بایگانی دسته: دل نوشته ها

گمگشتگی و در جستجوی نور

Light

سلام

به نظرتون آیا امکانش هست که یکی همیشه راه رو بلد باشه و هیچ‌وقت گم نشه؟ مسیر زندگیش همیشه روشن باشه و هیچ‌وقت دچار سردرگمی یا حتی خستگی نشه؟

شدنیه؟

شاید باشه، اما برای من اینطور نبوده!

یه لحظه‌هایی تو زندگی آدم وجود داره که دچار گمگشتگی خیلی بدی می‌شه، انگار دیگه خودت نیستی، انگار هیچ شاخصی نداری، انگار هیچی نیست آدم‌ها تو رو با اون شاخص بشناسن!

مهم اینه که آدم بعد از این گمگشتگی چه عملکردی داشته باشه.

من این گمگشتگی رو وقتی حس کردم که دیگه نسبت به هیچ چیزی اشتیاق نداشتم. سال‌ها پیش این اشتیاق رو نسبت به برگزاری رویدادهای استارتاپی داشتم و اینقدر ذوق و هیجان داشتم که تمام زندگیم رو بر این اساس پیش می‌بردم.

روزای خوبی بود که سیاه و تلخ شد …

یه زمان‌هایی حتی نسبت به همین نوشتن ساده، اشتیاق بیشتری داشتم که به مرور زمان، انگار تلخی‌های دیگه به این خطه هم سرایت کرد.

وقتی آدم دچار حس گمگشتگی می‌شه، انگار دیگه هیچ‌چیزی رو نمی‌شه واضح دید، همه چیز مبهم می‌شه! حتی نوشتن در مورد این حس هم مبهم و عجیبه!

حتی نمی‌دونی چرا دچار این حس شدی، شاید هم بدونی!‌ ولی راهی برای پیدا کردن مسیر و نور پیدا نمی‌کنی!

هر وقت جمله‌ها و پاراگراف‌هایی که می‌نویسم کوتاه می‌شن، یعنی ذهنم داره تلاش می‌کنه از معطوف شدن به موضوع و کنکاش کردن فرار کنه، انگاری که یه خندق ساخته شده دور اون بخش از ذهن، دسترسی بهش حتی با اسب تروا هم ممکن نیست.

این می‌شه که یه پستی مثل این، هی از این شاخه به اون شاخه می‌پره، تمرکزی نیست …

حین نوشتنش، از اون حصار و خندق، هی خاطره‌های دیگه پرتاب می‌شه تو صورتت و کم‌کم انگار پیاده‌نظام شکست خورده، تسلیم می‌شی و آتش‌بس رو قبول می‌کنی.

اما بالاخره، ذهن باید یه راهی پیدا کنه برای ساختن دوباره! حتی شده ساختن نور!

من گم شدم، من در خودم گم شدم! توی هزار توی ذهن خودم! شوق و اشتیاقم رو از دست دادم، انگار بعد از این، هیچ هدف و آرزویی برام نمونده باشه!

فقط یه زندگی آروم رو می‌خوام سپری کنم.

اما همچنان، قدرت ذهن بیشتر از این حرفاست، ذهنم داره تلاش می‌کنه اون قسمت‌های خوبی که باعث شوق و اشتیاق تو وجودم بوده رو باز پیدا کنه و نور بسازه.

با توجه به اینکه تغییر آهسته و پیوسته، پایدار می‌شه، ذهنم از ساده‌ترین چیز ممکن شروع کرده. سلیقه در پوشش. چند وقت اخیر، تمام لباس‌هایی که خریدم، تم رنگی شاد داشتن. خیلی‌هاشون هم به رنگ صورتی مایل بودن. حس می‌کنم پوشیدن لباس رنگی‌رنگی و رنگ روشن، میزان طراوت و شادی روزانه رو بیشتر می‌کنه.

تو این چند ماه اخیر، خیلی وقت‌ها حتی به شوق پوشیدن کاپشن صورتی‌ام از خواب بیدار می‌شدم! انگیزه‌هایی و اشتیاق‌هایی همین‌قدر ساده، می‌تونن بر اون احساس گمگشتگی عجیب درونی غلبه کنن.

