بایگانی برچسب: سفر

سفرنامه اروپا – قسمت هشتم – روز چهارم صبح تا ظهر

Paris

شنبه، ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، اولین روز گردش در پاریس فوق‌العاده و دوست داشتنی! هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم شهری رو ببینم که اینقدر زیاد دوست داشتنی باشه و در یک نگاه (گردش) بشه عاشقش شد.

صبح شنبه رو با یه صبحانه فرانسوی، تو خونه دوست مراکشی شروع کردیم. شنبه‌هایِ آخرِ هفته خارجی‌ها. من تا این روز، فکر می‌کردم مارمالاد چیز عجیب و غریبی باید باشه تا اینکه فهمیدم همون مربای خودمونه فقط همه میوه‌ها کاملاً له شدن در حد ناپدید شدن.

برای چای هم، دوستم چای جاسمین ژاپنی درست کرده بود که طعم و عطری شبیه به بهارنارنج بود و به شدت خوشمزه بود. بهتون پیشنهاد می‌دم حتماً این چای فوق‌العاده رو امتحان کنید.

French Breakfast

یکی دیگه از دوستامون قرار بود تا ظهر بهمون بپیونده، تصمیم گرفتیم تا اومدنش، اطراف خونه باشیم و کمی بگردیم. خونه دوستم تو مرکز شهر و نزدیک به خانه اپرا بود و پیاده راه افتادیم. به سمت محله مون‌مارتر رفتیم و البته کلی خرید کردیم. بالاخره سفر بی خرید و سوغاتی نمیشه که.

به سمت کلیسای ساکره‌کور (Sacré-Cœur) یا قلب مقدس پاریس رفتیم و اینقدر زیبا بود که تا ابد حس اون لحظه که این کلیسا رو دیدم در یادم می‌مونه. یه حال آرامش عجیبی داشت.

Sacré-Cœur Paris

کمی از این کلیسای فوق‌العاده و زیبا بگم:

  • قدمت این کلیسا حدود ۱۵۰ ساله
  • به نظر بعضی افراد، این کلیسا شباهت به تاج محل هند داره.
  • حتی قبل از ساخته شدن این کلیسا، تپه‌های مون‌مارتر، محل عبادت بودن.
  • وقتی این کلیسا رو ساختن، می‌خواستن از همه شهر قابل دیدن باشه.
  • از محوطه کلیسا، مثل بام شهر، میشه پاریس رو دید و فوق‌العاده زیباست (عکس اول این پست)
  • پلکانی وجود داره که می‌شه به بالای گنبد کلیسا رفت و کل شهر رو دید.
  • بزرگترین ناقوس فرانسه تو همین کلیساست.
  • معنی اسم این کلیسا یعنی ساکره کور، قلب مقدسه
  • محوطه ساکره کور پر از دستفروشه و کلی یادگاری قشنگ می‌شه ازشون خرید.

یادتون باشه برای ورود به این کلیسا و دیدن زیبایی‌های داخل کلیسا و رفتن به گنبد و تماشای منظره پانارومای پاریس، باید سعه صدر داشته باشین. چون پاریس اکثر اوقات پر از توریسته و ساعت‌های زیادی باید توی صف باشید.

Moulin Rouge

تو راه برگشت به خونه هم مولن روژ (Moulin Rouge) پاریس رو دیدم. البته متاسفانه من آشنایی باهاش نداشتم، اما به شدت معروفه و فیلم‌های زیادی توی این محله و لوکیشن فیلم‌برداری شدن و البته خود محل هم تاریخچه زیادی داره.

در مورد مولن روژ بیشتر بخونید.

Paris

همچنان ویترین مغازه‌ها، ماشین‌ها و خیابون‌ها واسه من جذابیت‌های تقریباً هم‌‌تراز با جاذبه‌های گردشگری داشتن. تعداد ماشین‌های جذابی که توی این سفر دیدم اینقدر زیاد بود که واقعاً فرصت عکاسی از همه نبود. البته اکثر ماشین‌ها در حال حرکت بودن و تا موبایل رو در میاوردم رفته بودن.

نکته قابل توجه در مورد ساختمون‌های پاریس که خیلی به چشم میومد، ترکیب رنگ و معماری متفاوت بود. توی آلمان و سوئیس ساختمون‌های رنگی‌تر و شادتری دیده می‌شدن. اما به نظر می‌رسید معماری به تعبیر من کلاسیک و رنگ‌های کدر، جزئی از فرهتگ معماران پاریسی باشه. تقریباً رنگ همه ساختمون‌ها مشابه بود و دیدن یک ساختمون که تو بالکن گل‌های رنگی داشته باشه برای من جاذبه محسوب می‌شد.

عکس‌های بیشتر از سفر رو می‌تونید تو بخش هایلایت اینستاگرام ببینید.

بالاخره به خونه رسیدیم و با یه ناهار خوشمزه با ادویه مراکشی، صبح تا ظهر روز چهارم سفر رو هم به پایان رسوندیم. پیش به سوی ادامه روز چهارم با انرژی بیشتر.

Lunch

سفرنامه اروپا – قسمت هفتم – روز سوم

Saint Louis

بالاخره رسیدیم به روز سوم، جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷، برای گشت و گذار نیمی از روز رو فرصت داشتیم، چون بعدازظهر، قرار بود به سمت پاریس حرکت کنیم.

مطمئنم دیگه حسابی براتون جا افتاده که، خانواده دوستم مراکشی هستن و یه لباس مراکشی خیلی قشنگ بهم هدیه دادن. از نظر خونگرمی و محبت کردن، با این خانواده مراکشی شباهت زیادی به هم داشتیم. اینکه حس می‌کردن بابت هدیه‌ها و سوغاتی‌هایی که من براشون بردم، بهم هدیه بدن و به نوعی هر طوری تلاش می‌کردن محبت‌شون رو بهم نشون بدن.

بعد از صبحونه خوشمزه فرانسوی با چای مراکشی، رفتیم سمت آلمان و فروشگاه‌های Aldi و Muller که کمی خرید کنیم. کلی دستگاه‌های جالب دیدم.

post392-0

دستگاه بازیافت پلاستیک که در ازای انداختن بطری های مشخص، کوپن تخفیف برای خرید از فروشگاه می‌داد. دستگاه برش زدن نان که اینقدر برام جذاب بود که از دستگاه فیلم گرفتم.

از اونجایی که هنوز وقت داشتیم، توی شهر دوستم که خودشون سن‌وی تلفظ می‌کردن چرخ زدیم و چند جایی رو دیدم. متاسفانه اسم کلیساها و یادبودهایی که دیدم رو فراموش کردم و سرچ کردن تو اینترنت کمک زیادی بهم نکرد.

به جز بناهای تاریخی، ماشین‌ها هم برای من جذابیت خاصی داشتن، مثل دیدن ژیان!

