بایگانی دسته: مهاجرت کهکشانی

سخنی چند از مهاجرت کهکشانی

Immigration

سلام

قصه‌های مهاجرت کهکشانی رو اگه یادتون هم نمیاد، می‌تونین تو دسته‌بندی “مهاجرت کهکشانی” بخونید، حتماً از اولین پست شروع کنید، بالاخره قصه‌های دنباله‌دار رو نباید از وسطش شروع کرد.

می‌دونم خیلی وقته از آخرین نوشته این دسته گذشته! حتی خودم هم برای نوشتن این پست، رفتم ۱۲ تا پست قبلی این دسته‌بندی رو خوندم!

زندگی از اونجایی شروع می‌شه که آدم تصمیم می‌گیره خلاف جهت آب شنا کنه، بزنه به دل دریای مواج، به دور از ساحل امن.

این نظر من در لحظه نوشتن این پسته و ممکنه حتی ده دقیقه دیگه نظرم تغییر کنه و بگم:

زندگی را ورق بزن…
هر فصلش را خوب بخوان…
با بهار برقص…
با تابستان بچرخ…
در پاییزش عاشقانه قدم بزن…
با زمستانش بنشین و چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش…
زندگی را باید زندگی کرد، آنطور که دلت می گوید.
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری!

سیمین بهبهانی

حتی می‌شه گفت زندگی هر لحظه است، چه در ساحل امن باشی و چه در دریای مواج. هر لحظه که نفس می‌کشی زندگیه، مهم اینه که خوب، شاد و پرانرژی نفس بکشی. عنصر سلامتی رو حذف کردم، چون ممکنه بیماری داشته باشیم، اما دلیل نمی‌شه زندگی نکنیم!

یه تصمیمی مثل مهاجرت، اصلاً ساده نیست، تبعات زیادی داره و آدم‌های زیادی رو تحت تاثیر قرار می‌ده، مهم‌تریناش: خانواده

خدا رو شکر، مهاجرت هم‌دوره‌ای‌های ما دهه شصت و نسل سوخته، همزمان با عصر تکنولوژی بوده، بارها از خاله‌ام در مورد سه ساعت در صف تلفن ایستادن در آمریکا برای زنگ زدن به مادربزرگم شنیدم! چه دردناک بوده برای افرادی که سال‌های ۵۰ و ۶۰ و حتی ۷۰ مهاجرت کردن. باز دهه ۸۰ تلفن ساده‌تر بوده.

قصه مهاجرت همه ما آدم‌ها از یه جایی شروع می‌شه، برای بعضی از مهاجرت درونی و بعضی هم مهاجرت کشور به کشور و برای من هم که به دیدگاه خودم همچنان یک مهاجر کهکشانی‌ام.

در نهایت، همه ما مهاجریم، از دنیایی قبل از تولد به دنیای بعد از تولد!

– – –

پی‌نوشت: واسه نوشتن نوشته‌هام دچار خودسانسوری عجیبی شدم، شما به بزرگی خودتون شلختگی و کلاف سردرگم و گره خورده بودن پست‌ها رو ببخشید.

۴ ماه گذشت

post446

امروز ۹ فروردینه و دقیقاً ۴ ماه شد که از ساحل امن خارج شدم. از مهاجرت کهکشانی شهر به شهر، به مهاجرت کهکشانی کشور به کشور رو آوردم.

مهاجرت من شاید یکی از عجیب‌ترین مهاجرت‌ها محسوب بشه، چون با اعتماد به نفس کامل، با زبان انگلیسی، اومدم کشوری که زبان رسمی‌اش انگلیسی نیست. گاهی البته احساس پشیمونی می‌کنم ولی خب، برلین و آلمانیا اونقدر مهمون‌نوازن که نمیذارن غم غربت بیاد سراغت.

البته خیلی زوده بخوام از غربت بگم. خیلی هم زوده. من هنوز آنچنان دوری حس نکردم. تقریباً هر روز با خانواده تماس ویدیویی دارم، با دوستای ایرانم هنوز در ارتباطم. وقتای آزادم رو با ایونت و جلسه‌های استارتاپی پر کردم و هیچ فرصتی برای دلتنگی نداشتم انگار هنوز.

اطرافیانم تو آلمان، از دوست و همکار گرفته تا رستوران و دنر فروشی محل، همه و همه طوری مهربون بودن که :

It feels like home actually

من بعد از مهاجرت از شیراز به تهران، یه مدت کوتاهی، برام زمان برد تا حس کنم تهران خونه جدیدمه و این تجربه در مورد آلمان کاملاً عجیبه، چه اوایل که دوسلدورف بودم و چه بعد که اومدم برلین و خونه (اتاق) خودم و تجربه زندگی با یک خانواده آلمانی.

