بایگانی برچسب: آلمان

۹ آذر – شد ۱ سال

1 year

سلام

۹ آذر – ۳۰ نوامبر – شد ۱۲ ماه – شد ۱ سال!

نمی‌دونم از نظر بقیه آدم باید ۱ سالگی مهاجرتش رو جشن بگیره یا نه، ولی برای من، یه دنیا حس خوب داشت، سالگرد غلبه کردن بر خیلی از ترس‌ها و نقاط ضعفم! موفقیت و پیروزی تو خیلی از مشکلات و چالش‌ها و از همه چیز مهم‌تر، رشدی که توی این یک سال داشتم، یک سالی که به اندازه حداقل ۵ سال، نگاه من رو “توسعه” داد!

یه کمی نگاه کامپیوتری و دنیای IT دارم این روزا به ذهن و مغز خودم، تمثیل‌های قشنگی می‌شه زد. همین که ذهنم توسعه پیدا کرده و به نسخه‌های جدیدتر آپگرید شده.

البته بگذریم، قصه یک سالگیه! تولدشه! سالگردشه یا هر چی! ۱ سال گذشت! ۱ سال! باورتون می‌شه؟ باورم نمی‌شه!

خودم حتی فکرش رو هم نمی‌کردم بیشتر از ۳ ماه دووم بیارم و حالا یک سال گذشته! ۱ سال عجیب! ۱ سال پر از چالش! ۱ سال پر از دغدغه‌های متفاوت! ۱ سال پر از نگرانی‌های متفاوت! ۱ سال پر از مشکلات متفاوت! ۱ سال پر از استرس‌های متفاوت!

شاید علتش تفاوت فرهنگی باشه یا هر چیز دیگه! ولی همون‌طوری که خیلی ساده گذشت، همون‌قدر هم خیلی سخت گذشت. البته تعبیر من از سختی ممکنه با تعبیر شما متفاوت باشه.

مهاجرت درس‌های بزرگی برای آدم داره. مهاجرت من دو مرحله‌ای بود، از شیراز به تهران و بعد به آلمان. توی آلمان هم اوایل دوسلدورف بودم و بعدش رفتم برلین.

تمام این مراحل، به بزرگ‌تر، صبورتر و انعطاف‌پذیرتر شدن من خیلی کمک کرد. مهم‌ترین آموخته زندگیم بعد از مهاجرت هم این بود:

ما تنها به دنیا اومدیم و تنها می‌میریم، این وسط هم باید یاد بگیریم تنهایی از پس خودمون بربیایم.

حس می‌کنم هر چی زودتر به این باور برسیم، زندگی قشنگ‌تر می‌شه و زودتر می‌تونیم به رشد و تعالی برسیم. آدم باید به ۱۰۰٪ خودش برسه تا بعدش بتونه در کنار بقیه آدم‌ها زندگی با ثباتی رو داشته باشه.

آدم تا وقتی خودش رو پیدا نکنه و ندونه چی از زندگیش می‌خواد که به ۱۰۰٪ خودش نرسیده.

پست‌های گاه‌شمار مهاجرتم به سال‌شمار رسید. چند ماهی می‌شه منتظرم ۱ سال بشه و حرفای مهم‌تر و احساسات مهم‌تر رو اینجا بزنم. تو این روز! روزی که یک سال از اون ۹ آذر ۱۳۹۷، فرودگاه امام خمینی گذشته!

۱ سالی که ۱۱ ماه و ۲ هفته‌اش خوب و معمولی بود و ۲ هفته غربت داشت. البته که اون ۲ هفته اول نبود، وسط هم نبود، ۲ هفته‌ای بود که امکان تماس ویدیویی با خانواده نداشتم. غربتی که بهم فهموند، اگر این تماس ویدیویی نبود، همون ماه اول برگشته بودم، به ماه سوم هم نمی‌رسیدم!

اما زندگی بازی‌های عجیب‌تری برای همه ما برنامه‌ریزی کرده، یه وقتایی حس می‌کنی توی یه هزارتو گیر افتادی، شاید هم یه اتاق فرار مثل فیلم Escape Room

یه وقتی هم فکر می‌کنی زندگیت تبدیل شده به Final Destination

آره مهاجرت همین‌قدر عجیبه. یه روز فکر می‌کنی چقدر تو جامعه جدید پذیرفته شدی و باور نمی‌کنی مردمی از یه کشور دیگه، باهات مثل یکی از خودشون رفتار کنن،

یه روز هم حس می‌کنی یه سرباز سیاهی، جلوی یه پادگان مهره سفید!

یه روز هم حس می‌کنی، یه مداد سفیدی، بین هزاران رنگ مدادرنگی!

یه روز هم حس می‌کنی اینجا خونه امنته!

یه روز هم حس می‌کنی هیچ وطنی نداری!

مهاجرت درد عجیبیه و این درد رو من اولین بار توی کشور خودم چشیدم.

توی استوری‌های اینستاگرام، یکی ازم سوال پرسیده بود غربت مهاجرت سخت نیست؟ بهش جواب دادم:

آدم وقتی تو کشور خودش، میون مردم خودش و هم‌زبون‌هاش، طعم غربت رو چشیده باشه. متوجه می‌شه غربت ربطی به محل زندگی نداره.

و این جمله، عمیقاً باور منه! غربت ربطی به محل زندگی نداره. غربت اون وقتیه که حس کنی جایی پذیرفته نشدی، غربت اون وقتیه که تو رو به چشم غیرخودی ببینن، غربت وقتیه که تو رو به چشم دختر شهرستانی پررو ببینن! غربت وقتیه که به هر دلیلی، تو رو سوژه عقده‌های درونی خودشون کنن!

من تو این جامعه و شرکتم خیلی خوب پذیرفته شدم، یه وقتایی یه امکاناتی دارم که از شدت شوق و ذوق، دلم می‌خواد اشک بریزم، نعمت‌هایی که آدم براش عجیبه!

تو آخرین جلسه ارزیابی‌ام تو شرکت، که دقیقاً یک روز قبل از یک ساله شدن مهاجرتم بود، سوالی که ازم پرسیدن همین بود، که چرا گاهی اوقات رفتار خلاف انتظار داری؟

جوابی که پیدا کردم همین بود: تفاوت فرهنگی! هیچ دلیل دیگه پیدا نکردم برای اینکه چرا گاهی، واکنش‌هایی دارم که بر اساس این جامعه، عجیب به نظر می‌رسه.

یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های مهاجرت برای من، امکانات و منابعی هست که در محل کار در اختیار آدم می‌ذارن. مثلاً بودجه‌هایی که برای تبلیغات در اختیارم می‌ذارن و فرصت زیادی که برای آزمایش کردن و یادگیری به من میدن. من خیلی هراس و ترس برای انجام دادن کارها داشتم، برای مصرف کردن بودجه، برای هر کاری خیلی محتاط بودم. یک بار تیم‌لیدر، بهم گفت در نهایت چی می‌شه؟ اشتباه می‌شه و از اول انجام می‌دی یا اشتباه رو رفع می‌کنی. مهم اینه که یاد بگیری اون کار رو انجام بدی و دفعه بعد بهتر و با خطای کمتر انجامش بدی.

