بایگانی برچسب: s

هدف و مسیر برای مهاجرت

Migration

سلام

این روزا بحث مهاجرت خیلی داغ‌تر شده و می‌تونین تصور کنین که میزان پیام‌های دریافتی آدم‌هایی که مهاجرت کردن هم به نسبت بالاتر رفته.

به نظرم رسید شاید بد نباشه این پست رو بنویسم، گرچه خیلی وقت پیش در شروع مهاجرت هم نوشته بودم که یه سری نکته اولیه رو باید در نظر بگیریم. باز هم در هدف از مهاجرت اشاره کرده بودم به این موضوع.

برای بعضی از سوال‌ها واقعاً من نمی‌تونم جواب بدم، به خاطر اینکه دانش و اطلاعات کافی ندارم. مثلاً چه سوال‌هایی؟

  • تحصیلی بهتره یا دانشجویی؟
  • کانادا بهتره یا آلمان؟
  • حقوق چقدر می‌دن؟

جواب همه این سوال‌ها، فرد به فرد، شخص به شخص، تجربه به تجربه، روحیه به روحیه، فرق می‌کنه. اگر کسی روحیه آکادمیک داشته باشه و دلش بخواد درس بخونه، اگر کسی یک سال سابقه کار داشته باشه، اگر کسی ده سال سابقه کار داشته باشه؟ کدوم کشور بهتره؟ همه اینا وابسته به خیلی فاکتورهای انسانی می‌شه.

یا مثلاً چقدر حقوق می‌دن؟ خب فرد به فرد، تخصص به تخصص، توانایی به توانایی، رزومه به رزومه، شهر به شهر فرق داره. تو این مورد من فقط می‌تونم سایت حقوق آلمان رو معرفی کنم تا هر کسی بر اساس توانایی، عنوان شغلی و شهر، میانگین حقوق رو پیدا کنه.

بعضی از انتخاب‌ها، خیلی وابسته به روحیه شخصیه. حتی اگر پاسپورت آمریکا رو به من بدن، بگن بیا برو آمریکا نمی‌رم، یا کانادا یا استرالیا، من از روز اول هدفم آلمان بود و برای انتخابش دلیل‌های زیادی داشتم، عامل‌های انتخاب آلمان اینقدر محکم و استوار بودن که هیچی باعث نمی‌شه بخوام برم یه کشور دیگه.

مهم‌ترین عاملی که هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنه، فاصله به ایرانه. بله، من می‌خواستم در نزدیک‌ترین فاصله ممکن به ایران زندگی کنم. فاکتور خیلی مهمی بود برام، با اینکه استرالیا رو تا مرحله ثبت مدارک پیش رفته بودم، ولی اقدام نکردم.

خب برگردیم سر صحبت اصلی:

همین اول کار بگم که، من متخصص مهاجرت نیستم، فقط یه سری مسیر رو برای مهاجرت خودم پشت سر گذاشتم و یه سری نکته که به نظرم می‌رسه که عمومی باشه رو مطرح می‌کنم.

هدف شما از مهاجرت، مسیر شما رو تعیین می‌کنه، سبک زندگی شما رو تعیین می‌کنه، نحوه برنامه‌ریزی شما و فعالیت‌های روزانه شما رو در حداقل یک تا ۲ سال آینده (پیش از مهاجرت) تعیین می‌کنه.

نمی‌شه گفت من واسه دانشگاه و کار همزمان اقدام می‌کنم هر کدوم شد، آره شدنیه، می‌تونین همزمان برای هر دو اقدام کنین، اینطوری باید دو نفر باشین حداقل.

چون اپلای کردن برای دانشگاه یا حتی اپلای کردن برای کار، پروسه ساده و راحتی نیست، برای هر یک درخواست و اپلای، در بهترین حالت باید ۳ ساعت وقت بذارین، رزومه رو تغییر بدین، کاور لتر بنویسین. (مثال آکادمیک ندارم، چون بلد نیستم)

بعد از این، نحوه برقراری ارتباط، سبک مصاحبه‌ها و ادامه مسیر هر کدوم هم فرق داره.

بعضی پروسه‌های مصاحبه و کاریابی (مثال من آلمانه) ممکنه چندین ماه طول بکشه. شاید براتون جالب باشه که من هنوز بعد از ۱۸ ماه دارم ایمیل ریجکتی از بعضی شرکت‌هایی که قبلاً (قبل از گرفتن اقامت و حتی قبل از مصاحبه سفارت) درخواست داده بودم دریافت می‌کنم.

