بایگانی برچسب: ارزش

کارمند vs کارآفرین

Employee Or Entrepreneur

سلام

خیلی وقت بود می‌خواستم این پست رو بنویسم، اما نمی‌تونستم تمرکز کنم. البته پست می‌تونست پست مناسبتی برای روز کارمند (۴ شهریور) باشه که متاسفانه مقدور نشد.

از حدود سال ۱۳۹۱ که موجی از رویدادهای استارتاپی تو ایران راه افتاد، همراه با این موج، این جنگ روانی و تقابل کارمندی و کارآفرینی هم راه افتاد.

بله، جنگ روانی و تعریف ارزش بر معیارهای اشتباه: اگه کسی کارآفرین نباشه و کارمندی کنه، کارش بی‌ارزشه و فقط کسی که دنبال ساختن یه سرویس جدید باشه، کارش ارزشمنده!

آخی کارمندی؟ این همه رویداد استارتاپی رفتی بازم کارمندی؟ عرضه نداشتی یه کاری برای خودت راه بندازی؟

[مگه کارمندی بده؟]

اینا خلاصه‌ای بود از نیش و کنایه‌هایی که من در اون سال‌ها می‌شنیدم. که خارج از این بحثه.

پیش‌درآمد:

اگر همه کارآفرین باشن، پس کی ایده‌های کارآفرین‌ها رو اجرا و پیاده‌سازی کنه؟

شما فرض کنین هیچ احدی حاضر نشه کارمند باشه، همه دنبال این باشن که خودشون یک ایده رو پیاده‌سازی و اجرا کنن. سوالی که پیش میاد اینه: آیا یک نفر به تنهایی می‌تونه تمامی کارهای یک بیزنس اینترنتی رو انجام بده؟

  • طراحی سایت (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • مدیریت سایت (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • مدیریت محتوای سایت (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • فروش (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • پشتیبانی (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • تامین (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • مارکتینگ (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • ….

آره شاید اگه یک نفر ساعت برنارد داشته باشه، بتونه همه چیز رو تنهایی پیش ببره. موضوع صحبت کاری که چند تا مشتری محدود داره نیست و بحث ما مشتری‌های زیاده.

خب حالا فرض کنین هر آدمی ترجیح بده جای اینکه یه جای کار رو تو یه بیزنس بگیره، خودش یه بیزنس دیگه یا حتی یه بیزنس مشابه راه بندازه.

در نهایت چی می‌شه؟ می‌شه یه عالمه سایت، سرویس و اپلیکیشن که کاربر ندارن، امکان توسعه ندارن! رقابت‌های سیاه دارن و …..

مهم‌ترین نکته اینه که آدم با خودش به صلح برسه، خودش رو بشناسه و بفهمه چه کاری براش مناسبه. من، خودم رو می‌شناسم، می‌دونم کارآفرین یا ارزش‌آفرین نیستم. من می‌تونم یه کارمند خوب باشم که مسائل رو حل کنم و کار رو پیش ببرم. من یک نیروی اجرایی قوی هستم.

کارآفرین بودن ارزش نیست، کارمند بودن هم ضدارزش نیست. هر کسی در جایگاه درست می‌تونه ارزش خلق کنه و در جایگاه اشتباه، ضد ارزش باشه.

قبل از اینکه تصمیم بگیرید ایده‌ای رو اجرا کنید، باید به شناخت مناسب از خودتون و محیط‌تون برسید و مطمئن باشید توانایی کارآفرین شدن و روبه‌رو شدن با تمام سختی‌ها و مشکلاتش رو دارید. خودمون، استعدادهامون و توانایی‌هامون رو بشناسیم.

هیچ کسب و کاری، یک شبه تسلا نمی‌شه، هیچ کسب و کاری، یک شبه آمازون نمی‌شه، هیچ کسب و کاری یک شبه گوگل نمی‌شه!

خودمون رو بشناسیم!

همین!

پایان پیام.