برای منِ نوعی که تو فرهنگ بهترین بودن و سرزنش شدن بزرگ شدم، چه از مدرسه و دانشگاه و سیستم‌های آموزشی و حتی فرهنگ رایج در جامعه، تمام این‌ها باعث ایجاد ترس تو وجودم شده بود. ترس برای انجام دادن وظایفی که داشتم. گاهی انتظار داشتم تک‌تک کارهام رو تایید کنن تا با خیال راحت منتشرشون کنم.

الآن اما، وسواسم خیلی کمتر شده و با آسودگی خیال بیشتری کار می‌کنم و کارها رو بهتر انجام می‌دم. چون دیگه خبری از سرزنش شدن نیست. مهم اینه امروز، بهتر از دیروز باشم، مهم اینه از تجربه‌های قبلی درس بگیرم.

مهم‌تر، انگیزه دادن و فراهم کردن شرایط برای پیشرفت برای تک تک اعضای تیم. تهیه کتاب، دوره‌های آموزشی، کنفرانس و هر چیز مورد نیاز دیگه. اینکه اینقدر براشون مهمه که اعضای تیم پیشرفت کنن و با این دیدگاه همه رو تشویق می‌کنن برای یادگیری و پیشرفت، واقعاً لذت‌بخشه.

از کار که بگذریم، سبک زندگی که اینجا زیاد دیدم. از خونه اشتراکی داشتن و پذیرفتن یک فرد غریبه توی خونه و به اشتراک گذاشتن تمام دارایی‌های زندگی.

با اینکه یک سال تو چنین محیطی زندگی کردم، حتی نمی‌دونم اگر روزی خودم خونه‌ای داشته باشم، بتونم اتاق‌های خالیش رو به کسی که نمی‌شناسم اجاره بدم یا نه! شاید روزی هم من به چنین روحیه بخشندگی و توانایی برسم.

همه آدم‌ها به هم لبخند می‌زنن، حداقل تجربه من این بوده. هر وقت جایی به کمک نیاز داشتم، مثلاً وقتی تو پست‌بانک به کمک یه انگلیسی زبان نیاز داشتم، یه خانم آلمانی خیلی سریع اومد کمک. هر وقت جایی خریدی دارم یا چیزی نیاز دارم، مسئول‌های فروشگاه که گاهی حتی انگلیسی هم بلد نیستن، تمام تلاش‌شون رو می‌کنن که کمک کنن.

همکارهایی که حواسشون بهت هست، بهت کمک می‌کنن تو سیستم رشد کنی و مشکلی نداشته باشی.

دوستایی که هر لحظه به کمکی نیاز داشته باشی، بهت کمک می‌کنن، حتی اگر ماه به ماه نبینی‌شون.

شاید بعد از این، بیشتر از تجربه‌هایی که در این محیط و محل زندگی داشتم بنویسم، تجربه‌هایی که باعث می‌شه حس کنی انسانیت هنوز زنده است و هنوز می‌شه به خیرخواهی بقیه نسبت به هم ایمان داشت.

تجربه مهاجرت من، شاید براتون کسل‌کننده باشه، اما برای خودم، یه دنیا حرفه، یه دنیا تجربه، یه دنیا لذت! یه دنیا آرامش!

مهاجرتی که برای من پیشرفت زیادی در مهاجرت درونی داشت.

از سری قصه‌های من و زبان آلمانی

Study

سلام

ای امان از این زبان آلمانی، چی می‌شد آلمانی‌ها هم انگلیسی حرف بزنن؟ [ایموجی خنده شرمسارانه]

شما ببین چقدر این موضوع داره شاهنامه می‌شه که واسش دسته‌بندی جدا ساختم.

سطح زبان آلمانی من به اون جایی رسیده که یه وقتایی می‌فهمم، بعد طرف مقابل فکر می‌کنه آلمانی‌ام خوبه و همین‌طور به آلمانی ادامه میده تا جایی که من هول می‌کنم و می‌گم:

Ich verstehe nicht that much Deutsch

یه ترکیب آلمانی و انگلیسی می‌گم. حالا یا طرف مقابل انگلیسی‌اش خوبه که تغییر می‌دیم به انگلیسی، یا طرف مقابل هم انگلیسی بلد نیست و سعی می‌کنه با کلمات ساده‌تر و حرف زدن شمرده‌تر ارتباط برقرار کنه.

مثل پیرمردی که توی بازارچه کریسمس دیدم که تلاش می‌کرد در مورد Christkind برای من توضیح بده. تو آلمان سانتا یا همون بابانوئل ندارن، و اون شخص افسانه‌ای که کادوهای کریسمس رو براشون میاره Christkind اسمشه.

یکی از مشکلاتی که خب برای هر زبان وجود داره، لهجه است و یه چیزی وجود داره به نام Dialect (فکر نکنم گویش باشه – شاید هم باشه) که حتی سخت‌تر می‌شه. تا این لحظه که در خدمت شما هستم، به تعداد حدود ۸۳ میلیون نفر جمعیت آلمان، یک دایلکت آلمانی متفاوت وجود داره.

تا میام با لهجه و دایلکت یک نفر عادت کنم، یک نفر دیگه وارد می‌شه و ….

آقا خیلی سخته، خیلی [ایموجی جویدن ناخن یاهو مسنجر]

پایان پیام!

کریسمس و بازارچه کریسمس

Christmas Tree

یکی از قشنگی‌های کریسمس، بازارچه‌های کریسمسه. همونطوری که یک ماه مونده به نوروز، خیابون و بازار پر می‌شه از هفت‌سین و سنبل، از اواخر نوامبر هم بازارچه‌های کریسمس شروع می‌شن.

البته مطمئنم هر کشور و هر شهری، برنامه‌های متفاوت خودش رو داشته باشه. چیزی که من سال گذشته و امسال دیدم، شهرهای مختلف آلمان بوده. دوسلدورف، برلین و زاربروکن. عکس‌های این پست، بازارچه کریسمس زاربروکنه.

توی بازارچه‌های کریسمس، پر شده از تزیینات کریسمس، شکلات و آب‌نبات‌های مخصوص کریسمس، گلوواین و نوشیدنی‌های مخصوص کریسمس.

یه عالمه دکوراسیون قشنگ و هیجان‌انگیز واسه عکس گرفتن.

Christmas Market

مثلاً تو بازارچه کریسمس زاربروکن، این سن رو برای اجرای موسیقی درست کردن. آقای Nutcracker هم که تو اکثر قصه‌ها و افسانه‌های کریسمس حضور دارن.

به عنوان آدمی که کودک درونش علاقه خاصی به این افسانه‌ها داره، از دیدن آقای Nutcracker خیلی ذوق‌زده شدم.

