بایگانی ماهیانه: شهریور ۱۳۹۸

سفرنامه درسدن – قسمت دوم

Simultankirche St Martin

سلام

تو پست قبلی، قسمت اول سفرنامه از جزییات اولیه سفر نوشتم. تو یک روز طبیعی بود که نمی‌شد همه جاذبه‌های گردشگری درسدن رو ببینیم، برای همین تصمیم گرفتیم دو محله رو ببینیم.

کل تصمیم سفر ساعت حدود ۱۱ شب جمعه گرفته شده بود و بلیط رو تهیه کردیم، برای همین فرصت چندانی نداشتم که اطلاعات کاملی در مورد درسدن بخونم و یاد بگیرم.

چی کار کردم؟ کمی گوگل کردم، سایت‌هایی که از قدیم تو حوزه گردشگری می‌شناختم رو گشتم و جاذبه‌های گردشگری مطرح رو توی گوگل‌مپ با تگ Want to go مشخص کردم. امیدوارم با این قابلیت‌های گوگل‌مپ آشنا باشین. (شاید در آینده یک پست در مورد گوگل‌مپ بنویسم)

منابعی که ازشون لیست در آوردم:

با چک کردن آدرس جاذبه‌های گردشگری و ثبت‌شون در گوگل‌مپ، یه چنین نقشه‌ای ایجاد شد:

Dresden Google Map

البته چند تا جای دیگه رو هم رو نقشه مشخص کرده بودم که فاصله مکانی دورتری داشت، مثل: Moritzbur،  Pillnitz، Loschwitz و Panometer که به علت فاصله زیادشون متاسفانه ناچار به فداکاری شدن، ایشالا برای سفر بعدی.

صبح حدود ساعت ۱۰ و نیم رسیدیم Dresden تصمیم گرفتیم از اون نقطه بالایی سمت راست شروع کنیم و بیایم پایین. با توجه به اینکه نسبت به ایستگاه اتوبوس که در کنار ایستگاه قطار درسدن قرار داره، فاصله داشت، با Tram به این محل رفتیم. بلیط تک‌سفر درسدن ۲ یورو و ۴۰ سنته. دستگاه خرید بلیطش هم شبیه به برلینه. کلاً سیستم حمل و نقلش خیلی شبیه به برلین بود. اتوبوس، Tram و S Bahn داشت که برای مقصد ما یک خط Tram بود.

شب قبل وقتی داشتم جاذبه‌های گردشگری رو سرچ می‌کردم، متوجه شدم دو تا از محل‌ها رو از خیلی قدیم توی نقشه‌ام ذخیره کرده بودم. مثل همین Kunsthofpassage که خیلی وقت پیش توی اینستاگرام عکسش رو دیده بودم و در موردش خونده بودم و فراموش کرده بودم توی درسدنه. تا عکسش رو دیدم ذوق کردم و گفتم حتماً باید اینجا رو برم.

اولین جاذبه گردشگری که رفتیم همین بود: Kunsthofpassage

Kunsthofpassage Dresden

قدم زدن در جاذبه گردشگری که سال‌ها قبل آرزوی دیدنش رو داشتی، یه حس عجیب و غریب داره، حسی که انگار خود گمشده ات رو پیدا کردی.

ناودون‌هایی که اینجا ساخته شدن، موقع بارون، آهنگ می‌نوازن [ایموجی قلب قلب قلب]. البته هر دیواری توی این محدوده رو به یه روش متفاوت تزیین کرده بودن که این ناودون‌ها گل سر سبدشون بود. مثلاً روی یک دیوار زرافه و میمون به صورت برجسته ساخته بودن. کل این محوطه هم رستوران، کافه و فروشگاه سوغاتی بود.

این ویدیو رو در مورد این جاذبه گردشگری ببینید.

وقتی از Kunsthofpassage اومدیم بیرون، یه کلیسا از دور خودنمایی می‌کرد (در جهت شمال – یه کمی شرق البته)، برنامه این بود از Kunsthofpassage شروع کنیم و به سمت جنوب حرکت کنیم، اما وقتی کلیسا رو دیدیم، گفتیم حالا که تا اینجا اومدیم، کلیسا رو هم بریم.