عکس‌های بیشتر رو می‌تونید در قسمت هایلایت اینستاگرام ببینید.

post392-2

بعد از خرید و گردش در شهر برای ناهار به خونه دوستم برگشتیم و با یه غذای مراکشی بسیار خوشمزه، ازم پذیرایی کردن. غذای Moroccan Couscous که رسم روز جمعه شون بود.

روزهای جمعه، یا این غذا یا یه غذای دیگه که متاسفانه اسمش رو یادم نمیاد رو درست می‌کردن و همه خانواده از یک ظرف غذا می‌خوردن.

دو تا دستور پخت از این غذا رو توی اینترنت پیدا کردم اما کمی تفاوت دارن با نحوه پختی که مادر دوستم این غذا رو تدارک دیده بودن.

دستور پخت اول رو در این لینک بخونید.

دستور پخت دوم رو در این لینک بخونید.

از اونجایی که خانواده دوستم با من مثل عضوی از خانواده‌شون برخورد می‌کردن، همگی با هم توی همین سینی توی عکس غذا خوردیم. لیوان‌های کناری هم دوغ بود که طعم مشابهی با دوغ‌های قوطی پاکبان داشت.

ترکیباتش تا اونجایی که فهمیدم:

  • گوشت
  • هویج
  • نخود
  • یه چیزی شبیه بادمجون یا کدو
  • سایر موارد

تجربه خوشمزه و دلچسبی بود. سعی کنید به قول معروف از comfort zone خارج بشید و خوراکی‌های جدید رو تجربه کنید. البته مطمئن باشید در سفر به چین همین عقیده رو نخواهم داشت. 😅

این تجربه هم ماند به یادگار و مطمئنم اگه به مراکش برم یا باز مهمون دوستم باشم، ازشون می‌خوام باز همین غذا رو درست کنن.

Moroccan Couscous

بعد از ناهار وسایل رو جمع کردیم و آماده برای رفتن. برای رفتن به پاریس BlaBlaCar گرفته بودیم. یه چیزیه مثل همین تاکسی‌های اینترنتی خودمون برای سفرهای مختلف درون‌شهری و برون‌شهری و بین‌شهری و اینا و به صورت اشتراکیه. مثلاً آقا یا خانم راننده میاد می‌گه من این ساعت از این مبدا می‌خوام برم این مقصد. شما می‌تونین درخواست بدین و راننده درخواست شما رو می‌خونه و پروفایل شما رو می‌بینه و اگر اوکی باشه، قبول می‌کنه.

ما با آقای راننده، جلوی ایستگاه قطار شهر Mulhouse قرار داشتیم. با ماشین دوستم به این شهر رفتیم. مثل خانواده‌های ما، خانواده دوستم هم با این اپلیکیشن‌ها و سرویس‌های جدید احساس غریبگی دارن و به خاطر احساس عدم امنیت، به خانواده دوستم نگفتیم که با بلابلاکار سفر میریم. (شباهت فرهنگ و رفتار بیداد می‌کرد)

آقای راننده به صورت اتفاقی یه آقای مراکشی بود به اسم مصطفی و وقتی دیده بود ما دو تا خانم هستیم، مسافر چهارم قبول نکرده بود تا ما راحت باشیم. از اونجایی که آقای راننده انگلیسی بلد نبود، دوستم تمام مسیر باهاش فرانسوی حرف می‌زد و من بیشتر مسیر تا پاریس رو خواب بودم.

post392-6

آقای مصطفی که فهمیده بود من توریستم و از ایران اومدم، توی پاریس ما رو گردوند و ایفل و میدان شارل دوگل رو نشونم داد. وقتی می‌رسیدیم به محوطه دوستم می‌گفت Let’s Do Chinese و ما سریع از ماشین پیاده می‌شدیم تند تند عکس می‌گرفتیم و می‌رفتیم. بین فرانسوی‌ها این اصطلاح شده. هم اینکه توریست چینی زیاد دارن و چینی‌ها تند تند عکس می‌گیرن و میرن.

در نهایت ما رو به خونه دوستم رسوند. در آخر هم کلی هدیه و سوغاتی بهم داد. من هم یه بسته لواشک بهش دادم.

post392-7

و این گونه روز سوم سفر هم به پایان رسید.

– – –

پی‌نوشت: تمام توانم رو جمع کردم تا به پایان روز سوم برسم. برای اینکه روز چهارم و اولین دیدار من با پاریس فوق‌العاده دوست داشتنی بود. پر از هیجان و ذوق‌زدگی فراوان. امیدوارم بتونم حسی که تو اون لحظات داشتم رو از طریق این نوشته‌های وبلاگ و سفرنامه باهاتون شریک شم.

سفرنامه اروپا – قسمت ششم – روز دوم بعدازظهر تا شب

Samaneh Nasihatkon

هنوز نیمی از روز تولدم باقیه :) خانواده دوستم برام کیک خونگی و مراکشی درست کردن و تولدم رو با هم جشن گرفتیم. یه جشن کوچولو کنار خانواده‌ای گرم و صمیمی.

اسم کیک رو یادم نمیاد، یه کیک خونگی مراکشی که مادر دوستم پختن. در مورد چایی هم که، هر چی تعریف کنم قطعاً کمه، چای مراکشی به شدت خوشمزه است. برای ریختن چای مراکشی از قوری به استکان، خیلی قوری رو در ارتفاع بالاتر می‌گیرن که هر چی بیشتر روی چایی کف کنه. کف بیشتر نشونه بهتر بودن چاییه.

مادر دوستم می‌گفت: مهمون تا سه روز اگه تو خونه میزبان کاری کنه و کمک کنه، شگون نداره. این رسم بود تو این خانواده مراکشی مسلمان. در همین راستا، بعد از تولد بازی، ما رو فرستادن که باز بریم گردش و جاهای بیشتری رو ببینیم. با دوستم و برادرش با ماشین رفتیم آلمان و شهر فرایبورگ (Freiburg). مرز بین فرانسه و آلمان تو جنوب غربی آلمان روی رود راین هست و نه کابینی بود نه پلیسی.

post391-2

توی شهر فرایبورگ چرخیدیم، بستنی خوردیم، یه کمی خرید کردیم از فروشگاه Muller که به شدت قیمت‌های خوبی داشت. به صورت عجیبی بعد از شهر کلن، شهر فرایبورگ برام جذاب و دوست داشتنی بود. شاید روزی از زندگیم مدتی این شهر رو برای زندگی انتخاب کنم.

جاهای زیادی رو از شهر قدم زدیم و چند جای دیدنی رو دیدیم:

  • کلیسای فرایبورگ | Freiburg Cathedral
  • تالار فرایبورگ | Freiburg Stadttheater
  • باغ شهر | City Garden
  • مونستر پلاتز | Munsterplatz
  • دروازه مارتین | Martinstor in Freiburg

Freiburg

باز انتخاب اینکه چه عکس‌هایی رو تو پست وبلاگم بذارم سخته، قطعاً با گوگل کردن Freiburg عکسای زیادی از این شهر رو می‌تونین ببینین. من چند تا عکس از جاهایی که کمتر ازشون عکس هست رو می‌ذارم.

