بایگانی دسته: دل نوشته ها

چگونه زندگی ام را ارزیابی کنم؟

Evaluate Your Life Day

سلام

امروز نام‌گذاری شده به “زندگی‌ات را ارزیابی کن” یا “Evaluate Your Life Day“. با توجه به دوره رکودی که درگیرش هستم، به نظرم برای خودم هم اسم امروز، انگیزه‌ای شد برای فکر کردن و بررسی شرایط موجود!

خب من برای شروع چی کار کردم؟ از گوگل عزیز کمک خواستم و عبارت “how to evaluate your life” رو جستجو کردم. کمی نتیجه‌ها رو خوندم و چند تا راهکارش رو برای شما ترجمه می‌کنم.

اول از همه اینکه ارزیابی زندگی‌مون باید دوره‌ای باشه و در دسته‌بندی‌های مختلفی قرار می‌گیره. روزانه، هفتگی، ماهانه، سه ماه، سالانه و … که کاملاً بستگی به فعالیت‌های ما و اهداف ما داره.

این ۷ راه رو در مقاله‌ای با عنوان ۷ راهکار متناوب برای ارزیابی زندگی به صورت روزانه خوندم. بخشی ترجمه و بخشی هم نظرات خودمه:

  1. آخر هر روز از خودتون بپرسین: آیا امروز مهم بود؟ یا شاید مفهومش بهتر بتونه منظور رو برسونه: آیا امروز موفق بودم یا برام ارزشمند بود و روز مفیدی بود؟
  2. در آغاز هر روز موفقیت رو تعریف کنین، شاید بهتر باشه معیار موفقیت برای هر روز رو شب قبل تعیین کنیت. تعیین کنین و تصمیم بگیرین که در پایان روز چه چیزهایی رو می‌خواید اتفاق افتاده باشه. این تصمیم‌گیری باعث می‌شه در پایان روز به سوال بالایی هم راحت‌تر جواب بدین.
  3. فعالیت‌هاتون رو اولویت‌بندی کنین. با یه نرم‌افزار یا اپلیکیشن برنامه‌ریزی و مدیریت فعالیت‌های شخصی / کاری می‌تونین خیلی راحت اثربخشی رو بالاتر ببرید.
  4. کاری که به تاخیر انداختین رو انجام بدین. وقتی اون کار عقب افتاده رو انجام بدین، بار سنگینی از روی دوش‌تون برداشته می‌شه که باعث می‌شه آرامش ذهن‌تون زیادتر بشه.
  5. برای خودتون معیار اندازه‌گیری درست کنین. معیارهایی که موفقیت شما رو در فعالیت‌ها اندازه‌گیری کنن. باید در نظر داشته باشین که معیارهایی که تعریف می‌کنین ممکنه جامع نباشن و فقط برای یه دوره زمانی مشخص کاربرد داشته باشن. پس معیارها هم نیاز به بازبینی دارن.
    مثلاً من تصمیم گرفتم هر روز پست وبلاگ بنویسم و دارم این کار رو انجام می‌دم، حتی گاهی سخت می‌شه ولی تلاش می‌کنم هیچ روزی بدون پست نباشه. یه جور تمرینه.
  6. شادی‌های لحظه‌ای رو بیشتر کنین. در واقع همون مثل به ترک دیوار هم بخندین، چه اشکالی داره؟ سعی کنین با چیزای کوچیک شاد بشین. لذت‌های کوچک زندگی رو بیشتر کنین. چیزایی که شما رو خوشحال می‌کنه پیدا کنین و بیشتر انجام‌شون بدین. حتی اگه خوردن کروسانت شکلاتی باشه.
  7. در آغاز هر روز به دو سوال پاسخ بدین:
    ۱- چه احساسی دارین؟
    ۲- چی می‌خواین؟
    پیشنهاد می‌شه یه دفترچه داشته باشین که جواب‌ها رو بنویسین، یا یه جایی توی لپ‌تاپ‌تون. گرچه من نوشتن تو دفترچه رو ترجیح می‌دم. نوشتن باعث می‌شه در زمان شروع هر کار یا تصمیم، به نوعی یه سنجه برای انجام اون فعالیت داشته باشین، چون این جواب‌ها ارتباط مستقیمی با اولویت‌ها و معیارهای اندازه‌گیری شما دارن.