هر جایی سختی‌های خودش رو هم داره، مثل پروسه ثبت آدرس، پروسه تمدید اقامت و شاید چیزای دیگه که من تا امروز باهاش رو به رو نشدم.

برای پروسه گرفتن اقامت آلمان، یک مجموعه نوشته رو شروع کردم که زمانی که تموم بشه، سعی می‌کنم در مورد نکته‌های بعد از ورود به آلمان بنویسم.

این پست می‌بایست دل‌نوشته‌ای باشد از حس و حال من در چهارمین ماهگرد خروج از کشور. از اون لحظه که مهر خروج رو توی فرودگاه زدم و مامور بخش بهم سفر بخیر گفت، سفر بخیری با کلی جامانده در ایران، خانواده، دوستان، عزیزان.

من هزار بار هم به عقب برگردم، باز همین مسیر رو انتخاب می‌کنم که برای من بهترین مسیر بود.

Despite all the cultural differences and also language differences, here is where I wanna live and grow old

یک نکته‌ای که من تو این ۴ ماه یاد گرفتم. من هم قبلاً فکر می‌کردم وقتی کسی خارج از کشور زندگی می‌کنه و به فرض برای سفر میاد یا تماس تلفنی داریم و خیلی کلمات انگلیسی به کار میبره یا میپرسه فولان کلمه به فارسی چی میشد، فکر میکردم کلاس میذاره یا همون تفکرات رایج در جامعه.

ولی تجربه خودم دقیقاً همینه. مدت طولانی از روز رو انگلیسی حرف می‌زنم، بقیه روز رو تلاش میکنم آلمانی یاد بگیرم و به جز تماس با خانواده و دوستا که حرفای عادی روزانه است، هیچ تعامل فارسی زبانی ندارم، مگه اینکه دوستی یا همکاری بپرسه به فارسی به این کلمه چی میگین؟ که خیلی هم زیادن، براشون جذابه کلمات کلیدی یک زبان دیگه رو یاد بگیرن.

شما مکالمه روزمره رو فراموش نمی‌کنین، امان از روزی که بخواید یه کلمه که نهایت سالی یک بار تو فارسی به کار می‌بردین رو بگین. واقعاً گاهی فراموشی سراغ آدم میاد.

و البته تجربه بعدی مربوط به خودمه، حداقل برای من اینطوریه، شاید افراد دیگه هم تجربه مشابه داشته باشن. من با زبان انگلیسی حرف زدن حال و روحیه بهتری دارم. وقتی انگلیسی حرف می‌زنم اعتماد به نفسم بیشتر می‌شه و راحت‌تر می‌تونم احساسات و نظراتم رو بیان کنم.

And it was always like that for me, at least past few years

شاید علتش اینه که خیلی زیاد سریال انگلیسی زبان دیدم، که به مرور که دارم به سمت رادیو، آهنگ و فیلمای آلمانی زبان می‌رم، شاید همه چیز به زبان آلمانی تغییر کنه.

– – –

پی‌نوشت ۱: این نوشته، دل‌نوشته‌ای بود از مهاجرت کهکشانی، از حس و حال این روزام، از اینکه چقدر خوشحالم و چقدر آرامش دارم. همون آرامشی که همه عمرم دنبالش بودم. فقط حیف که این آرامش رو تو وطن خودم، محل تولدم و کنار عزیزانم نتونستم پیدا کنم.

پی‌نوشت ۲: تقریباً در اکثر مواقع، اولین حدس از ملیت من، ترک هستش، هیچ‌کسی ایرانی بودن من رو حدس نمی‌زنه و این عجیب‌ترین تجربه منه. البته وقتی می‌گم ایرانی هستم، اکثراً ذوق می‌کنن و یکی دو کلمه فارسی می‌گن.

هدف از مهاجرت – مسیر مهاجرت

Immigration

تو پست‌های قبلی هم به صورت ضمنی در مورد این مورد نوشتم. حالا چرا اینقدر به این نکته تاکید دارم. کاملاً واضح و مشخصه، چون هدف، مسیر رو تعیین می‌کنه و حتی آماده کردن مدارک در راستای این اهداف هم فرق داره.

این پست رو با چند تا مثال پیش می‌برم.

