بایگانی برچسب: s

مسافر زمان – خوابم یا بیدار؟

LakLak Book

سلام

مسابقه لک‌لک‌بوک، باعث شد کمی به تخیلم اجازه پرواز بدم، البته شاید خیلی شبیه عنوان مسابقه نباشه، داستان کوتاه هم نباشه، فقط همین‌طوری به ذهنم رسید و پروروندمش:

– – – – – – – – – –

مثل همه روزای کسل‌کننده، پر از روزمرگی، امروز هم داره تموم می‌شه. بعد از یه روز طولانی، خسته برمی‌گردم به اتاق زیرشیرونی خونه شماره سیزده، خیابون نوزده. پله‌های مارپیچ و تنگ رو به زور می‌رم بالا.

سر کار تمام مدت پیش صندوق نشستم و خریدهای ریز و درشت مردم رو می‌بینم، چقدر خرج کردن براشون ساده است. هفته پیش دختر وسطی خانواده سندفورد که همیشه مثل خدمتکارش با من و همکارام رفتار می‌کنه، لباس مورد علاقه من رو خرید. من تا ۵ ماه دیگه هم پس‌انداز کنم، نمی‌تونم اون لباس رو بخرم. چقدر با حسرت لباس رو براش پیچیدم. البته بماند که دلم می‌خواست در حین بسته‌بندی یه جای لباس رو پاره کنم یا چسب بریزم، از بس که این دختر بی‌ادبه! اما آقای رابینسون اونجا ایستاده بود و بهم چشم‌غره می‌رفت، آخه خانواده سندفورد یکی از مهم‌ترین مشتری‌های ما هستن. هر وقت میان فروشگاه، کل فروشگاه رو می‌بندن.

اگر اونا زندگی می‌کنن، پس زندگی من چیه؟ چقدر خسته‌کننده است، پس کی این زندگی ملالت بار تموم می‌شه.

هر یکشنبه می‌رم کلیسا و دعا می‌کنم. پدر می‌گفت خدا صدای بنده های زحمت‌کش و رنج‌دیده رو می‌شنوه. پس یا من زحمت‌کش و رنج‌دیده نیستم، یا خدا وجود نداره.

چراغ اتاقم خیلی وقته شکسته. من هم نتونستم چراغ جدید بخرم، آقای اسمیت، صاحبخونه، می‌گه خسارتش رو هم باید بدی. با یه ذره نور از چراغ خیابون که توی اتاق افتاده، راهم رو به پتوی زمختی که تنها دارایی من از وسایل خوابه، پیدا می‌کنم.

کافیه دیگه، بخوابم. شاید تو رویا زندگی بهتری داشته باشم.

صدای موسیقی و آواز میاد. برم به سمت صدا، ببینم از کجا میاد.

یکی صدام می‌کنه: خانم وقت بیدار شدنه. صبحونه تون حاضره، ساعت ۱۰ جلسه دارین.

و من با نوازش نسیم، روی تختی از بهترین الیاف که حتی تو فروشگاه هم نداریم بیدار می‌شم. خوابم یا بیدار؟ می‌دونم رویاست، پس بذار تا وقتی صدای ناقوس کلیسا میاد، از این رویا لذت ببرم.

چشمام رو باز می‌کنم، توی اتاق پر از آدم های مختلفه. گوشه اتاق دارن میز صبحونه رو حاضر می‌کنن و جلوی پنجره درخت کریسمس رو تزیین می‌کنن.

یه گوشه دیگه اتاق، چند نفر دارن لباسی که ظاهراً امروز قراره بپوشم رو حاضر می‌کنن.

می‌خوام از تخت بلند شم که یه چیز عجیب روی میز توجهم رو جلب می‌کنه. انگار ساعته، ولی یه صفحه داره مثل سینما که پشت سر هم داره اخبار مختلف نشون میده. یادش بخیر، وقتی بابا زنده بود و هنوز زیر آوار توی کارخونه نمرده بود، یه بار من رو برد سینما! اون بالای این سینمای کوچولو هم تاریخ رو نشون میده:

۱۰ دسامبر ۲۰۲۰

توی اخبار عکس خودم رو می‌بینم، پرنس ماری! یعنی رویا اینقدر با من مهربون شده؟ سرزمین خواب من رو برده به سال های دور و این زندگی رویایی.

