بایگانی برچسب: فرهنگ

فرهنگ قابل یادگیری

Culture

کلمه تهاجم فرهنگی رو خیلی زیاد می‌شنویم، اما تهاجم فرهنگی اینکه معنی‌اش چیه و چه چیزی می‌شه تهاجم فرهنگی، به نظر شخصی من یه عبارت خیلی کلی محسوب می‌شه که نمی‌شه در همه مسائل به کار بره.

همه فرهنگ‌ها و عادات افرادی که خارج از کشور ما زندگی می‌کنن بد نیست، خیلی‌هاش هم اینقدر خوب و برازنده است که شاید بد نباشه وارد فرهنگ ما هم بشه.

مثلاً:

وقتی دو نفر نامزد می‌کنن، کلمه من رو به کار نمی‌برن، نمی‌گن من نامزد کردم، می‌گن ما نامزد کردیم:

We are engaged

وقتی خانم بارداره (بهتره بگم یک زوج منتظر تولد فرزندشون هستن)، مرد نمی‌گه زنم بارداره، می‌گه ما بارداریم:

We are pregnant

یا فرهنگ صرفه‌جویی در مصرف انرژی که دارن، یا فرهنگ غذا خوردن، حتی فرهنگ مهمونی‌هاشون، مراسم‌های خاکسپاری و خیلی چیزهای دیگه که شاید هم اگه تهاجم فرهنگی باشه بد نباشه.

شاید که نه، قطعاً خیلی از این فرهنگ‌ها رو ما هم از قدیم داشتیم و به مرور زمان تغییر کرده، مثل همین رسوم مراسم خاکسپاری، که دوستان و آشنایان همراهشون غذا میارن که خانواده متوفی نخوان درگیر پذیرایی باشن. هر کسی هر چیزی می‌تونه میاره با خودش. توی فرهنگ و رسوم قدیمی ایرانی هم، همینطور بوده، کسی از خانواده متوفی هیچ انتظاری نداشته، اما حالا چی؟ عزیزمون کنار خونه با بدن سرده، هنوز ماشین سردخونه نیومده و ما باید درگیر انتخاب رستوران برای ناهار بعد از تشییع جنازه باشیم!

واقعیتش اینه که قصد ندارم از این نوشته نتیجه‌گیری خاصی کنم، فقط هدفم بیان بعضی مواردی بود که به نظر من قشنگ می‌شه تو فرهنگ ما هم جا بیفته. فرقی نداره فرهنگ غربی یا شرقی، اصلاً متعلق به هر کشوری! حتی بورکینافاسو، حتی ماداگاسکار، حتی کومور یا هر کدوم از ۲۰۵ کشور دیگه دنیا.

به نظرم شاید بد نباشه اگه اینقدر به فرهنگ ۲۵۰۰ ساله‌مون ارجاع می‌دیم، فرهنگ واقعی‌مون رو بشناسیم و حداقل مثل همون باشیم! یا تعصب رو کنار بذاریم، فرهنگ‌های خوب رو یاد بگیریم، رسوم و سنت‌هایی که باعث نزدیک‌تر شدن آدما می‌شه رو یاد بگیریم و زندگی ساده و راحت‌تری داشته باشیم، به دور از تمام “وای مردم چی می‌گن” و “چشم و هم‌چشمی‌ها”

ما فقط یک بار زندگی می‌کنیم، پس واقعاً زندگی کنیم.

– – –

پی‌نوشت: اسم کشورها رو از ویکی‌پدیا در آوردم! باورم نمی‌شه این همه کشور داریم، البته از این ۲۰۵ کشور، ۱۸۴ کشور حکومت مستقل دارن.

سریال فرار از زندان – فصل چهارم – قسمت ۲۳

Prison Break

نقدهایی که به سریال دارم رو بذاریم کنار، این سکانس آخر فصل ۴ عالی بود.

You know, we spend so much of our lives not saying the things we want to say
The things we should say
We speak in code, and we send little messages, origami
So now, plainly, simply
I want to say that I love you both very much

همه زندگی‌مون درگیر تعارف و مناسبات و وای حالا بقیه چی فکر می‌کنن و چی می‌گن هستیم. من که خسته شدم از این فرهنگ و ترجیح میدم خودم باشم. خود واقعی ام، بدون تعارف و پیش داوری.

