بایگانی برچسب: مهاجر

معیارهای مهاجرت از نوع کهکشانی

post658

سلام

دو سال پیش، در چنین روزی، ۵ آبان ۱۳۹۶ (۲۷ اکتبر)، برای اقامت بلند مدت آلمان، در سایت سفارت آلمان در تهران، ثبت‌نام کردم و قدم اول رو برای مهاجرت به آلمان برداشتم.

اول از همه با هم چند تا تاریخ رو ببینیم:

  • آرزو و خواسته زندگی خارج از کشور: از کودکی (همون جمله آرزوهات رو یه جا یادداشت کن، تو یادت می‌ره ولی خدا یادش نمی‌ره، شاید چیزی که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده)
  • تصمیم اولیه به مهاجرت به خارج از کشور: پیش از سال ۱۳۹۴ 
  • ثبت نام در سایت سفارت جهت اقامت بلند مدت در آلمان: ۵ آبان ۱۳۹۶
  • ایمیل دوم سفارت حاوی وقت مصاحبه: ۱۶ خرداد ۱۳۹۷
  • مصاحبه سفارت: ۲۱ تیر ۱۳۹۷
  • تماس از سفارت: ۲۳ مرداد ۱۳۹۷
  • دریافت ویزا: ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
  • تاریخ شروع اقامت در آلمان: ۲۰ مهر ۱۳۹۷
  • ورود به آلمان: ۹ آذر ۱۳۹۷

این تاریخ ها رو نوشتم تا شاهدی باشه با اعداد و ارقام بر مدت زمانی که یه پروسه مهاجرت ممکنه طول بکشه. البته فرد به فرد و تجربه به تجربه فرق داره. گاهی کمتر و گاهی بیشتر. اما به هر صورت تلاش، ممارست، صبر و از همه مهم تر پشتکار و کفش آهنی لازمه.

زمانی که تصمیم گرفتم مهاجرت کنم، از نظر خودم مقدمه‌های دیگه‌ای لازم داشت. یکی اینکه تنها زندگی کنم و بتونم مسئولیت‌های زندگی رو بشناسم. قدم اول برای من مهاجرت از شیراز به تهران بود. هنوز هم که گاهی فکر می‌کنم، بهترین تصمیم رو گرفتم.

پله پله و قدم قدم راهی رو طی کردن به من خیلی کمک کرد. انگار یه نوزاد که اول چهار دست و پا راه می‌ره (گاگله می‌کنه – اصطلاح شیرازی)، بعدش تاتی تاتی می‌کنه و کم‌کم راه می‌ره. یهو یک به دو از آغوش والدین، شروع به دویدن نمی‌کنه. من الآن دارم راه می‌رم و ایشالا با صبوری و پشتکار به مرحله دویدن هم برسم.

انتخاب مقصد برای من سخت نبود، آلمان رو دیده بودم و کورکورانه عاشقش شده بودم. نوشتم کورکورانه چون مطالعه کافی در مورد روال اداری و میزان اهمیت زبان آلمانی نداشتم. شاید اگه با همین تجربه فعلی به گذشته برگردم، حتماً زبان آلمانی رو به سطح B1 می‌رسونم و بعد مهاجرت می‌کنم. نه اینکه الآن مشکلی داشته باشم برای برقراری ارتباط، اما اینکه آدم آلمانی بلد باشه، باعث می‌شه تو محیط و اجتماع شرایط بهتری داشته باشه و راحت‌تر با آدما ارتباط برقرار کنه.

من بر اساس معیارهایی که برای مهاجرت داشتم، از انتخابم راضی ام.

من چه معیارهایی رو در نظر داشتم:

  • امنیت اجتماعی
  • امنیت اقتصادی
  • امنیت شغلی
  • حریم شخصی
  • امکانات رفاهی
  • بیمه و سلامت
  • نزدیکی به ایران
  • نظم و قانون

و خیلی معیارهای ریز و درشت دیگه که به مرور بعد از زندگی در چند ماه اول به ذهن آدم می‌رسه. من از مهاجرتم راضی‌ام، اما وقتی کسی ازم می‌پرسه آلمان رو پیشنهاد می‌دی یا نه، سعی می‌کنم واقع بینانه مزایا و معایب رو بر اساس معیارهای خودم بگم. تاکید می‌کنم معیارهای خودم.