می‌خوام تو این رویا لذت ببرم. بلند می‌شم، توی حمامی که برام حاضر شده دوش می‌گیرم. چقدر آینده عجیبه. چراغ ها خودشون روشن می‌شن، آب لوله‌ها خودشون باز می‌شن. همه چیز برام مهیاست، مواد شوینده‌ای وجود داره که به عمرم ندیدم، چقدر خوش‌بو!

صبحونه می‌خورم، حین صبحونه یکی پشت سر هم کارای روز رو بهم می‌گه. باید تو جلسه‌ای شرکت کنم که هیچی ازش نمی‌دونم! بعدش مصاحبه با خبرنگار، بعدش بازدید از کارخانه، بعدش ملاقات با خانواده نامزدم!!!!

یه دستگاه عجیب رو بهم میدن که با اثر انگشتم باز می‌شه! متن صحبت‌های جلسه‌های امروز رو تو همین دستگاه می‌تونم پیدا کنم.

این دیگه رویا نیست! چی شده؟ یعنی خدا صدای دعاهای من رو شنیده؟ شاید هم مردم و اینجا بهشته!

صبحونه خورده نخورده، لباس پوشیدم، جلسه اول که به خیر گذشت! برگشتم توی اتاق، لباس بعدی رو پوشیدم و سریع رفتم برای جلسه دوم، مثل جلسه قبلی، سوال جواب ها توی همون دستگاه بود که بهش میگن تبلت.

دوباره برمی‌گردم اتاق، لباس رو عوض می‌کنم و با ماشین های فوق پیشرفته که تو زندگیم ندیدم، می‌ریم کارخونه، با یه عالمه محافظ که یه سیم پیچ پیچی مثل سیم تلفن خانم ابیگل همسایه از گوش هاشون آویزونه.

توی کارخونه خیلی سر و صداست، هیچی نمی‌شنوم، وانمود می‌کنم می‌شنوم و سر تکون می‌دم. بازدید تموم می‌شه، مردم بیرون در کارخانه ایستادن. یه سری شعار می‌دن که دیگه سلطنت نمی‌خوان. یه سری هم با گل ایستادن، دلشون می‌خواد پرنس محبوبشون رو ببینن.

پس آینده این شکلیه، مردم می‌تونن اعتراض کنن حتی به پرنس و پادشاهشون.

کاش این رویا نبود، کاش واقعاً اینقدر محبوب بودم، کاش ناقوس کلیسا ۶ صبح زنگ نزنه!

برگشتیم به کاخ، باز لباس عوض می‌کنم و میرم برای ملاقات و عصرونه با خانواده همسر آینده، چیزی بود عجیب! برای من که توی زندگیم حتی پسری رو از نزدیک لمس نکرده بودم.

امیدوارم بعد از این روز شلوغ، دیگه برنامه‌ای نباشه و بتونم برگردم به خواب، تا ناقوس کلیسا به صدا در میاد، و الا اینطوری فردا سر کار خسته‌ام و آقای رابینسون عصبانی می‌شه!

اما بعد از عصرونه، باید در افتتاحیه تئاتر شرکت کنم. باز لباس عوض می‌کنم و می‌ریم تئاتر، پسری اونجاست که نامزد منه، اما من ازش می‌ترسم، خیلی با من مهربونه! ولی من نباید عاشق پسر توی خوابم بشم.

امیدوارم بعد از تئاتر، دیگه بتونم بخوابم، چقدر این خواب طولانی شده چرا بیدار نمی‌شم.

بالاخره برگشتیم به کاخ، روی تخت‌خواب دراز کشیدم، چقدر راحته، چشمام رو می‌بندم و منتظر ناقوس کلیسا می‌شم.

باز با صدای موسیقی بیدار می‌شم. پس ناقوس کلیسا چی؟

دوباره همون جا، توی همون قصر! خدایا چی شده؟ آیا من مردم؟ اگه من مردم اینجا بهشته یا برزخ؟

یک روز شلوغ دیگه شروع می‌شه.

و روز بعدی

و روز بعدتر

و هفته بعدی

و هفته بعدتر

و ماه بعدی

و ماه بعدتر

این خواب دیگه داره خیلی طولانی می‌شه. خدایا کافی نیست؟ بهم درس بزرگی دادی، دعاهام رو پس می‌گیرم! من این زندگی رو نمی‌خوام.

