بایگانی برچسب: کار

کارمند vs کارآفرین

Employee Or Entrepreneur

سلام

خیلی وقت بود می‌خواستم این پست رو بنویسم، اما نمی‌تونستم تمرکز کنم. البته پست می‌تونست پست مناسبتی برای روز کارمند (۴ شهریور) باشه که متاسفانه مقدور نشد.

از حدود سال ۱۳۹۱ که موجی از رویدادهای استارتاپی تو ایران راه افتاد، همراه با این موج، این جنگ روانی و تقابل کارمندی و کارآفرینی هم راه افتاد.

بله، جنگ روانی و تعریف ارزش بر معیارهای اشتباه: اگه کسی کارآفرین نباشه و کارمندی کنه، کارش بی‌ارزشه و فقط کسی که دنبال ساختن یه سرویس جدید باشه، کارش ارزشمنده!

آخی کارمندی؟ این همه رویداد استارتاپی رفتی بازم کارمندی؟ عرضه نداشتی یه کاری برای خودت راه بندازی؟

[مگه کارمندی بده؟]

اینا خلاصه‌ای بود از نیش و کنایه‌هایی که من در اون سال‌ها می‌شنیدم. که خارج از این بحثه.

پیش‌درآمد:

اگر همه کارآفرین باشن، پس کی ایده‌های کارآفرین‌ها رو اجرا و پیاده‌سازی کنه؟

شما فرض کنین هیچ احدی حاضر نشه کارمند باشه، همه دنبال این باشن که خودشون یک ایده رو پیاده‌سازی و اجرا کنن. سوالی که پیش میاد اینه: آیا یک نفر به تنهایی می‌تونه تمامی کارهای یک بیزنس اینترنتی رو انجام بده؟

  • طراحی سایت (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • مدیریت سایت (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • مدیریت محتوای سایت (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • فروش (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • پشتیبانی (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • تامین (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • مارکتینگ (بر اساس بیزنس نیازمندی‌های متفاوتی داره)
  • ….

آره شاید اگه یک نفر ساعت برنارد داشته باشه، بتونه همه چیز رو تنهایی پیش ببره. موضوع صحبت کاری که چند تا مشتری محدود داره نیست و بحث ما مشتری‌های زیاده.

خب حالا فرض کنین هر آدمی ترجیح بده جای اینکه یه جای کار رو تو یه بیزنس بگیره، خودش یه بیزنس دیگه یا حتی یه بیزنس مشابه راه بندازه.

در نهایت چی می‌شه؟ می‌شه یه عالمه سایت، سرویس و اپلیکیشن که کاربر ندارن، امکان توسعه ندارن! رقابت‌های سیاه دارن و …..

مهم‌ترین نکته اینه که آدم با خودش به صلح برسه، خودش رو بشناسه و بفهمه چه کاری براش مناسبه. من، خودم رو می‌شناسم، می‌دونم کارآفرین یا ارزش‌آفرین نیستم. من می‌تونم یه کارمند خوب باشم که مسائل رو حل کنم و کار رو پیش ببرم. من یک نیروی اجرایی قوی هستم.

کارآفرین بودن ارزش نیست، کارمند بودن هم ضدارزش نیست. هر کسی در جایگاه درست می‌تونه ارزش خلق کنه و در جایگاه اشتباه، ضد ارزش باشه.

قبل از اینکه تصمیم بگیرید ایده‌ای رو اجرا کنید، باید به شناخت مناسب از خودتون و محیط‌تون برسید و مطمئن باشید توانایی کارآفرین شدن و روبه‌رو شدن با تمام سختی‌ها و مشکلاتش رو دارید. خودمون، استعدادهامون و توانایی‌هامون رو بشناسیم.

هیچ کسب و کاری، یک شبه تسلا نمی‌شه، هیچ کسب و کاری، یک شبه آمازون نمی‌شه، هیچ کسب و کاری یک شبه گوگل نمی‌شه!

خودمون رو بشناسیم!

همین!

پایان پیام.

نمی‌دونیم؟ پس بپرسیم!

Woman Working

سلام

راستش، عنوان بهتری واسه این پست پیدا نکردم، جمله بعدی رو بخونین متوجه می‌شین چرا:

سوال: مگه شما دیجیتال مارکترا چی کار می‌کنین که خسته می‌شین؟

این موضوعِ انشا، ببخشید پستِ بلاگ (بلاگ‌پست) امروزه! که داره با موسیقی متن پادشاه شب نوشته می‌شه.

اینکه ما نمی‌دونم وظایف شغلی یک نفر چیه و چرا ممکنه بعد از کار روزانه خسته باشه، دلیل نمی‌شه کارش بی‌ارزش باشه یا کاری انجام نده که موجب خستگی باشه.

مثلاً یه برنامه‌نویس که از صبح تا شب نشسته پای کامپیوتر و فقط تایپ کرده، چرا باید خسته باشه؟ (این دقیقاً نگاه مشابه همون سوال بود) یا مثلاً به کارمند یک سازمان بگی تو که از صبح نشستی فقط یه سری فرم وارد می‌کنی نباید خسته باشی!

هر کسی در جایگاه خودش وظایفی رو انجام می‌ده، کار می‌تونه اداری و پشت کامپیوتر باشه، می‌تونه کار بدنی باشه و هر کاری که من شاید نتونم درست دسته‌بندی کنم.