جنگ روانی بی حاصل: ایران می‌مانم vs از ایران می‌روم

Mental War

سلام

چند وقتیه که این جنگ روانی مسخره رو تو شبکه‌های اجتماعی می‌بینم. حتی کمپینی در این راستا راه افتاده که

“از ایران نمی‌روم”

کاری با بار منفی این جمله ندارم که از نظر دستور زبان و تکنیک‌های مارکتینگ دقیقاً‌ حس برعکس رو القا می‌کنه، مشکل من با اینه که چرا باید جنگی روانی راه بندازیم و مردم رو علیه مردم قرار بدیم؟

چرا این رو می‌گم؟ چون محل زندگی از زمان تولد تا مرگ، نه ارزشه، نه نشونه موفقیت، نه هیچ چیز دیگه! محل تولدمون که انتخاب ما نبوده، محل زندگی‌مون انتخاب خانواده بوده، محل ادامه زندگی‌مون تصمیم شخصی بوده، محل مرگ هم خواست خدا!‌

محل ادامه زندگی = تصمیم شخصی

زمانی که متوجه بشیم تصمیم شخصی افراد به خودشون ربط داره و نه به دیگری، اینه که ارزش داره.

حالا در مقابل با این کمپین یه عالمه جنگ و نیش و کنایه راه افتاده و تو توییتر همه افتادن به جون هم، بعضی‌ها از کمپین دفاع می‌کنن و بعضی هم پیشنهاد عبارت‌های دیگه‌ای رو دادن، مثلاً:

  • از ایران می‌روم
  • فعلاً از این نمی‌روم
  • پول ندارم از ایران برم
  • بذارین ما از ایران بریم
  • همون بهتر که از ایران رفتم
  • در اسرع وقت و با اولین پیشنهاد از ایران می‌روم
  • خطاب به برخی: فرزندان خود را در ایران نگه دارید
  • به ایران برنمی‌گردم

جنگی هم صورت گرفته سر اینکه ۱۶۰ هزار تومن پول یه تیشرت ساده، پول ۳ (یا ۵ روز) روز حقوق کارگر ساده است. (عددهای حقوقی دقیق رو نمی‌دونم متاسفانه).

منِ نوعی، اگر از ایران رفتم و مهاجرت کردم، تصمیم شخصی بوده بر اساس معیارهای شخصی و اهداق شخصی‌ام، این کار من ارزشی برای محیط ایجاد نکرده و نمی‌کنه.

منِ نوعی، وقتی هم تصمیم می‌گیرم ایران زندگی کنم و مهاجرت نکنم، باز هم ارزشی برای محیط ایجاد نکردم و نمی‌کنم، مگر اینکه باعث بشم محیطم جای بهتری برای زندگی بشه. اما وقتی شروع می‌کنم آدم‌هایی رو که مهاجرت کردن، بی‌تعلق و وطن‌فروش خطاب می‌کنم و کار خودم رو با ارزش جلوه می‌دم و وانمود می‌کنم من موندم تا وطنم رو بسازم، اما روز‌به‌روز جای “ساختن” به ویران‌تر شدن محیط و مسموم‌تر شدن محیط کمک می‌کنم، این‌که ارزش نیست.

دوست دارم مثال رو بازتر کنم:

  • منِ نوعی می‌مونم، شروع می‌کنم به منتشر شدن کینه و نفرت از آدم‌هایی که مهاجرت کردن.
  • منِ نوعی، جنگ مردم علیه مردم رو شورتر می‌کنم.
  • منِ نوعی، تا می‌تونم اونایی که رفتن رو بیزارتر می‌کنم از وطن‌شون با همین جنگی که راه انداختم.
  • منِ نوعی، تمام رابطه‌های دوستی رو تیره و تار می‌کنم با همین جنگی که راه انداختم.
  • منِ نوعی، اونی که رفته رو خودخواه خطاب می‌دم و میگم رفتی دوستی‌هات رو خراب کردی.
  • منِ نوعی، از تصمیم‌های شخصی، ارزش می‌سازم و هر کسی تصمیم مغایر گرفته باشه رو با صفات بی‌ربط مورد خطاب قرار می‌دم.
  • منِ نوعی، از این جنگ روانی که راه انداختم، سود می‌برم!