خندق هنوز وجود داره، ولی حداقل تمساح‌های توی خندق، آروم شدن و قصد حمله ندارن. شاید هم کم‌کم دارن محو می‌شن!

زندگی در جریانه و ذهن من در تلاش برای ساختن نور و کنار بردن ابرها.

 

همه علیه هم!

Fight

سلام

هفته‌های گذشته، برای هر کدوم از ما به نوعی سخت بودن!

افرادی، موعد درخواست و اپلای دانشگاه رو از دست دادن، کسب و کارهای زیادی از اینترنتی و فیزیکی ضررهای جبران ناپذیری داشتن.

ناامیدی زیادی بین همه جریان پیدا کرد.

برای منِ نوعی، غربت و ندیدن خانواده، اینقدر سخت بود که فشار روانی زیادی رو تحمل می‌کردم و متاسفانه موفق نشدم مدیریتش کنم و توی شرایط کارم تاثیر منفی داشت.

همه ما به نوعی تحت فشار بودیم.

قبلاً شنیده بودم مشکلات و سختی‌ها باعث نزدیک‌تر شدن آدم‌ها می‌شه! اما این بار نه!

همه ما، مقابل هم قرار گرفتیم. همه با هم سر جنگ و دعوا داشتیم.

فولانی چرا ناراحتی؟ تو که مهاجرت کردی!‌ تو که وطن‌فروشی! تو که اینترنتت وصله!‌ واسه چی ناراحتی؟

تو حق نداری ناراحت باشی!

فولانی چرا زندگی می‌کنی؟ تو مگه نمی‌فهمی مردمت تحت فشارن، تو مگه نمی‌فهمی مردم اعتراض می‌کنن؟ تو چقدر خودخواهی! تو خودت تو کشتی نیستی پس غرق هم بشه واست مهم نیست؟

تو حق نداری زندگی کنی!

فولانی چرا از اینترنت استفاده می‌کنی؟ تو مگه نمی‌فهمی مردمت اینترنت ندارن؟

تو حق نداری از اینترنت استفاده کنی!

فولانی چرا رفتی سفر؟ تو مگه نمی‌فهمی مردم مشکل دارن نمی‌تونن برن سفر؟ تو مگه نمی‌فهمی یه سری خونه‌نشین شدن نمی‌تونن حتی برن بیرون؟

تو حق نداری از در خونه بری بیرون!

– – –

حالا می‌خوام مثال بزنم:

فولانی چرا غذا می‌خوری؟ مگه نمی‌دونی مردم تو یه سری از کشورها گرسنه هستن؟ تو حق نداری غذا بخوری!

فولانی چرا نقس می‌کشی؟ مگه نمی‌دونی یه سری از مردم مردن و دیگه نمی‌تونن نفس بکشن؟

فولانی چرا می‌ری سر کار؟ مگه نمی‌دونی یه سری از مردم شغل ندارن و بیکارن؟

فولانی چرا تو خونه گرم و راحت زندگی می‌کنی؟ مگه نمی‌دونی یه سری از مردم بی‌خانمانن؟

– – –

راستش، من تو هفته‌های گذشته از نظر روحی خیلی آسیب دیدم، خیلی تحت فشار بودم، از طرفی ندیدن خانواده، باعث شده بود بالاخره بعد از یک سال، طعم واقعی غربت رو بچشم. نگرانی واسشون به جایی رسیده بود که هر روز دنبال بلیط می‌گشتم و می‌خواستم به هر راه ممکن شده برم ایران. شرایط کاری و تمرکزم توی کار از بین رفته بود و خیلی صادقانه می‌تونم بگم تو یه سری از کارهام گند زدم. خواب و کابوس و اینا رو هم بذاریم کنار.

همه اینا مثالی بود از اینکه، ما همه‌مون دچار رنج شدیم، همه ما تو یک کشتی هستیم! همه ما ساکن یک کره خاکی هستیم و اگر اتفاقی بیفته، همه با هم نابود می‌شیم.