هیچ مرجع مقایسه ای با سایر کشورها ندارم، چون تجربه زندگی در کشور دیگه‌ای به جز ایران رو نداشتم. پس وقتی کسی ازم می‌پرسه اروپا بهتره یا کانادا، قطعاً نمی‌تونم جواب بدم، من از اون دسته آدما نبودم که برم در مورد همه کشورها مطالعه کنم، اطلاعات کسب کنم و تصمیم بگیرم، من جز اون دسته آدما بودم که کورکورانه عاشق آلمان بودم و دنبال راه برای مهاجرت به آلمان.

تنها چیزی که شاید من در مورد مهاجرت به آلمان بگم، اینکه به خانواده‌ها پیشنهاد نمی‌کنم، چون مثل کانادا یا استرالیا به تمام اعضای خانواده هم‌زمان ویزا نمی‌ده. ویزای وابستگان به متقاضی اصلی، پروسه و مراحل جداگانه داره. اما اخیراً تجربه‌های متفاوتی شنیدم از کسایی که همزمان ویزا گرفتن. پس تو این مورد هم، مثل بازه زمانی، تجربه‌های متفاوت باعث می‌شه دیگه اظهار نظر نکنم.

فقط می‌تونم شرایط زندگی و اطلاعاتی که دارم رو در اختیار بقیه بذارم. حتی نمی‌تونم به صورت مزایا یا معایت چیزی رو مطرح کنم. شاید چیزی که از نظر من مزایا محسوب بشه، از نظر دیگری عیب باشه.

مثال می‌زنم:

من حدود نصف حقوقم رو برای بیمه و مالیات میدم. در ازاش امنیت اجتماعی و رفاه و بیمه (سلامت، بیکاری، بازنشستگی) خیلی خوب دارم. اما شاید از نظر دیگری این میزان بیمه و مالیات بیش از حد باشه. اما از نظر من این موضوع مزایا محسوب می‌شه.

من با یک خانواده آلمانی زندگی می‌کنم، یه اتاق مجزا اجاره کردم که آشپزخانه و حمام مشترک داریم. در حالی که من تو یک خونه با ورودی مشترک با این خانواده زندگی می‌کنم، اما حریم شخصی کامل دارم و هیچ دخالت یا فضولی در زندگیم ندارن.

اما شاید بعضی ها دوست داشته باشن با کسی هم خونه باشن که ریز به ریز جزییات زندگی هم رو خبر داشته باشن. من اینطوری نیستم و خیلی خوشحالم که خانواده‌ای که باهاشون زندگی می‌کنم هم روحیه مشابهی دارن. تقریباً تمام آلمانی‌هایی که من می‌شناسم همینطورن. از نظر دور هم جمع شدن یا با هم غذا خوردن هم کاملاً اختیاریه، وقتی مهمون دارن من رو هم دعوت می‌کنن، یه روزایی با هم صبحونه می‌خوریم. یه وقتایی کاری داشته باشم یا کمکی بخوام، اصلاً دریغ نمی‌کنن و در واقع هر چیزی از دستشون بر بیاد رو برای کمک بهم انجام می‌دن. بی‌نهایت خونگرم و مهربونن. همین که خونه‌شون رو با یک غریبه به اشتراک گذاشتن، نشون می‌ده چقدر آدم‌هایی خوبی هستن.

یکی از سوال‌هایی که ممکنه (ممکنِ – هکسره رو بلد نیستم) براتون پیش بیاد، گرفتن خونه مستقله. بله می‌شه با هزینه کمی بیشتر خونه مستقل گرفت. اما خونه‌های خوش‌قیمت و خونه‌های که مرکز شهر هستن خیلی سخت پیدا می‌شن و برای ما که تازه واردیم و سابقه مستاجر بودن و … نداریم، شاید کمی سخت باشه. اما دلیل اینکه من هنوز خونه مستقل نگرفتم:

  • متراژ اتاق و امکاناتی که توی این خونه دارم، فلت‌ها و استودیوها معمولاً کمتر از ۲۵ متر هستن. تصور کنین کل محل زندگی با آشپزخونه، حمام و دسشویی ۱۸ متر.
  • تقویت زبان آلمانی
  • خو گرفتن به این خانواده مهربون
  • محله بسیار عالی و آروم خونه

من از انتخابم و از مهاجرتم بر اساس معیارهای خودم راضی ام.

اما نمی‌تونم توصیه کنم که مهاجرت کنید یا مهاجرت نکنید، به چه کشوری یا حتی چه شهری مهاجرت کنید و سوال‌های مشابه. من فقط می‌تونم تجربیات خودم رو در مورد روال اداری، پیدا کردن خونه، هزینه‌ها و سایر موارد در آلمان (برلین) باهاتون به اشتراک بذارم.