شاید بد نباشه تو این پست کمی در مورد خود کریسمس بنویسم:

کریسمس در واقع تولد حضرت مسیح و در اصل و بنیان، یک جشن و عید مذهبی بوده، اما به مرور زمان، تبدیل شده به مراسمی که خانواده‌ها و بستگان دور هم جمع بشن و به هم هدیه بدن.

کریسمَس (زبان انگلیسی: Christmas) یا نوئل (زبان فرانسوی: Noël) جشنی است در آیین مسیحیت که به منظور گرامی‌داشت زادروز عیسی مسیح برگزار می‌شود. بسیاری از اعضای کلیسای کاتولیک روم و پیروان آیین پروتستان، کریسمس را در روز ۲۵ دسامبر جشن گرفته و بسیاری آن را در شامگاه ۲۴ دسامبر نیز برگزار می‌کنند. اعضای بیشتر کلیساهای ارتودوکس در سراسر دنیا نیز روز بیست و پنجم دسامبر را به عنوان میلاد مسیح جشن می‌گیرند. برخی از مسیحیان ارتودوکس در روسیه، اوکراین، سرزمین مقدس (ناحیه تاریخی فلسطین کنونی) و دیگر مکانها، به سبب پیروی از گاهشماری یولیانی، جشن کریسمس را در روز ۷ ژانویه برپا می‌دارند. کلیسای حواری ارمنی طبق سنت منحصر به فردی، روز میلاد و همچنین روز غسل تعمید مسیح را هم‌زمان در روز ششم ژانویه جشن می‌گیرند.

ایام دوازده روزه کریسمس با سالروز میلاد مسیح در ۲۵ دسامبر آغاز گشته و تا جشن خاج‌شویان در روز ۶ ژانویه ادامه می‌یابد. هرچند مهم‌ترین عید مذهبی در گاهشمار مسیحی، روز عید پاک (به عنوان روز مصلوب شدن و رستاخیز عیسی) است، بسیاری به‌خصوص در کشورهای ایالات متحده و کانادا، کریسمس را مهم‌ترین رویداد سالانه مسیحی محسوب می‌دارند.

با وجودی که این روز یک عید مذهبی شناخته می‌شود از اوایل سده بیستم میلادی به بعد به‌طور گسترده به عنوان یک جشن غیر مذهبی برگزار شده و برای بیشتر مردم، این ایام فرصتی است برای دور هم جمع شدن اقوام و دوستان و هدیه دادن به هم. کریسمس با آیین‌های ویژه‌ای به‌طور مثال آراستن یک درخت کاج، برگزار شده و شخصیتی به نام بابانوئل در آن نقشی مهم دارد.

شب کریسمس (Christmas Eve) که میشه شب ۲۴ دسامبر، خانواده‌ها دور هم جمع می‌شن و همونطوری که تو فیلم‌ها دیدین، کادوهاشون رو می‌ذارن زیر درخت کریسمس.

۲۵ و ۲۶ دسامبر هم به عنوان روز کریسمس  تعطیل هستن.

بعد از کریسمس، خیلی سریع می‌رسیم به ۱ ژانویه و شروع سال نو میلادی که اون یه مراسم جداست. نزدیکی این دو روز به هم باعث شده که کریسمس و سال نو، یه جورایی با هم یکی بشن انگار.

تعطیلی‌های کریسمس و سال نو میلادی، در هر کشور و گاهی شهر متفاوته.

در آلمان – برلین:

۲۴ دسامبر – نصف روز کار می‌کنیم.

۲۵ دسامبر – تعطیل

۲۶ دسامبر – تعطیل

۳۱ دسامبر – نصف روز کار می‌کنیم.

۱ ژانویه – تعطیل

بعضی از شرکت‌های بزرگ، از ۲۱ دسامبر رو تعطیل می‌کنن و مرخصی اجباری از کارمندا کم می‌کنن. البته ۲۴ دسامبر و ۳۱ دسامبر در مجموع یک روز حساب می‌شن.

کریسمس جشن جذابیه. به نظرم حداقل تو کشوری مثل آلمان و شهری مثل برلین که از ساعت ۴ بعدازظهر شب می‌شه و همه روزها ابری و خاکستریه، همچین جشن رنگی‌رنگی و پر از نوری، برای جلوگیری از افسردگی خیلی مناسبه. [ایموجی نیش باز]

سی‌امین سالگرد سقوط دیوار برلین

30th Anniversary of the Fall of the Berlin Wall

سلام

از ۴ تا ۱۰ نوامبر، در برلین جشنی برپا بود به مناسبت سی‌امین سالگرد سقوط دیوار برلین! همین عبارت چنین وهم، وحشت و غمی با خودش همراه داره که شاید بشه یک صد هزارم درصد، حال مردمی که ۳۰ سال پیش در چنین روزی جشن گرفتن رو حس کرد.

شاید بد نباشه کمی از تاریخچه این دیوار بنویسم تا شاید کمی عمق اون اتفاق رو بتونیم درک کنیم.

دیوار برلین ۲۸ سال، از سال ۱۹۶۱ تا ۱۹۸۹، به طور ۱۵۵ کیلومتر، برلین رو به دو قسمت شرق و غرب تقسیم کرده بود. بعد از جنگ جهانی انتظار می‌رفته که برلین تحت حکومت شوروی قرار بگیره، اما بر اساس مناسبات اون زمان، تصمیم می‌گیرن بین ۴ تا کشور و حاکمیت این شهر رو تقسیم کنن!

۴ تا کشور!!!

چهار کشور اصلی که پیروز جنگ جهانی دوم بودن: آمریکا، انگلیس، فرانسه و شوروی!

اسم جنگ که میاد خودش ترسناک و وحشت‌آفرینه، تصور کنین در طول جنگ شهرتون ویران شده، عزیزانتون رو از دست دادین و حالا شهرتون هم قراره بین ۴ تا کشور و حاکمیت تقسیم بشه.

البته بعدتر، آمریکا، انگلیس و فرانسه متحد شدن و بخش غربی برلین به حاکمیت آلمان غربی در اومد و به نسبت از آلمان و برلین شرقی رفاه بیشتر داره و ساختمون‌های نوسازتر و پیشرفته‌تر!

وضعیت حاکمیت آلمان شرقی که توسط یک دولت کمونیستی اداره می‌شده، آنچنان بد بوده که تعداد زیادی به آلمان غربی مهاجرت می‌کنن و برخی هم پناهنده می‌شن!

تصور کنین توی یک کشور باشین، توی یک شهر باشین! ولی باید به بخش بعدی پناهنده بشید! خیلی عجیبه! خیلی عجیب! فرض کنید تو تهران زندگی می‌کنید، خونه‌تون چهارراه ولیعصر باشه و مجبور بشید به میدون ولیعصر پناهنده بشید! در این حد عجیب و غیر قابل باور! (فاصله چهارراه ولیعصر تا میدون ولیعصر، پیاده ۱۰ دقیقه است.)

