بایگانی دسته: گاه‌شمار مهاجرت

۹ آبان – شد ۱۱ ماه

11 Month

سلام

رسیدیم به ۱۱ ماه، چیزی تا یک سال باقی نمونده!

حرفای مهم رو گذاشتم واسه ۱۲ ماه یا همون یک سال.

به جای نوشتن این پست، من می‌رم گاه‌شمارهای قبلی رو بخونم ببینم چقدر بزرگ‌تر شدم :)

چالش دو ماهه سلام

۴ ماه گذشت

۹ اردیبهشت – شد ۵ ماه

۹ خرداد – شد ۶ ماه

شد ۷ ماه

۹ مرداد – شد ۸ ماه

۹ شهریور – شد ۹ ماه

۹ مهر – شد ۱۰ ماه

۹ مهر – شد ۱۰ ماه

10 months

سلام

نفس عمیق! نفس خیلی عمیییق!

امروز، ۱۰ ماه از ۹ آذر ۱۳۹۷ گذشت.

می‌خواستم خیلی چیزا بنویسم، اما انگار که یه حرفایی باید جمع بشن واسه ماه‌گردهای رند! ۱۰ رند نیست، ۱۲ رنده که می‌شه سالگرد!

پس تا ماهگردی از جنس سالگرد باید حرفام رو نگه دارم.

۹ شهریور – شد ۹ ماه

9 Months

سلام

۹ ماه از ۹ آذر ۱۳۹۷ (۳۰ نوامبر ۲۰۱۸)، از اون بامداد عجیب گذشت. چند روزی بود سرما خورده بودم و می‌دونستم سرما خوردم، تلاش می‌کردم خانواده نفهمن. تمام روز آب جوش یا چایی با عسل و لیمو می‌خوردم که گرفتگی گلوم بهتر بشه و مشخص نشه گلوم چرک کرده. نمی‌خواستم نگران بشن.

مسیر به فرودگاه رو خیلی تلاش کردم سرفه نکنم. با دو تا ماشین رفتیم فرودگاه و من تو ماشینی بودم که مامان بابام نباشن. فقط و فقط نمی‌خواستم نگران بشن.

تو فرودگاه هم فقط بدو بدو خدافظی کردم و رفتم و خودم رو رسوندم به بیزنس لانج ماهان و آب جوش عسل لیمو خوردم. دیگه وقتی سوار هواپیما شدم و پیام دادم و گوشی رو خاموش کردم، دیگه سرماخوردگی و گلو درد شدید پیروز شد و تمام مسیر رو فقط سرفه کردم. تو هواپیما هم آب جوش و چایی می‌گرفتم پشت سر هم که بقیه مسافرها رو از خواب بیدار نکنم.

دیگه وقتی رسیدم هتل، از شدت تب و ضعف بیهوش شدم. یادم نیست چند ساعت خوابیدم. شب فقط در حد شام بیدار شدم و دوباره تا ظهر روز بعد خوابیدم. ظهر روز بعد هم ناهار خوردم و تا ظهر یکشنبه خوابیدم.

یکشنبه دیدم دیگه چاره‌ای ندارم و باید یه کاری کنم. (دکتر رفتن جز کارهایی که می‌تونم انجام بدم نبود، چون بلد نبودم با بیمه مسافرتی‌ام باید چی کار کنم و تازه وارد شهر شده بودم و هیچ‌جا رو بلد نبودم)

تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که یه رستوران ایرانی پیدا کنم و غذای خوب و مقوی بخورم. از شانس خوبی که داشتم، یه رستوران ایرانی با فاصله خیلی کم از هتلم بود. رفتم اونجا و سوپ و کباب کنجه (چنجه) سفارش دادم. آقای گارسون که فهمید سرما خوردم برام یه معجون ترکیبی از چایی و دارچین و نعنای تازه و لیمو تازه درست کرد و کنار غذا و سوپ هم واسم لیمو و پیاز زیادی آورد. قبلاً هم در یکی از دل‌نوشته‌های مهاجرت به این خاطره اشاره کرده بودم.

Rivas Dusseldorf

این بود خاطره ۲ روز اول من بعد از مهاجرت. که البته مقدمه‌ای بود بر این گذر عمر ۹ ماهه! ۹ ماهی که عجیب و غریب بود، ۹ ماهی که گذشت تا من به اینجا برسم. ۹ ماه پر از چالش که هنوز هم ادامه داره.