کارهای فکری معمولاً خستگی زیادی دارن. فکر می‌کنم شنیدم که تحقیقی در این زمینه وجود داره که باید روزانه یک مدت زمان معلوم هیچ کاری نکنیم تا فکر، ذهن و مغزمون استراحت کنه.

کسایی هم که عمده زمان کارشون پشت کامپیوتره، معمولاً‌ از دردهای مچ، کتف و کمر شکایت دارن. یکیش خود من. یه وقتایی دلم می‌خواد کتفم رو قطع کنم بذارم رو میز، دوباره صبح وصلش کنم. (کاش عروسک باربی بودیم)

من تقریباً عادت کردم به اینکه بهم بگن مگه چی کار می‌کنی که خسته بشی، من کاری که دارم انجام می‌دم رو دوست دارم، تاثیرش رو دارم می‌بینم و احساس مفید بودن دارم. همین برای من کافیه که با وجدان آسوده سرم رو رو بالش بذارم و مثل یک بچه بخوابم.

بالاخره توی یه کسب و کار، هر کسی یکی از چرخ‌دنده‌ها رو داره حرکت می‌ده. مثل یه ساعت!

clock gears

– – –

پی‌نوشت: عکسی که برای پست انتخاب کردم، نزدیک‌ترین عکس به شرایط میز کار من بود، یه لپ‌تاپ همراه با دو تا اسکرین بزرگ، کیبورد و ماوس اکسترنال، تعداد زیادی سند و فایل پرینت شده، چند تا کتاب، دو تا دفترچه یادداشت. البته دفترچه یادداشت فقط برای نوشتن نکته و لیست برای خودمه و تمام فعالیت‌هام کاملاً مستند و آنلاینه.

مدیریت ارتباط با مشتری به سبک سنتی

Philo Cafe Saarbrucken

سلام

یادم اومد که خیلی قدیم‌تر، وبلاگم واقعاً “روزنوشت” بود، از تجربه‌های روز درس می‌گرفتم و بازتابی از تجربه و درس رو می‌نوشتم.

امروز باز برگشتم به اصل خودم انگار. تجربه و درسی از تجربه، تجربه و یادآوری!

قبلاً در مورد رستوران ایرانی تو دانشگاه زاربروکن به اسم Philo Cafe نوشتم. امروز هم برای ناهار رفتم همین رستوران که یک موضوع توجهم رو جلب کرد.

پیش‌درآمد: صاحبای این رستوران، یک زن و شوهر هستن که تا اونجایی که شنیدم اصالتاً اهوازی‌ان. البته از میزان فلفل غذاهاشون مشخصه [ایموجی آتیش گرفتن]

و اما، موضوعی که توجهم رو جلب کرد، این بود که هر کسی میومد (اگه دفعه دوم به بعد بود) صاحبای رستوران می‌دونستن با چه زبانی باید باهاش حرف بزنن، فارسی، آلمانی یا انگلیسی و خیلی سریع هم بین مشتری‌های مختلف و زبان‌های مختلف سوئیچ می‌کردن. (کلمه مناسب فارسی پیدا نکردم). بعضی از افراد رو هم که با اسم می‌شناختن (دانشجوهای ایرانی که بالاخره هم‌زبونشون هستن)

شاید جمعیت این شهر کم باشه و دایره افرادی که تو این رستوران غذا می‌خورن محدود باشه، اما اینکه اینقدر سریع چهره‌ها تو ذهن‌شون می‌مونه و یادشون می‌مونه با کی به چه زبونی حرف بزنن برای من خیلی جالب بود.

خب اینجا ما بحث حافظه تصویری رو داریم.

این موضوع یادآور خاطره‌های خودم شد، مدتی که آی‌آرتریپ کار می‌کردم، صدای مسافرهای دائمی‌مون رو می‌شناختم، نمیدونم حافظه صوتی داریم یا نه، ولی به هر صورت وقتی موضوعی هر روز برای آدم تکرار بشه، یه جورایی حافظه کوتاه مدت خیلی سریع اطلاعات رو دسته‌بندی می‌کنه و می‌فرسته تو حافظه بلند مدت. (تصور منه، علمی نیست!)

اسم پست امروز رو گذاشتم مدیریت ارتباط با مشتری به سبک سنتی، که منظورم همین کارایی شدید حافظه در برخورد با مشتری‌های مختلف بود.

مصاحبه کاری از نوع آنلاین / برخط

Online Interview

سلام

کم کم بریم سراغ مراحل بعدی مرتبط با مهاجرت، یکی از مهم‌ترین کارها قبل از مصاحبه سفارت، شروع برای اپلای کردن برای شرکت‌هاست.

ما که ایرانیم و شرکت‌ها آلمان، چطوری این کار رو انجام بدیم؟ یا اصلاً شدنی هست؟

بله که هست.

البته اینکه چطوری مصاحبه بگیریم و اصلاً چطوری درخواست شغل بفرستیم، خودش حدیث مفصلی داره که توی یک پست دیگه به تفصیل می‌نویسم. امشب دوست دارم در مورد خود مصاحبه بنویسم.