من اتاق زیرشیرونی خونه آقای اسمیت بداخلاق رو می‌خوام. همون پتوی زمخت، همون زندگی ساده که تنها نگرانی و دغدغه‌ام نداشتنه!

دیگه هم به خانواده آقای سندفورد حسودی نمی‌کنم و با حسرت به خریدهاشون نگاه نمی‌کنم!

کاش امشب که بخوابم، ناقوس کلیسا به صدا در بیاد!

نیاز به نوشتن

writing

سلام

همه‌مون با نیازهای طبیعی آشنا هستیم:

  • غذا
  • آب
  • خواب
  • نفس کشیدن
  • دسشویی رفتن

یه سری نیاز هم نسبتاً عمومی هستن:

  • محبت کردن / مورد محبت واقع شدن
  • سفر رفتن / گردش / تفریح
  • کتاب خوندن
  • سینما رفتن
  • تلویزیون تماشا کردن
  • آهنگ گوش دادن
  • ورزش کردن
  • معاشرت کردن

و هزاران هزار مثال دیگه که شاید توی ذهن من نباشه. شما بهتر می‌دونین و اطلاعات بیشتری دارین.

حالا بریم سراع یه سری نیازهای خاص‌تر مثل:

  • نوشتن

البته همه نیازهای غیرعمومی خاصن، ولی خب برای من، نوشتن یکی از خاص‌ترین نیازهاست! لزومی نداره نوشتن جمله یا پاراگراف باشه، همین که موقع صحبت یا جلسات، خودکار دستم باشه و نت‌برداری کنم، همین هم جزئی از همین نیازه.

من با نوشتن حال بهتر و تمرکز بیشتر دارم!

نیاز خاص شما چیه؟

من دوست دارم بنویسم

Write

سلام

امروز دیگه روز منه! البته چند روز پیش هم روز من بود و چند وقت پیش هم باز روز من بود، اصلاً هر روز روز منه. حالا امروز مگه چه خبره؟

I Love to Write Day

بله بله، من دوست دارم بنویسم. خیلی هم زیاد. پس روزم مبارک.

هر چی یادم میاد، از همون بچگی، علاقه خاصی به نوشتن داشتم، از همون بچگی دوست داشتم نویسنده بشم، اما دنبال یه ایده خیلی خاص و متمایز و هیجان‌انگیز می‌گردم انگار! انگاری منتظرم معجزه بشه و یهو یه نوری توی مغزم روشن بشه تا من بتونم شروع کنم و یک رمان بنویسم.

شاید سریال Jane The Virgin رو هم واسه همین روحیه نویسندگی Jane و تلاشش، خیلی دوست داشتم.

انگاری وقتی یکی یه آرزوی شبیه به من داره و برای رسیدن به آرزو تلاش می‌کنه، من هیجان‌زده می‌شم و ذوق می‌کنم.

سال ۸۵ که اولین وبلاگم رو توی بلاگفا درست کردم، شاید هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم داشتن وبلاگ و نوشتن روزانه اینقدر برام مهم بشه. اون قدیما، مثل الآن اینقدر مناسبات ذهنی نداشتم، ترس نداشتم، ذهنم فعال‌تر بود. گاهی حتی روزی ۵ یا ۶ تا پست از موضوعات محتلف می‌نوشتم.

اما الآن، حتماً دنبال یه موضوع خاص باید بگردم، یا یه حال خاص، یا یه تمرکز خاص، تا دستم به قلم / کیبورد بره! چقدر عجیب!‌انگار که این سن عامل عجیبیه! حتی در رسیدن به آرزوها!

این روزها البته، ذهنم مقاومت عجیبی داره برای نوشتن. تا ادیتور وبلاگ رو باز می‌کنم، هزار تا کار عقب افتاده یادم می‌افته، چک کردن تک‌تک نوتیفیکیشن‌های موبایل مهم می‌شه.

مثلاً در حین نوشتن این پست، ۱۸۰ تا ایمیل خونده نشده‌ام رو چک کردم. قوانین جدید سایت‌های مختلف که عضوم رو خوندم، تا آخر سال ۲۰۱۹ خیلی‌هاشون انگار قوانین حریم شخصی‌شون رو بر اساس GDPR و شفافیت بیشتر تغییر دادن، مثل name.com

چند تا اپلیکیشن جدید روی موبایلم نصب کردم که در هفته‌های آینده شاید لازم بشن!

