بایگانی دسته: مهاجرت کهکشانی

حسرت‌های بعد از مهاجرت

migration

سلام

امروز، یک شهریور، عروسی دو تا از عزیزانم هست و همین باعث شد این پست رو بنویسم. یه کم برگردیم عقب‌تر، هفته پیش، ۲۵ مرداد، تولد خواهرم بودم، هفته قبلش تولد خودم بود، چند روز قبل‌تر، تولد عروس‌های عمه‌ام بود که خیلی دوسشون دارم و مثل خواهرم هستن. چند هفته قبلش، خاله‌ام رفته بود ایران و الی آخر.

بخشی از مردم، (جامعه توییتر) در جواب پاراگراف بالا، یا می‌گن خودت خواستی، یا می‌گن خیلی ناراحتی برگرد کشورت، یا خیلی حرفای بدتر از این.

درسته! مهاجرت یک انتخابه، بارها و بارها گفتم اگر هدف محکم نباشه و انگیزه قوی نباشه، آدم کم میاره و این حسرت‌ها مثل زالو و خوره تمام وجودش رو می‌کشن و تموم.

مثلاً، مسائل اقتصادی، هیچ دلیل محکمی نیست، بعد از مهاجرت (به شرط داشتن کار از همون اول)، مسائل مالی خیلی سریع از چشم میفتن. مسائل دیگه مثل رفاه و آرامش عادی می‌شن. واسه بدست آوردن هر چیزی، دیگه لازم نیست اینقدر تلاش کنیم که جونمون بالا بیاد، کافیه اراده کنیم و سریع می‌تونم به خواسته‌مون برسیم. [به جز ویزای توریستی آمریکا – که فعلاً واسم مهم نیست.]

اگر قصد مهاجرت دارین، باید تمام این غصه‌ها و حسرت‌ها رو بپذیرید. به عبارتی باید با خودتون و خواسته‌هاتون به صلح برسید. کفه‌های ترازو رو درست بچینید.

– – –

پی‌نوشت: روز پزشک مبارک! به خصوص به دوستای عزیز راهنمایی و دبیرستانم که هر مشکلی دارم سریع بهشون پیام میدم و اینقدر مهربونن که حد نداره.

مهاجرت قالیچه پرنده نیست

Magic carpet

سلام

یکی از باورهای غلط موجود، شاید بهتر بگم دو تا از باورهای غلط موجود (که به ذهن من می‌رسه) اینه:

  • اونی که مهاجرت کرده خوشی زده زیر دلش
  • اونی که مهاجرت کرده، بر قالیچه پرنده سواره و در خوشبختی و آسایش غلت می‌زنه.

همون اول گفتم که هر دوی این‌ها باورهای غلطه.

مهاجرت رو می‌شه به چند بخش عمده تقسیم کرد:

  • پیش از مهاجرت
  • فرودگاه
  • پس از مهاجرت

خب چرا اینطوری نوشتم؟ چون با توجه به برخوردهای عمومی در شبکه‌های اجتماعی و به خصوص توییتر، فقط و فقط “فرودگاه” دیده می‌شه. اما در مرحله اول سختی‌های پیش از مهاجرت آنچنان زیاد هست و فعالیت‌های زیادی رو در بر داره که عموماً کسی که می‌خواد مهاجرت کنه تو اون بازه زمانی سرش به کارش گرمه و به شدت گرفتاره و اطرافیان متوجه نیستن.

بعد از مهاجرت هم چون جلو چشم بقیه نیست، سختی‌هاش دیده نمی‌شه. البته اینکه کسی که مهاجرت کرده از سختی‌هاش نمی‌گه، دلیل نمی‌شه سختی نداشته باشه.

یکی از دلایلی که باعث شد حضورم رو تو شبکه‌های اجتماعی کمتر کنم، همین جدال شدید بین افراد مختلف بود که صفت‌های بی‌تعلق، وطن‌فروش، خودخواه، بی‌بته، بی‌پدرمادر، بی اصل و نسب و اقسام و انواع واژه‌هایی که در شأن هیچ‌کس نیست رو در مورد افرادی که مهاجرت کردن بخونم.

دنبال قضاوت کردن در مورد این جدال‌ها نیستم. اما شاید بد نباشه حداقل از دیدگاه خودم در مورد بخش‌‌های عمده مهاجرت بنویسم.

پیش از مهاجرت

  • ۹ ماه انتظار برای گرفتن وقت مصاحبه سفارت (من آبان ۱۳۹۶ اقدام کردم که مدت انتظار ۹ ماه بود، الآن شده ۱۸ ماه)
  • ۲ ماه تلاش و پیگیری برای آماده کردن مدارک برای مصاحبه (من خوش‌شانس بودم)
  • ۱ ماه انتظار برای نتجیه مصاحبه سفارت (من خوش‌شانس بودم)
  • ۳ ماه تلاش برای جمع کردن زندگی در ایران

پس از مهاجرت

  • ۶ ماه انتظار، پیگیری و تلاش زیاد برای گرفتن کارت اقامت
  • تلاش برای یادگیری زبان آلمانی (شاید براتون عجیب باشه، ولی بی‌نهایت برام سخته، آخرین باری که سر کلاس نشستم ۵ سال پیش بوده – آخرین باری که مشق نوشتم رو یادم نمیاد، شاید ۱۴ سال پیش)
  • تلاش برای یادگیری روال و سیستم کاری، کاملاً متفاوت با ایران
  • کار، کار و واقعاً کار (میانگین ساعت کاری مفید که می‌گن واقعاً اینجاست)
  • من به خودم در زمینه تخصصی‌ام باور دارم، اما انجام دادن اون کار با زبان غیرمادری واقعاً سخته. انرژی بیشتری از آدم می‌گیره.
  • یه وقتایی وسط روز دلت می‌خواد با یکی فارسی حرف بزنی و کسی نیست.
  • وقتی کار پیچیده می‌شه احتیاج داری به فارسی چیزی رو توضیح بدی و گفتنش به زبان غیرمادری خیلی سخت می‌شه.
  • ۸ ساعت مفید کار کردی (۱ ساعت بینش وقت ناهار داشتی)، مدت زمان رفت و آمد هم هست. خلاصه اینکه ۱۱ ساعت بیرون بودی، حالا باید برگردی خونه (اگه کلاس زبان نداشته باشی) واسه خودت شام بپزی! مشق‌های زبان رو هم یادت نره. پست وبلاگ روزانه هم هست. ساعت ۱۱ هم بهتره بخوابی.
  • بر اساس مورد بالایی وقت استراحت تو این زندگی فعلی شوخیه. (به جز آخر هفته‌ها)
  • به نظرتون اینا سختی و مشکل نیست؟ به قول خارجیا Just try it

هر کسی هر جای دنیا زندگی کنه، یه سری شرایط، سختی و برنامه‌‌های منحصر به زندگی خودش رو داره. اینکه ما از شرایط زندگی کسی بی‌اطلاع باشیم، دلیل نمی‌شه که بر قالیچه پرنده سوار باشه و در خوشبختی غلت بزنه.

