بایگانی برچسب: تلاش

کارمند vs کارآفرین

Employee Or Entrepreneur

سلام

خیلی وقت بود می‌خواستم این پست رو بنویسم، اما نمی‌تونستم تمرکز کنم. البته پست می‌تونست پست مناسبتی برای روز کارمند (۴ شهریور) باشه که متاسفانه مقدور نشد.

از حدود سال ۱۳۹۱ که موجی از رویدادهای استارتاپی تو ایران راه افتاد، همراه با این موج، این جنگ روانی و تقابل کارمندی و کارآفرینی هم راه افتاد.

بله، جنگ روانی و تعریف ارزش بر معیارهای اشتباه: اگه کسی کارآفرین نباشه و کارمندی کنه، کارش بی‌ارزشه و فقط کسی که دنبال ساختن یه سرویس جدید باشه، کارش ارزشمنده!

آخی کارمندی؟ این همه رویداد استارتاپی رفتی بازم کارمندی؟ عرضه نداشتی یه کاری برای خودت راه بندازی؟

[مگه کارمندی بده؟]

اینا خلاصه‌ای بود از نیش و کنایه‌هایی که من در اون سال‌ها می‌شنیدم. که خارج از این بحثه.

پیش‌درآمد:

اگر همه کارآفرین باشن، پس کی ایده‌های کارآفرین‌ها رو اجرا و پیاده‌سازی کنه؟

شما فرض کنین هیچ احدی حاضر نشه کارمند باشه، همه دنبال این باشن که خودشون یک ایده رو پیاده‌سازی و اجرا کنن. سوالی که پیش میاد اینه: آیا یک نفر به تنهایی می‌تونه تمامی کارهای یک بیزنس اینترنتی رو انجام بده؟

  • طراحی سایت (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • مدیریت سایت (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • مدیریت محتوای سایت (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • فروش (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • پشتیبانی (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • تامین (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • مارکتینگ (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • ….

آره شاید اگه یک نفر ساعت برنارد داشته باشه، بتونه همه چیز رو تنهایی پیش ببره. موضوع صحبت کاری که چند تا مشتری محدود داره نیست و بحث ما مشتری‌های زیاده.

خب حالا فرض کنین هر آدمی ترجیح بده جای اینکه یه جای کار رو تو یه بیزنس بگیره، خودش یه بیزنس دیگه یا حتی یه بیزنس مشابه راه بندازه.

در نهایت چی می‌شه؟ می‌شه یه عالمه سایت، سرویس و اپلیکیشن که کاربر ندارن، امکان توسعه ندارن! رقابت‌های سیاه دارن و …..

مهم‌ترین نکته اینه که آدم با خودش به صلح برسه، خودش رو بشناسه و بفهمه چه کاری براش مناسبه. من، خودم رو می‌شناسم، می‌دونم کارآفرین یا ارزش‌آفرین نیستم. من می‌تونم یه کارمند خوب باشم که مسائل رو حل کنم و کار رو پیش ببرم. من یک نیروی اجرایی قوی هستم.

کارآفرین بودن ارزش نیست، کارمند بودن هم ضدارزش نیست. هر کسی در جایگاه درست می‌تونه ارزش خلق کنه و در جایگاه اشتباه، ضد ارزش باشه.

قبل از اینکه تصمیم بگیرید ایده‌ای رو اجرا کنید، باید به شناخت مناسب از خودتون و محیط‌تون برسید و مطمئن باشید توانایی کارآفرین شدن و روبه‌رو شدن با تمام سختی‌ها و مشکلاتش رو دارید. خودمون، استعدادهامون و توانایی‌هامون رو بشناسیم.

هیچ کسب و کاری، یک شبه تسلا نمی‌شه، هیچ کسب و کاری، یک شبه آمازون نمی‌شه، هیچ کسب و کاری یک شبه گوگل نمی‌شه!

خودمون رو بشناسیم!

همین!

پایان پیام.

۹ شهریور – شد ۹ ماه

9 Months

سلام

۹ ماه از ۹ آذر ۱۳۹۷ (۳۰ نوامبر ۲۰۱۸)، از اون بامداد عجیب گذشت. چند روزی بود سرما خورده بودم و می‌دونستم سرما خوردم، تلاش می‌کردم خانواده نفهمن. تمام روز آب جوش یا چایی با عسل و لیمو می‌خوردم که گرفتگی گلوم بهتر بشه و مشخص نشه گلوم چرک کرده. نمی‌خواستم نگران بشن.