مغزم هر کاری که ازش بر میاد انجام می‌ده تا از نوشتن جلوگیری کنه! این همه مقاومت و شاید هم ترس از نوشتن، برای منی که عاشق نوشتنم عجیبه!

بگذریم! امروز روز نوشتن نیست! امروز روز عاشق نوشتن بودنه! روزم مبارک!

مسابقه‌ای جالب از لک‌لک‌بوک

post667

سلام

دیروز، ۱۳ آبان، روز دانش‌آموز بود، دانش‌آموزهای عزیز روزتون مبارک.

لک‌لک‌بوک به مناسب این روز، یک مسابقه جالب برگزار کرده که من هم توی این مسابقه شرکت کردم.

توضیحات مسابقه:

‌باز هم دوشنبه شد و نوبت یه مسابقه نوشتن دیگه!! اول این که به دانش‌آموزای عزیز روزشون رو تبریک می‌گیم. دوم این که این دوشنبه به خاطر «روز دانش‌آموز» سعی کردیم با خاطرات مدرسه بازی کنیم.
چطوری؟ اینطوری که به جای داستان نوشتن با عکس، براتون ۵ تا کلمه گذاشتیم، که با همه‌ی این کلمات یه داستان کوتاه، یا پاراگراف جالب طنز بنویسید! یاد جمله‌سازیای مدرسه نیفتادید؟ ?? کلمات اینا هستن: دانش‌آموز، اینستاگرام، ژانر ادبی، اژدهای دوسر، میخ!

نکته‌ی این مسابقه اینه که حتما حتما باید از همه‌ی این کلمات تو متن‌تون استفاده کنید و حتی اگه یکیش تو متن نباشه، خودبه‌خود از مسابقه حذف می‌شید، حتی اگه بیشترین تعداد لایک رو داشته باشید.

طبق رویه‌ی مسابقات قبل، سه تا برنده اعلام میشن، یک نفر برای بهترین و جالب‌ترین نوشته، دونفر با بیشترین لایک.
دقت کنید که از این به بعد، به درخواست مخاطبان، افرادی که با لایک بالا انتخاب میشن، بیش از یک بار جایزه نمی‌گیرن، بلکه جایزه به نفرات بعدی اختصاص داده میشه؛ اما بهترین نوشته‌ها می‌تونن بیش از یک بار انتخاب بشن، پس سعی کنید بهتر بنویسید. منتظر نوشته‌های جالب‌تون هستیم.
تا پنجشنبه ساعت ۱۲ شب فرصت دارید که داستان یا متن‌تون رو کامنت بگذارید، برای افزایش لایک هم تا شنبه ۱۲ ظهر وقت دارید. ‌‌

من هم توی این مسابقه شرکت کردم:

روز دانش آموز، معلم انشا اومد تو کلاس و گفت به مناسبت این روز، میخوام یه هدیه عالی بهتون بدم.
ما همه ذوق زده و خوشحال، اینستاگرام رو باز کردیم که از این هدیه معلم مهربون استوری بذاریم که گفت:
بچه های خوبم، واسه هدیه، ازتون میخوام یه انشای هیجان انگیز تو ژانر ادبی در مورد تاریخچه روز دانش آموز بنویسین و نوشتنش ۵ نمره از امتحان آخر ساله. تا هفته دیگه هم وقت دارین و هر کی زودتر بنویسه یه نمره هم جایزه داره.
بقیه رو نمیدونم ولی من همون جا بهت زده شدم. آخه واسه من که از نوشتن بدم میاد، انشا حکم اژدهای دو سر رو داره!
گوشتون و چشمتون رو درد نیارم دیگه، از همون لحظه که این موضوع انشا رو شنیدم، همینطوری میخ کوبیده میشه تو سرم.
تصمیم گرفتم بیام و از شما رفیقای اینستاگرامی کمک بگیرم، انشا آماده تو ژانر ادبی دم دست ندارین؟

پیشنهادم اینه که لک‌لک‌بوک رو در اینستاگرام دنبال کنید و منتظر مسابقه‌های خوبشون باشید.

– – –

پی‌نوشت: شنبه ۱۸ آبان مسابقه تموم شد و من سوم شدم. برای جایزه هم چندین کتاب خوب فرستادن برای خواهرم (گفتن می‌تونیم برای خودت بفرستیم که ترجیح دادم برسه دست خواهرم، از اولین لحظه‌ای که شرکت کردم چون می‌دونستم هدیه‌شون کتابه، قصدم همین بود که کتاب‌ها برسه به خواهرم).