بعضی حرفا لازمه گفته بشن، لازمه بشنویم. حتی اگه به عمل داریم احساسمون رو نشون میدیم، تاثیر گفتن چیز دیگری است. مثلاً پدر مادرها حتی از فرزندشون هم راضی باشن، بهش نمی‌گن بهت افتخار می‌کنم. و این عقده و احتیاج به رضایت پدر مادر تا ابد مثل یک خوره و زالو تو ذهن آدم می‌مونه و حتی ممکنه باعث انتخاب مسیرهای اشتباه بشه.

پس حرف بزنیم و احساس واقعی مون رو بگیم، چه مثبت و چه منفی. حالا بر اساس فرهنگ باید کمی روی جمله‌بندی‌ها فکر کرد. ولی صداقت و رک بودن همیشه بهترین رفتاره.

 

رویا

Dreams

چند وقت پیش تجربه هم صحبتی با یک فردی رو داشتم که برای پروژه‌اش با افراد مختلف در مورد آرزها و حس خوب مصاحبه می‌کرد. اینکه چه چیزی در پایان روز باعث می‌شه فرد حس کنه اون روز، روز خوبی داشته.

اینکه آدم تلاش کنه از خودش، چیزهایی که خوشحالش می‌کنن و آرزوهاش بگه، کار سختیه، اول از همه اینکه باید به شناخت خیلی خوبی به خود و “خویشتن خویش” رسیده باشیم و دوم اینکه درجه کمی از برونگرایی رو داشته باشیم.

سوالی که پیش میاد اینه: چقدر خودتون رو می‌شناسید؟ خود واقعی! نه کسی که از بیرون دیده می‌شه! باطن بیشتر اوقات با ظاهر خیلی فرق داره.

بیشتر ما به مناسبات فرهنگی و عرف و غیره، خیلی از وجود واقعی‌مون رو پنهان می‌کنیم. به گفته‌ای، نقاب داریم. مثال‌های خیلی زیادی می‌شه زد و همه ما تو جامعه کمابیش درگیر این مناسبات فرهنگی هستیم.

شاید مهم‌ترین نکته این باشه که آدمی با خودش به صلح برسه و با “خویشتن خویش” آشتی کنه، آدمی خودش رو بشناسه، توانایی‌هاش رو کشف کنه، آرزوها و اهدافش رو بشناسه و قدم برداره.

صلح قشنگیه.

نوشته‌ها همیشه توی ذهن یه شکل دیگه هستن، آدم وقتی دست به قلم / کیبورد می‌شه، رشته افکار دست‌خوش تغییرات زیادی می‌شن و حرفای ذهن با حرفای تایپ شده گاهی زمین تا آسمون و گاهی کمی فرق می‌کنن و این هم زاده همون مناسبات و تعارفاته!

عنوان متن رویاست، پس باید از رویا بنویسم. تا حالا فکر کردین رویای شما چیه؟ البته اینجا منظور از رویا، رویای شیرین شبانه نیست. آرزو و آمال بزرگی که در سر داریم.

اون مدینه فاضله ذهن شما چه شکلیه؟ چند نفر رو در بر می‌گیره؟ محدود شده به عزیزانتون یا رویاهای بزرگتری برای همه مردم دارین؟

وقتی نوجوون بودم، مدینه فاضله‌ای توی ذهنم بود که فکر می‌کردم خیلی فوق‌العاده باشه، به مرور زمان که بزرگ‌تر شدم و شرایط رو دیدم، متوجه شدم اجرا شدن مدینه فاضله ذهن من، ایده‌آل‌گرایانه است و شاید حتی نشه! ولی هنوز تو ذهنم مونده و سعی می‌کنم بازبینی‌اش کنم و حداقل چند قدمی به سمتش حرکت کنم.

به مرور زمان، اهداف آدم تغییر می‌کنه، رویاها هم پخته‌تر می‌شن. بزرگ شدن و دنیا دیده‌تر شدن و حضور در جامعه، بزرگترین درس‌های زندگی رو به آدم میده، چه بهتر که هر چه زودتر از حباب ذهن‌مون خارج بشیم و اجتماع واقعی رو ببینیم.

