بایگانی دسته: دل نوشته ها

لذت‌های کوچک زندگی

Happiness

سلام

امروز به صورت عجیبی دچار خلأ ذهنی شدم و تمرکز کردن برای نوشتن سخت شده، حتی برای پیدا کردن موضوع مجبور شدم برم سراغ نوت‌های توی گوشی و از ایده‌هایی که برای چنین مواقعی ذخیره کرده بودم بردارم. حتی سایت Days of the year هم نتونست بهم کمکی کنه.

همین پاراگراف بالا، می‌تونی منتهی بشه به این جمله: یکی از لذت‌های کوچک زندگی شاید همین باشه که یه وقتایی ذهنم سرشار می‌شه از کلی موضوع برای نوشتن و در جایی اونا رو یادداشت می‌کنم تا در مواقع ضروری استفاده کنم.

یه وقتی بعد از یه پیاده‌روی خیلی طولانی به خونه می‌رسیم و یه لیوان آب می‌خوریم و می‌گیم آخیش! همین یه لذت کوچیک زندگیه.

یه وقتی یه جوک یا لطیفه می‌خونیم یا می‌شنویم و چند ثانیه یا دقیقه‌ای می‌خندیم، همین هم لذت کوچک زندگیه.

– – –

من یه زمان‌هایی به شدت دنبال فلسفه هر چیزی بودم، فلسفه و هدف من از خلقت و خیلی چیزای دیگه، موقع فیلم و سریال دیدن دنبال درس زندگی گرفتن بودم. اینقدر این قضیه شدید شده بود که یه دفترچه داشتم که جمله‌های خوب و تاثیرگذار سریال‌ها رو می‌نوشتم.

الآن هم گاهی یه جمله از فیلم یا سریال رو ممکنه برای پست وبلاگ استفاده کنم، اما دیگه مثل قدیم درگیر جزییات و درس گرفتن نیستم.

چرا؟

ذهن و مغز به استراحت احتیاج داره، وقتی سریال می‌بینم، دنبال تفریح و استراحتم، نه درس زندگی گرفتن. خستگیم کمتر می‌شه! بله من موقع فیلم و سریال دیدن خسته می‌شدم!

– – –

خب برگردیم سر همون بحث خودمون، لذت‌های کوچک زندگی:

یه وقتی به آسمون نگاه می‌کنیم و یه ابر بامزه می‌بینیم و خیال و چشممون ابر رو شبیه آدما یا اشیا می‌بینه، این هم لذت کوچک زندگیه.

یه وقتی از یه غذایی خیلی لذت می‌بریم، این هم لذت کوچک زندگیه.

یه وقتی از شنیدن یا خوندن یه پیام احساس شادی می‌کنم، همین لذت‌های کوچک زندگیه!

از دیدن فیلم و عکس‌های جاهای دیدنی به خصوص طبیعت لذت می‌برم. امید دارم روزی ببینمشون، همین هم لذت‌های کوچک زندگیه.

با یه تست و سرگرمی چقدر دوستت رو می‌شناسی ساعت‌ها با دوستام می‌خندم، این یکی دیگه لذت خیلی بزرگ زندگیه.

واسه امثال ما که دوریم، پدیده تماس ویدیویی با خانواده، دیدنشون لذت‌بخشه، این هم جز لذت‌های بزرگ زندگیه. [یه وقتایی (همیشه) بعد از مکالمه ویدیو با خانواده، انرژی ام ده برابر می‌شه و کلی احساس خوشحالی بر من مستولی می‌شه]

گرفتن یه هدیه تولد غیرمنتظره از دوستایی که اصلاً انتظارش رو نداری، همین هم لذت‌های بزرگ زندگیه.

نگاه کردن به نوزادهای مردم تو مترو و قطار و لبخند زدن بهشون، این هم لذت‌‌های کوچک زندگیه.

و کلی مثال دیگه که به خاطر خلأ ذهنی امروز شاید به ذهنم نرسه.

خلاصه مطلب اینکه، مگه ما چند سال زنده‌ایم؟ ۳۱ سالش گذشته و معلوم نیست چقدر مونده باشه، عمر دست خداست. شما رو نمی‌دونم، ولی من “دیگه” انتظار شق‌القمر ندارم از خودم.

همین لذت‌های کوچک زندگی من را بس!