عکس سمت راست که یه نیمکته به شکل گاو، البته می‌دونم شما هم تصورتون اینه چنین چیزی توی اسپانیا (به خاطر گاوبازی) یا حتی سوئیس (به خاطر دامداری) باشه، ولی اینجا آلمانه و نزدیک به مرز سوئیس، شاید علتش همین باشه حتی.

عکس سمت چپ قصه جالبی داشت. در زمان جاهلیت پیش از مسیح، تو این خطه از سرزمین، این موجود عجیب رو پرستش می‌کردن و از این موجود می‌خواستن که از اونا در مقابل شیطان محافظت کنه. البته که خب از نظر من خود این موجود اینقدر ترسناک بود که از خودش باید محافظت می‌شدن.

روشنی هوا هم که تو عکس مشخصه، علتش اینه که اون طرفا خیلی دیر خورشید غروب می‌کنه، حدود ساعت ۱۰ شب.

Freiburg

همین‌طوری که رد می‌شدیم، یهویی خط فارسی رو دیدم و بله، نام شهر اصفهان رو تو یکی از خیابون‌های شهر فرایبورگ دیدم. بله درست حدس زدین، اصفهان با شهر فرایبورگ خواهرخوانده هستن. از ۲۷ اکتبر سال ۲۰۰۰ این دو تا شهر به عنوان خواهرخوانده ثبت شدن.

در مورد اینکه خواهرخواندگی شهرها اصلاً چی هست و هدفش چیه، ساده‌ترین و قابل دسترس‌ترین منبع سایت ویکی‌پدیاست.

Doner

و بالاخره، روز قشنگ تولدم رو با یه دنر کباب خوشمزه از یه رستوران ترکی با گوشت حلال، به پایان قشنگش رسوندیم.

دهه چهارم زندگی سلام.

– – –

پی‌نوشت: در مورد گوشت حلال، یه سری وب‌سایت هستن که رستوران‌هایی که گوشت حلال دارن رو معرفی می‌کنن. اکثراً این رستوران‌ها یه برچسب مخصوص دارن که می‌شه جلوی در رستوران یا توی منو دید. اکثر رستوران‌های ترکی گوشت حلال دارن.

سفرنامه اروپا – قسمت چهارم – روز اول

post388-0

از آلمان، شهر فرانکفورت با قطار به سمت سوئیس و شهر بازل حرکت کردم. با دوستم قرار گذاشته بودم که ایستگاه قطار بیان دنبالم. دوستی که میگم رو از طریق سایت couchsurfing با هم آشنا شده بودیم و اردیبهشت ۹۶، چند روزی رو در شیراز مهمان ما بودن و اینقدر مهربون بودن که با هم بیشتر از دوست و حتی خانواده شدیم.

شهر بازل، شهر مرزی فرانسه و آلمان و سوئیس هست و تقریباً بزرگترین ایستگاه قطار اون محدوده رو داره و نزدیک‌ترین ایستگاه قطاری که من میتونستم بهش برم و نزدیک به شهر Saint Louis یا سن‌وی که خونه دوستم اونجا بود. که البته این شهر تو فرانسه است.

به همین راحتی، در عرض کمتر از یک ساعت، سه تا کشور رو رد شدم. آلمان، سوئیس و فرانسه! از اونجایی‌که خط موبایلم رومینگ بود، هر لحظه اسمس اپراتور اون کشور برام میومد تا هزینه‌هام رو بدونم و تو دو روز اول که بین این سه تا کشور بودم، فکر کنم همراه اول هم قاطی کرد از بس اسمس رومینگ و تغییر اپراتور برام فرستاد.

با ورود به خونه دوستم که اصالتاً مراکشی بودن، یه پذیرایی و مهمان‌نوازی خیلی خیلی گرم داشتم. با عصرونه بسیار خوشمزه شروع شد و وقتی خواستم برای جمع کردن میز کمک کنم، مادرش گفتن اومدی تفریح و گردش، پاشید برید بیرون.

خوراکی‌های خوشمزه، شیرینی و کیک‌ها رو هم مادر دوستم درست کرده بودن که همگی شیرینی‌جات مراکشی هستن.

قبل از بیرون رفتن، سوغاتی‌هایی که از ایران گرفته بودم رو بهشون دادم، من برای سوغاتی، حلوای مسقطی لاری، مویز، نبات، زعفران، آجیل، خرما و اینجور چیزا برده بودم، واقعاً نمی‌دونستم چی ببرم که خودشون بهترش رو نداشته باشن. برای دوستم که هم مسلمونه، روسری هدیه گرفته بودم و کیف گلیمی. یک دستبند هم که خودم بافته بودم و یک گیره روسری که خواهر هنرمندم درست کرده بود.

وقتی جایی مهمان هستید، سعی کنید مهمان‌های خوبی باشید. بالاخره من نماینده‌ای بودم از ایران، بین یک خانواده مراکشی که حدود ۴۰ سال بود ساکن فرانسه هستند. باید طوری رفتار می‌کردم شایسته ایران و کشورم. همونطور که وقتی دوستانم تو ایران مهمان ما بودن می‌خواستیم مهمان‌نوازی اصیل ایرانی رو ببینن، حالا باید مهمان خوبی براشون می‌بودم.

پدر مادر دوستم به زبان عربی صحبت می‌کردن و دوستم ترجمه می‌کرد حرفامون رو برای هم‌دیگه، فقط لبخند زبان واحدمون بود :) در نهایت هم من چند کلمه صبح بخیر شب بخیر رو به عربی یاد گرفتم، سلام علیکم که بین ما و اونها مشترک بود و اونها هم احوالپرسی رو به فارسی یاد گرفتن (خوبی؟ خوبم)

post388-1

کمی تو شهر Saint Louis یا همون سن‌وی به بیان خودشون چرخیدیم و بعدش با رد شدن از رود راین رفتیم آلمان و رو یه تپه‌های خیلی قشنگ که می‌شد سه تا کشور رو در یک قاب دید.

تو عکسی که در بالا می‌بینید، بعد از تپه اول آلمان، بعد از رود راین، سمت راست می‌شه فرانسه و سمت چپ می‌شه سوئیس.

این تپه‌ها اینقدر قشنگ و آرامش‌بخش بودن، دوستم می‌گفت هر وقت دوست داره تنها باشه و فکر کنه میاد اینجا و واقعاً سکوت و آرامش بی‌نظیری داشت.

تا قبل از اینکه من برسم اروپا، هوا خیلی گرم بوده و همون روز بارون خیلی خوبی اومده بود که دوستم می‌گفت خیلی خوب شد که هوا اینقدر بهتر شده.