مسیر به فرودگاه رو خیلی تلاش کردم سرفه نکنم. با دو تا ماشین رفتیم فرودگاه و من تو ماشینی بودم که مامان بابام نباشن. فقط و فقط نمی‌خواستم نگران بشن.

تو فرودگاه هم فقط بدو بدو خدافظی کردم و رفتم و خودم رو رسوندم به بیزنس لانج ماهان و آب جوش عسل لیمو خوردم. دیگه وقتی سوار هواپیما شدم و پیام دادم و گوشی رو خاموش کردم، دیگه سرماخوردگی و گلو درد شدید پیروز شد و تمام مسیر رو فقط سرفه کردم. تو هواپیما هم آب جوش و چایی می‌گرفتم پشت سر هم که بقیه مسافرها رو از خواب بیدار نکنم.

دیگه وقتی رسیدم هتل، از شدت تب و ضعف بیهوش شدم. یادم نیست چند ساعت خوابیدم. شب فقط در حد شام بیدار شدم و دوباره تا ظهر روز بعد خوابیدم. ظهر روز بعد هم ناهار خوردم و تا ظهر یکشنبه خوابیدم.

یکشنبه دیدم دیگه چاره‌ای ندارم و باید یه کاری کنم. (دکتر رفتن جز کارهایی که می‌تونم انجام بدم نبود، چون بلد نبودم با بیمه مسافرتی‌ام باید چی کار کنم و تازه وارد شهر شده بودم و هیچ‌جا رو بلد نبودم)

تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که یه رستوران ایرانی پیدا کنم و غذای خوب و مقوی بخورم. از شانس خوبی که داشتم، یه رستوران ایرانی با فاصله خیلی کم از هتلم بود. رفتم اونجا و سوپ و کباب کنجه (چنجه) سفارش دادم. آقای گارسون که فهمید سرما خوردم برام یه معجون ترکیبی از چایی و دارچین و نعنای تازه و لیمو تازه درست کرد و کنار غذا و سوپ هم واسم لیمو و پیاز زیادی آورد. قبلاً هم در یکی از دل‌نوشته‌های مهاجرت به این خاطره اشاره کرده بودم.

Rivas Dusseldorf

این بود خاطره ۲ روز اول من بعد از مهاجرت. که البته مقدمه‌ای بود بر این گذر عمر ۹ ماهه! ۹ ماهی که عجیب و غریب بود، ۹ ماهی که گذشت تا من به اینجا برسم. ۹ ماه پر از چالش که هنوز هم ادامه داره.

دیروز وقتی داشتم متن ۶۰۰مین پست وبلاگ رو می‌نوشتم، دلم می‌خواست خیلی چیزا بگم، اما هی یه چیزی بهم نهیب می‌زد که ننویس تا فردا شه. ننویس که ماهگرد داری! خب ببینم الآن بهم اجازه می‌ده بنویسم یا نه!

راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم مهاجرت اینقدر سخت باشه. البته که می‌دونستم با بلد نبودن زبان آلمانی قطعاً سختی‌هام چندین برابر می‌شه. اما سیستم اداری به شدت پیچیده و کاغذبازی بسیار شدیدی که اینجا وجود داره، واقعاً گاهی آدم رو کلافه می‌کنه.

مثال می‌زنم. چند وقت پیش برای یه موضوعی رفتم دکتر، الآن برام ۱۷ صفحه نامه و فرم اومده که باید پر کنم و بفرستم تا تصمیم بگیرن که آیا بیمه من پولش رو میده، بیمه شرکت پولش رو میده یا در نهایت خودم باید پولش رو بدم! ۱۷ صفحه به زبان آلمانی. من همه این ۱۷ صفحه رو اسکن کردم و فرستادم برای مدیر منابع انسانی‌مون تا بهم کمک کنه. (خدا رو شکر من چنین امکانی رو دارم)

[قبل از اینکه برید تو مقام قضاوت و بگید خب چرا آلمانی یاد نگرفتی، زبان آلمانی اینقدر پیچیدگی داره که ۵ سال هم در حال یادگیری زبان باشی، باز هم برای پر کردن فرم‌های پزشکی نمی‌تونی مثل کسی که زبان مادری‌اش آلمانیه برخورد کنی]

هیچ جا وطن نمی‌شه که البته من با این جمله مخالفم، روز دوشنبه در موردش می‌نویسم، به قول خارجیا Stay Tuned

۹ ماه از اون روز گذشت و من حس می‌کنم خیلی دورتر از این حرفاست. باورم نمی‌شه فقط ۹ ماه گذشته باشه، حداقل ۳ یا ۴ سال دورتر به نظر می‌رسه! انگاری که بعد از مهاجرت زمان کش میاد!