به نظر می‌رسید نزدیک باشه، اما وقتی به فضای سبزی که از دور دیده بودیم و فکر می‌کردیم جلوی کلیساست رسیدیم، متوجه شدیم که هنوز کلیسا دورتره، با کمک گوگل‌مپ و کوچه پس‌کوچه‌های اکثراً بن‌بست اون منطقه، بالاخره رسیدیم جلوی این کلیسای بسیار زیبا Simultankirche Sankt Martin (ehem. Garnisonkirche) که می‌تونم بگم زیباترین کلیسایی هست که من تا امروز دیدم. (از نظر ساختمان و نمای بیرونی).

عکس اول این پست نمای بیرونی همین کلیساست. در مورد دکوراسیون داخلی‌اش هم، واقعاً جذاب بود، عکسش رو توی هایلایت اینستاگرام می‌تونین ببینین. نمای بیرونیش برای من جذاب‌تر بود به علت حس متفاوتی که نسبت به همه کلیساهایی که تا حالا دیده بودم داشت.

Simultankirche Sankt Martin

اسم این کلیسا تو هیچ‌کدوم از سایت‌هایی که خونده بودم نبود، خیلی برام عجیبه. شاید چون دورتر از بقیه بوده، کمتر مورد توجه قرار گرفته. شاید هم علت دیگه‌ای داره. شاید جز جاذبه‌هایی هست که برای آدم‌های جستجوگری گذاشتن که تا مناره کلیسا یا نشونی از هر ساختمونی رو می‌بینن هر فاصله‌ای باشه به سمتش می‌رن، شاید که اون محل هم قصه‌ای برای گفتن داشته باشه.

توی گردشگری هیچی جذاب‌تر از کشف کردن (Explore) نیست.

از لحظه اول شک داشتم که این کلیسا پروتستان هست یا کاتولیک، برخی از سازه‌هاش شبیه کلیساهای پروتستان بود و یه بخشی هم مشابه با کلیساهای کاتولیک.

الآن که در موردش خوندم، اینجا یک کلیسای دوگانه بوده برای پروتستان‌ها و کاتولیک‌های رومانیایی. البته امروزه فقط بخش کاتولیک فعالیت مذهبی داره. صفحه ویکی‌پدیا انگلیسی براش پیدا نکردم، ولی می‌تونین با گوگل‌کروم تنظیم کنید که صفحه رو براتون به انگلیسی ترجمه کنه و در مورد این کلیسای زیبا بخونید. حتی اگر متن‌هاش رو نمی‌خونید، عکس‌هایی که از قدیم این کلیسا گذاشته رو ببینید.

همچنین اینکه، عکس‌های بیشتری از این کلیسا رو می‌تونید تو هایلایت اینستاگرامم ببینید.

این بخش تقریباً شمالی‌ترین نقطه شهر درسدن بود و یه اتوبان در ضلع شمالی‌اش قرار داشت، اون طرف اتوبان هم موزه تاریخ نظامی درسدن  (Militärhistorisches Museum der Bundeswehr – Museum of Military History) قرار داشت که اگر به موزه علاقه دارین می‌تونین از این جاذبه گردشگری هم دیدن کنید.

– – –

تصاویر این سفر رو هم می‌تونید در هایلایت اینستاگرام ببینید.

– – –

سفرنامه درسدن – قسمت اول

سفرنامه درسدن – قسمت دوم

سفرنامه درسدن – قسمت سوم

سفرنامه درسدن – قسمت چهارم

سفرنامه درسدن – قسمت پنجم

سفرنامه درسدن – قسمت ششم

سفرنامه درسدن – قسمت هفتم

سفرنامه درسدن – قسمت هشتم

سفرنامه درسدن – قسمت آخر

سفرنامه درسدن – قسمت اول

Zwinger Palace Dresden

سلام

همونقدری که الآن سرشار از انرژی‌ام و می‌تونم تمام سفرنامه رو بنویسم، اما همونقدر هم خسته و خواب آلودم و بهتر می‌دونم که کمی استراحت کنم تا بتونم سرحال و سرزنده، این سفرنامه خیلی خاص، عجیب و پر از تجربه‌های جدید رو براتون بنویسم.

سفر امروزم، از ۶:۴۰ صبح از خونه شروع شد تا ساعت ۱۰:۳۰ شب که به خونه برگشتم. ساعت ۷:۵۰ صبح از برلین به سمت درسدن حرکت کردیم و ساعت ۶:۴۰ بعدازظهر هم از درسدن به سمت برلین برگشتیم. این رو هم اضافه کنم که ساعت ۱۰:۱۵ رسیدیم درسدن و گشت و گذار رو شروع کردیم تا حدود ساعت ۵ و نیم بعدازظهر، حدود یک ساعت و نیم رو هم برای ناهار و چایی در رستوران و استارباکس بودیم.