پیشنهادم اینه خیلی مطالعه کنید، تجربه‌های آدم‌های مختلف با روحیات مختلف رو بخونید و بشنوید و در صورت امکان پیش از مهاجرت یک سفر به کشور مقصد داشته باشید. از سفر منظورم یک سفر طولانی‌تر از چند روزه! مثلاً یک سفر یک ماهه و فقط در یک شهر. شهری که در آینده می‌خواین زندگی کنین.

من به واسطه کارم، یک ماهی رو زاربروکن زندگی می‌کردم، اوایل به شدت عاشق اون شهر شده بودم و حتی فکر می‌کردم شاید روزی به مهاجرت به اون شهر فکر کنم، اما وقتی برگشتم برلین، فکرم کمی بازتر شد و معیارهای مهم دیگه برای محل زندگی رو یادم اومد. زندگی در شهر کوچیک بی‌نهایت جذابه، اما اینکه آخر هفته هیچ اتفاق خاصی توی شهر نیفته، برای افرادی مثل من که تنها هستن، خیلی مضره. بله، برای یک خانواده که ترجیح می‌دن فرزندشون تو یه شهر آروم بزرگ بشه و رشد کنه، زاربروکن یکی از بهترین انتخاب‌هاست.

موفق باشید.

۹ مرداد – شد ۸ ماه

8 month

سلام

۹ مرداد عزیزم، سلام. خوش اومدی. این‌چنین شد که رسیدیم به ماهگرد هشتم مهاجرت! ماهگرد هشتم خروج از وطن! ماهگرد هشتم دوری از همه عزیزان. می‌دونم طبق روال باید سفرنامه رو تموم می‌کردم، اما به خاطر این روز عزیز، باید یه تنفس به سفرنامه می‌دادم تا بنویسم که هشت ماه گذشت.

حکمتش چیه که آدم وقتی دست به قلم (تایپ و کیبورد) می‌شه، رشته افکارش گاهی به‌هم می‌ریزه و گاهی کلاً مسیر ذهنی و نوشته تغییر می‌کنه.

اگه بخوام اعتراف کنم، خودم فکر می‌کردم حتی یک ماه هم دووم نیارم و حالا شده ۸ ماه! الآن ممکنه ازم بپرسین بگم آره هنوز هم گاهی به اینکه ارزشش رو داشت یا نه فکر می‌کنم و گاهی دلم می‌خواد برگردم. این درگیری‌های فکری شاید واسه همه باشه، من از فکر بقیه خبر ندارم.

هدف باید اینقدر محکم و شفاف باشه که مواقع این‌چنینی آدم رو سرپا نگه داره و نذاره جا بزنه. قبلاً هم گفته بودم، مسائل اقتصادی دلیل خوبی برای مهاجرت نیستن. چون به جایی می‌رسید که دارایی نقدی و توانایی اعتباری بالایی دارید و اون موقع است که احساس خلأ و کمبودهایی به علت عدم وجود دلیل محکم، آدم رو زمین می‌زنه.

البته من فقط ۸ ماهه دور شدم، هنوز خیلی زوده در مورد چنین مواردی برم بالای منبر. فقط این رو اضافه کنم که مهاجرت تنهایی با مهاجرت با خانواده خیلی متفاوته. وقتی خانواده دارین اینجا، میزان غمگین شدن شما و فشار دوری به مراتب صد درجه کمتره. حداقل عصر وقتی میاید خونه یکی هست یا منتظر یکی هستین، آخر هفته برنامه مشترک دارید و ….

همونطوری که احتمالاً همه این جمله رو شنیدین: “وقتی مستقر شدی، از ایرانی‌ها دوری کن”. من هم مثل همه این رو شنیدم. من دوری نکردم، سعی کردم ارتباطم رو حفظ کنم، ولی اولین دوستی که پیدا کردم، یهو باهام سرسنگین شد و کلاً دیگه جواب مسج‌هام رو نداد. دچار این احساس شدم که من رو پس زده (همیشه خودم رو مقصر می‌دونم) همین باعث شد بی‌نهایت محتاط بشم و از بعد از اون کلاً یک بار تو یک دورهمی ایرانی رفتم.