راستش فکر نمی‌کردم ۹ ماه دووم بیارم، فکر می‌کردم همون ماه اول نهایت ماه دوم برگردم، اما انگاری که یا غرورم خیلی بزرگ‌تر از این حرفاست، یا آرزوهام! هر چیزی که هست، یه چیزی انگار که در وجود من داره تلاش می‌کنه به آرزوهام برسم. به چیزایی که دوست داشتم داشته باشم.

[قبل از رفتن در مقام قضاوت برای تصور خودتون از خواسته‌های من، آزادی‌های متفاوت غرب خواسته و آرزوی من نبوده، من دلم می‌خواد روزی جهانگرد بشم و همه دنیا رو ببینم. من آدم ثابت یه جا موندن نیستم. من تو سفر آدم بهتری‌ام، خواسته من از دنیا همینه که بتونم دائم در سفر باشم.]

انگار که باز نهیبی از غیب ظاهر می‌شه که دیگه ننویس! این نوشته‌ها ارزشی نداره و به درد کسی نمی‌خوره!

بگذریم پس!

پایان پیام.

عددهای رُند – دغدغه های رِند

600

سلام

۲،۴۵۴ روز معادل با ۶ سال و ۸ ماه و ۲۰ روز از اولین پست وبلاگم می‌گذره و امروز رسیدم به ششصدمین پست. بخوایم میانگین بگیریم، انگار که هر ۴ روز یک پست نوشته باشم. درسته که درصد بالایی از این پست‌ها در ۷ ماه گذشته نوشته شده، مهم اینه که از یه جایی تصمیم گرفتم تداوم رو حفظ کنم و خدا رو شکر که تا امروز موفق بودم.

آدم وقتی به عددهای رُند می‌رسه، دلش می‌خواد حرف مهمی برای گفتن داشته باشه. مثل سن‌های رُند، ۲۰ سالگی، ۳۰ سالگی و ادامه. مثلاً من دوست دارم برای ۴۰ سالگی (اگر زنده باشم) برم ایستگاه فضایی.

[آرزو بر جوانان عیب نیست، می‌دونم دیگه جوون محسوب نمی‌شم، آرزو بر میان‌سالان و پابه‌سن‌گذاشته‌ها عیب نیست!]

راستش نمی‌دونم دغدغه‌های رند عبارت درستی بود یا نه، وزنش رو برای عنوان دوست داشتم. تعبیری هم که من ازش داشتم دغدعه‌های زیرک بود.

دغدغه‌هایی که شاید خواسته یا ناخواسته، من رو به امروز رسوندن. به امروزی که در اتاقم نشستم و می‌نویسم، اتاقم در یک خانه‌ای که از شب اول حس Home, Sweet Home رو داشت و احساس غریبگی نداشتم. خانه‌ای در برلین، زندگی بعد از مهاجرت.

اول تشکر کنم از طراح این تصویر، که اسمشون رو نمی‌دونم، اما لینک توییتی که این عکس رو منتشر کرده بودن براتون گذاشتم.

International Women Day

زندگی من با این عبارت و جمله عجین شده. کافی بود چیزی رو از ته دلم بخوام، دیگه اون کار می‌شد صنم زندگیم تا بهش برسم.

من راستش فمنیست نیستم، خیلی هم پیگیر جنبش‌های فمنیستی نیستم. فقط تلاش کردم هر جا به خاطر جنسیت بهم گفتن نمیشه، با سرانجام برسونم و بگم می‌شه!

راستش یادم نمیاد به خاطر جنسیتم، خودم رو محدود کرده باشم، عرف و تابوهای جامعه همیشه بود، اما من ترجیح دادم خلاف جریان آب شنا کنم. سختی‌های خودش رو هم داشت. اما لذتش خیلی بیشتره. بدست آوردن چیزی که همه محیط نهی می‌کنن!

بازم می‌گم، خیلی با اینکه بخوام با جامعه بجنگم و اعلام کنم من فمنیستم میونه خوبی ندارم، ترجیح میدم عمل کنم. اصولاً من آدم اجرا کردنم، نه برنامه‌ریزی بلند مدت.