فرض کنید شما قصد دارید تحصیلی برید کانادا، در مورد امتحان‌های زبان که باید شرکت کنید با مهاجرت کاری به کانادا تفاوت وجود داره. [من فقط تفاوت آزمون آکادمیک و جنرال آیلتس رو می‌دونم، اطلاعات زیادی در مورد مدارک لازم برای ویزای دانشجویی ندارم. *]

هدف شما هر کشوری که باشه، در راستای مدرک زبان وضعیت متفاوته. به عنوان مثال برای مهاجرت کاری به آلمان، شما دانش زبان نیاز دارید و نه مدرک. مصاحبه سفارت به زبانی که ادعا کردین بلدین انجام میشه و ارائه مدرک اهمیت چندانی نداره. در مورد مهاجرت تحصیلی به آلمان، در مقطع ارشد، برای ثبت‌نام در دانشگاه نیاز به مدرک دارین و برای مقطع دکترا، طبق چیزی که شنیدم، کافیه استاد قانع بشه که شما توانایی مکالمه و نوشتن مقاله رو دارین و می‌شه امتحان زبان رو از مدارک لازم کنار گذاشت. [تحقیق کنید و به شنیده‌های من اعتماد نکنید.]

اینکه چه مدارکی رو باید حاضر کنید کاملاً وابسته به هدف شما از مهاجرته.

نکته بعدی که دوست داشتم در موردش بنویسم. صف گرفتن نوبت سفارت برای اقامت آلمان، تقریباً به حدود ۳ سال رسیده، علتش اینه که خیلی از افراد، فقط دنبال مهاجرتن و هم برای ویزای تحصیلی و هم برای ویزای اقامت کاری ثبت‌نام می‌کنن.

ولی این از نظر من اشتباهه، به چند دلیل، اولین دلیلش اینه که این وقت‌های دوبله و سوبله، باعث همین صف طولانی سفارت شده، از طرف دیگه هم، اینکه باید مدارک رو برای هر دو هدف فراهم کنید، هم چند بار کاری و هم چند برابر هزینه خواهد داشت.

در ادامه هم قبلاً گفتم، هدف خروج از کشور، هدف مناسبی نیست، بعد از خروج لحظه‌هایی پیش میاد که آدم خسته می‌شه، هدف باید خیلی خیلی محکم‌تر از این باشه تا آدم دووم بیاره.

خلاصه مطلب اینکه: هدف شما از مهاجرت، مسیر شما رو مشخص می‌کنه.

– – –

* سایر امتحان‌هایی که من اسمشون رو شنیدم: GRE، تافل، PTE

– – –

پی‌نوشت: این متن‌ها برداشت‌های من از مهاجرته، تو مسیری که من طی کردم و بر اساس زندگی من و تجربه‌های من بوده. حتی خیلی‌ها رو می‌شناسم که با ویزای مشابه من از کشور خارج شدن و حتی یک تجربه مشترک نداشتیم. پس، وضعیت رو بر اساس شرایط خودتون بشناسید و قدم‌ها و بردارید و پله‌های بعدی زندگی رو بسازید.

قصی‌القلبی – از مصائب مهاجرت کهکشانی

Rock Heart

تا امروز شاید فقط از پیش‌نیازها و خوبی‌های مهاجرت گفته باشم، اما مهاجرت روی ناخوش هم داره و همه لحظات خوشی نیست.

برمی‌گردم به سه سال زندگی در تهران و تجربه مهاجرت شهر به شهر. تو اون سه سال، خودم هر وقت مریض می‌شدم، تلاش می‌کردم خانواده نفهمن، بالاخره راهشون دور بود و نگران می‌شدن. این یک بخش ماجراست. به طور متقابل هم خانواده یه سری مسائل رو به من نمی‌گفتن، مثلاً یک بار زنبور پدرم رو نیش زده بود و ایشون حساسیت دارن و حالشون خیلی بد شده بود و من خبر نداشتم. مدت‌ها ناراحت بودم به خاطر این مسئله.

حالا می‌رسیم به وقتایی که خبر داشتم که بالاخره یک مسئله درمانی رو دارن یا جراحی یا آزمایش و امثالهم. خیلی وقتا شرایطش نبوده و خیلی وقتا از روی تمرین نبودن، نمی‌رفتم شیراز. همه شاید به نظرشون می‌رسید من چقدر قصی‌القلبم و به خانواده توجهی ندارم و مشابه. این قضاوت‌ها همیشه هست ولی من برای خودم چند تا دلیل داشتم.

