بایگانی برچسب: سفر

سفرنامه اروپا – قسمت دوم – پرواز رفت

post385-0

پرواز رفت من، ایران ایر تهران فرانکفورت، چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۷:۲۰ صبح از فرودگاه بین‌المللی امام خمینی بود. با توجه به اینکه پروازم بیزنس بود، چک‌این من از سالن CIP انجام میشد.

با توجه به اینکه باید حدود ساعت ۴:۲۰ صبح می‌رسیدم فرودگاه، با سیر و سفر فرودگاه، شماره تلفن ۱۸۳۳ تماس گرفتم و گفتم تا برای ساعت ۰۳:۳۰ بامداد برام یه ماشین بفرستن.

چرا اسنپ یا تپسی نگرفتم؟ به دو دلیل واضح، ریسک نبودن ماشین و احساس عدم امنیت! به هر صورت آدم ترجیح میده با خیال راحت‌تری هم برای خودش هم برای خانواده‌اش سفرش رو شروع کنه.

راننده سر ساعت اومد و به موبایلم تماس گرفت و گفت رسیده، از در ساختمون که بیرون رفتم، خود راننده اومد و چمدون رو ازم گرفت. به فرودگاه که رسیدیم، یک نفر چمدون من رو تحویل گرفت و وارد سالن CIP شدم، یک شروع کاملاً متفاوت و اولین تجربه من در استفاده از سالن CIP

زمانی که در سالن CIP پذیرش می‌شید، کارمندی که شما رو پذیرش کرده مسئول شماست تا آخرین لحظه‌ای که در فرودگاه حضور دارید و سوار هواپیما می‌شید. چمدانم رو تحویل دادم و رفتم سالن مسافران، یه سالن بزرگ که پذیرایی و رفاه مسافرها رو فراهم کردن.

post385-1

موقع پذیرش نوشته بود که اگر ارز مسافرتی دارید، اطلاع بدین، من بهشون گفتم که حواله ارز دارم. مسئول پذیرش پرسیدن کدوم بانک و گفتم بانک سامان که گفتن خیلی خوبه. علتش این بود که تو سالن CIP بانک سامان و بانک پاسارگاد بود و یک میز کوچیک برای بانک ملت که حسابی شلوغ بود. بانک تجارت و بانک ملی تو سالن CIP شعبه ندارن.

در مورد پذیرایی سالن CIP با توجه به ساعت پروازی من، صبحانه مفصلی روی میزها بود از انواع صبحانه‌های سرد و گرم ایرانی و خارجی، من متاسفانه موقع بدخواب شدن و استرس سفر، شرایط گوارشی بدی پیدا می‌کنم و نتونستم خیلی از میز صبحانه سالن CIP استفاده کنم.

حدود ۳ ساعت و نیم تو سالن CIP بودم، چند باری مسئول پذیرش اومد پیشم، یک بار برای تحویل دادن کارت پرواز به من، یک بار برای گرفتن برگه عوارض خروج از کشور و یک بار برای دریافت ارز مسافرتی. در تمامی این مدت پاسپورت من پیش مسئول پذیرش بود و پاسپورت رو از خروجی سپاه، لحظه آخر تحویل گرفتم.

پذیرش مسافران بیزنس بعضی از پروازها از سالن CIP انجام میشه، علاوه بر این، شما خودتون هم می‌تونین از طریق سایت فرودگاه امام خمینی یا به صورت تلفنی برای استفاده از سالن CIP درخواست بدین. فکر می‌کنم هزینه‌ای در حدود ۲۵۰ هزار تومان داشته باشه. یادتون باشه در این صورت اگر بخواید همراهی داشته باشید و کسی برای بدرقه شما بیاد، برای هر همراه ۱۷۰ هزار تومان باید پرداخت کنید.

بالاخره بعد از انتظار طولانی، پرواز فرانکفورت رو اعلام کردن و برای سوار شدن به سمت خروجی رفتیم، با ون‌های نبستاً لوکس مسافرهای بیزنس رو به سمت هواپیما بردن. پرواز من حدوداً ۲۰ نفر بودیم که بلیط بیزنس داشتیم. هواپیمای ایرباس A330 ایران ایر حدود ۷۲ یا بیشتر صندلی بیزنس داره، اگر اشتباه نکرده باشم، ۱۸ ردیف ۴ تایی.

post385-2

شروع پرواز با پذیرایی یک لیوان آب پرتقال طبیعی بود. صندلی بیزنس هواپیمای ایرباس A330 کاملاً تخت می‌شه و من خیلی راحت تونستم تو پرواز بخوابم.