وقتی دوستایی در ایران داشته باشی که هنوز هم به صورت مجازی برات وقت بذارن و با هم چت کنین، یه وقتایی دیگه دنبال برقراری ارتباط جدید نیستی. حداقل برای من برقراری ارتباط خیلی سخت شده و حس می‌کنم توی سنی هستم که دیگه توانایی آشنا شدن با آدم‌های جدید رو نداشته باشم. (حتی اسم همکارهام رو یادم میره – شاید بی‌ربط باشه یا تحت تاثیر عامل دیگه). وقتایی که دیگه خیلی خسته باشم یا احساس تنهایی کنم، ترجیح میدم طول مکالمه رو با خانواده بیشتر کنم.

این اتفاق بعد از مهاجرت برای همه نمیفته، پس تجربه شخصی من رو تعمیم ندین به کل، شاید برای شما جور دیگری اتفاق بیفتد. این مسئله به روحیه فردی شما و جامعه‌ای هم که بهش وارد می‌شید بسیار وابسته است.

همونقدری که مهاجرت شیرینه، تجربه تلخ هم داره. من هم از این چرخ گردون مصون نبودم و تلخی روزگار چشیدم. اما آنچنان تلخ نبوده.

فکر می‌کنم یک متن حدود ۵۰۰ کلمه‌ای برای ماهگرد هشتم کافی باشه.

نهمین ماه مهاجرت سلام

مهاجرت کهکشانی – این قسمت: سختی

Girl Immigration

سلام

روز / شب / اصلاً شبانه‌روز / نه اصلاً روزگار همگی خوش!

همونقدر که مهاجرت خوبه، همونقدر هم سختی‌های خودش رو داره، بالاخره خدا و خرما رو نمیشه با هم داشت که!

دنبال یه ویدیو می‌گشتم که براتون بذارم، اما پیداش نکردم. (یکی از دوستانم زحمت کشید و لینک ویدیو رو برام فرستاد) مضمون ویدیو در مورد پسری بود که می‌خواست مهاجرت کنه و اومده بود فرودگاه، یه چمدون خیلی بزرگ داشت، کانتر بهش می‌گفت باید بارت رو کم کنی:

  • پدر مادرت
  • بهترین دوستت
  • حیوون خونگی‌ات

اینقدر بار رو کم کرد تا چمدون شد یه چمدون کوچیک! قصه مهاجرت همینه! باید فقط با یه چمدون کوچیک و با دنیا دنیا خاطره بری!

خب حالا بریم سراغ قسمت‌های سخت مهاجرت

وقتی مشکلی برای خانواده پیش میاد و دوری و کاری از دستت بر نمیاد! مهاجرت سخت می‌شه! دقیقه‌های خوشی‌ات زهر!

وقتی کسی آسیبی می‌بینه، تصادفی می‌کنه، مثلاً مادرت پاش می‌شکنه و نیستی! مهاجرت سخت می‌شه! زندگی زهر می‌شه!

دور از جون کسی فوت کنه، چه از عزیزان خودت، چه از عزیزان دوستات، کنارشون نیستی! مهاجرت سخت می‌شه! اوقات از زهر هم تلخ‌تر!

این یه دونه سختی‌اش کمتره، یکی ازدواج می‌کنه، یکی بچه‌دار می‌شه، خانواده دورهمی دارن و دسته‌جمعی تماس ویدیویی می‌گیرن! مهاجرت سخت می‌شه ولی خب شیرینه!

همین جا باید خدا رو شکر کنم که ما تو عصر تکنولوژی هستیم و هر زمان اراده کنیم می‌تونیم زنگ بزنیم به خانواده‌هامون. اونایی که ۲۰ سال پیش، ۳۰ سال پیش و بیشتر مهاجرت کردن چقدر زجر کشیدن!

مهاجرت سختی‌های دیگه‌ای هم داره که قبلاً تو پست “قصه رفتن” در موردش نوشتم. البته اینا سختی نیست، مسئولیت زندگیه.

یه کمی از بقیه سختی‌ها شاید هم چالش‌ها و شاید هم تجربه‌هایی که البته برای هر کسی ممکنه متفاوت باشه بگم.

این بخش تجربه من بر این اساسه: مهاجرت به کشوری که زبان رسمی‌اش انگلیسی نیست و متاسفانه من زبان رسمی این کشور رو بلد نیستم. پس تجربه من ممکنه برای شما کاربردی نداشته باشه و شاید هم چراغی باشه که مسیر شما رو روشن کنه که مثل من سرتون به سنگ نخوره [مزاح می‌کنم، منم مشکل خاصی نداشتم].

