بایگانی دسته: چالش‌های مهاجرت

جمعه‌های بعد از مهاجرت

Week Calendar, Friday Page, Isolated on White

سلام

این نوشته هیچ صحت علمی نداره، پس خیلی جدی نگیریدش! صرفاً یک تجربه است و چالش عجیب برای من!

یکی از سخت‌ترین روزای هفته برای من جمعه‌هاست! چون باید برم سر کار!

صبح جمعه، طبق عادت ۳۰ سال اول زندگی، تمام اعضای بدنم یک صدا علیه من قیام می‌کنن که بگیر بخواب! جمعه است! بعد مجبورم یادشون بیارم که اینجا جمعه تعطیل نیست.

جدا از اینکه جمعه‌های به جای ۲۴ ساعت ۴۸ ساعته و ۸ ساعت کاری هم، ۴۰ ساعت طول می‌کشه، هیچی سخت‌تر از این نیست که روز جمعه رو می‌تونی با دل خوش تو ساعت و روز استراحت با خانواده تماس بگیری، چون اونا خونه هستن، اما برات مقدور نیست، چون تو خونه نیستی!

راستش حتی سعی نکردم در این مورد تحقیق کنم، که آیا واقعاً عادت‌های پیشین مثل تعطیلی روز جمعه، تاثیری داره یا نه، ولی خب این هم بالاخره یه تجربه و چالش جدی شده برای من.

البته اگر جز اون دسته آدما هستین که فرق نمی‌کنه کدوم روز هفته باشین، همیشه سحرخیز هستین، قصه شما فرق داره. که خوش به حالتون.

البته من هم تا وقتی خونه پدر مادرم زندگی می‌کردم، جمعه‌ها صبح برای خوردن کلپچ و تماشای بسکتبال بیدار می‌شدم، اما خب آدم وقتی دیگه تنها زندگی کنه، شرایط فرق می‌کنه.

این بود این چالش عجیب من بعد از مهاجرت!

و اما پژوهش

Research

سلام

۲۵ آذر، در تقویم فارسی به نام روز پژوهش نام‌گذاری شده. یکی از بخش‌های مهم تولید محتوای خوب، همین پژوهش درست و کاربردیه.

یکی از چالش‌هایی که شاید همه‌مون باهاش روبه‌رو شده باشیم، همین مبحث پژوهشه.

حالا البته من می‌خوام یه مرحله برم عقب‌تر، پژوهش خیلی پیشرفته‌تر محسوب می‌شه. قطعاً ماحصل پژوهش یه مقاله غنی‌تر خواهد بود و من فقط می‌خوام به پژوهش‌های فردی در راستای افزایش دانش اشاره کنم.

خیلی پیشتر در مورد گوگل کردن نوشته بودم. گوگل قریب به یقین، جواب همه سوال‌ها رو می‌دونه. هر سوالی دارین رو ازش بپرسین.

چیزی هم که خودم خیلی زیاد این اواخر باهاش روبه‌رو شدم همینه. بهترین راه قبل از پرسیدن سوال از اطرافیان، گوگل کردنه.

وقتی که در برلین وارد یک فروشگاه می‌شم و نمی‌دونم وسیله‌ای که لازم دارم چه شکلیه، گوگل می‌کنم. مثال بزنم:

دنبال لاک‌پاک‌کن می‌گشتم، کلمه آلمانی‌ش رو پیدا کردم اما نتونستم پیداش کنم، از دوستانم کمک گرفتم که عکس محصول رو برام فرستادن، همین شد که یاد گرفتم از این به بعد، به جای پیدا کردن کلمه آلمانی، عکس محصول رو در اون فروشگاه پیدا کنم.

Product’s name  in Retailer’s name Germany

با سرچ کردن چنین چیزی دیگه خیلی راحت می‌تونم چیزی که می‌خوام رو پیدا کنم.

حالا چرا سوال نمی‌پرسم؟ چندین و چند دلیل داره. وقتی گوگل می‌تونه جواب سوال من رو بده، با سوال پرسیدن وقت افراد دیگه رو تلف نمی‌کنم.

فکر می‌کنم واضح باشه که مثال فروشگاه، یک مثال جز به کل بود. و وقتی بحث اتلاف وفت باشه، منظور به پرسیدن سوال از مسئول فروشگاه نیست که یکی از شرح وظایف شغلی‌شون پاسخ دادن به سوال مشتری‌هاست.

شما وقتی توی کار، یه بحث فنی و حرفه‌ای مشکلی دارین، مرحله اول جستجو و پژوهشه. نه پرسیدن از همکارا. چون وقتی بین کار اونها سوال می‌پرسید، باعث می‌شید تمرکزشون به‌هم بخوره و اتلاف وقتی حاصل بشه.