مثال برعکس:

  • منِ نوعی، مهاجرت کردم به دلیل اهداف خودم، و دوست داشتم رابطه‌ام رو با دوستانم حفظ کنم و ارتباطم رو باهاشون داشته باشم. اما جنگ روانی راه افتاده که دوستانم رو از من دور می‌کنه چون تحت‌تاثیر جنگ‌روانی موجود قرار گرفتن.
  • منِ نوعی، تو غربت، دلتنگ می‌شم، اما به خاطر جنگ روانی اینقدر رابطه‌ها تیره و تار شده، نمی‌تونم پیام بدم.
  • منِ نوعی، خیلی دلم می‌خواد تلاش کنم همه چیز خوب پیش بره، اما فکرم درگیر می‌مونه که مگه من چی‌کار کردم؟
  • منِ نوعی، خیلی تلاش می‌کنم بندهای عاطفی رو رها کنم و واقعاً مهاجرت کنم! اما نمی‌شه.
  • منِ نوعی، دلم می‌خواد گاهی از دوری و غربت “غر بزنم”، اما یهو بهم حمله می‌شه می‌خواستی نری یا سختته برگرد!
  • منِ نوعی، هنوز باورم نمی‌شه هم‌وطنم به خاطر تصمیمم برای محل زندگی، به من بگه بی‌تعلق یا وطن‌فروش!
  • منِ نوعی، رفتار آدم‌های یک کشور دیگه رو می‌بینم که با چه لطف و مهربونی پذیرای من شدن و دچار دوگانگی می‌شم.
  • منِ نوعی، وقتی احترام مردم یک کشور دیگه رو می‌بینم، پیش خودم می‌گم که کاش مردم وطنم هم همین‌طور بودن.
  • منِ نوعی، هر چی بیشتر احترام و محبت تو کشور دوم می‌بینم و از طرف وطن خودم مورد هجوم صفت‌های بد قرار می‌گیرم، وطن‌گریز می‌شم. (وطن‌فروش نه، وطن‌گریز)
  • منِ نوعی، تمام وقت برام سواله که آیا کسی که به من گفته وطن‌فروش، آیا معنی این عبارت رو می‌دونه؟ می‌دونه چقدر سیاهه؟ می‌دونه چقدر کثیفه؟
  • منِ نوعی، دلم می‌گیره از این اجحاف!

می‌دونم مشکل اصلی منم که نمی‌تونم نسبت به این جنگ روانی بی‌تفاوت باشم. یادمه یه روزهایی جنگ سر کارآفرین بودن و کارمند بودن بود، هر کسی کارمند بود رو مسخره می‌کردن، فکر می‌کردن فقط کارآفرین بودن ارزشه (این موضوع یه پست در آینده است). حالا هم جنگ شده سر رفتن یا موندن!

کاش دنیا جای بهتری برای زندگی کردن بود! کاش همه‌مون اینقدر خودخواه نبودیم. کاش به هم و تصمیم‌های هم احترام می‌ذاشتیم و هزار کاش دیگه!

پایان پیام.

۹ شهریور – شد ۹ ماه

9 Months

سلام

۹ ماه از ۹ آذر ۱۳۹۷ (۳۰ نوامبر ۲۰۱۸)، از اون بامداد عجیب گذشت. چند روزی بود سرما خورده بودم و می‌دونستم سرما خوردم، تلاش می‌کردم خانواده نفهمن. تمام روز آب جوش یا چایی با عسل و لیمو می‌خوردم که گرفتگی گلوم بهتر بشه و مشخص نشه گلوم چرک کرده. نمی‌خواستم نگران بشن.

مسیر به فرودگاه رو خیلی تلاش کردم سرفه نکنم. با دو تا ماشین رفتیم فرودگاه و من تو ماشینی بودم که مامان بابام نباشن. فقط و فقط نمی‌خواستم نگران بشن.