  • دشواری در پیگیری امور اداری، گاهی ناچار می‌شید مترجم درخواست بدین که هزینه بره.
  • چالش‌های هنگام خرید! من با کمک Google Translate میرم خرید، حتی برای خرید خامه هم مشکل داشتم.
  • اپلیکیشن بانک و اپلیکیشن سیم کارتم آلمانی زبانه! یه بار اشتباهی به جای رومینگ کردن، ترافیک خریدم که حدود ۲۰ یورو پول هدر دادم [ایموجی خیلی ناراحت]
  • می‌دونم، باید آلمانی یاد بگیرم، خرده نگیرید از ماه دیگه می‌رم کلاس [در حد راه افتادن کارم آلمانی یاد گرفتم]
  • نکته بالا باید پی‌نوشت می‌شد، اما خواستم از قضاوت‌ها پیشگیری کنم.
  • آشنا نبودن با فرهنگ و عرف، من یه جایی با کت شلوار رفتم که همه اسپرت پوشیده بودن [ایموجی عرق شرم بر پیشانی]
  • اینکه بتونی همه لهجه‌هایی که آدما حرف می‌زنن رو هم تشخیص بدی خودش تبحر خاصی نیاز داره که من با داشتن همکار انگلیسی، تا ۷۰٪ پیشرفت داشتم.
  • راستی، هندی‌ها خیلی خوب انگلیسی حرف می‌زنن، حداقل اون تعدادی که من باهاشون برخورد داشتم.
  • یاد گرفتن اسما خیلی سخته، مثلاً می‌نویسن استفان، می‌خونن شتفان. یا همین ساربروکن که درستش زاربروکن هست، من تا حالا اشتباه می‌نوشتم که ببخشید.
  • هر کسی اسم شما رو با یه لهجه و تلفظ متفاوت می‌گه، دیگه باید یاد بگیرین هر آوایی شبیه اسم شما بود واکنش نشون بدین [ایموجی خیلی خنده‌دار]
  • می‌دونم اینا هیچ‌کدوم سختی نیست، فقط تجربه است دیگه!
  • موارد دیگه رو فراموش کردم! خیلی چیزا تو ذهنم بود که بنویسم.

– – –

پی‌نوشت ۱: ممنون می‌شم اگر سوالی دارید بپرسید، اینطوری موضوعات بیشتری برای نوشتن خواهم داشت و کیفیت هم بالاتر می‌ره و شما هم به جواب‌های سوال‌هاتون می‌رسید و شاید سوال شما، سوال دیگران هم باشه و از نظر من فراموش شده باشه.

 پی‌نوشت ۲: ویدیویی که اول پست نوشتم رو یکی از دوستان عزیزم برام فرستاد. می‌تونید توی این لینک این ویدیو رو ببینید.

مهاجرت کردن یا موندن، مسئله این است

To be or not to be

سلام

چند سالی هست که بحث مهاجرت حسابی داغ شده و هزاران هزار موسسه و سایت مهاجرت هم از همین رو مشغول به فعالیت شدن.

این پست نه تبلیغیه، نه تبلیغ منفی! نه تشویق! نه جلوگیری! نه هیچی! فقط و فقط نظر منه. حالا می‌تونه درست باشه، می‌تونه غلط باشه، می‌تونه به دل شما بشینه، می‌تونه همچین به مذاق‌تون خوش نیاد و دوست داشته باشین نفرین کنین یا هر چی!

همونقدر که من آزادم نظرم رو بگم، شما هم آزادین نظرتون رو بگین! قرار نیست همه با یک نظر واحد زندگی کنن!

با دوستان راهنمایی و دبیرستان، یه گروه داریم که هر کدوم یک گوشه دنیان، دیروز صحبتی شروع شد برای انتخاب شهر، چون یکی از دوستان اقامت کانادا گرفته بود و داشت از بقیه که کانادا بودن برای انتخاب شهر راهنمایی می‌گرفت. همین شد که تصمیم گرفتم این پست رو بنویسم و البته در پایان هم چند نکته که از دوستام (که سال‌های خیلی بیشتریه خارج از ایران زندگی می‌کنن) یاد گرفتم رو می‌نویسم. ***

البته که صلح اول به از جنگ آخر یا جنگ اول به از صلح آخر، شاید هم هیچ‌کدام، مهم نیست، موضوع این نوشته چیز دیگری است.

همین اول کار باید بگم که:

مدینه فاضله وجود خارجی نداره!

بله، کاملاً درست فهمیدین، مدینه فاضله وجود خارجی نداره، هیچ جای دنیا صلح و صفا و صمیمیت نیست! هیچ جای دنیا خدا و خرما رو با هم ندارن!