می‌خواستم مثال موضوعی بزنم، اما شاید به جا نبود. بگذریم.

راستش ترجیح می‌دادم این متن خیلی طولانی‌تر باشه، ولی همونطور که می‌دونین سخن کوتاه باید!

مهاجرت کهکشانی – این قسمت: سختی

Girl Immigration

سلام

روز / شب / اصلاً شبانه‌روز / نه اصلاً روزگار همگی خوش!

همونقدر که مهاجرت خوبه، همونقدر هم سختی‌های خودش رو داره، بالاخره خدا و خرما رو نمیشه با هم داشت که!

دنبال یه ویدیو می‌گشتم که براتون بذارم، اما پیداش نکردم. (یکی از دوستانم زحمت کشید و لینک ویدیو رو برام فرستاد) مضمون ویدیو در مورد پسری بود که می‌خواست مهاجرت کنه و اومده بود فرودگاه، یه چمدون خیلی بزرگ داشت، کانتر بهش می‌گفت باید بارت رو کم کنی:

  • پدر مادرت
  • بهترین دوستت
  • حیوون خونگی‌ات

اینقدر بار رو کم کرد تا چمدون شد یه چمدون کوچیک! قصه مهاجرت همینه! باید فقط با یه چمدون کوچیک و با دنیا دنیا خاطره بری!

خب حالا بریم سراغ قسمت‌های سخت مهاجرت

وقتی مشکلی برای خانواده پیش میاد و دوری و کاری از دستت بر نمیاد! مهاجرت سخت می‌شه! دقیقه‌های خوشی‌ات زهر!

وقتی کسی آسیبی می‌بینه، تصادفی می‌کنه، مثلاً مادرت پاش می‌شکنه و نیستی! مهاجرت سخت می‌شه! زندگی زهر می‌شه!

دور از جون کسی فوت کنه، چه از عزیزان خودت، چه از عزیزان دوستات، کنارشون نیستی! مهاجرت سخت می‌شه! اوقات از زهر هم تلخ‌تر!

این یه دونه سختی‌اش کمتره، یکی ازدواج می‌کنه، یکی بچه‌دار می‌شه، خانواده دورهمی دارن و دسته‌جمعی تماس ویدیویی می‌گیرن! مهاجرت سخت می‌شه ولی خب شیرینه!

همین جا باید خدا رو شکر کنم که ما تو عصر تکنولوژی هستیم و هر زمان اراده کنیم می‌تونیم زنگ بزنیم به خانواده‌هامون. اونایی که ۲۰ سال پیش، ۳۰ سال پیش و بیشتر مهاجرت کردن چقدر زجر کشیدن!

مهاجرت سختی‌های دیگه‌ای هم داره که قبلاً تو پست “قصه رفتن” در موردش نوشتم. البته اینا سختی نیست، مسئولیت زندگیه.

یه کمی از بقیه سختی‌ها شاید هم چالش‌ها و شاید هم تجربه‌هایی که البته برای هر کسی ممکنه متفاوت باشه بگم.

این بخش تجربه من بر این اساسه: مهاجرت به کشوری که زبان رسمی‌اش انگلیسی نیست و متاسفانه من زبان رسمی این کشور رو بلد نیستم. پس تجربه من ممکنه برای شما کاربردی نداشته باشه و شاید هم چراغی باشه که مسیر شما رو روشن کنه که مثل من سرتون به سنگ نخوره [مزاح می‌کنم، منم مشکل خاصی نداشتم].

  • دشواری در پیگیری امور اداری، گاهی ناچار می‌شید مترجم درخواست بدین که هزینه بره.
  • چالش‌های هنگام خرید! من با کمک Google Translate میرم خرید، حتی برای خرید خامه هم مشکل داشتم.
  • اپلیکیشن بانک و اپلیکیشن سیم کارتم آلمانی زبانه! یه بار اشتباهی به جای رومینگ کردن، ترافیک خریدم که حدود ۲۰ یورو پول هدر دادم [ایموجی خیلی ناراحت]
  • می‌دونم، باید آلمانی یاد بگیرم، خرده نگیرید از ماه دیگه می‌رم کلاس [در حد راه افتادن کارم آلمانی یاد گرفتم]
  • نکته بالا باید پی‌نوشت می‌شد، اما خواستم از قضاوت‌ها پیشگیری کنم.
  • آشنا نبودن با فرهنگ و عرف، من یه جایی با کت شلوار رفتم که همه اسپرت پوشیده بودن [ایموجی عرق شرم بر پیشانی]
  • اینکه بتونی همه لهجه‌هایی که آدما حرف می‌زنن رو هم تشخیص بدی خودش تبحر خاصی نیاز داره که من با داشتن همکار انگلیسی، تا ۷۰٪ پیشرفت داشتم.
  • راستی، هندی‌ها خیلی خوب انگلیسی حرف می‌زنن، حداقل اون تعدادی که من باهاشون برخورد داشتم.
  • یاد گرفتن اسما خیلی سخته، مثلاً می‌نویسن استفان، می‌خونن شتفان. یا همین ساربروکن که درستش زاربروکن هست، من تا حالا اشتباه می‌نوشتم که ببخشید.
  • هر کسی اسم شما رو با یه لهجه و تلفظ متفاوت می‌گه، دیگه باید یاد بگیرین هر آوایی شبیه اسم شما بود واکنش نشون بدین [ایموجی خیلی خنده‌دار]
  • می‌دونم اینا هیچ‌کدوم سختی نیست، فقط تجربه است دیگه!
  • موارد دیگه رو فراموش کردم! خیلی چیزا تو ذهنم بود که بنویسم.

– – –

پی‌نوشت ۱: ممنون می‌شم اگر سوالی دارید بپرسید، اینطوری موضوعات بیشتری برای نوشتن خواهم داشت و کیفیت هم بالاتر می‌ره و شما هم به جواب‌های سوال‌هاتون می‌رسید و شاید سوال شما، سوال دیگران هم باشه و از نظر من فراموش شده باشه.