من از روزی که از شیراز به تهران مهاجرت کردم، می‌خواستم خودم رو برای مهاجرت خارجی آماده کنم، می‌خواستم خانواده رو هم به نبودن‌هام عادت بدم! می‌دونم شاید خیلی راحت قضاوت کنید، ولی هر چیزی یک به دو نیست و باید براش برنامه‌ریزی کرد.

هر وقت خانواده درگیر یک مسئله درمانی بودن، من مزاحمتم برای دوستان پزشکم بود، ذره ذره در مورد مسئله پزشکی بپرسم و بدونم الآن شرایط چطوریه و پیگیر بودم که خب از نظر خانواده و نگاه بیرونی، شاید این کار هم در دسته قصی‌القلبی قرار بگیره.

نکته مهم اینه، که مهاجرت همینه، دقیقاً همینه!

شما از عزیزانتون دور می‌شید و از راه دور هیچ کاری ازتون ساخته نیست. همیشه به گل فرستادن و هدیه فرستادن نیست، گاهی دچار عذاب وجدان می‌شید که کاش بودم و کاش بودن اینجا

تقابل احساس و منطق! جنگ درونی

و این حس تا ابد و آباد با شما خواهد بود.

پس خودتون رو به چنین روحیه و صبوری مجهز کنین، پیش از مهاجرت!

برای بدست آوردن یه سری اهداف، باید از یه سری چیزای دیگه گذشت. سوالی که گاهی پیش میاد اینه: آیا واقعاً ارزشش رو داشت؟

– – –

پی‌نوشت: این روحیه، خودش پیش‌نیازی هست برای مهاجرت، بهش فکر کنین، خیلی مهمه!

صلح اول به از جنگ آخر – در باب مهاجرت

Immigration

به تعداد آدم‌های روی زمین، راه و روش هست برای مهاجرت، به تعداد آدم‌های روی زمین هم دلیل وجود داره برای مهاجرت. این نوشته صرفاً برگرفته از تجربیات شخص من، با درس‌های زندگی از گذشته من، عواطف من، روحیات من و هر چیزی وابسته به منه! پس اگر با تجربه و استنباط شخص دیگه‌ای مغایرت داره یا تناقضی داره، دلیل بر بد بودن من یا بد بودن شخص دیگه نیست. هر کسی برداشت و استنباط خودش رو داره از زندگی و هر کسی هدف متفاوتی داره.

من چند وقت پیش، بعد از یه مهاجرت کوتاه از شیراز به تهران، این مجموعه نوشته “مهاجرت کهکشانی” رو از تجربیات خودم شروع کردم:

قصه رو از اون‌جایی شروع کردم که گذشتن از ساحل امن و زدن به دل دریا و اقیانوس مواج با هر فاصله‌ای “مهاجرت کهکشانی” به حساب میاد. این دیدگاه منه. این تصمیم برای خروج از ساحل امن، عواقبی داره که شاید بد نباشه پیش از قدم گذاشتن در این مسیر بهش فکر کنیم.

این‌ها تجربه منه، به عنوان یک دختر مجرد، در جامعه ایرانی، که جدا شدن دختر از خانواده خلاف عرفه و جامعه هنوز آنچنان که باید و شاید به پذیرش این مسئله نرسیده. شاید یکی از دلایلی که باعث شد من به مهاجرت دورتری فکر کنم، همین عرف و تضادهایی که با یک دختر مجرد و مستقل مقابله می‌کرد بود. گاهی آدم از اثبات کردن خودش خسته می‌شه و ترجیح می‌ده تو فضایی زندگی کنه که نگاه سنگین آدم‌ها و قضاوت‌هاشون بهش آسیب نزنه.

بالاتر هم گفتم، به تعداد همه آدم‌های روی زمین دلیل وجود داره برای مهاجرت، اینکه اول قصه من کجا بود و قصه مهاجرت من چیه و چی شد که تصمیم گرفتم مهاجرت کنم و از ساحل امن به دریای مواج و بعد از اون به اقیانوس پا بذارم، با دلیل دیگری فرق داره. برای همه همین‌طوره. به نظر من فقط یک نقطه اشتراک وجود داره، دلیل و هدف از مهاجرت باید اون‌قدر محکم و مستدل و دنباله‌دار باشه که زمان سختی و تنهایی، اون دلیل و هدف، روشن‌تر از همیشه، پا به پای آدم باشه.

دلایل زیادی برای مهاجرت من وجود داره، یکی از اون دلیل‌ها حفظ حریم شخصی بود که تو ایران کاملاً انکار شده است. پس اگر از دلایل و اهداف شخصی‌ام برای مهاجرت نمی‌گم علتش همینه.