خب، این یک مقاله، قطعاً باید مقاله‌های زیادی رو بخونین، چون به تعداد آدم‌های روی زمین، راه و روش هست برای ارزیابی زندگی.

مثلاً وب‌سایت Mashable هم ۱۵ راه آسان برای ارزیابی زندگی نوشته. جالب اینجاست که این مقاله ۱۹ اکتبر سال ۲۰۱۳ در راستای همین نام‌گذاری نوشته شده:

  1. یک لیست از مسائل مهم تهیه کنید: آرزوها، اهداف، کابوس‌ها
  2. مسائل رو بر اساس درجه اهمیت، اولویت‌بندی کنید
  3. از دوستان‌تون بخواین شما رو حمایت کنن یا اینکه اونا شما رو دچار مشکل می‌کنن؟
  4. آیا شما اجازه می‌دین بقیه شما رو تعریف کنین یا این شمایید که سرنوشت خودتون رو تعیین می‌کنین؟
  5. آیا زندگی عاطفی خودتون رو با آرامش و منطق مدیریت می‌کنین؟
  6. آیا با کودک درون‌تون به صلح رسیدین؟
  7. آیا چشم‌تون دنبال موفقیت بقیه است یا تلاش می‌کنین بهترین خودتون باشین؟
  8. آیا می‌تونین اشتباه رو تشخیص بدین و مدیریتش کنین یا اینکه یک اشتباه کل زندگی شما رو تحت تاثیر قرار میده؟
  9. آیا شغل‌تون حکم تله رو برای شما داره؟ یا اگر بیکار هستین با این موضوع درگیرید؟ یا اینکه شرایط اشتغال شما دقیقاً‌ همون چیزیه که می‌خواستین باشه؟
  10. آیا فعال هستید یا اینکه هنوز اونطور که باید و شاید به فعالیت‌های ورزشی‌تون اهمیت نمی‌دین؟
  11. آیا آمادگی رویارویی با زندگی واقعی رو دارین؟ یا می‌خواین تا ابد تو حباب شیشه‌ای و انکار بمونین؟
  12. آیا روابط‌تون با خانواده خوبه؟
  13. آیا بعد از عقب‌نشینی‌ها یا شکست‌ها یا یک پله به عقب‌برگشتن‌ها می‌تونین سریع خودتون رو بازیابی کنین؟ می‌تونین مجدد رو پای خودتون وایسین و محکم قدم بردارین؟
  14. در مورد خودتون چی فکر می‌کنین؟ از خودتون راضی هستین؟
  15. اگر هم این ارزیابی خیلی مشکله، می‌خواین تا سال بعد صبر کنین؟

البته فکر می‌کنم شما هم قبول داشته باشین که ما هم خودمون می‌تونیم برای خودمون یه ارزیابی تعریف کنیم. مثلاً من این چند تا سوال رو از خودم پرسیدم:

  1. آیا به هدف‌های یک سال گذشته رسیدی؟
  2. آیا برای هدف‌های بعدی برنامه‌ریزی کردی؟
  3. قدم بعدی چیه؟
  4. هدف کوتاه مدت؟
  5. هدف بلند مدت؟
  6. آیا از خودت راضی هستی؟

و خیلی سوال‌های دیگه.

مثلاً من خیلی تلاش می‌کنم هر از چندی یک بار، حال دوستام رو بپرسم. سعی می‌کنم حداقل ماهی یک بار احوالپرسی کنم با همه. این می‌تونه یکی از اون معیارهایی باشه میزان رضایت آدم از خودش رو بالا ببره.

در مورد کمک کردن به بقیه که یه زمانی جز معیارهام بود، شاید دیگه نتونم موفق باشم. شرایطش رو اونطور که باید و شاید ندارم. بعد فاصله خیلی چیزا رو تغییر می‌ده!

و البته یادگیری و پیشرفت فردی، هر روز حداقل یه مطلب جدید یاد بگیرم، حتی اگر شده ۱۰ کلمه آلمانی باشه.