تو فرودگاه هم فقط بدو بدو خدافظی کردم و رفتم و خودم رو رسوندم به بیزنس لانج ماهان و آب جوش عسل لیمو خوردم. دیگه وقتی سوار هواپیما شدم و پیام دادم و گوشی رو خاموش کردم، دیگه سرماخوردگی و گلو درد شدید پیروز شد و تمام مسیر رو فقط سرفه کردم. تو هواپیما هم آب جوش و چایی می‌گرفتم پشت سر هم که بقیه مسافرها رو از خواب بیدار نکنم.

دیگه وقتی رسیدم هتل، از شدت تب و ضعف بیهوش شدم. یادم نیست چند ساعت خوابیدم. شب فقط در حد شام بیدار شدم و دوباره تا ظهر روز بعد خوابیدم. ظهر روز بعد هم ناهار خوردم و تا ظهر یکشنبه خوابیدم.

یکشنبه دیدم دیگه چاره‌ای ندارم و باید یه کاری کنم. (دکتر رفتن جز کارهایی که می‌تونم انجام بدم نبود، چون بلد نبودم با بیمه مسافرتی‌ام باید چی کار کنم و تازه وارد شهر شده بودم و هیچ‌جا رو بلد نبودم)

تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که یه رستوران ایرانی پیدا کنم و غذای خوب و مقوی بخورم. از شانس خوبی که داشتم، یه رستوران ایرانی با فاصله خیلی کم از هتلم بود. رفتم اونجا و سوپ و کباب کنجه (چنجه) سفارش دادم. آقای گارسون که فهمید سرما خوردم برام یه معجون ترکیبی از چایی و دارچین و نعنای تازه و لیمو تازه درست کرد و کنار غذا و سوپ هم واسم لیمو و پیاز زیادی آورد. قبلاً هم در یکی از دل‌نوشته‌های مهاجرت به این خاطره اشاره کرده بودم.

Rivas Dusseldorf

این بود خاطره ۲ روز اول من بعد از مهاجرت. که البته مقدمه‌ای بود بر این گذر عمر ۹ ماهه! ۹ ماهی که عجیب و غریب بود، ۹ ماهی که گذشت تا من به اینجا برسم. ۹ ماه پر از چالش که هنوز هم ادامه داره.

دیروز وقتی داشتم متن ۶۰۰مین پست وبلاگ رو می‌نوشتم، دلم می‌خواست خیلی چیزا بگم، اما هی یه چیزی بهم نهیب می‌زد که ننویس تا فردا شه. ننویس که ماهگرد داری! خب ببینم الآن بهم اجازه می‌ده بنویسم یا نه!

راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم مهاجرت اینقدر سخت باشه. البته که می‌دونستم با بلد نبودن زبان آلمانی قطعاً سختی‌هام چندین برابر می‌شه. اما سیستم اداری به شدت پیچیده و کاغذبازی بسیار شدیدی که اینجا وجود داره، واقعاً گاهی آدم رو کلافه می‌کنه.

مثال می‌زنم. چند وقت پیش برای یه موضوعی رفتم دکتر، الآن برام ۱۷ صفحه نامه و فرم اومده که باید پر کنم و بفرستم تا تصمیم بگیرن که آیا بیمه من پولش رو میده، بیمه شرکت پولش رو میده یا در نهایت خودم باید پولش رو بدم! ۱۷ صفحه به زبان آلمانی. من همه این ۱۷ صفحه رو اسکن کردم و فرستادم برای مدیر منابع انسانی‌مون تا بهم کمک کنه. (خدا رو شکر من چنین امکانی رو دارم)

[قبل از اینکه برید تو مقام قضاوت و بگید خب چرا آلمانی یاد نگرفتی، زبان آلمانی اینقدر پیچیدگی داره که ۵ سال هم در حال یادگیری زبان باشی، باز هم برای پر کردن فرم‌های پزشکی نمی‌تونی مثل کسی که زبان مادری‌اش آلمانیه برخورد کنی]