اتفاقی که افتاد، انسانیت تو وجود تک‌تک ما از بین رفت و طوری علیه هم قرار گرفتیم که منِ نوعی حتی نمی‌تونم تصور کنم روزی دوباره دلم صاف بشه! روزی دوباره بتونم با ذهن آسوده، به این فکر کنم که ما می‌تونیم خیرخواه هم‌دیگه باشیم.

آره، من هم نگرانم، من هم نگران کشورم و مردمم و وطنم هستم. کسی که مهاجرت می‌کنه، فرار نکرده، وطنش رو نفروخته، فقط تصمیم گرفته در یک محیط دیگه زندگی کنه. خانواده‌اش و تمامی عزیزانش تو همون وطن هستن، کنار همین شمایی که منِ نوعی رو به هزار صفت محکوم کردی!

من هم کنار شمایی هستم که مهاجرت کردی و غربت رو چشیدی ولی باز منِ نوعی رو به هزار صفت دیگه محکوم کردی!

چه فرقی داره این رفتار تک تک ما با دیکتاتوری؟

هیچی دیگه! همین! غصه داشتم و نیاز داشتم بنویسم‌شون! خیلی سخت گذشت بهم! خیلی!

آینده‌های وابسته به دهکده جهانی

Internet

سلام

اپلای کردن برای دانشگاه‌های خارجی  –> نیاز به دهکده جهانی

ارسال ایمیل به اساتید برای درخواست فاند  –> نیاز به دهکده جهانی

شرکت کردن در آزمون‌های زبان یا سایر  –> نیاز به دهکده جهانی

تحقیق، مطالعه و نوشتن مقاله‌های جهانی  –> نیاز به دهکده جهانی

دسترسی به دانش و علم روز دنیا  –> نیاز به دهکده جهانی

رزرو هتل و بلیط برای مصاحبه سفارت  –> نیاز به دهکده جهانی

تماس با پدر و مادر یا فرزندان در خارج از کشور  –> نیاز به دهکده جهانی

کسب و کارهای برخط  –> نیاز به دهکده جهانی

شرکت‌های بازرگانی و کارخانجات برای تامین مواد اولیه  –> نیاز به دهکده جهانی

دسترسی به اطلاعات پزشکی، نتایج تحقیقات به روز دنیا  –> نیاز به دهکده جهانی

و خیلی فعالیت‌های دیگه که شاید من به ذهنم نرسه …

Maslow's hierarchy of needs + Internet

حوادث غیرمترقبه

Fire

سلام

یه وقتایی یه سری اتفاقات غیرمترقبه میفته که آدم نمی‌دونه چی کار کنه و نظم زندگیش بهم می‌ریزه. این روزا از اون روزاست! انگار با توجه به شرایط موجود، نمی‌شه زندگی روتین و عادی داشت. نه اینکه شرایطش نباشه، شرایطش مهیاست، ولی نمی‌تونی!

می‌خوای! ولی نمی‌تونی!

از همین رو، بر اساس شرایط فعلی قدرت تکلم، فکر کردن و نوشتن در هاله‌ای از حوادث غیرمترقبه زندانی شده و تا اطلاع ثانوی از پست‌های عمیق و پر از فکر و مطالعه خبری نخواهد بود!

خدایا مراقب بنده‌هات باش.

من دوست دارم بنویسم

Write

سلام

امروز دیگه روز منه! البته چند روز پیش هم روز من بود و چند وقت پیش هم باز روز من بود، اصلاً هر روز روز منه. حالا امروز مگه چه خبره؟

I Love to Write Day

بله بله، من دوست دارم بنویسم. خیلی هم زیاد. پس روزم مبارک.

هر چی یادم میاد، از همون بچگی، علاقه خاصی به نوشتن داشتم، از همون بچگی دوست داشتم نویسنده بشم، اما دنبال یه ایده خیلی خاص و متمایز و هیجان‌انگیز می‌گردم انگار! انگاری منتظرم معجزه بشه و یهو یه نوری توی مغزم روشن بشه تا من بتونم شروع کنم و یک رمان بنویسم.

شاید سریال Jane The Virgin رو هم واسه همین روحیه نویسندگی Jane و تلاشش، خیلی دوست داشتم.