از تپه‌ها برگشتیم سمت فرانسه، از شهر Huningue رد شدیم که به شهر سن‌وی چسبیده، مثل شهرهای شمال ایران. توی یه پارک قشنگ که یه رودخونه کوچیک وسطش بود قدم زدیم، قایقرانا داشتن تمرین قایق سواری می‌کردن و واقعاً جالب و لذت‌بخش بود که اینقدر خوب از تمام منابع شهرشون استفاده می‌کنن.

post388-2

این عکس‌ها حدود ساعت ۹ شب گرفته شده و خب هنوز روزه! خورشید حدود ساعت ۹ و نیم غروب می‌کرد. بعد از گشت و گذار، برگشتیم خونه و مادر دوستم سبزی پلو و کوفته درست کرده بودن، سبزی‌پلو با ادویه مراکشی بود که به شدت خوشمزه بود، کوفته هم شبیه به کباب ماهیتابه‌ای ما بود که همونطور که مشخصه، هیچ عکسی از این شام خوشمزه در دست نیست.

بعد از شام هم دیگه من هیچی یادم نیست، به گفته دوستم در حالی که داشتم باهاش حرف می‌زدم، از خستگی زیاد خوابم برده. البته خب بی‌خوابی شب قبل، ۲٫۵ ساعت عقب بودن ساعت زمانی آلمان و فرانسه نسبت به ایران هم بی‌تاثیر نبود. جت‌لگ شدن رو تقریباً واسه اولین بار تجربه می‌کردم و فکر نمی‌کردم با ۲٫۵ ساعت اختلاف زمانی برام اتفاق بیفته.

تمام این لحظات ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، یک روز پیش از پایان ۳۰ سالگی، برای من خاطره شد. شاید هیچ‌وقت احساس این لحظاتم تو هیچ کلمه و جمله‌ای نگنجه، تمام تلاشم، تمام اتفاقاتی که تا رسیدن به این لحظه افتاد، همه و همه تا ابد تو قلبم حک شده.

اگه دوست دارید کاری تو زندگی انجام بدین، براش تلاش کنین، دوست دارین جهانگرد بشین، سفر برید، حتی شده سفر رو با رفتن به اطراف شهر خودتون شروع کنید. گرچه من سفرهای ساده و دست یافتنی‌تر رو دوست ندارم، همیشه دنبال هدف‌های دورتر مثل اروپا بودم. روح من یه جایی بین ایران و اروپا سرگردانه، نه متعلق به اینجام نه اونجا. فقط و فقط تو سفر به آرامش می‌رسه روحم.

– – –

پی‌نوشت: چی دوست دارین از سفر بدونین؟ هر سوالی دارین بپرسین.

همه برابریم حتی شما دوست عزیز

post387

تو پست قبلی در مورد تجربه پرواز و فرودگاه، گفتم که ورود خاطره‌انگیزی بود و تعبیری که من از این تجربه داشتم رو دوست دارم با همه به اشتراک بذارم.

همونطور که تو قسمت دوم سفرنامه نوشتم، پرواز من بیزنس ایران‌ایر بود و چک‌این پرواز از سالن CIP فرودگاه امام خمینی انجام می‌شد.

من از سیر و سفر فرودگاه خواستم که برام ماشین بفرستن و از همون لحظه‌ای که از در آپارتمان بیرون اومدم، رفتارهای ویژه و متفاوت با من شروع شد. با رسیدن به فرودگاه امام خمینی، یک نفر چمدان من رو از ماشین تحویل گرفت و جلوی پذیرش برد. توی پذیرش سالن CIP چمدان و پاسپورت و بلیط رو از من تحویل گرفتن و به سمت سالن ویژه CIP که پذیرایی فوق‌العاده تدارک دیده شده بود راهنمایی کردن. از این مرحله به بعد هر کاری مثل گرفتن ارز مسافرتی، عوارض خروج از کشور و مهر خروج، توسط پذیرش CIP انجام می‌شد، به همین سادگی.

میزان عزت و احترامی هم که همه خدمه و کارمندهای اون سالن نسبت به مسافرها داشتند که نگفتنیه.

از لحظه‌ای هم که وارد هواپیما شدیم، پذیرایی کابین بیزنس و تمام برخورد مهماندارها با مسافرهای بیزنس، صد پله بالاتر و بهتر بود. که تو قسمت دوم سفرنامه کامل نوشتم.

حالا رسیدیم به فرودگاه فرانکفورت! همه وارد یک صف شدیم، برای مهر ورود، با همه مسافرهای سایر پروازها، با مسافرهای پرواز کشورهای دیگه و اکونومی و بیزنس، همه و همه! سیاه و سفید! زرد و سرخ! همه و همه! آسیایی و آمریکایی! اروپایی و آفریقایی!

همه وارد یک صف مشترک شدیم و از اون به بعد همه مثل هم بودیم!

همه با اشاره کارمندهای فرودگاه مسیر مستقیم رو دنبال می‌کردیم!

همه گم شدیم و به دنبال پیدا کردن سالن برای تحویل گرفتن چمدان!

همه مثل هم!

همه!

تعبیر من: دنیا تموم شد و وارد آخرت شدیم. آخرت هست، باید باشه، قیامت هست و باید باشه. حداقل من معتقدم باید باشه. حالا دیگه همه برابریم! چه فقیر چه غنی! چه سیاه چه سفید! چه زرد چه سرخ! همه مثل هم! همه برابریم!

تعبیر شما چیه؟ برداشت شما چیه؟!

سفرنامه اروپا – قسمت سوم – خاک غریب

post386-0

*عکس از اینترنت گرفته شده است.

این سومین ورود من به اروپا و حوزه شنگن و آلمان و دومین ورود من به فرودگاه فرانکفورت بود. البته سفر سال ۱۳۹۴، فرودگاه فرانکفورت فقط مهر ورود زدم و با سرعت برق و باد خودم رو به پرواز برلین رسوندم، به اصطلاح فقط ترانزیت بودم.

برای این ورود خاطره‌انگیز یه تعبیر در پست‌های آینده می‌نویسم که واقعاً جالب بود.

از پرواز که پیاده شدم، توی دفتر Exchange همون اول خواستم ۵۰۰ یورویی رو خرد کنم که مسئول باجه گفت متاسفانه ما ۵ یورو کارمزد می‌گیریم، برو خرید کن تا بدون کارمزد پولت خرد بشه. برخورد جالبی بود و برای من عجیب! البته من برخوردهای اینطوری قبلاً دیده بودم از آلمانی‌ها که واقعاً انسان‌دوستانه و مهمان‌نوازانه است.

موقع مهر ورود، چند تا سوال ازم پرسیدن، یکی اینکه چند روز میمونی، چه شهرهایی اقامت داری و پرواز برگشتت چه روزی هستش. همه صحبت‌های شما رو با اطلاعاتی که از اسکن پاسپورت براشون نشون میده رو چک می‌کنن و مهر ورود می‌زنن و میگن خوش آمدید.