مصاحبه آنلاین همون‌قدر که هیچ تفاوتی با مصاحبه حضوری نداره، به همون اندازه هم متفاوته. جدا از نگرانی‌هایی که بابت عدم ثبات اینترنت همه‌مون داریم، بالاخره میدان دید وبکم کامپیوتر یا موبایل شما، کمتر از میدان دید چشم کسی هست که جلوی اون حضور دارین. پس یه کمی قدرت زبان بدن بسته می‌شه اینجا و همه چیز منحصر میشه به صورت و به قول خارجیا Facial Expression. تفاوت‌های لهجه هم که خب خیلی تاثیر گذاره و گاهی توی مکالمه آنلاین فهمیدن طرف مقابل سخت‌تر می‌شه.

فرض کنین همین فردا مصاحبه آنلاین دارین، شب قبل چی کار می‌کنین؟

نرم‌افزاری که مصاحبه باهاش انجام میشه رو چک می‌کنیم. اسکایپ، زوم، هنگ‌اوت و خیلی ابزارهای دیگه برای مصاحبه آنلاین ویدیویی استفاده می‌شن.

اینترنت خونه یا محلی که می‌خوایم مصاحبه رو انجام بدیم چک می‌کنیم، اینترنت بکاپ ۲ و ۳ هم که خب بهترین حالته.

لباس مصاحبه رو آماده می‌کنیم. بله بله، دقیقاً لباس خیلی مهمه، حتی در مصاحبه آنلاین. حتی اگر مصاحبه فقط تلفنی باشه و ویدیویی هم نباشه، باز هم پوشیدن لباس مناسب خیلی تاثیرگذاره.

یه جایی یه مطلبی خوندم که: “برای مشاغلی که تا حالا داشتی لباس نپوش، برای شغلی که هدف داری بهش برسی (اهداف بلند مدت) لباس بپوش.”

همیشه هم یادتون باشه که پوشیدن لباس Business Casual یه عرفه، و هیچ وقت Too Much نیست. حتی اگر شخصی که داره با شما مصاحبه می‌کنه با لباس اسپرت اومده پای مصاحبه، شما بهتره لباس مناسب برای عرف مصاحبه رو بپوشین.

همیشه برای همه مدل مصاحبه، می‌شه از قبل سوال‌های مرسوم رو توی اینترنت پیدا کرد. اگر مصاحبه با منابع انسانی شرکت هست، سوال‌ها کمی متفاوته و اگر مصاحبه با مدیر تیمی که براشون درخواست کار فرستادین باشه، با مصاحبه فنی‌تری رو به رو میشید.

مصاحبه به چه زبانیه؟ آلمانی یا انگلیسی، سعی کنین از چند روز قبل از مصاحبه، با همون زبان با خودتون حرف بزنین و با خودتون فکر کنین.

رزومه‌تون رو حفظ باشید، چون خیلی وقتا کلید می‌کنن رو تک‌تک کلیدواژه‌های رزومه.

معیار برخورد آلمانی‌ها با شما صداقته. پس شما هم بر اساس صداقت جواب بدین.

و در نهایت اینکه، مصاحبه آنلاین خیلی شیرین و لذت‌بخشه، با کسی مکالمه دارید که در واقع کنار شما نیست، ولی حس می‌کنید کنار شماست. حداقل برای من اینطور بود.

موفق باشید.

– – –

پی‌نوشت: طبیعیه که من خبره مصاحبه نباشم و صرفاً تجربیات خودم رو نوشتم. پس چی کار می‌کنیم؟ Google it ، مرسی

هدف از مهاجرت – مسیر مهاجرت

Immigration

تو پست‌های قبلی هم به صورت ضمنی در مورد این مورد نوشتم. حالا چرا اینقدر به این نکته تاکید دارم. کاملاً واضح و مشخصه، چون هدف، مسیر رو تعیین می‌کنه و حتی آماده کردن مدارک در راستای این اهداف هم فرق داره.

این پست رو با چند تا مثال پیش می‌برم.

فرض کنید شما قصد دارید تحصیلی برید کانادا، در مورد امتحان‌های زبان که باید شرکت کنید با مهاجرت کاری به کانادا تفاوت وجود داره. [من فقط تفاوت آزمون آکادمیک و جنرال آیلتس رو می‌دونم، اطلاعات زیادی در مورد مدارک لازم برای ویزای دانشجویی ندارم. *]

هدف شما هر کشوری که باشه، در راستای مدرک زبان وضعیت متفاوته. به عنوان مثال برای مهاجرت کاری به آلمان، شما دانش زبان نیاز دارید و نه مدرک. مصاحبه سفارت به زبانی که ادعا کردین بلدین انجام میشه و ارائه مدرک اهمیت چندانی نداره. در مورد مهاجرت تحصیلی به آلمان، در مقطع ارشد، برای ثبت‌نام در دانشگاه نیاز به مدرک دارین و برای مقطع دکترا، طبق چیزی که شنیدم، کافیه استاد قانع بشه که شما توانایی مکالمه و نوشتن مقاله رو دارین و می‌شه امتحان زبان رو از مدارک لازم کنار گذاشت. [تحقیق کنید و به شنیده‌های من اعتماد نکنید.]

اینکه چه مدارکی رو باید حاضر کنید کاملاً وابسته به هدف شما از مهاجرته.

نکته بعدی که دوست داشتم در موردش بنویسم. صف گرفتن نوبت سفارت برای اقامت آلمان، تقریباً به حدود ۳ سال رسیده، علتش اینه که خیلی از افراد، فقط دنبال مهاجرتن و هم برای ویزای تحصیلی و هم برای ویزای اقامت کاری ثبت‌نام می‌کنن.