هیچ جا وطن نمی‌شه که البته من با این جمله مخالفم، روز دوشنبه در موردش می‌نویسم، به قول خارجیا Stay Tuned

۹ ماه از اون روز گذشت و من حس می‌کنم خیلی دورتر از این حرفاست. باورم نمی‌شه فقط ۹ ماه گذشته باشه، حداقل ۳ یا ۴ سال دورتر به نظر می‌رسه! انگاری که بعد از مهاجرت زمان کش میاد!

راستش فکر نمی‌کردم ۹ ماه دووم بیارم، فکر می‌کردم همون ماه اول نهایت ماه دوم برگردم، اما انگاری که یا غرورم خیلی بزرگ‌تر از این حرفاست، یا آرزوهام! هر چیزی که هست، یه چیزی انگار که در وجود من داره تلاش می‌کنه به آرزوهام برسم. به چیزایی که دوست داشتم داشته باشم.

[قبل از رفتن در مقام قضاوت برای تصور خودتون از خواسته‌های من، آزادی‌های متفاوت غرب خواسته و آرزوی من نبوده، من دلم می‌خواد روزی جهانگرد بشم و همه دنیا رو ببینم. من آدم ثابت یه جا موندن نیستم. من تو سفر آدم بهتری‌ام، خواسته من از دنیا همینه که بتونم دائم در سفر باشم.]

انگار که باز نهیبی از غیب ظاهر می‌شه که دیگه ننویس! این نوشته‌ها ارزشی نداره و به درد کسی نمی‌خوره!

بگذریم پس!

پایان پیام.

دلنوشته بنویسیم

Bad feeling

سلام

چند روزی می‌شه که دلم می‌خواد برگردم به دوران ناشناس بودن و کاش می‌شد. با هویت ناشناس نوشتن به مراتب خیلی راحت‌تره! وقتی با هویت واقعی می‌نویسی، ناخودآگاه مجبور به خودسانسوری‌های بسیار زیادی می‌شی. به تناسب فرهنگ، به تناسب عرف جامعه، به تناسب مناسبات خانوادگی و هزار و هزار دلیل دیگه.

من به طور کلی فکر درگیری دارم! هر چقدر هم تلاش کنم برای آرامشش موفق نمی‌شم!

من هر چقدر هم وانمود کنم حرف مردم برام مهم نیست، حرف مردم برام مهمه!

همونطوری که تغییر برای شما سخته، برای من هم سخته!

من هم صبرم تموم می‌شه!

من هم خسته می‌شم!

من هم کم میارم!

اینا هیچ‌کدوم بد نیست، برای هیچ آدمی بد نیست. زندگی فیلم و سریال نیست که They live happily ever after باشه.

زندگی همین لحظه است!

چه خوب و چه بد! چه با آسایش و چه با مشکل! چه راحت و چه سخت! چه مسیر مستقیم و چه هزارتو!

Labyrinth

یکی از مرسوم‌ترین برخوردهای میون آدم‌ها، اینه که فکر می‌کنن خودشون خیلی تلاش کردن و دیگری تلاش نکرده. کار خودشون رو خیلی با ارزش می‌دونن و کار دیگری رو خیلی کم ارزش.

شاید بد نباشه، متن از پست اینستاگرام یه اینفلوئنسر براتون بذارم.

توهم های الکی!

چی میشه که ما گاهی نمیتونیم همدیگه رو با تفاوت ها بپذیریم!
نمیگم عاشق هم شیم! فقط بپذیریم که متفاوتیم.

نمیتونیم بپذیریم که
اگر من بی حجابم، اونی که حجاب داره انتخابش اشتباه نیست!

اگر من بچه دار که شدم دیگه سر کار نرفتم، اونی که بچه داره و سر کار میره مادریش اشتباه نیست!

اگر من زن موفق شاغلم، اونی که نشسته خونه و خونه داریش رو میکنه قابل احترامه و کارش با ارزشه!