قبل از هر چیز باید راه و روش صحیح و مناسب برای مهاجرت رو پیدا کنیم، مثلاً یکی به دنبال تحصیله، یکی به دنبال کار و یکی دنبال ازدواج و امثالهم. اینکه از کجا شروع کنیم خیلی مهمه. توی این مورد من در مورد ویزای کاری و ویزای جستجوی کار و کشور آلمان اطلاعات دارم. پس هر سوالی دارید می‌تونین بپرسید.

مهم‌ترین نکته اینجا مطالعه است، سعی کنید سایت‌های مرتبط با دولت کشور انتخابی در مورد مهاجرت کاری رو بخونید، بهترین اطلاعات و موثق‌ترین اطلاعات رو از همون کشور می‌تونید بدست بیارید. بهترین جواب‌ها در گوگل پیدا می‌شن. گروه‌های تلگرامی زیادی هم هستن، اما با توجه به اینکه هر کسی تجربه شخصی خودش رو می‌نویسه، پس در نهایت موثق‌ترین منبع سایت دولت کشور مربوطه، سایت سفارت کشور مربوطه در ایرانه. (در مورد دانشجویی واقعاً هیچ اطلاعاتی ندارم)

سبک زندگی بعد از مهاجرت، خیلی فرق داره با زندگی در ساحل امن. مسئولیت‌پذیری یکی از مهم‌ترین خصوصیت‌هایی هست که لازمه داشته باشیم یا بدست بیاریم.

بالاتر هم گفتم، اطلاعات من در مورد مهاجرت، محدود می‌شه به مهاجرت کاری آلمان، پس اگر سوالی دارید بپرسید.

مهاجرت داخلی (شهر به شهر) خیلی متفاوته نسبت به مهاجرت خارجی. اما تجربه مهاجرت داخلی به من کمک کرد یه سری پیش‌نیازها رو بدست بیارم.

و حالا تمام عزمم رو جزم کردم که هر آنچه از مهاجرت می‌دونم و تجربه کردم رو شفاف بنویسم. همه چیز فقط تا لحظه پرواز با بلیط یک طرفه نیست. ۹۹% قصه مهاجرت از لحظه مهر ورود زدن به کشور مقصد شروع می‌شه.

خلاصه مطلب:

دانسته‌ها و تجربیات من در راستای مهاجرت کاری به کشور آلمانه. تجربه زندگی فعلی هم زندگی در برلینه. پس اگر مغایرتی بین حرف‌های من و دیگری دیدین، دلیل به اشتباه من یا شخص دیگه نیست. هر کسی بر اساس معیارها و اهداف و شرایط زندگی خودش، تجربه‌هاش رو بیان می‌کنه.

– – –

پی‌نوشت ۱: من عبارت “ساحل امن” رو خیلی زیاد استفاده می‌کنم، این تعبیر برای من خانه مادر و پدر (پدر و مادر) محسوب می‌شه.

پی‌نوشت ۲: من از مهاجرتم راضی‌ام، خیلی هم بیشتر از چیزی که انتظار داشتم راضی‌ام. شاید چون قدم‌ها و پله‌ها رو درست چیدم و قدم قدم جلو اومدم.

دل‌نوشته‌ای از مهاجرت

Foot Prints

سلام.

خیلی وقت پیش، بعد از مهاجرت کوتاه از شیراز به تهران، یه دسته‌بندی مطلب توی وبلاگم شروع کردم با عنوان “مهاجرت کهکشانی

ارجاع به اولین پست مهاجرت کهکشانی:

[حالا مهاجرت می‌تونه چند صد کیلومتر باشه، می‌تونه چند صد هزار کیلومتر باشه. تو دنیایی که روحیه و فرهنگ اعضای خانواده با هم فرق داره، تفاوتی نداره فاصله مهاجرت چقدر باشه.

  • محله به محله
  • شهر به شهر
  • کشور به کشور
  • حتی سیاره به سیاره
  • شاید هم کهکشان به کهکشان

دنیای همه ما آدما یه کهکشان واسه خودش داره و مهاجرت تو هر شرایطی کم از مهاجرت کهکشانی نیست.]

و حالا که مرحله بعدی از مهاجرت رو پشت سر گذاشتم، تصمیم دارم بیشتر در مورد تجربه‌هام بنویسم. این پست بیشتر دل‌نوشته است و شاید کمتر در مورد راه و روش بنویسم. ترجیح میدم تو این پست در مورد مسیر بنویسم، مسیر ذهنی خودم.