تفاوت در گویش

Accents

سلام

انتخاب عنوان برای این پست خیلی خیلی خیلی سخت بود، حتی الآن هم مطمئن نیستم کلمه درستی رو انتخاب کرده باشم. اگر زبان‌شناس هستید، ممنون می‌شم عنوان مناسب رو بهم بگید.

اگه شیرازی باشید معنی این چند تا عبارت رو کامل متوجه می‌شید:

گاگله کردن

یله شدن

جون برس

اولی می‌شه چهار دست و پا راه رفتن نوزاد

دومی رو نمی‌تونم درست ترجمه کنم، مثلاً یه ظرف ماست رو در نظر بگیرید که در محل نامناسبی به صورت کج قرار گرفته و هر آن ممکنه ماستا بریزه تو قیمه‌ها، ببخشید یعنی بیرون از سطل. امیدوارم درست ترجمه کرده باشم.

سومی هم به کسی گفته می‌شه که در شرایط بحرانی به کمک آدم میاد و مشکل رو حل می‌کنه یا به حل مشکل کمک می‌کنه.

حالا این مثال‌ها رو برای چی زدم و از کجا این ایده تو ذهن من شکل گرفت؟ مدتی که تهران بودم، یه وقتایی موقع مکالمه، متوجه می‌شدم که پسرعمه‌ام بعضی عبارت‌هایی که من استفاده می‌کنم رو برای همسرش ترجمه می‌کنه. من فارسی حرف می‌زدم و به خیال خودم بدون لهجه و هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تو گویش محلی من کلماتی باشن که عمومی نیستن. چون به نظرم تو شیراز همه فارسی سلیس صحبت می‌کنن.

[الآن همتون می‌گین فلکه گازوو، که اشتباهه، “اووو” آخر کلمات نکره به کار می‌ره نه کلمات معرفه و شناس. ما Falake نمی‌گیم، می‌گیم Felke. در باب آموزش شیرازی]

امروز هم باز در مکالمه با دو تا دوست دیگه عبارت “جون برس” رو به کار بردم و چون ازم پرسیدن یعنی چی، متوجه شدم این هم عبارت سراسری نیست.

اینا مقدمه و پیش درآمد بود.

در سرزمینی که هر کسی به زبان، گویش و لهجه متفاوتی صحبت می‌کنه، چطوری انتظار داریم همه همدیگه رو درک کنن؟ ما حتی در تعبیر و ترجمه کلمات اشتراک نداریم. پس این انتظار بیهوده است که در یک مکالمه همه همدیگه رو بفهمن و هیچ سوتفاهمی پیش نیاد.

پس وقتی در مکالمه‌ای موضوعی رو متوجه نشدیم و برداشت اشتباهی کردیم، شاید بهتر باشه بپرسیم.

با تشکر

پایان پیام

من نمی‌دونم، گوگل کن

idn google it

سلام

وقتتون بخیر، روز و شب خوش، ایام به کام!

عکس بالا رو می‌بینین؟

I don’t know, Google it

خیلی دلم می‌خواد از این استیکر داشته باشم، یا شاید هم بهتر باشه رو عکس پروفایلم تو تمام شبکه‌های اجتماعی این رو بذارم. حالا چرا؟

من عالم دهر نیستم، ولی گوگل چرا.

شما هر سوالی دارین، خیلی راحت می‌تونین جوابش رو پیدا کنین، کافیه وارد صفحه جستجوی گوگل بشید و عبارت مربوطه رو جستجو کنید یا به قول معروف گوگل کنید.

گوگل همه چیو می‌دونه، حتی مسیر رفت و آمد آدمایی که گوشی اندرویدی دارن و GPS گوشی‌شون روشنه. صدای شما رو می‌شنوه و بر اساس حرف‌هایی که در طول روز زدین به شما آگهی نشون میده.

در مورد سوالاتی که داریم، گوگل شاید خودش همه جوابا رو نداشته باشه، ولی موتور جستجوش در کسری از ثانیه تمام منابعی که جواب سوال شما دارن رو در اختیار شما میذاره.

پس در نهایت، منِ نوعی شاید در زمینه‌ای کمی اطلاعات داشته باشم، اما همیشه کامل‌ترین جواب‌ها رو گوگل به شما می‌ده.

معاشرت صوتی غیرحضوری

Chatting

سلام

دو روز پیش در پست دستبند هوشمند، در مورد میزان “عدم” علاقه به تماس تلفنی نوشتم. کلی‌تر بگم،

معاشرت صوتی غیر حضوری

خب این یعنی چی؟ پیام صوتی و تماس تلفنی. تماس ویدیویی از این قاعده مستثنی است به شرطی که با خانواده و عزیزان ثبت شده در قلب و خاطر باشه.