پایان پیام.

دوره رکود در نوشتن

Writing

سلام

و اما …

گاهی حتی نوشتن هم سخت می‌شه!

به طور معمول هر چند وقت یک بار، موضوعاتی ۷ تا ۱۰ روز آینده رو می‌نویسم (تو کار ما بهش می‌گن Content Calendar). چند روز پیش این ۷ تا ۱۰ روز تبدیل شد به سه هفته که یکی از عجیب‌ترین اتفاقات بود.

اما …

با اینکه این بار موفق شدم طولانی‌تر از همیشه برنامه‌ریزی کنم، اما دوره رکود در نوشتن، به خط مقدم ذهن من نفوذ کرد و فعلاً چشمه دست به قلم شدن انگار که مسدود (!!!) شده. کلمه بهتری پیدا نکردم، چون چشمه که نباید خشک بشه. چشمه همیشه باید بجوشه، ولی یهو ممکنه بیان دورش دیوار بکشن، نذارن بهش دسترسی داشته باشی.

قصه شرایط فعلی منم همینه! چشمه سر جاش و جوشانه! ولی دسترسی من بهش در حد یک ثانیه در ۸۶،۴۰۰ ثانیه شده.

پس، ایراد از فرستنده است، به گیرنده‌های خود دست نزنید!

پدر و مادرت را به ناهار دعوت کن

Lunch

سلام

البته حکمت و تاریخچه پشت Take your parents to Lunch Day چیز دیگری است، اما من از نام‌گذاری روزها، برای ایده گرفتن استفاده می‌کنم.

همه ما یه دوره از زندگی‌مون این حس رو که پدر مادر درکمون نمی‌کنن و حرف ما رو متوجه نمی‌شن و مشابه رو تجربه کردیم، نمی‌گم همه، برخی از ما! اینطوری بهتره.

آره داشتم می‌گفتم که یه دوره‌ای از زندگی، رابطه‌ها و صمیمیت‌ها با مادر پدر کمتر می‌شه. یه وقتایی حتی سخت می‌شه باهاشون حرف زدن یا حتی درد دل کردن. دلتون می‌خواد در سکوت بشینن و به حرفاتون گوش بدن، اما اونا همیشه نگرانن و می‌خوان مشکلات شما رو حل کنن. مادر نشدم، ولی خودم چنین حسی نسبت به خواهر کوچیکترم داشتم و هنوز هم دارم.

یه عشق و علاقه عجیب و غریب، همراه با نگرانی، که طاقت دیدن غم و غصه فرزندشون رو ندارن.

دلایل دیگه‌ای هم وجود داره که این رابطه و صمیمت والد فرزندی، کمی دچار ناهنجاری می‌شه.

وقتی کمی از خانواده فاصله بگیرید، مثلاً ازدواج کنید یا مهاجرت کنید، یه مقداری اون فاصله کمتر می‌شه. حداقل برای من اینطور بود. ساعت‌های بیشتری وقت می‌ذارم باهاشون حرف بزنم. یا حرفای بیشتری دارم برای گفتن و البته راحت‌تر.

حالا بریم سراغ موضوع دعوت کردن پدر مادر به ناهار.

فکر کنم فرصت مهمون کردن مادرم رو نداشتم، ولی پدرم و خواهرم که اومدن خونه‌ام چرا، سفری که مامانم بودن درگیر عروسی بودیم و از مسلم غذا می‌گرفتیم.

هیچ‌وقت به این فکر کردین که غذای مورد علاقه مادرتون چیه؟ اصلاً می‌دونین غذای مورد علاقه مادرتون چیه؟ طبیعیه غذای مورد علاقه پدر رو بدونیم، چون مادرامون همیشه غذاهای مورد علاقه پدرامون رو درست می‌کردن. (برخی از ما بچه‌های این مرز و بوم).