من از بچگی همیشه دوست داشتم برم خارج! دقیقاً با همین لفظ! اما زمانی که خیلی جدی به مهاجرت فکر کردم، لازم بود یه سری مقدمات رو آماده کنم.

من خونه پدر مادر زندگی می‌کردم با رفاه کامل، با رسیدگی همیشگی مادر و پدر، غذای آماده، خونه مرتب، لباسشویی و همه امکانات! یه لحظه حس کردم با این حجم وابستگی و عدم مسئولیت‌پذیری برای جزییات زندگی خودم، هیچ‌وقت نمی‌تونم مهاجرت کنم.

تصمیم گرفتم قدم اول رو کوتاه‌تر بردارم، مهاجرت از شیراز به تهران با حمایت اولیه خانواده برای تهیه محل زندگی. مدت زیادی رو مهمان خانه عمه جان بودم که با صلاحدید مادر و پدرم و حمایت مالی‌شون، تصمیم به این شد که به جای اینکه خوابگاه اجاره کنم، خونه مستقل بگیرم. بعد از این، تلاش کردم از لحاظ مالی کاملاً مستقل باشم تا آمادگی برای آینده رو پیدا کنم.

مسئولیت زندگی ساده نبود، عصر / شب خسته از کار برمی‌گشتم خونه، ظرف‌های کثیف، غذا نداشتم، یه مدت از رستوران غذا می‌گرفتم که دیدم هزینه زندگی زیاد می‌شه، سعی کردم بیشتر آشپزی کنم. شاید خنده‌دار به نظر برسه، ولی ساده‌ترین مسئولیت‌های زندگی هم به نظر سخت میاد.

  • ظرف شستن
  • خرید کردن
  • آشپزی کردن
  • جارو کردن
  • شستن سرویس بهداشتی
  • مرتب کردن خونه
  • شستن آشپزخونه
  • گردگیری
  • بیرون بردن سطل زباله
  • لباس شستن
  • اتو کردن
  • جا دادن لباس‌ها توی کمد
  • ….

من باید یاد می‌گرفتم واسه مسئولیت‌های همین‌قدر ساده، در کنار شاغل بودن آماده بشم.

سخت‌ترین تجربه، زمان مریضیه! تنها دکتر رفتن، خودت باید از خودت پرستاری کنی.

مهم‌ترین چیزی که باید براش آماده می‌شدم و قطعاً تلاش می‌کردم خانواده رو هم آماده کنم، همین دوری بود. خیلی از اطرافیان فکر می‌کنن من از نظر عاطفی کاملاً مستقل هستم و دوری از خانواده برام راحته، نکته همین‌جاست، برای همین آمادگی روحی، من از شیراز رفتم تهران. تا وابستگی و دلبستگی رو کم‌رنگ‌تر کنم.

در نهایت اینکه هدف از مهاجرت باید خیلی خیلی محکم و استوار باشه. خارج شدن از شرایط اقتصادی و اجتماعی به نظر من هدف محکمی نیست، چون با اولین سختی در کشور مقصد، آدم دچار استیصال می‌شه.

شاید اگر اینقدر تعارفات و مناسبات و حرف مردم توی ایران نبود و کسایی که برگشتن ایران، می‌گفتن چرا برگشتن، می‌شد یه کتاب خیلی خوب نوشت تا راهنمایی باشه برای تمام روحیه‌ها و حتی اعتقادات.

من فقط ۷۵ روزه از کشور خارج شدم. هنوز دچار غربت و تنهایی نشدم. تقریباً هر روز با خانواده حرف می‌زنم و دلتنگی آنچنان که باید و شاید (در گفته‌ها و شنیده‌ها و فیلم‌ها حتی) سراغم نیومده. پس شاید در این یک مورد هنوز نتونم نظری بدم.

خلاصه این مطلب: پیش‌نیازهای مهاجرت و اولین قدم‌ها

  • مسئولیت‌پذیری در زندگی فردی
  • آمادگی روحی
  • هدف محکم

– – –

۲ تجربه از درس‌های قبلی و کاربرد در زندگی جدید: 

روز اولی که وارد آلمان شدم، شدید سرما خورده بودم. تا تهران بودم تلاش می‌کردم کسی نفهمه که مریض شدم. اینجا بود که فقط خودم بودم و خودم. با آب جوش و لیمو و قرص سرماخوردگی و بالا بردن درجه شوفاژ و حتی پاشویه، تلاش کردم حالم خوب شه، در نهایت هم روز دوم رفتم رستوران ایرانی ریواس و سوپ و کباب کنجه (ما شیرازی‌ها به چنجه شما می‌گیم کنجه) از خودم پذیرایی کردم و البته آقای گارسون هم اینقدر آدم خوبی بود که وقتی دید سرما خوردم برام یه معجون درست حسابی آورد و بعدش دیگه حالم کاملاً خوب شد.