جای شارژ موبایل هم که بهترین امکانی هستش که این هواپیما هم تو قسمت بیزنس و هم اکونومی داره. روی ال‌سی‌دی هم ۵ تا فیلم ایرانی داشت که می‌شد تماشا کرد.

خب بریم سراغ پذیرایی‌های اصلی پرواز

post385-3

بعد از خاموش شدن چراغ کمربند، پذیرایی صبحانه رو شروع کردن، که میشه عکس بالا سمت چپ، بعد از اون دو ساعتی هواپیما کاملاً ساکت و آروم بود و همه چراغ‌ها رو خاموش کردن که بتونیم راحت بخوابیم.

بعد از اون یه پذیرایی میان وعده و پیش‌غذا برای ناهار داشتن که عکس بالا سمت راسته. برای ناهار چند مدل غذا آوردن که من فقط خوراک مرغ رو انتخاب کردم، عکس پایین سمت چپ، غذاهایی که برای ناهار داشتن: سبزی پلو با ماهی سوخاری، برنج سفید و زعفرانی، بیف‌استراگانوف و خوراک بره، خوراک چیکن یا همون مرغ که من انتخاب کردم. دورچین غذا هم انواع سبزیجات داشتن که من دیگه نگرفتم.

بعد از تموم شدن ناهار و جمع کردن بشقاب‌ها، پذیرایی میوه رو شروع کردن که انواع میوه‌ها رو داشتن و من دیگه یه موز برداشتم :)) البته خود مهماندارها با چنگال مخصوص (اسمش رو نمیدونم چیه) برامون هر میوه‌ای انتخاب می‌کردیم می‌ذاشتن.

در نهایت اینکه، دو دقیقه رفتیم خودشون رو ببینیم، همش تو آشپزخونه بودن!

مهم‌ترین نکته‌ها، یکی استفاده از سرویس‌های چینی و لیوان بلور برای پذیرایی بود، و قاشق چنگال فلزی.

تجربه پرواز بیزنس و سالن CIP فرودگاه امام‌خمینی به شدت توصیه می‌شه.

– – –

پی‌نوشت ۱: قیمت بلیطم ۳ میلیون و ۱۶۵ هزار تومن شد، رفت بیزنس و برگشت اکونومی.

پی‌نوشت ۲: چرا پرواز قطر که ارزون‌تر بود نگرفتم؟ از استاپ بیزارم! اینکه راحت تو کشور خودم سوار شدم و مقصد پیاده شدم برام راحت‌تر بود.

پی‌نوشت ۳: من خیلی به جزییات توجه می‌کنم، امیدوارم شما هم از این همه به جزییات توجه کردن من در طی این سفرنامه لذت ببرید.

پی‌نوشت ۴: بلیطم رو از آی‌آرتریپ خریدم که شرکتی هست که خودم اونجا کار می‌کنم.

پی‌نوشت ۵: سوال دارید؟ بپرسید.

اول قصه vs قصه اول

post367

شاید اول قصه برگرده به چندین سال پیش، اون وقتا که کنکور ارشدی بود و درس خوندن و علاقه به قبول شدن در دانشگاه‌های تهران. به اون سفر یک هفته‌ای به تهران و زندگی تو این شهر شلوغ و عجیب، شهری که آلودگی و ترافیک بیداد می‌کنه ولی دوسش داری، شهری که زندگی سختی رو برات رقم میزنه ولی نمیتونی جای دیگه زندگی کنی.

شاید همون سال و همون سفر، این تقدیر نوشته شد. شاید هم پیدا کردن دوست‌های زیاد به واسطه رویدادها و همایش‌ها و دلبستگی بهشون باعث شد فکر کنم تهران هم می‌شه زندگی کرد، تهران هم می‌شه که خوش بگذره.

گذشت و گذشت تا حدود یک سال و نیم پیش، روز تولدم، مصاحبه کاری با بامیلو، بهترین مصاحبه کاری همه زندگیم. چقدر احساس خوب داشتم و چقدر می‌تونست تجربه جالبی باشه. من به صورت دورکاری، به عنوان یک عضو از تیم مارکتینگ بامیلو کارم رو شروع کردم. تو این مدت روزهای زیادی رو در تهران گذروندم. اوایل ماهی یک روز، کم‌کم یک هفته در ماه و به مرور دو هفته که تهران زندگی می‌کردم و تجربه کار در تهران، دلبستگی‌ام رو به این شهر بیشتر و بیشتر کرد. محیط کاری پویا، صمیمیت محل کار، محیط حرفه‌ای و تمام مزایای دیگه‌ای که بامیلو داشت و داره.