کشور هدف هم خیلی توی این مسیر و برنامه‌ریزی تاثیر داره. قصد شما مهاجرت به آلمانه؟ زبان آلمانی رو چه بخواید چه نخواید باید یاد بگیرید.

هدف شما ایالت‌های فرانسوی زبان کاناداست؟ زبان فرانسوی رو باید یاد بگیرین.

هدف شما هر کشوری که باشه، زبان بومی اون کشور رو باید یاد بگیرین.

هدف، دلیل و مسیر مهاجرت، برنامه سال‌های زیادی از زندگی ما رو مشخص می‌کنه، سال‌های قبل از مهاجرت و اولین سال‌های بعد از مهاجرت.

هر تصمیمی، زندگی آدم رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده، من عالم دهر نیستم، اما حداقل بر حسب تجربه‌های کمی که دارم، مهاجرت تمامی ابعاد زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار می‌ده، حتی شخصیت آدم و روحیات آدم رو تغییر می‌ده! چه بخوایم چه نخوایم، مسیر زندگی و محیط زندگی عوض شده و بر اساس شرایط جدید، سبک زندگی متفاوت می‌شه.

قبل از هر چیزی، خیلی خیلی خیلی خیلی خوب، خودتون رو بشناسید، خواسته‌ها و توانایی‌هاتون رو بشناسید، بعد از اون، خیلی خیلی خیلی خیلی خوب مطالعه کنید، مقصد و هدف رو مشخص کنید تا بتونید بهترین برنامه‌ریزی رو داشته باشید.

پروسه مهاجرت گاهی ممکنه تا ۵ سال یا شاید هم بیشتر طول بکشه. پس وقتی مسیر روشن و دقیق باشه، اون وقت به راحتی می‌تونید صبر کنید و مسیر رو با استقامت پیش ببرید.

گمگشتگی و در جستجوی نور

Light

سلام

به نظرتون آیا امکانش هست که یکی همیشه راه رو بلد باشه و هیچ‌وقت گم نشه؟ مسیر زندگیش همیشه روشن باشه و هیچ‌وقت دچار سردرگمی یا حتی خستگی نشه؟

شدنیه؟

شاید باشه، اما برای من اینطور نبوده!

یه لحظه‌هایی تو زندگی آدم وجود داره که دچار گمگشتگی خیلی بدی می‌شه، انگار دیگه خودت نیستی، انگار هیچ شاخصی نداری، انگار هیچی نیست آدم‌ها تو رو با اون شاخص بشناسن!

مهم اینه که آدم بعد از این گمگشتگی چه عملکردی داشته باشه.

من این گمگشتگی رو وقتی حس کردم که دیگه نسبت به هیچ چیزی اشتیاق نداشتم. سال‌ها پیش این اشتیاق رو نسبت به برگزاری رویدادهای استارتاپی داشتم و اینقدر ذوق و هیجان داشتم که تمام زندگیم رو بر این اساس پیش می‌بردم.

روزای خوبی بود که سیاه و تلخ شد …

یه زمان‌هایی حتی نسبت به همین نوشتن ساده، اشتیاق بیشتری داشتم که به مرور زمان، انگار تلخی‌های دیگه به این خطه هم سرایت کرد.

وقتی آدم دچار حس گمگشتگی می‌شه، انگار دیگه هیچ‌چیزی رو نمی‌شه واضح دید، همه چیز مبهم می‌شه! حتی نوشتن در مورد این حس هم مبهم و عجیبه!

حتی نمی‌دونی چرا دچار این حس شدی، شاید هم بدونی!‌ ولی راهی برای پیدا کردن مسیر و نور پیدا نمی‌کنی!

هر وقت جمله‌ها و پاراگراف‌هایی که می‌نویسم کوتاه می‌شن، یعنی ذهنم داره تلاش می‌کنه از معطوف شدن به موضوع و کنکاش کردن فرار کنه، انگاری که یه خندق ساخته شده دور اون بخش از ذهن، دسترسی بهش حتی با اسب تروا هم ممکن نیست.

این می‌شه که یه پستی مثل این، هی از این شاخه به اون شاخه می‌پره، تمرکزی نیست …

حین نوشتنش، از اون حصار و خندق، هی خاطره‌های دیگه پرتاب می‌شه تو صورتت و کم‌کم انگار پیاده‌نظام شکست خورده، تسلیم می‌شی و آتش‌بس رو قبول می‌کنی.