ولی این از نظر من اشتباهه، به چند دلیل، اولین دلیلش اینه که این وقت‌های دوبله و سوبله، باعث همین صف طولانی سفارت شده، از طرف دیگه هم، اینکه باید مدارک رو برای هر دو هدف فراهم کنید، هم چند بار کاری و هم چند برابر هزینه خواهد داشت.

در ادامه هم قبلاً گفتم، هدف خروج از کشور، هدف مناسبی نیست، بعد از خروج لحظه‌هایی پیش میاد که آدم خسته می‌شه، هدف باید خیلی خیلی محکم‌تر از این باشه تا آدم دووم بیاره.

خلاصه مطلب اینکه: هدف شما از مهاجرت، مسیر شما رو مشخص می‌کنه.

– – –

* سایر امتحان‌هایی که من اسمشون رو شنیدم: GRE، تافل، PTE

– – –

پی‌نوشت: این متن‌ها برداشت‌های من از مهاجرته، تو مسیری که من طی کردم و بر اساس زندگی من و تجربه‌های من بوده. حتی خیلی‌ها رو می‌شناسم که با ویزای مشابه من از کشور خارج شدن و حتی یک تجربه مشترک نداشتیم. پس، وضعیت رو بر اساس شرایط خودتون بشناسید و قدم‌ها و بردارید و پله‌های بعدی زندگی رو بسازید.

چالش مهاجرت کاری – رزومه

Resume

یکی از مهم‌ترین مواردی که پیش از مهاجرت باید بهش فکر کنین، آماده کردن یک رزومه قوی، صادقانه و تاثیرگذاره! اینکه چطور می‌شه یک رزومه خوب تهیه کرد، چیزی نیست که یک به دو اتفاق بیفته. مثل مدل حلزونی در توسعه نرم‌افزار شاید باشه.

علاوه بر رزومه، این موارد رو هم در نظر داشته باشید:

Cover Letter

Motivation Letter

Portfolio

– – –

پی‌نوشت: این یک پست آموزشی نبود، فقط یک نکته اولیه که بهش فکر کنین. به نظر خودم در بحث درست کردن رزومه توانایی چندانی ندارم و بهتره از متخصص‌ها و مراجعی که با گوگل کردن پیدا می‌کنین استفاده کنین.

دل‌نوشته‌ای از مهاجرت

Foot Prints

سلام.

خیلی وقت پیش، بعد از مهاجرت کوتاه از شیراز به تهران، یه دسته‌بندی مطلب توی وبلاگم شروع کردم با عنوان “مهاجرت کهکشانی

ارجاع به اولین پست مهاجرت کهکشانی:

[حالا مهاجرت می‌تونه چند صد کیلومتر باشه، می‌تونه چند صد هزار کیلومتر باشه. تو دنیایی که روحیه و فرهنگ اعضای خانواده با هم فرق داره، تفاوتی نداره فاصله مهاجرت چقدر باشه.

  • محله به محله
  • شهر به شهر
  • کشور به کشور
  • حتی سیاره به سیاره
  • شاید هم کهکشان به کهکشان

دنیای همه ما آدما یه کهکشان واسه خودش داره و مهاجرت تو هر شرایطی کم از مهاجرت کهکشانی نیست.]

و حالا که مرحله بعدی از مهاجرت رو پشت سر گذاشتم، تصمیم دارم بیشتر در مورد تجربه‌هام بنویسم. این پست بیشتر دل‌نوشته است و شاید کمتر در مورد راه و روش بنویسم. ترجیح میدم تو این پست در مورد مسیر بنویسم، مسیر ذهنی خودم.

من از بچگی همیشه دوست داشتم برم خارج! دقیقاً با همین لفظ! اما زمانی که خیلی جدی به مهاجرت فکر کردم، لازم بود یه سری مقدمات رو آماده کنم.

من خونه پدر مادر زندگی می‌کردم با رفاه کامل، با رسیدگی همیشگی مادر و پدر، غذای آماده، خونه مرتب، لباسشویی و همه امکانات! یه لحظه حس کردم با این حجم وابستگی و عدم مسئولیت‌پذیری برای جزییات زندگی خودم، هیچ‌وقت نمی‌تونم مهاجرت کنم.

تصمیم گرفتم قدم اول رو کوتاه‌تر بردارم، مهاجرت از شیراز به تهران با حمایت اولیه خانواده برای تهیه محل زندگی. مدت زیادی رو مهمان خانه عمه جان بودم که با صلاحدید مادر و پدرم و حمایت مالی‌شون، تصمیم به این شد که به جای اینکه خوابگاه اجاره کنم، خونه مستقل بگیرم. بعد از این، تلاش کردم از لحاظ مالی کاملاً مستقل باشم تا آمادگی برای آینده رو پیدا کنم.

مسئولیت زندگی ساده نبود، عصر / شب خسته از کار برمی‌گشتم خونه، ظرف‌های کثیف، غذا نداشتم، یه مدت از رستوران غذا می‌گرفتم که دیدم هزینه زندگی زیاد می‌شه، سعی کردم بیشتر آشپزی کنم. شاید خنده‌دار به نظر برسه، ولی ساده‌ترین مسئولیت‌های زندگی هم به نظر سخت میاد.