وقتی از خانواده دور می‌شین، واسه تک‌تک لحظه‌هایی که قبل از مهاجرت می‌تونستین باهاشون تجربه کنین دلتون تنگ می‌شه. مثلاً من دلم می‌خواد خانواده‌ام رو ببرم رستوران برنتین شیراز. (بهترین رستورانیه که می‌شناسم، رستوران‌های جدید و خوب رو بهم معرفی کنین)

غذا خوردن و رستوران رفتن یکی از تفریح‌های همگانی محسوب می‌شه (از نظر من) و شاید بهترین جا برای نشستن و دور هم خوش بودن. دیگه لازم نیست سفره پهن کنیم، میز بچینیم یا یکی همش تو آشپزخونه باشه. می‌شه یه فضای گرم و صمیمی رو برای معاشرت ساخت.

قسمت تلخ ماجرا اینه که، همه ما یه روز می‌میریم، تا وقتی فرصت داریم، از وجود هم لذت ببریم.

خدا همه پدر مادرها رو سلامت نگه داره.

قایم موشک یا قایم باشک

Hide-and-seek

سلام

نمی‌دونم شما بهش چی می‌گین، ما می‌گفتیم قایم موشک. کودکی‌مون تو حیاط خونه باباحاجی و مامانی (برای شادی روح‌شون فاتحه بخونین) یا به فوتبال می‌گذشت یا به قایم موشک.

این هم حس عجیبیه که آدم دلش برای یه سری لحظه‌ها و خاطرات کودکی تنگ می‌شه!

کاش یکی چشم بذاره و من قایم بشم و دیگه پیدا نشم.

پایان پیام!

اینجا شب‌هایش بلند است

night

سلام.

لک‌لک‌بوک یه مسابقه اینستاگرامی قشنگ داره تا پایان امشب (چهارشنبه ۱۷ مهر ماه)

این بار برای شرکت در مسابقه ما، کافیست در کامنت‌ها داستان کوتاهی بنویسید که با این جمله آغاز شده باشد: «اینجا شب‌هایش بلند است.» ‌

من نوشتم، شما هم بنویسید.

– – –

اینجا شب‌هایش بلند است، اینجا که تو نیستی. اینجا که منم تنها، اینجا که غربت است!

اینجا شب‌هایش بلند است، اینجا که حتی دقیقه‌هایش با دقیقه‌های تو فرق دارد، اینجا که حتی ساعت هم طاقتش تمام شده، از نفس افتاده و به پای زمان تو نمی‌رسد.

اینجا شب‌هایش بلند است، اینجا که تا پلک بر هم می‌زنم، روز تو تمام شده، اما اینجا، روزش هم بلند است!

اینجا شب‌هایش بلند است، روزش هم بلند است، تک تک ثانیه‌های بی تو بلند است.

تو نیستی و اینجا شب و روزش بلند است.

– – –

اینجا شب‌هایش بلند است!

امان از این شب‌های بلند، بی‌نور! غرقِ سکوتی تلخ! می‌دانم! خودم خواستم! اما، اینجا شب‌هایش بلندتر است!

امان از این شب‌های بلندتر، غربت، انزوا! هجوم خاطره‌ها! می‌دانم! خودم خواستم! اما، اینجا شب‌هایش بلندتر است!

– – –

اینجا شب‌هایش بلند است!

روز کودک مبارک

Kids

سلام

امروز ۱۶ مهره، روز کودک! روز همه‌مون مبارک! روز کودک مبارک!

نامگذاری روز جهانی کودک

در سال ۱۹۴۶ بعد از جنگ جهانی دوم در اروپا، مجمع عمومی سازمان ملل به‌منظور حمایت از کودکان، سازمانی به نام یونیسف را ایجاد کرد که نخست «انجمن بین‌المللی ویژهٔ کودکان سازمان ملل» نام گرفت. در سال ۱۹۵۳، یونیسف یکی از بخش‌های دائمی در سازمان ملل متحد گردید و روز ۸ اکتبر روز جهانی کودک نام‌گذاری شد.

به مرور زمان، تاریخ روز کودک در کشورهای مختلف تغییر می‌کنه، برای ایران همین ۸ اکتبر یا ۱۶ مهر باقی‌ می‌مونه. در مورد علت این تغییر جستجو نکردم. چون ترجیح می‌دم این پست به جای پژوهش، دل‌نوشته بمونه!