 پی‌نوشت ۲: ویدیویی که اول پست نوشتم رو یکی از دوستان عزیزم برام فرستاد. می‌تونید توی این لینک این ویدیو رو ببینید.

مهاجرت کردن یا موندن، مسئله این است

To be or not to be

سلام

چند سالی هست که بحث مهاجرت حسابی داغ شده و هزاران هزار موسسه و سایت مهاجرت هم از همین رو مشغول به فعالیت شدن.

این پست نه تبلیغیه، نه تبلیغ منفی! نه تشویق! نه جلوگیری! نه هیچی! فقط و فقط نظر منه. حالا می‌تونه درست باشه، می‌تونه غلط باشه، می‌تونه به دل شما بشینه، می‌تونه همچین به مذاق‌تون خوش نیاد و دوست داشته باشین نفرین کنین یا هر چی!

همونقدر که من آزادم نظرم رو بگم، شما هم آزادین نظرتون رو بگین! قرار نیست همه با یک نظر واحد زندگی کنن!

با دوستان راهنمایی و دبیرستان، یه گروه داریم که هر کدوم یک گوشه دنیان، دیروز صحبتی شروع شد برای انتخاب شهر، چون یکی از دوستان اقامت کانادا گرفته بود و داشت از بقیه که کانادا بودن برای انتخاب شهر راهنمایی می‌گرفت. همین شد که تصمیم گرفتم این پست رو بنویسم و البته در پایان هم چند نکته که از دوستام (که سال‌های خیلی بیشتریه خارج از ایران زندگی می‌کنن) یاد گرفتم رو می‌نویسم. ***

البته که صلح اول به از جنگ آخر یا جنگ اول به از صلح آخر، شاید هم هیچ‌کدام، مهم نیست، موضوع این نوشته چیز دیگری است.

همین اول کار باید بگم که:

مدینه فاضله وجود خارجی نداره!

بله، کاملاً درست فهمیدین، مدینه فاضله وجود خارجی نداره، هیچ جای دنیا صلح و صفا و صمیمیت نیست! هیچ جای دنیا خدا و خرما رو با هم ندارن!

اصلاً چرا باید مهاجرت کنیم؟ یا اینکه اصلاً مهاجرت کنیم یا نه؟

نظر من رو خواسته باشین، حالا مهاجرت دائمی اصراری نیست، ولی حتماً زندگی (حداقل ۶ ماه) در یک کشور دیگه رو تجربه کنین.

یه جورایی آدم متعادل می‌شه بین خواسته‌هاش!

دیدن یه کشور به اصطلاح جهان اولی، زندگی کردن در اون، باعث می‌شه خیلی چیزهایی رو که تا قبلش نمی‌دیدیم، ببینیم.

نظرمون در مورد رفاه تغییر می‌کنه و حتی شاید تصمیم بگیریم ایران زندگی کنیم و از زندگی در ایران لذت بیشتری ببریم!

باز هم اگر نظر من رو خواسته باشین، مهاجرت کنین، ولی یادتون باشه از لحظه فرود، فرش قرمز جلوی پای شما پهن نکردن، برای پذیرفته شدن توی جامعه، کمی تلاش لازمه!

باز هم اگر نظر من رو خواسته باشین، تجربه‌های بقیه رو گوش بدین، سبک سنگین کنین، ولی بر اساس مبالغه‌ها تصمیم نگیرین، خارج از ایران، مدینه فاضله نیست، هر جا شرایط خودش رو داره!

باز هم اگر نظر من رو خواسته باشین، بر اساس شرایط شخصی و اجتماعی، سلیقه یا هر عامل دیگه، نظرها و بازخوردهای متفاوتی در مورد هر شهر و کشوری وجود داره.

مثلاً یکی مثل من عاشق آلمانه، یکی هم که حتی خودش آلمانیه و همه عمرش آلمان زندگی کرده، از آلمان بیزاره! تفاوت نظر و سلیقه همه جا هست.

البته که حرفای من کلی محسوب میشه و خیلی جزییات وارد صحبت نکردم!

– – –

*** خب بریم سراغ گلچینی از صحبت‌های دوستانم:

مهاجرت پروسه پیچیده‌ایه، قبل از اومدن، همه حرف‌های کلی می‌زنن و بیشتر نظرهای شخصی‌شون رو می‌گن. باید از آدم‌های خیلی زیاد، سوال‌های specific بپرسی و در نظر داشته باشی که باز هم تجربه زیسته طرف و شرایط زندگیش ممکنه رو جواباش تاثیر داشته باشه و کاملاً با واقعیت مطابق نباشه.

تحمل و صبر بالا می‌خواد مهاجرت

کلاً تو ذوق خوردن و مهاجرت به هم وصلن! حتی اگه همه چیز هم ردیف باشه، می‌خوره تو ذوقت که چرا اینجا پشمک حاج عبدالله و برادران نیست مثلاً

خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داری ممکنه تو ذوقت بخوره. چون از تو ایران آدم دنبال بهتر شدن زندگیش از اونیه که تو ایران داره و بر اساس خودت فکر می‌کنی. اینجا که میای، یهو می‌بینی اون چیزهایی که تو ایران داشتی دیگه نیست و در نتیجه‌اش چیزهایی که فکر می‌کردی مهمن اهمیتشون رو از دست می‌دن، چون پای کلی چیزهای مهم‌تر دیگه میاد وسط!

همه ما راضی هستیم که موندیم، حرف من فقط اینه که اگر با این دید بیای که مهاجرت مشکلات خودش رو داره که زیاد هم سخت هست ولی ارزشش رو داره، مشکلی پیدا نمی‌کنی و تلاش می‌کنی سختی‌ها رو هم تحمل کنی و هی بهتر می‌شه.
ولی اگر کسی با این دید گل بلبلی که تو ایران از کانادا و آمریکا نشون میدن بیاد این ور، شدیداً تو ذوقش می‌خوره و گاهی هم به افسردگی می‌کشه و خیلی‌ها برمی‌گردن، چون از نظر ذهنی آمادگی در افتادن یا کنار اومدن با مسائل رو ندارن.

– – –

پی‌نوشت: این نوشته ادامه خواهد داشت!