معجون: آب جوش، دارچین، نعنا، عسل و لیمو

post402-2

من ایران خونه مستقل داشتم، از وقتی اومدم آلمان متوجه شدم اینجا داشتن یه خونه ۵۰ متری مثل ایران آنچنان هم ارزون نیست و با قصدی که من برای پس‌انداز دارم، واقعاً شدنی نیست حداقل نصف درآمد رو برای اجاره خونه کنار بذارم. نتیجه این شد که به سبک خود آلمانی‌ها دنبال خونه‌های اشتراکی (وگه) باشم. هراس داشتم از اینکه بتونم با کسی دیگه تو یک خونه زندگی کنم یا نه. من به خلوت خودم و اختیاز زندگی خودم عادت کرده بودم. با توجه به اینکه خیلی خوش‌شانس بودم، حدود ۴۰ روز در یک خوابگاه بودم. اتاق خصوصی، سرویس بهداشتی و آشپزخانه مشترک. همین باعث شد آمادگی پیدا کنم برای خانه فعلی. من یک اتاق دارم از یک خانه که خود صاحبخانه هم اینجا ساکنه و آشپزخونه مشترک داریم. تجربه جالبیه.

– – –

پی‌نوشت ۱: در آینده، بیشتر در مورد آلمان و مهاجرت به آلمان می‌نویسم.

پی‌نوشت ۲: به نظرتون، در مسیر مهاجرت، چه چالش‌هایی منتظر شماست؟

پی‌نوشت ۳: پیش‌نیازهای و قدم‌های اول مهاجرت به نظر شما چیا هستن؟

پی‌نوشت ۴: شاید بد نباشه علت انتخاب عکس این پست رو توضیح بدم. مهاجرت همینه، شاید کسی رفته باشه ولی رد و یاد و خاطره‌ها همین‌طور تو ذهن نقش می‌بنده، چه برای خود شخص مهاجر و چه کسایی که ازشون دور شده.

چالش دو ماهه – سلام

post396

دو ماه از روزی که از وطن و ساحل امن خارج شدم گذشت. ۹ آذر ۹۷، روز عجیبی بود و امروز، دو ماه از اون روز گذشته!

دو ماهی که هر روزش یک چالش جدید بود و یادگیری

دو ماهی که هر روزش یک مسئله جدید بود و یادگیری

دو ماهی که هر روزش یک خوشی جدید بود و یادگیری

دو ماهی که …..

هنوز خیلی زوده بخوام تجربه مهاجرت بنویسم انگار، هنوز مسائل زیادی رو باید یاد بگیرم. فقط دوست داشتم حالا که این ماهگرد رسیده، بخشی از حسی که دارم رو بنویسم تا به یادگار بمونه.

هر آنچه از مهاجرت باقی است

Moving Away Hometown

قصه‌های اول:

مهاجرت کهکشانی …

اول قصه vs قصه اول

شروع مهاجرت

قصه مهاجرت من

و حالا ادامه داستان:

تو قصه‌های اول این مجموعه، بیشتر از مقدمات و پیش‌نیازها گفتم. این بار دوست دارم بیشتر از خود زندگی مستقل و تنها بودن و طعم متفاوت مهاجرت بگم، طعمی که نه شیرینه و نه تلخ، نه ترش و نه تند! انگار یه طعم متفاوت از سردی و گرمی روزگار چشیدن!

اولین چیزی که موقع مهاجرت و رو پای خود ایستادن بیشتر از همه به چشم میاد، مسئولیت‌های شخصی زندگیه! غذا پختن، لباس شستن، رسیدگی به خود و این جور چیزا، ماه اول و دوم شاید کمتر به نظر برسه اما دیگه دخل و خرج و حساب و کتاب هم خیلی مهم می‌شه.

اگه موقع مهاجرت، پانسیون یا خوابگاه رو انتخاب کنین، خب سبک زندگی به مراتب متفاوت‌تر می‌شه و تنهایی خیلی زیاد فرصت نمی‌کنه غلبه کنه.

شاید طعم اصلی مهاجرت وقتی باشه که آدم خونه مستقل و تنها داشته باشه، اینجاست که می‌شه امپراطور زندگی خودش و کهکشان خودش و قوانین زندگی خودش! انگاری یه قلمرو داره که اونطوری که می‌خواد زندگی کنه!