یادم میاد چند سال پیش، وقتی فیلم آتش‌بس رو دیدم و این بحث کودک درون خیلی باب شده بود (به اصطلاح امروزی ترند شده بود)، از نظر من خیلی هم مسخره بود.

که چی مثلاً؟ بزرگ شدیم که یه کودک درون‌مون باشه؟ البته کاملاً واضح و روشنه که این تفکرم کاملاً تغییر کرده، برای مصداق:

ما بچه کوچیک خودمون هستیم

نمی‌دونم مسیر زندگی و رشد شخصیتی برای شما چطوریه، اما من خودم تو تنهایی خودم، دلم می‌خواد بچه خودم باشم و از خودم مراقبت کنم. شاید علتش تنهایی باشه. وقتی خودت باشی و خودت، همه مسئولیت‌های زندگیت به طور کامل روی دوش خودت باشه، دلت می‌خواد گاهی برای خودت لوس بشی، گاهی برای خودت بچه بشی و گاهی از خودت پرستاری و مراقبت کنی!

یه وقتایی دلت می‌خواد مثل یه کودک، بی فکر و دغدغه، تو زمین بازی بین فواره‌ها بدویی و شادی کنی! حباب‌ها رو دنبال کنی و بترکونی‌شون!

دلت می‌خواد بری پارک و تاب و سرسره سوار بشی!

دلت می‌خواد مثل همون زمان کودکی، بی هزار فکر و مشکل، غرق بشی تو بازی‌های کودکانه و فکرت از گرونی و سختی و بدبختی و هر چیزی که اذیتت می‌کنه خارج بشه.

دلت می‌خواد چند ساعت هم که شده، راحت و بی‌دغدغه یه خواب کودکانه داشته باشی، دلت می‌خواد بی‌خیال دنیا باشی و از همون لحظه لذت ببری.

– – –

کاش کودک می‌موندیم!

کاش قهر و آشتی‌مون مثل دوران کودکی بود!

کاش بازی‌هامون مثل بازی‌های خوشحال کودکانه بود!

کاش شعرهای کودکانه می‌خوندیم و زیر بارون می‌دوییدیم!

کاش می‌خندیدیم و کسی نمی‌گفت حیا کن!

کاش بزرگ نمی‌شدیم!‌ درگیر زندگی نمی‌شدیم!

کاش بزرگسالی هم مثل کودکی با دل خوش بود!

کاش هیچ کودکی تو دنیا، سختی نکشه!

هزار و هزار کاش دیگه برای این روز کودک!

آرزوی شما چیه؟

قلدری نکنید

post638

سلام

کلمه Bully قلدری ترجمه شده. اما به نظر من ترجمه درستی نیست. شاید هم باشه. اما قلدری همه مفهوم Bully رو پوشش نمیده انگار.

امروز، ۷ اکتبر، روز مقابله با Bully کردنه. Day of Bullying Prevention

به این فکر کنین که تو دوران مدرسه یا حتی بزرگسالی، برای کسی قلدری کردین؟ آیا باعث شدین کسی آسیب روحی ببینه؟ آیا مورد قلدری قرار گرفتین؟

یه کمی فکر کنین و اگر کسی رو اذیت کردین، تا دیر نشده ازش عذرخواهی کنین.

روز جهانی معلم

World Teachers Day

سلام

شاید واسه ما ۱۲ اردیبهشت حس روز معلم رو داشته باشه و یاد خاطره‌هامون با معلم‌ها بیفتیم. اما امروز، واسه کل دنیا حکم روز معلم رو داره.

پس معلم‌های عزیز روزتون مبارک.

از معلم آمادگی شروع کنیم تا حتی اساتید دانشگاه. معلم‌های کلاس‌های فوق‌برنامه، کلاس‌های هنری و هر معلمی که چیزی ازش یاد گرفتیم.

که البته اولین معلم همه‌مون پدر مادرمون بودن.

هر کسی بالاخره تو زندگیش، تجربه‌هایی داره. من خدا رو شکر می‌کنم که معلم‌های خیلی خوبی داشتم که به اینجا رسیدم. آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه تاثیر محیط رو انکار کنه.