قصه رفتن

Immigration

سلام

می‌خواستم این مطلب رو به صورت دیگه‌ای شروع کنم، می‌خواستم بنویسم انگار نه انگار از ۸ آذر ۹۷، این همه روز گذشته، اینقدر سریع گذشته که انگار دیروز بود! اما یه لحظه این سوال به ذهنم خطور کرد:

از تنها زندگی کردن نمی‌ترسی؟

این سوال رو توی جمعی، از من و همسایه‌ام که تنها زندگی می‌کردیم پرسیدن.

این تنها زندگی کردن، قدم اول من برای مهاجرت کهکشانی بود. سوال‌های از این قبیل رو زیاد ازم پرسیدن، اینکه چطور تونستی بری و دلت تنگ نمی‌شه و سوال‌های مشابه که مطمئنم همین الآن چند تایی به ذهن شما هم رسیده، پس بپرسین اگه براتون دغدغه است، اگه قصد مهاجرت دارین و جز پیش‌نیازهای فکری شماست.

به نظر من، مهاجرت به خودی خود، اینقدر دغدغه‌های دیگه داره که دلتنگی و ترس از تنهایی (که ترس نداره) جز آخرین دغدغه‌هاست،

اما بریم سراغ دغدغه‌هایی که هیچ‌وقت رقع نمی‌شن و تا ابد و آباد، چوبی می‌شن تو سر آدم، فقط باید باهاشون کنار اومد. مثل خبر بیماری عزیزان، خبر فوت عزیزان و حتی خبرهای خوش عروسی، بچه‌دار شدن، هر گونه جشن و تولد و حتی دورهمی فامیل که برات عکس می‌فرستن، نبودن کنار عزیزان موقع سال نو و هزار تا مثال دیگه که تا وقتی هستیم، از حضور تو اون لحظه‌ها فراری‌ایم و وقتی مهاجرت می‌کنیم تازه قدر لحظه لحظه رو می‌فهمیم!

آدمیزاده دیگه! تا چیزی رو داره قدرش رو نمی‌دونه، وقتی دیگه نباشه، می‌فهمه چیو از دست داده!!

بگذریم از اینا، البته نه، این پست رو نوشتم واسه همینا! لحظه‌های خوش رو می‌شه کمابیش با دوستای جدید و آدمای یه پا غریبه‌تر، حتی کسایی که چیزی از فرهنگ ما نمی‌دونن بسازیم! یا سفره هفت‌سین و عید رو بهشون یاد بدیم، یا جشن سال نو میلادی رو با اونا جشن بگیریم! جشن جشنه بالاخره!

جای خالی عزیزان رو هیچ جوره نمی‌شه پر کرد، سخت‌ترین لحظه‌ها واسه من حداقل اون لحظه‌هایی بوده که خیلی بهم خوش می‌گذشته و آرزو می‌کردم کاش خانواده‌ام، دوستام و عزیزانم هم اینجا تو این “خوشی از ته دل” کنار من بودن. راهش هست دیگه، آدم وقتی خودش به ثبات برسه، می‌تونه خانواده رو دعوت کنه و چند ماهی کنارش باشن. و آدمی به امید زنده است.

یادمه وقتی تهران زندگی می‌کردم، آرزوم بود مادرم بیاد تهران و مهمون خونه‌ام بشه، و همون اولین و تنها باری که اومد، اینقدر خوشحال بودم که حد نداره. و حالا همین آرزو رو تو زندگی جدید و فعلی‌ام دارم و امیدوارم بهش برسم و آدمی به امید زنده است.

مواقع دیگه مثل دورهمی‌ها و جشن‌ها هم که با تماس ویدیویی، کمی از دوری کم می‌شه. البته من ذاتاً آدم وابسته و دلبسته‌ای نیستم و تقریباً در این ۶ ماه (۴ روز دیگه می‌شه ۶ ماه) دلتنگ نشدم، علتش هم جدا از بی‌احساسی و قصی‌القلبی من، مکالمه ویدیویی اوایل هر روز و این روزا چند بار در هفته است.

می‌رسیم به بخش سختی‌ها، مریضی‌ها، و تلخی‌ها! موقعی که تهران زندگی می‌کردم، وقتی خانواده موضوع جدی مثل عمل یا مشابه داشتن، جلوی خودشون ابراز نگرانی خاصی شاید نداشتم، اما ریز به ریز جزییات اون عمل و معاینه رو از سایت‌ها می‌خوندم یا از دوستانم که پزشک هستن می‌پرسیدم (نمی‌رفتم شیراز). یه علت واضح داشت، من از روزی که از شیراز رفتم تهران و ساکن شدم، به مهاجرت خارج از کشور فکر می‌کردم، هم باید خودم رو برای نبودن‌هام آماده می‌کردم هم خانواده رو. خدا رو شکر مشکل جدی‌تری پیش نیومده، نه برای من نه برای خانواده، که بتونم نظر بیشتری بدم. اما برای مواردی که به نسبت ساده هستن، من اینطوری موفق شدم نگرانی رو مدیریت کنم.

تنها دردی که درمان نداره، مرگه! اولین باری که خبر فوت نزدیک شنیدم، عمه‌ام بود که آمریکا فوت کرد. دور بود! دومین بار دایی‌ام بود، من شیراز نبودم! دور بودم! سومین بار پدربزرگم، من شیراز نبودم! دور بودم! انگار خدا هم از وقتی بچه سال‌تر بودم داشته بهم کمک می‌کرده با این مقوله کنار بیام. ذهن من توانایی عجیبی برای کنترل غم و غصه داره. “این نیز بگذرد!”*

تو چند ماه گذشته، پدر دوست صمیمی‌ام فوت کردن و دختردایی‌ام. خیلی سخت بود، اما کاری از دستم بر نمیومد! یکی دو روز گریه کردم و به زندگی عادی برگشتم! چاره‌ای نیست! مرگ هست، برای همه‌مون هست. برای من هم هست!

شاید قصی‌القلبی به نظر برسه، اما با مختل شدن زندگی من، کسانی که فوت کردن زنده نمی‌شن، حداقل تو این فرصتی که من تا زمان “مرگ خودم” دارم، باید زندگی کنم.

هر مرگی، یه زنگ خطره برای من! اینکه مرگ چقدر بهم نزدیکه! خیلی هم نزدیک! از رگ گردن نزدیک‌تر! پس نباید فرصتم رو از دست بدم، باید تلاش کنم تا وقتی مردم، شرمنده خودم نباشم.