اگر من با گیاه خواریم حال میکنم، اونی هم که گوشت میخوره داره از زندگی لذت میبره!

اکر من برای پول بیشتر به دست آوردن دکتر مهندس شدم، اونی هم که دیپلم داره و خوشحاله به اندازه من قابل احترامه!

اگر من خیلی به پرایوسی (حریم زندگی شخصیم) زیادی حساسم و هیچ عکسی از زندگی خصوصیم تو فضای مجازی نمیذارم، بیشتر میفهمم از اونی که شب و روزش رو به بقیه نشون میده!

اگه من آرایش نمیکنم و عمل جراحی نمیکنم، پس خیلی باحال تر از اونیم که به قر و فرش میرسه!

اگه من تا حالا با جنس مخالف دوستی نکردم، پس خیلی پاک تر از اونیم که ازدواج نکرده و رابطه جنسی داره!

اگر من ایران موندم، یعنی من به خانواده ام بیشتر از اونی که رفته اهمیت میدم!

چرا؟

چرا گاهی یادمون میره ما با هم متفاوتیم و انتخاب های متفاوت داریم؟

چرا فکر میکنیم ما درستیم و بقیه اشتباه؟

چرا خودمون رو با مقایسه کردن با دیگران اندازه میگیریم؟

چرا همدیگه رو نمیپذیریم؟

چرا به زور میخوایم به آدم ها برای انتخاب های شخصیشون برچسب خوب و بد بزنیم؟

این توهم های الکی از کجا اومده؟
این من خوبم ها و بقیه همه **ن ها از کجا اومده؟
این که من میفهمم! من بلدم! من میدونم! بقیه ولی نه از کجا اومده؟

این ادعاها که فقط مهربونی و صلح و دوستی ها رو کمرنگ میکنه از کجا اومده؟

چرا نمیتونیم همدیگه رو همونجور که هستیم بپذیریم؟

کاشکی دنیا جای قشنگ‌تری برای زندگی بود. من از جنگیدن خسته شدم!

Bad Feeling

دل آدمی می‌گیره به هر حال! ناچار می‌شه گرفتگی دلش رو هم سانسور کنه! مبادا که ….

در نهایت اینکه، خلاصه بگم، خیلی دارم تلاش می‌کنم تغییر کنم و یه چیزایی رو تغییر بدم. واسم دعا / آرزوی موفقیت کنید.

– – –

پی‌نوشت: این پست خیلی پراکنده بود می‌دونم! ذهنم کمی خسته است و نیاز به مرتب شدن داره.

۹۰ دقیقه ثبت‌نام

Registeration

یکی از مسائلی که در زندگی باهاشون زیاد برخورد داریم، ثبت‌نام در همایش، رویداد، کلاس و سایر موارد هست. ماه گذشته در پی برگزاری استارتاپ‌ویکند شیراز با این مسئله زیاد برخورد کردم و حالا در پی همایش طراحی واکنش‌گرا، سوال‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی پرسیده میشه رو می‌بینم که پرسیدن: “تا چهارشنبه هم فرصت ثبت‌نام هست؟؟” با تجربه خودم از برگزار کردن رویداد و دیدن چنین سوالاتی، این متن به ذهنم رسید که بنویسم.

اگر قصد دارید در همایش یا رویداد یا حتی یک کلاس ثبت‌نام کنید، تلاش کنید که زود اقدام کنید. برای تمامی همایش‌ها ظرفیتی در نظر گرفته میشه به صورت محدود، اما این ظرفیت با توجه به تقاضای شرکت‌کنندگان و صلاحدید برگزارکنندگان افزوده میشه. اما حداقل سه روز قبل از برگزاری، برگزارکننده‌ها نیاز دارن تعداد دقیق رو بدونن، چرا؟؟

علتش کاملاً واضح هست، برای سفارش غذا و سایر نیازها، درست هست که همیشه یه تعداد مشخص اضافه بر ظرفیت و اضافه بر تعداد ثبت‌نامی، مدعوین و کادر اجرایی، تدارک دیده میشه، اما ثبت‌نامی‌های دقیقه ۹۰ی استرس خیلی زیادی برای برگزارکننده به همراه دارن، حتی اگر تدارک غذا و پکیج و همه چیز بیشتر از تقاضای ثبت‌نام جدید باشه.