از مرداد ۱۳۹۴ زندگی پر از سفر و پر از مصاحبه و پر از جاده و پر از همه تلاطم‌ها، من رو رسوند به ۱۶ شهریور و مصاحبه با آژانس تبلیغاتی بین‌المللی داروگ و خیلی یهویی و خیلی سریع، بدون اینکه حتی آمادگی داشته باشم، دوره آزمایشی ۱۰ روزه و بعد از اون دوره ۳ ماهه شروع شد و من به صورت جدی ساکن تهران شدم.

دوره عجیبی بود، هر روز یک سفر کوتاه از غرب به شمال شرق تهران، سفری که ۲ ساعت و نیم هر روز صبح برای رفت و هر روز عصر هم ۲ ساعت و نیم برای برگشت طول می‌کشید. سختی مسیر و مسائل مختلف باعث شد تصمیم بگیرم محل کار رو تغییر بدم و بعد از تموم شدن دوره ۳ ماهه داروگ، کارم رو در شتابدهنده دیموند شروع کنم.

از مرداد امسال تا امروزی که ۱۰ اسفنده، اینقدر تو جاده زمینی و هوایی شیراز و تهران در سفر بودم که خط به خط مسیرها رو حفظ شدم. شرایطی بود که نه شیراز دلم آروم می‌گرفت و نه تهران. حالا کم‌کم دارم به این غربت عجیب عادت می‌کنم و یاد می‌گیرم تنهایی رو تبدیل کنم به انرژی‌ مثبت و حسابی از این فرصتی که دارم استفاده کنم، فرصتی برای ساختن خود، فرصتی برای بلوغ فکری و فرصتی برای بزرگ و بزرگ‌تر شدن.

– – –

پی‌نوشت ۱: به صورت عجیبی مسیر نوشته وقتی به قلم رسید تغییر کرد، وقتی آدم رشته افکارش رو روی کاغذ (روی ادیتور بلاگ) میاره، حرفا انگاری که عوض میشن، انگاری که یه چیزای دیگه به ذهن میرسه.

پی‌نوشت ۲: تغییر همیشه سخته، تغییر محل زندگی، تغییر محل کار، تغییر نحوه زندگی و تغییر عادت‌ها

پی‌نوشت ۳: اول قصه کجا بود؟ خودم هم واقعاً اول قصه رو گم کردم.

پی‌نوشت ۴: به همه پیشنهاد میدم چنین تغییری رو تجربه کنن. تغییری که به مهاجرت منتهی بشه و به جدا شدن از تمام حریم امن و آسایش و شیرجه زدن تو دریای متلاطم زندگی. تجربه ناب و لذت بخشیه. وقتی بتونی توی تلاطم، شنا کردن رو یاد بگیری، اون وقته که احساس موفقیت و پیروزی واقعی رو تجربه می کنی.

مهاجرت کهکشانی …

post366

یه وقتایی یه اتفاقاتی تو زندگی میفته که آدم رو ناچار به گرفتن یه سری تصمیمات می‌کنه که باعث می‌شه زندگی و آینده شخص توی تلاطم موج‌های نارآرام گیر کنه و سال‌های سال از ساحل امن دور بشه. اینکه اون اتفاقات چی هستن مهم نیست، مهم اون تصمیم حیاتی و خطرناکی هست که تو مسیر زندگی آدم رو در دریای خروشان می‌اندازه.

شاید یه تصمیمی مثل مهاجرت

حالا مهاجرت می‌تونه چند صد کیلومتر باشه، می‌تونه چند صد هزار کیلومتر باشه. تو دنیایی که روحیه و فرهنگ اعضای خانواده با هم فرق داره، تفاوتی نداره فاصله مهاجرت چقدر باشه.

  • محله به محله
  • شهر به شهر
  • کشور به کشور
  • حتی سیاره به سیاره
  • شاید هم کهکشان به کهکشان

دنیای همه ما آدما یه کهکشان واسه خودش داره و مهاجرت تو هر شرایطی کم از مهاجرت کهکشانی نیست.

خروج از ساحل امن خانواده، از آغوش امن و محبت و قلب‌هایی که واسه آدم می‌تپه به دنیایی که ماورای زمین و انسانیت هست، دنیایی که ترس و اندوه، گاهی هم پشیمونی، احساس غالب شده و امنیت روحی آخرین چیزی هست که دنبالش می‌گردی، چون لحظه به لحظه فقط به امنیت شخصی و امنیت مالی فکر می‌کنی.