دیروز وقتی داشتم متن ۶۰۰مین پست وبلاگ رو می‌نوشتم، دلم می‌خواست خیلی چیزا بگم، اما هی یه چیزی بهم نهیب می‌زد که ننویس تا فردا شه. ننویس که ماهگرد داری! خب ببینم الآن بهم اجازه می‌ده بنویسم یا نه!

راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم مهاجرت اینقدر سخت باشه. البته که می‌دونستم با بلد نبودن زبان آلمانی قطعاً سختی‌هام چندین برابر می‌شه. اما سیستم اداری به شدت پیچیده و کاغذبازی بسیار شدیدی که اینجا وجود داره، واقعاً گاهی آدم رو کلافه می‌کنه.

مثال می‌زنم. چند وقت پیش برای یه موضوعی رفتم دکتر، الآن برام ۱۷ صفحه نامه و فرم اومده که باید پر کنم و بفرستم تا تصمیم بگیرن که آیا بیمه من پولش رو میده، بیمه شرکت پولش رو میده یا در نهایت خودم باید پولش رو بدم! ۱۷ صفحه به زبان آلمانی. من همه این ۱۷ صفحه رو اسکن کردم و فرستادم برای مدیر منابع انسانی‌مون تا بهم کمک کنه. (خدا رو شکر من چنین امکانی رو دارم)

[قبل از اینکه برید تو مقام قضاوت و بگید خب چرا آلمانی یاد نگرفتی، زبان آلمانی اینقدر پیچیدگی داره که ۵ سال هم در حال یادگیری زبان باشی، باز هم برای پر کردن فرم‌های پزشکی نمی‌تونی مثل کسی که زبان مادری‌اش آلمانیه برخورد کنی]

هیچ جا وطن نمی‌شه که البته من با این جمله مخالفم، روز دوشنبه در موردش می‌نویسم، به قول خارجیا Stay Tuned

۹ ماه از اون روز گذشت و من حس می‌کنم خیلی دورتر از این حرفاست. باورم نمی‌شه فقط ۹ ماه گذشته باشه، حداقل ۳ یا ۴ سال دورتر به نظر می‌رسه! انگاری که بعد از مهاجرت زمان کش میاد!

راستش فکر نمی‌کردم ۹ ماه دووم بیارم، فکر می‌کردم همون ماه اول نهایت ماه دوم برگردم، اما انگاری که یا غرورم خیلی بزرگ‌تر از این حرفاست، یا آرزوهام! هر چیزی که هست، یه چیزی انگار که در وجود من داره تلاش می‌کنه به آرزوهام برسم. به چیزایی که دوست داشتم داشته باشم.

[قبل از رفتن در مقام قضاوت برای تصور خودتون از خواسته‌های من، آزادی‌های متفاوت غرب خواسته و آرزوی من نبوده، من دلم می‌خواد روزی جهانگرد بشم و همه دنیا رو ببینم. من آدم ثابت یه جا موندن نیستم. من تو سفر آدم بهتری‌ام، خواسته من از دنیا همینه که بتونم دائم در سفر باشم.]

انگار که باز نهیبی از غیب ظاهر می‌شه که دیگه ننویس! این نوشته‌ها ارزشی نداره و به درد کسی نمی‌خوره!

بگذریم پس!

پایان پیام.

۹ مرداد – شد ۸ ماه

8 month

سلام

۹ مرداد عزیزم، سلام. خوش اومدی. این‌چنین شد که رسیدیم به ماهگرد هشتم مهاجرت! ماهگرد هشتم خروج از وطن! ماهگرد هشتم دوری از همه عزیزان. می‌دونم طبق روال باید سفرنامه رو تموم می‌کردم، اما به خاطر این روز عزیز، باید یه تنفس به سفرنامه می‌دادم تا بنویسم که هشت ماه گذشت.

حکمتش چیه که آدم وقتی دست به قلم (تایپ و کیبورد) می‌شه، رشته افکارش گاهی به‌هم می‌ریزه و گاهی کلاً مسیر ذهنی و نوشته تغییر می‌کنه.

