بایگانی برچسب: غربت

طعم عجیب غربت

Sad

سلام

و بالاخره بعد از حدود یک سال غربت بر من مستولی شد! ادبی‌تر می‌شه اینکه: در هجوم ناگزیر غربت مغلوب شدم!

یه روزایی بود حتی خودم با خودم فکر می‌کردم خیلی سنگدلم که دلتنگ نمی‌شم، اما فهمیدم تکنولوژی و تماس ویدیویی، عاملی بود که دلتنگ نمی‌شدم و در این یک سال اخیر دلتنگ نشده بودم!

سخت بود! خیلی سخت!

از سری قصه های مهاجرت کهکشانی

Happy

سلام

خیلی وقت بود از مهاجرت کهکشانی ننوشته بودم، با اینکه برای امروز تو تقویم محتوا یا همون Content Calendar وبلاگم، موضوع دیگه‌ای رو ثبت کرده بودم، تصمیم گرفتم این متن رو بنویسم. چرا که این حس‌های خوب ۴۸ ساعت گذشته تا امروز، نیازمند به رشته تحریر در آمدنه.

نمی‌دونم برای بقیه مهاجرت چه شکلیه و چه حالات روحی رو تجربه می‌کنن، ولی برای من یه احساس گمگشتگی و گم کردن یه بخش از وجودم رو همراه داشت. احساسی که انگار یکی از اعضای بدنت رو جا گذاشتی، مثل یک دست یا یک پا! احساس فلجی روحی! احساس اینکه دیگه هیچی تو دنیا نمی‌تونه خوشحالت کنه، حسرت اینکه چرا نتونستی توی وطنت دووم بیاری، حس اینکه چرا مجبور شدی خودت رو درگیر غربت و بی‌کسی کنی!‌ هزاران هزار فکر منفی!

تو تمام ۱۰ ماه گذشته، یه چیزی رو انگار هر چی می‌گشتم و پیداش نمی‌کردم، دیروز صبح اما، انگار چیزی تغییر کرده بود، احساس کردم نسبت به تمام روزهای گذشته شادترم و انرژی مثبت بیشتری دارم.

شاید حس کرده باشین، شاید هم من خودم نوشتم و حس‌هام رو می‌شناسم، بقیه نوشته‌های مهاجرت کهکشانی یه غم نهفته دارن انگار.

چه تغییری حاصل شده؟

دو روز قبل یعنی جمعه، دوست دوره راهنمایی دبیرستانم که همسایه بودیم و هم‌سرویسی و اخیراً هم، فامیل شدیم، پیام داد که سفرش قطعی شده و فردا (یعنی شنبه) می‌رسه برلین. دیروز و امروز ساعت‌های زیادی رو با هم گذروندیم و کلی گشتیم و کلی حرف زدیم و کلی خوش گذشت.

اینجاست که همش آهنگ شرابی رستاک حلاج تو مغزم پخش می‌شه که رفیق قدیمی یه کهنه شرابه که سی سالشه! این پست رو با همین موسیقی در پس‌زمینه متصور بشید.

هفته قبل هم که دو تا از دوستام اومده بودن. یکی دیگه از دوستان خیلی قدیمی هم که اخیراً برلین ساکن شده. همه این اتفاق‌های خوب و اینکه بعد از مدت‌ها تونستم Passion ام رو پیدا کنم، کمتر از دو ماه گذشته و همین حدود رخ دادن.

غربت و تنهاییِ غربت یه وقتایی به استخون آدم می‌رسه، انگار یه شمشیر فرو کردن و این شمشیر قلبت رو دو تیکه کرده و وسط دنده‌هات گیر کرده و بیرون کشیده نمی‌شه جز با یه معجزه!

معجزه من امید بود و بس!

اینکه بالاخره یکی از دوستان قدیمی اومده برلین، اینکه با تمام سختی‌های گرفتن ویزا، دوستانم می‌تونن ویزا بگیرن و سفر بیان، اینکه می‌دونم به زودی می‌تونم برای خانواده هم ویزا بگیرم.

همه اینا کورسویی از امیدی هستن که تو ۸ ماه اول به مرور تیره و تار شده بودن. اما این روزها، همه چیز داره قشنگ‌تر می‌شه و مهاجرت کهکشانی روی خوشی داره بهم نشون می‌ده!

– – –

پی‌نوشت ۱: دل‌خوشی رو می‌شه ساخت! امیدوار شدم.

پی‌نوشت ۲: چشمام باز دارن می‌خندن!

پی‌نوشت ۳: خدایا شکرت!

غذای وطنی در غربت

Qorme Sabzi - Philo Cafe - Saarbrucken

سلام

جونم براتون بگه که امثال آدم‌هایی مثل من هم که خیلی سریع به غربت خو می‌گیرن هم، دلشون واسه وطن تنگ می‌شه.