حالت استثنای بعدی هم تماس‌های تلفنی لازم هستن. مثلاً دوستی سوال واجبی داره که نمی‌تونه منتظر پیام در تلگرام باشه. بالاخره آدم همیشه هم به اینترنت دسترسی نداره که، حتی در قرن ۲۱ و حتی در بلاد “نیمه کفر*

من می‌گم وقتی می‌شه چت کرد (نوشتاری) چرا مکالمه اصلاً؟

گفتن و حرف زدن چون آب روده، جاری می‌شه و از دست می‌ره. وقتی مکالمه طولانی باشه، آدم فراموش می‌کنه شخص مقابل چی گفته. نوشتن فرصت فکر کردن بیشتری به آدم می‌ده. آدم می‌تونه جمله‌های سنجیده‌تری بگه، بیشتر فکر کنه و گاهی حتی شاید لازم باشه برای جواب یک سوال آدم جستجو (گوگل) کنه و بتونه از جوابش مطمئن بشه.

حتی دیجیاتو در مورد این فوبیای مدرن نوشته.

در ادامه، می‌خوام از پیام صوتی بگم. فرض کنین یک نفری که نه می‌شناسیدش و نه تا حالا دیدینش، نه هیچ تصوری ازش دارین، برای شما پیام صوتی ارسال می‌کنه، در بهترین حالت تلگرام و در بدترین حالت اینستاگرام! (کاش اینستاگرام دیگه این قابلیت رو اضافه نمی‌کرد)

من وقتی کسی رو نشناسم و باهاش برخوردهای اجتماعی نداشته باشم، مکالمه تلفنی جز شکنجه‌های عالم برام محسوب می‌شه، حالا فرض کنین این آدم غریبه پیام صوتی بفرسته! شکنجه در شکنجه!

یکی داره بی وقفه بدون توجه به تاثیر حرفاش و بدون توجه به نیاز به پاسخ در لحظه، پیام صوتی طولانی برای شما می‌فرسته. شما نه طرف رو می‌بینید، نه زبان بدنش رو می‌تونین تصور کنین، یه سری جملاتی با حالت صورت (Facial Expression) قابل درک می‌شن و سایر مشکلات. بله، می‌دونم می‌شه پیام صوتی رو Pause کرد و جواب داد و دوباره ادامه داد. اما من حتی دوست ندارم صدای آدمی که نمی‌بینمش رو بشنوم! (خدایا ممنونم بهم چشم و قدرت بینایی دادی)

پیام صوتی بیش از ۳۰ ثانیه قطعاً یکی از عذاب‌های جهنمه.

اینجا شاید لازم باشه یه نکته‌ای رو بگم که بالاتر هم گفتم. خانواده درجه ۱ از تمامی این مشکلات مبرا هستن. (برای من) دیده و شنیده شده که بعضی افراد کلاً با مکالمه تلفنی مشکل دارن.

این مقاله رو حتماً بخونید، خیلی جالب بود:

برای کسانی که اضطراب اجتماعی دارند، تماس تلفنی گرفتن یک مدل تعاملی است که باعث خودآگاهی و ترس شدید از قضاوت و یا نقد شدن ایجاد می کند. حتی یک واژه هم برای این ترس وجود دارد به نام «فوبیای تماس تلفنی» که ترس مردم از صحبت کردن پشت تلفن را توصیف می کند.

گاهی اوقات، درست مثل دیگر فوبیاها، فوبیای تماس تلفنی هم می تواند ناشی از یک تجربه تلخ و بد باشد، مثل شنیدن یک خبر ناگوار از طریق تلفن.

خب، این جمله آخر، یکی از دلایل بعدی برای بیزاری من از تلفنه. ما هفت سال، هر یکشنبه، ارتباط تلفنی داشتیم با عمه‌ام که آمریکا بودن و فوت کردن. اینکه کل ارتباطت با یک عزیز، از طریق تلفن باشه و یک دفعه خبر فوتش رو بشنوی و حتی فرصت دیدنش برای آخرین بار رو نداشته باشی، باعث بیزاری می‌شه.

فکر می‌کنم بعد از مهاجرت هم، این قضیه به مراتب شدیدتر شده، وقتی یک ساعت نامتعارف تماس تلفنی یا پیامی از سمت خانواده دارم، تا مرز سکته یا به قول خارجیا Panic Attack پیش می‌رم.