متاسفانه به دلیلی که من نفهمیدم چی بود، چند تا از سالن‌ها و ورودی‌های فرودگاه فرانکفورت رو بسته بودن، ما از ترمینال بین‌المللی خارج شدیم، به ترمینال داخلی رسیدیم و دوباره باید برمی‌گشتیم به ترمینال بین‌المللی تا بتونیم چمدون‌ها رو بگیریم. همه می‌گفتن مستقیم برو و من واقعاً ترسیده بودم! احساس می‌کردم تو این شهر فرودگاهی گم شدم! واقعاً هم شهر بزرگیه! هر چی مستقیم می‌رفتم نمی‌رسیدم، آخر یکی از مامورها گفت دنبال اون دو تا خانم برو! تا یه جایی از مسیر رو رفتم و اون دو تا خانم رو گم کردم، داشتم تلاش می‌کردم از یه باجه بپرسم چطوری باید برم ترمینال بین‌المللی که همون دختر صدام کرد گفت با من بیا اگه پرواز ایران‌ایر بودی. اصالتاً ایرانی بود و ساکن آلمان، انگار فرشته نجاتم شد. بهم گفت دیروز اتفاقی تو فرودگاه افتاده که ورودی‌های ترمینال رو بستن. بالاخره رسیدیم به سالن مربوطه و چمدونم رو گرفتم.

post386-1

خدا رو شکر فرودگاه اینترنت رایگان داره و من تونستم پیام بفرستم و تماس بگیرم، دوست فرانسوی‌ام که قرار بود برم خونه‌شون بهم زنگ زد و گفت برم ایستگاه اتوبوس تا به اتوبوسم برسم، دوستم برام یه اتوبوس خوش قیمت پیدا کرده بود که از ایستگاه اتوبوس فرودگاه فرانکفورت می‌رفت به نزدیک شهری که اونا هستن تا اونجا خودش با ماشین بیاد دنبالم.

از ترمینالی که من بودم، یه سری اتوبوس رایگان بودن که مسافرها رو به ایستگاه‌های مختلف اتوبوس و پارکینگ می‌بردن. سوار شدم و به راننده گفتم می‌خوام کجا پیاده بشم تا زمانی که باید پیاده شم رو بهم بگه، آقای راننده با اینکه خیلی دست و پا شکسته انگلیسی بلد بود، بهم گفت که کجا باید پیاده شم.

بعد از اون ورود و سختی گرفتن چمدون تو فرودگاه فرانکفورت، این دومین اتفاق جالب امروز بود. علی‌رغم اینکه هم خودم سایت FlixBus رو سرچ کرده بودم هم دوستم، هیچ اتوبوسی در روز چهارشنبه ۸ آگوست به شهر Strasbourg فرانسه نمی‌رفت! اینو چطور فهمیدم؟ آلمانی‌ها خیلی دقیقن و تقریباً تاخیر خیلی کم پیش میاد، وقتی هم تاخیری باشه رو تابلوهای ایستگاه‌ها می‌نویسن.

من چون زود رسیده بودم به ایستگاه اتوبوس، کمی توی سایه استراحت کردم تا ساعت شد ۱۲:۵۵، ساعتی که اتوبوس قرار بود بیاد، ولی نیومد! گفتم شاید تاخیر باشه تا ۱۰ دقیقه طبیعیه! اما وقتی بیشتر طول کشید، رفتم پای تابلو برنامه اتوبوس‌ها و دیدم هیچ اتوبوسی اون روز به استراسبورگ حرکت نداره [ایموجی خنده هیستیریک]

اینجا بود که برگشتم فرودگاه، اول از همه رفتم سوپرمارکت و فقط ۲ یورو پول خرد داشتم و دو تا ۵۰۰ یورویی، سوپرمارکت ۵۰۰ یورویی قبول نکرد و آب معدنی ۳ یورو بود. از اول فرودگاه فرانکفورت تا انتهاش رفتم تا بالاخره بانکی رو پیدا کردم که حاضر شد اسکناس من رو خرد کنه. باز مسئول گفت متاسفانه ما ۲ یورو کارمزد داریم و گفتم هیچ اشکالی نداره، من ۲ یورو رو خرد دارم و با این پولی که دارم حتی آب هم نمی‌تونم بخرم.

خب دیگه، اتفاق عجیب دیگه نبود؟ فعلاً که نه

بالاخره رفتم ایستگاه قطار فرودگاه که دقیقاً رو به روی همون سالن اولی بود که چمدونم رو تحویل گرفتم و خارج شدم. رفتم ایستگاه قطار، اول خواستم از دستگاه بلیط بخرم که چون اسم ایستگاهی که باید پیاده می‌شدم رو شک داشتم، رفتم از باجه بلیط خریدم. بلیط‌های لحظه آخری گرون‌ترین بلیط‌ها هستن [ایموجی گریه] اگر FlixBus ما رو گول نزده بود، بلیط قطار رو با قیمت خیلی پایین‌تر خریده بودم.

همچنان تو ایستگاه قطار، اینترنت رایگان بود، بعد از اینکه بلیط رو خریدم و رسیدم به پلتفرمی که باید سوار می‌شدم، دوستم زنگ زد که یه BlaBlaCar واست پیدا کردم نیم ساعت دیگه از فرودگاه حرکت می‌کنه (یه چیزی مثل اسنپ و تپسی که اشتراکی هست. معمولاً هم برای سفرهای بین شهری استفاده می‌شه) که بهش گفتم دیییییر زنگ زدی دیرهههه بلیط خریدم. عکس بلیطم رو براش فرستادم که بدونه کی می‌رسم شهر Basel سوئیس تا بیاد دنبالم.

post386-2

بلیط قطار رو حدود ۸۸ یورو، چند سنت کمتر خریدم. برای یک مسیر حدود ۲ الی ۳ ساعت، قطار اتوبوسی تندرو DB که اینترنت هم داشت.

مسیرهای قطار توی آلمان که من چند تا مسیرش رو دیدم، واقعاً سرسبز و جذاب بودن، مثل شمال خودمون، پر از درخت و طبیعت قشنگ.

یه سری صندلی‌ها هم با میز هستن که من منتظر شدم اون قسمت خالی بشه و رفتم اونجا نشستم تا راحت از منظره‌های بیرون لذت ببرم.

این بود خلاصه‌ای از استقبال عجیب و غریب کشور عزیز و دوست داشتنی آلمان جان برای این سفر ویژه من :)

post386-3

سفرنامه اروپا – قسمت دوم – پرواز رفت

post385-0

پرواز رفت من، ایران ایر تهران فرانکفورت، چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۷:۲۰ صبح از فرودگاه بین‌المللی امام خمینی بود. با توجه به اینکه پروازم بیزنس بود، چک‌این من از سالن CIP انجام میشد.

با توجه به اینکه باید حدود ساعت ۴:۲۰ صبح می‌رسیدم فرودگاه، با سیر و سفر فرودگاه، شماره تلفن ۱۸۳۳ تماس گرفتم و گفتم تا برای ساعت ۰۳:۳۰ بامداد برام یه ماشین بفرستن.

