوتی در مقابل استرس داره. شما وقتی استرس خیلی بهتون حمله کنه، چی کار می‌کنید؟

شاید بد نباشه این مقاله رو در مورد تاثیرات استرس روی مغز بخونید:

استرس چه تأثیری روی مغز می‌گذارد؟

استرس یا فشار روانی تأثیرات زیادی روی بدن می‌گذارد: خواب ما را مختل می‌کند، حال و هوای ما را برهم می‌زند و ما را بیمار می سازد. حالا یک پژوهش نشان داده است که استرس به مغز ما نیز آسیب می‌رساند.
استرس یا فشار روانی گاهگاهی عادی است. اما استرس دوامدار می‌تواند جسم و روان انسان را شدیداً متأثر بسازد. استرس ما را خسته می‌کند، بد خُلق می‌سازد، سبب اختلال خواب ما می‌شود و می‌تواند به از دست دادن اشتها و تمایلات جنسی منجر شود. افزون بر آن استرس خطر ابتلا به بیماری های مختلف را افزایش می‌دهد، مانند بیماری‌های سیستم گردش خون، جهاز هاضمه و بیماری شکر یا قند.

اما استرس روی مغز انسان چه تأثیری می‌گذارد؟ این پرسش را یک گروه پژوهشگران فاکولته طب دانشگاه هاروارد در بوستون نیز مطرح کرده و برای یافتن پاسخ به آن گام برداشته اند. آنها بیشتر از ۲ هزار نفر در سنین متوسط را در مدت هشت سال تحت نظر گرفتند. آنها در آغاز این پژوهش خود یک آزمایش روانی، حافظه و توانایایی ذهنی این افراد را انجام دادند.
این پژوهشگران علاوه بر آن میزان ماده کورتیزول در خون این افراد را آزمایش و تحلیل کردند. کورتیزول را هورمون استرس نیز می‌خوانند، زیرا در هنگام استرس میزان آن در خون بالا می‌رود.

نتیجه این پژوهش نشان داده است افرادی که میزان بلند کورتیزول دارند، نسبت به افرادی با میزان پایین تر کورتیزول، حافظه خرابتری دارند. پژوهشگران همچنان در وجود افرادی که استرس دوامدار داشته و میزان کورتیزول در خون شان بلند بوده است، نشانه های از دست دادن پیش از وقت حافظه را دریافته اند.

داکتر جستین ب. ایچوفو-تچویگی، که در رأس پژوهشگران قرار داشت، گفت: «تحقیقات ما از دست دادن حافظه و اتروفی یا به تحلیل رفتن مغز انسان در سنین متوسط را پیش از اینکه علایم آن دیده شود، نشان داده است.»
این پژوهشگر افزوده است: «پس مهم است که برای کاهش استرس راه های جست و جو گردد، مثلاً خواب کافی، ورزش به صورت منظم، گنجانیدن شیوه های خاص برای آرامش اعصاب در برنامه های روزمره و یا هم پرسیدن از داکتر در مورد میزان کورتیزول در خون و در صورت لزوم استفاده از دارو های خاص.»

خیلی خیلی خیلی زیاد مراقب سلامتی‌تون باشید. دنیا دو روزه!‌ یک روزش هم جمعه است.

دستبند هوشمند و جایگزین

Mi Band

سلام

عادت یه وقتایی خوبه، یه وقتایی بد، یه وقتایی مفید، یه وقتایی مضر!

سال ۱۳۹۵، می‌شه ۳ سال پیش، من برای تولدم دستبند هوشمند هدیه گرفتم، چند وقتی بود دلم می‌خواست دستبند هوشمند بگیرم و یادم نمیاد که انگار جلوی دوستام و همکارام گفته بودم و اونا برای تولدم برام دستبند هوشمند هدیه گرفتن. اینقدر از هدیه گرفتن دستبند هوشمند سورپرایز شده بودم که از خود تولد سورپرایز نشدم.

بگذریم، از اون روز به بعد، دستبندم همیشه باهام بود (تقریباً – چون یه مدتی باهاش قهر کرده بودم). دوست داشتم هر روز تعداد قدم‌هام رو چک کنم، شرایط خوابم رو بررسی کنم که متاسفانه وضعیت خوابم همیشه افتضاح بود. یه وقتایی ضربان قلبم رو بررسی می‌کردم و وزنم رو هم ثبت می‌کردم.