انگاری وقتی یکی یه آرزوی شبیه به من داره و برای رسیدن به آرزو تلاش می‌کنه، من هیجان‌زده می‌شم و ذوق می‌کنم.

سال ۸۵ که اولین وبلاگم رو توی بلاگفا درست کردم، شاید هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم داشتن وبلاگ و نوشتن روزانه اینقدر برام مهم بشه. اون قدیما، مثل الآن اینقدر مناسبات ذهنی نداشتم، ترس نداشتم، ذهنم فعال‌تر بود. گاهی حتی روزی ۵ یا ۶ تا پست از موضوعات محتلف می‌نوشتم.

اما الآن، حتماً دنبال یه موضوع خاص باید بگردم، یا یه حال خاص، یا یه تمرکز خاص، تا دستم به قلم / کیبورد بره! چقدر عجیب!‌انگار که این سن عامل عجیبیه! حتی در رسیدن به آرزوها!

این روزها البته، ذهنم مقاومت عجیبی داره برای نوشتن. تا ادیتور وبلاگ رو باز می‌کنم، هزار تا کار عقب افتاده یادم می‌افته، چک کردن تک‌تک نوتیفیکیشن‌های موبایل مهم می‌شه.

مثلاً در حین نوشتن این پست، ۱۸۰ تا ایمیل خونده نشده‌ام رو چک کردم. قوانین جدید سایت‌های مختلف که عضوم رو خوندم، تا آخر سال ۲۰۱۹ خیلی‌هاشون انگار قوانین حریم شخصی‌شون رو بر اساس GDPR و شفافیت بیشتر تغییر دادن، مثل name.com

چند تا اپلیکیشن جدید روی موبایلم نصب کردم که در هفته‌های آینده شاید لازم بشن!

مغزم هر کاری که ازش بر میاد انجام می‌ده تا از نوشتن جلوگیری کنه! این همه مقاومت و شاید هم ترس از نوشتن، برای منی که عاشق نوشتنم عجیبه!

بگذریم! امروز روز نوشتن نیست! امروز روز عاشق نوشتن بودنه! روزم مبارک!

مجردهای عزیز روزتون مبارک

post673

سلام

مجردهای عزیز، روزتون مبارک. بله مجرد بودن اینقدر اهمیت داره که یک روز در سال به این قشر از اجتماع اختصاص داره. پس روزتون مبارک [ایموجی قلب و بادکنک و فشفشه و جشن].

۱۱ نوامبر به روز مجردها نام‌گذاری شده. برای این روز، فروشگاه‌های اینترنتی کمپین‌های فروش ویژه و تخفیف‌های باورنکردنی اجرا می‌کنن و علی‌بابا هم بالاترین رکورد فروش رو در این روز داره. البته علی بابای واقعی، نه سایت فروش بلیط ایرانی که اگه تحریم‌ها برداشته بشه و قانون‌های بین‌المللی تو ایران اجرا بشن، قطعاً دچار مشکل می‌شه!

بگذریم حالا از صحبتای خاله‌زنکی!

مجردها، روزتون مبارک!

این روز یک روز تعطیل در چینه و این نام‌گذاری از سال‌های ۱۹۹۰ در دانشگاه نانجینگ چین شروع شده که چهار پسر جوان تصمیم می‌گیرن این روز رو جشن بگیرن. اوایل اسم این روز Bachelor بوده. این ایده بین دانشگاه‌های دیگه پخش می‌شه و در نهایت به روز مجردها تبدیل می‌شه.

این روز به یکی از مهم‌ترین روزها برای مراکز خرید و فروشگاه‌ها در چین تبدیل شده، حتی از بلک‌فرایدی مهم‌تر!

ما به هم رحم داریم؟

Taxi

سلام

چند روز پیش یه موضوعی یادم اومده بود:

وقتی تهران بودم، از مترو میرداماد تا سر میرداماد، یه خط تاکسی بود با مبلغ ۱۰۰۰ تومن. روزای بارونی، تاکسی‌ها می‌گفتن ۲ هزار تومن بده، من معمولاً اینقدر صبر می‌کردم تا یه راننده منصف بیاد یا پیاده می‌رفتم. نه اینکه هزار تومن اضافه دادن پولی باشه، اما پول زور بود!