اگه بخوام اعتراف کنم، خودم فکر می‌کردم حتی یک ماه هم دووم نیارم و حالا شده ۸ ماه! الآن ممکنه ازم بپرسین بگم آره هنوز هم گاهی به اینکه ارزشش رو داشت یا نه فکر می‌کنم و گاهی دلم می‌خواد برگردم. این درگیری‌های فکری شاید واسه همه باشه، من از فکر بقیه خبر ندارم.

هدف باید اینقدر محکم و شفاف باشه که مواقع این‌چنینی آدم رو سرپا نگه داره و نذاره جا بزنه. قبلاً هم گفته بودم، مسائل اقتصادی دلیل خوبی برای مهاجرت نیستن. چون به جایی می‌رسید که دارایی نقدی و توانایی اعتباری بالایی دارید و اون موقع است که احساس خلأ و کمبودهایی به علت عدم وجود دلیل محکم، آدم رو زمین می‌زنه.

البته من فقط ۸ ماهه دور شدم، هنوز خیلی زوده در مورد چنین مواردی برم بالای منبر. فقط این رو اضافه کنم که مهاجرت تنهایی با مهاجرت با خانواده خیلی متفاوته. وقتی خانواده دارین اینجا، میزان غمگین شدن شما و فشار دوری به مراتب صد درجه کمتره. حداقل عصر وقتی میاید خونه یکی هست یا منتظر یکی هستین، آخر هفته برنامه مشترک دارید و ….

همونطوری که احتمالاً همه این جمله رو شنیدین: “وقتی مستقر شدی، از ایرانی‌ها دوری کن”. من هم مثل همه این رو شنیدم. من دوری نکردم، سعی کردم ارتباطم رو حفظ کنم، ولی اولین دوستی که پیدا کردم، یهو باهام سرسنگین شد و کلاً دیگه جواب مسج‌هام رو نداد. دچار این احساس شدم که من رو پس زده (همیشه خودم رو مقصر می‌دونم) همین باعث شد بی‌نهایت محتاط بشم و از بعد از اون کلاً یک بار تو یک دورهمی ایرانی رفتم.

وقتی دوستایی در ایران داشته باشی که هنوز هم به صورت مجازی برات وقت بذارن و با هم چت کنین، یه وقتایی دیگه دنبال برقراری ارتباط جدید نیستی. حداقل برای من برقراری ارتباط خیلی سخت شده و حس می‌کنم توی سنی هستم که دیگه توانایی آشنا شدن با آدم‌های جدید رو نداشته باشم. (حتی اسم همکارهام رو یادم میره – شاید بی‌ربط باشه یا تحت تاثیر عامل دیگه). وقتایی که دیگه خیلی خسته باشم یا احساس تنهایی کنم، ترجیح میدم طول مکالمه رو با خانواده بیشتر کنم.

این اتفاق بعد از مهاجرت برای همه نمیفته، پس تجربه شخصی من رو تعمیم ندین به کل، شاید برای شما جور دیگری اتفاق بیفتد. این مسئله به روحیه فردی شما و جامعه‌ای هم که بهش وارد می‌شید بسیار وابسته است.

همونقدری که مهاجرت شیرینه، تجربه تلخ هم داره. من هم از این چرخ گردون مصون نبودم و تلخی روزگار چشیدم. اما آنچنان تلخ نبوده.

فکر می‌کنم یک متن حدود ۵۰۰ کلمه‌ای برای ماهگرد هشتم کافی باشه.

نهمین ماه مهاجرت سلام

شد ۷ ماه

7 Months

سلام

این نوشته رو باید دیروز می‌نوشتم، ۹ تیر، ولی امروز نوشتم، ۱۰ تیر، پس شد: ۷ ماه و یک روز!

۷ ماه و یک روز و به عبارتی ۲۱۳ روز از ۹ آذر ۹۷ گذشت. از اون روزی که اومدم که بمونم! اومدم تا قدم تو قسمت بعدی سرنوشتی بذارم که خودم خواستم و خودم ساختم (دست خدا و حمایت همه آدمایی که به نوعی تاثیرگذار بودن رو نمیشه نادیده گرفت).

شاید روزی برسه که خودم نسبت به مسیری که پشت سر گذاشتم، عالم‌تر بشم و دانش بیشتری پیدا کنم به تمام عواملی که دست به دست هم دادن تا من به یکی از آرزوها / اهدافم برسم.