اصلاً چرا باید مهاجرت کنیم؟ یا اینکه اصلاً مهاجرت کنیم یا نه؟

نظر من رو خواسته باشین، حالا مهاجرت دائمی اصراری نیست، ولی حتماً زندگی (حداقل ۶ ماه) در یک کشور دیگه رو تجربه کنین.

یه جورایی آدم متعادل می‌شه بین خواسته‌هاش!

دیدن یه کشور به اصطلاح جهان اولی، زندگی کردن در اون، باعث می‌شه خیلی چیزهایی رو که تا قبلش نمی‌دیدیم، ببینیم.

نظرمون در مورد رفاه تغییر می‌کنه و حتی شاید تصمیم بگیریم ایران زندگی کنیم و از زندگی در ایران لذت بیشتری ببریم!

باز هم اگر نظر من رو خواسته باشین، مهاجرت کنین، ولی یادتون باشه از لحظه فرود، فرش قرمز جلوی پای شما پهن نکردن، برای پذیرفته شدن توی جامعه، کمی تلاش لازمه!

باز هم اگر نظر من رو خواسته باشین، تجربه‌های بقیه رو گوش بدین، سبک سنگین کنین، ولی بر اساس مبالغه‌ها تصمیم نگیرین، خارج از ایران، مدینه فاضله نیست، هر جا شرایط خودش رو داره!

باز هم اگر نظر من رو خواسته باشین، بر اساس شرایط شخصی و اجتماعی، سلیقه یا هر عامل دیگه، نظرها و بازخوردهای متفاوتی در مورد هر شهر و کشوری وجود داره.

مثلاً یکی مثل من عاشق آلمانه، یکی هم که حتی خودش آلمانیه و همه عمرش آلمان زندگی کرده، از آلمان بیزاره! تفاوت نظر و سلیقه همه جا هست.

البته که حرفای من کلی محسوب میشه و خیلی جزییات وارد صحبت نکردم!

– – –

*** خب بریم سراغ گلچینی از صحبت‌های دوستانم:

مهاجرت پروسه پیچیده‌ایه، قبل از اومدن، همه حرف‌های کلی می‌زنن و بیشتر نظرهای شخصی‌شون رو می‌گن. باید از آدم‌های خیلی زیاد، سوال‌های specific بپرسی و در نظر داشته باشی که باز هم تجربه زیسته طرف و شرایط زندگیش ممکنه رو جواباش تاثیر داشته باشه و کاملاً با واقعیت مطابق نباشه.

تحمل و صبر بالا می‌خواد مهاجرت

کلاً تو ذوق خوردن و مهاجرت به هم وصلن! حتی اگه همه چیز هم ردیف باشه، می‌خوره تو ذوقت که چرا اینجا پشمک حاج عبدالله و برادران نیست مثلاً

خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داری ممکنه تو ذوقت بخوره. چون از تو ایران آدم دنبال بهتر شدن زندگیش از اونیه که تو ایران داره و بر اساس خودت فکر می‌کنی. اینجا که میای، یهو می‌بینی اون چیزهایی که تو ایران داشتی دیگه نیست و در نتیجه‌اش چیزهایی که فکر می‌کردی مهمن اهمیتشون رو از دست می‌دن، چون پای کلی چیزهای مهم‌تر دیگه میاد وسط!

همه ما راضی هستیم که موندیم، حرف من فقط اینه که اگر با این دید بیای که مهاجرت مشکلات خودش رو داره که زیاد هم سخت هست ولی ارزشش رو داره، مشکلی پیدا نمی‌کنی و تلاش می‌کنی سختی‌ها رو هم تحمل کنی و هی بهتر می‌شه.
ولی اگر کسی با این دید گل بلبلی که تو ایران از کانادا و آمریکا نشون میدن بیاد این ور، شدیداً تو ذوقش می‌خوره و گاهی هم به افسردگی می‌کشه و خیلی‌ها برمی‌گردن، چون از نظر ذهنی آمادگی در افتادن یا کنار اومدن با مسائل رو ندارن.

– – –

پی‌نوشت: این نوشته ادامه خواهد داشت!

شد ۷ ماه

7 Months

سلام

این نوشته رو باید دیروز می‌نوشتم، ۹ تیر، ولی امروز نوشتم، ۱۰ تیر، پس شد: ۷ ماه و یک روز!