حدود ۷ ساعت
حدود ۳۰ هزار قدم پیاده‌روی
حدود ۳۰ جاذبه گردشگری و سایر جاهایی که رفتیم

با تشکر بسیار ویژه از FlixBus به علت قیمت بسیار ویژه که با ۱۷ یورو و ۹۸ سنت بلیط رفت و برگشت رو گرفتیم.

با توجه به اینکه شاید بد نباشه قبل از شروع پست‌های اصلی سفرنامه، با حس و حال سفر کمی آشنا بشید، پیشنهاد می‌کنم استوری‌های این سفر رو در اینستاگرامم ببینین.

هایلایت Dresden در اینستاگرام

به صورت عجیبی این شهر زیبا و دلنشین بود. متاسفانه ظرفیت عاشق شهر شدنم با وجود پاریس، کلن و فرایبورگ تکمیل شده بود و موفق نشدم عاشقش بشم. اما مطمئنم شما در حین خوندن سفرنامه، یا حتی با دیدن استوری‌های من، یا شاید هم جستجو در گوگل در مورد این شهر زیبا، عاشقش خواهید شد.

– – –

تصاویر این سفر رو هم می‌تونید در هایلایت اینستاگرام ببینید.

– – –

سفرنامه درسدن – قسمت اول

سفرنامه درسدن – قسمت دوم

سفرنامه درسدن – قسمت سوم

سفرنامه درسدن – قسمت چهارم

سفرنامه درسدن – قسمت پنجم

سفرنامه درسدن – قسمت ششم

سفرنامه درسدن – قسمت هفتم

سفرنامه درسدن – قسمت هشتم

سفرنامه درسدن – قسمت آخر

– – –

پی‌نوشت: بی‌کیفیتی عکس رو به بزرگی خودتون ببخشید، خودم با موبایل گرفتم و عکاس خوبی نیستم. اما حس بهتری دارم از اینکه عکس‌هایی که خودم گرفتم رو برای پست‌های سفرنامه استفاده کنم. این عکس هم Kronentor در کاخ Zwinger هستش که بی‌نهایت زیبا بود.

آیا خجالتی هستی؟

Shy

سلام

امروز یک ارائه داشتم برای همکارانم، البته به صورت ریموت و برخط، اما اینقدر بدنم عرق سرد نشسته بود که تصمیم گرفتم این پست رو بنویسم.

من خجالتی‌ام!

برای آدم‌هایی که من رو می‌شناسن شاید این جمله و اعتراف، عجیب و غیر قابل باور باشه! اما حقیقت رو نمی‌شه انکار کرد!

من تو جمع‌های تا ۵۰۰ نفر هم سخنرانی و ارائه داشتم، اما هنوز این حالت خجالتی که درونم مثل یک سگ شکاری وحشی، گاهی مغلوب و مهار می‌شه، اما قدرت این رو داره که یه وقتایی من رو به حالت‌های Panic Attack هم ببره!

شاید بد نباشه این مقاله رو بخونین.

آدم وقتی خجالت می‌کشه، انجام دادن کارها و ابراز وجود کردن براش سخت می‌شه، بیان نظرات که در حد شکنجه است.

مثلاً من سر کلاس آلمانی به شدت خجالتی هستم، اینقدر آروم سوالا رو جواب می‌دم با اینکه همیشه جواب‌هام درسته، تا اینکه استاد اصرار می‌کنه بلندتر بگو. درسته.

یا وقتی می‌خوام سوال بپرسم، خیلی برام سخته، باید سوالم رو بنویسم روی کاغذ، چون تصور می‌کنم ممکنه استادم متوجه نشه یا کلمه‌ای رو درست تلفظ نکنم، برای همین می‌نویسمش تا استادم بتونه بخونه.

مجله و سایت روانشناسی امروز (Psychology Today) کمرویی و خجالتی‌ بودن را اینطور تعریف می‌کند: «احساس بد و ترسی که بعضی از آدم‌ها در برخورد با آدم‌های دیگر احساس می‌کنند». – چطور

چند سال پیش یه دوره “غلبه بر خجالت” (اسمش رو یادم نیست) شرکت کردم، البته تفکرم این بود که به خاطر خواهرم شرکت کنم، اما تو همون جلسه فهمیدم من خودم خیلی بیشتر خجالتی‌ام.