و در نهایت اینکه، تا وقتی می‌شه چت کرد، چرا مکالمه؟

– – –

* آمریکا می‌شه بلاد کفر، آلمان چون وسط راهه، می‌شه بلاد نیمه کفر!

– – –

پی‌نوشت: از اینکه برای من پیام صوتی نمی‌فرستید بی‌نهایت سپاسگزارم.

ریشه‌های دینی فرهنگی

Prauing

سلام

وقتتون بخیر و به قول آلمانی‌ها Guten Tag.

این پست کاملاً تجربه شخصیه، قابل تعمیم نیست و همچنین تمامی حق و حقوق قضاوت کردن من به عهده خداست و نیازی نیست شما خودتون رو به زحمت بندازین. با تشکر! جنگ اول به از صلح آخر یا صلح اول به از جنگ آخر. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

بر اساس تعاریف عرف و البته شرع، شخصِ “من” مذهبی محسوب نمی‌شم. با اینکه حج رفتم، یه وقتایی نماز و دعا می‌خونم، سعی می‌کنم احترام مقدسات رو نگه دارم. سعی می‌کنم به تمامی عقاید دینی احترام بذارم و چشم‌بسته به همه چیز فحش نمی‌دم. خلاصه اینکه من مذهبی نیستم اما به افراد مذهبی احترام می‌ذارم و سعی می‌کنم حاشیه‌ای هم نداشته باشم. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

پس من مذهبی نیستم، اما هر وقت مسئله‌ای رو می‌خوام حل کنم و خیلی بهم فشار میاد صلوات می‌فرستم و فوت می‌کنم، هر وقت کاری رو می‌خوام شروع کنم بسم‌الله می‌گم، هر وقت جایی احساس امنیت نداشته باشم صلوات می‌فرستم، هر وقت مشکلی واسم پیش میاد صلوات می‌فرستم و از خدا کمک می‌خوام، هر وقت خیلی استرس دارم باز صلوات می‌فرستم. هر وقت می‌خوام جای مهمی برم یا سفر می‌خوام برم، خودم قرآن رو دور سرم می‌گردونم، مثل وقتی از زیر قرآن رد می‌شیم. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

در نهایت همه اینا اینکه، می‌دونم تو تمام تنهایی‌هام، خدا هست و مراقبمه. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

خیلی از این مثال‌هایی که زدم ریشه در تربیت و فرهنگ خانوادگی من داره. اطرافیانم به دین احترام میذارن، مادرم به تعبیر و تعریف واقعی مذهبی هستن و من حاضرم به اسمشون قسم بخورم و هیچ‌کسی رو به دین‌داری واقعی مثل مامانم ندیدم. (می‌تونین از همین که من دخترشون هستم و به من اجازه و اختیار انتخاب زندگیم رو دادن متوجه بشید). [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

خانواده آلمانی که باهاشون زندگی می‌کنم، مسیحی هستن، “هر هفته” کلیسا می‌رن و من هم چند باری باهاشون رفتم. ما نماز جمعه داریم و اونا مراسم یکشنبه‌ها. خیلی به نماز جمعه ما شبیهه.

مورد دیگه این می‌تونه باشه که در گذشته صلوات فرستادن واقعاً بهم کمک کرده و در ضمیر ناخودآگاهم ثبت شده که اینطوری حالت خوب می‌شه، اینطوری استرست رفع می‌شه، اینطوری امنیت خاطر داری، اینطوری احساس امنیت می‌کنی و اینطوری علاوه بر خدا، سایر مخلوقات (شاید فرشته‌ها) هم مراقبت هستن. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

[این نوشته‌ها کاملاً از ضمیر ناخودآگاه من داره نوشته می‌شه و هیچ پایه و اساس علمی و دینی نداره. قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

Praying

گفتم این نوشته کاملاً تجربه شخصیه، پس همچنان به صورت شخصی ادامه می‌دم. من اگر تو یه خانواده دیگه، با یه دین دیگه هم به دنیا میومدم، باز یه نقطه عطف و تکیه‌گاهی برای احساس امنیت پیدا می‌کردم. فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت تو هیچ دنیای موازی دیگه‌ای، شخصی که من باشم، بتونه وجود خدا رو انکار کنه. با شناختی که از خودم و حس‌های درونی خودم دارم، می‌دونم به وجود “خالق” در هر صورتی معتقد هستم و خواهم بود. حتی تو دنیای موازی! حتی تو مریخ! حتی تو ستاره آلفا و …. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