۷ ماه و یک روز و به عبارتی ۲۱۳ روز از ۹ آذر ۹۷ گذشت. از اون روزی که اومدم که بمونم! اومدم تا قدم تو قسمت بعدی سرنوشتی بذارم که خودم خواستم و خودم ساختم (دست خدا و حمایت همه آدمایی که به نوعی تاثیرگذار بودن رو نمیشه نادیده گرفت).

شاید روزی برسه که خودم نسبت به مسیری که پشت سر گذاشتم، عالم‌تر بشم و دانش بیشتری پیدا کنم به تمام عواملی که دست به دست هم دادن تا من به یکی از آرزوها / اهدافم برسم.

مهاجرت هم مثل همه بخش‌های دیگه زندگی، سختی‌های خودش رو داره، مدینه فاضله هم نیست. بحث سنگینی کفه ترازو هست.

البته می‌تونم اعتراف کنم که هیچی سنگین‌تر از خانواده نیست که امثال من، به هر دلیلی، دوری ازشون رو انتخاب می‌کنیم و مجبوریم کلاً تو سنجش، وزنه خانواده رو کنار بذاریم.

بگذریم از این حرفا!

۷ ماه گذشت.

چشم رو هم بذارم، ۷ سال گذشته.

۹ خرداد – شد ۶ ماه

6 month

سلام

۶ ماه گذشت، ۶ ماه از ۹ آذر ۱۳۹۷، آخرین لحظه‌های حضور در وطن به عنوان شهروند گذشت! درسته تا ابد وطن من ایرانه، ولی فعلاً محل زندگی، کسب درآمد و اقامت من کشور دیگه‌ای محسوب می‌شه.

همه آدم‌ها واسه مهاجرت‌شون قصه دارن، من هم قصه خودم رو دارم که یه جاهایی بهش اشاره کردم، اما قصه و هدف اصلی، همیشه تو دل آدم می‌مونه!

شاید من جز اون دسته آدمایی بودم که آرزو دارن تو یه کشور دیگه زندگی کنن، شاید هم نبودم! فقط در ششمین ماهگرد از خروج از وطن و دورتر شدن از ساحل امن (خانواده)، دوست دارم این رو بگم که مهاجرت با همه چالش‌هایی که من فکرش رو می‌کردم فرق داشت و داره!

پیش از ورود به هر کشوری، حتی برای سفر، در مورد امور اداری، فرهنگ و اصول اون کشور بیشتر مطالعه کنید و به گروه‌های تلگرامی و تجربه‌های شخصی افراد بسنده نکنید. در واقع این رو می‌تونم دو چندان تاکید کنم که به تجربه‌های فردی هیچ‌کسی اعتماد نکنید!

توی این ۶ ماه، شاید اگر به اندازه ۶ سال نباشه، ولی به اندازه ۳ سال بزرگتر شدم!

و در آحر:

۶ ماه گذشت!

 

 

صلح اول به از جنگ آخر – در باب مهاجرت

Immigration

به تعداد آدم‌های روی زمین، راه و روش هست برای مهاجرت، به تعداد آدم‌های روی زمین هم دلیل وجود داره برای مهاجرت. این نوشته صرفاً برگرفته از تجربیات شخص من، با درس‌های زندگی از گذشته من، عواطف من، روحیات من و هر چیزی وابسته به منه! پس اگر با تجربه و استنباط شخص دیگه‌ای مغایرت داره یا تناقضی داره، دلیل بر بد بودن من یا بد بودن شخص دیگه نیست. هر کسی برداشت و استنباط خودش رو داره از زندگی و هر کسی هدف متفاوتی داره.

من چند وقت پیش، بعد از یه مهاجرت کوتاه از شیراز به تهران، این مجموعه نوشته “مهاجرت کهکشانی” رو از تجربیات خودم شروع کردم:

قصه رو از اون‌جایی شروع کردم که گذشتن از ساحل امن و زدن به دل دریا و اقیانوس مواج با هر فاصله‌ای “مهاجرت کهکشانی” به حساب میاد. این دیدگاه منه. این تصمیم برای خروج از ساحل امن، عواقبی داره که شاید بد نباشه پیش از قدم گذاشتن در این مسیر بهش فکر کنیم.

این‌ها تجربه منه، به عنوان یک دختر مجرد، در جامعه ایرانی، که جدا شدن دختر از خانواده خلاف عرفه و جامعه هنوز آنچنان که باید و شاید به پذیرش این مسئله نرسیده. شاید یکی از دلایلی که باعث شد من به مهاجرت دورتری فکر کنم، همین عرف و تضادهایی که با یک دختر مجرد و مستقل مقابله می‌کرد بود. گاهی آدم از اثبات کردن خودش خسته می‌شه و ترجیح می‌ده تو فضایی زندگی کنه که نگاه سنگین آدم‌ها و قضاوت‌هاشون بهش آسیب نزنه.

