بایگانی برچسب: اندوه

از اینجا مانده و از اونجا رانده

Alone

سلام

امروز قرار بود مثل یه آدم فرهیخته ادبیات‌دان (که نیستم) در مورد حافظ بنویسم. آخه امروز روز بزرگداشت حافظه. الآن بهترین خاطره‌ای که از حافظ دارم، مربوط می‌شه به تالار حافظ شیراز.

البته خاطره‌های زیادی هم از خود حافظیه دارم. بیشتر دورهمی‌هامون حافظیه بود. انگار یه حس نوستالژیک داریم. عکسای قدیمی با دوستام رو می‌بینم اکثراً حافظیه‌ان.

با دوستای توییتری که میومدن شیراز، همیشه حافظیه قرار می‌ذاشتیم و کلی خاطره دیگه …

بگذریم، فرهیختگی باشه واسه یه روز دیگه!

اول از همه چیز بگم که: بله، می‌دونم، خودم تصمیم گرفتم و انتخاب کردم مهاجرت کنم. مهاجرت فقط یک تغییر محل زندگیه، قرار نیست آدم شخصیتش هم تغییر کنه یا دوستای قدیمش رو کنار بذاره یا ….

پس قضاوت رو کنار بگذارین، گفتن هر گونه عبارت‌های ناراحتی برگرد، یا خودت خواستی و مشابه رو هم توی دلتون محفوظ نگه دارین. حداقل من از شنیدن این جمله‌ها خسته و بی‌نهایت دلگیرم.

حتی قبلاً یه پست هم در این مورد نوشته بودم: جنگ روانی بی حاصل

امروز وقتی فال حافظ گرفتم، انگار حافظ خسته، کلافه و عصبانی بود، همش شعرهایی سراسر نیش و کنایه واسم اومد. متاسفانه جایی ننوشتمشون و فراموش کردم چه اشعاری بود.

این‌گونه بود که پست فرهیخته امروز، به دل‌نوشته نافرهیخته‌ای تبدیل شد از ناخوشی‌های این روزها!

تا وقتی تو اون حصار گربه نیمه‌وحشی زندگی می‌کنیم، چشممون به خیلی چیزها بسته است، حتی اگر بخوایم چشمامون رو هم باز کنیم، تلسکوپی نیست که واقعیت گوشه‌های مختلف رو به آدم نشون بده!

هر وقت هم از کسی شنیدین من به ۱۸۰ کشور دنیا سفر کردم و همه چیز رو خوب می‌دونم، این رو بهش بگین که زندگی کردن با توریست بودن خیلی فرق داره! نه اصلاً هیچی بهش نگین، بحث رو تموم کنین و تو غربت خودتون فرو برین. چون هیچ درکی از طرف کسی که غربت رو نچشیده وجود نداره!

کسی هم که بگه من از شهر خودم مهاجرت کردم یه شهر دیگه، باز هم همونه! فرقی نداره!‌ من خودم در پیش‌مقدمه مهاجرت، اول سه سال رفتم تهران و بعد از وطن دل کندم و به دیار غربت رو آوردم!

نفسم از جای گرم بلند نمی‌شه! من خیلی چیزا رو تجربه کردم! شاید ۱۸۰ کشور دنیا رو ندیده باشم و فقط ۶ تا کشور رو دیده باشم (توریستی / زیارتی) و البته هنوز بعد از ۱۰ ماه و چند روز زندگی، خودم رو در حدی نمی‌دونم که خیلی در مورد پدیده مهاجرت نظر بدم. اما فقط یک چیز رو دوست داشتم این‌جا بگم:

هر جای دنیا آسمونش رنگش فرق داره و هر جای دنیا سختی‌ها و آسودگی‌های خودش رو داره. منی که زیر آسمون شیراز کنار خانواده بودم آسودگی‌هایی داشتم که همه رو فدا کردم برسم تهران، دوباره تهران آسودگی‌هایی داشتم که همه رو فدا کردم برسم آلمان و اینجا آسودگی‌هایی دارم و همچنین سختی‌هایی هم وجود داره که دلیل عمده‌اش غصه آسودگی‌های وطنه!

قبل از اینکه به کسی که مهاجرت کرده تیکه بندازین تو که تو خوشی غرقی، چه می‌فهمی از مشکلات ما، یادتون باشه اون آدم تا همین چند وقت پیش کنار خودتون درگیر همون مشکلات بوده و می‌فهمه!

قبل از اینکه هم به کسی که مهاجرت کرده تیکه بندازین تو که توی خوشی غرقی، سعی کنین خودتون رو بذارین جای اون، غصه دوری رو درک کنین! غصه هراس هر لحظه از دست دادن عزیزانش رو درک کنین! سعی کنین سختی‌های شهروند درجه ۲ بودن رو درک کنین!