همیشه این رو یادتون باشه که روزهای نزدیک به برگزار فشار کاری و عصبی روی برگزارکننده‌ها زیاد هست، پس اگر دوست دارین به کادر اجرایی استرس بیشتری وارد نشه، حداکثر ۳ روز مانده به رویداد ثبت‌نامتون رو انجام بدین.

خیلی زیاد این رو شنیدم که همه میگن ما منتظریم روزای آخر تخفیف بدن و ثبت نام کنیم، فقط چند دقیقه، چند دقیقه با خودتون فکر کنید که ما چرا برای آموزش ارزش قائل نیستیم؟؟؟؟ چرا برای مسائل علمی ارزش قائل نیستیم؟؟؟

حاضریم ۳۰۰هزار تومان واسه یه عینکی که می‌دونیم فقط خودنمایی هست خرج کنیم، اما ۱۰۰هزار تومان واسه یه رویداد و همایش آموزشی به نظرمون خیلی زیاد هست و می‌گیم این رویداد ارزش نداره و پولش میره تو جیب برگزارکننده. عینک هر آن ممکنه بشکنه یا به دلیل تغییر مد، دیگه قشنگ نباشه، ولی تاثیر آموزش ماندگاری بسیار زیادش هست.

نگاهمون رو به دنیا درست کنیم و برای چیزهای ارزشمند ارزش قائل بشیم.

اولین

first

این عبارت رو همیشه می‌شنوید: “اولین رویداد”، “اولین نشست”، “اولین همایش”، “اولین بنیانگذار”، “اولین …”. این اولین معیار هست یا واقعاً بعد زمان رو نشون میده؟ وقتی میگن اولین نفری که از ارتفاع پرید، منظور اولین نفری هست که از ارتفاع پرید و زنده موند؟ یا اولین نفری که این پریدن رو تجربه کرد؟ اولین شاید با توجه به معیارهای مختلف فرق داشته باشه ولی اصولاً میشه گفت کسی که برای اولین بار در فعالیتی به موفقیت رسیده. یا به طور مثال اولین باری که یک همایش در یک منطقه برگزار میشه.

این اولین‌ها همیشه زیر ذره‌بین هستند. از دیدگاه مردم، همه منتظرن ببیننن این اولین‌ها چی می‌شن یا چطوری به موفقیت می‌رسن، همه منتظرن ببینن چطوری اولین رویداد برگزار می‌شه، ببینن چطوری اون یه نفر اولین فعالیتش رو به ثمر میرسونه. واسه خود فرد، واسه خود برگزارکننده، واسه اولین نفرات، این مسئله خیلی مهم میشه، اونقدر مهم که از خواب و خوراک و سلامتی‌شون می‌گذرن، تا بتونن “بهترین اولین” باشن. بله “بهترین اولین”، همه فقط به این فکر می‌کنن که به نحو احسنت فعالیتشون رو انجام بدن و اصلاً به این فکر نمی‌کنن که دارن وارد بازی “چشم و هم‌چشمی”، “خودبرتربینی” و “غرور کاذب” می‌شن.

آدما اینقدر درگیر “اولین” شدن و “بهترین اولین” شدن می‌شن، که فلسفه و روح فعالیت رو فراموش می‌کنن. یادشون می‌ره به دنبال ایجاد ارزش برای اون فعالیت هستن نه به دنبال کسب شهرت برای خودشون و نه برای منافع شخصی.

کاش، فقط کاش کمی به خودمون بیایم و یادمون بمونه ارزش‌ها با معیارهای ما خیلی فرق دارن. اولین انسان باشیم.