مهاجرتی که به خاطر استقلال و امنیت مالی باشه، حتی وقتی تو آغوش امن خانواده استقلال و امنیت مالی داری، ولی احساس می‌کنی واسه جامعه مفید نیستی، تبعاتی داره که آدم رو عوض می‌کنه. آدم واقعاً می‌شه یه مهاجر کهکشانی. انگار از سیاره اسب‌های مهربون شاخدار، رفته باشی به دنیای سیاهی‌ها و جادوگرهای وحشتناک.

شاید اینقدرا هم بد نباشه و من عمق فاجعه رو با مبالغه دارم توصیف می‌کنم. شاید هم واقعاً همینقدر که شبیه مبالغه است بد باشه.

اصلاً چی می‌شه که آدم از شهرش، از حریم امنش، از وطنش فرار می‌کنه؟ آره، دقیقاً فرار می‌کنه. موندن همیشه بد نیست، فرار هم همیشه بد نیست. من فرار کردم؟ نمی‌دونم. شاید هم فرار نکردم. دنبال جایی گشتم که اثربخش باشم، جایی که مفید باشم. و متاسفانه اون جایی که تونستم مفید و اثربخش باشم، چند صد کیلومتر و چند صد سال نوری با حریم امن خونه و آغوش پدر و مادر فاصله داره. که کاش نداشت ….

این  گاه‌نوشته‌های مهاجرت کهکشانی قراره تجربه من از این مسیر باشه، شاید یه روزی، یه وقتی، یه جایی، یه نفر مثل من بخواد از شهرش و وطنش بزنه بیرون، شاید بخواد فرار کنه، شاید هم …. حالا هر چی اسمش رو بشه گذاشت، شاید همین نوشته‌ها بتونه یه راهنمایی باشه برای آدم‌هایی شبیه من که فداکاری و قصی‌القلبی رو خوب بلدن. مهاجرت فداکاری و قصی‌القلبی داره، اینکه بتونی با دلتنگی کنار بیای، اینکه بتونی از تمام لحظات خوش و خاطرات قشنگ کنار خانواده بگذری، اینا فداکاری و قصی‌القلبی نیاز داره. مهاجرت خیلی سخته، سخت‌تر از چیزی که بشه باورش کرد. آدم وقتی سختی‌اش رو می‌فهمه که دیگه برگشتن براش سخت شده، وقتی که به شرایط موجود عادت کرده. اون وقته که می‌گن: نه راه پس داری نه راه پیش

– – –

پی‌نوشت ۱: این گاه‌نوشته‌ها بیشتر شبیه حرفایی هستن که نمیشه گفته بشن، نمیشه با صدای بلند اونها رو بیان کرد، نکنه همسایه دیوار به دیوار زندگی، که شاید اسمش یأس و ناامیدی باشه، شاید هم اسمش غم باشه، نباید این همسایه اینا رو بشنوه. آدم وقتی از حریم امن خونه دور میشه، احساس تنهایی و ضعف ممکنه بهش غلبه کنه، باید خندید و خندید و لبخند زد و پرانرژی بود، تا این همسایه بدچشم، زندگی آدم رو تلخ نکنه.

پی‌نوشت ۲: شاید به نظر برسه این گاه‌نوشته‌ها مبالغه زیاد دارن که خب دارن، آدم وقتی تنها میشه، قوه تخیل و داستان‌نویسی و حتی شعرسرایی‌اش حسابی گل می‌کنه.

سفر به ناشناخته‌ها: تجربیات من از سفر به برلین – قسمت پنجم

breakfastبخش مهمی از سفر، قطعاً به صبحانه‌های به شدت خوشمزه هتل‌ها اختصاص داره. صبحانه به عنوان مهم‌ترین وعده غذایی هست و همه مردم دنیا به صبحانه خیلی اهمیت میدن.
من برای صبحانه همون اول تمام خوراکی‌هایی رو که دوست داشتم برمی‌داشتم و برام جالب بود که سایر افراد (اروپایی) یک نوع خوراکی رو برمی‌داشتن، با آرامش اون رو می‌خوردن، یه مدتی با دوست و همراهشون صحبت می‌کردن و در واقع به معده‌شون استراحت می‌دادن و بعد از اون خوراکی بعدی رو میاوردن. گاهی حتی ۱ ساعت صبحانه خوردن‌شون ممکن بود طول بکشه و من هم سعی کردم این آرامش‌شون در غذا خوردن و اهمیت به وعده صبحانه رو یاد بگیرم.