شهروند درجه ۲ بودن! نمی‌گم حقوق برابر با بقیه نداریم، ولی همچنان پاسپورت ایرانی داریم که وقتی شرکت‌مون می‌خواد ما رو بفرسته کنفرانسی در آمریکا، همون اول ریجکت می‌شیم! هم شرمساز می‌شیم هم دیگه شرکت روی ما نمی‌تونه حساب کنه برای شغلی که وظیفه و مسئولیت ماست!

شهروند درجه ۲ بودن! یعنی به خاطر پاسپورت کشورت، یهو یه بانک تصمیم می‌گیره بی‌اطلاع قبلی حسابت رو ببنده و تو بمونی و بی‌پولی! پس‌اندازی که بلوکه شده و باید اینقدر پیگیر بشی که بتونی مال خودت رو بگیری! این اتفاقی بود که برای افراد با پاسپورت اوکراینی و بانک N26 رخ داد.

شهروند درجه ۲ بودن! یعنی برای هر کاری، ساعت ۵ صبح بری اداره مهاجرت و ساعت‌ها زیر بارون تو صف وایسی که وقتی نوبتت شد، کارمند “اداره مهاجرت” که موظفه انگلیسی حرف بزنه، چون دلش می‌خواد و نژادپرسته، بهت جواب نمی‌ده و تا ساعت ۱۱ معطل می‌شی برای یک کار ۲ دقیقه‌ای!

و هزاران هزار مشکل دیگه که شاید آدم بهش برنخوره، ولی وقتی می‌بینه یکی دیگه این مشکل رو داره، استرسش تو ناخودآگاه آدم می‌مونه!

مهاجرت پیچیدگی‌هایی داره که تا تجربه‌اش نکنین هیچ درکی ازش ندارین، اگه یکی که مهاجرت کرده بهتون دیر جواب می‌ده، کلاس نمی‌ذاره، واقعاً نمی‌تونه جواب بده!

وقتی از یکی که مهاجرت کرده انتظار دارین رزومه شما رو درست کنه و بهتون می‌گه وقت ندارم یا نمی‌تونم، خیلی واضح، وقت نداره و نمی‌تونه! چون اینقدر درگیر مشکلات خودشه که حتی وقت نمی‌کنه غذا بخوره!

اینجا کار و زندگی اصلاً شوخی نداره با کسی، هر روز و هر لحظه باید در حال یادگیری باشیم تا از دنیا عقب نیفتیم، باز هم سرعت دنیا سرعت نوره و سرعت منِ نوعی سرعت لاک‌پشت!

من همیشه حسرت می‌خورم چرا زودتر مهاجرت نکردم، چرا همون ۲۲ سالگی مهاجرت نکردم و خیلی زودتر! که کاش آگاهی کافی رو داشتیم و زودتر می‌تونستیم مسیر زندگی‌مون رو با مسیر آرزوهامون منطبق کنیم!

اینجاست که از اینجا مانده و از آنجا رانده محسوب می‌شیم!

قصی‌القلبی – از مصائب مهاجرت کهکشانی

Rock Heart

تا امروز شاید فقط از پیش‌نیازها و خوبی‌های مهاجرت گفته باشم، اما مهاجرت روی ناخوش هم داره و همه لحظات خوشی نیست.

برمی‌گردم به سه سال زندگی در تهران و تجربه مهاجرت شهر به شهر. تو اون سه سال، خودم هر وقت مریض می‌شدم، تلاش می‌کردم خانواده نفهمن، بالاخره راهشون دور بود و نگران می‌شدن. این یک بخش ماجراست. به طور متقابل هم خانواده یه سری مسائل رو به من نمی‌گفتن، مثلاً یک بار زنبور پدرم رو نیش زده بود و ایشون حساسیت دارن و حالشون خیلی بد شده بود و من خبر نداشتم. مدت‌ها ناراحت بودم به خاطر این مسئله.

حالا می‌رسیم به وقتایی که خبر داشتم که بالاخره یک مسئله درمانی رو دارن یا جراحی یا آزمایش و امثالهم. خیلی وقتا شرایطش نبوده و خیلی وقتا از روی تمرین نبودن، نمی‌رفتم شیراز. همه شاید به نظرشون می‌رسید من چقدر قصی‌القلبم و به خانواده توجهی ندارم و مشابه. این قضاوت‌ها همیشه هست ولی من برای خودم چند تا دلیل داشتم.