اینقدر این مهاجرت‌ها و پناهندگی زیاد می‌شه که دولت وقت، تمامی راه‌ها رو مسدود می‌کنه و “دیوار حافظ ضد فاشیست” رو می‌سازه!

در اولین ساعات روز یک شنبه سیزدهم اوت ۱۹۶۱، نیروهای نظامی آلمان شرقی خیابان‌های منتهی به نقاط مرزی را محاصره کردند و کارگران در مرز مشغول ساختن دیوار شدند. با ایجاد این حصار که ارتفاع آن به دو متر می‌رسید، ارتباط بین بخش‌های شرقی و غربی شهر کاملاً قطع شد. احداث این دیوار چنان شتابان انجام گرفت که بسیاری از خانواده‌ها که در مناطق مختلف شهر زندگی می‌کردند برای مدت ۲۸ سال از یکدیگر جدا شدند. گروهی از آن‌ها آن‌قدر زنده نماندند که فروریختن دیوار برلین را شاهد باشند و امکان دیدار دوبارهٔ خانواده‌های خود را پیدا کنند.

حتی خوندن این تاریخ قلب آدم رو به درد میاره!

Berlin Wall

این نقشه ماهواره‌ای از محل دیوار برلینه، اون خط زرد محل دیوار رو مشخص می‌کنه. اون بخشی که در میانه نقشه به سمت جنوب و کنار رودخونه است، الآن به East Side Gallery معروفه که دیوار رو خراب نکردن و نقاشی‌های زیادی روش کشیده شده و به جاذبه گردشگری تبدیل شده! جاذبه‌ای پر از غم!

با بهبود تدریجی مناسبات میان شرق و غرب در اواخر دهه ۱۹۸۰ میلادی زمینهٔ فروپاشی دیوار برلین فراهم شد. در سال ۱۹۸۹ حکومت کمونیستی شوروی تصمیم گرفت دموکراسی‌سازی را به‌عنوان یک اصل در کشورهای اروپایی شرقی تحت نفوذ خود دنبال کند. اما در این میان اتفاقی افتاد که روند رو به پایان دولت آلمان شرقی را آغاز کرد. دولت کمونیستی مجارستان درهای خود را بر روی غرب گشود. در بیست و سوم اوت ۱۹۸۹، مرزهای بین مجارستان و اتریش باز شد. از آن‌جا که مهاجرت بین کشورهای کمونیستی ممنوع نبود، ساکنان آلمان شرقی که مجاز به رفت‌وآمد به مجارستان بودند از طریق این کشور و نیز چکسلواکی به آلمان غربی و سایر کشورهای اروپای غربی رفتند. این مهاجرت‌ها طی یک ماه به سرعت افزایش یافت. به‌طوری‌که در ماه سپتامبر حدود ۱۳ هزار نفر از اهالی آلمان شرقی به سمت مجارستان حرکت کردند تا بتوانند از طریق اتریش خود را به آلمان غربی برسانند.

در پاییز همان سال، تظاهرات اعتراض‌آمیز مردم نسبت به دولت آلمان شرقی شدت گرفت تا این که در هجدهم اکتبر همان سال اریک هونکر، رهبر آلمان شرقی از سمت خود کناره‌گیری کرد و چند روز بعد ایگون کرنس جانشین او شد. دولت جدید تصمیم گرفت به ساکنان برلین شرقی اجازه دهد تا برای سفر به برلین غربی تقاضای ویزا کنند. با اعلام این مطلب از سوی دولت ده‌ها هزار نفر از ساکنان برلین شرقی خود را به محل‌های مشخص شده رساندند تا از مرز عبور کنند و به برلین غربی بروند. هجوم این جمعیت به کنار مرز مأموران و نگهبانان را دچار مشکل کرد. چرا که آن‌ها برای مقابله با چنین جمعیتی آمادگی نداشتند. لحظه به لحظه بر انبوه جمعیت اضافه می‌شد. سرانجام مأموران مرز را گشودند و مردم توانستند از آن عبور کنند. در آن طرف مرز، اهالی برلین غربی برای استقبال از همشهریان سابقشان جمع شده بودند. به این ترتیب نهم نوامبر ۱۹۸۹ به روز فروپاشی دیوار برلین تبدیل شد. این دیوار ظرف روزها و هفته‌های بعد و توسط کسانی که از دیگر نقاط آلمان شرقی خود را به برلین رسانده بودند به تدریج خراب شد. فروریختن دیوار برلین، اولین قدم در راه اتحاد مجدد دو آلمان بود که سرانجام در سوم اکتبر ۱۹۹۰ صورت گرفت.

معیارهای مهاجرت از نوع کهکشانی

post658

سلام

دو سال پیش، در چنین روزی، ۵ آبان ۱۳۹۶ (۲۷ اکتبر)، برای اقامت بلند مدت آلمان، در سایت سفارت آلمان در تهران، ثبت‌نام کردم و قدم اول رو برای مهاجرت به آلمان برداشتم.

اول از همه با هم چند تا تاریخ رو ببینیم:

  • آرزو و خواسته زندگی خارج از کشور: از کودکی (همون جمله آرزوهات رو یه جا یادداشت کن، تو یادت می‌ره ولی خدا یادش نمی‌ره، شاید چیزی که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده)
  • تصمیم اولیه به مهاجرت به خارج از کشور: پیش از سال ۱۳۹۴ 
  • ثبت نام در سایت سفارت جهت اقامت بلند مدت در آلمان: ۵ آبان ۱۳۹۶
  • ایمیل دوم سفارت حاوی وقت مصاحبه: ۱۶ خرداد ۱۳۹۷
  • مصاحبه سفارت: ۲۱ تیر ۱۳۹۷
  • تماس از سفارت: ۲۳ مرداد ۱۳۹۷
  • دریافت ویزا: ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
  • تاریخ شروع اقامت در آلمان: ۲۰ مهر ۱۳۹۷
  • ورود به آلمان: ۹ آذر ۱۳۹۷

این تاریخ ها رو نوشتم تا شاهدی باشه با اعداد و ارقام بر مدت زمانی که یه پروسه مهاجرت ممکنه طول بکشه. البته فرد به فرد و تجربه به تجربه فرق داره. گاهی کمتر و گاهی بیشتر. اما به هر صورت تلاش، ممارست، صبر و از همه مهم تر پشتکار و کفش آهنی لازمه.

زمانی که تصمیم گرفتم مهاجرت کنم، از نظر خودم مقدمه‌های دیگه‌ای لازم داشت. یکی اینکه تنها زندگی کنم و بتونم مسئولیت‌های زندگی رو بشناسم. قدم اول برای من مهاجرت از شیراز به تهران بود. هنوز هم که گاهی فکر می‌کنم، بهترین تصمیم رو گرفتم.