گذشت و گذشت و گذشت تا چند وقت پیش، احساس کردم دستبندم دستم رو اذیت می‌کنه و مچ‌دردهای خیلی شدیدی می‌گرفتم. می‌دونم شغل من به صورت دائمی با کیبورد مرتبطه و غیر از اون هم تمام وقت موبایل دستمه (اشتباهه، می‌دونم). به هر صورت یکی از حدس‌های موجود این بود که امواج دستبند هوشمند داره اذیت‌کننده می‌شه.

مورد بعدی، لرزش دستبند برای نوتیفیکشن‌هاش بود، اوایل جذاب بود، از یه جایی به بعد باعث ایجاد استرس و عصبی شدن می‌شد. نوتیفیکشن‌ها رو تا چک نمی‌کردی تکرار می‌کرد، وقتی گوشی نزدیک نبود، مجبور می‌شدم برم سراغش و کلی اتفاقات وابسته. متاسفانه این شرایط اصلاً مطلوب نبود، تمرکزم خیلی بهم ریخته بود، وابستگی شدید به دستبند و گوشی خسته‌کننده شده بود و من از وابستگی متنفرم.

پس، دستبند رو گذاشتم کنار.

برگردم سر دلایلی که اصلاً‌ دستبند رو استفاده می‌کردم:

  • شمارش قدم‌ها
  • ثبت وضعیت خواب
  • ثبت وزن
  • بررسی ضربان قلب (گاهی)

خب حالا که دستبند رو گذاشتم کنار، چطوری اینا رو ثبت و بررسی کنم؟ هیچی

Let it Go!

این جوابی بود که من به خودم دادم، بله پیاده‌روی لازمه و من می‌دونم به طور میانگین وقتی می‌رم سر کار چقدر راه می‌رم، بهتره بیشتر راه برم، می‌تونم یه ایستگاه زودتر پیاده بشم و بقیه مسیر رو پیاده برم. با شروع کلاس زبان هم، پیاده‌روی‌ام بیشتر شده.

من در هر صورت خواب خوبی ندارم، چرا با ثبت وضعیت خوابم بیش از این خودم رو آزار بدم؟

وزن؟ مگه مهمه؟

ضربان قلب؟ مگه مهمه؟

رها کردن جواب این مسئله بود و می‌تونم به طور قطع بگم در چند هفته گذشته که دستبند رو کنار گذاشتم به مراتب عصبی شدنم از دریافت پیام کمتر شده. علاوه بر این، گوشیم رو کاملاً Silent کردم، هر چند من پیام یا تماس چندانی ندارم، اما همون گاهی هم باعث اذیت شدنم می‌شه که این هم می‌تونه موضوع یه پست دیگه باشه که چرا من از تماس تلفنی (هر گونه معاشرت صوتی) بیزارم.

– – –

پی‌نوشت ۱: اینکه تعداد نوشته‌ها و موضوعاتی که نوشتم اینقدر زیاد و متنوع شده که می‌تونم تو نوشته‌هام به نوشته‌های قبلی خودم ارجاع بدم، یه جورایی لذت‌بخشه و حس خوبی بهم می‌ده.

سریال دروغ‌گوهای کوچک زیبا – Pretty Little Liars

PrettyLittleLiar

سریال Pretty Little Liars یکی از سریال‌های رازآلود هست که از سال ۲۰۱۰ از شبکه ABC Family پخش میشه. این سریال بر اساس یک رمان اثر سارا شاپارد ساخته شده است. سیزن اول و دوم این سریال به طور کامل پخش شده و سیزن سوم تا قسمت ۱۲ پخش شده. نحوه پخش این سریال اینطوری هست که تعطیلاتش بعد از قسمت ۱۲ هر فصل هست.

برنامه سیزن ۴ هم مشخص شده که نشون میده تا حالا فیلمنامه ۴ فصل به طور کامل آماده شده. اینکه فصل‌هاش بیشتر هست یا نه نمیدونم، امیدوارم بیشتر از این نباشه که من تا نیمه‌های فصل دوم یه عالمه استرس کشیدم.

به طور کلی یه سریال پر از استرس هست و پر از لباس قشنگ. اگر روحیه شکننده‌ای دارین این سریال رو نبینین. اما خب کمی ترس و هیجان برای زندگی بد نیست.