[جدا از دلتنگی برای عزیزان، که توی این پست به کلی فاکتور گرفته شده]

خب نکته بالا رو آویزه گوشتون کنین و قضاوت نکنین، این پست منحصراً در مورد غذاست و بله من هم چونان شکمو [خنده]

شاید اولین چیزی که آدم دلش واسش تنگ بشه، قرمه‌سبزی باشه، البته از نوع مامان‌پز، من دلم واسه آش سبزی شیرازی هم خیلی تنگ می‌شه و هی هوس می‌کنم. از جیگر، دل، قلوه، خوئک و خوش‌گوشت هم که رد بشیم، کله‌پاچه رو چه کنیم؟

یکی از بهترین حس‌های اخیر واسه من، رفتن به رستوران ایرانیه. خبر خوش اینکه، تو کمپ دانشگاهی زاربروکن، یه رستوران ایرانی هست که پنجشنبه‌ها قرمه‌سبزی داره، سعی کنین خیلی زود مثلاً قبل از ۱۱:۳۰ برید رستوران که ته‌دیگ هم داشته باشه، من امروز ۱۱:۴۵ رسیدم و پرس‌های آخر قرمه‌سبزی بود و ته‌دیگ هم نداشت.

حس خوب بعدی‌اش اینه که می‌تونی با صاحب رستوران فارسی حرف بزنی و چاق سلامتی کنی! وسط یه روز شلوغ کاری که دائم انگلیسی حرف زدی و گاهی هم آلمانی شنیدی، شنیدن زبان فارسی خیلی لذت‌بخشه.

می‌دونم به خوشمزگی قرمه‌سبزی مامان‌پز نمی‌شه، ولی خب منابع محدوده!

در کل، خمیرمایه وجود ما ایرانیه، هر چیزی مرتبط با ایران ببینیم ذوق می‌کنیم. حداقل من اینطوری‌ام.

– – –

پی‌نوشت: پست امروز خلاصه بود چون یه رستوران ژاپنی رو امشب تجربه کردم که شاید تصمیم بگیرم در موردش بنویسم. برای همین دیر برگشتم خونه و خستگی باعث شده محتواهایی که برای این پست تو ذهنم داشتم رو فراموش کنم. شاید در آینده آپدیت بشه!

۴ ماه گذشت

post446

امروز ۹ فروردینه و دقیقاً ۴ ماه شد که از ساحل امن خارج شدم. از مهاجرت کهکشانی شهر به شهر، به مهاجرت کهکشانی کشور به کشور رو آوردم.

مهاجرت من شاید یکی از عجیب‌ترین مهاجرت‌ها محسوب بشه، چون با اعتماد به نفس کامل، با زبان انگلیسی، اومدم کشوری که زبان رسمی‌اش انگلیسی نیست. گاهی البته احساس پشیمونی می‌کنم ولی خب، برلین و آلمانیا اونقدر مهمون‌نوازن که نمیذارن غم غربت بیاد سراغت.

البته خیلی زوده بخوام از غربت بگم. خیلی هم زوده. من هنوز آنچنان دوری حس نکردم. تقریباً هر روز با خانواده تماس ویدیویی دارم، با دوستای ایرانم هنوز در ارتباطم. وقتای آزادم رو با ایونت و جلسه‌های استارتاپی پر کردم و هیچ فرصتی برای دلتنگی نداشتم انگار هنوز.

اطرافیانم تو آلمان، از دوست و همکار گرفته تا رستوران و دنر فروشی محل، همه و همه طوری مهربون بودن که :

It feels like home actually

من بعد از مهاجرت از شیراز به تهران، یه مدت کوتاهی، برام زمان برد تا حس کنم تهران خونه جدیدمه و این تجربه در مورد آلمان کاملاً عجیبه، چه اوایل که دوسلدورف بودم و چه بعد که اومدم برلین و خونه (اتاق) خودم و تجربه زندگی با یک خانواده آلمانی.

هر جایی سختی‌های خودش رو هم داره، مثل پروسه ثبت آدرس، پروسه تمدید اقامت و شاید چیزای دیگه که من تا امروز باهاش رو به رو نشدم.

برای پروسه گرفتن اقامت آلمان، یک مجموعه نوشته رو شروع کردم که زمانی که تموم بشه، سعی می‌کنم در مورد نکته‌های بعد از ورود به آلمان بنویسم.

این پست می‌بایست دل‌نوشته‌ای باشد از حس و حال من در چهارمین ماهگرد خروج از کشور. از اون لحظه که مهر خروج رو توی فرودگاه زدم و مامور بخش بهم سفر بخیر گفت، سفر بخیری با کلی جامانده در ایران، خانواده، دوستان، عزیزان.

من هزار بار هم به عقب برگردم، باز همین مسیر رو انتخاب می‌کنم که برای من بهترین مسیر بود.