  • ظرف شستن
  • خرید کردن
  • آشپزی کردن
  • جارو کردن
  • شستن سرویس بهداشتی
  • مرتب کردن خونه
  • شستن آشپزخونه
  • گردگیری
  • بیرون بردن سطل زباله
  • لباس شستن
  • اتو کردن
  • جا دادن لباس‌ها توی کمد
  • ….

من باید یاد می‌گرفتم واسه مسئولیت‌های همین‌قدر ساده، در کنار شاغل بودن آماده بشم.

سخت‌ترین تجربه، زمان مریضیه! تنها دکتر رفتن، خودت باید از خودت پرستاری کنی.

مهم‌ترین چیزی که باید براش آماده می‌شدم و قطعاً تلاش می‌کردم خانواده رو هم آماده کنم، همین دوری بود. خیلی از اطرافیان فکر می‌کنن من از نظر عاطفی کاملاً مستقل هستم و دوری از خانواده برام راحته، نکته همین‌جاست، برای همین آمادگی روحی، من از شیراز رفتم تهران. تا وابستگی و دلبستگی رو کم‌رنگ‌تر کنم.

در نهایت اینکه هدف از مهاجرت باید خیلی خیلی محکم و استوار باشه. خارج شدن از شرایط اقتصادی و اجتماعی به نظر من هدف محکمی نیست، چون با اولین سختی در کشور مقصد، آدم دچار استیصال می‌شه.

شاید اگر اینقدر تعارفات و مناسبات و حرف مردم توی ایران نبود و کسایی که برگشتن ایران، می‌گفتن چرا برگشتن، می‌شد یه کتاب خیلی خوب نوشت تا راهنمایی باشه برای تمام روحیه‌ها و حتی اعتقادات.

من فقط ۷۵ روزه از کشور خارج شدم. هنوز دچار غربت و تنهایی نشدم. تقریباً هر روز با خانواده حرف می‌زنم و دلتنگی آنچنان که باید و شاید (در گفته‌ها و شنیده‌ها و فیلم‌ها حتی) سراغم نیومده. پس شاید در این یک مورد هنوز نتونم نظری بدم.

خلاصه این مطلب: پیش‌نیازهای مهاجرت و اولین قدم‌ها

  • مسئولیت‌پذیری در زندگی فردی
  • آمادگی روحی
  • هدف محکم

– – –

۲ تجربه از درس‌های قبلی و کاربرد در زندگی جدید: 

روز اولی که وارد آلمان شدم، شدید سرما خورده بودم. تا تهران بودم تلاش می‌کردم کسی نفهمه که مریض شدم. اینجا بود که فقط خودم بودم و خودم. با آب جوش و لیمو و قرص سرماخوردگی و بالا بردن درجه شوفاژ و حتی پاشویه، تلاش کردم حالم خوب شه، در نهایت هم روز دوم رفتم رستوران ایرانی ریواس و سوپ و کباب کنجه (ما شیرازی‌ها به چنجه شما می‌گیم کنجه) از خودم پذیرایی کردم و البته آقای گارسون هم اینقدر آدم خوبی بود که وقتی دید سرما خوردم برام یه معجون درست حسابی آورد و بعدش دیگه حالم کاملاً خوب شد.

معجون: آب جوش، دارچین، نعنا، عسل و لیمو

post402-2

من ایران خونه مستقل داشتم، از وقتی اومدم آلمان متوجه شدم اینجا داشتن یه خونه ۵۰ متری مثل ایران آنچنان هم ارزون نیست و با قصدی که من برای پس‌انداز دارم، واقعاً شدنی نیست حداقل نصف درآمد رو برای اجاره خونه کنار بذارم. نتیجه این شد که به سبک خود آلمانی‌ها دنبال خونه‌های اشتراکی (وگه) باشم. هراس داشتم از اینکه بتونم با کسی دیگه تو یک خونه زندگی کنم یا نه. من به خلوت خودم و اختیاز زندگی خودم عادت کرده بودم. با توجه به اینکه خیلی خوش‌شانس بودم، حدود ۴۰ روز در یک خوابگاه بودم. اتاق خصوصی، سرویس بهداشتی و آشپزخانه مشترک. همین باعث شد آمادگی پیدا کنم برای خانه فعلی. من یک اتاق دارم از یک خانه که خود صاحبخانه هم اینجا ساکنه و آشپزخونه مشترک داریم. تجربه جالبیه.

– – –

پی‌نوشت ۱: در آینده، بیشتر در مورد آلمان و مهاجرت به آلمان می‌نویسم.

پی‌نوشت ۲: به نظرتون، در مسیر مهاجرت، چه چالش‌هایی منتظر شماست؟

پی‌نوشت ۳: پیش‌نیازهای و قدم‌های اول مهاجرت به نظر شما چیا هستن؟

پی‌نوشت ۴: شاید بد نباشه علت انتخاب عکس این پست رو توضیح بدم. مهاجرت همینه، شاید کسی رفته باشه ولی رد و یاد و خاطره‌ها همین‌طور تو ذهن نقش می‌بنده، چه برای خود شخص مهاجر و چه کسایی که ازشون دور شده.