اینکه خیلی تو جامعه فعال بودم و تو فعالیت‌های مختلف شرکت می‌کردم و با آدم‌های زیادی ارتباط برقرار می‌کردم، علتش به نوعی غلبه و پیروزی بر همون سگ شکاری وحشی درونی بود.

هر کاری که برام سخت باشه رو به سرانجام می‌رسونم تا نسبت به خودم احساس رضایت داشته باشم.

یه وقتایی حتی فکر می‌کنم همین بلاگر شدن و نوشتن، خیلی به من کمک کرده برای برقراری ارتباط، چون تو این دنیای مجازی، کسی لرزیدن صدام و دستام رو متوجه نمی‌شه! فقط کلماتی رو می‌بینه که تایپ شدن!

هر چند ارائه امروز خیلی برام سخت گذشت، اما باز هم برای ارائه دادن داوطلب می‌شم و سعی می‌کنم از این به بعد کنفرانس‌های تخصصی بیشتری شرکت کنم و حتی برای سخنرانی پروپوزال بفرستم.

این نوشته نتیجه‌گیری و جمع‌بندی ندارد!

پایان پیام!

در برلین کجا برگر بخوریم؟

Burger Zone

سلام

این قسمت: شکم‌پروری

ما گول خوردیم، خیلی زیاد بود، شما اگه حجم غذاتون نرماله، یه دونه ساندویچش با سیب‌زمینی سرخ کرده رو سفارش بدین [ایموجی D:]

این عکسی که مشاهده می‌کنید رو خودم گرفتم. از عکسایی که از جاذبه‌های گردشگری گرفتم بهتر شده [ایموجی اون میمون که دستاش رو گذاشته رو چشماش]

این عکس متعلق به جناب برگر فروشی BurgerZone در برلین به آدرس Maaßenstraße 2, 10777 Berlin می‌باشد. از منو، غذای شماره ۱، دو تا برگر با سیب‌زمینی سرخ‌کرده و نوشابه. قیمتش رو اگه اشتباه نکنم بین ۷ تا ۸ یورو بود، دقیقش رو یادم نیست.

اگه دنبال یه برگر فروشی هستین که حلال باشه، این برگری پیشنهاد می‌شه، کنارش هم البته PizzaZone هست که اون هم پیتزاهاش خوشمزه است.

این پست با یک روز تاخیر به مناسبت روز چیزبرگر نوشته و ارسال شده است.

روز شعر و ادب فارسی

Mohammad-Hossein Shahriar

سلام.

امروز ۲۷ شهریور، سالروز درگذشت استاد شهریاره که به عنوان روز شعر و ادب فارسی نام‌گذاری شده. اول باید برای استاد فاتحه خوند و بعدش این روز رو به همه افراد هنرمند تبریک گفت.

این پست به دلایل بسیار دچار پدیده خودسانسوری شد.

اهالی شعر و ادب، روزتون مبارک

پیدا کردن دوستان قدیمی – از مزایای شبکه‌های اجتماعی

Locate an old friend

سلام.

با اینکه برای نوشتن، موضوعات زیادی رو توی لیستم دارم، اما نام‌گذاری امروز اینقدر برام جالب بود که تصمیم گرفتم لیست رو کنار بذارم و از نام‌گذاری قابل توجه امروز استفاده کنم:

Locate an Old Friend Day

یک دوست قدیمی رو پیدا کن

اسم امروز، آدم رو به فکر فرو می‌بره. قدیمی‌ترین دوستی که دارین و باهاش ارتباط مرتب دارین، قدمت دوستی‌تون چقدره؟ برای من ۱۵ سال.

البته ارتباط دورادوری با دوست صمیمی دوره دبستانم دارم و از حال هم با خبریم. همین دوست قدیمی و صمیمی دوره دبستانم رو با کمک شبکه‌های اجتماعی پیدا کردم. البته اون من رو پیدا کرد. چه حس خوبی بود. مدت‌ها دنبالش می‌گشتم، یه وبلاگ و آدرس ایمیل هم ازش پیدا کردم که جوابی نگرفتم، تا یه روز دیدم تو فیسبوک یه درخواست دوستی جدید دارم و بی‌نهایت از دیدن اسم و عکسش هیجان‌زده شدم.