خلاصه بگم:

چقدر خودتون رو می‌شناسید؟ 

– – –

پی‌نوشت ۱: تمامی این نوشته‌ها، نظرات شخصی من هستن، گاهی با مطالعه و گاهی با مشاهده و گاهی هم با تفکر بدست اومدن، هیچ لزومی نداره نتیجه‌گیری‌های فردی من که بر اساس معیارهای شخصی منه، برای فرد دیگه درست باشه.

پی‌نوشت ۲: خوندن و شنیدن همه نظرات و تفکرها، فقط برای دیدن دیدگاه‌های دیگه مناسبه، اما در نهایت، آدمی باید خودش با خودش فکر کنه و بر اساس تجربیات و مشاهدات خودش به نتیجه مطلوب و مناسب برای خودش برسه.

پی‌نوشت ۳: شاید باید عنوان پست رو چیز دیگه‌ای می‌ذاشتم، ولی خب “رویا” عنوانی بود که جرقه شروع نوشتن شد.

پی‌نوشت ۴: آهنگ مناسبتی برای این پست : سارا نایینی – دل یار

سفرنامه اروپا – قسمت ششم – روز دوم بعدازظهر تا شب

Samaneh Nasihatkon

هنوز نیمی از روز تولدم باقیه :) خانواده دوستم برام کیک خونگی و مراکشی درست کردن و تولدم رو با هم جشن گرفتیم. یه جشن کوچولو کنار خانواده‌ای گرم و صمیمی.

اسم کیک رو یادم نمیاد، یه کیک خونگی مراکشی که مادر دوستم پختن. در مورد چایی هم که، هر چی تعریف کنم قطعاً کمه، چای مراکشی به شدت خوشمزه است. برای ریختن چای مراکشی از قوری به استکان، خیلی قوری رو در ارتفاع بالاتر می‌گیرن که هر چی بیشتر روی چایی کف کنه. کف بیشتر نشونه بهتر بودن چاییه.

مادر دوستم می‌گفت: مهمون تا سه روز اگه تو خونه میزبان کاری کنه و کمک کنه، شگون نداره. این رسم بود تو این خانواده مراکشی مسلمان. در همین راستا، بعد از تولد بازی، ما رو فرستادن که باز بریم گردش و جاهای بیشتری رو ببینیم. با دوستم و برادرش با ماشین رفتیم آلمان و شهر فرایبورگ (Freiburg). مرز بین فرانسه و آلمان تو جنوب غربی آلمان روی رود راین هست و نه کابینی بود نه پلیسی.

post391-2

توی شهر فرایبورگ چرخیدیم، بستنی خوردیم، یه کمی خرید کردیم از فروشگاه Muller که به شدت قیمت‌های خوبی داشت. به صورت عجیبی بعد از شهر کلن، شهر فرایبورگ برام جذاب و دوست داشتنی بود. شاید روزی از زندگیم مدتی این شهر رو برای زندگی انتخاب کنم.

جاهای زیادی رو از شهر قدم زدیم و چند جای دیدنی رو دیدیم:

  • کلیسای فرایبورگ | Freiburg Cathedral
  • تالار فرایبورگ | Freiburg Stadttheater
  • باغ شهر | City Garden
  • مونستر پلاتز | Munsterplatz
  • دروازه مارتین | Martinstor in Freiburg

Freiburg

باز انتخاب اینکه چه عکس‌هایی رو تو پست وبلاگم بذارم سخته، قطعاً با گوگل کردن Freiburg عکسای زیادی از این شهر رو می‌تونین ببینین. من چند تا عکس از جاهایی که کمتر ازشون عکس هست رو می‌ذارم.

عکس سمت راست که یه نیمکته به شکل گاو، البته می‌دونم شما هم تصورتون اینه چنین چیزی توی اسپانیا (به خاطر گاوبازی) یا حتی سوئیس (به خاطر دامداری) باشه، ولی اینجا آلمانه و نزدیک به مرز سوئیس، شاید علتش همین باشه حتی.