۱ نوامبر – روز نویسنده

Authors’ Day

سلام

این پست اختصاص داره به ۱۰ آبان، معادل با ۱ نوامبر. روزی که به روز نویسنده (Author’s Day) نام‌گذاری شده. البته که بلاگر بودن باعث نمی‌شه اسم خودم رو نویسنده بذارم، اما از بچگی آرزو داشتم نویسنده باشم.

از همون بچگی انگار که به “نوشتن” علاقه‌مند بودم، از هر سنی که یادم میاد، دوست داشتم بنویسم، شاید برای همین وبلاگ دارم، شاید برای همین به توییتر اعتیاد شدید پیدا کرده بودم! شاید برای همین زندگی مجازی عمیقی داشتم.

این نوشته، دل‌نوشته نیست! پس، سخن کوتاه باید!

روزتون مبارک نویسنده‌های عزیز.

امیدوارم منم روزی عنوان با افتخار نویسنده رو داشته باشم.

دوره رکود در نوشتن

Writing

سلام

و اما …

گاهی حتی نوشتن هم سخت می‌شه!

به طور معمول هر چند وقت یک بار، موضوعاتی ۷ تا ۱۰ روز آینده رو می‌نویسم (تو کار ما بهش می‌گن Content Calendar). چند روز پیش این ۷ تا ۱۰ روز تبدیل شد به سه هفته که یکی از عجیب‌ترین اتفاقات بود.

اما …

با اینکه این بار موفق شدم طولانی‌تر از همیشه برنامه‌ریزی کنم، اما دوره رکود در نوشتن، به خط مقدم ذهن من نفوذ کرد و فعلاً چشمه دست به قلم شدن انگار که مسدود (!!!) شده. کلمه بهتری پیدا نکردم، چون چشمه که نباید خشک بشه. چشمه همیشه باید بجوشه، ولی یهو ممکنه بیان دورش دیوار بکشن، نذارن بهش دسترسی داشته باشی.

قصه شرایط فعلی منم همینه! چشمه سر جاش و جوشانه! ولی دسترسی من بهش در حد یک ثانیه در ۸۶،۴۰۰ ثانیه شده.

پس، ایراد از فرستنده است، به گیرنده‌های خود دست نزنید!

شما با چه زبانی می‌نویسین؟

Notes

سلام

روز و شب و ایام‌تون خوش.

چند روز پیش تو پست “زندگی با زبان دوم” در مورد این نوشتم که یه تحقیقی انجام بدم برای اینکه افرادی که به کشوری با زبان رسمی متفاوت با زبان مادری‌شون مهاجرت کردن یا در محلی کار می‌کنن که زبان رسمی اون شرکت با زبان مادری فرق داره، نوت‌های شخصی مرتبط با کارشون رو به چه زبانی می‌نویسن.

چند وقتی هم هستش که نوشتن به زبان انگلیسی رو در مدیوم شروع کردم و از همین تریبون استفاده کردم تا ایده تحقیقی که داشتم رو پیاده کنم.

اگر شما هم در محیط / شرکت / کشوری کار می‌کنین که زبان رسمی اون محیط با زبان مادری‌تون فرق می‌کنه، ممنون می‌شم این پست رو بخونید و در این تحقیق شرکت کنید:

فرم مربوطه

با تشکر

پایان پیام

نوشتم، می‌نویسم، خواهم نوشت

Blogging

سلام

وبلاگ‌نویسی
من از بچگی می‌نوشتم. انشا، داستان، خاطره، نامه به دوستام و …. تا اینکه سال اول دانشگاه (۱۳۸۵) با بلاگفا آشنا شدم و نوشته‌های “کودکانه” اون زمانم شروع شد. الآن اون نوشته‌ها وجود ندارن، چون اون وبلاگ رو در بلاگفا پاک کردم. بعد از اون به وردپرس روی آوردم و با عنوان “گم‌شده‌ای در پیچ و خم‌های جاده زندگی” نوشتن رو ادامه دادم و رسیدم به سال ۱۳۹۲ و تولد ۲۵ سالگی که دوستانم زحمت کشیدن و برای تولدم یک هاست با اسم خودم بهم هدیه دادن.