نمی‌دونم شاید آدم‌هایی وجود داشته باشن که اینقدر محکم و خودساخته باشن از همون عنفوان کودکی که هیچ آموزش بیرونی تاثیری روی اونها نذاره. ولی من اینطوری نیستم. من از محیط درس می‌گیرم و اگر الآن هر درصدی از موفقیت رو دارم تجربه می‌کنم، تحت تاثیر آموزش‌هایی بوده که در گذشته توسط معلم‌های مختلف ثبت و ضبط کردم.

گفتم اولین معلم پدر مادرن و خانواده. بعدش رفتم آمادگی (این روزا بهش می‌گن پیش‌دبستانی)، بعدش دبستان، راهنمایی، دبیرستان و آخر از همه دانشگاه، اون وسطا هم کلاس‌های فنی حرفه‌ای و مدیریت صنعتی

کلاس نقاشی، کلاس زبان، کلاس بدمینتون، کلاس شنا، کلاس سفالگری، کلاس موسیقی (ویلن، سلفژ، صداسازی)، مربی باشگاه بدنسازی

چقدر خاطره تو این ۳۱ سال و چند ماه روی هم انباشته شده از معلم‌های متفاوت.

وقتی تصمیم گرفتم این پست رو بنویسم، فکرای دیگه‌ای تو سرم بود، اما وقتی دست به قلم (کیبورد) شدم، انگار همه چی تغییر کرد و پرت شدم تو سال‌ها خاطره!

به احترام همه اون خاطره‌ها، سخن کوتاه! روز معلم مبارک!

چالش‌های یک راهنمای تور – از دیدگاه کسی که راهنمای تور نیست

Tour Guide

سلام

البته که این پست تقریباً هیچ ارتباطی به عنوانش نداره، نه که کاملاً بی‌ربط باشه‌ها، یه ربط‌هایی داره. فقط مشکل اینجا بود عنوان بهتری پیدا نکردم، البته یه عبارت رو لحظه آخر بهش اضافه کردم که شاید کمی قصه رو شفاف کنه. بذارین با یه مقدمه خیلی کوتاه شروع کنم.

– – – مقدمه اول

یه مدت خیلی طولانی بود که شور و اشتیاقی فراتر از کار و امور وابسته به کار نداشتم، یه جورایی انگار زندگی پوچ می‌شه، آدم می‌شه انگار یه ربات که روزا می‌ره سر کار و برمی‌گرده. هیچ تفریح و احساس خوبی نداشتم. خارجیا به این چیزی که من گمش کرده بودم می‌گن Passion، مدت‌هاست دنبال معادل فارسی مناسبم، هنوز چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم.

دو هفته پیش، با یکی از دوستان که از ایران مهمون براش اومده بود، رفتیم برلین‌گردی. شنبه و یکشنبه دو هفته پیش که چند تا پست هم برای اون دو روز تو دسته‌بندی گردشگری نوشتم. هفته پیش هم که رفتیم درسدن و ۹ پست برای سفرنامه‌ی این سفر یک روزه نوشتم.

این گشت و گذارها باعث شد که یادم بیاد چقدر به گردشگری علاقه داشتم و اصلاً چی شد که مسیر زندگیم شد این! به نوعی Passion زندگیم رو دوباره پیدا کردم.

– – – مقدمه دوم

دو تا از دوستام برای یه کنفرانس می‌خواستن بیان هامبورگ و قرار شد بعد از کنفرانس، بیان برلین. من هم حسابی ذوق و شوق داشتم که Passion ام رو پیدا کردم، برنامه می‌چینم، حسابی می‌ریم می‌گردیم.

Plan

این برنامه‌ای بود که من به صورت کلی چیده بودم و جزییاتش تو ذهنم بود که از کجا شروع به گردش کنیم و کجاها رو ببینیم. فکر می‌کنید چند درصد از این برنامه اجرا شد؟ حدس بزنید.

– – – پایان مقدمه‌ها – بریم سراغ اصل مطلب!