عکس سمت چپ قصه جالبی داشت. در زمان جاهلیت پیش از مسیح، تو این خطه از سرزمین، این موجود عجیب رو پرستش می‌کردن و از این موجود می‌خواستن که از اونا در مقابل شیطان محافظت کنه. البته که خب از نظر من خود این موجود اینقدر ترسناک بود که از خودش باید محافظت می‌شدن.

روشنی هوا هم که تو عکس مشخصه، علتش اینه که اون طرفا خیلی دیر خورشید غروب می‌کنه، حدود ساعت ۱۰ شب.

Freiburg

همین‌طوری که رد می‌شدیم، یهویی خط فارسی رو دیدم و بله، نام شهر اصفهان رو تو یکی از خیابون‌های شهر فرایبورگ دیدم. بله درست حدس زدین، اصفهان با شهر فرایبورگ خواهرخوانده هستن. از ۲۷ اکتبر سال ۲۰۰۰ این دو تا شهر به عنوان خواهرخوانده ثبت شدن.

در مورد اینکه خواهرخواندگی شهرها اصلاً چی هست و هدفش چیه، ساده‌ترین و قابل دسترس‌ترین منبع سایت ویکی‌پدیاست.

Doner

و بالاخره، روز قشنگ تولدم رو با یه دنر کباب خوشمزه از یه رستوران ترکی با گوشت حلال، به پایان قشنگش رسوندیم.

دهه چهارم زندگی سلام.

– – –

پی‌نوشت: در مورد گوشت حلال، یه سری وب‌سایت هستن که رستوران‌هایی که گوشت حلال دارن رو معرفی می‌کنن. اکثراً این رستوران‌ها یه برچسب مخصوص دارن که می‌شه جلوی در رستوران یا توی منو دید. اکثر رستوران‌های ترکی گوشت حلال دارن.

– – –

سفرنامه اروپا – قسمت اول – مقدمات سفر

سفرنامه اروپا – قسمت دوم – پرواز رفت

سفرنامه اروپا – قسمت سوم – خاک غریب

سفرنامه اروپا – قسمت چهارم – روز اول

سفرنامه اروپا – قسمت پنجم – روز دوم صبح تا ظهر

سفرنامه اروپا – قسمت ششم – روز دوم بعدازظهر تا شب

سفرنامه اروپا – قسمت هفتم – روز سوم

سفرنامه اروپا – قسمت هشتم – روز چهارم صبح تا ظهر

سفرنامه اروپا – قسمت نهم – روز چهارم بعدازظهر تا شب

سفرنامه اروپا – قسمت دهم – روز پنجم

سفرنامه اروپا – قسمت یازدهم – روز ششم – صبح تا بعدازظهر

سفرنامه اروپا – قسمت دوازدهم – روز ششم – بعدازظهر تا شب

سفرنامه اروپا – قسمت ۱۲+۱ یا قسمت آخر – روز هفتم

آزمون ها

exam

در زندگی همه ما آزمون های رسمی زیادی پیش میاد، از دوره راهنمایی با آزمون ورودی مدارس دولتی و بعد آزمون های نهایی مدارس و کنکور و باقی آزمون ها

بالاخره هر کسی در زندگیش حداقل یکی از این آزمون ها رو شرکت میکنه.

امروز، برای اولین بار در آزمون استخدامی یه مرکز شرکت کردم و چند تا نکته به ذهنم رسید که فکرم رو واقعاً مشغول کردن

اول از همه اینکه آزمون قرار بود ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر شروع بشه و تا حدود ساعت ۳:۱۰ هنوز شرکت کننده داشت وارد سالن امتحان میشد و آزمون با یک ساعت تاخیر برگزار شد. شاید از نظر برگزار کننده ها کسایی که توی اون آزمون شرکت کردن و متقاضی کار بودن افراد بیکاری هستن، اما من به شخصه واسه شرکت کردن در این آزمون یه روز ارزشمندم رو واسه تست زدن از دست دادم

خب این مسئله چند تا نکته رو به ذهن من میاره، یکی اینکه چرا مسئولین برگزاری کنترلی روی این موضوع نداشتن و همینطور وقت براشون اهمیتی نداشت؟ چرا بعد از ساعت ۲:۳۰ شرکت کننده دیگه ای رو راه دادن؟

تا جایی که در خاطرم هست، ما برای تمام آزمون ها نیم ساعت قبل از شروع آزمون، توی حوزه بودیم ودرب حوزه نیم ساعت قبل آزمون بسته میشد

خب این به نوعی شکایت از کادر برگزاری هست

نکته دوم اینکه، شرکت کننده ها چرا در مرحله اول به وقت خودشون احترام نذاشتن و در مرحله دوم به وقت بقیه؟ چرا بعد از گذشت ۴۰ دقیقه از ساعت برگزاری آزمون تازه به حوزه اومدن؟

این مشغولیت ذهنی اول بود.