چرا وقتی یه شرایط جوی و آب و هوایی که من مسافر درگیرش نبودم پیش اومده، هزینه‌اش رو من باید بدم؟

این مسئله رو اینطوری مثال می‌زنم.

شما یه محصولی رو می‌خواید بخرید، مثلاً یک شیشه روغن لادن، قیمت این روغن لادن همه شهر ثابته و همیشه با یک قیمت مشخص این محصول رو تهیه می‌کنید.

فرض کنید، روزی شما به جای روغن همیشگی بخواید که یه روغن خاص داشته باشید، مثلاً روغن زیتون طبیعی، می‌رید بازار تجریش و جلوی خودتون زیتون‌ها رو می‌ریزن تو دستگاه و بهتون روغن کاملاً طبیعی تحویل می‌دن. بالطبع این روغن گرون‌تره.

چون شخصی‌سازی شده برای شما.

حالا برگردیم به مثال تاکسی، من می‌خوام دربست بگیرم، پس دیگه مسیر هزار تومن نیست و باید هزینه هر ۴ نفر رو پرداخت کنم.

من می‌رم از یه مانتو فروشی، یه مانتو که به صورت انبوه تولید می‌شه می‌خرم با قیمت مناسب، اما اگر یه مانتو خاص و متمایز بخوام، باید برم پیش خیاط و هزینه بیشتری پرداخت کنم.

همه این مثال‌ها، نشون از این داره که وقتی من به عنوان خدمات گیرنده، خدمتی بیش از خدمت معمول نیاز داشته باشم، اون زمان باید هزینه بیشتر رو پرداخت کنم.

چرا تغییر شرایط آب و هوایی که مشتری یا متقاضی نقشی در اون نداشته، باعث بشه خدمات دهنده، قیمت خدماتش رو بالا ببره؟

چه دلیلی می‌تونه داشته باشه؟

آیا ما به هم رحم داریم؟ یا در موقع اضطرار دنبال منفعت خودمون هستیم؟

تجربه یک کنسرت

Siavash Ghomayshi Concert

سلام

من از دوم سپتامبر، تبلیغ کنسرت سیاوش قمیشی رو دیدم و تو این دو ماه تا روز ۵ نوامبر که بلیط خریدم، هر چند روز یک بار سایت بلیط رو چک می‌کردم و فکر می‌کردم که برم یا نرم. انگار یه گل با بی‌نهایت گلبرگ رو پرپر کنی و نتونی تصمیم بگیری.

با توجه به این پست، می‌تونین حدس بزنین که بالاخره این گل اونقدر پر پر شد تا به جواب “برم” رسید.

البته که سیاوش قمیشی خواننده مورد علاقه من نیست و شاید در مجموع ۱۰ تا آهنگش رو شنیده باشم. برای همین فکر نمی‌کردم اینقدر بهم خوش بگذره و اشک شوق بریزم.

خیلی هیجان‌انگیز بود، انگار یه نوستالژی، آخه من وقتی نوجوون بودم آهنگ‌های قمیشی رو گوش می‌دادم، به خصوص آلبوم نقاب.

فرصت خوبی بود برای زنده شدن یه سری شوق‌ها! شوق‌هایی که انگار به مرور زمان به خواب زمستونی یا کما می‌رن. احتمال می‌دم بعد از این تلاش کنم تمام کنسرت‌های خواننده‌های ایرانی رو برم.

مسابقه‌ای جالب از لک‌لک‌بوک

post667

سلام

دیروز، ۱۳ آبان، روز دانش‌آموز بود، دانش‌آموزهای عزیز روزتون مبارک.

لک‌لک‌بوک به مناسب این روز، یک مسابقه جالب برگزار کرده که من هم توی این مسابقه شرکت کردم.