اما بالاخره، ذهن باید یه راهی پیدا کنه برای ساختن دوباره! حتی شده ساختن نور!

من گم شدم، من در خودم گم شدم! توی هزار توی ذهن خودم! شوق و اشتیاقم رو از دست دادم، انگار بعد از این، هیچ هدف و آرزویی برام نمونده باشه!

فقط یه زندگی آروم رو می‌خوام سپری کنم.

اما همچنان، قدرت ذهن بیشتر از این حرفاست، ذهنم داره تلاش می‌کنه اون قسمت‌های خوبی که باعث شوق و اشتیاق تو وجودم بوده رو باز پیدا کنه و نور بسازه.

با توجه به اینکه تغییر آهسته و پیوسته، پایدار می‌شه، ذهنم از ساده‌ترین چیز ممکن شروع کرده. سلیقه در پوشش. چند وقت اخیر، تمام لباس‌هایی که خریدم، تم رنگی شاد داشتن. خیلی‌هاشون هم به رنگ صورتی مایل بودن. حس می‌کنم پوشیدن لباس رنگی‌رنگی و رنگ روشن، میزان طراوت و شادی روزانه رو بیشتر می‌کنه.

تو این چند ماه اخیر، خیلی وقت‌ها حتی به شوق پوشیدن کاپشن صورتی‌ام از خواب بیدار می‌شدم! انگیزه‌هایی و اشتیاق‌هایی همین‌قدر ساده، می‌تونن بر اون احساس گمگشتگی عجیب درونی غلبه کنن.

خندق هنوز وجود داره، ولی حداقل تمساح‌های توی خندق، آروم شدن و قصد حمله ندارن. شاید هم کم‌کم دارن محو می‌شن!

زندگی در جریانه و ذهن من در تلاش برای ساختن نور و کنار بردن ابرها.

 

رویا

Dreams

چند وقت پیش تجربه هم صحبتی با یک فردی رو داشتم که برای پروژه‌اش با افراد مختلف در مورد آرزها و حس خوب مصاحبه می‌کرد. اینکه چه چیزی در پایان روز باعث می‌شه فرد حس کنه اون روز، روز خوبی داشته.

اینکه آدم تلاش کنه از خودش، چیزهایی که خوشحالش می‌کنن و آرزوهاش بگه، کار سختیه، اول از همه اینکه باید به شناخت خیلی خوبی به خود و “خویشتن خویش” رسیده باشیم و دوم اینکه درجه کمی از برونگرایی رو داشته باشیم.

سوالی که پیش میاد اینه: چقدر خودتون رو می‌شناسید؟ خود واقعی! نه کسی که از بیرون دیده می‌شه! باطن بیشتر اوقات با ظاهر خیلی فرق داره.

بیشتر ما به مناسبات فرهنگی و عرف و غیره، خیلی از وجود واقعی‌مون رو پنهان می‌کنیم. به گفته‌ای، نقاب داریم. مثال‌های خیلی زیادی می‌شه زد و همه ما تو جامعه کمابیش درگیر این مناسبات فرهنگی هستیم.

شاید مهم‌ترین نکته این باشه که آدمی با خودش به صلح برسه و با “خویشتن خویش” آشتی کنه، آدمی خودش رو بشناسه، توانایی‌هاش رو کشف کنه، آرزوها و اهدافش رو بشناسه و قدم برداره.

صلح قشنگیه.

نوشته‌ها همیشه توی ذهن یه شکل دیگه هستن، آدم وقتی دست به قلم / کیبورد می‌شه، رشته افکار دست‌خوش تغییرات زیادی می‌شن و حرفای ذهن با حرفای تایپ شده گاهی زمین تا آسمون و گاهی کمی فرق می‌کنن و این هم زاده همون مناسبات و تعارفاته!

عنوان متن رویاست، پس باید از رویا بنویسم. تا حالا فکر کردین رویای شما چیه؟ البته اینجا منظور از رویا، رویای شیرین شبانه نیست. آرزو و آمال بزرگی که در سر داریم.