چرا اسنپ یا تپسی نگرفتم؟ به دو دلیل واضح، ریسک نبودن ماشین و احساس عدم امنیت! به هر صورت آدم ترجیح میده با خیال راحت‌تری هم برای خودش هم برای خانواده‌اش سفرش رو شروع کنه.

راننده سر ساعت اومد و به موبایلم تماس گرفت و گفت رسیده، از در ساختمون که بیرون رفتم، خود راننده اومد و چمدون رو ازم گرفت. به فرودگاه که رسیدیم، یک نفر چمدون من رو تحویل گرفت و وارد سالن CIP شدم، یک شروع کاملاً متفاوت و اولین تجربه من در استفاده از سالن CIP

زمانی که در سالن CIP پذیرش می‌شید، کارمندی که شما رو پذیرش کرده مسئول شماست تا آخرین لحظه‌ای که در فرودگاه حضور دارید و سوار هواپیما می‌شید. چمدانم رو تحویل دادم و رفتم سالن مسافران، یه سالن بزرگ که پذیرایی و رفاه مسافرها رو فراهم کردن.

post385-1

موقع پذیرش نوشته بود که اگر ارز مسافرتی دارید، اطلاع بدین، من بهشون گفتم که حواله ارز دارم. مسئول پذیرش پرسیدن کدوم بانک و گفتم بانک سامان که گفتن خیلی خوبه. علتش این بود که تو سالن CIP بانک سامان و بانک پاسارگاد بود و یک میز کوچیک برای بانک ملت که حسابی شلوغ بود. بانک تجارت و بانک ملی تو سالن CIP شعبه ندارن.

در مورد پذیرایی سالن CIP با توجه به ساعت پروازی من، صبحانه مفصلی روی میزها بود از انواع صبحانه‌های سرد و گرم ایرانی و خارجی، من متاسفانه موقع بدخواب شدن و استرس سفر، شرایط گوارشی بدی پیدا می‌کنم و نتونستم خیلی از میز صبحانه سالن CIP استفاده کنم.

حدود ۳ ساعت و نیم تو سالن CIP بودم، چند باری مسئول پذیرش اومد پیشم، یک بار برای تحویل دادن کارت پرواز به من، یک بار برای گرفتن برگه عوارض خروج از کشور و یک بار برای دریافت ارز مسافرتی. در تمامی این مدت پاسپورت من پیش مسئول پذیرش بود و پاسپورت رو از خروجی سپاه، لحظه آخر تحویل گرفتم.

پذیرش مسافران بیزنس بعضی از پروازها از سالن CIP انجام میشه، علاوه بر این، شما خودتون هم می‌تونین از طریق سایت فرودگاه امام خمینی یا به صورت تلفنی برای استفاده از سالن CIP درخواست بدین. فکر می‌کنم هزینه‌ای در حدود ۲۵۰ هزار تومان داشته باشه. یادتون باشه در این صورت اگر بخواید همراهی داشته باشید و کسی برای بدرقه شما بیاد، برای هر همراه ۱۷۰ هزار تومان باید پرداخت کنید.

بالاخره بعد از انتظار طولانی، پرواز فرانکفورت رو اعلام کردن و برای سوار شدن به سمت خروجی رفتیم، با ون‌های نبستاً لوکس مسافرهای بیزنس رو به سمت هواپیما بردن. پرواز من حدوداً ۲۰ نفر بودیم که بلیط بیزنس داشتیم. هواپیمای ایرباس A330 ایران ایر حدود ۷۲ یا بیشتر صندلی بیزنس داره، اگر اشتباه نکرده باشم، ۱۸ ردیف ۴ تایی.

post385-2

شروع پرواز با پذیرایی یک لیوان آب پرتقال طبیعی بود. صندلی بیزنس هواپیمای ایرباس A330 کاملاً تخت می‌شه و من خیلی راحت تونستم تو پرواز بخوابم.

جای شارژ موبایل هم که بهترین امکانی هستش که این هواپیما هم تو قسمت بیزنس و هم اکونومی داره. روی ال‌سی‌دی هم ۵ تا فیلم ایرانی داشت که می‌شد تماشا کرد.

خب بریم سراغ پذیرایی‌های اصلی پرواز

post385-3

بعد از خاموش شدن چراغ کمربند، پذیرایی صبحانه رو شروع کردن، که میشه عکس بالا سمت چپ، بعد از اون دو ساعتی هواپیما کاملاً ساکت و آروم بود و همه چراغ‌ها رو خاموش کردن که بتونیم راحت بخوابیم.

بعد از اون یه پذیرایی میان وعده و پیش‌غذا برای ناهار داشتن که عکس بالا سمت راسته. برای ناهار چند مدل غذا آوردن که من فقط خوراک مرغ رو انتخاب کردم، عکس پایین سمت چپ، غذاهایی که برای ناهار داشتن: سبزی پلو با ماهی سوخاری، برنج سفید و زعفرانی، بیف‌استراگانوف و خوراک بره، خوراک چیکن یا همون مرغ که من انتخاب کردم. دورچین غذا هم انواع سبزیجات داشتن که من دیگه نگرفتم.

بعد از تموم شدن ناهار و جمع کردن بشقاب‌ها، پذیرایی میوه رو شروع کردن که انواع میوه‌ها رو داشتن و من دیگه یه موز برداشتم :)) البته خود مهماندارها با چنگال مخصوص (اسمش رو نمیدونم چیه) برامون هر میوه‌ای انتخاب می‌کردیم می‌ذاشتن.

در نهایت اینکه، دو دقیقه رفتیم خودشون رو ببینیم، همش تو آشپزخونه بودن!

مهم‌ترین نکته‌ها، یکی استفاده از سرویس‌های چینی و لیوان بلور برای پذیرایی بود، و قاشق چنگال فلزی.

تجربه پرواز بیزنس و سالن CIP فرودگاه امام‌خمینی به شدت توصیه می‌شه.

– – –

پی‌نوشت ۱: قیمت بلیطم ۳ میلیون و ۱۶۵ هزار تومن شد، رفت بیزنس و برگشت اکونومی.

پی‌نوشت ۲: چرا پرواز قطر که ارزون‌تر بود نگرفتم؟ از استاپ بیزارم! اینکه راحت تو کشور خودم سوار شدم و مقصد پیاده شدم برام راحت‌تر بود.

پی‌نوشت ۳: من خیلی به جزییات توجه می‌کنم، امیدوارم شما هم از این همه به جزییات توجه کردن من در طی این سفرنامه لذت ببرید.

پی‌نوشت ۴: بلیطم رو از آی‌آرتریپ خریدم که شرکتی هست که خودم اونجا کار می‌کنم.

پی‌نوشت ۵: سوال دارید؟ بپرسید.

سفرنامه اروپا – قسمت اول – مقدمات سفر

visa
سلام!

