بایگانی ماهیانه: مرداد ۱۳۹۸

روز هلو vs روز برگر

Peach VS Burger

سلام

برای نوشتن پست امروز، رقابت تنگاتنگی بود بین برگر و هلو! که در نهایت به علت اینکه اینجانب به دلیل حساسیت از خوردن هلو محرومم، هلو انتخاب شد.

صحبت خاصی نیست، فقط چند تا از خواص و فواید هلو رو براتون می‌نویسم:

  • دارای آنتی‌اکسیدان
  • مانع از بروز هیپوکالمی
  • ضد سرطان بودن
  • مراقبت از پوست
  • ارتقا سلامت چشم‌ها
  • مفید بودن برای زنان باردار
  • بهبود هضم
  • اثرات مثبت روی سیستم عصبی
  • ضد چاقی
  • تقویت سیستم ایمنی بدن
  • پایین نگه داشتن سطح کلسترول بد
  • ضد پیری
  • بهبود سلامت استخوان و دندان‌ها
  • سم‌زدایی بدن
  • کمک به درمان استاز خون
  • بهبود سلامت یاخته‌ای
  • مانع از اختلالات عصبی
  • محافظت از بدن در برابر کم‌خونی
  • کاهش التهاب
  • کاهش ریزش مو
  • حذف کرم روده
  • ادرارآور بودن
  • پاک کنندگی کلیه
  • مهار فعالیت رشد تومورها
  • جلوگیری از بروز سرطان پوست
  • جلوگیری از اختلالات مغزی
  • یک مرطوب‌کننده‌ی عالی برای پوست
  • تمیز کردن پوست سر

مقاله اصلی رو اینجا بخونید.

– – –

پی‌نوشت ۱: از برگر شب‌چره و ۱۱۰ شیراز که نمی‌شه گذشت.

پی‌نوشت ۲: خارج از ایران اگه جایی قصد داشتین برگر سفارش بدین، کنارش حتماً سیب‌زمینی هم بگیرید، اینقدر برگرهاشون کوچیکه که نگم دیگه. امضا یک متعجب از دیدن برگرهای اینجا.

پی‌نوشت ۳: اینکه چرا روز هلو، یک میوه سالم، با روز برگر، یک غذای نیمه سالم مصادف با هم شدن رو باید از نام‌گذارها پرسید.

پی‌نوشت ۴: اینکه چرا من به هلو حساسیت دارم، هیچ دلیلی براش موجود نیست، همونطور که به اینا هم حساسیت دارم:
– کیوی
– خرمالو
– بادمجان
– گوجه فرنگی
– انگور
– طالبی
– خربزه
– و خیلی چیزایی دیگه که یادم نیست و نمی‌دونم.

پی‌نوشت ۵: حساسیت چطوریه؟ برای من خیلی شدید نیست، فقط به خارش صورت و گلو و بدن و گاهی بسته شدن راه تنفسی‌ام منجر می‌شه (به شرطی ۱۰ کیلو بادمجون در حال جوشیدن باشه). اگه میوه‌فروشی سینی هلو رو تو پیاده‌رو گذاشته باشه و من از فاصله یک متری‌اش هم رد بشم، باز تمام بدنم به خارش می‌افته! البته من تلاش می‌کنم با حساسیت مقابله کنم. چون از خیر کشک‌بادمجون و میرزاقاسمی نمی‌شه گذشت. ولی این حس رو به طالبی و انگور و خرمالو ندارم.

پی‌نوشت ۶: این پست بیشتر از متن، پی‌نوشت داشت.

پی‌نوشت ۷: خوش به حالتون که هلو اینقدر خاصیت داره و من ازش محرومم!

پی‌نوشت ۸: شما هم هلو رو به برگر ترجیح میدین الآن؟

پی‌نوشت ۹: شما هم به نظرتون میاد خواص هلو خیلی به خواص لیمو شبیهه؟

پی‌نوشت ۱۰: میوه بخورید.

تکان خوردن مغز

Brain Concussion

سلام

می‌دونم اسمش خنده‌داره، ولی خودش اصلاً خنده‌دار نیست. البته ترجمه و کلمه‌های دیگه‌ای هم برای Brain Concussion استفاده می‌شه:

  • کانکاشن
  • ضربه‌مغزی خفیف
  • ضرب‌دیدگی مغز

البته در این مورد پزشک‌ها می‌تونن بنویسن و نظر بدن. من دانش کافی ندارم، فقط از منبعی که پیدا کردم، چند بخش رو ترجمه می‌کنم.

مرجعی که من برای ترجمه انتخاب کردم Mayo Clinic است (می‌باشد – هست فعل غلطیه).

خب حالا این کانکاشن اصلاً چیه؟

فرض کنین شما دارین راه می‌رین، ناغافل یه جسم بسیار سنگین می‌خوره تو سر شما و چند لحظه تا چند دقیقه بیهوش می‌شین. اما سر و جمجمه شما سالمه و خونریزی مغزی (نمی‌دونم عبارت درستیه یا نه) هم نداشتین.