نمی‌دونم واسه شما چطوریه، ولی واسه من، تو اوج استیصال، همین که می‌دونم خدا هست و بالاخره راهی پیش پام می‌ذاره و بالاخره یه جرقه و کورسوی نوری می‌فرسته، خیالم راحته. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

شاید به نظرتون سنگ‌پرستی باشه یا بیهوده باشه یا هر عبارت دیگه، ولی من نهایت احساس آرامش رو تو مسجدالحرام کنار کعبه تجربه کردم. [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

پیشنهاد: قبل از تجربه دیدن کعبه، قضاوت نکنین؛ نه کعبه رو، نه آدمایی که بی‌صبرانه منتظر دیدنش هستن. به اعتقاد هم احترام بذاریم. (من مذهبی نیستم، چه به تعریف خودم چه به تعریف محیط و چه به تعریف عرف و شرع) [قضاوت را به خدا بسپارید، با تشکر]

– – –

پی‌نوشت: از اینکه قضاوت رو به خدا سپردین، ازتون ممنونم.

دستبند هوشمند و جایگزین

Mi Band

سلام

عادت یه وقتایی خوبه، یه وقتایی بد، یه وقتایی مفید، یه وقتایی مضر!

سال ۱۳۹۵، می‌شه ۳ سال پیش، من برای تولدم دستبند هوشمند هدیه گرفتم، چند وقتی بود دلم می‌خواست دستبند هوشمند بگیرم و یادم نمیاد که انگار جلوی دوستام و همکارام گفته بودم و اونا برای تولدم برام دستبند هوشمند هدیه گرفتن. اینقدر از هدیه گرفتن دستبند هوشمند سورپرایز شده بودم که از خود تولد سورپرایز نشدم.

بگذریم، از اون روز به بعد، دستبندم همیشه باهام بود (تقریباً – چون یه مدتی باهاش قهر کرده بودم). دوست داشتم هر روز تعداد قدم‌هام رو چک کنم، شرایط خوابم رو بررسی کنم که متاسفانه وضعیت خوابم همیشه افتضاح بود. یه وقتایی ضربان قلبم رو بررسی می‌کردم و وزنم رو هم ثبت می‌کردم.

گذشت و گذشت و گذشت تا چند وقت پیش، احساس کردم دستبندم دستم رو اذیت می‌کنه و مچ‌دردهای خیلی شدیدی می‌گرفتم. می‌دونم شغل من به صورت دائمی با کیبورد مرتبطه و غیر از اون هم تمام وقت موبایل دستمه (اشتباهه، می‌دونم). به هر صورت یکی از حدس‌های موجود این بود که امواج دستبند هوشمند داره اذیت‌کننده می‌شه.

مورد بعدی، لرزش دستبند برای نوتیفیکشن‌هاش بود، اوایل جذاب بود، از یه جایی به بعد باعث ایجاد استرس و عصبی شدن می‌شد. نوتیفیکشن‌ها رو تا چک نمی‌کردی تکرار می‌کرد، وقتی گوشی نزدیک نبود، مجبور می‌شدم برم سراغش و کلی اتفاقات وابسته. متاسفانه این شرایط اصلاً مطلوب نبود، تمرکزم خیلی بهم ریخته بود، وابستگی شدید به دستبند و گوشی خسته‌کننده شده بود و من از وابستگی متنفرم.

پس، دستبند رو گذاشتم کنار.

برگردم سر دلایلی که اصلاً‌ دستبند رو استفاده می‌کردم:

  • شمارش قدم‌ها
  • ثبت وضعیت خواب
  • ثبت وزن
  • بررسی ضربان قلب (گاهی)

خب حالا که دستبند رو گذاشتم کنار، چطوری اینا رو ثبت و بررسی کنم؟ هیچی

Let it Go!

این جوابی بود که من به خودم دادم، بله پیاده‌روی لازمه و من می‌دونم به طور میانگین وقتی می‌رم سر کار چقدر راه می‌رم، بهتره بیشتر راه برم، می‌تونم یه ایستگاه زودتر پیاده بشم و بقیه مسیر رو پیاده برم. با شروع کلاس زبان هم، پیاده‌روی‌ام بیشتر شده.