تو سایت WikiHow دو تا مطلب در مورد پیدا کردن دوستای قدیمی پیدا کردم:

How to Find an Old Friend

How to Find Old Friends Online

نمی‌دونم، شاید هیچ حسی عمیق‌تر از یه دوست قدیمی نباشه که آدم‌ها پیگیرن تا دوستای قدیمی‌شون رو پیدا کنن.

خلاصه بگم، هیچ‌وقت برای پیدا کردن دوستای قدیمی دیر نیست. امروز هم انگار که روزشه.

پایان پیام.

کاخ و باغ شارلوتنبرگ

charlottenburg palace

سلام.

از ژانویه ۲۰۱۷ که برای اولین بار، عکسی از کاخ شارلوتنبرگ دیدم، جز آرزو / اهدافم بود که بتونم برم و از نزدیک این کاخ بسیار زیبا رو ببینم.

بالاخره دیروز، یکشنبه، ۱۵ سپتامبر ۲۰۱۹، این خواسته / آرزو / هدف محقق شد. یه احساس خاص و عجیبی دارم. حدود ۹ ماهه توی این شهرم و دفعات زیادی به محله شارلوتنبرگ اومدم، اما هیچ‌وقت فرصت نمی‌شد که به این جاذبه گردشگری بی‌نهایت زیبا سر بزنم.

فقط کافیه توی سایت ۵۰۰px عکس‌های این جاذبه گردشگری رو جستجو کنید تا بی‌نظیرترین نماها رو از این کاخ و باغ ببینید. عکس‌هایی که خودم گرفتم متاسفانه خوب نیستن و ناچارم از عکس‌های موجود در اینترنت برای این پست استفاده کنم.

charlottenburg palace

این باغ و کاخ بی‌نهایت زیباست. البته قبلاً‌ هم در پست سفر به برلین اشاره کوتاهی بهش داشتم. تو قسمت کاخ اصلی این جاذبه، موزه‌ای برپا شده که شما می‌تونین از طریق سایتش بر اساس زمانبندی بلیط تهیه کنین. بلیط برای ۹۰ دقیقه بازدید از موزه است. برای بازدید از محوطه نیازی به تهیه بلیط ندارین.

کمی از تاریخ این کاخ و باغ بخوام براتون بگم:

ساخت این کاخ در سال ۱۶۹۵ به دستور فردریش سوم شروع می‌شه و در سال ۱۷۱۳ به پایان می‌رسه. البته بخش‌هایی هم در ادامه در همون قرن هجدهم به این کاخ اضافه می‌شه.

این کاخ در زمان جنگ جهانی دوم آسیب زیادی می‌بینه که به مرور ترمیم و بازسازی می‌شه.

راستش ترجمه کردن قصه این کاخ از جذابیتش کم می‌کنه انگار. قصه و تاریخچه خیلی قشنگی داره. اما تلاش می‌کنم کمی براتون توضیح بدم.

محلی که این کاخ و باغ در اون واقع شده، هدیه پادشاه (فردریش اول) به ملکه‌اش بوده، سوفیا شارلوت از هانوفر، خواهر جورج لوئیس. که هر کدوم از این افراد قصه‌های قابل توجه خودشون رو دارن.

چقدر زندگی‌ها عجیب و غریب بوده قبلاً!

متاسفانه سوفیا در سن ۳۶ سالگی از دنیا می‌ره و به همین علت باغ و کاخی که بهش هدیه شده بوده، به دستور پادشاه به شارلوتنبرگ تغییر نام پیدا می‌کنه.

خب دیگه بیشتر تعریف نمی‌کنم، خودتون بخونید.

ستون پیروزی برلین

Siegessäule

سلام

این پست بیشتر از اینکه اطلاعات گردشگری باشه، یک برداشت شخصی و مقایسه است. در صورتی که دوست دارین اطلاعات تاریخی بیشتری در مورد این جاذبه گردشگری بدست بیارین، به گوگل مراجعه کنید. با تشکر

– – –

در پی گشت و گذار در برلین، بالاخره موفق شدم یکی از جاذبه‌هایی که مدت‌ها بود می‌خواستم از نزدیک ببینم رو برم. تا حالا چندین بار با اتوبوس از کنارش رد شده بودم و هر بار می‌گفتم دفعه بعد این ایستگاه پیاده می‌شم و این جاذبه رو می‌بینم. اما فرصتش پیش نمیومد.