از بعد از این ضربه یا چند ساعت دیرتر، دچار سردرد و سرگیجه می‌شید، حفظ تعادل براتون سخته، دچار فراموشی‌های متفاوتی می‌شین. مثلاً کلمه‌های عادی روزانه یادتون نمیاد. یه مقداری کلاً زندگی‌تون مختل می‌شه.

می‌ترسید، می‌رید دکتر، سی‌تی‌اسکن انجام میدین و دکتر می‌گه سالمین و با یه مسکن شما رو می‌فرسته خونه.

خب با تمام این تفاسیر، آیا شما واقعاً سالمید؟

اینجاست که کانکاشن وارد قصه می‌شه. نه شما کاملاً سالم نیستید، ناسالم هم نیستید. فقط مغز شما یه ضربه‌ای خورده و نیاز به زمان داره تا خودش رو درمان کنه.

در این بازه زمانی که مغز شما کاملاً درمان بشه، ممکنه علائمی رو تجربه کنید:

  • سردرد یا احساس فشار در سر – Headache or a feeling of pressure in the head
  • از دست دادن هوشیاری یا قدرت فهم به صورت موقت – Temporary loss of consciousness
  • سردرگمی یا احساسات مه‌آلود – Confusion or feeling as if in a fog
  • فراموشی – Amnesia surrounding the traumatic event
  • سرگیجه یا دیدن ستاره‌ها – Dizziness or “seeing stars”
  • سوت کشیدن در گوش – Ringing in the ears
  • حالت تهوع – Nausea
  • استفراغ – Vomiting
  • لکنت زبان – Slurred speech
  • تاخیر در پاسخ دادن به سوال‌ها – Delayed response to questions
  • مبهوت شدن – Appearing dazed
  • خستگی – Fatigue

یه سری علائم دیگه هم وجود دارن:

  • مشکل تمرکز و حافظه – Concentration and memory complaints
  • غیر قابل تحمل شدن و تغییرات در شخصیت – Irritability and other personality changes
  • حساسیت به نور و صدا Sensitivity to light and noise
  • مشکلات خواب – Sleep disturbances
  • اختلال در روح و روان و افسردگی – Psychological adjustment problems and depression
  • مشکل در حس چشایی و بویایی – Disorders of taste and smell

[امیدوارم البته درست ترجمه کرده باشم. چون مطمئن نیستم – اگر پزشک عزیزی این مطلب رو می‌خونه، ممنون می‌شم ایرادات متن رو بهم بگه]

نکته مهم اینه که این علائم ثابت نیستن، مثلاً یکی‌شون ظاهر می‌شه اون یکی غیب می‌شه، تو یه لحظه مشکل بینایی شدت پیدا می‌کنه، یه لحظه دیگه سرگیجه و عدم تعادل میاد سراغ آدم.

در کل اینکه، اگر سرتون ضربه خورد، ولی نشکست و دکتر معاینه کرد و گفت سالمین، اما شما حس کردین سالم نیستین، اشکالی نداره، چاره‌ای جز صبر کردن برای التیام کامل نیست. مغز کار خودش رو بلده.

در نهایت اینکه، اگر سرتون خیلی جدی ضربه خورد، حتماً برید دکتر.

روادید ملی آلمان

German Visa

سلام

تقریباً در اکثر پست‌هایی که برای مهاجرت به آلمان نوشتم، تاکید خیلی خیلی زیادی داشتم روی این موضوع که سایت سفارت رو همیشه چک کنین، شاید تغییراتی حاصل بشه.

مثلاً اخیراً میزان تمکن مالی تغییر کرده، یا لیست تخمین زمان انتظار آپدیت شده. حالا بریم سراغ اطلاعیه‌های جدید:

اطلاعاتی درخصوص درخواست ویزای ملی
از تاریخ اول اکتبر ۲۰۱۹ (برابر با ۹/۷/۱۳۹۸) باید همه‌ی مدارک مربوط به درخواست ویزای ملی را بهمراه ترجمه‌ی آنها به زبان آلمانی ارئه نمایید.
لطفاً توجه داشته باشید که فقط درخواست‌هایی پذیرفته شده و مورد رسیدگی قرار خواهند گرفت که مدارک مربوط به آنها بصورت کامل تحویل داده شده باشند.

و البته اینکه روادید (ویزای) ملی چیه؟

روادید ملی همان روادید ورود برای اقامت بلندمدت با هدف و منظوری خاص می باشد (بیش از ۳ ماه) که در قانون پیش بینی شده است. این نوع روادید معمولاً برای مدتی مشخص، در برخی موارد  خاص تا یک سال، صادر می گردد. بسته به هدف از اقامت، می بایست پس از ورود به آلمان، مجوز اقامت آلمان درخواست گردد. برای اتباع خارجی جهت اقامت بیش از سه ماه و یا اقامت همراه با اشتغال و فعالیت کاری، اصولاً الزام روادید وجود دارد. موارد استثنا عبارتند از اتباع کشورهای عضو اتحادیه اروپا، اتباع کشورهای منطقه اقتصادی اروپا و اتباع کشور سویس.