شروع مهاجرت

post370-1

شاید مرحله اول مهاجرت اینه که تکلیف زندگیت مشخص باشه، واسه چی میخوای مهاجرت کنی؟ می‌خوای بری دنبال کار؟ یا می‌خوای ادامه تحصیل بدی؟

اگه می‌خوای بری دنبال کار، خب یه سری مقدمات داره، یه سری کارا رو باید انجام بدی و اون مقدمات رو فراهم کنی. اصلاً می‌تونی تو یه شهر دیگه با یه فرهنگ دیگه و حتی یک زبان دیگه کار کنی؟ اگه تجربه کار کردن تو شهر خودت رو داشته باشی نباید فکر کنی همه جا همین‌طوره، حتی شرکت‌های همسایه هم و دیوار به دیوار هم رفتار و فرهنگ متفاوتی دارن. تو یه ساختمان اداری، ممکنه واحد ۱ یه شرکت خصوصی باشه که جو صمیمی داره و همه با هم دوستن و ساعت ناهار رو با هم ناهار می‌خورن و تو غذای هم شریک می‌شن، واحد ۲ یه جو خشک و رسمی داشته باشه و هیچ‌کس با همکارش رابطه غیر از نامه‌های رسمی اداری و مکاتبات اداری نداشته باشه.

پس باید همون اول کار، کفش آهنی و زره بپوشی و تلاش کنی تا فرهنگ رو یاد بگیری. سوالی که پیش میاد اینه، فرهنگ کجا رو یاد بگیرم؟ آهان، هنوز کار پیدا نکردم. پس یه مرحله برگردیم عقب، چطوری قراره تو یه شهر دیگه یا کشور دیگه کار پیدا کنیم؟
شاید داشتن یه رزومه اولین مورد از مقدماتی باشه که باید فراهم بشه. خدا رو شکر وب‌سایت‌های زیادی هستن که می‌تونن در این زمینه بهتون کمک کنن. لینکداین، ایران‌تلنت، ات‌باکس و خیلی سایت‌های دیگه هستن که می‌تونن برای تکمیل یک رزومه شکیل و خوانا و حرفه‌ای بهتون کمک کنن. علاوه بر این کافیه گوگل کنین: Resume Template تا یه عالمه قالب رزومه رو ببینین که بهتون ایده بده که رزومه‌تون رو چطوری درست کنین.

اولین فرصتی که بعد از پر کردن رزومه تو سایت ایران‌تلنت یا حتی لینکداین پیش میاد اینه که شرکت‌های بزرگ وقتی دنبال نیرو هستن، از همین سایت‌ها استفاده می‌کنن و اگر بعد از پر کردن رزومه، کسی باهاتون تماس گرفت، اصلاً تعجب نکنین. مورد بعدی اینه که خود این سایت‌ها موقعیت‌های شغلی نزدیک به رزومه رو به صورت هفتگی یا ماهانه ایمیل می‌کنن و می‌شه واسشون درخواست داد.

بالاخره دنبال شغل بودیم دیگه؟ واسه مهاجرت لازمه بالاخره، اول باید موقعیت شغلی و درآمد ثابتی که لازمه رو بدست بیاریم و بتونیم مهاجرت کنیم.

یه وقتایی هم هست که شما خودتون یه سری شرکت رو می‌شناسین و باید خودتون رو به اون شرکت نشون بدین، یا با نمونه کارهای قبلی و رزومه خوبی که براشون می‌فرستین. قطعاً باید مسئول‌های مرتبط با منابع انسانی یا مدیریت بخش‌های مرتبط با تخصص شما رو از هر طریقی که می‌تونین پیدا کنین و رزومه و نمونه کارهاتون رو براشون بفرستین. کجا می‌شه این افراد رو پیدا کرد؟ خیلی ساده، شبکه‌های اجتماعی تخصصی مثل لینکداین، حتی یه وقتایی توییتر و اینستاگرام هم می‌تونن گزینه‌های خوبی باشن.

یه بار از آرش برهمند از ماهنامه پیوست شنیدم که تعداد زیادی از اعضای تحریریه رو از طریق توییتر پیدا کردن، بالاخره ژورنالیست‌ها باید دنبال اخبار روز و حتی سوژه‌ها باشن و کجا بهتر از توییتر؟

شاید از همین وقت باشه که حسابی وقت آدم پر بشه با مصاحبه‌های مختلف، قطعاً اگه قرار باشه توی یه شهر دیگه به مصاحبه برین، خیلی چیزا رو باید مراقب باشین، یکی رفت و آمد سر وقت و محل اقامت و یاد گرفتن مسیرهای تاکسی و اتوبوس و مترو و بقیه و بقیه. طبیعیه که یه پس‌انداز اولیه دارین، ولی قرار نیست همه اون پس‌انداز خرج تاکسی تلفنی و تاکسی دربست بشه. قرار هم نیست به خاطر بلد نبودن مسیرها، تمام وقت رو توی ترافیک باشین و استرس قبل از مصاحبه رو دو چندان کنین. پس سوال پرسیدن از آدم‌ها رو فراموش نکنین.

یادتون باشه قبل از مصاحبه، همه مطالبی که در مورد اون سازمان یا شرکت پیدا می‌کنین رو مطالعه کنین. در مورد زمان تاسیس، فعالیت‌ها، پروژه‌ها و دستاوردهایی که داشتن هر اطلاعاتی رو پیدا کردین حسابی بلد باشین و بدونین برای موقعیت شغلی که درخواست دادین یا دعوت به مصاحبه شدین، چه ارزشی می‌تونین ایجاد کنین.