تا همین جای مسیر هم، به خودم افتخار می‌کنم. به قوی بودن خودم، به اینکه برای رسیدن به آرزوهام تلاش کردم و ترجیح میدم با همین فرمون ادامه بدم.

تو همین مسیر گاهی پیام‌هایی دریافت کردم از اینکه شما الگوی من هستید و این پیام‌ها من رو غرق در شادی می‌کنه. امیدوارم روزی برسه که دیگه هیچ تابوی جنسیتی وجود نداشته باشه و همه آدم‌ها با هم، فارغ از جنسیت رفتار کنن و کسی رو به خاطر جنسیت از حق و حقوقی محروم نکنن.

سخن کوتاه باید! ۶۰۰مین پست وبلاگم، مبارکم باشه.

دلنوشته بنویسیم

Bad feeling

سلام

چند روزی می‌شه که دلم می‌خواد برگردم به دوران ناشناس بودن و کاش می‌شد. با هویت ناشناس نوشتن به مراتب خیلی راحت‌تره! وقتی با هویت واقعی می‌نویسی، ناخودآگاه مجبور به خودسانسوری‌های بسیار زیادی می‌شی. به تناسب فرهنگ، به تناسب عرف جامعه، به تناسب مناسبات خانوادگی و هزار و هزار دلیل دیگه.

من به طور کلی فکر درگیری دارم! هر چقدر هم تلاش کنم برای آرامشش موفق نمی‌شم!

من هر چقدر هم وانمود کنم حرف مردم برام مهم نیست، حرف مردم برام مهمه!

همونطوری که تغییر برای شما سخته، برای من هم سخته!

من هم صبرم تموم می‌شه!

من هم خسته می‌شم!

من هم کم میارم!

اینا هیچ‌کدوم بد نیست، برای هیچ آدمی بد نیست. زندگی فیلم و سریال نیست که They live happily ever after باشه.

زندگی همین لحظه است!

چه خوب و چه بد! چه با آسایش و چه با مشکل! چه راحت و چه سخت! چه مسیر مستقیم و چه هزارتو!

Labyrinth

یکی از مرسوم‌ترین برخوردهای میون آدم‌ها، اینه که فکر می‌کنن خودشون خیلی تلاش کردن و دیگری تلاش نکرده. کار خودشون رو خیلی با ارزش می‌دونن و کار دیگری رو خیلی کم ارزش.

شاید بد نباشه، متن از پست اینستاگرام یه اینفلوئنسر براتون بذارم.

توهم های الکی!

چی میشه که ما گاهی نمیتونیم همدیگه رو با تفاوت ها بپذیریم!
نمیگم عاشق هم شیم! فقط بپذیریم که متفاوتیم.

نمیتونیم بپذیریم که
اگر من بی حجابم، اونی که حجاب داره انتخابش اشتباه نیست!

اگر من بچه دار که شدم دیگه سر کار نرفتم، اونی که بچه داره و سر کار میره مادریش اشتباه نیست!

اگر من زن موفق شاغلم، اونی که نشسته خونه و خونه داریش رو میکنه قابل احترامه و کارش با ارزشه!

اگر من با گیاه خواریم حال میکنم، اونی هم که گوشت میخوره داره از زندگی لذت میبره!

اکر من برای پول بیشتر به دست آوردن دکتر مهندس شدم، اونی هم که دیپلم داره و خوشحاله به اندازه من قابل احترامه!

اگر من خیلی به پرایوسی (حریم زندگی شخصیم) زیادی حساسم و هیچ عکسی از زندگی خصوصیم تو فضای مجازی نمیذارم، بیشتر میفهمم از اونی که شب و روزش رو به بقیه نشون میده!

اگه من آرایش نمیکنم و عمل جراحی نمیکنم، پس خیلی باحال تر از اونیم که به قر و فرش میرسه!

اگه من تا حالا با جنس مخالف دوستی نکردم، پس خیلی پاک تر از اونیم که ازدواج نکرده و رابطه جنسی داره!

اگر من ایران موندم، یعنی من به خانواده ام بیشتر از اونی که رفته اهمیت میدم!