پس هر نوع اقامت بلند مدت بیش از ۹۰ روز، توی این دسته‌بندی قرار می‌گیره:

  • ویزای جستجوی کار
  • ویزای بلوکارت
  • ثبت شرکت
  • دانشجویی
  • پیوست خانواده
  • دوره آموزشی ۹۱ روز به بالا
  • دوره کارآموزی ۹۱ روز به بالا

با توجه به این اطلاعیه، اگر مصاحبه شما بعد از ۳۰ سپتامبر ۲۰۱۹ باشه، شما باید مدارکتون رو “حتماً” به زبان آلمانی ترجمه و تایید کنید.

بله، می‌دونم، تعداد دارالترجمه‌های کمتری تو کشور وجود دارن که ترجمه به زبان آلمانی انجام میدن و مجوز گرفتن تایید وزارت خارجه و دادگستری رو دارن. البته که هزینه ترجمه به زبان آلمانی طبق چیزی که قبلاً دز سایت کانون مترجمان رسمی خوندم، ۳۰٪ بیشتر از ترجمه به زبان انگلیسیه.

متاسفانه به هر دلیلی، سخت‌گیری‌ها روز به روز داره بیشتر می‌شه.

پیشنهاد من اینه در مورد دارالترجمه مورد تایید از خود سفارت سوال بپرسید، تلفن جواب نمیدن معمولاً، ولی می‌تونین ایمیل بزنین، شاید با فاصله زمانی زیاد، ولی حتماً جواب می‌دن. (من مدارکم رو به انگلیسی ترجمه کردم، پس شناختی از دارالترجمه مناسب و تایید شده به زبان آلمانی ندارم)

موفق باشید.

مهاجرت قالیچه پرنده نیست

Magic carpet

سلام

یکی از باورهای غلط موجود، شاید بهتر بگم دو تا از باورهای غلط موجود (که به ذهن من می‌رسه) اینه:

  • اونی که مهاجرت کرده خوشی زده زیر دلش
  • اونی که مهاجرت کرده، بر قالیچه پرنده سواره و در خوشبختی و آسایش غلت می‌زنه.

همون اول گفتم که هر دوی این‌ها باورهای غلطه.

مهاجرت رو می‌شه به چند بخش عمده تقسیم کرد:

  • پیش از مهاجرت
  • فرودگاه
  • پس از مهاجرت

خب چرا اینطوری نوشتم؟ چون با توجه به برخوردهای عمومی در شبکه‌های اجتماعی و به خصوص توییتر، فقط و فقط “فرودگاه” دیده می‌شه. اما در مرحله اول سختی‌های پیش از مهاجرت آنچنان زیاد هست و فعالیت‌های زیادی رو در بر داره که عموماً کسی که می‌خواد مهاجرت کنه تو اون بازه زمانی سرش به کارش گرمه و به شدت گرفتاره و اطرافیان متوجه نیستن.

بعد از مهاجرت هم چون جلو چشم بقیه نیست، سختی‌هاش دیده نمی‌شه. البته اینکه کسی که مهاجرت کرده از سختی‌هاش نمی‌گه، دلیل نمی‌شه سختی نداشته باشه.

یکی از دلایلی که باعث شد حضورم رو تو شبکه‌های اجتماعی کمتر کنم، همین جدال شدید بین افراد مختلف بود که صفت‌های بی‌تعلق، وطن‌فروش، خودخواه، بی‌بته، بی‌پدرمادر، بی اصل و نسب و اقسام و انواع واژه‌هایی که در شأن هیچ‌کس نیست رو در مورد افرادی که مهاجرت کردن بخونم.

دنبال قضاوت کردن در مورد این جدال‌ها نیستم. اما شاید بد نباشه حداقل از دیدگاه خودم در مورد بخش‌‌های عمده مهاجرت بنویسم.

پیش از مهاجرت

  • ۹ ماه انتظار برای گرفتن وقت مصاحبه سفارت (من آبان ۱۳۹۶ اقدام کردم که مدت انتظار ۹ ماه بود، الآن شده ۱۸ ماه)
  • ۲ ماه تلاش و پیگیری برای آماده کردن مدارک برای مصاحبه (من خوش‌شانس بودم)
  • ۱ ماه انتظار برای نتجیه مصاحبه سفارت (من خوش‌شانس بودم)
  • ۳ ماه تلاش برای جمع کردن زندگی در ایران