در یه سلسله نوشته، می‌خوام تجربه‌های سفرم رو بنویسم، سفری که از دی ماه ۹۶ براش برنامه‌ریزی کردم تا روزی که اتفاق افتاد و امروزی که دو روز از برگشتنم گذشته و می‌خوام شروع کنم به نوشتن سفرنامه

واسه قسمت اول سفرنامه، تصمیم گرفتم در مورد مقدمات سفرم بنویسم. من این سفر رو برای تاریخ تولدم برنامه‌ریزی کرده بودم که تولد ۳۰ سالگی رو خارج از ایران باشم، البته معمولاً میگن خانم‌ها سنشون رو نمی‌گن، ولی من از اینکه به سی سالگی رسیدم و اونطور که دوست داشتم برام اتفاق افتاد، خوشحالم.

اول: ویزا

من برای ویزا از سفارت آلمان اقدام کردم و طی یه پروسه پیچیده ریجکت شدن و اعتراض گذاشتن، ویزام رو گرفتم. مهم اینه که در نهایت ویزام رو گرفتم.

دوم: فراهم کردن شرایط اقامت

من چند تا دوست توی فرانسه دارم که از طریق couchsurfing باهاشون آشنا شدم. سال گذشته، این سه تا دوست اومدن ایران و ۴ شبی رو خونه پدر مادرم بودن و ما آنطور که شایسته ایرانی‌ها و مهمان‌نوازی شیرازی‌هاست ازشون پذیرایی کردیم، الآن دیگه فقط مهمون خارجی نیستن و جزئی از دوستان نزدیک و حتی خانواده من شدن. اینکه اونها قبول کردن که پیششون بمونم خیلی برای من عالی شد، بدون تعارف، از نظر هزینه اقامت کمک بزرگی به من کردن.

سوم: تهیه بلیط

با توجه به ویزام، ورود من حتماً باید از آلمان اتفاق میفتاد، پرواز فرانکفورت رو برای ورود انتخاب کردم که نزدیک‌ترین شهر به مقصد بعدی‌ام یعنی شهر باسل سوئیس بود و هم اینکه ایران‌ایر به این شهر پرواز مستقیم داشت. پرواز برگشت از پاریس به تهران و مجدد ایران ایر و پرواز مستقیم. من بلیطم رو از آی‌آر‌تریپ تهیه کردم. شماره تماس: ۰۲۱۷۵۳۴۷

چهارم: ارز مسافرتی

فکر کنم من آخرین نفری بودم که تونستم ارز مسافرتی رو بگیرم، چون از روز بعد، ارز حذف شد.

یه سری نکته:

مهم‌ترین مقدمه سفر، کفش خوبه! یادتون باشه یه کفش خوب داشته باشید.

زبان انگیسی رو فراموش نکنید.

بلیط قطار واقعاً گرونه! من یه مسیر ۲ ساعته فرانکفورت به باسل رو ۸۸ یورو پول دادم! اگه بتونین FlixiBus بگیرید یا Blabla Car قطعاً با هزینه‌های کمتری می‌تونید بین شهرها سفر کنید.

اگر بلیط ایران‌ایر خریدین حتماً بپرسید که بلیط قطار داخلی هم روش دارید یا نه، من فراموش کردم بپرسم و ظاهراً یه بلیط قطار داشتم که خب استفاده نکردم متاسفانه!

اگر بخواید هتل برید، گاهی بهتره هتل گرون‌تر انتخاب کنید و مرکز شهر باشید و کمتر هزینه اتوبوس و مترو و تاکسی بدین، توی اروپا حمل و نقل به نسبت گرونه.

خونه دوست من توی پاریس مرکز شهر بود و نزدیک به لوور، شانزه‌لیزه و اکثر جاهای دیدنی، همین باعث شد کمترین هزینه رو واسه رفت و آمد بدم و بیشتر جاها رو پیاده رفتم.

اینکه به جای اعتماد به سایت‌های معمول گردشگری، از محلی‌ها جاهای دیدنی رو بپرسید خیلی خیلی بهتره، باعث می‌شه جاهایی رو ببینید که کمتر توریستی میره و تجربه‌های بهتری داشته باشید.

اگر می‌خواید با کمک سایت couchsurfing سفر کنید، یادتون باشه خودتون هم باید شرایط میزبان شدن رو داشته باشید، چون اعتماد به آدم‌ها از همین طریق شکل می‌گیره که افراد مهمان همدیگه میشن و برای هم نظر می‌نویسن و اعتبار کسب می‌کنن.

منتظر سوالات شما برای مقدمات سفر هستم.

 

اول قصه vs قصه اول

post367

شاید اول قصه برگرده به چندین سال پیش، اون وقتا که کنکور ارشدی بود و درس خوندن و علاقه به قبول شدن در دانشگاه‌های تهران. به اون سفر یک هفته‌ای به تهران و زندگی تو این شهر شلوغ و عجیب، شهری که آلودگی و ترافیک بیداد می‌کنه ولی دوسش داری، شهری که زندگی سختی رو برات رقم میزنه ولی نمیتونی جای دیگه زندگی کنی.

شاید همون سال و همون سفر، این تقدیر نوشته شد. شاید هم پیدا کردن دوست‌های زیاد به واسطه رویدادها و همایش‌ها و دلبستگی بهشون باعث شد فکر کنم تهران هم می‌شه زندگی کرد، تهران هم می‌شه که خوش بگذره.

گذشت و گذشت تا حدود یک سال و نیم پیش، روز تولدم، مصاحبه کاری با بامیلو، بهترین مصاحبه کاری همه زندگیم. چقدر احساس خوب داشتم و چقدر می‌تونست تجربه جالبی باشه. من به صورت دورکاری، به عنوان یک عضو از تیم مارکتینگ بامیلو کارم رو شروع کردم. تو این مدت روزهای زیادی رو در تهران گذروندم. اوایل ماهی یک روز، کم‌کم یک هفته در ماه و به مرور دو هفته که تهران زندگی می‌کردم و تجربه کار در تهران، دلبستگی‌ام رو به این شهر بیشتر و بیشتر کرد. محیط کاری پویا، صمیمیت محل کار، محیط حرفه‌ای و تمام مزایای دیگه‌ای که بامیلو داشت و داره.

از مرداد ۱۳۹۴ زندگی پر از سفر و پر از مصاحبه و پر از جاده و پر از همه تلاطم‌ها، من رو رسوند به ۱۶ شهریور و مصاحبه با آژانس تبلیغاتی بین‌المللی داروگ و خیلی یهویی و خیلی سریع، بدون اینکه حتی آمادگی داشته باشم، دوره آزمایشی ۱۰ روزه و بعد از اون دوره ۳ ماهه شروع شد و من به صورت جدی ساکن تهران شدم.

دوره عجیبی بود، هر روز یک سفر کوتاه از غرب به شمال شرق تهران، سفری که ۲ ساعت و نیم هر روز صبح برای رفت و هر روز عصر هم ۲ ساعت و نیم برای برگشت طول می‌کشید. سختی مسیر و مسائل مختلف باعث شد تصمیم بگیرم محل کار رو تغییر بدم و بعد از تموم شدن دوره ۳ ماهه داروگ، کارم رو در شتابدهنده دیموند شروع کنم.