اون مدینه فاضله ذهن شما چه شکلیه؟ چند نفر رو در بر می‌گیره؟ محدود شده به عزیزانتون یا رویاهای بزرگتری برای همه مردم دارین؟

وقتی نوجوون بودم، مدینه فاضله‌ای توی ذهنم بود که فکر می‌کردم خیلی فوق‌العاده باشه، به مرور زمان که بزرگ‌تر شدم و شرایط رو دیدم، متوجه شدم اجرا شدن مدینه فاضله ذهن من، ایده‌آل‌گرایانه است و شاید حتی نشه! ولی هنوز تو ذهنم مونده و سعی می‌کنم بازبینی‌اش کنم و حداقل چند قدمی به سمتش حرکت کنم.

به مرور زمان، اهداف آدم تغییر می‌کنه، رویاها هم پخته‌تر می‌شن. بزرگ شدن و دنیا دیده‌تر شدن و حضور در جامعه، بزرگترین درس‌های زندگی رو به آدم میده، چه بهتر که هر چه زودتر از حباب ذهن‌مون خارج بشیم و اجتماع واقعی رو ببینیم.

خلاصه بگم:

چقدر خودتون رو می‌شناسید؟ 

– – –

پی‌نوشت ۱: تمامی این نوشته‌ها، نظرات شخصی من هستن، گاهی با مطالعه و گاهی با مشاهده و گاهی هم با تفکر بدست اومدن، هیچ لزومی نداره نتیجه‌گیری‌های فردی من که بر اساس معیارهای شخصی منه، برای فرد دیگه درست باشه.

پی‌نوشت ۲: خوندن و شنیدن همه نظرات و تفکرها، فقط برای دیدن دیدگاه‌های دیگه مناسبه، اما در نهایت، آدمی باید خودش با خودش فکر کنه و بر اساس تجربیات و مشاهدات خودش به نتیجه مطلوب و مناسب برای خودش برسه.

پی‌نوشت ۳: شاید باید عنوان پست رو چیز دیگه‌ای می‌ذاشتم، ولی خب “رویا” عنوانی بود که جرقه شروع نوشتن شد.

پی‌نوشت ۴: آهنگ مناسبتی برای این پست : سارا نایینی – دل یار

کوله‌پشتی ۹۵

Dreambackpack

سال ۹۴ بیشتر شبیه این بود که سال اسب باشه، اینقدری که سریع تازوند و دوییید و تموم شد و رفت. نه نه، هنوز تموم نشده، هنوز نرفته، هنوز ۴ روز باقی مونده. توی این ۴ روز باقی مونده که یه روزش جمعه است، یک روزش هم تعطیل، چقدر مگه میشه زندگی کرد؟ چقدر مگه میشه کار کرد؟؟ تازه خونه تکونی هم هست و هزاران هزار کار باقی مونده واسه نو شدن سال، انگاری کل سال خاک خوردیم و یهویی بدو بدو باید همین روزای آخر غبار مونده و شیشه کدر شده روحمون رو تمیز کنیم. غبارها رو پاک کردی؟ شیشه‌ها رو شستی؟ کوله‌پشتی رو چی؟ کوله‌پشتی سال جدید رو بستی؟

تو مسیر سفر زندگی، همه ما نیاز داریم یه کوله‌پشتی داشته باشیم تا یه سری چیزای ضروری رو با خودمون در این سفر همراه کنیم. یادتون باشه مسیر پر از پیچ و خمه، پس کوله‌پشتی رو سبک کنین و فقط چند قلم ضروری رو با خودتون همراه کنین.
حالا تو این کوله‌پشتی چیا میشه گذاشت که توشه راه باشه؟

من که فکر کنم یه عالمه خوراکی بردارم، بالاخره آدم نیاز به تقویت داره دیگه !!!! البته خوراکی روح با خوراکی جسم فرق داره، خوراکی روح شما چیه؟

سال ۹۴ برای من سال عجیبی بود. یه سال پر از سفر و پر از تغییر. یه سال با یه مهاجرت کهکشانی، یه سال با یه عالمه تجربه جدید و یه سال پر از بزرگ شدن.

از این سال عجیب من چیا رو برمی‌دارم؟ شاید سخت باشه تصمیم گرفتن اینکه چیا رو کنار بذاری، وابستگیه به هر حال، آدم به چیزایی که بدست آورده وابسته می‌شه، حتی کدورت‌ها، حتی کینه‌ها، حتی دل‌خستگی‌ها و دل‌مردگی‌ها، ولی سال داره نو می‌شه، زمستون اومد و همه برگ‌های خشک شده رو با خودش برد، روح ما هم باید از این زمستون استفاده کنه و کدورت‌ها و کینه‌ها رو از بین ببره و جوونه بزنه باز.