پس از مهاجرت

  • ۶ ماه انتظار، پیگیری و تلاش زیاد برای گرفتن کارت اقامت
  • تلاش برای یادگیری زبان آلمانی (شاید براتون عجیب باشه، ولی بی‌نهایت برام سخته، آخرین باری که سر کلاس نشستم ۵ سال پیش بوده – آخرین باری که مشق نوشتم رو یادم نمیاد، شاید ۱۴ سال پیش)
  • تلاش برای یادگیری روال و سیستم کاری، کاملاً متفاوت با ایران
  • کار، کار و واقعاً کار (میانگین ساعت کاری مفید که می‌گن واقعاً اینجاست)
  • من به خودم در زمینه تخصصی‌ام باور دارم، اما انجام دادن اون کار با زبان غیرمادری واقعاً سخته. انرژی بیشتری از آدم می‌گیره.
  • یه وقتایی وسط روز دلت می‌خواد با یکی فارسی حرف بزنی و کسی نیست.
  • وقتی کار پیچیده می‌شه احتیاج داری به فارسی چیزی رو توضیح بدی و گفتنش به زبان غیرمادری خیلی سخت می‌شه.
  • ۸ ساعت مفید کار کردی (۱ ساعت بینش وقت ناهار داشتی)، مدت زمان رفت و آمد هم هست. خلاصه اینکه ۱۱ ساعت بیرون بودی، حالا باید برگردی خونه (اگه کلاس زبان نداشته باشی) واسه خودت شام بپزی! مشق‌های زبان رو هم یادت نره. پست وبلاگ روزانه هم هست. ساعت ۱۱ هم بهتره بخوابی.
  • بر اساس مورد بالایی وقت استراحت تو این زندگی فعلی شوخیه. (به جز آخر هفته‌ها)
  • به نظرتون اینا سختی و مشکل نیست؟ به قول خارجیا Just try it

هر کسی هر جای دنیا زندگی کنه، یه سری شرایط، سختی و برنامه‌‌های منحصر به زندگی خودش رو داره. اینکه ما از شرایط زندگی کسی بی‌اطلاع باشیم، دلیل نمی‌شه که بر قالیچه پرنده سوار باشه و در خوشبختی غلت بزنه.

می‌خواستم مثال موضوعی بزنم، اما شاید به جا نبود. بگذریم.

راستش ترجیح می‌دادم این متن خیلی طولانی‌تر باشه، ولی همونطور که می‌دونین سخن کوتاه باید!

زاربروکن با دیدگاه توریستی

Saarbruecker Schloss

سلام

زاربروکن برای من حکم سفر رو نداره، چون دفتر شرکت‌مون اینجاست، برای همین هم دفعه پیش هر پستی نوشتم تو دسته‌بندی گردشگری بوده و نه سفرنامه.

اما ترجیح میدم این نوشته رو برای این سفر دو روزه در دسته‌بندی سفرنامه قرار بدم.

تو این سفر با اینکه کوتاه‌تر بود، اما محله‌های بیشتری قدم زدم و اطلاعات بیشتری در مورد زاربروکن کسب کردم. به لطف همکارم که اطلاعات بسیار زیادی داره.

خب بریم سراغ چیزایی که یاد گرفتم:

Saarbrücken

اسم شهر از دو کلمه تشکیل شده، کلمه Saar که اسم رودی هستش که تو شهره، کلمه Brücken که جمع کلمه Brücke به معنی پل‌هاست. این شهر پل‌های زیادی روی روز زار داره و برای همین بهش می‌گن زار-بروکن. اما در واقع این کلمه اشاره داره به قدیمی‌ترین پلی که روی این رود قرار داره که قدمتش حداقل به ۵۰۰ سال قبل برمی‌گرده.

کلمه Saar هم که از Sara گرفته شده که در زبان سلتیکی، به معنای آب در جریانه.

در زمان‌های مختلفی، این شهر به سلطه فرانسوی‌ها در میاد و بعد رفراندوم می‌ذارن که می‌خواین عضو آلمان باشید یا فرانسه و هر دو بار مردم آلمان رو انتخاب می‌کنن.

یکی دیگه از قصه‌های جالبی که در مورد خانه اپرا زاربروکن شنیدم این بود که بعد از پیوستن زارلند به آلمان، این خانه اپرا رو می‌سازن (انگار هدیه هیتلر به زاربروکن بوده)، البته باز در جریان جنگ جهانی دوم تخریب می‌شه و آخرین بازسازی به سال ۱۹۴۸ برمی‌گرده.

وقتی تو خیابون‌های زاربروکن قدم بزنین، ساختمون‌های قدیمی زیادی می‌بینین که هیچ نمای خاصی ندارن و شبیه این می‌مونه که با بودجه محدود در فرصت خیلی کم ساخته شدن. ساختمان‌های بسیار ساده و شبیه به بتنی.

در این مورد تاریخش رو نمی‌دونم، ولی حدس می‌زنم که بعد از تخریب شدیدی که در زمان جنگ جهانی اتفاق افتاده، این ساختمون‌ها ساخته شدن.