اما وقتی در مرحله اول تلاش کنین با سرچ کردن و گوگل کردن، جواب‌تون رو پیدا کنین، تاثیر مثبت‌تری داره. این روحیه جستجوگری و دانش‌جویی، این سمت دنیا بسیار بسیار ارزشمند و قابل تحسینه.

پس شاید بشه گفت این نکته، یکی از مهم‌ترین نکات مهاجرت باشه، روحیه پژوهش و جستجوگری رو در خودتون تقویت کنید.

طعم عجیب غربت

Sad

سلام

و بالاخره بعد از حدود یک سال غربت بر من مستولی شد! ادبی‌تر می‌شه اینکه: در هجوم ناگزیر غربت مغلوب شدم!

یه روزایی بود حتی خودم با خودم فکر می‌کردم خیلی سنگدلم که دلتنگ نمی‌شم، اما فهمیدم تکنولوژی و تماس ویدیویی، عاملی بود که دلتنگ نمی‌شدم و در این یک سال اخیر دلتنگ نشده بودم!

سخت بود! خیلی سخت!

بزرگنمایی وقایع در ذهن

Airport Security Check

سلام

چند وقتی بود که ذهنم درگیر این موضوع بود و دنبال یه فرصت مناسب می‌گشتم که بتونم بدون غرض‌ورزی و هر گونه نگاه نژادپرستانه یا هر خصوصیت منفی دیگه بنویسمش.

تو دو ماه گذشته ۴ پرواز داخلی آلمان رو تجربه کردم که سه تا از این پروازها در فاصله دو هفته و دو تا پرواز در فاصله دو روز اتفاف افتاد. به این فاصله اشاره کردم چون قوانین نمی‌تونن با چنین سرعتی تغییر کنن.

خب حالا واقعه چی بود؟

تو سه تا پرواز آخر، وقتی از بازرسی رد می‌شدم، چندین بار بازرسی رو با دستگاه‌های متفاوت تکرار کردن.

اولین تجربه این بود که من رو خواستن با حراست برم یه اتاق دیگه، یه چیزی شبیه به کاغذ رو کشیدن روی باتری لپ‌تاپم و گذاشتن توی یه دستگاه. دستگاه چند ثانیه‌ای آنالیز کرد و چراغ سبز نشون داد و بهم گفتن می‌تونم برم.

تجربه دوم، مشابه اتفاق قبلی تکرار شد، این بار اون چیزی که شبیه به کاغذ بود رو روی بسته‌های گزی که داشتم کشیدن و روی کیف دستی‌ام! خب به نظر من خیلی عجیب بود که وقتی وسیله‌ای از زیر دستگاه بازرسی رد شده و مشکلی نداشته، چرا باید تکرارش کنن؟

تجربه سوم، دو روز بعد از تجربه دوم، تو فرودگاه پاوربانکم رو ازم گرفتن و مسئول بازرسی با چند نفر متفاوت چک کرد که می‌تونم پاوربانکی که دو روز قبل با خودم با همون پرواز و همون هواپیما آوردم رو با خودم ببرم یا نه!

حقیقتش تو این بازرسی خیلی شاکی شده بودم. چرا؟ چون حس می‌کردم به خاطر رنگ پوست و صورت و شاید پوششم دارن اینقدر سختگیری می‌کنن. با اینکه عموماً این بازرسی‌ها شاید به صورت رندوم باشه، اما حسی که به من دست می‌داد به خاطر مهاجر بودنم کمی همراه با اغماض بود. حس می‌کردم دارن بهم توهین می‌کنن.

تو شرایط روحی‌ای بودم که دلم می‌خواست به جایی اعتراض کنم که آیا واقعاً به خاطر ظاهرم من رو چندین بار با دستگاه‌های مختلف بازرسی می‌کنین یا چی؟

اینجا می‌رسیم به قسمتی که ذهن من فقط داشته بزرگنمایی می‌کرده، چرا؟

تو تمام پروازهایی که تو ایران داشتم، چه داخلی و چه خارجی، تجربه‌های من از سالن بازرسی همیشه از این بدتر بوده. به چند دلیل متفاوت:

  • یه وقتایی از شیراز می‌رفتم تهران و مامانم برام یه عالمه خوراکی گذاشته بودن که حتی نمی‌دونستم. در این حد که یه بار تو سالن بازرسی ازم پرسید چی تو کیفته، گفتم نمی‌دونم! فکر کنم همون‌جا می‌خواستن بازداشتم کنن [ایموجی rolling on the floor laughing] البته کیفم رو باز کردن، همه چیز رو ریختن بیرون، کامل گشتن، بعدش گفتن برو. بماند که نزدیک بود از پرواز جا بمونم تا کیفی که مامانم جا داده بود رو بتونم باز به همون صورت قبلی جا بدم.
  • من همیشه وسایل الکترونیکی خیلی زیادی تو کیفم داشتم و بالتبع شارژر همشون. پس می‌شه یه عالمه آداپتور و سیم و کابل. لپ‌تاپ، هارد اکسترنال، تبلت، دوربین، دو تا گوشی موبایل، پاوربانک. سابقه دارم یه بار دو تا لپ‌تاپ تو کیفم داشتم.
  • کفش پاشنه‌دار
  • پالتو یا بارونی حجیم

بالاخره بازرسی فرودگاه از نظر قانونی باید همه اینا رو بررسی کنه. من وقتی ایران بودم چون می‌دونستم “همیشه” با بازرسی مشکل خواهم داشت، سعی می‌کردم خیلی زود برسم فرودگاه و به محض گرفتن کارت پرواز می‌رفتم سمت سالن بازرسی که از پرواز جا نمونم.

خب وقتی من تمام این تجربه‌ها رو تو کشور خودم با شدت بیشتر داشتم، اینکه این تجربه مشابه تو کشوری که بهش مهاجرت کردم برام اتفاق افتاده، ذهنم با بازی بزرگنمایی می‌خواسته من رو گول بزنه! ذهنی که فقط درگیر امروز شده و یادش رفته گذشته رو!‌

این یه مثال بود از بازی‌های ذهن که می‌تونه تعمیم داده بشه به خیلی چیزا! مثلاً چی؟

آدم گذشته خودش رو یادش می‌ره، تغییرات خودش رو متوجه نمی‌شه. کاری رو که یه زمانی خوب می‌دونسته و الآن انجام نمی‌ده و بقیه رو نهی می‌کنه! این هم بازی ذهنه، چون فقط حال رو می‌بینه و نه گذشته رو!

و خیلی مثال‌های دیگه. شما چه مثالی به نظرتون می‌رسه؟

زندگی با زبان دوم

English Notes

سلام

این پست، همون‌قدر که در دسته‌بندی چالش‌های مهاجرت قرار می‌گیره، در همون حد هم دل‌نوشته‌ است. پس لطفاً متن خودمونیش رو پذیرا باشید.

کار کردن به زبان دوم، روزای اول خیلی ساده به نظر می‌رسید، اما به صورت عجیبی روز به روز داره سخت‌تر می‌شه، یا شاید هم بیشتر شدن مسئولیت‌ها باعث شده که سخت‌تر به نظر برسه. یا شاید هم ورود زبان سوم به قصه، پیچیدگی‌های واحد زبان مغز رو بیشتر کرده. شاید هم سختی‌های مهاجرت و دوری روز به روز داره سنگین‌تر می‌شه! بالاخره عوامل زیادی درگیرن با این قضیه!

چند وقت پیش، همکارم دفتری که نوت‌هام رو می‌نویسم دید و ازم پرسید نوت‌های شخصی‌ات رو هم به انگلیسی می‌نویسی؟  به نظرش هر کسی نوت‌های شخصی‌اش رو به زبان مادری می‌نویسه. اما برای من چند وقتی هست که زبان انگلیسی، اولین زبانی شده که باهاش فکر می‌کنم. قبلاً هم در این مورد به عنوان یک تجربه عجیب نوشته بودم.

خیلی این موضوع برام جالب شد، اینکه بتونم یه تحقیقی انجام بدم در مورد اینکه افرادی که در کشوری که زبانش با زبان مادری‌شون متفاوته کار می‌کنن، نوت‌هاشون رو به چه زبانی می‌نویسن. زبانی که باهاش کار می‌کنن یا زبان مادری‌شون.

خب حالا برگردم سر موضوع نوشته: زندگی با زبان دوم

البته برای من ترکیبی عجیب‌تر داره: زندگی و کار کردن با زبان دوم، یادگیری زبان سوم و تلاش برای به کارگیری زبان سوم در کار و زندگی

روزای اول فکر نمی‌کردم این قضیه اینقدر پیچیده بشه که یه وقتایی برای گفتن یک جمله، هر بخشش رو به یک زبان بگم. یه بخش انگلیسی، یه بخش آلمانی و کلماتی که انگلیسی‌اش رو هم بلد نیستم فارسیش میاد تو ذهنم و در نهایت می‌گم

I don’t know the word either in English or Deutsch

یا اینکه با کمک گوگل ترنزلیت معادل انگلیسی و آلمانی کلمه رو پیدا می‌کنم.