همه خستگی‌ها، همه دلخوری‌ها، همه آسیب‌ها رو بذاریم لب آب روان و جوی که ازمون دور شه و بره و برسه به یه اقیانوسی که اینقدر عظیمه که همه اینا رو در خودش حل می‌کنه. بذاریم حل شه، بذاریم بره، موندن این حس‌های منفی فقط کوله‌پشتی‌مون رو سنگین‌تر می‌کنه. سنگینی که فایده نداره، قرار نیست هی کمردرد بگیریم که. قرار نیست تو این مسیر به خاطر سنگینی کوله‌پشتی هی سرعتمون کم شه، هی خسته‌تر شیم.

حالا همه بدی‌ها رو گذاشتیم کنار، کوله‌پشتی از انرژی منفی خالی شد. وقتشه پرش کنیم. عه عه، صبر کن، یه چیزایی هنوز تو کوله‌پشتی مونده، اول باید همه دستاوردهای سال رو بیاریم بیرون از کوله‌پشتی و مرتبشون کنیم و از بین‌شون مهم‌ترین‌ها رو انتخاب کنیم.

کدوما مهم‌ترین‌هان؟؟ اونایی که بیشتر دوسشون دارم؟ قطعاً نه، اونایی که واسه ادامه مسیر و پیشرفت بتونن پا به پای من باشن. چطوری می‌شه تشخیص داد پس؟

یه چیزایی تجربه است، یه سری چیزا رو هم می‌شه ریسک کرد، حتی اگه در نهایت توشه مناسبی نبود، می‌شه کنارش گذاشت و توشه دیگه‌ای رو از دستاوردهای جدید جایگزین کرد.

شاید بد نباشه یه گریزی بزنم به حوادث بسیار مهم سال ۹۴، اتفاقاتی که باعث شد این همه زندگیم تغییر کنه و حتی خودم هم تغییر کنم. سال ۹۴ شاید بیشتر از همیشه فکر کردم، بیشتر از همیشه تصمیم گرفتم و بیشتر از همیشه مجبور شدم از ساحل امن بزنم به دریای خروشان، بزنم به جاده‌های سنگی و برم تو دل آتیش حتی. آتیشی که اگه بشه کنترلش کرد می‌شه گرمابخش کل زندگی و حتی برکت. همیشه همینطوره دیگه، آب مایه حیاته، ولی یه وقتی می‌شه سیل و سیلاب و خانه خراب کن!!! آتیش و بخاری و شومینه و گرمای خونه‌ها یهو حادثه‌ساز می‌شه و بلای مال و جان.

آدم یه وقتایی تصمیم می‌گیره که از یه چیزایی بگذره تا چیزای دیگه‌ای رو بدست بیاره، حالا این چیزا می‌تونن چی باشن؟ نزدیک بودن به خانواده، هر روز دیدن خانواده و آغوش امن‌شون. خونه پدری و همه راحتی‌ها و زندگی آروم و حریم امن. اما یهویی، خیلی یهویی آدم تصمیم می‌گیره همه داشته‌هاش رو رها کنه تا خودش بره و چیزهای جدیدی رو بدست بیاره، شاید یه زندگی ساده و آروم که همه امکانات واسش فراهمه راضی کننده نیست. شاید اینکه هر روز غذاش آماده باشه، خونه مرتب باشه، همه چیز فراهم باشه واسش خوب نیست. شاید اینطوری آدم احساس می‌کنه بی‌خاصیت شده، بی‌مسئولیت شده، انگاری که یه آدم بیکاره و بیهوده داره اکسیژن دنیا رو مصرف می‌کنه. انگاری واسه هیچ کاری مفید نیست، انگاری توی این دنیا اضافیه، انگاری خیلی چیزا …

اینجاست که آدم دنبال یه راه می‌گرده تا بتونه خودش یه زندگی بسازه، یه حریم امن بسازه، مهم اینه که هر چی در توان داره به کار بگیره و خودش همه چیز رو بسازه. خیلی مهمه که که آدم از خودش راضی باشه و حس کنه می‌تونه یه گوشه‌ای از جامعه مفید باشه، شاید هم یه گوشه‌ای از چرخ دنیا رو بچرخونه.