زمان خیلی سریع می‌گذره، واسه من انگار ۸ آذر همین دیروز بود! یه وقتی چشم باز می‌کنم که ۸ آذر سال ۱۴۰۰ شده، حداقل اون لحظه، وقتی چشم باز کردم، راضی باشم از خودم (امیدوارم عمری باقی باشه که به اون روز برسم).

من به تناسخ اعتقادی ندارم، من همین یک بار رو زندگی می‌کنم! پس درست زندگی کنم!

– – –

شاید بد نباشه در انتها، به کمی از مسائل پیش پا افتاده مهاجرت (که بالاخره باید بهش فکر کنیم) واسه افراد مجرد اشاره کنم:

  • مسئولیت کل فعالیت‌های خونه به عهده خودتونه! تهیه غذا (حالا خرید از بیرون یا آشپزی)، نظافت و مرتب کردن، بیرون بردن زباله‌ها، شستن و اتو کردن لباس‌ها
  • مریض بشین، خودتون هستین و خودتون! پس سعی کنین مریض نشین! (لازمه مراقب تغذیه‌تون باشین)
  • مدیریت هزینه‌های زندگی و دخل و خرج، که خودش یکی از مهم‌ترین مسائل زندگیه!
  • به طور خلاصه، کل مسئولیت زندگی که وقتی خونه پدر مادر بودین، شاید متوجه نمی‌شدین، به عهده خودتونه!
  • اینا دغدغه نیست، مسئولیت زندگیه! بهش فکر کنین، بعد مهاجرت کنین!

در آخر بنویسم که واسه کسی فرش قرمز پهن نکردن، باید تلاش کنیم و زندگی بسازیم، فرقی نداره کجا باشیم، چه کشور خودمون، چه یه کشور دیگه، هر جا باشیم باید تلاش کنیم و زندگی‌مون رو بسازیم، ما نه از بقیه برتریم نه از بقیه کمتریم! در نهایت تلاش ما نتیجه و شرایط رو متفاوت می‌کنه.

– – –

* : فکر می‌کردم در مورد حکایت “این نیز بگذرد” قبلاً نوشتم که انگار ننوشتم.

سخنی چند از مهاجرت کهکشانی

Immigration

سلام

قصه‌های مهاجرت کهکشانی رو اگه یادتون هم نمیاد، می‌تونین تو دسته‌بندی “مهاجرت کهکشانی” بخونید، حتماً از اولین پست شروع کنید، بالاخره قصه‌های دنباله‌دار رو نباید از وسطش شروع کرد.

می‌دونم خیلی وقته از آخرین نوشته این دسته گذشته! حتی خودم هم برای نوشتن این پست، رفتم ۱۲ تا پست قبلی این دسته‌بندی رو خوندم!

زندگی از اونجایی شروع می‌شه که آدم تصمیم می‌گیره خلاف جهت آب شنا کنه، بزنه به دل دریای مواج، به دور از ساحل امن.

این نظر من در لحظه نوشتن این پسته و ممکنه حتی ده دقیقه دیگه نظرم تغییر کنه و بگم:

زندگی را ورق بزن…
هر فصلش را خوب بخوان…
با بهار برقص…
با تابستان بچرخ…
در پاییزش عاشقانه قدم بزن…
با زمستانش بنشین و چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش…
زندگی را باید زندگی کرد، آنطور که دلت می گوید.
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری!

سیمین بهبهانی

حتی می‌شه گفت زندگی هر لحظه است، چه در ساحل امن باشی و چه در دریای مواج. هر لحظه که نفس می‌کشی زندگیه، مهم اینه که خوب، شاد و پرانرژی نفس بکشی. عنصر سلامتی رو حذف کردم، چون ممکنه بیماری داشته باشیم، اما دلیل نمی‌شه زندگی نکنیم!

یه تصمیمی مثل مهاجرت، اصلاً ساده نیست، تبعات زیادی داره و آدم‌های زیادی رو تحت تاثیر قرار می‌ده، مهم‌تریناش: خانواده

خدا رو شکر، مهاجرت هم‌دوره‌ای‌های ما دهه شصت و نسل سوخته، همزمان با عصر تکنولوژی بوده، بارها از خاله‌ام در مورد سه ساعت در صف تلفن ایستادن در آمریکا برای زنگ زدن به مادربزرگم شنیدم! چه دردناک بوده برای افرادی که سال‌های ۵۰ و ۶۰ و حتی ۷۰ مهاجرت کردن. باز دهه ۸۰ تلفن ساده‌تر بوده.

قصه مهاجرت همه ما آدم‌ها از یه جایی شروع می‌شه، برای بعضی از مهاجرت درونی و بعضی هم مهاجرت کشور به کشور و برای من هم که به دیدگاه خودم همچنان یک مهاجر کهکشانی‌ام.

در نهایت، همه ما مهاجریم، از دنیایی قبل از تولد به دنیای بعد از تولد!

– – –

پی‌نوشت: واسه نوشتن نوشته‌هام دچار خودسانسوری عجیبی شدم، شما به بزرگی خودتون شلختگی و کلاف سردرگم و گره خورده بودن پست‌ها رو ببخشید.

هدف از مهاجرت – مسیر مهاجرت

Immigration

تو پست‌های قبلی هم به صورت ضمنی در مورد این مورد نوشتم. حالا چرا اینقدر به این نکته تاکید دارم. کاملاً واضح و مشخصه، چون هدف، مسیر رو تعیین می‌کنه و حتی آماده کردن مدارک در راستای این اهداف هم فرق داره.

این پست رو با چند تا مثال پیش می‌برم.

فرض کنید شما قصد دارید تحصیلی برید کانادا، در مورد امتحان‌های زبان که باید شرکت کنید با مهاجرت کاری به کانادا تفاوت وجود داره. [من فقط تفاوت آزمون آکادمیک و جنرال آیلتس رو می‌دونم، اطلاعات زیادی در مورد مدارک لازم برای ویزای دانشجویی ندارم. *]

هدف شما هر کشوری که باشه، در راستای مدرک زبان وضعیت متفاوته. به عنوان مثال برای مهاجرت کاری به آلمان، شما دانش زبان نیاز دارید و نه مدرک. مصاحبه سفارت به زبانی که ادعا کردین بلدین انجام میشه و ارائه مدرک اهمیت چندانی نداره. در مورد مهاجرت تحصیلی به آلمان، در مقطع ارشد، برای ثبت‌نام در دانشگاه نیاز به مدرک دارین و برای مقطع دکترا، طبق چیزی که شنیدم، کافیه استاد قانع بشه که شما توانایی مکالمه و نوشتن مقاله رو دارین و می‌شه امتحان زبان رو از مدارک لازم کنار گذاشت. [تحقیق کنید و به شنیده‌های من اعتماد نکنید.]