دیروز بعد از پیاده‌روی طولانی در خیابونی که شباهت زیادی به بخشی از خیابون شانزلیره پاریس به سمت میدان کنکورد داره، به ستون پیروزی برلین رسیدیم.

وقتی از دروازه برندنبورگ به سمت شرق نگاه کنید، این ستون رو می‌بینید که در میانه تیرگارتن خودنمایی می‌کنه. با یک پیاده‌روی ۲۵ دقیقه‌ای در کنار فضای زیبای تیرگارتن، می‌تونین به این جاذبه زیبا برسید.

بعد از گذشتن از ۲۸۱ پله، می‌تونین به قسمت بالایی این ستون برسید و برلین رو ببینید. یه کمی سخته بالا رفتن از ۲۸۱ پله، ولی ارزشش رو داره. طبقه همکف این جاذبه هم عکس‌های تاریخی رو می‌تونید ببینید و ماکت‌هایی که از جاذبه‌های گردشگری مختلف ساخته شدن.

ستون پیروزی، سال‌های خیلی طولانی، نماد برلین بوده و جشن‌های مختلف در کنارش برگزار شده. اما این روزها، وقتی برلین رو جستجو کنید، عکس غالب، تصویری از برج تلویزیونه.

برداشتی که اول پست در موردش نوشتم از اینجا شروع می‌شه.

سالیان سال، برج آزادی، نماد تهران بود. اما این روزا، برج میلاد نماد تهرانه. این تغییر نماد در تهران و این تغییر نماد در برلین، چه علتی دارن؟

شاید جای علاقه‌مندی به کمی تاریخ، علاقه افراد داره به سمت سازه‌های پیشرفته حرکت می‌کنه.

کاش همچنان از تاریخ مراقبت کنیم.

یادبود هولوکاست در برلین

Memorial to the Murdered Jews of Europe

سلام

بی‌کیفیتی عکس این پست رو به بزرگی خودتون ببخشید، خودم با موبایل گرفتم که همونطور که از تصویر برداشت می‌شه، من عکاس خوبی نیستم. اما حس خوبی داشتم که عکسی که خودم گرفتم رو برای پست استفاده کنم.

این شبیه به قبرهای کوتاه و بلند که می‌بینید، یه جاذبه گردشگری در برلینه به اسم یادبود قتل‌عام یهودیان اروپا (Memorial to the Murdered Jews of Europe)

۴ سال پیش از کنارش رد شده بودم و فقط یه عکس گرفته بودم، امروز اما، مثل یک گردشگر، رفتم و این یادبود رو دیدم، بین یادواره‌هاش (شبیه به قبر) قدم زدم.

حس غریبی داشت! احساس ترس، احساس رنج، احساس غم و تمامی حس‌های متناقضی که یه زمانی در اون واقعه هولناک اتفاق افتاده!

سال ۱۹۹۹، پارلمان آلمان تصمیم می‌گیره یادبودی برای اون واقعه بسازه و رقابتی در این راستا صورت می‌گیره که در نهایت طراحی معمار آمریکایی، پیتر آینزمن برنده رقابت بشه. طراحی‌ای که اجرا می‌شه و سال ۲۰۰۵ افتتاح می‌شه.

این یادبود در نزدیکی دروازه برندنبورگ واقع شده. یکی از مهم‌ترین جاذبه‌های گردشگری برلین.

این بنا، ۲،۷۱۱ سازه‌های بتنی (شبیه به قبر) داره که پیتر آینزمن توضیحاتی رو در مورد ایده پشت این طراحی داده تا بتونه احساسی رو که در نظر بوده به بقیه منقل کنه.

  • divergence in concept – واگرایی در مفهوم
  • illusion of order – توهم نظم
  • absolute axiality – محوریت مطلق
  • hegemony of the visual – برتری تصویر

متاسفانه مطمئن نیستم که آیا درست ترجمه کردم یا نه، عبارت‌های تخصصی بودن. شاید این جمله ساده‌تر کنه:

what loneliness, powerlessness and despair mean, a space of sensuous and emotional power

تعبیری از تنهایی، بی‌قدرتی و ناامیدی. فضایی برای قدرت احساسی و ناشی از لذت نفسانی!

خیلی جستجو کردم که ببینم آیا محل این بنا، از نظر تاریخی اهمیتی داشته یا نه، اما نتونستم منبع و مرجعی برای علت انتخاب این مکان برای ساختن یابود پیدا نکردم. حس می‌کنم باید یه دلیلی داشته باشه و شاید اون زمین متعلق به یک حادثه تاریخی باشه!