تو مسیر مهاجرت و مستقل شدن آدم خیلی چیزا رو از دست میده، ناخودآگاه یه سری چیزا از کوله‌پشتی‌اش پرت می‌شن بیرون، دست خودش نیست دیگه، کوله‌پشتی یه مهاجر، جا واسه همه زندگی نداره.

قصه که به سر نمی‌رسه، ولی خب مهلت بستن کوله‌پشتی داره تموم می‌شه.

مهم‌ترین چیزایی که من می‌تونم بگم تو این سال عجیب بدست آوردم و می‌خوام در ادامه راه همراهم باشن و حتی تقویت‌شون کنم، قطعاً ایناست:

  • صبر
  • توانایی کنترل خشم
  • سکوت
  • قدرت تفکر
  • قدرت تصمیم‌گیری

از نظر من شاید اینا مهم‌ترین چیزهایی باشن که تو مسیر این مهاجرت کهکشانی عجیب و غریب می‌تونن بهم کمک کنن که این کشتی نیمه‌ساخته رو کامل کنم و توی این دریای خروشان و مواج با هنرمندی حرکت کنم. این مسیر سخت برای هر کاپیتانی نیاز به صبر و تفکر و قدرت تصمیم‌گیری داره.

چی می‌تونه نماد امید باشه واسه سال پیش‌رو؟ شاید یک مسیر

post372-2

– – –

پی‌نوشت ۱: ممنون از آقای مهرانی و دعوت‌شون به کوله پشتی ۹۵، مثل هر سال، خیلی خوبه که این موقع به دستاوردهامون فکر کنیم.

پی‌نوشت ۲: چیزی که آقای مهرانی در کوله‌پشتی ۹۵ بیان کرده بودن و خواسته بودن در موردش بنویسیم، بخش‌های دیگه‌ای هم داشت که من نتونستم پاسخی براشون پیدا کنم. مثل بهترین آدم‌هایی که در سال ۹۴ باهاشون آشنا شدم و چه ویژگی مثبتی از اونها رو با خودم به سال ۹۵ می‌برم. سال ۹۴ واسه من فراز و نشیب زیاد داشت، دوستی‌هایی که عمیق‌تر شدن و دوستی‌هایی که از بین رفتن. سعی می‌کنم در مورد این بهترین آدم‌ها و بهترین ویژگی‌هاشون باز بنویسم.

پی‌نوشت۳: قدیما هم کوله‌پشتی می‌نوشتیم.       کوله‌پشتی ۹۳     کوله‌پشتی ۹۴        کارگاه کوله‌پشتی

بزرگواری و بخشش

forgiveness

همیشه فکر می‌کردم وقتی من کسی رو ببخشم خیلی آدم بزرگواری هستم و در حق طرف مقابل لطف کردم. فکر می‌کردم وقتی کسی رو ببخشم در واقع بزرگی خودم رو نشون میدم. حالا فهمیدم چقدر کوچیک بودم که خودم رو بالاتر از فردی می‌دیدم که مورد بخشش واقع شده.

چند روز پیش تو یه بحث عادی، یه نفر به یکی از دوستام گفت احمق، من اگر جای دوستم بودم، شاید دیگه با اون شخص حرف هم نمی‌زدم و تو ذهن خودم می‌گفتم نمیبخشمش و یه جورایی دچار کینه می‌شدم تا تلافی کنم یا بالاخره با حس بزرگوارانه خودم ببخشم. اما در تمام چند روز گذشته دیدم که هنوز دوستم با شخص مذکور با احترام برخورد می‌کنه و حتی شکایتی هم از اینکه چنین حرفی بهش زده شده نداره.

تو این لحظه فهمیدم که چقدر تصور احمقانه‌ای از بخشیدن و بزرگواری دارم و در واقع هیچی از این منش نمی‌دونم. وقتی کسی رو می‌بخشم، در واقع دارم به خودم لطف می‌کنم. این من هستم که لایق گذشت کردن و حس آرامش بعدش شدم و هیچ جوره نباید با احساس بزرگواری حس رو خراب کنم. در واقع اینکه آدم نباید خوش رو بگیره و فکر کنه با بخشیدن کسی برتر از اون هست.

خوشحالم که امروز این ضعف وجودم رو شناختم. امروز بهتر از فرداست، آدم هر چی زودتر ضعف‌هاش رو بفهمه بهتره.

– – –

پی‌نوشت: امیدوارم بتونم مثل دوستم انسان بزرگواری بشم و بدون منت افراد رو ببخشم.