به عنوان کسی که به گردشگری و راهنمای تور بودن (البته در وقت آزاد نه به عنوان شغل تمام‌وقت) علاقه‌منده، یه سری پیش‌نیازها رو باید یاد می‌گرفتم که این چند روز گذشته، بخشی از چالش‌ها رو بهم نشون دادن.

بریم سراغ چالش‌هایی که این چند روز من باهاشون روبه‌رو شدم:

جمعه، دقیقاً در بدو ورود دوستام، می‌خواستیم بلیط بخریم که ماشین اتوماتیک پول رو خورد و بلیط نداد، جدا از اتلاف وقتمون، خستگی دوستام و نبودن کسی برای کمک، اعصابی که ازم خرد شد و کلافگی باعث شد تموم برنامه‌هایی که برای شب تصمیم داشتم، با تاخیر انجام بشه. استرس گرفته بودم، ناراحت بودم که کاش تاکسی گرفته بودم، کاش یه مسیر دیگه انتخاب کرده بودم و هزار تا درگیری فکری دیگه. احساس شرمندگی هم بود این وسط دیگه.

روز شنبه و یکشنبه، ماراتون بود که من خبر نداشتم، روز شنبه کل برنامه‌ریزی‌هام به‌هم ریخت، چون یه مسیر ۲۰ دقیقه‌ای رو بسته بودن و یک ساعت و نیم تو راه بودیم تا از ستون پیروزی به دروازه برندنبورگ برسیم و به هیچ‌کدوم از برنامه‌های شنبه نرسیدیم.

روز شنبه یه بارون وحشتناک اومد که حسابی خیس شدیم. با اینکه AccuWeather رو چک کرده بودم.

برای روز یکشنبه قایق گرفته بودم، اما چون قایقی که انتخاب کرده بودم دیواره و پنجره مناسب نداشت و هوا بارونی بود و نمی‌شد رو طبقه بالای قایق نشست، نمی‌شد منظره‌ها رو دید و موفق نشدم اون تجربه‌ای که خودم از قایق تفریحی داشتم رو برای دوستام رقم بزنم.

واسه برج تلویزیون، اصلاً دقت نداشتم که مثل تهران نیست که قشنگی‌اش به شبه، برج تلویزیون برلین رو باید تو هوای آفتابی و روز رفت که بتونی همه قشنگی‌های برلین رو ببینی.

و در نهایت امروز، که برنامه داشتیم بریم باغ‌وحش برلین و پنگوئن و پاندا ببینیم که به خاطر بارون و بوران و عملاً طوفان، باغ‌وحش تعطیل بود.

– – –

اینجاست که فقط خواستن کافی نیست، آدم باید تلاش کنه برای مسیری که بهش علاقه داره و دانش کافی رو کسب کنه. من باید برای این برنامه‌ریزی خیلی بیشتر مطالعه می‌کردم، هواشناسی رو خیلی دقیق‌تر چک می‌کردم. تجربه‌های بقیه رو می‌خوندم، ایونت‌هایی که تو شهر در جریانه و ممکنه باعث ترافیک و شلوغی بشه رو خبردار باشم.

جاهایی که موفق شدیم ببینیم:

  • کاخ شارلوتنبرگ
  • ستون پیروزی
  • دروازه برندنبورگ
  • کتابفروشی Dussmann
  • الکساندرپلاتز
  • کلیسای مارین مقدس
  • کلیسای جامع برلین
  • قایق از کلیسای جامع تا تیرگارتن
  • اجرای Vivid Grand Show
  • برج تلویزیون
  • کلیسای یادبود کایزر ویلهلم

و البته رستوران‌ها تنها جاهایی بود که طبق برنامه پیش رفت. خرید هم رفتیم.

نمی‌شه گفت پایان، ولی می‌شه گفت پایان این دل‌نوشته!

– – –

پی‌نوشت ۱: حس خوبی نسبت به میزبان بودنم ندارم، این اولین تجربه من برای داشتن مهمون بود، بعد از ۱۰ ماه اقامت در خارج از ایران. احساس کلافگی شدید داشتم که هیچی طبق برنامه پیش نرفت. از همون لحظه اول که خواستیم بلیط بخریم و در ادامه اینکه تقریباً هیچ‌جا رو نشد ببینیم. راضی نیستم به هر صورت از خودم. امیدوارم دوستام بهشون خوش گذشته باشه.