من در هر صورت خواب خوبی ندارم، چرا با ثبت وضعیت خوابم بیش از این خودم رو آزار بدم؟

وزن؟ مگه مهمه؟

ضربان قلب؟ مگه مهمه؟

رها کردن جواب این مسئله بود و می‌تونم به طور قطع بگم در چند هفته گذشته که دستبند رو کنار گذاشتم به مراتب عصبی شدنم از دریافت پیام کمتر شده. علاوه بر این، گوشیم رو کاملاً Silent کردم، هر چند من پیام یا تماس چندانی ندارم، اما همون گاهی هم باعث اذیت شدنم می‌شه که این هم می‌تونه موضوع یه پست دیگه باشه که چرا من از تماس تلفنی (هر گونه معاشرت صوتی) بیزارم.

– – –

پی‌نوشت ۱: اینکه تعداد نوشته‌ها و موضوعاتی که نوشتم اینقدر زیاد و متنوع شده که می‌تونم تو نوشته‌هام به نوشته‌های قبلی خودم ارجاع بدم، یه جورایی لذت‌بخشه و حس خوبی بهم می‌ده.

چرا آشپزی می کنم؟

Cooking

سلام

خیلی وقت پیش یه پست آزمایشی نوشتم در مورد آشپزی که بازخورد و بازدید زیادی نداشت و باعث شد این سبک نوشته رو ادامه ندم.

شما وقتی تنها زندگی کنین، شاید چند مدت با رستوران و غذای آماده بتونین سر کنین، اما از یه جایی دلتون غذای خونگی و طعم مشابه با غذای مامان‌پز می‌خواد. اینجاست که آشپزی کردن به داد آدم می‌رسه.

از این حرفا که بگذریم، می‌رسیم به اینکه اصلاً من چرا آشپزی می‌کنم و چرا پست‌های آشپزی رو می‌ذاشتم استوری اینستاگرام.

آدم وقتی تنها زندگی می‌کنه، برای گذران وقتای تنهاییش، نیاز به یه سرگرمی داره و چه سرگرمی‌ای بهتر از آشپزی که پر شده از خلاقیت و حس خلق کردن و در نهایت لذت خوردن یک غذای خوشمزه.

بریم سراغ موضوع دوم که چرا استوری می‌ذاشتم. فکرم پشت استوری گذشتن‌ها دو چیز بود، یکی اینکه خانواده می‌بینن و خیالشون راحته که من به خودم رسیدگی می‌کنم. منظور فقط پدر مادر نیست، وقتی بقیه جلوی پدر مادرم بگن چه خوبه سمانه اینقدر آشپزی می‌کنه، اونا خیالشون بیشتر راحت می‌شه.

هدف بعدی این بود که شاید آدمایی دیگه باشن که تنها زندگی می‌کنن و دنبال پختن غذاهای سریع و راحت هستن. از اینکه رو استوری‌های اینستاگرام بازخورد مثبت زیادی گرفتم، باعث شد بیشتر انگیزه داشته باشم برای آشپزی کردن و پیدا کردن غذاهای ساده و حتی خلق غذاهای ساده.

پایان پیام!

تولدت مبارک

Happy Birthday

سلام

این ویدیو رو ببینید و لذت ببرید :)