اینکه چه مدارکی رو باید حاضر کنید کاملاً وابسته به هدف شما از مهاجرته.

نکته بعدی که دوست داشتم در موردش بنویسم. صف گرفتن نوبت سفارت برای اقامت آلمان، تقریباً به حدود ۳ سال رسیده، علتش اینه که خیلی از افراد، فقط دنبال مهاجرتن و هم برای ویزای تحصیلی و هم برای ویزای اقامت کاری ثبت‌نام می‌کنن.

ولی این از نظر من اشتباهه، به چند دلیل، اولین دلیلش اینه که این وقت‌های دوبله و سوبله، باعث همین صف طولانی سفارت شده، از طرف دیگه هم، اینکه باید مدارک رو برای هر دو هدف فراهم کنید، هم چند بار کاری و هم چند برابر هزینه خواهد داشت.

در ادامه هم قبلاً گفتم، هدف خروج از کشور، هدف مناسبی نیست، بعد از خروج لحظه‌هایی پیش میاد که آدم خسته می‌شه، هدف باید خیلی خیلی محکم‌تر از این باشه تا آدم دووم بیاره.

خلاصه مطلب اینکه: هدف شما از مهاجرت، مسیر شما رو مشخص می‌کنه.

– – –

* سایر امتحان‌هایی که من اسمشون رو شنیدم: GRE، تافل، PTE

– – –

پی‌نوشت: این متن‌ها برداشت‌های من از مهاجرته، تو مسیری که من طی کردم و بر اساس زندگی من و تجربه‌های من بوده. حتی خیلی‌ها رو می‌شناسم که با ویزای مشابه من از کشور خارج شدن و حتی یک تجربه مشترک نداشتیم. پس، وضعیت رو بر اساس شرایط خودتون بشناسید و قدم‌ها و بردارید و پله‌های بعدی زندگی رو بسازید.

قصی‌القلبی – از مصائب مهاجرت کهکشانی

Rock Heart

تا امروز شاید فقط از پیش‌نیازها و خوبی‌های مهاجرت گفته باشم، اما مهاجرت روی ناخوش هم داره و همه لحظات خوشی نیست.

برمی‌گردم به سه سال زندگی در تهران و تجربه مهاجرت شهر به شهر. تو اون سه سال، خودم هر وقت مریض می‌شدم، تلاش می‌کردم خانواده نفهمن، بالاخره راهشون دور بود و نگران می‌شدن. این یک بخش ماجراست. به طور متقابل هم خانواده یه سری مسائل رو به من نمی‌گفتن، مثلاً یک بار زنبور پدرم رو نیش زده بود و ایشون حساسیت دارن و حالشون خیلی بد شده بود و من خبر نداشتم. مدت‌ها ناراحت بودم به خاطر این مسئله.

حالا می‌رسیم به وقتایی که خبر داشتم که بالاخره یک مسئله درمانی رو دارن یا جراحی یا آزمایش و امثالهم. خیلی وقتا شرایطش نبوده و خیلی وقتا از روی تمرین نبودن، نمی‌رفتم شیراز. همه شاید به نظرشون می‌رسید من چقدر قصی‌القلبم و به خانواده توجهی ندارم و مشابه. این قضاوت‌ها همیشه هست ولی من برای خودم چند تا دلیل داشتم.

من از روزی که از شیراز به تهران مهاجرت کردم، می‌خواستم خودم رو برای مهاجرت خارجی آماده کنم، می‌خواستم خانواده رو هم به نبودن‌هام عادت بدم! می‌دونم شاید خیلی راحت قضاوت کنید، ولی هر چیزی یک به دو نیست و باید براش برنامه‌ریزی کرد.

هر وقت خانواده درگیر یک مسئله درمانی بودن، من مزاحمتم برای دوستان پزشکم بود، ذره ذره در مورد مسئله پزشکی بپرسم و بدونم الآن شرایط چطوریه و پیگیر بودم که خب از نظر خانواده و نگاه بیرونی، شاید این کار هم در دسته قصی‌القلبی قرار بگیره.

نکته مهم اینه، که مهاجرت همینه، دقیقاً همینه!

شما از عزیزانتون دور می‌شید و از راه دور هیچ کاری ازتون ساخته نیست. همیشه به گل فرستادن و هدیه فرستادن نیست، گاهی دچار عذاب وجدان می‌شید که کاش بودم و کاش بودن اینجا

تقابل احساس و منطق! جنگ درونی

و این حس تا ابد و آباد با شما خواهد بود.

پس خودتون رو به چنین روحیه و صبوری مجهز کنین، پیش از مهاجرت!

برای بدست آوردن یه سری اهداف، باید از یه سری چیزای دیگه گذشت. سوالی که گاهی پیش میاد اینه: آیا واقعاً ارزشش رو داشت؟

– – –

پی‌نوشت: این روحیه، خودش پیش‌نیازی هست برای مهاجرت، بهش فکر کنین، خیلی مهمه!

صلح اول به از جنگ آخر – در باب مهاجرت

Immigration

به تعداد آدم‌های روی زمین، راه و روش هست برای مهاجرت، به تعداد آدم‌های روی زمین هم دلیل وجود داره برای مهاجرت. این نوشته صرفاً برگرفته از تجربیات شخص من، با درس‌های زندگی از گذشته من، عواطف من، روحیات من و هر چیزی وابسته به منه! پس اگر با تجربه و استنباط شخص دیگه‌ای مغایرت داره یا تناقضی داره، دلیل بر بد بودن من یا بد بودن شخص دیگه نیست. هر کسی برداشت و استنباط خودش رو داره از زندگی و هر کسی هدف متفاوتی داره.

من چند وقت پیش، بعد از یه مهاجرت کوتاه از شیراز به تهران، این مجموعه نوشته “مهاجرت کهکشانی” رو از تجربیات خودم شروع کردم:

قصه رو از اون‌جایی شروع کردم که گذشتن از ساحل امن و زدن به دل دریا و اقیانوس مواج با هر فاصله‌ای “مهاجرت کهکشانی” به حساب میاد. این دیدگاه منه. این تصمیم برای خروج از ساحل امن، عواقبی داره که شاید بد نباشه پیش از قدم گذاشتن در این مسیر بهش فکر کنیم.