کاش دیگه هیچ‌وقت جنگ نباشه هیچ‌جا! آثار جنگ تا نسل‌ها بعد باقی می‌مونن.

اگر به زاربروکن سفر کردین، این سایت ۱۵ جاذبه گردشگری شهر رو معرفی کرده.

تو این سفر، تو پیاده‌رو‌های زابروکن کنار رود زار راه رفتم، گرافیتی‌های جذابی که رو دیوارهای مختلف کشیده شده بود رو دیدم. رستوران Flammerie غذا خوردم که تجربه جدید و متفاوتی بود. الآن هم منتظرم که رستوران ایرانی که اینجاست باز بشه و برم جوجه‌کباب بخورم.

پیام خلاصه بود، خیلی تلاش کردم بتونم بیشتر مطالعه کنم و اطلاعات بیشتری براتون بنویسم، اما خستگی سفر فشرده و البته انتظار برای غذای ایرانی این اجازه رو نداد.

لذت‌های کوچک زندگی

Happiness

سلام

امروز به صورت عجیبی دچار خلأ ذهنی شدم و تمرکز کردن برای نوشتن سخت شده، حتی برای پیدا کردن موضوع مجبور شدم برم سراغ نوت‌های توی گوشی و از ایده‌هایی که برای چنین مواقعی ذخیره کرده بودم بردارم. حتی سایت Days of the year هم نتونست بهم کمکی کنه.

همین پاراگراف بالا، می‌تونی منتهی بشه به این جمله: یکی از لذت‌های کوچک زندگی شاید همین باشه که یه وقتایی ذهنم سرشار می‌شه از کلی موضوع برای نوشتن و در جایی اونا رو یادداشت می‌کنم تا در مواقع ضروری استفاده کنم.

یه وقتی بعد از یه پیاده‌روی خیلی طولانی به خونه می‌رسیم و یه لیوان آب می‌خوریم و می‌گیم آخیش! همین یه لذت کوچیک زندگیه.

یه وقتی یه جوک یا لطیفه می‌خونیم یا می‌شنویم و چند ثانیه یا دقیقه‌ای می‌خندیم، همین هم لذت کوچک زندگیه.

– – –

من یه زمان‌هایی به شدت دنبال فلسفه هر چیزی بودم، فلسفه و هدف من از خلقت و خیلی چیزای دیگه، موقع فیلم و سریال دیدن دنبال درس زندگی گرفتن بودم. اینقدر این قضیه شدید شده بود که یه دفترچه داشتم که جمله‌های خوب و تاثیرگذار سریال‌ها رو می‌نوشتم.

الآن هم گاهی یه جمله از فیلم یا سریال رو ممکنه برای پست وبلاگ استفاده کنم، اما دیگه مثل قدیم درگیر جزییات و درس گرفتن نیستم.

چرا؟

ذهن و مغز به استراحت احتیاج داره، وقتی سریال می‌بینم، دنبال تفریح و استراحتم، نه درس زندگی گرفتن. خستگیم کمتر می‌شه! بله من موقع فیلم و سریال دیدن خسته می‌شدم!

– – –

خب برگردیم سر همون بحث خودمون، لذت‌های کوچک زندگی:

یه وقتی به آسمون نگاه می‌کنیم و یه ابر بامزه می‌بینیم و خیال و چشممون ابر رو شبیه آدما یا اشیا می‌بینه، این هم لذت کوچک زندگیه.

یه وقتی از یه غذایی خیلی لذت می‌بریم، این هم لذت کوچک زندگیه.

یه وقتی از شنیدن یا خوندن یه پیام احساس شادی می‌کنم، همین لذت‌های کوچک زندگیه!

از دیدن فیلم و عکس‌های جاهای دیدنی به خصوص طبیعت لذت می‌برم. امید دارم روزی ببینمشون، همین هم لذت‌های کوچک زندگیه.

با یه تست و سرگرمی چقدر دوستت رو می‌شناسی ساعت‌ها با دوستام می‌خندم، این یکی دیگه لذت خیلی بزرگ زندگیه.

واسه امثال ما که دوریم، پدیده تماس ویدیویی با خانواده، دیدنشون لذت‌بخشه، این هم جز لذت‌های بزرگ زندگیه. [یه وقتایی (همیشه) بعد از مکالمه ویدیو با خانواده، انرژی ام ده برابر می‌شه و کلی احساس خوشحالی بر من مستولی می‌شه]

گرفتن یه هدیه تولد غیرمنتظره از دوستایی که اصلاً انتظارش رو نداری، همین هم لذت‌های بزرگ زندگیه.

نگاه کردن به نوزادهای مردم تو مترو و قطار و لبخند زدن بهشون، این هم لذت‌‌های کوچک زندگیه.

و کلی مثال دیگه که به خاطر خلأ ذهنی امروز شاید به ذهنم نرسه.