Veels geluk met jou verjaarsdag! Afrikaans
Urime ditelindjen! Albanian
Eid milaad saeed! Arabic
Taredartzet shnorhavor! Armenian
Eida D’moladukh Hawee Brikha! Assyrian
Ois guade winsch i dia zum Gbuadsdog! Austrian-Viennese
Shuvo Jonmodin! Bengali
Parabens a voce Brazil
Chestit Rojden Den! Bulgarian
Som owie nek mein aryouk yrinyu! Cambodian
Sun Yat Fai Lok! Chinese Cantonese
San Ni Kuai Lo! Chinese Fuzhou
Sang Ngit Fai Lok! Chinese Hakka
qu ni sheng er kuai le Chinese Mandarin
Sretan Rodendan! Croatian
Vsechno nejlepsi k Tvym narozeninam!! Czech
Tillykke med fodselsdagen! Danish
Hartelijk gefeliciteerd! Dutch
Happy Birthday! English
Palju onne sunnipaevaks! Estonian
تولدت مبارک Farsi
Hyvaa syntymapaivaa! Finnish
Bonne Fete! French Canada
Joyeux Anniversaire! French
Gilotcav dabadebis dges! Georgian
Alles Gute zum Geburtstag! German
Eytyxismena Genethlia! Greek
Hau`oli la hanau! Hawaiian
Yom Huledet Same’ach! Hebrew
Masadya gid nga adlaw sa imo pagkatawo! Hiligaynon (Philippines)
Janam Din ki badhai! Hindi (India)
Boldog szuletesnapot! Hungarian
Til hamingju med afmaelisdaginn! Icelandic
Selamat Ulang Tahun! Indonesian
Buon Compleanno! Italian
Bun Cumpleani! Italian (Piedmont)
Otanjou-bi Omedetou Gozaimasu! Japanese
Saeng il chuk ha ham ni da! Korean
Rojbun a te piroz be! Kurdish
Fortuna dies natalis! Latin
Daudz laimes dzimsanas diena! Latvian
Sveikinu su gimtadieniu! Lithuanian
Nkwagaliza amazalibwa go amalungi! Luganda
Sreken roden den! Macedonian
Selamat Hari Jadi! Malaysian
Nifrahlek ghal gheluq sninek! Maltese
Kia huritau ki a koe! Maori
Torson odriin mend hurgee! Mongolian
bil hoozho bi’dizhchi-neeji’ ‘aneilkaah! Navajo
Janma dhin ko Subha kamana! Nepali
Gratulerer med dagen! Norwegian
Wszystkiego Najlepszego! Polish
Parabens pelo seu aniversario! Portuguese (Brazil)
Feliz Aniversario! or Parabens! Portuguese
Janam din diyan wadhayian! Punjabi (India)
Janam ghaanth ri badhai, khoob jeeyo! Rajasthani (India)
La Multi Ani! Romanian
S dniom razhdjenia! Russian
Lihkos Riegadanbeaivvis! Sami/Lappish
Manuia lou aso fanau! Samoan
Ravihi janmadinam aacharati! Sanskrit (India)
Achent’annos! Achent’annos! Sardinian (Italy)
Feliz Cumplea–os! Spanish
Suba Upan dinayak vewa! Sri Lankan
Hongera! or Heri ya Siku kuu! Swahili
Grattis pŒ fšdelsedagen Swedish
San leaz quiet lo! Taiwanese
Puttina Roju Shubakanksalu! Telugu
Suk San Wan Keut! Thai
Droonkher Tashi Delek! Tibetan
Dogum gunun kutlu olsun! Turkish
Mnohiya lita! or Z dnem narodjennia! Ukrainian
Chuc Mung Sinh Nhat! Vietnamese
Penblwydd Hapus i Chi! Welsh
A Freilekhn Gebortstog! Yiddish

 

قصد داشتم تمام آهنگ‌های تولدت مبارک به تمام زبان‌های دنیا رو پیدا کنم و اینجا بذارم، اما یه مشکل عمده وجود داشت، نمی‌تونم مطمئن باشم آهنگ و شعر درستی رو پیدا کردم. پس همین ویدیو رو ببینید و لذت ببرید. تو این لینک هم چند تا نسخه تولدت مبارک به زبان‌های مختلف رو می‌تونید پیدا کنید.

نمی‌دونیم؟ پس بپرسیم!

Woman Working

سلام

راستش، عنوان بهتری واسه این پست پیدا نکردم، جمله بعدی رو بخونین متوجه می‌شین چرا:

سوال: مگه شما دیجیتال مارکترا چی کار می‌کنین که خسته می‌شین؟

این موضوعِ انشا، ببخشید پستِ بلاگ (بلاگ‌پست) امروزه! که داره با موسیقی متن پادشاه شب نوشته می‌شه.

اینکه ما نمی‌دونم وظایف شغلی یک نفر چیه و چرا ممکنه بعد از کار روزانه خسته باشه، دلیل نمی‌شه کارش بی‌ارزش باشه یا کاری انجام نده که موجب خستگی باشه.

مثلاً یه برنامه‌نویس که از صبح تا شب نشسته پای کامپیوتر و فقط تایپ کرده، چرا باید خسته باشه؟ (این دقیقاً نگاه مشابه همون سوال بود) یا مثلاً به کارمند یک سازمان بگی تو که از صبح نشستی فقط یه سری فرم وارد می‌کنی نباید خسته باشی!

هر کسی در جایگاه خودش وظایفی رو انجام می‌ده، کار می‌تونه اداری و پشت کامپیوتر باشه، می‌تونه کار بدنی باشه و هر کاری که من شاید نتونم درست دسته‌بندی کنم.

کارهای فکری معمولاً خستگی زیادی دارن. فکر می‌کنم شنیدم که تحقیقی در این زمینه وجود داره که باید روزانه یک مدت زمان معلوم هیچ کاری نکنیم تا فکر، ذهن و مغزمون استراحت کنه.