پله پله و قدم قدم راهی رو طی کردن به من خیلی کمک کرد. انگار یه نوزاد که اول چهار دست و پا راه می‌ره (گاگله می‌کنه – اصطلاح شیرازی)، بعدش تاتی تاتی می‌کنه و کم‌کم راه می‌ره. یهو یک به دو از آغوش والدین، شروع به دویدن نمی‌کنه. من الآن دارم راه می‌رم و ایشالا با صبوری و پشتکار به مرحله دویدن هم برسم.

انتخاب مقصد برای من سخت نبود، آلمان رو دیده بودم و کورکورانه عاشقش شده بودم. نوشتم کورکورانه چون مطالعه کافی در مورد روال اداری و میزان اهمیت زبان آلمانی نداشتم. شاید اگه با همین تجربه فعلی به گذشته برگردم، حتماً زبان آلمانی رو به سطح B1 می‌رسونم و بعد مهاجرت می‌کنم. نه اینکه الآن مشکلی داشته باشم برای برقراری ارتباط، اما اینکه آدم آلمانی بلد باشه، باعث می‌شه تو محیط و اجتماع شرایط بهتری داشته باشه و راحت‌تر با آدما ارتباط برقرار کنه.

من بر اساس معیارهایی که برای مهاجرت داشتم، از انتخابم راضی ام.

من چه معیارهایی رو در نظر داشتم:

  • امنیت اجتماعی
  • امنیت اقتصادی
  • امنیت شغلی
  • حریم شخصی
  • امکانات رفاهی
  • بیمه و سلامت
  • نزدیکی به ایران
  • نظم و قانون

و خیلی معیارهای ریز و درشت دیگه که به مرور بعد از زندگی در چند ماه اول به ذهن آدم می‌رسه. من از مهاجرتم راضی‌ام، اما وقتی کسی ازم می‌پرسه آلمان رو پیشنهاد می‌دی یا نه، سعی می‌کنم واقع بینانه مزایا و معایب رو بر اساس معیارهای خودم بگم. تاکید می‌کنم معیارهای خودم.

هیچ مرجع مقایسه ای با سایر کشورها ندارم، چون تجربه زندگی در کشور دیگه‌ای به جز ایران رو نداشتم. پس وقتی کسی ازم می‌پرسه اروپا بهتره یا کانادا، قطعاً نمی‌تونم جواب بدم، من از اون دسته آدما نبودم که برم در مورد همه کشورها مطالعه کنم، اطلاعات کسب کنم و تصمیم بگیرم، من جز اون دسته آدما بودم که کورکورانه عاشق آلمان بودم و دنبال راه برای مهاجرت به آلمان.

تنها چیزی که شاید من در مورد مهاجرت به آلمان بگم، اینکه به خانواده‌ها پیشنهاد نمی‌کنم، چون مثل کانادا یا استرالیا به تمام اعضای خانواده هم‌زمان ویزا نمی‌ده. ویزای وابستگان به متقاضی اصلی، پروسه و مراحل جداگانه داره. اما اخیراً تجربه‌های متفاوتی شنیدم از کسایی که همزمان ویزا گرفتن. پس تو این مورد هم، مثل بازه زمانی، تجربه‌های متفاوت باعث می‌شه دیگه اظهار نظر نکنم.

فقط می‌تونم شرایط زندگی و اطلاعاتی که دارم رو در اختیار بقیه بذارم. حتی نمی‌تونم به صورت مزایا یا معایت چیزی رو مطرح کنم. شاید چیزی که از نظر من مزایا محسوب بشه، از نظر دیگری عیب باشه.

مثال می‌زنم:

من حدود نصف حقوقم رو برای بیمه و مالیات میدم. در ازاش امنیت اجتماعی و رفاه و بیمه (سلامت، بیکاری، بازنشستگی) خیلی خوب دارم. اما شاید از نظر دیگری این میزان بیمه و مالیات بیش از حد باشه. اما از نظر من این موضوع مزایا محسوب می‌شه.

من با یک خانواده آلمانی زندگی می‌کنم، یه اتاق مجزا اجاره کردم که آشپزخانه و حمام مشترک داریم. در حالی که من تو یک خونه با ورودی مشترک با این خانواده زندگی می‌کنم، اما حریم شخصی کامل دارم و هیچ دخالت یا فضولی در زندگیم ندارن.

اما شاید بعضی ها دوست داشته باشن با کسی هم خونه باشن که ریز به ریز جزییات زندگی هم رو خبر داشته باشن. من اینطوری نیستم و خیلی خوشحالم که خانواده‌ای که باهاشون زندگی می‌کنم هم روحیه مشابهی دارن. تقریباً تمام آلمانی‌هایی که من می‌شناسم همینطورن. از نظر دور هم جمع شدن یا با هم غذا خوردن هم کاملاً اختیاریه، وقتی مهمون دارن من رو هم دعوت می‌کنن، یه روزایی با هم صبحونه می‌خوریم. یه وقتایی کاری داشته باشم یا کمکی بخوام، اصلاً دریغ نمی‌کنن و در واقع هر چیزی از دستشون بر بیاد رو برای کمک بهم انجام می‌دن. بی‌نهایت خونگرم و مهربونن. همین که خونه‌شون رو با یک غریبه به اشتراک گذاشتن، نشون می‌ده چقدر آدم‌هایی خوبی هستن.

یکی از سوال‌هایی که ممکنه (ممکنِ – هکسره رو بلد نیستم) براتون پیش بیاد، گرفتن خونه مستقله. بله می‌شه با هزینه کمی بیشتر خونه مستقل گرفت. اما خونه‌های خوش‌قیمت و خونه‌های که مرکز شهر هستن خیلی سخت پیدا می‌شن و برای ما که تازه واردیم و سابقه مستاجر بودن و … نداریم، شاید کمی سخت باشه. اما دلیل اینکه من هنوز خونه مستقل نگرفتم:

  • متراژ اتاق و امکاناتی که توی این خونه دارم، فلت‌ها و استودیوها معمولاً کمتر از ۲۵ متر هستن. تصور کنین کل محل زندگی با آشپزخونه، حمام و دسشویی ۱۸ متر.
  • تقویت زبان آلمانی
  • خو گرفتن به این خانواده مهربون
  • محله بسیار عالی و آروم خونه

من از انتخابم و از مهاجرتم بر اساس معیارهای خودم راضی ام.

اما نمی‌تونم توصیه کنم که مهاجرت کنید یا مهاجرت نکنید، به چه کشوری یا حتی چه شهری مهاجرت کنید و سوال‌های مشابه. من فقط می‌تونم تجربیات خودم رو در مورد روال اداری، پیدا کردن خونه، هزینه‌ها و سایر موارد در آلمان (برلین) باهاتون به اشتراک بذارم.

پیشنهادم اینه خیلی مطالعه کنید، تجربه‌های آدم‌های مختلف با روحیات مختلف رو بخونید و بشنوید و در صورت امکان پیش از مهاجرت یک سفر به کشور مقصد داشته باشید. از سفر منظورم یک سفر طولانی‌تر از چند روزه! مثلاً یک سفر یک ماهه و فقط در یک شهر. شهری که در آینده می‌خواین زندگی کنین.