مهاجرت هم مثل همه بخش‌های دیگه زندگی، سختی‌های خودش رو داره، مدینه فاضله هم نیست. بحث سنگینی کفه ترازو هست.

البته می‌تونم اعتراف کنم که هیچی سنگین‌تر از خانواده نیست که امثال من، به هر دلیلی، دوری ازشون رو انتخاب می‌کنیم و مجبوریم کلاً تو سنجش، وزنه خانواده رو کنار بذاریم.

بگذریم از این حرفا!

۷ ماه گذشت.

چشم رو هم بذارم، ۷ سال گذشته.

۹ خرداد – شد ۶ ماه

6 month

سلام

۶ ماه گذشت، ۶ ماه از ۹ آذر ۱۳۹۷، آخرین لحظه‌های حضور در وطن به عنوان شهروند گذشت! درسته تا ابد وطن من ایرانه، ولی فعلاً محل زندگی، کسب درآمد و اقامت من کشور دیگه‌ای محسوب می‌شه.

همه آدم‌ها واسه مهاجرت‌شون قصه دارن، من هم قصه خودم رو دارم که یه جاهایی بهش اشاره کردم، اما قصه و هدف اصلی، همیشه تو دل آدم می‌مونه!

شاید من جز اون دسته آدمایی بودم که آرزو دارن تو یه کشور دیگه زندگی کنن، شاید هم نبودم! فقط در ششمین ماهگرد از خروج از وطن و دورتر شدن از ساحل امن (خانواده)، دوست دارم این رو بگم که مهاجرت با همه چالش‌هایی که من فکرش رو می‌کردم فرق داشت و داره!

پیش از ورود به هر کشوری، حتی برای سفر، در مورد امور اداری، فرهنگ و اصول اون کشور بیشتر مطالعه کنید و به گروه‌های تلگرامی و تجربه‌های شخصی افراد بسنده نکنید. در واقع این رو می‌تونم دو چندان تاکید کنم که به تجربه‌های فردی هیچ‌کسی اعتماد نکنید!

توی این ۶ ماه، شاید اگر به اندازه ۶ سال نباشه، ولی به اندازه ۳ سال بزرگتر شدم!

و در آحر:

۶ ماه گذشت!

 

 

۴ ماه گذشت

post446

امروز ۹ فروردینه و دقیقاً ۴ ماه شد که از ساحل امن خارج شدم. از مهاجرت کهکشانی شهر به شهر، به مهاجرت کهکشانی کشور به کشور رو آوردم.

مهاجرت من شاید یکی از عجیب‌ترین مهاجرت‌ها محسوب بشه، چون با اعتماد به نفس کامل، با زبان انگلیسی، اومدم کشوری که زبان رسمی‌اش انگلیسی نیست. گاهی البته احساس پشیمونی می‌کنم ولی خب، برلین و آلمانیا اونقدر مهمون‌نوازن که نمیذارن غم غربت بیاد سراغت.

البته خیلی زوده بخوام از غربت بگم. خیلی هم زوده. من هنوز آنچنان دوری حس نکردم. تقریباً هر روز با خانواده تماس ویدیویی دارم، با دوستای ایرانم هنوز در ارتباطم. وقتای آزادم رو با ایونت و جلسه‌های استارتاپی پر کردم و هیچ فرصتی برای دلتنگی نداشتم انگار هنوز.

اطرافیانم تو آلمان، از دوست و همکار گرفته تا رستوران و دنر فروشی محل، همه و همه طوری مهربون بودن که :

It feels like home actually

من بعد از مهاجرت از شیراز به تهران، یه مدت کوتاهی، برام زمان برد تا حس کنم تهران خونه جدیدمه و این تجربه در مورد آلمان کاملاً عجیبه، چه اوایل که دوسلدورف بودم و چه بعد که اومدم برلین و خونه (اتاق) خودم و تجربه زندگی با یک خانواده آلمانی.

هر جایی سختی‌های خودش رو هم داره، مثل پروسه ثبت آدرس، پروسه تمدید اقامت و شاید چیزای دیگه که من تا امروز باهاش رو به رو نشدم.