توضیحات مسابقه:

‌باز هم دوشنبه شد و نوبت یه مسابقه نوشتن دیگه!! اول این که به دانش‌آموزای عزیز روزشون رو تبریک می‌گیم. دوم این که این دوشنبه به خاطر «روز دانش‌آموز» سعی کردیم با خاطرات مدرسه بازی کنیم.
چطوری؟ اینطوری که به جای داستان نوشتن با عکس، براتون ۵ تا کلمه گذاشتیم، که با همه‌ی این کلمات یه داستان کوتاه، یا پاراگراف جالب طنز بنویسید! یاد جمله‌سازیای مدرسه نیفتادید؟ 😄😄 کلمات اینا هستن: دانش‌آموز، اینستاگرام، ژانر ادبی، اژدهای دوسر، میخ!

نکته‌ی این مسابقه اینه که حتما حتما باید از همه‌ی این کلمات تو متن‌تون استفاده کنید و حتی اگه یکیش تو متن نباشه، خودبه‌خود از مسابقه حذف می‌شید، حتی اگه بیشترین تعداد لایک رو داشته باشید.

طبق رویه‌ی مسابقات قبل، سه تا برنده اعلام میشن، یک نفر برای بهترین و جالب‌ترین نوشته، دونفر با بیشترین لایک.
دقت کنید که از این به بعد، به درخواست مخاطبان، افرادی که با لایک بالا انتخاب میشن، بیش از یک بار جایزه نمی‌گیرن، بلکه جایزه به نفرات بعدی اختصاص داده میشه؛ اما بهترین نوشته‌ها می‌تونن بیش از یک بار انتخاب بشن، پس سعی کنید بهتر بنویسید. منتظر نوشته‌های جالب‌تون هستیم.
تا پنجشنبه ساعت ۱۲ شب فرصت دارید که داستان یا متن‌تون رو کامنت بگذارید، برای افزایش لایک هم تا شنبه ۱۲ ظهر وقت دارید. ‌‌

من هم توی این مسابقه شرکت کردم:

روز دانش آموز، معلم انشا اومد تو کلاس و گفت به مناسبت این روز، میخوام یه هدیه عالی بهتون بدم.
ما همه ذوق زده و خوشحال، اینستاگرام رو باز کردیم که از این هدیه معلم مهربون استوری بذاریم که گفت:
بچه های خوبم، واسه هدیه، ازتون میخوام یه انشای هیجان انگیز تو ژانر ادبی در مورد تاریخچه روز دانش آموز بنویسین و نوشتنش ۵ نمره از امتحان آخر ساله. تا هفته دیگه هم وقت دارین و هر کی زودتر بنویسه یه نمره هم جایزه داره.
بقیه رو نمیدونم ولی من همون جا بهت زده شدم. آخه واسه من که از نوشتن بدم میاد، انشا حکم اژدهای دو سر رو داره!
گوشتون و چشمتون رو درد نیارم دیگه، از همون لحظه که این موضوع انشا رو شنیدم، همینطوری میخ کوبیده میشه تو سرم.
تصمیم گرفتم بیام و از شما رفیقای اینستاگرامی کمک بگیرم، انشا آماده تو ژانر ادبی دم دست ندارین؟

پیشنهادم اینه که لک‌لک‌بوک رو در اینستاگرام دنبال کنید و منتظر مسابقه‌های خوبشون باشید.

– – –

پی‌نوشت: شنبه ۱۸ آبان مسابقه تموم شد و من سوم شدم. برای جایزه هم چندین کتاب خوب فرستادن برای خواهرم (گفتن می‌تونیم برای خودت بفرستیم که ترجیح دادم برسه دست خواهرم، از اولین لحظه‌ای که شرکت کردم چون می‌دونستم هدیه‌شون کتابه، قصدم همین بود که کتاب‌ها برسه به خواهرم).

خانه‌های هوشمند – آسایش یا اضطراب

Smart Home

سلام

زندگی‌هامون دیگه هیچ‌وقت مثل قبل نمی‌شه. همه چیز رو به پیشرفته. حتی یادمون نمیاد زندگی‌هامون قبل از وجود این همه وسیله الکترونیکی و بعد از اون وسایل هوشمند، چطوری بوده.