کسایی هم که عمده زمان کارشون پشت کامپیوتره، معمولاً‌ از دردهای مچ، کتف و کمر شکایت دارن. یکیش خود من. یه وقتایی دلم می‌خواد کتفم رو قطع کنم بذارم رو میز، دوباره صبح وصلش کنم. (کاش عروسک باربی بودیم)

من تقریباً عادت کردم به اینکه بهم بگن مگه چی کار می‌کنی که خسته بشی، من کاری که دارم انجام می‌دم رو دوست دارم، تاثیرش رو دارم می‌بینم و احساس مفید بودن دارم. همین برای من کافیه که با وجدان آسوده سرم رو رو بالش بذارم و مثل یک بچه بخوابم.

بالاخره توی یه کسب و کار، هر کسی یکی از چرخ‌دنده‌ها رو داره حرکت می‌ده. مثل یه ساعت!

clock gears

– – –

پی‌نوشت: عکسی که برای پست انتخاب کردم، نزدیک‌ترین عکس به شرایط میز کار من بود، یه لپ‌تاپ همراه با دو تا اسکرین بزرگ، کیبورد و ماوس اکسترنال، تعداد زیادی سند و فایل پرینت شده، چند تا کتاب، دو تا دفترچه یادداشت. البته دفترچه یادداشت فقط برای نوشتن نکته و لیست برای خودمه و تمام فعالیت‌هام کاملاً مستند و آنلاینه.

دلنوشته‌ای از این روزها

Information

سلام

روزتون بخیر

اگه شما هم جز اون افرادی هستین که به خاطر پاسخ ندادن به سوالتون از من دلخور و ناراحت شدین، این پست رو بخونین.

به واسطه اینکه یک مسیری (مهاجرت) رو طی کردم و البته در موردش می‌نویسم، هر روز در جاهای مختلفی از لینکداین، اینستاگرام، توییتر، تلگرام، واتزاپ و همین وبلاگم، سوال‌ها و پیام‌های زیادی دریافت می‌کنم.

اولین جوابی که به همه می‌دم اینه که آیا پست‌هایی که در وبلاگم نوشتم رو خوندین؟ و ۹۵٪ جواب میدن خیر. براشون لینک می‌فرستم و می‌گم لطفاً مطالب رو بخونید و باز اگر سوالی بود ازم بپرسید. اون ۵٪ که خوندن هم سوالات خوبی می‌پرسن که باعث می‌شه پست‌های قبلی رو ویرایش کنم یا یک پست جدید بنویسم.

معمولاً کمتر از ۱ دقیقه بعد، افرادی که عضو اون ۹۵٪ هستن، چندین سوال می‌پرسن که در جواب می‌گم اگر پست‌های وبلاگ رو بخونین، جواب تمام سوالات‌تون رو می‌گیرید.

متاسفانه بعد از این جواب خیلی‌ها ناراحت می‌شن و من رو به صفات متفاوتی محکوم می‌کنن. مثلاً اینکه چقدر بخیلی و یا من که نمی‌خوام جای تو رو تنگ کنم. چی ازت کم می‌شه جواب بدی!

من ساعت‌های زیادی وقت گذاشتم برای نوشتن تک تک پست‌های مهاجرت و اگر بخوام به تک‌تک سوال‌هایی که جواب‌شون تو همین پست‌ها وجود داره جواب میدم، نه فرصت سر کار رفتن دارم، نه فرصت زندگی کردن.

اینجا هم مثل هر جای دیگه دنیا، روزی ۸ ساعت باید سر کار بریم، آشپزی کنیم، خونه‌داری کنیم. به سلامت‌مون رسیدگی کنیم و ….

اینکه به یک نفر بگید خرت از پل گذشته و دیگه خیرت به بقیه نمی‌رسه، اون هم یکی مثل من که ساعت‌ها زمان گذاشتم بتونم یه راهنمای مناسب تهیه کنم، قطعاً ناشی از بی‌انصافی شماست. پس لطفاً پیش از اینکه هر صفتی رو به آدم نسبت بدین، برای وقتی که گذاشته تا جواب تمامی سوال‌های شما رو از پیش بنویسه، ارزش قائل باشید. برای وقت خودتون هم ارزش قائل باشید، اطلاعات اولیه رو جمع کنید و اگر سوالی باقی بود، بپرسید.