چیز دیگه ای که ذهن من رو به خودش مشغول کرد، صداها بود

صدای اول: صدای پاشنه های کفش

صدای دوم: تیک تیک خودکار

مورد اول از شرکت کننده ها و مورد دوم از مراقب ها دیده شد. برام سوال پیش اومد که چرا باید در جایی که سکوت لازمه به خودمون اجازه بدیم با پاشنه های صدادار قدم بزنیم؟ یا چرا باید صدای تیک تیک خودکار رو مکرر و بی وقفه در بیاریم؟ این عدم احترام به حقوق سایرین نیست؟

چرا ما همیشه میگیم دیگران؟ چرا از خودمون شروع نمیکنیم و به حق بقیه احترام نمیذاریم؟ حتی همین امور ساده باعث بی احترامی هستن. پس بیشتر توجه کنیم.

پی نوشت:

تمام کسانی که در این آزمون شرکت کرده بودن، حداقل مدرک کارشناسی و تعداد زیادیشون مدرک کارشناسی ارشد داشتن، برام عجیبه که تا این حد از سواد رسیدن و هنوز که هنوزه با امور عادی انسانی و احترام به حقوق بقیه اینقدر غریبه ان!!!!!!

دشت بی فرهنگی ما …

دشت بی فرهنگی یا با فرهنگی

post11

من ترجیح میدم اسمش رو بذارم کمبود فرهنگ، عدم و نیستی پتانسیل منفی داره

چیزی که میخوام با عنوان کمبود فرهنگ در موردش بنویسم رفتار مناسب محیط کتابخونه و سالن مطالعه هست

این روزا که بیشتر از هر وقت دیگه دارم از سالن مطالعه استفاده میکنم، متوجه بعضی بی توجهی ها هستم که ریشه اش رو در کمبود فرهنگ میبینم

متاسفانه کسایی هستن که با دوستشون حرف میزنن و از اون بدتر با موبایل

و خیلی دیدم که سکوت رو به هر نحوی از بین میبرن، صدای صندلی، صدای گذاشتن وسایل روی میز، زدن خودکار روی میز و و و …. چیزهایی که بالاخره سبب بهم خوردن تمرکز میشه

به این فکر میکردم که این علتش چی هست، عدم توجه به حقوق دیگران، عدم یادگیری نحوه استفاده از سالن مطالعه

و به این فکر میکردم که چطوری میشه فرهنگش رو ایجاد کرد

با تشویق یا با آموزش؟

پل عابر

post3

این روزا یه مسیری رو هر روز رد میشم که یه پل عابر داره با پله برقی

قبلاً وقتی چنین وضعیتی نداشتن پل های عابر، و از کسی انتقاد میکردیم چرا از روی پل رد نمیشی میگفت پاش درد میکنه و نمیتونه از پله بالا بره

امروز با چنین صحنه ای روبه رو شدم:

دقیقاً، وقتی میگم دقیقاً به معنای کاملاً دقیق، دو نفر داشتن از زیر پل عابر از خیابون عبور میکردن، اون پل عابر هم پله برقی داره!

واسم عجیب بود که چرا؟ نه سرعت عبور از چنین خیابونی بیشتر یا کمتر میشه اگه بخوان از پل عابر رد بشن، نه ازشون چیزی کم میشه

داشتم به این فکر میکردم که مشکل از کجاست؟

از فرهنگ؟ از بی فرهنگی؟ از تنبلی؟ خب از چی؟

مشکل از کجاست؟

چرا ما فکر میکنیم دزدی فقط بالا رفتن از دیواره، یا دزدی فقط مالی هست؟

همین که قانون رو رعایت نکنیم، همین که به حق راننده ها احترام نذاریم دزدی کردیم!