من به واسطه کارم، یک ماهی رو زاربروکن زندگی می‌کردم، اوایل به شدت عاشق اون شهر شده بودم و حتی فکر می‌کردم شاید روزی به مهاجرت به اون شهر فکر کنم، اما وقتی برگشتم برلین، فکرم کمی بازتر شد و معیارهای مهم دیگه برای محل زندگی رو یادم اومد. زندگی در شهر کوچیک بی‌نهایت جذابه، اما اینکه آخر هفته هیچ اتفاق خاصی توی شهر نیفته، برای افرادی مثل من که تنها هستن، خیلی مضره. بله، برای یک خانواده که ترجیح می‌دن فرزندشون تو یه شهر آروم بزرگ بشه و رشد کنه، زاربروکن یکی از بهترین انتخاب‌هاست.

موفق باشید.

یادگیری زبان آلمانی

Classroom

سلام

شما رو نمی‌دونم، اما من اولین باری که سر کلاس زبان نشستم، کلاس پنجم دبستان رو تموم کرده بودم و منتظر دوره جدیدی از زندگی بودم. تابستان بین دبستان و راهنمایی!

زمان ما باید ۶ سال تو نوبت می‌موندی تا اسمت برای کانون زبان ایران در بیاد، تا بتونی ثبت‌نام کنی و یه زبان دیگه یاد بگیری. پدر من هم چون خودش زمان نوجوونی خیلی دوست داشته زبان یاد بگیره، از خیلی زودتر من رو برای زبان ثبت‌نام کرده بودن. فکر می‌کنم تابستان ۷۷ یا ۷۸ بود، اولین سطح از کلاس زبان.

شاید وقتی آدم کم‌سن و سال‌تر باشه، مقوله یادگیری ساده‌تر باشه، یا شاید هم هر زبانی، راه و سیاق خودش رو داشته باشه.

یادتون میاد خوندن و نوشتن رو کلاس اول ابتدایی چطوری یاد گرفتیم؟ به نظر من یادگیری انگلیسی با کلاس‌های کانون زبان ایران که من می‌رفتم، شبیه یادگیری فارسی بود. با حرف شروع می‌کردیم، حرفا رو توی کلمه‌ یاد می‌گرفتیم و الی آخر!

من انگلیسی رو با انگلیسی یاد گرفتم. همیشه یکی از تکلیف‌هامون این بود که معنی لغت‌های درس جدید رو با دیکشنری انگلیسی به انگلیسی در بیاریم و جمله بسازیم.

– – –

خب بگذریم از اینا، می‌خواستم در مورد یادگیری زبان آلمانی بنویسم.

من موسسه Speak Easy رو انتخاب کردم، چون به قول خارجیا ASAP می‌خواستم کلاسم شروع بشه. نمی‌تونستم برای موسسه گوته صبر کنم.

تا امروز، دو ماه کلاس رفتم، کتاب A1.1 رو تموم کردم. توانایی یه مکالمه ساده روزمره رو دارم.

اینا رو گفتم تا بدونین سطح نظراتی که می‌دم بر اساس توانایی است که در دو ماه کسب کردم. پس نظر جامع و کاملی نمی‌تونه باشه.

اول از همه اینکه، موسسه، فضا، تعداد هم‌کلاسی‌ها به نظرم خیلی در کیفیت تاثیر داره. توی کلاس ۱۰ نفر بودیم و همه فرصت داشتیم سر کلاس حرف بزنیم و این به نظرم عالی بود.

معلمی که داشتیم خیلی خوب تلاش می‌کرد تا جای ممکن همه اطلاعات رو به زبان آلمانی بهمون آموزش بده و دیگه در شرایطی که قیافه‌هامون خیلی علامت سوال می‌شد از انگلیسی کمک می‌گرفت.

یکی از مطالبی که معلم‌مون (استادمون) بیان کرد و برای من خیلی قابل توجه بود:

آدما به دو صورت زبان یاد می‌گیرن. بعضی‌ها مثل یه نوزاد و کودک، اینقدر همه‌چیز رو تکرار می‌کنن تا یاد بگیرن. بعضی‌ها مثل مهندس‌ها باید تمامی لغت‌ها، اصول، قوانین، دستور زبان رو بدونن تا بتونن حرف بزنن.

دسته دوم نامه‌نگاری‌ها و نوشتار بسیار قوی دارن و بعد از اینکه به طور کامل روی قوانین و لغات اشراف کافی پیدا کردن، خیلی عالی هم شروع به حرف زدن می‌کنن.

از نظر معلم‌مون، برای دسته دوم حدود دو سال زمان می‌بره تا بتونن حرف بزنن، چون نیاز دارن بی‌نقص باشن و همین باعث می‌شه دیرتر حرف بزنن.

ظاهراً من جز دسته دومم. چون شنیدن و تکرار کردن باعث نمی‌شه یاد بگیرم، وقتی کلمه‌ها رو می‌بینم، می‌خونم، قواعد تلفظش رو می‌بینم. جایگاه کلمه رو توی جمله می‌بینم، مونث، مذکر یا خنثی بودنش رو یاد می‌گیرم و همه قواعد مربوط بهش رو درک می‌کنم، اون موقع است که دیگه میفهممش و می‌تونم اون کلمه رو استفاده کنم.

از نظر شنوایی خیلی ضعیفم، تا کلمه‌ای رو روی کاغذ ندیده باشم، تشخیصش نمی‌دم.

یکی دیگه از چیزایی که معلم‌مون (استادمون) گفت، این بود که، حتی با دستور زبان اشتباه و قواعد اشتباه، با آلمانی‌ها حرف بزنین، اونا متوجه می‌شن که منظور شما چیه و بهتون جواب میدن. خیلی بهمون اعتماد به نفس داد که نگران اشتباه کردن نباشیم.

یکی دیگه از چیزایی که خیلی برام تو رفتار معلم‌مون قابل توجه بود، این بود که سعی می‌کرد تلفظ‌های مختلف کلمه‌ها رو با لهجه‌های مختلف بهمون بگه.

اینا رو نوشتم تا مقایسه کنم با تجربیات دوستم که در ایران کلاس زبان آلمانی می‌ره. اینکه تجربه‌های تلخی تو برخوردهای بد با معلم‌ها داشته، روی تلفظ، مسخره شدن به خاطر اشتباه و …

این تفاوتی که یادگیری زبان از یک Native آلمانی که ۵ تا زبان رو تدریس می‌کنه و اونقدر دیدگاهش بازه که می‌تونه تشخیص بده هر کسی چطوری می‌تونه زبان رو یاد بگیره، و چطوری می‌تونه از یکی مثل من که جلسه اول از شدت استرس چشام پر اشک بود، آدمی رو بسازه که امروز با وجود تمام نابلدی‌هاش تلاش می‌کنه تو سطح شهر هر جا شد آلمانی حرف بزنه، با آدما ارتباط برقرار کنه.