این‌ها تجربه منه، به عنوان یک دختر مجرد، در جامعه ایرانی، که جدا شدن دختر از خانواده خلاف عرفه و جامعه هنوز آنچنان که باید و شاید به پذیرش این مسئله نرسیده. شاید یکی از دلایلی که باعث شد من به مهاجرت دورتری فکر کنم، همین عرف و تضادهایی که با یک دختر مجرد و مستقل مقابله می‌کرد بود. گاهی آدم از اثبات کردن خودش خسته می‌شه و ترجیح می‌ده تو فضایی زندگی کنه که نگاه سنگین آدم‌ها و قضاوت‌هاشون بهش آسیب نزنه.

بالاتر هم گفتم، به تعداد همه آدم‌های روی زمین دلیل وجود داره برای مهاجرت، اینکه اول قصه من کجا بود و قصه مهاجرت من چیه و چی شد که تصمیم گرفتم مهاجرت کنم و از ساحل امن به دریای مواج و بعد از اون به اقیانوس پا بذارم، با دلیل دیگری فرق داره. برای همه همین‌طوره. به نظر من فقط یک نقطه اشتراک وجود داره، دلیل و هدف از مهاجرت باید اون‌قدر محکم و مستدل و دنباله‌دار باشه که زمان سختی و تنهایی، اون دلیل و هدف، روشن‌تر از همیشه، پا به پای آدم باشه.

دلایل زیادی برای مهاجرت من وجود داره، یکی از اون دلیل‌ها حفظ حریم شخصی بود که تو ایران کاملاً انکار شده است. پس اگر از دلایل و اهداف شخصی‌ام برای مهاجرت نمی‌گم علتش همینه.

قبل از هر چیز باید راه و روش صحیح و مناسب برای مهاجرت رو پیدا کنیم، مثلاً یکی به دنبال تحصیله، یکی به دنبال کار و یکی دنبال ازدواج و امثالهم. اینکه از کجا شروع کنیم خیلی مهمه. توی این مورد من در مورد ویزای کاری و ویزای جستجوی کار و کشور آلمان اطلاعات دارم. پس هر سوالی دارید می‌تونین بپرسید.

مهم‌ترین نکته اینجا مطالعه است، سعی کنید سایت‌های مرتبط با دولت کشور انتخابی در مورد مهاجرت کاری رو بخونید، بهترین اطلاعات و موثق‌ترین اطلاعات رو از همون کشور می‌تونید بدست بیارید. بهترین جواب‌ها در گوگل پیدا می‌شن. گروه‌های تلگرامی زیادی هم هستن، اما با توجه به اینکه هر کسی تجربه شخصی خودش رو می‌نویسه، پس در نهایت موثق‌ترین منبع سایت دولت کشور مربوطه، سایت سفارت کشور مربوطه در ایرانه. (در مورد دانشجویی واقعاً هیچ اطلاعاتی ندارم)

سبک زندگی بعد از مهاجرت، خیلی فرق داره با زندگی در ساحل امن. مسئولیت‌پذیری یکی از مهم‌ترین خصوصیت‌هایی هست که لازمه داشته باشیم یا بدست بیاریم.

بالاتر هم گفتم، اطلاعات من در مورد مهاجرت، محدود می‌شه به مهاجرت کاری آلمان، پس اگر سوالی دارید بپرسید.

مهاجرت داخلی (شهر به شهر) خیلی متفاوته نسبت به مهاجرت خارجی. اما تجربه مهاجرت داخلی به من کمک کرد یه سری پیش‌نیازها رو بدست بیارم.

و حالا تمام عزمم رو جزم کردم که هر آنچه از مهاجرت می‌دونم و تجربه کردم رو شفاف بنویسم. همه چیز فقط تا لحظه پرواز با بلیط یک طرفه نیست. ۹۹% قصه مهاجرت از لحظه مهر ورود زدن به کشور مقصد شروع می‌شه.

خلاصه مطلب:

دانسته‌ها و تجربیات من در راستای مهاجرت کاری به کشور آلمانه. تجربه زندگی فعلی هم زندگی در برلینه. پس اگر مغایرتی بین حرف‌های من و دیگری دیدین، دلیل به اشتباه من یا شخص دیگه نیست. هر کسی بر اساس معیارها و اهداف و شرایط زندگی خودش، تجربه‌هاش رو بیان می‌کنه.

– – –

پی‌نوشت ۱: من عبارت “ساحل امن” رو خیلی زیاد استفاده می‌کنم، این تعبیر برای من خانه مادر و پدر (پدر و مادر) محسوب می‌شه.

پی‌نوشت ۲: من از مهاجرتم راضی‌ام، خیلی هم بیشتر از چیزی که انتظار داشتم راضی‌ام. شاید چون قدم‌ها و پله‌ها رو درست چیدم و قدم قدم جلو اومدم.

دل‌نوشته‌ای از مهاجرت

Foot Prints

سلام.

خیلی وقت پیش، بعد از مهاجرت کوتاه از شیراز به تهران، یه دسته‌بندی مطلب توی وبلاگم شروع کردم با عنوان “مهاجرت کهکشانی

ارجاع به اولین پست مهاجرت کهکشانی:

[حالا مهاجرت می‌تونه چند صد کیلومتر باشه، می‌تونه چند صد هزار کیلومتر باشه. تو دنیایی که روحیه و فرهنگ اعضای خانواده با هم فرق داره، تفاوتی نداره فاصله مهاجرت چقدر باشه.

  • محله به محله
  • شهر به شهر
  • کشور به کشور
  • حتی سیاره به سیاره
  • شاید هم کهکشان به کهکشان

دنیای همه ما آدما یه کهکشان واسه خودش داره و مهاجرت تو هر شرایطی کم از مهاجرت کهکشانی نیست.]

و حالا که مرحله بعدی از مهاجرت رو پشت سر گذاشتم، تصمیم دارم بیشتر در مورد تجربه‌هام بنویسم. این پست بیشتر دل‌نوشته است و شاید کمتر در مورد راه و روش بنویسم. ترجیح میدم تو این پست در مورد مسیر بنویسم، مسیر ذهنی خودم.

من از بچگی همیشه دوست داشتم برم خارج! دقیقاً با همین لفظ! اما زمانی که خیلی جدی به مهاجرت فکر کردم، لازم بود یه سری مقدمات رو آماده کنم.