نقاط اوج دوران وبلاگ‌نویسی من
سفرنامه‌هام همیشه بیشترین خواننده رو داشته. من سفر رفتن رو دوست دارم و دوست دارم تجربه‌هام رو با نوشتن سفرنامه با بقیه به اشتراک بذارم و انگار که آدما هم نوشتن من رو دوست داشتن. من حس‌های لحظه‌ایم رو می‌نویسم، تاریخچه رو می‌شه همه جا خوند، اما حس پیاده‌روی تو کوچه پس‌کوچه‌ها، جزییات ریز و جذاب هیچ‌جا پیدا نمیشه.
البته که نوشته‌های مهاجرتم هم خواننده زیاد داره. امیدوارم تجربه‌های من کمکی برای بقیه باشه.
البته این نگاه بیرونی و آنالیتیکز و تعداد بازدید بود. اگه بخوام از نقاط اوج خودم بنویسم، یه وقتایی می‌شینم پست‌های قدیمی رو می‌خونم و از بزرگ شدن خودم و رشدی که داشتم لذت می‌برم، یه وقتایی می‌گم چقدر ۵ سال پیش اندیشه و تفکرهای بزرگ داشتم. مثلاً پست مهاجرت درونی و پست بی‌عنوان و بی‌هدف بنویسم رو خودم خیلی دوست دارم.

تداوم در وبلاگ‌نویسی
یه روزی تصمیم گرفتم هر روز بنویسم و بهش پایبند موندم. چرا؟ چون حالم رو بهتر می‌کنه. نوشتن همیشه برای من بهترین درمان بوده. به خاطر شرایط فعلی زندگیم، نوشتن به انگلیسی رو هم شروع کردم.
شاید روزی هم برسه که ایده‌هایی که برای کتاب نوشتن داشتم رو اجرایی کنم. شاید … شاید … شاید …

آیا من بلاگرم؟
خب، باید دید بلاگر چیه یا کیه؟ در حین سرچ برای این بلاگر به کلمه ویلاگر رسیدم که بار اولی بود این کلمه رو می‌دیدم. البته تفاوت در نوع پسته. وقتی عکس و متن باشه می‌شه بلاگر، ویدیو وارد محتوا بشه می‌شه ویلاگر. پس من قطعاً ویلاگر نیستم. همچنان همون بلاگر موضوع صحبته.
تعاریف خاصی وجود نداره، فقط همین که با یک هدف مشخص، استراتژی محتوا و برنامه‌ریزی، در راستای همون استراتژی، محتوا تولید کنیم و در بستر مناسب منتشر کنیم.
برای من این بستر وبلاگمه. همین‌جایی که هستید و می‌بینید و حضور دارید. من بلاگرم. آره! هستم. چون بر اساس یک هدف مشخص، در دسته‌بندی‌های مشخصی، محتوایی رو منتشر می‌کنم.
بعضی‌ها هم برای بستر از اینستاگرام استفاده می‌کنن. اونها هم در نوع پست‌هاشون می‌تونن بلاگر یا ویلاگر باشن.

چرا می‌نویسم؟
بارها و بارها در مورد “نوشتن” نوشتم. نوشتن برای من چند تا فایده داره. یکی اینکه من کمک کردن و راهنمایی کردن به آدما رو دوست دارم، خوشحال می‌شم اگر مفید واقع بشم. برای همین از تجربه‌هام می‌نویسم شاید چراغی در راهی برای کسی روشن بشه، مثل تجربه مهاجرت.
دوم اینکه با نوشتن حال خودم خوب و بهتر می‌شه.
[خیلی دلم می‌خواست تمام پست‌هایی که در مورد “نوشتن” نوشتم رو اینجا لینک کنم، تعدادشون خیلی زیاد بود، شاید روزی یک دسته‌بندی اضافه کنم و تمامی این پست‌ها رو منتقل کنم به اون دسته‌بندی!]

۱۶ شهریور – روز وبلاگستان فارسی
من خیلی وقتا برای پیدا کردن موضوع برای نوشتن، از سایت Days of the Year کمک می‌گرفتم، چه خوب که وبلاگستان فارسی و بلاگرهای فارسی زبان هم یه روز (هر چند ملی و غیر از جهانی) برای خودشون داشته باشن و بتونن اون روز رو جشن بگیرن.