من از روزی که از شیراز به تهران مهاجرت کردم، می‌خواستم خودم رو برای مهاجرت خارجی آماده کنم، می‌خواستم خانواده رو هم به نبودن‌هام عادت بدم! می‌دونم شاید خیلی راحت قضاوت کنید، ولی هر چیزی یک به دو نیست و باید براش برنامه‌ریزی کرد.

هر وقت خانواده درگیر یک مسئله درمانی بودن، من مزاحمتم برای دوستان پزشکم بود، ذره ذره در مورد مسئله پزشکی بپرسم و بدونم الآن شرایط چطوریه و پیگیر بودم که خب از نظر خانواده و نگاه بیرونی، شاید این کار هم در دسته قصی‌القلبی قرار بگیره.

نکته مهم اینه، که مهاجرت همینه، دقیقاً همینه!

شما از عزیزانتون دور می‌شید و از راه دور هیچ کاری ازتون ساخته نیست. همیشه به گل فرستادن و هدیه فرستادن نیست، گاهی دچار عذاب وجدان می‌شید که کاش بودم و کاش بودن اینجا

تقابل احساس و منطق! جنگ درونی

و این حس تا ابد و آباد با شما خواهد بود.

پس خودتون رو به چنین روحیه و صبوری مجهز کنین، پیش از مهاجرت!

برای بدست آوردن یه سری اهداف، باید از یه سری چیزای دیگه گذشت. سوالی که گاهی پیش میاد اینه: آیا واقعاً ارزشش رو داشت؟

– – –

پی‌نوشت: این روحیه، خودش پیش‌نیازی هست برای مهاجرت، بهش فکر کنین، خیلی مهمه!

اندوه مرگ عزیزان

Death

سلام

غم همسایه دیوار به دیوار شادیه و متاسفانه با خبر شدم پدر یکی از صمیمی‌ترین و بهترین دوستانم فوت کرده. علاوه بر غم و ناراحتی که خودم از فوت این آدم فوق‌العاده دوست‌داشتنی دارم، حال بد دوستم هم خاطرم رو مکدر کرده. این شد که تصمیم گرفتم این پست رو بنویسم، شاید به خودم و شاید هم بقیه کمکی کرده باشم.

هیچ راهی برای فراموشی چنین غمی وجود نداره، فقط و فقط حضور آدم‌ها اطراف بازمانده‌ها می‌تونه تسلی‌بخش این شرایط دشوار باشه.

شاید ساده‌ترین راه حل این باشه:

گریه، همین! غمی که سراغ آدم اومده، آنچنان سخت و جانکاهه که نمیشه از هیچ کسی انتظار داشت ساکت و آروم یه گوشه بشینه و هیچ حرکتی نکنه.

پس بیاید همین‌جا به خودمون قول بدیم که وقتی کسی عزیزش رو از دست داده و بلند گریه می‌کنه، حتی فریاد می‌کشه، هی بهش نگیم آروم باش آروم باش! غمه! درده! و شتریه که در خونه همه ما به وقتش می‌خوابه!

زمان لازمه تا آدمی بتونه به مرحله پذیرش برسه. این زمان برای هر کسی متفاوته. مثلاً خود من با اینکه به نظر همه خیلی راحت با مرگ کنار میام، هنوز با مرگ پدربزرگم کنار نیومدم، به خصوص که اولین نفری بودم که فهمیدم فوت کردن و خیلی ترسناک بود! ترسناک‌ترین لحظه همه زندگیم. هنوز مثل بچه‌ها فکر می‌کنم رفتن سفر و برمی‌گردن. البته ما تو سفریم و به وقتش میریم همون‌جایی که درگذشتگان رفتن.

اگر می‌خواین تسلی‌بخش باشین، اجازه بدین فرد داغ‌دیده پیش شما، با خیال آسوده اشک بریزه و حتی فریاد بزنه تا ذره‌ای دلش آروم بگیره. گرچه آروم گرفتنی در کار نیست.

چگونه با مرگ عزیزان کنار بیاییم؟  – بیتوته

روش‌های کنار آمدن با مرگ عزیزان از دست رفته – فیلیا

– – –

پی‌نوشت: لطفاً برای شادی روح پدر دوستم، فاتحه بخونید و برای آرامش و صبر بازمانده‌هاشون دعا کنین.

خودکشی vs خودخواهی

Suicide

خیلی وقت پیش، شهریور ۹۶ شاید هم قبل‌تر این پست رو نوشته بودم که به خاطر از بین رفتن سرور وبلاگ، پست‌های قدیمی هم از دست رفت، چون یادم بود چنین پستی نوشتم، جای خالی‌اش رو گذاشتم تا به وقتش پرش کنم، البته اینکه الآن وقت خودکشی نیست، وقت نوشتن از خودکشی در مقابل خودخواهیه.