– – –

پی‌نوشت: خوندن تاریخ وقتی دیگه درگیر امتحان تاریخ نباشی، خیلی حس قشنگیه.

روزمرگی

Alone

سلام

آدم هر جای دنیا که باشه، شرایط محیط اطراف عادی می‌شه و دچار روزمرگی می‌شه! به خصوص اگر آدم خودش رو گم کرده باشه! به خصوص اگر آدم هدف نداشته باشه! به خصوص اگر آدم بلد نباشه تنهایی زندگی کنه!‌به خصوص اگر آدم، از درون وابسته به حضور آدم‌ها باشه!‌ به خصوص اگر آدم …!

یه سری قفل و زنجیرهایی توی ذهن ما وجود داره که از بچگی توی محیط شکل گرفته. مثلاً تفکر اینکه هر کسی که مهاجرت کرده روی قالیچه پرنده سواره و هیچ مشکل و چالشی نداره.

شاید دیدگاهی وجود داشته باشه از کشورهای خارجی، نوشتم شاید، چون من نمی‌دونم دیدگاه بقیه چیه، فقط از شنیده‌های محیط بسیار کوچیک دارم این متن رو می‌نویسم. اون دیدگاه در این محتوا باشه که آزادی در خارج در پوشش و خوردن و نوشیدن آزاد باشه. اما این موارد کاملاً عادی می‌شه و نسبت بهش بی‌تفاوت می‌شین. *

حس می‌کنم برای من زود باشه که بخوام در این مورد حرفی بزنم. ۹ ماه و ۱۳ روز برای اظهار نظر کردن کافی نیست و من هنوز فرصت زندگی کردن در چند کشور متفاوت رو نداشتم و این نوشته هیچ ربطی به این دل‌نوشته نداره.

تا زمانی که به جای کسی زندگی نکرده باشین، توانایی‌ها و شرایط روحی مشابه رو نداشته باشین، از بیرون گود نگاه کردن به زندگیش و قضاوت کردنش اشتباهه. البته قضاوت کردن در هر صورتی اشتباهه.

[چقدر نوشتن این دل‌نوشته سخت شده! انگار می‌ترسم افکارم رو به رشته تحریر در بیارم! انگار حسی در من مرده! یا حسی در من به وجود اومده! احساسی ترکیب از عدم امنیت و گریز از حرف مردم! اما چه کنم که تنها راه برای من نوشتنه!]

یه وقتایی سگ سیاه افسردگی حمله می‌کنه. البته سگ‌های سیاه مهربون‌ترین سگ‌هایی هستن که من تا حالا دیدم، شاید علت اینکه به اون حال بد افسردگی می‌گن سگ سیاه، به خاطر وفاداری بی‌نظیر افسردگیه. همیشه هست، وفادار!

روزمرگی باعث می‌شه خوشی‌ها و سختی‌های محل جدید زندگی رو بذاری رو ترازو و قیاس کنی با محل زندگی سابق، جالب اینجاست که از محل زندگی سابق، هیچ بدی و سختی‌ای یادت نمیاد و فقط خوشی‌ها رو می‌‌ذاری، کفه ترازو چنان سنگین می‌شه که دلت می‌خواد چمدون رو ببندی و برگردی!

روزمرگی باعث می‌شه از خودت غافل بشی، درگیر تلخی‌هایی بشی که نه می‌تونی برای کسی بگی، نه کسی می‌تونه درک کنه، حتی خودت هم نمی‌فهمی چرا کلافه‌ای! فقط می‌دونی کلافه‌ای!

روزمرگی باعث می‌شه حتی حوصله خودت رو هم نداشته باشی، چه برسه به بقیه!

روزمرگی، همه جای دنیا هست، ربطی نداره کجا زندگی کنی، محیط چه شکلی باشه، چون به محیط عادت می‌کنی! اما وقتی دچار روزمرگی بشی، بهشت هم خسته‌کننده می‌شه!

– – –

* بارها تو پست‌های قبلی، تاکید کردم که برای مهاجرت هدفی محکم لازمه، مسائلی که آدم می‌تونه بهشون عادت کنه و جز روزمرگی بشه (مثل نوع پوشش) هدف مناسبی (از نظر من – برای شرایط من) نیست.