Despite all the cultural differences and also language differences, here is where I wanna live and grow old

یک نکته‌ای که من تو این ۴ ماه یاد گرفتم. من هم قبلاً فکر می‌کردم وقتی کسی خارج از کشور زندگی می‌کنه و به فرض برای سفر میاد یا تماس تلفنی داریم و خیلی کلمات انگلیسی به کار میبره یا میپرسه فولان کلمه به فارسی چی میشد، فکر میکردم کلاس میذاره یا همون تفکرات رایج در جامعه.

ولی تجربه خودم دقیقاً همینه. مدت طولانی از روز رو انگلیسی حرف می‌زنم، بقیه روز رو تلاش میکنم آلمانی یاد بگیرم و به جز تماس با خانواده و دوستا که حرفای عادی روزانه است، هیچ تعامل فارسی زبانی ندارم، مگه اینکه دوستی یا همکاری بپرسه به فارسی به این کلمه چی میگین؟ که خیلی هم زیادن، براشون جذابه کلمات کلیدی یک زبان دیگه رو یاد بگیرن.

شما مکالمه روزمره رو فراموش نمی‌کنین، امان از روزی که بخواید یه کلمه که نهایت سالی یک بار تو فارسی به کار می‌بردین رو بگین. واقعاً گاهی فراموشی سراغ آدم میاد.

و البته تجربه بعدی مربوط به خودمه، حداقل برای من اینطوریه، شاید افراد دیگه هم تجربه مشابه داشته باشن. من با زبان انگلیسی حرف زدن حال و روحیه بهتری دارم. وقتی انگلیسی حرف می‌زنم اعتماد به نفسم بیشتر می‌شه و راحت‌تر می‌تونم احساسات و نظراتم رو بیان کنم.

And it was always like that for me, at least past few years

شاید علتش اینه که خیلی زیاد سریال انگلیسی زبان دیدم، که به مرور که دارم به سمت رادیو، آهنگ و فیلمای آلمانی زبان می‌رم، شاید همه چیز به زبان آلمانی تغییر کنه.

– – –

پی‌نوشت ۱: این نوشته، دل‌نوشته‌ای بود از مهاجرت کهکشانی، از حس و حال این روزام، از اینکه چقدر خوشحالم و چقدر آرامش دارم. همون آرامشی که همه عمرم دنبالش بودم. فقط حیف که این آرامش رو تو وطن خودم، محل تولدم و کنار عزیزانم نتونستم پیدا کنم.

پی‌نوشت ۲: تقریباً در اکثر مواقع، اولین حدس از ملیت من، ترک هستش، هیچ‌کسی ایرانی بودن من رو حدس نمی‌زنه و این عجیب‌ترین تجربه منه. البته وقتی می‌گم ایرانی هستم، اکثراً ذوق می‌کنن و یکی دو کلمه فارسی می‌گن.

نزدیک عیده!

Nowrooz

نزدیک عیده!

۲۲ اسفند هم گذشت و هفته دیگه همین ساعت‌ها داریم برای لحظه تحویل سال آماده می‌شیم! تیک‌تاک!

۱۵ دقیقه تا آغاز سال ۱۳۹۸ خورشیدی – البته ۷ روز و ۱۵ دقیقه دیگه

البته برای اونایی که اروپای مرکزی هستن و ساعت شون CET هست، ساعت ۱۰ و ۵۸ دقیقه و ۲۷ ثانیه، ساعت تحویل ساله. مهم اینه که همه دنیا با هم سر یک نقطه زمانی سال جدید براشون تحویل می‌شه، عدد ساعت مهم نیست.

سال جدید عجیب‌ترین سال تمام زندگیمه! البته شروع سال! معلوم نیست کجا باشم و پیش کی! بین آدم‌های غریبه یا دوستایی که کمتر از ۴ ماهه باهاشون آشنا شدم.

سال جدید خیلی سال عجیبیه، یکی از صمیمی‌ترین دوستانم پدرش رو هفته پیش از دست داده!

سال جدید، خیلی سال عجیبیه، تعداد زیادی از دوستام و فامیل، پدر / مادر شدن. قدم نورسیده‌هاشون مبارک!

سال جدید خیلی سال عجیبیه! چون نمی‌دونم چه اتفاقاتی میفته و به خواسته‌هام می‌رسم یا نه!

سال جدید خیلی سال عجیبیه! من این سر دنیا، بغل دست آرزوهام، انگار که همه چی جای نزدیک‌تر شدن، دورتر می‌شن!

سال جدید، خیلی سال عجیبیه!

خونه تکونی عیدتون رو کردین؟ کاری به خونه‌هاتون ندارم، از خونه‌تکونی دل‌تون چه خبر؟ کینه‌ها و غصه‌ها رو دور بریزید، دل خودتون سبک می‌شه!

– – –

پی‌نوشت: نمی‌دونم امسال امیر مهرانی عزیز مثل سال‌های پیش، چالش کوله‌پشتی رو برگزار می‌کنه یا نه، ولی من که دلم می‌خواد بنویسم.