شما یادتون میاد؟

آره خب، هنوز یه چیزایی یادمون میاد از وقتی که کامپیوتر نبود، یا حتی قبل‌تر، از وقتی که حتی تلفن هم نداشتیم.

که البته یادآوری گذشته و سبک زندگی قبلی، موضوع این پست نیست.

خب یه خونه هوشمند چه خصوصیاتی داره؟ آیا اینکه یه تلفن همراه هوشمند داشته باشیم یا با داشتن یه Google Home خونه ما هوشمند می‌شه؟

درسته وجود اینا بخشی از یک خانه هوشمند محسوب می‌شه، اما همه امکانات نیست.

وقتی شما سیستم‌های یک خانه هوشمند رو داشته باشید که زیرساخت، سخت‌افزار و نرم‌افزار رو شامل می‌شه، تمام امور (یا حداقل اکثر امور) خونه رو می‌تونین باهاش مدیریت کنین.

فرض کنین قصد دارین از یه سفر طولانی به جزایر خوش و آب و هوای هاوایی، برگردین به خونه‌تون که تو سردسیرترین منطقه دنیا واقع شده. به این فکر می‌کنید که وای حالا اگه برسم خونه یخ می‌زنم از سرما که یادتون میاد می‌تونین سیستم گرمایشی خونه رو با اپلکیشنی که روی موبایل‌تون دارین، روشن کنین و دمای خونه رو پیش از رسیدن به دمای مطبوع برسونید.

فرض کنین صبح برای بچه‌ها غذا پختین و رفتین سر کار، اما یادتون نمیاد زیر گاز رو خاموش کردین یا نه؟

فرض کنین صبح یه جلسه مهم دارین و زنگ ساعت نمی‌تونه شما رو بیدار کنه، از خونه هوشمندتون می‌خواین شما رو بیدار کنه.

بله، یک خونه هوشمند می‌تونه برخی یا همه این قابلیت‌ها رو داشته باشه.

این مقاله رو بخونید. بر اساس این مقاله، این قابلیت‌ها رو یک خونه هوشمند می‌تونه داشته باشه:

  • روشنایی
  • امنیت
  • دما
  • لوازم خانگی
  • تفریح
  • تشخیص تحرک
  • امکان مدیریت با تلفن همراه هوشمند
  • سیستم بیدار باش

البته ممکنه من درست ترجمه نکرده باشم. پس حتماً مقاله اصلی رو بخونید.

حالا بریم سراغ بهترین وسایل برای خانه هوشمند شما:

  • قفل‌های هوشمند
  • Google Home یا Alexa
  • سیستم‌های امنیتی هوشمند
  • ترموستات هوشمند
  • لوازم آشپزخانه هوشمند
  • جاروبرقی هوشمند
  • ….

این مقاله رو خوندم احساس می‌کنم تو غار زندگی می‌کنم [ایموجی خنده هیستریک].

به نظرتون در آینده کاری باقی می‌مونه که ما بتونیم انجام بدیم؟

برای پایان‌نامه دوره کارشناسی، پروژه‌ای که انجام دادم با این عنوان بود: “فناوری اطلاعات، آسایش، آرامش”. البته سال ۱۳۹۰ که من این پروژه رو داشتم، دنیا اینقدر پیشرفت نکرده بود. اگه درست خاطرم باشه، هنوز واتزاپ و تلگرام هم نبودن. همون سال بود که آیپد ۲ رو گرفتم.

اون زمان نتیجه پایانی پروژه این بود که شاید امکانات تکنولوژی برای ما آسایش فراهم کردن، اما آرامش ما رو از بین بردن. البته که جامعه آماری من کوچیک بود، فقط تونستم ۲۷۶ داده جمع‌آوری کنم. شاید روزی دوباره بشه چنین پروژه‌ای رو انجام داد. البته مطمئنم افرادی دیگه هم پیگیر این مباحث هستن.

در پی این همه پیشرفت، شما نگران آینده هستین یا هیجان‌زده و خوشحالید؟

دلتون می‌خواد زودتر به آینده بعدی برسیم یا دیرتر؟

شاید هم دلتون یه ساعت برنارد می‌خواد که همه‌چیز رو همونطوری که الآن هست نگه دارین؟