من خونه پدر مادر زندگی می‌کردم با رفاه کامل، با رسیدگی همیشگی مادر و پدر، غذای آماده، خونه مرتب، لباسشویی و همه امکانات! یه لحظه حس کردم با این حجم وابستگی و عدم مسئولیت‌پذیری برای جزییات زندگی خودم، هیچ‌وقت نمی‌تونم مهاجرت کنم.

تصمیم گرفتم قدم اول رو کوتاه‌تر بردارم، مهاجرت از شیراز به تهران با حمایت اولیه خانواده برای تهیه محل زندگی. مدت زیادی رو مهمان خانه عمه جان بودم که با صلاحدید مادر و پدرم و حمایت مالی‌شون، تصمیم به این شد که به جای اینکه خوابگاه اجاره کنم، خونه مستقل بگیرم. بعد از این، تلاش کردم از لحاظ مالی کاملاً مستقل باشم تا آمادگی برای آینده رو پیدا کنم.

مسئولیت زندگی ساده نبود، عصر / شب خسته از کار برمی‌گشتم خونه، ظرف‌های کثیف، غذا نداشتم، یه مدت از رستوران غذا می‌گرفتم که دیدم هزینه زندگی زیاد می‌شه، سعی کردم بیشتر آشپزی کنم. شاید خنده‌دار به نظر برسه، ولی ساده‌ترین مسئولیت‌های زندگی هم به نظر سخت میاد.

  • ظرف شستن
  • خرید کردن
  • آشپزی کردن
  • جارو کردن
  • شستن سرویس بهداشتی
  • مرتب کردن خونه
  • شستن آشپزخونه
  • گردگیری
  • بیرون بردن سطل زباله
  • لباس شستن
  • اتو کردن
  • جا دادن لباس‌ها توی کمد
  • ….

من باید یاد می‌گرفتم واسه مسئولیت‌های همین‌قدر ساده، در کنار شاغل بودن آماده بشم.

سخت‌ترین تجربه، زمان مریضیه! تنها دکتر رفتن، خودت باید از خودت پرستاری کنی.

مهم‌ترین چیزی که باید براش آماده می‌شدم و قطعاً تلاش می‌کردم خانواده رو هم آماده کنم، همین دوری بود. خیلی از اطرافیان فکر می‌کنن من از نظر عاطفی کاملاً مستقل هستم و دوری از خانواده برام راحته، نکته همین‌جاست، برای همین آمادگی روحی، من از شیراز رفتم تهران. تا وابستگی و دلبستگی رو کم‌رنگ‌تر کنم.

در نهایت اینکه هدف از مهاجرت باید خیلی خیلی محکم و استوار باشه. خارج شدن از شرایط اقتصادی و اجتماعی به نظر من هدف محکمی نیست، چون با اولین سختی در کشور مقصد، آدم دچار استیصال می‌شه.

شاید اگر اینقدر تعارفات و مناسبات و حرف مردم توی ایران نبود و کسایی که برگشتن ایران، می‌گفتن چرا برگشتن، می‌شد یه کتاب خیلی خوب نوشت تا راهنمایی باشه برای تمام روحیه‌ها و حتی اعتقادات.

من فقط ۷۵ روزه از کشور خارج شدم. هنوز دچار غربت و تنهایی نشدم. تقریباً هر روز با خانواده حرف می‌زنم و دلتنگی آنچنان که باید و شاید (در گفته‌ها و شنیده‌ها و فیلم‌ها حتی) سراغم نیومده. پس شاید در این یک مورد هنوز نتونم نظری بدم.

خلاصه این مطلب: پیش‌نیازهای مهاجرت و اولین قدم‌ها

  • مسئولیت‌پذیری در زندگی فردی
  • آمادگی روحی
  • هدف محکم

– – –

۲ تجربه از درس‌های قبلی و کاربرد در زندگی جدید: 

روز اولی که وارد آلمان شدم، شدید سرما خورده بودم. تا تهران بودم تلاش می‌کردم کسی نفهمه که مریض شدم. اینجا بود که فقط خودم بودم و خودم. با آب جوش و لیمو و قرص سرماخوردگی و بالا بردن درجه شوفاژ و حتی پاشویه، تلاش کردم حالم خوب شه، در نهایت هم روز دوم رفتم رستوران ایرانی ریواس و سوپ و کباب کنجه (ما شیرازی‌ها به چنجه شما می‌گیم کنجه) از خودم پذیرایی کردم و البته آقای گارسون هم اینقدر آدم خوبی بود که وقتی دید سرما خوردم برام یه معجون درست حسابی آورد و بعدش دیگه حالم کاملاً خوب شد.

معجون: آب جوش، دارچین، نعنا، عسل و لیمو

post402-2

من ایران خونه مستقل داشتم، از وقتی اومدم آلمان متوجه شدم اینجا داشتن یه خونه ۵۰ متری مثل ایران آنچنان هم ارزون نیست و با قصدی که من برای پس‌انداز دارم، واقعاً شدنی نیست حداقل نصف درآمد رو برای اجاره خونه کنار بذارم. نتیجه این شد که به سبک خود آلمانی‌ها دنبال خونه‌های اشتراکی (وگه) باشم. هراس داشتم از اینکه بتونم با کسی دیگه تو یک خونه زندگی کنم یا نه. من به خلوت خودم و اختیاز زندگی خودم عادت کرده بودم. با توجه به اینکه خیلی خوش‌شانس بودم، حدود ۴۰ روز در یک خوابگاه بودم. اتاق خصوصی، سرویس بهداشتی و آشپزخانه مشترک. همین باعث شد آمادگی پیدا کنم برای خانه فعلی. من یک اتاق دارم از یک خانه که خود صاحبخانه هم اینجا ساکنه و آشپزخونه مشترک داریم. تجربه جالبیه.

– – –

پی‌نوشت ۱: در آینده، بیشتر در مورد آلمان و مهاجرت به آلمان می‌نویسم.

پی‌نوشت ۲: به نظرتون، در مسیر مهاجرت، چه چالش‌هایی منتظر شماست؟

پی‌نوشت ۳: پیش‌نیازهای و قدم‌های اول مهاجرت به نظر شما چیا هستن؟

پی‌نوشت ۴: شاید بد نباشه علت انتخاب عکس این پست رو توضیح بدم. مهاجرت همینه، شاید کسی رفته باشه ولی رد و یاد و خاطره‌ها همین‌طور تو ذهن نقش می‌بنده، چه برای خود شخص مهاجر و چه کسایی که ازشون دور شده.