خلاصه مطلب اینکه، مگه ما چند سال زنده‌ایم؟ ۳۱ سالش گذشته و معلوم نیست چقدر مونده باشه، عمر دست خداست. شما رو نمی‌دونم، ولی من “دیگه” انتظار شق‌القمر ندارم از خودم.

همین لذت‌های کوچک زندگی من را بس!

تفاوت در گویش

Accents

سلام

انتخاب عنوان برای این پست خیلی خیلی خیلی سخت بود، حتی الآن هم مطمئن نیستم کلمه درستی رو انتخاب کرده باشم. اگر زبان‌شناس هستید، ممنون می‌شم عنوان مناسب رو بهم بگید.

اگه شیرازی باشید معنی این چند تا عبارت رو کامل متوجه می‌شید:

گاگله کردن

یله شدن

جون برس

اولی می‌شه چهار دست و پا راه رفتن نوزاد

دومی رو نمی‌تونم درست ترجمه کنم، مثلاً یه ظرف ماست رو در نظر بگیرید که در محل نامناسبی به صورت کج قرار گرفته و هر آن ممکنه ماستا بریزه تو قیمه‌ها، ببخشید یعنی بیرون از سطل. امیدوارم درست ترجمه کرده باشم.

سومی هم به کسی گفته می‌شه که در شرایط بحرانی به کمک آدم میاد و مشکل رو حل می‌کنه یا به حل مشکل کمک می‌کنه.

حالا این مثال‌ها رو برای چی زدم و از کجا این ایده تو ذهن من شکل گرفت؟ مدتی که تهران بودم، یه وقتایی موقع مکالمه، متوجه می‌شدم که پسرعمه‌ام بعضی عبارت‌هایی که من استفاده می‌کنم رو برای همسرش ترجمه می‌کنه. من فارسی حرف می‌زدم و به خیال خودم بدون لهجه و هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تو گویش محلی من کلماتی باشن که عمومی نیستن. چون به نظرم تو شیراز همه فارسی سلیس صحبت می‌کنن.

[الآن همتون می‌گین فلکه گازوو، که اشتباهه، “اووو” آخر کلمات نکره به کار می‌ره نه کلمات معرفه و شناس. ما Falake نمی‌گیم، می‌گیم Felke. در باب آموزش شیرازی]

امروز هم باز در مکالمه با دو تا دوست دیگه عبارت “جون برس” رو به کار بردم و چون ازم پرسیدن یعنی چی، متوجه شدم این هم عبارت سراسری نیست.

اینا مقدمه و پیش درآمد بود.

در سرزمینی که هر کسی به زبان، گویش و لهجه متفاوتی صحبت می‌کنه، چطوری انتظار داریم همه همدیگه رو درک کنن؟ ما حتی در تعبیر و ترجمه کلمات اشتراک نداریم. پس این انتظار بیهوده است که در یک مکالمه همه همدیگه رو بفهمن و هیچ سوتفاهمی پیش نیاد.

پس وقتی در مکالمه‌ای موضوعی رو متوجه نشدیم و برداشت اشتباهی کردیم، شاید بهتر باشه بپرسیم.

با تشکر

پایان پیام

من نمی‌دونم، گوگل کن

idn google it

سلام

وقتتون بخیر، روز و شب خوش، ایام به کام!

عکس بالا رو می‌بینین؟

I don’t know, Google it

خیلی دلم می‌خواد از این استیکر داشته باشم، یا شاید هم بهتر باشه رو عکس پروفایلم تو تمام شبکه‌های اجتماعی این رو بذارم. حالا چرا؟

من عالم دهر نیستم، ولی گوگل چرا.

شما هر سوالی دارین، خیلی راحت می‌تونین جوابش رو پیدا کنین، کافیه وارد صفحه جستجوی گوگل بشید و عبارت مربوطه رو جستجو کنید یا به قول معروف گوگل کنید.

گوگل همه چیو می‌دونه، حتی مسیر رفت و آمد آدمایی که گوشی اندرویدی دارن و GPS گوشی‌شون روشنه. صدای شما رو می‌شنوه و بر اساس حرف‌هایی که در طول روز زدین به شما آگهی نشون میده.

در مورد سوالاتی که داریم، گوگل شاید خودش همه جوابا رو نداشته باشه، ولی موتور جستجوش در کسری از ثانیه تمام منابعی که جواب سوال شما دارن رو در اختیار شما میذاره.

پس در نهایت، منِ نوعی شاید در زمینه‌ای کمی اطلاعات داشته باشم، اما همیشه کامل‌ترین جواب‌ها رو گوگل به شما می‌ده.

معاشرت صوتی غیرحضوری

Chatting

سلام

دو روز پیش در پست دستبند هوشمند، در مورد میزان “عدم” علاقه به تماس تلفنی نوشتم. کلی‌تر بگم،

معاشرت صوتی غیر حضوری

خب این یعنی چی؟ پیام صوتی و تماس تلفنی. تماس ویدیویی از این قاعده مستثنی است به شرطی که با خانواده و عزیزان ثبت شده در قلب و خاطر باشه.