بالاتر هم گفتم، به تعداد همه آدم‌های روی زمین دلیل وجود داره برای مهاجرت، اینکه اول قصه من کجا بود و قصه مهاجرت من چیه و چی شد که تصمیم گرفتم مهاجرت کنم و از ساحل امن به دریای مواج و بعد از اون به اقیانوس پا بذارم، با دلیل دیگری فرق داره. برای همه همین‌طوره. به نظر من فقط یک نقطه اشتراک وجود داره، دلیل و هدف از مهاجرت باید اون‌قدر محکم و مستدل و دنباله‌دار باشه که زمان سختی و تنهایی، اون دلیل و هدف، روشن‌تر از همیشه، پا به پای آدم باشه.

دلایل زیادی برای مهاجرت من وجود داره، یکی از اون دلیل‌ها حفظ حریم شخصی بود که تو ایران کاملاً انکار شده است. پس اگر از دلایل و اهداف شخصی‌ام برای مهاجرت نمی‌گم علتش همینه.

قبل از هر چیز باید راه و روش صحیح و مناسب برای مهاجرت رو پیدا کنیم، مثلاً یکی به دنبال تحصیله، یکی به دنبال کار و یکی دنبال ازدواج و امثالهم. اینکه از کجا شروع کنیم خیلی مهمه. توی این مورد من در مورد ویزای کاری و ویزای جستجوی کار و کشور آلمان اطلاعات دارم. پس هر سوالی دارید می‌تونین بپرسید.

مهم‌ترین نکته اینجا مطالعه است، سعی کنید سایت‌های مرتبط با دولت کشور انتخابی در مورد مهاجرت کاری رو بخونید، بهترین اطلاعات و موثق‌ترین اطلاعات رو از همون کشور می‌تونید بدست بیارید. بهترین جواب‌ها در گوگل پیدا می‌شن. گروه‌های تلگرامی زیادی هم هستن، اما با توجه به اینکه هر کسی تجربه شخصی خودش رو می‌نویسه، پس در نهایت موثق‌ترین منبع سایت دولت کشور مربوطه، سایت سفارت کشور مربوطه در ایرانه. (در مورد دانشجویی واقعاً هیچ اطلاعاتی ندارم)

سبک زندگی بعد از مهاجرت، خیلی فرق داره با زندگی در ساحل امن. مسئولیت‌پذیری یکی از مهم‌ترین خصوصیت‌هایی هست که لازمه داشته باشیم یا بدست بیاریم.

بالاتر هم گفتم، اطلاعات من در مورد مهاجرت، محدود می‌شه به مهاجرت کاری آلمان، پس اگر سوالی دارید بپرسید.

مهاجرت داخلی (شهر به شهر) خیلی متفاوته نسبت به مهاجرت خارجی. اما تجربه مهاجرت داخلی به من کمک کرد یه سری پیش‌نیازها رو بدست بیارم.

و حالا تمام عزمم رو جزم کردم که هر آنچه از مهاجرت می‌دونم و تجربه کردم رو شفاف بنویسم. همه چیز فقط تا لحظه پرواز با بلیط یک طرفه نیست. ۹۹% قصه مهاجرت از لحظه مهر ورود زدن به کشور مقصد شروع می‌شه.

خلاصه مطلب:

دانسته‌ها و تجربیات من در راستای مهاجرت کاری به کشور آلمانه. تجربه زندگی فعلی هم زندگی در برلینه. پس اگر مغایرتی بین حرف‌های من و دیگری دیدین، دلیل به اشتباه من یا شخص دیگه نیست. هر کسی بر اساس معیارها و اهداف و شرایط زندگی خودش، تجربه‌هاش رو بیان می‌کنه.

– – –

پی‌نوشت ۱: من عبارت “ساحل امن” رو خیلی زیاد استفاده می‌کنم، این تعبیر برای من خانه مادر و پدر (پدر و مادر) محسوب می‌شه.

پی‌نوشت ۲: من از مهاجرتم راضی‌ام، خیلی هم بیشتر از چیزی که انتظار داشتم راضی‌ام. شاید چون قدم‌ها و پله‌ها رو درست چیدم و قدم قدم جلو اومدم.