سخت‌ترین قسمت مهاجرت واسه من وقتای مریضی بود! خودت تنهایی، باید بری دکتر! نباید خانواده رو نگران کنی و خب، همین دیگه! خودتی و خودت! باید بتونی از پس مریضی خودت بر بیای! سوپ بپزی و از خودت پرستاری کنی! پیشگیری البته بهتر از درمانه! خوردن میوه و سبزی، قرص جوشان و معجون آب‌جوش عسل لیمو!

مسئولیت‌پذیری بزرگترین دستاورد من از زندگی مستقل و مهاجرت کهکشانی بود!

– – –

پی‌نوشت ۱: من هنوز مهاجرت به کشور خارجی رو تجربه نکردم، هر چی که می‌نویسم، برای مهاجرت کهکشانی ۹۰۰ کیلومتری به پایتخته! پس تجربه‌های من بسیار کوچیک‌تر از تجربه‌های کسایی هستش که از کشور و وطن‌شون رفتن.

پی‌نوشت ۲: خوشحال می‌شم تجربه‌هاتون رو نظر بذارین.

قصه مهاجرت من

post374

گفته بودم که آدم یه وقتایی مجبور می‌شه تصمیم به “مهاجرت کهکشانی” بگیره. از اون ساحل امن و ثبات بزنه بیرون تا رشد کنه، تا بزرگ بشه، تا واسه دل خودش آدمی بشه که هیچ‌وقت نبوده، تا مسئولیت کارهایی رو بپذیره که همیشه ازشون فرار می‌کرده. تا به ضم خودش آدم مفیدی بشه واسه جامعه. و هزار تا دلیل و علت و معلول دیگه. شاید هم اصن یهویی یه پسر خوشکل و خوش‌تیپ ایتالیایی یا شاید هم آلمانی عاشق یه دختر عشایر بشه و اون دختر که جز سیاه‌چادر خودش جایی تا حالا نرفته، یهویی مهاجر بشه و بره از این کشور به جایی که نه هم‌زبانی داره نه هم‌فرهنگی. بالاخره هزار تا دلیل وجود داره واسه رفتن، واسه نموندن، واسه جنگیدن و هزار فعل و فاعل دیگه.

این ماه‌های اخیر، روزهای اخیر، دقیق یادم نیست کی بود و چه زمانی بود و اصن چی شد که اینطوری شد. شاید حتی به “اول قصه” فکر کردم، ولی شاید هم نه، اون نبود.

شاید برگردم به خیلی قبل‌تر، وقتایی که بچه بودم، شاید ۷ یا ۸ ساله، مامانم یه دوست دارن از دوران دانشگاه‌شون، من دوستای مامانم رو خاله صدا می‌کنم، این خاله رو من همیشه خیلی دوست داشتم، هم خودش هم زندگیش رو. یه وقتایی میومدن شیراز و پیش ما میموندن و من چقدر این خاله مهربون رو دوست داشتم و دوست دارم.

شاید همین علاقه و تحسینی که نسبت به خاله داشتم باعث شد در ناخودآگاه ذهنم، مسیر زندگیش نقش ببنده و اون مسیر واسم بشه هدف و آرزو. دوست مامانم یا همون خاله، از شهر محل تولدش رفته بود به یه شهر دیگه برای کار و الآن سال‌هاست جدا از خانواده‌اش زندگی می‌کنه. من همیشه جسارت و شجاعتش رو تحسین می‌کردم و همیشه دلم می‌خواست شبیهش باشم. شاید بعد از گذر کردن از دنیا و عالم نوجوانی و رسیدن به آرزوهای بزرگتری مثل مهاجرت به خارج از کشور، این آرزوی قدیمی و دیرینه رو فراموش کرده بودم، ولی ظاهراً کائنات خوب همه چیز یادشون می‌مونه.

یه جایی یه جمله خونده بودم که:

آرزوهات رو یه جا یادداشت کن، تو یادت میره ولی خدا یادش نمیره

شاید اون چیزی که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده.

و من واقعاً این جمله رو با تمام سلول‌های بدنم حس کردم. که آنچه که امروز دارم، در زمان کودکی و نوجوانی آرزو و خواسته عمیقی رو بر دلم و ذهنم و ناخودآگاهم نشونده.

پی‌نوشت: یادتون باشه همیشه واسه فردای رسیدن به آرزوتون برنامه‌ریزی کنین، دنیا با رسیدن به آرزو تموم نمی‌شه، بلکه قوی‌تر و محکم‌تر و حتی سخت‌تر ادامه داره.