پیشنهاد
نظرتون چیه شما هم در مورد تجربه بلاگ‌نویسی‌تون بنویسین؟ نظرتون در مورد ۱۶ شهریور و روز وبلاگستان فارسی رو هم بنویسید.
اگر هم که نوشتید یا به زودی می‌نویسین، لینکش رو برام کامنت بذارین تا من هم تجربه شما رو بخونم.
می‌تونید تجربه سایر بلاگرها رو هم در کمپین روز وبلاگستان فارسی ویرگول بخونید.

– – –

نوشته‌های برخی از دوستان:

نوشتن به مثابه به تماشا نشستن – شبنم کهن‌چی

نوشتن به مثابه رها شدن – ریحانه وحیدیان

نوشتن – فرنوش جمالی

چی شد که اینطوری شد یا تاریخچه خانم شین و بقیه – خانم شین

من را همیشه یک وبلاگ‌نویس صدا کن – مهسا مژدهی

چرا می‌نویسم – سپیده سعید

ماجرای من و وبلاگ مرا پایان نیست … – شیدا حسین‌زاده

داستان وبلاگ‌نویسی من – ناهید عبدی

به بهانه ۱۶ شهریور، روز وبلاگستان فارسی – سمیرا سرباز

راهنمای اتصال مستقیم مغز به دست – شکیبا شاملو

ما شهروندان ایالتی هستیم که دلش می‌خواهد مهاجر بپذیرد – نسرینا رضایی

مسیر وبلاگ‌نویسی من – عادله قدسی‌زاده

مپ‌گردی آنلاین – سمانه قائدی

الفبا و زبان

Alphabets

سلام

وقت بخیر

روز خبرنگار هم مبارک – ۱۷ مرداد

این نوشته فقط یک “آیا می‌دانید؟” محسوب می‌شه و فکر کنم حتی به ۲۰۰ کلمه هم نرسه. حالا چی شد که من خودم متوجه دانسته این پست شدم؟

چند وقت پیش یکی از همکارانم که علاقه زیادی به زبان‌های مختلف داره، بهم گفت:

خیلی خوبه که تو دو رسم‌الخط (نمیدونم درسته یا نه) رو می‌تونی بخونی. هم فارسی هم انگلیسی.

همین حرفش باعث شد بفهمم چه توانایی‌هایی ممکنه داشته باشیم و ندونیم. ما هم خط فارسی (عربی) رو می‌تونیم بخونیم و هم خط هر زبان دیگه‌ای که حروف مشابه انگلیسی داشته باشن.

منظور توان تلفظ صحیح و دونستن زبان نیست. منظور اینه که ما توانایی روخوانی از حروف الفبایی رو داریم که زبان مادری خودمون نیست.

اما برای اروپایی‌ها که اکثراً حروف الفبای مشابه دارن، علاقه به دونستن یک زبان متفاوت و یادگیری‌اش رو دارن.

همین دیگه، خلاصه، مختصر و مفید.

۱۵۲ کلمه.

چالش جدید: شروع نوشتن به زبان انگلیسی

Challenge

سلام – Hello – Hallo

مدت‌ها بود تصمیم داشتم نوشتن به زبان انگلیسی رو شروع کنم، این مدت‌ها برمی‌گرده به یک تا دو سال پیش که تصمیمم به مهاجرت خیلی جدی‌تر از قبل شده بود. از همون موقع تصمیم داشتم برای Personal Branding خودم پیش از مهاجرت، انگلیسی نوشتن رو شروع کنم که از نتیجه امر می‌تونین ببینین که چنین اتفاقی رخ نداد.

اما الآن قضیه فرق کرده و با توجه به شرایط جدید زندگیم، زبان انگلیسی بخش عمده‌ای از روزهای من رو به خودش اختصاص داده و با توجه به تصرف احتمالی (به زودی) زبان آلمانی در فرمانروایی اینجانب، ناچارم برای زنده نگه داشتن جنبش انگلیسی، چاره‌ای بیندیشم.

که بر اساس توانایی اینجانب در امر نوشتن، بهترین راه چاره، نوشتن به زبان انگلیسی و البته در Medium بود. برای شروع پست اول رو نوشتم.

اگر بلاگ‌های انگلیسی رو می‌خونید و موضوعات خاصی رو دنبال می‌کنید، ممنون می‌شم به این پرسشنامه جواب بدین:

پرسشنامه برای انتخاب موضوع بلاگ من به زبان انگلیسی

پیشاپیش از همکاری شما سپاسگزارم 🙂