قطعاً اینجا هم معلم‌های بد ممکنه وجود داشته باشه، همونطور که دوست من هم توی ایران معلم‌های خوب داشته. چیزی که خواستم بگم اینه که:

  • محیط آموزش خیلی مهمه
  • روش آموزش خیلی مهمه
  • روش تمرین شخصی هم خیلی خیلی مهمه

برای بخش آخر یا حسن ختام این پست، من تصمیم گرفتم برای تمرین بهتر زبان آلمانی یه کمی روش‌هایی که برای یادگیری زبان فارسی کلاس اول ابتدایی استفاده می‌کردم و همینطور روش‌های یادگیری زبان انگلیسی رو به کار ببرم.

روش‌های مرتبط با کلاس اول ابتدایی:
روزنامه بگیرم و دور کلمه‌هایی که یاد گرفتم رو خط بکشم. مثل کاری که اول دبستان با حروف الفبا انجام می‌دادیم.

روش‌های مرتبط با یادگیری زبان انگلیسی:
اول از همه اینکه، دیکشنری آلمانی به آلمانی بگیرم. دوم اینکه بنویسم. هر چی می‌تونم با کلمه‌هایی که یاد می‌گیرم بنویسم. آهنگ آلمانی و پادکست آلمانی گوش دادن هم توی برنامه‌هاست.

در نهایت اینکه تمرین تمرین تمرین!

روز وحدت آلمان – ۳ اکتبر

post634

سلام

امروز آلمان تعطیل بود. فقط حیف که فردا بین‌التعطیلین اعلام نشده و باید بریم سر کار. در هر صورت، حالا چرا امروز تعطیل بود؟ امروز یه روزی بود مثل ۲۲ بهمن‌ ما. حالا نه به همون عنوان، ولی با عنوان روز اتحاد و وحدت بین آلمان شرقی و غربی.

سال ۱۹۸۹ دیوار فرو می‌ریزه و در ۳ اکتبر ۱۹۹۰، یعنی ۲۹ سال پیش، جمهوری فدرال کنونی، پایه‌گذاری شد.

به نظرتون چطوری یه کشور تو ۲۹ سال، اینقدر پیشرفته می‌شه؟

سخن کوتاه باید!

پایان پیام.

سفرنامه درسدن – قسمت آخر

Holy Cross Church

سلام

خوشحال باشید، بالاخره رسیدیم به قسمت آخر از این سفر ۸ ساعته ۳۰ هزار قدمی! بله بله، رسیدیم بالاخره!

بعد از اینکه بالاخره موفق شدیم از کاخ زوئینگر دل بکنیم و با قلبی سرشار از عشق بهش، تا دیدار بعدی باهاش خداحافظی کنیم، نقشه رو چک کردم و دیدم فقط یه جای دیگه تو محدوده روی نقشه علامت زدم که نرفتیم. این جایی که مونده بود Holy Cross Church بود.

به نسبت کمی با بقیه جاذبه‌های گردشگری فاصله داشت. از Altmarkt رد شدیم که شبیه فستیوال و بازارچه‌های محلی بود. از اون بازارچه‌های دلنشینی که همه چی دارن، خوراکی، نوشیدنی، زیورآلات، حتی چرخ و فلک و Carousel

کلیسای Holy Cross نه تنها جذابیتی نداشت، بلکه به اشتباه، ۳ یورو برای هر نفر ورودی دادیم، چون مراسم موسیقی قرار بود دو ساعت بعد تو کلیسا برگزار بشه و از الآن مردم داشتن وارد می‌شدن. ما هم متوجه نشدیم بلیط واسه اجرای موسیقیه.

من هم شب وقتی رسیدم خونه، کتابچه‌ای که بهمون دادن رو چک کردم فهمیدم چه اشتباهی کردیم [ایموجی مال‌باخته – ایموجی rolling on the floor laughing]

بعد از دیدن اون همه کلیسای قشنگ، این کلیسا هیچی که نداشت جدا، قشنگ هم نبود و حس و حال خاصی هم نداشت. این کلیسا رو از همون بیرون ببینید کافیه.

بعد از کلیسا، رفتیم استارباکس، چایی خوردیم و استراحت کردیم، بعدش پیاده به سمت ایستگاه اتوبوس / ایستگاه قطار مرکزی درسدن رفتیم. مسیر کوتاه بود و پیاده‌روی سریع‌تر از استفاده از Tram هم بود.

Dresden Map

از این نقشه، ۴ جا رو نشد ببینیم، به خاطر فاصله زیاد:

  • Loschwitz Bridge
  • Dresden Panometer
  • Pillnitz Castle
  • Moritzburg

اون نقطه سبزا، البته سه تای اول رو فقط می‌تونین تو نقشه ببینین. موریتزبورگ شمال غربی درسدن واقع شده و دوره. فکر کنم ۱.۵ ساعت شاید راه باشه.

اینجاها رو دیدیم: 

  • Kunsthofpassage
  • Simultankirche Sankt Martin
  • Dreikönigskirche — House of the Church Dresden
  • Golden Rider
  • Japanisches Palais
  • Augustus Bridge
  • Katholische Hofkirche
  • Fürstenzug
  • Frauenkirche Dresden
  • Brühl’s Terrace
  • Brühlschen Garten
  • Academy of Fine Arts Dresden
  • Oberlandesgericht Dresden
  • Schlossplatz
  • Semperoper Dresden
  • Zwinger
  • Kronentor
  • Holy Cross Church

مجسمه‌ها 

  • Moritzmonument
  • Friedrich August II Koenig Von Sachsen
  • Denkmal “Friedrich August dem Gerechten”
  • Ernst Rietschel Denkmal
  • Martin Luther Statue

فواره‌ها 

  • Artesischer Brunnen
  • Stille Wasser und Stürmische Wogen
  • Cholerabrunnen

اینا رو از راه دور دیدیم:

  • Theater Ruin St. Pauli
  • Sächsische Staatskanzlei
  • Yenidze

اینا رو از کنارشون رد شدیم متوجه نشدیم:

  • Hausmannsturm
  • Dresden Castle

اگر هم عاشق موزه یا گالری هنری هستین، درسدن بهشت شماست: 

  • Museum of Military History
  • Museum of Dresden
  • Erich Kästner Museum
  • Dresden Armory
  • Dresden Transport Museum
  • Old and New Green Vault
  • Albertinum
  • Dresden City Museum
  • Semper Gallery
  • Mathematisch-Physikalischer Salon
  • Old Masters Picture Gallery
  • Dresden Porcelain Collection
  • Galerie Kunst und Eros
  • Kunsthaus Dresden
  • Till Ansgar Baumhauer
  • produzenten | galerie
  • Kunsthandel und Galerie Ladron de Guevara
  • Atelier Uta Gneiße
  • GALERIE HOLGER JOHN
  • Finckenstein Galerie und Kunsthandel
  • Galerie Inspire ART
  • Kunsthaus Raskolnikow e.V.