حالت استثنای بعدی هم تماس‌های تلفنی لازم هستن. مثلاً دوستی سوال واجبی داره که نمی‌تونه منتظر پیام در تلگرام باشه. بالاخره آدم همیشه هم به اینترنت دسترسی نداره که، حتی در قرن ۲۱ و حتی در بلاد “نیمه کفر*

من می‌گم وقتی می‌شه چت کرد (نوشتاری) چرا مکالمه اصلاً؟

گفتن و حرف زدن چون آب روده، جاری می‌شه و از دست می‌ره. وقتی مکالمه طولانی باشه، آدم فراموش می‌کنه شخص مقابل چی گفته. نوشتن فرصت فکر کردن بیشتری به آدم می‌ده. آدم می‌تونه جمله‌های سنجیده‌تری بگه، بیشتر فکر کنه و گاهی حتی شاید لازم باشه برای جواب یک سوال آدم جستجو (گوگل) کنه و بتونه از جوابش مطمئن بشه.

حتی دیجیاتو در مورد این فوبیای مدرن نوشته.

در ادامه، می‌خوام از پیام صوتی بگم. فرض کنین یک نفری که نه می‌شناسیدش و نه تا حالا دیدینش، نه هیچ تصوری ازش دارین، برای شما پیام صوتی ارسال می‌کنه، در بهترین حالت تلگرام و در بدترین حالت اینستاگرام! (کاش اینستاگرام دیگه این قابلیت رو اضافه نمی‌کرد)

من وقتی کسی رو نشناسم و باهاش برخوردهای اجتماعی نداشته باشم، مکالمه تلفنی جز شکنجه‌های عالم برام محسوب می‌شه، حالا فرض کنین این آدم غریبه پیام صوتی بفرسته! شکنجه در شکنجه!

یکی داره بی وقفه بدون توجه به تاثیر حرفاش و بدون توجه به نیاز به پاسخ در لحظه، پیام صوتی طولانی برای شما می‌فرسته. شما نه طرف رو می‌بینید، نه زبان بدنش رو می‌تونین تصور کنین، یه سری جملاتی با حالت صورت (Facial Expression) قابل درک می‌شن و سایر مشکلات. بله، می‌دونم می‌شه پیام صوتی رو Pause کرد و جواب داد و دوباره ادامه داد. اما من حتی دوست ندارم صدای آدمی که نمی‌بینمش رو بشنوم! (خدایا ممنونم بهم چشم و قدرت بینایی دادی)

پیام صوتی بیش از ۳۰ ثانیه قطعاً یکی از عذاب‌های جهنمه.

اینجا شاید لازم باشه یه نکته‌ای رو بگم که بالاتر هم گفتم. خانواده درجه ۱ از تمامی این مشکلات مبرا هستن. (برای من) دیده و شنیده شده که بعضی افراد کلاً با مکالمه تلفنی مشکل دارن.

این مقاله رو حتماً بخونید، خیلی جالب بود:

برای کسانی که اضطراب اجتماعی دارند، تماس تلفنی گرفتن یک مدل تعاملی است که باعث خودآگاهی و ترس شدید از قضاوت و یا نقد شدن ایجاد می کند. حتی یک واژه هم برای این ترس وجود دارد به نام «فوبیای تماس تلفنی» که ترس مردم از صحبت کردن پشت تلفن را توصیف می کند.

گاهی اوقات، درست مثل دیگر فوبیاها، فوبیای تماس تلفنی هم می تواند ناشی از یک تجربه تلخ و بد باشد، مثل شنیدن یک خبر ناگوار از طریق تلفن.

خب، این جمله آخر، یکی از دلایل بعدی برای بیزاری من از تلفنه. ما هفت سال، هر یکشنبه، ارتباط تلفنی داشتیم با عمه‌ام که آمریکا بودن و فوت کردن. اینکه کل ارتباطت با یک عزیز، از طریق تلفن باشه و یک دفعه خبر فوتش رو بشنوی و حتی فرصت دیدنش برای آخرین بار رو نداشته باشی، باعث بیزاری می‌شه.

فکر می‌کنم بعد از مهاجرت هم، این قضیه به مراتب شدیدتر شده، وقتی یک ساعت نامتعارف تماس تلفنی یا پیامی از سمت خانواده دارم، تا مرز سکته یا به قول خارجیا Panic Attack پیش می‌رم.

و در نهایت اینکه، تا وقتی می‌شه چت کرد، چرا مکالمه؟

– – –

* آمریکا می‌شه بلاد کفر، آلمان چون وسط راهه، می‌شه بلاد نیمه کفر!

– – –

پی‌نوشت: از اینکه برای من پیام صوتی نمی‌فرستید بی‌نهایت سپاسگزارم.

ریشه‌های دینی فرهنگی

Prauing

سلام

وقتتون بخیر و به قول آلمانی‌ها Guten Tag.