برای پروسه گرفتن اقامت آلمان، یک مجموعه نوشته رو شروع کردم که زمانی که تموم بشه، سعی می‌کنم در مورد نکته‌های بعد از ورود به آلمان بنویسم.

این پست می‌بایست دل‌نوشته‌ای باشد از حس و حال من در چهارمین ماهگرد خروج از کشور. از اون لحظه که مهر خروج رو توی فرودگاه زدم و مامور بخش بهم سفر بخیر گفت، سفر بخیری با کلی جامانده در ایران، خانواده، دوستان، عزیزان.

من هزار بار هم به عقب برگردم، باز همین مسیر رو انتخاب می‌کنم که برای من بهترین مسیر بود.

Despite all the cultural differences and also language differences, here is where I wanna live and grow old

یک نکته‌ای که من تو این ۴ ماه یاد گرفتم. من هم قبلاً فکر می‌کردم وقتی کسی خارج از کشور زندگی می‌کنه و به فرض برای سفر میاد یا تماس تلفنی داریم و خیلی کلمات انگلیسی به کار میبره یا میپرسه فولان کلمه به فارسی چی میشد، فکر میکردم کلاس میذاره یا همون تفکرات رایج در جامعه.

ولی تجربه خودم دقیقاً همینه. مدت طولانی از روز رو انگلیسی حرف می‌زنم، بقیه روز رو تلاش میکنم آلمانی یاد بگیرم و به جز تماس با خانواده و دوستا که حرفای عادی روزانه است، هیچ تعامل فارسی زبانی ندارم، مگه اینکه دوستی یا همکاری بپرسه به فارسی به این کلمه چی میگین؟ که خیلی هم زیادن، براشون جذابه کلمات کلیدی یک زبان دیگه رو یاد بگیرن.

شما مکالمه روزمره رو فراموش نمی‌کنین، امان از روزی که بخواید یه کلمه که نهایت سالی یک بار تو فارسی به کار می‌بردین رو بگین. واقعاً گاهی فراموشی سراغ آدم میاد.

و البته تجربه بعدی مربوط به خودمه، حداقل برای من اینطوریه، شاید افراد دیگه هم تجربه مشابه داشته باشن. من با زبان انگلیسی حرف زدن حال و روحیه بهتری دارم. وقتی انگلیسی حرف می‌زنم اعتماد به نفسم بیشتر می‌شه و راحت‌تر می‌تونم احساسات و نظراتم رو بیان کنم.

And it was always like that for me, at least past few years

شاید علتش اینه که خیلی زیاد سریال انگلیسی زبان دیدم، که به مرور که دارم به سمت رادیو، آهنگ و فیلمای آلمانی زبان می‌رم، شاید همه چیز به زبان آلمانی تغییر کنه.

– – –

پی‌نوشت ۱: این نوشته، دل‌نوشته‌ای بود از مهاجرت کهکشانی، از حس و حال این روزام، از اینکه چقدر خوشحالم و چقدر آرامش دارم. همون آرامشی که همه عمرم دنبالش بودم. فقط حیف که این آرامش رو تو وطن خودم، محل تولدم و کنار عزیزانم نتونستم پیدا کنم.

پی‌نوشت ۲: تقریباً در اکثر مواقع، اولین حدس از ملیت من، ترک هستش، هیچ‌کسی ایرانی بودن من رو حدس نمی‌زنه و این عجیب‌ترین تجربه منه. البته وقتی می‌گم ایرانی هستم، اکثراً ذوق می‌کنن و یکی دو کلمه فارسی می‌گن.

چالش دو ماهه – سلام

post396

دو ماه از روزی که از وطن و ساحل امن خارج شدم گذشت. ۹ آذر ۹۷، روز عجیبی بود و امروز، دو ماه از اون روز گذشته!

دو ماهی که هر روزش یک چالش جدید بود و یادگیری

دو ماهی که هر روزش یک مسئله جدید بود و یادگیری

دو ماهی که هر روزش یک خوشی جدید بود و یادگیری

دو ماهی که …..

هنوز خیلی زوده بخوام تجربه مهاجرت بنویسم انگار، هنوز مسائل زیادی رو باید یاد بگیرم. فقط دوست داشتم حالا که این ماهگرد رسیده، بخشی از حسی که دارم رو بنویسم تا به یادگار بمونه.