به نظرم می‌شه ۳ روز درسدن موند و حسابی گشت و تو تاریخ غرق شد.

خلاصه اینکه، بسیار شهر قشنگ و سفر پرباری بود.

پایان پیام!

– – –

تصاویر این سفر رو هم می‌تونید در هایلایت اینستاگرام ببینید.

– – –

سفرنامه درسدن – قسمت اول

سفرنامه درسدن – قسمت دوم

سفرنامه درسدن – قسمت سوم

سفرنامه درسدن – قسمت چهارم

سفرنامه درسدن – قسمت پنجم

سفرنامه درسدن – قسمت ششم

سفرنامه درسدن – قسمت هفتم

سفرنامه درسدن – قسمت هشتم

سفرنامه درسدن – قسمت آخر

سفرنامه درسدن – قسمت هشتم

Kronentor

سلام

سلام بر شما

سلام بر تاریخ گویا

سلام بر زیبایی خلقت و تاریخ

سلام بر زیباترین معماری درسدن

هیچ‌کدوم از عکس‌هایی که خودم گرفتم نمی‌تونستن زیبایی این کاخ و باغ رو نشون بدن، در نتیجه دوباره به جستجو در سایت‌ها برگشتم:

Zwinger

کاخ Zwinger حجت رو بر درسدن تموم کرده انگار. این کاخ بخش‌های زیادی داره:

  • Old Masters Picture Gallery
  • Semper Gallery
  • Mathematisch-Physikalischer Salon
  • Dresden Porcelain Collection
  • Kronentor
  • Nymphenbad Dresden

جذاب‌ترین بخشش برای من Kronentor بود، نمی‌دونم این گنبد چی داشت که اینقدر جذاب بود و آدم رو شیفته خودش می‌کرد. یه حس عجیب، انگاری که معمار و سازنده‌اش یه تیکه از قلبشون رو بند زدن بهش.

Zwinger

دو ساختمان شبیه به هم که روبه‌روی هم بودن، پلکان داشتن که به پشت‌بام عمارت راه داشت و می‌تونستی سرتاسر پشت‌بام رو قدم بزنی و کاخ رو از بالا ببینی. یه بخش‌هایی از شهر رو هم می‌شد دید.

این کاخ جذابیت بی‌نظیری داشت. اینقدر خوب که دلت می‌خواست ساعت‌ها همون‌جا بمونی. اما وقتی نمونده بود تا ساعت بلیط برگشت‌مون.

وصف حس و حال و تجربه دیدن این کاخ، انگار که در قالب هیچ کلمه‌ای جا نشه. شاید بد نباشه به سایت این کاخ سر بزنید و البته نتیجه جستجوی عکس در گوگل رو هم ببینید.

همون‌طور که می‌دونید، تاریخچه و جزییات این جاذبه گردشگری رو تو هزاران هزار سایت می‌شه خوند، اما حس و حال رو نه! اگه جز اون دسته آدمایی هستین که برای بازدید از هر گونه جاذبه گردشگری نیاز به انگیزه یا عامل محرک یا حتی دلیل هستین، امیدوارم این نوشته‌ها بتونه بهتون انگیزه بده.

– – –

تصاویر این سفر رو هم می‌تونید در هایلایت اینستاگرام ببینید.

– – –

سفرنامه درسدن – قسمت اول

سفرنامه درسدن – قسمت دوم

سفرنامه درسدن – قسمت سوم

سفرنامه درسدن – قسمت چهارم

سفرنامه درسدن – قسمت پنجم

سفرنامه درسدن – قسمت ششم

سفرنامه درسدن – قسمت هفتم

سفرنامه درسدن – قسمت هشتم

سفرنامه درسدن – قسمت آخر

سفرنامه درسدن – قسمت هفتم

Theaterplatz

سلام

اصلاً دلم نمی‌خواد این سفرنامه تموم شه. کاش همین‌جا استاپ کنم و برای همیشه تو این قسمت از سفرنامه غرق بشم. البته چون نمی‌خوام زود تموم شه، این قسمت رو کوتاه‌تر می‌نویسم.

تو تصویر بالا، Katholische Hofkirche رو در سمت چپ تصویر می‌بینید که تو قسمت ششم، گفتم برگشتیم جلوش برای بار دوم شاید هم سوم، انگار یه جورایی نقطه عطف درسدن محسوب می‌شه. روبه‌روی پل آگوستوس!

Dresden Map

از ضلع شمالی Katholische Hofkirche به سمت Theaterplatz رفتیم که …

شما وقتی عکس‌های درسدن رو جستجو کنید، یکی از بیشترین عکس‌هایی که می‌بینید، همین محوطه Theaterplatz و خانه اپرا سمپره. با حضور افتخاری مجسمه پادشاه جان (Statue of King Johann)

اون قسمت‌های دایره با کادر سبز رو که می‌بینید، محوطه‌های باز هستن، فواره و یا باغچه. این قسمت رو بیاید تا همین محوطه جلوی Old Masters Picture Gallery و به سمت Katholische Hofkirche برگردین تا بتونین نمایی که تو عکس اول گذاشتم رو ببینید.

به نظرم این محل یکی از بهترین جاهایی بود که آدم می‌تونه چند ساعتی بشینه و از فضا و محیط لذت ببره، به خصوص که زیبایی بی‌نظیری هم پشت سرش، انتظارش رو می‌کشه.

این قاب خود تاریخه! تاریخی که دیگه هیچ‌وقت تکرار نمی‌شه! کل درسدن خودِ تاریخه!

Semperoper Dresden

خانه اپرای سمپر، سال ۱۸۴۱ ساخته شده و مجدد در سال ۱۸۶۹ به علت آتش‌سوزی توسط معمار اصلی بازسازی می‌شه. معماری این جاذبه گردشگری هم ترکیبی از رنسانس و باروکه.

یه زمان‌های خیلی دور، قبل از اینکه عاشق رشته IT بشم، می‌خواستم معماری بخونم و همینطور که شاید از نوشته‌هام پیداست، بی‌نهایت از معماری لذت می‌برم.

با توجه به اینکه جاذبه گردشگری بعدی که دیدیم، از دیدگاه من برجسته‌ترین جاذبه گردشگری درسدن بود، نگهش می‌دارم برای پست بعدی.

با من همراه باشید.

– – –

تصاویر این سفر رو هم می‌تونید در هایلایت اینستاگرام ببینید.

– – –

سفرنامه درسدن – قسمت اول

سفرنامه درسدن – قسمت دوم

سفرنامه درسدن – قسمت سوم

سفرنامه درسدن – قسمت چهارم

سفرنامه درسدن – قسمت پنجم

سفرنامه درسدن – قسمت ششم

سفرنامه درسدن – قسمت هفتم

سفرنامه درسدن – قسمت هشتم

سفرنامه درسدن – قسمت آخر