تو یه مصاحبه، خیلی مهمه که از توانایی‌ها و توانمندی‌ها و استعدادهای خودتون اطلاعات کافی داشته باشین، بدونین چقدر ارزشمند هستین و چقدر ارزش می‌تونین برای سازمان ایجاد کنین. یادتون باشه مبالغه و بزرگ‌نمایی و دروغ و ریا و هر چی اسمش رو بذارین، اصلاً کار درستی نیست و نباید خودتون رو بالاتر از چیزی که هستین نشون بدین. همونی که هستین با همون توانایی‌ها و توانمندی‌ها و تجربه‌ها، حتی اگه اهل یادگیری مطالب و تخصص‌های جدید هستین، این خودش یه مزیت درست و حسابی محسوب می‌شه.

مطمئنم این مطالبی که نوشتم فقط کلیات داستانه و شاید حتی لازم باشه تو یه پست دیگه، جزییات قصه و حتی اینکه من در حدوداً یک ماهی که چندین و چند بار به تهران سفر کردم، چند جا مصاحبه رفتم رو هم بنویسم. حتی اگر یک بار به در بسته خوردین، قرار نیست همه درها بسته باشه، پیدا کردن کار تو هر شهری که باشین زمان می‌بره.

post370-2

حالا شاید دنبال مهاجرت تحصیلی باشین، مهاجرت تحصیلی معمولاً به خارج از کشوره که خب من نه دیدگاهی در موردش دارم و نه اطلاعات کافی، پس ترجیح میدم در این مورد چیزی ننویسم. فقط یادتون باشه، اگه قصد تحصیل در یه کشور دیگه رو دارین، اولین چیزی که تو وجودتون تقویت کنین، روحیه کار تیمی و سخت‌کوشی باشه.

قطعاً من هم یه زمانی دلم می‌خواست برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برم، شاید هم بالاخره یه زمانی یه روزی یه وقتی یه جایی این آرزوی چندین و چند ساله به وقوع بپیونده، خدا را چه دیدی؟ قطعاً تجربه خیلی خاصیه، تحصیل توی یه کشور دیگه، با زبانی غیر از زبان مادری و با فرهنگی هزاران فرسخ دورتر از فرهنگ وطن.

– – –

پی‌نوشت ۱: یادتون باشه وقتی کار پیدا کردین، استخدام شدین، قرارداد نوشتین، اون کار قرار نیست اولین و آخرین کار شما در طول عمرتون باشه، چه استخدام رسمی باشین و چه قراردادی و چه هر وضعیت دیگه، تا زمانی توی یه سازمان ارزش دارین که بتونین ارزشی برای سازمان ایجاد کنین. پس برای حفظ موقعیت باید هر روز و هر روز در حال یادگیری باشین و به پیشرفت خودتون و سازمان و شرکت کمک کنین.

پی‌نوشت ۲: قبول دارین ساعت مفید کار کردن توی یک روز رقم پایینیه؟ چی کار کنیم که این رقم بالاتر بره و مفیدتر باشیم؟؟؟

پی‌نوشت ۳: هدفتون از پیدا کردن کار تو یه شهر دیگه چیه؟ اصلاً چرا می‌خواین مهاجرت کنین؟ درآمد بیشتر؟ تو شهر من کار در شأن و مقام من نیست؟ دنبال استقلال و جدا شدن از خانواده هستین؟ شاید اولین مرحله این باشه که تکلیف‌تون رو با خودتون مشخص کنین، هدفتون رو مشخص کنین و بفهمین دنبال چی هستین، و الا دچار سردرگمی بدی خواهید شد.

پی‌نوشت ۴: خدا را چه دیدی، شاید اولین راه فرار نبود، اولین راه مهاجرت نبود، موندن و تلاش کردن و ساختن، باعث بشه نامتون همیشه تو تاریخ ثبت بشه.

پی‌نوشت ۵: اگه تصمیم گرفتی و عزمت رو جزم کردی، بدون مسیری سخت‌تر از حد تصور پیش روت هست، زندگی صفحه شطرنج نیست و آدم‌ها با استراتژی و برنامه‌ای که من واسه زندگیم چیدم پیش نمیرن. یادم باشه من فقط قدم‌های خودم رو می‌تونم بردارم، هر کسی می‌تونه من رو تو مسیر کنار بزنه و حتی به پرتگاه هل بده.

پی‌نوشت ۶: پی‌نوشت‌ها خودشون هر کدوم یه دنیایی دارن، شاید هر کدوم رو باید در یه پست جدا نوشت.

پی‌نوشت ۷: اگه مهاجرت کردین، توی نظرات بنویسین چرا؟ شاید جمع کردن دلایل افراد مختلف، به یه سری آدم دیگه که برای تصمیم‌گیری مردد هستن کمک کنه.

پی‌نوشت ۸: مهاجرت کهکشانی من در حد چند صد کیلومتره و آشنایی من با مهاجرت در حد شهر به شهر، اما ممکنه یه مواردی از تجربیاتم برای مهاجرت کشور به کشور هم به درد بخوره، حداقل تجربه اینکه اگه مریض شدم چی کار کنم یا اصلاً چی کار کنم مریض نشم. بالاخره همه جای دنیا ویروس هست.