چرا؟

چرا گاهی یادمون میره ما با هم متفاوتیم و انتخاب های متفاوت داریم؟

چرا فکر میکنیم ما درستیم و بقیه اشتباه؟

چرا خودمون رو با مقایسه کردن با دیگران اندازه میگیریم؟

چرا همدیگه رو نمیپذیریم؟

چرا به زور میخوایم به آدم ها برای انتخاب های شخصیشون برچسب خوب و بد بزنیم؟

این توهم های الکی از کجا اومده؟
این من خوبم ها و بقیه همه **ن ها از کجا اومده؟
این که من میفهمم! من بلدم! من میدونم! بقیه ولی نه از کجا اومده؟

این ادعاها که فقط مهربونی و صلح و دوستی ها رو کمرنگ میکنه از کجا اومده؟

چرا نمیتونیم همدیگه رو همونجور که هستیم بپذیریم؟

کاشکی دنیا جای قشنگ‌تری برای زندگی بود. من از جنگیدن خسته شدم!

Bad Feeling

دل آدمی می‌گیره به هر حال! ناچار می‌شه گرفتگی دلش رو هم سانسور کنه! مبادا که ….

در نهایت اینکه، خلاصه بگم، خیلی دارم تلاش می‌کنم تغییر کنم و یه چیزایی رو تغییر بدم. واسم دعا / آرزوی موفقیت کنید.

– – –

پی‌نوشت: این پست خیلی پراکنده بود می‌دونم! ذهنم کمی خسته است و نیاز به مرتب شدن داره.

صبر و پشتکار

Shiraz Meetings

روز چهارشنبه در نهمین جلسه هفتگی استارتاپی شیراز، از آقای امید سجادی یکی از بزرگترین سردخانه سازان جنوب کشور دعوت کردیم تا برای ما از شکست‌ها و تجربیاتشون صحبت کنند. وویس این جلسه رو می‌تونید در پوشش رسانه‌ای استارتاپ‌تی‌وی بشنوید یا از این لینک دانلود کنید.

آقای سجادی با 33 سال سن، شاید بیش از 10 بار در زندگی شکست‌های مختلفی رو تجربه کرده بودند تا اینکه به یکی از موفق‌ترین اشخاص تبدیل شده بودند. لازم به ذکر هست که حتی در موقعیت فعلی تا نزدیکی یک شکست دیگه رفته بودند و با مشاوره و کمک دیگران از این شکست جلوگیری شده بود.

مهم‌ترین نکاتی که من از آقای سجادی یاد گرفتم، صبر و پشتکار ایشون بود. اینکه برای یادگیری و رسیدن به هر چیزی صبر کردن، تلاش کردن و با پشتکار تمامی راه رو پشت سر گذاشتن و هنوز هم با وجود اینکه در حرفه خودشون یکی از بهترین‌ها هستند برای بهتر شدن تلاش می‌کنن.

یکی از مواردی که آقای سجادی گفتن و برای من خیلی جالب بود، این بود که از کاگری و پایه ترین حالت کاری شروع کردن، تک به تک فعالیت‌ها رو یاد گرفتن، طراحی، ساخت، رنگ زدن و …. تا به اینجا رسیدن. توی این راه هم همیشه مطالعه می‌کردن و هیچ‌وقت دست از تلاش برنداشتن. با وجود اینکه صاحب یک کارخانه هستند، اگر روزی هر کدام از کارگرهاشون غائب باشن، خودشون لباس کار می‌پوشن و به جای اون کارگر کار می‌کنن.

چیزی که نسل ما و جوون‌های ما و حتی خود من فکر می‌کنیم این هست که یک شبه راه صد ساله بریم و از همون اول پشت میز ریاست بشینیم و حاضر نیستیم برای رسیدن به خواسته‌هامون تلاش کنیم. منتظر یک چراغ جادو و غول چراغ جادوییم که با اشاره‌ای همه آرزوها و خواسته‌های ما رو برآورده کنه.

– – –

پی‌نوشت 1: تلاش کنم، تلاش کنی، تلاش کند، تلاش کنیم، تلاش کنید، تلاش کنند. همین صرف فعل و عمل کردن به اون رمز موفقیت هست.

پی‌نوشت 2: از شکست نترسید و یاد بگیرید بعد از شکست دوباره، سه باره و چند باره بلند شید.

پی‌نوشت 3: در صحبت‌های آقای سجادی گفته شد که در زمان بستن سردخانه، به علت نداشتن اطلاعات کافی می‌خواستند فرار کنند، و دقیقاً موضوعی که می‌خواستند ازش فرار کنن باعث شده به موفقیت برسن. پس از یادگیری و کسب تجربه فرار نکنید. شاید علت ترس شما، روزی علت موفقیت شما شود.