اخیراً سریال ۱۳ Reasons Why رو دیدم، موضوع این سریال در مورد دختری هست که خودکشی کرده و ۱۳ دلیل برای اینکه چرا خودکشی کرده! البته موضوع این پست در مورد خودخواهیه بیشتر و اینکه خودکشی به نوعی خودخواهیه شاید!

دوست دارم چند تا مثال بزنم که چرا از نظر من خودکشی خودخواهیه. برای این مثال یه سری روش‌هایی که ممکنه آدما برای خودکشی استفاده کنن رو بررسی می‌کنم.

مرگ
شما فرض کن یک نفر که می‌میره، کلی دردسر و اینا داره واسه کفن و دفن و مراسم و این‌جور چیزا، خب یکی دیگه سنی ازش گذشته، آدما آمادگی مردنش رو دارن، ولی وقتی یه جوون یا آدم سرپا می‌میره، علاوه بر این دردسرا، حرف و حدیث‌هایی که نیش زبون می‌شه واسه خانواده‌اش، داغ عزیز رو هزار و صدهزار برابر می‌کنه!

این اگر خودخواهی نیست پس چیه؟

خودکشی با مترو
شما فرض کن یک نفر، خودش رو پرت کنه جلوی مترو، اگر اتفاق به قطع عضو و مرگ از شدت خونریزی نرسه و اون شخص درجا بمیره، تصور کنین برای جمع کردن بدن نیمه‌جان یا بی‌جان این شخص، چند نفر و چه نیروهای امدادی درگیر می‌شن و چقدر زمان درگیر می‌شه و وقت اون همه آدم دیگه که دنبال زندگی‌شون هستن چطوری تلف می‌شه!

این اگر خودخواهی نیست پس چیه؟

خودکشی با قرص
شما فرض کن یک نفر، بره داروخونه یا سر گنجه قرص خان‌جون و آقاجون و هر چی دارو هست مصرف کنه، جز اینکه این روزا داروهای خان‌جون و آقاجون یا گرون شده یا نایاب و با این کارش ضرر بزرگی به اون پیرمرد پیرزن بیچاره زده، فرض کنین نمیره، و کار فقط به شستشوی معده برسه یا در بدترین حالت به زندگی نباتی یا کما یا هر مشکل دیگه که با خوردن قرص پیش میاد، خانواده چه گناهی کردن؟

این اگر خودخواهی نیست پس چیه؟

خودکشی با پریدن از ارتفاع
شما فرض کن یک نفر، بره بالای یه ساختمون بلند، خودش رو پرت کنه پایین، چه کاریه خب؟ تا کلی وقت باید خون پاشیده به در و دیوار رو پاک کنن! رفتگر بیچاره چه گناهی کرده؟ یا اگه این آدم تو روز روشن چنین کاری کنه، آدم‌هایی که این صحنه رو می‌بینن چه گناهی کردن؟

این اگر خودخواهی نیست پس چیه؟

خودکشی با دار زدن
شما فرض کن یک نفر، تو این ساختمون‌های بساز بنداز، خودش رو از لوستر حلق آویز کنه، در بهترین حالت، می‌افته پایین و دست و پاش می‌شکنه که خب دردسری می‌شه واسه خانواده و اطرافیان! در بدترین حالت هم سقف بساز بنداز خونه‌های امروزی می‌ریزه و کف خونه همسایه طبقه بالایی که خیلی هم بداخلاقه خراب می‌شه! خدا رحم کنه!

این اگر خودخواهی نیست پس چیه؟

در نهایت اینکه، شاید درسته ما اختیار داریم، ولی یه چارچوبی هم هست که باید مراعات کنیم، همین که به اطرافیان آسیب نرسونیم.

خودکشی راه‌حل نیست، پاک کردن صورت مسئله است.

– – –

پی‌نوشت: یه حسی بهم می‌گه پستی که اولین بار نوشته بودم در این رابطه، به مراتب چند درجه بهتر بوده، اما چاره‌ای نیست، آدمی در هر لحظه متفاوت فکر می‌کنه و اگر اندیشه در لحظه ثبت نشه ممکنه فراموش بشه! از بین رفتن سرور وبلاگ هم حکم آتش‌سوزی اتاقی رو داره که دست‌نوشته‌ها اونجاست.

اتفاقات

Sorrow

یه سری اتفاقات ناخواسته، شاید هم خواسته تو زندگی آدم میفته که باعث می‌شه آدم یه سری تصمیماتی بگیره که شاید یه جایی از اون تصمیم‌ها پشیمون بشه، شاید هم نشه.