از مرداد امسال تا امروزی که ۱۰ اسفنده، اینقدر تو جاده زمینی و هوایی شیراز و تهران در سفر بودم که خط به خط مسیرها رو حفظ شدم. شرایطی بود که نه شیراز دلم آروم می‌گرفت و نه تهران. حالا کم‌کم دارم به این غربت عجیب عادت می‌کنم و یاد می‌گیرم تنهایی رو تبدیل کنم به انرژی‌ مثبت و حسابی از این فرصتی که دارم استفاده کنم، فرصتی برای ساختن خود، فرصتی برای بلوغ فکری و فرصتی برای بزرگ و بزرگ‌تر شدن.

– – –

پی‌نوشت ۱: به صورت عجیبی مسیر نوشته وقتی به قلم رسید تغییر کرد، وقتی آدم رشته افکارش رو روی کاغذ (روی ادیتور بلاگ) میاره، حرفا انگاری که عوض میشن، انگاری که یه چیزای دیگه به ذهن میرسه.

پی‌نوشت ۲: تغییر همیشه سخته، تغییر محل زندگی، تغییر محل کار، تغییر نحوه زندگی و تغییر عادت‌ها

پی‌نوشت ۳: اول قصه کجا بود؟ خودم هم واقعاً اول قصه رو گم کردم.

پی‌نوشت ۴: به همه پیشنهاد میدم چنین تغییری رو تجربه کنن. تغییری که به مهاجرت منتهی بشه و به جدا شدن از تمام حریم امن و آسایش و شیرجه زدن تو دریای متلاطم زندگی. تجربه ناب و لذت بخشیه. وقتی بتونی توی تلاطم، شنا کردن رو یاد بگیری، اون وقته که احساس موفقیت و پیروزی واقعی رو تجربه می کنی.

مهاجرت کهکشانی …

post366

یه وقتایی یه اتفاقاتی تو زندگی میفته که آدم رو ناچار به گرفتن یه سری تصمیمات می‌کنه که باعث می‌شه زندگی و آینده شخص توی تلاطم موج‌های نارآرام گیر کنه و سال‌های سال از ساحل امن دور بشه. اینکه اون اتفاقات چی هستن مهم نیست، مهم اون تصمیم حیاتی و خطرناکی هست که تو مسیر زندگی آدم رو در دریای خروشان می‌اندازه.

شاید یه تصمیمی مثل مهاجرت

حالا مهاجرت می‌تونه چند صد کیلومتر باشه، می‌تونه چند صد هزار کیلومتر باشه. تو دنیایی که روحیه و فرهنگ اعضای خانواده با هم فرق داره، تفاوتی نداره فاصله مهاجرت چقدر باشه.

  • محله به محله
  • شهر به شهر
  • کشور به کشور
  • حتی سیاره به سیاره
  • شاید هم کهکشان به کهکشان

دنیای همه ما آدما یه کهکشان واسه خودش داره و مهاجرت تو هر شرایطی کم از مهاجرت کهکشانی نیست.

خروج از ساحل امن خانواده، از آغوش امن و محبت و قلب‌هایی که واسه آدم می‌تپه به دنیایی که ماورای زمین و انسانیت هست، دنیایی که ترس و اندوه، گاهی هم پشیمونی، احساس غالب شده و امنیت روحی آخرین چیزی هست که دنبالش می‌گردی، چون لحظه به لحظه فقط به امنیت شخصی و امنیت مالی فکر می‌کنی.

مهاجرتی که به خاطر استقلال و امنیت مالی باشه، حتی وقتی تو آغوش امن خانواده استقلال و امنیت مالی داری، ولی احساس می‌کنی واسه جامعه مفید نیستی، تبعاتی داره که آدم رو عوض می‌کنه. آدم واقعاً می‌شه یه مهاجر کهکشانی. انگار از سیاره اسب‌های مهربون شاخدار، رفته باشی به دنیای سیاهی‌ها و جادوگرهای وحشتناک.

شاید اینقدرا هم بد نباشه و من عمق فاجعه رو با مبالغه دارم توصیف می‌کنم. شاید هم واقعاً همینقدر که شبیه مبالغه است بد باشه.

اصلاً چی می‌شه که آدم از شهرش، از حریم امنش، از وطنش فرار می‌کنه؟ آره، دقیقاً فرار می‌کنه. موندن همیشه بد نیست، فرار هم همیشه بد نیست. من فرار کردم؟ نمی‌دونم. شاید هم فرار نکردم. دنبال جایی گشتم که اثربخش باشم، جایی که مفید باشم. و متاسفانه اون جایی که تونستم مفید و اثربخش باشم، چند صد کیلومتر و چند صد سال نوری با حریم امن خونه و آغوش پدر و مادر فاصله داره. که کاش نداشت ….

این  گاه‌نوشته‌های مهاجرت کهکشانی قراره تجربه من از این مسیر باشه، شاید یه روزی، یه وقتی، یه جایی، یه نفر مثل من بخواد از شهرش و وطنش بزنه بیرون، شاید بخواد فرار کنه، شاید هم …. حالا هر چی اسمش رو بشه گذاشت، شاید همین نوشته‌ها بتونه یه راهنمایی باشه برای آدم‌هایی شبیه من که فداکاری و قصی‌القلبی رو خوب بلدن. مهاجرت فداکاری و قصی‌القلبی داره، اینکه بتونی با دلتنگی کنار بیای، اینکه بتونی از تمام لحظات خوش و خاطرات قشنگ کنار خانواده بگذری، اینا فداکاری و قصی‌القلبی نیاز داره. مهاجرت خیلی سخته، سخت‌تر از چیزی که بشه باورش کرد. آدم وقتی سختی‌اش رو می‌فهمه که دیگه برگشتن براش سخت شده، وقتی که به شرایط موجود عادت کرده. اون وقته که می‌گن: نه راه پس داری نه راه پیش

– – –

پی‌نوشت ۱: این گاه‌نوشته‌ها بیشتر شبیه حرفایی هستن که نمیشه گفته بشن، نمیشه با صدای بلند اونها رو بیان کرد، نکنه همسایه دیوار به دیوار زندگی، که شاید اسمش یأس و ناامیدی باشه، شاید هم اسمش غم باشه، نباید این همسایه اینا رو بشنوه. آدم وقتی از حریم امن خونه دور میشه، احساس تنهایی و ضعف ممکنه بهش غلبه کنه، باید خندید و خندید و لبخند زد و پرانرژی بود، تا این همسایه بدچشم، زندگی آدم رو تلخ نکنه.

پی‌نوشت ۲: شاید به نظر برسه این گاه‌نوشته‌ها مبالغه زیاد دارن که خب دارن، آدم وقتی تنها میشه، قوه تخیل و داستان‌نویسی و حتی شعرسرایی‌اش حسابی گل می‌کنه.