این روزهای پرمشغله

Schedule

روزهای گذشته، این روزا و روزای آینده روزهای بسیار شلوغ و پربرنامه‌ای واسه من بودند، هستند و خواهند بود. من روزهای شلوغ و پرمشغله رو خیلی دوست دارم. روزای راکد و خلوت ارزش زندگی رو کم می‌کنن. اینکه آدم بتونه برنامه‌ریزی کنه و از 24 ساعت شبانه‌روزش در حد 48 ساعت استفاده کنه واقعاً ارزشمنده و هیجان داره. روزهای من چنین شرایطی رو دارن. شروع دوره ارشد دانشگاه در شرایطی که هنوز پروژه کاری به جای خودش باقی هست و همچنین همکاری در کادر اجرایی استارتاپ‌ویکند شیراز. شدت شلوغی برنامه‌هام به وضعی هست که در تمام ساعات روز همزمان باید دو یا سه جا باشم که ناچارم طبق اولویت یک برنامه رو شرکت کنم و اطلاعات و نتیجه جلسه یا برنامه دوم رو از کسایی که حضور داشتن بپرسم.

بعضی وقتا عدم حضور باعث میشه در تصمیمات گرفته شده شریک نباشم و تصمیمی گرفته بشه که مسئولیت من رو دو چندان کنه. مثل جلسه دیروز برای پروژه درسی که عدم حضور من باعث شد به عنوان سرگروه انتخاب بشم. درسته که اگر خودم هم تو جلسه بودم مسئولیت رو قبول می‌کردم اما شاید اون موقع حس اینکه تصمیم رو خودم “داوطلبانه گرفتم باعث میشه با استرس کمتری کار کنم. حس اینکه کسی مسئولیتی به عهده‌ام گذاشته باعث میشه فشار کاری بیشتری رو تجربه کنم.

اصولاً علاقه زیادی به کارهای “داوطلبانه دارم. اینکه خودم بخوام یه کاری رو انجام بدم همیشه حس بهتری به من القا می‌کنه. در همین مورد جمله‌ای به ذهنم رسید:

“ارزش کار “داوطلبانه همیشه بیشتر از کار اجباری هست، واسه همینه که درسی که برا نمره خونده بشه بی ارزشه. ارزش تحصیل به فهم و کمالاته”

البته این جمله تعمیم داره به همه مسائل. دیروز در یکی از جلسات، افرادی بودن که می‌گفتن ما داوطلب کمک هستیم ولی باید بهمون بگین چی کار کنیم. برام سوال بود که گفتن کجا و عمل “داوطلبانه کجا. به این فکر می‌کردم که اصلاً عمل “داوطلبانه یعنی چی؟ چه تفاوتی بین مسئولیت واگذارشده و عمل “داوطلبانه” هست که یکی میشه وظیفه یکی میشه همکاری “داوطلبانه“.

یه مثال می‌زنم: شما توی یک اداره دولتی کار می‌کنید. یکی از همکاران می‌خواد بره مرخصی، فرمی رو به جای ایشون امضا می‌کنید به عنوان تعهد که در طول زمان مرخصی همکارتون شما وظیفه انجام کارهاش رو دارین. این میشه وظیفه و اگر انجامش ندین از طرف مافوق و غیره توبیخ میشین. اما یه زمانی همکارتون واسه نیم ساعت دنبال کار اداری هست و شما به جای ایشون “داوطلبانه” به مراجعه‌کننده‌هاش جواب میدین. این کار رو اگه انجام ندین هیچ‌کس نمی‌پرسه چرا، ولی وجدان خودتون با کار درگیر هست. حس انسان‌دوستی درگیر هست و اگر انجامش بدین حس بهتری نسبت به خودتون خواهید داشت.

حس می‌کنم مطلبی که نوشتم بیشتر شبیه به پراکنده‌گویی شد. علتش این هست که در مورد موضوعات مطرح شده و مسائلی که باهاشون برخورد کردم ذهنم هنوز تفکیک و مرتب‌سازی رو انجام نداده و به شدت در تلاش هستم تا سر و سامانی به این وضعیت بدم. علت نوشتن این مطلب هم همین بود که ذهنم سبک بشه و مسائل رو از هم تفکیک کنم.

خب ادامه صحبت: عمل “داوطلبانه” یعنی اینکه بدون اینکه کاری از من خواسته بشه مسئولیتی رو قبول کنم. قبول مسئولیت فقط باشه گفتن و رفتن نیست. اجرا و اجرا و اجرا اصل اساسی مسئولیت‌پذیری هست. قول دادن و عمل نکردن یه جورایی شرافت و انسانیت رو زیر سوال می‌بره. همیشه این رو یادمون باشه که ارزش‌های انسانی رو زیر سوال نبریم. وقتی من به صورت “داوطلبانه” مسئولیتی رو قبول ‌می‌کنم، انگیزه و کنترل اصلی به عهده وجدانم هست و نیازی نیست کسی ازم بپرسه کار رو انجام دادم یا نه چون خودم “داوطلبانه” کار رو قبول کردم.

دنبال شعار دادن نیستم، فقط دوست دارم همه با هم در کنار هم یاد بگیریم که خودجوش بودن و کار “داوطلبانه” با وظیفه خیلی فرق داره. کاری که به شخص محول بشه و گفته بشه این رو انجام بده، “داوطلبانه” نیست، وظیفه است و میشه در قبالش بازخواست و تنبیه بشه.