شاید یکی از چیزایی که در مورد مهاجرت چالش به حساب بیاد، همین باشه، کار کردن به زبانی غیر از زبان مادری. یه وقتایی وسط روز دلم می‌خواد برم با یکی فارسی حرف بزنم، یه وقتایی برای توضیح دادن کاری، کلمه کم میارم و به خودم می‌گم کاش می‌تونستم منظورم رو به انگلیسی برسونم، واقعاً یه وقتایی غیرممکن می‌شه.

اگر شغل و تخصص شما هر گونه ارتباطی با نوشتن داره، خیلی مقاله انگلیسی (زبان کشور مقصد) بخونید و خیلی متن انگلیسی (زبان کشور مقصد) بنویسید.

پایان پیام.

اسمس – پیامک‌های – هولناک

worried

سلام

روز و روزگار بر شما خوش.

امروز از صبح بیرون بودم و فکر کنم تابش مستقیم خورشید باعث خستگی زیاد ذهنم شده، چون خیلی سخت بود فکر کردن به پست امروز و نوشتن.

یهو یه چیزی یادم اومد که ….

پیش‌درآمد: امثال ما خودمون تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم و سختی‌هاش رو به جون خریدیم، من اگه می‌نویسم برای اینه که اگه کسی قصد مهاجرت داره، نسبت به سختی‌هایی که انتظارش رو می‌کشن آگاه باشه. پس این دسته پست‌ها “غر زدن” نیست، “اطلاعات عمومی”ه.

دیدن پیام‌های این‌چنینی از اعضای خانواده به خصوص در ساعات نامتعارف حال آدم رو دگرگون می‌کنه:

  • بیداری؟
  • خونه‌ای؟
  • هر وقت بیکار بودی زنگ بزن
  • هر وقت رسیدی خونه زنگ بزن

علاوه بر این، تماس تلفنی در ساعات نامتعارف هم همین حس رو القا می‌کنن. حتی شنیدن یک سری جمله‌ها. مثال بزنم.

چند هفته پیش، عصر با خانواده حرف زدم، دو سه ساعت بعد دوباره زنگ زدن و پای مامانم شکسته بود. زودتر خودشون بهم خبر دادن که از کسی دیگه نشنوم. (تهران که بودم بهم نمی‌گفتن یهو از کسی می‌شنیدم شوکه می‌شدم. مثلاً زنبور بابام رو نیش زده بود و بابام رفته بود بیمارستان و سرم و پادزهر، به من نگفته بودن نگران نشم. عمه‌ام نمی‌دونست خبر ندارم، حال بابام رو ازم پرسید)

یا شبی که مادربزرگم بیمارستان بستری شده بود، مامانم باز یه ساعت نامتعارف زنگ زد و چون از پست‌های اینستاگرام بقیه فهمیده بودم مادربزرگم بیمارستانه، هول کردم. مامانم با این جمله شروع کردن که، قبل از اینکه از اینستاگرام بفهمی گفتم خودم بهت خبر بدم. که تا جمله بعدی رو بگن هزار بار مردم و زنده شدم.

یا امروز صبح، بابام اول مکالمه گفتن مامانت دیشب حالش خوب نبود و تا جمله‌شون تموم بشه و فرصت شه بپرسم چرا حالش خوب نبود، مردم و زنده شدم!

یا یک بار دوشنبه وسط ساعت کاری به من زنگ زدن و باز هول کردم تا گفتن فکر می‌کردن امروز یکشنبه است. قلب آدم میفته بیرون کامل!

متاسفانه، این نگرانی واسه عزیزان رو هیچ کاریش نمی‌شه کرد. اگه می‌خواید مهاجرت کنین، باید کنار اومدن با این‌جور مسائل رو یاد بگیرین و یه مقداری هم ناچارین قصی‌القلب بشین. چاره‌ای نیست واقعاً.

– – –

پی‌نوشت ۱: هیچ جای دنیا همش خوشی نیست، این ور دنیا هم سختی، غصه، دلتنگی، ناخوشی وجود داره. وقتی کسی که این سر دنیاست از ناراحتی‌اش می‌گه، بهش نگید “برو بابا خوشی زده زیر دلت”. آره اینجا تورم نیست، امنیت هست، آزادی نسبی هست، اینا دلایل لازم برای آسایش هستن، ولی دلیل کافی نه. مدینه فاضله وجود نداره!

پی‌نوشت ۲: قبلاً هم از سختی‌ها نوشته بودم:

 قصه رفتن              مهاجرت کهکشانیاین قسمت: سختی