این پست کاملاً تجربه شخصیه، قابل تعمیم نیست و همچنین تمامی حق و حقوق قضاوت کردن من به عهده خداست و نیازی نیست شما خودتون رو به زحمت بندازین. با تشکر! جنگ اول به از صلح آخر یا صلح اول به از جنگ آخر. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

بر اساس تعاریف عرف و البته شرع، شخصِ “من” مذهبی محسوب نمی‌شم. با اینکه حج رفتم، یه وقتایی نماز و دعا می‌خونم، سعی می‌کنم احترام مقدسات رو نگه دارم. سعی می‌کنم به تمامی عقاید دینی احترام بذارم و چشم‌بسته به همه چیز فحش نمی‌دم. خلاصه اینکه من مذهبی نیستم اما به افراد مذهبی احترام می‌ذارم و سعی می‌کنم حاشیه‌ای هم نداشته باشم. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

پس من مذهبی نیستم، اما هر وقت مسئله‌ای رو می‌خوام حل کنم و خیلی بهم فشار میاد صلوات می‌فرستم و فوت می‌کنم، هر وقت کاری رو می‌خوام شروع کنم بسم‌الله می‌گم، هر وقت جایی احساس امنیت نداشته باشم صلوات می‌فرستم، هر وقت مشکلی واسم پیش میاد صلوات می‌فرستم و از خدا کمک می‌خوام، هر وقت خیلی استرس دارم باز صلوات می‌فرستم. هر وقت می‌خوام جای مهمی برم یا سفر می‌خوام برم، خودم قرآن رو دور سرم می‌گردونم، مثل وقتی از زیر قرآن رد می‌شیم. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

در نهایت همه اینا اینکه، می‌دونم تو تمام تنهایی‌هام، خدا هست و مراقبمه. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

خیلی از این مثال‌هایی که زدم ریشه در تربیت و فرهنگ خانوادگی من داره. اطرافیانم به دین احترام میذارن، مادرم به تعبیر و تعریف واقعی مذهبی هستن و من حاضرم به اسمشون قسم بخورم و هیچ‌کسی رو به دین‌داری واقعی مثل مامانم ندیدم. (می‌تونین از همین که من دخترشون هستم و به من اجازه و اختیار انتخاب زندگیم رو دادن متوجه بشید). [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

خانواده آلمانی که باهاشون زندگی می‌کنم، مسیحی هستن، “هر هفته” کلیسا می‌رن و من هم چند باری باهاشون رفتم. ما نماز جمعه داریم و اونا مراسم یکشنبه‌ها. خیلی به نماز جمعه ما شبیهه.

مورد دیگه این می‌تونه باشه که در گذشته صلوات فرستادن واقعاً بهم کمک کرده و در ضمیر ناخودآگاهم ثبت شده که اینطوری حالت خوب می‌شه، اینطوری استرست رفع می‌شه، اینطوری امنیت خاطر داری، اینطوری احساس امنیت می‌کنی و اینطوری علاوه بر خدا، سایر مخلوقات (شاید فرشته‌ها) هم مراقبت هستن. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

[این نوشته‌ها کاملاً از ضمیر ناخودآگاه من داره نوشته می‌شه و هیچ پایه و اساس علمی و دینی نداره. قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

Praying

گفتم این نوشته کاملاً تجربه شخصیه، پس همچنان به صورت شخصی ادامه می‌دم. من اگر تو یه خانواده دیگه، با یه دین دیگه هم به دنیا میومدم، باز یه نقطه عطف و تکیه‌گاهی برای احساس امنیت پیدا می‌کردم. فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت تو هیچ دنیای موازی دیگه‌ای، شخصی که من باشم، بتونه وجود خدا رو انکار کنه. با شناختی که از خودم و حس‌های درونی خودم دارم، می‌دونم به وجود “خالق” در هر صورتی معتقد هستم و خواهم بود. حتی تو دنیای موازی! حتی تو مریخ! حتی تو ستاره آلفا و …. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

نمی‌دونم واسه شما چطوریه، ولی واسه من، تو اوج استیصال، همین که می‌دونم خدا هست و بالاخره راهی پیش پام می‌ذاره و بالاخره یه جرقه و کورسوی نوری می‌فرسته، خیالم راحته. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

شاید به نظرتون سنگ‌پرستی باشه یا بیهوده باشه یا هر عبارت دیگه، ولی من نهایت احساس آرامش رو تو مسجدالحرام کنار کعبه تجربه کردم. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

پیشنهاد: قبل از تجربه دیدن کعبه، قضاوت نکنین؛ نه کعبه رو، نه آدمایی که بی‌صبرانه منتظر دیدنش هستن. به اعتقاد هم احترام بذاریم. (من مذهبی نیستم، چه به تعریف خودم چه به تعریف محیط و چه به تعریف عرف و شرع) [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

– – –

پی‌نوشت: از اینکه قضاوت رو به خدا سپردین، ازتون ممنونم.