یه سری اتفاقات تو مسیر زندگی باعث می‌شن آدم از حریم امن خونه و خانواده بزنه بیرون و به مهاجرت فکر کنه و حتی مهاجرت کنه، از مهاجرت چند صد کیلومتری در یک کشور گرفته تا مهاجرت به یه گوشه دیگه دنیا.

یه سری اتفاقات میفته که آدم از حریم امن یه شغل استخدام دائمی و امنیت شغلی بزنه بیرون و از حقوق ثابت و مکفی بزنه و حتی چندین ماه هم دنبال کار بگرده و پس‌اندازش رو خرج کنه فقط واسه اینکه روحش در آرامش باشه.

یه سری اتفاقات میفته که آدم از خیلی لحظات خوب می‌گذره و خودش رو به سمت سختی کشیدن سوق می‌ده تا احساس کنه آدم مفیدی تو جامعه است.

یه سری اتفافات میفته که خیلی از اتفاقات دیگه نیفته.

این اتفاقات باعث می‌شن آدم بزرگ بشه، صبور بشه، به بلوغ فکری برسه و خیلی مزیت‌های دیگه.

این اتفاقات باعث می‌شن ….

– – –

پی‌نوشت ۱: فدا کردن درد دارد، غصه دارد، اندوه دارد. این اتفاقات آغاز فدا کردن لحظات خوب کنار خانواده بودن، فدا کردن لحظه‌های آسایش، فدا کردن امنیت و فدا کردن خیلی موارد دیگه هستن.

پی‌نوشت ۲: صبوری خیلی سخت بدست میاد، بعد از اولین لحظه‌ای که دچار احساس پشیمونی شدی، تصمیم نگیر. صبر کن و صبر کن و صبر کن. تلاش کن تا بتونی صبوری رو یاد بگیری.

پی‌نوشت ۳: پل‌های پشت سرت رو خراب نکن، همیشه تصمیمات آدم و فدا کردن‌ها درست نیستن. راهی و جایی برای برگشت بذار.

پی‌نوشت ۴: موقع تصمیم‌گیری، شاید رضایت از خود و رضایت از زندگی اولویت اول رو داشته باشه. شاید هم امنیت خاطر و امنیت روحی. شاید هم آرامش خاطر. ببین اولویتت تو زندگی چیه بعد تصمیم بگیر.

بیماری: من بیشتر!!!

Flowerهر وقت کسی از مشکلاتش میگه، اطرافیان میگن: اینکه چیزی نیست، من یه مشکل دارم بدتر!!! من سختی کشیدم بیشتر!!! این بیماری “من بیشتر” وسعتش به حدی رسیده که کلاً همه میخوان تو باتلاق سختی و بدبختی فرو برن، انگار کلاسش بیشتره، یا انگار تو این مورد هم باید بهترین و اولین باشن. تو داشتن غم و غصه و مشکل امتیاز میدن به هم و میخوان با بار مشکلاتشون تو المپیک شرکت کنن و رکوردشون تو کتاب گینس ثبت شه.

“من بیشتر” بیماری هست که این روزا خیلی زیاد شاهدش هستیم، این بیماری تنها مربوط به محیط اجتماعی نمیشه و هر کسی تو خلوت خودش هم این غم بیشتر رو به خودش تزریق می‌کنه، ولی چطوری؟

وقتی غم داریم ناخودآگاه تمام انرژی‌های منفی دنیا رو جذب می‌کنیم، به حدی که فیلم کمدی نمی‌بینیم، آهنگ شاد گوش نمیدیم و همه چیز به وضعیت دراماتیک کشیده میشه. فیلمای درام و عشق‌های افسانه‌ای، پر از غصه و اشک و آه و اندوه همدم لحظه‌هامون میشن و آهنگ‌های غالب این روزامون به عنوان ناله‌ترین آهنگ‌های سال شناخته میشن. آهنگ‌هایی که تو حالت عادی با شنیدنشون غم عالم خالی میشه تو دل آدم، دیگه وقتی غصه خودش وجود داشته باشه میزان بزرگ‌نماییش رو تصور کنین.

اینجاست که ما هی غم‌زده‌ترین، بدبخت‌ترین، پرمشکل‌ترین و همه ترین‌های دیگه رو به خودمون تزریق می‌کنیم. اعتیاد مبارک !!!

– – –

پی‌نوشت: انتخاب با ماست. فرو رفتن تو باتلاقی پر از کثافت و مشکلات کاذب، یا بلند شدن و ساختن.