پی‌نوشت ۲: خیلی برنامه‌ها دارم، کاش بتونم درست و مفید برنامه‌ریزی کنم. کاش بتونم!

پی‌نوشت ۳: خیلی سال پیش، وقتی دسته‌بندی شیراز رو توی وبلاگم شروع کردم، دلم می‌خواست یه سایت برای گردشگری شیراز طراحی کنم، همون خواسته / آرزو باعث شد برم کلاس برنامه‌نویسی وب و بعد از اون زنجیره اتفاقات بعدی زندگیم و مسیر جدید و عجیبی که واسم ساخته شد. این Passion سابقه دور و درازی داره انگار!

آیا خجالتی هستی؟

Shy

سلام

امروز یک ارائه داشتم برای همکارانم، البته به صورت ریموت و برخط، اما اینقدر بدنم عرق سرد نشسته بود که تصمیم گرفتم این پست رو بنویسم.

من خجالتی‌ام!

برای آدم‌هایی که من رو می‌شناسن شاید این جمله و اعتراف، عجیب و غیر قابل باور باشه! اما حقیقت رو نمی‌شه انکار کرد!

من تو جمع‌های تا ۵۰۰ نفر هم سخنرانی و ارائه داشتم، اما هنوز این حالت خجالتی که درونم مثل یک سگ شکاری وحشی، گاهی مغلوب و مهار می‌شه، اما قدرت این رو داره که یه وقتایی من رو به حالت‌های Panic Attack هم ببره!

شاید بد نباشه این مقاله رو بخونین.

آدم وقتی خجالت می‌کشه، انجام دادن کارها و ابراز وجود کردن براش سخت می‌شه، بیان نظرات که در حد شکنجه است.

مثلاً من سر کلاس آلمانی به شدت خجالتی هستم، اینقدر آروم سوالا رو جواب می‌دم با اینکه همیشه جواب‌هام درسته، تا اینکه استاد اصرار می‌کنه بلندتر بگو. درسته.

یا وقتی می‌خوام سوال بپرسم، خیلی برام سخته، باید سوالم رو بنویسم روی کاغذ، چون تصور می‌کنم ممکنه استادم متوجه نشه یا کلمه‌ای رو درست تلفظ نکنم، برای همین می‌نویسمش تا استادم بتونه بخونه.

مجله و سایت روانشناسی امروز (Psychology Today) کمرویی و خجالتی‌ بودن را اینطور تعریف می‌کند: «احساس بد و ترسی که بعضی از آدم‌ها در برخورد با آدم‌های دیگر احساس می‌کنند». – چطور

چند سال پیش یه دوره “غلبه بر خجالت” (اسمش رو یادم نیست) شرکت کردم، البته تفکرم این بود که به خاطر خواهرم شرکت کنم، اما تو همون جلسه فهمیدم من خودم خیلی بیشتر خجالتی‌ام.

اینکه خیلی تو جامعه فعال بودم و تو فعالیت‌های مختلف شرکت می‌کردم و با آدم‌های زیادی ارتباط برقرار می‌کردم، علتش به نوعی غلبه و پیروزی بر همون سگ شکاری وحشی درونی بود.

هر کاری که برام سخت باشه رو به سرانجام می‌رسونم تا نسبت به خودم احساس رضایت داشته باشم.

یه وقتایی حتی فکر می‌کنم همین بلاگر شدن و نوشتن، خیلی به من کمک کرده برای برقراری ارتباط، چون تو این دنیای مجازی، کسی لرزیدن صدام و دستام رو متوجه نمی‌شه! فقط کلماتی رو می‌بینه که تایپ شدن!

هر چند ارائه امروز خیلی برام سخت گذشت، اما باز هم برای ارائه دادن داوطلب می‌شم و سعی می‌کنم از این به بعد کنفرانس‌های تخصصی بیشتری شرکت کنم و حتی برای سخنرانی پروپوزال بفرستم.

این نوشته نتیجه‌گیری و جمع‌بندی ندارد!

پایان پیام!