نکته مهم: سه روز همایش واقعاً خوردن این صبحونه لازم بود، تا بتونم با غذای کم و میان وعده، سر پا بمونم. مرسی از هتل خوبی که بودیم و صبحانه عالی‌شون.

– – –

برگردیم به شنبه، ۱۶ خرداد، بعد از همایش.
نمی‌دونم تو پست‌های قبلی گفتم یا نه، مغازه‌ها در برلین ساعت ۸ شب که البته اونجا هنوز خورشید تو آسمونه و غروب نشده، می‌بندن، بعضی مغازه‌ها در مرکز شهر و مراکز خرید تا ساعت ۹ بازن.
بعد از اختتامیه، از دوستانی که ساکن برلین بودن آدرس کتاب‌فروشی رو پرسیدیم و رفتیم تا چند تا کتاب بخریم.

BookStore

اول از همه باید بگم که بزرگترین کتاب‌فروشی بود که در همه زندگیم دیدم. حتی از شهر کتاب خیابان شریعتی تهران بزرگتر بود. اینقدر جذاب و گیرا بود که دلم می‌خواست همیشه اونجا بمونم.
پرسیدیم کتاب‌های انگلیسی کجا هستن، راهنمایی‌مون کردن به آخر راهرو، جایی که فکر می‌کردی کتاب‌فروشی تموم شده اما بعد از دیدن یه مجسمه مصری به شدت جذاب، English Bookshop بزرگ بود که میزان جذابیتش غیر قابل وصف بود.
مثل شهر کتاب شریعتی تهران، مثل پاتوق‌کتاب شیراز و شاید خیلی جاهای دیگه، می‌تونستی همون‌جا بشینی و کتاب بخونی و کسی با اینکه کتاب رو نخری کاری نداشت.
راهنماهایی در قسمت‌های مختلف حضور داشتن که خیلی دقیق راهنمایی می‌کردن. خیلی خوشحالم که این سفر باعث شد

بالاخره کتاب Lean IN رو تهیه کنم.

post356-2

یکی از کتاب‌های جالبی که این روزا دیده میشه something for dummies هست. حالا این something می‌تونه هر چیزی باشه، برنامه‌نویسی، آیپد، اندروید و هر موضوعی که فکرش رو کنین. این انتشارات (انتشارات Wiley) تمامی مفاهیم رو به صورت پایه و ساده آموزش میده و چند کتابش رو که من خوندم آدم حس می‌کنه داره اون کار رو انجام میده و به راحتی و به سادگی نفس کشیدن اون رو متوجه میشه. در مورد هر موضوعی خواستین مطالعه کنین، اول سرچ کنین ببینین این انتشارات کتابی در این زمینه داره یا نه.
نکته قابل توجه اینجاست که این مجموعه کتاب در ایران با عنوان «برای باهوش‌ها» ترجمه و منتشر میشه!!!

post356-3

از ادامه کتاب‌فروشی و کتاب‌های به شدت هیجان‌انگیزش می‌گذرم و به بخش لوازم‌التحریرش می‌رسم. من عاشق لوازم‌التحریرم و چیزای هیجان‌انگیز و جالبی که دارن. از خودکارهای رنگی با رنگ‌های عجیب و غریب تا دفترهایی با جلدهای متنوع. حتی استیکی‌نوت‌هایی با شکل سیب و درخت نخل و تمام چیزایی که اونجا دیدم. اینقدر خوب بود که دلم می‌خواست تک به تک چیزایی که اونجا داشتن رو بخرم.
آدم این لوازم‌التحریر رو ببینه، دلش می‌خواد از اول ابتدایی رو دوباره شروع کنه به درس خوندن.

راستی، تو کتاب‌فروشی یه سری پیکسل مجانی هم گذاشته بودن که می‌تونستیم برداریم. من اجازه گرفتم و دو تا برداشتم و یکیو به خواهرم هدیه دادم :)

post356-6

– – –

از هر چه که بگذریم، سخن غذا خوش‌تر است. از کتاب‌فروشی خواستیم تا مسیر رودخونه رو قدم بزنیم و رودخونه رو ببینیم که یهو چشممون خورد به یه رستوران ترکی، بله درست هست زدین، کباب ترکی یا همون Donar Kebab. ازشون پرسیدیم در مورد حلال بودن گوشت که برچسب جلو مغازه رو نشون دادن و گفتن تمام جاهایی که این برچسب رو دارن، گوشت حلال دارن.
از میزان خوشمزگی دنر کباب نمیشه توصیف درستی داشت. مهم‌تر اینکه به نوعی customize شده یا شخصی‌سازی بود. سه نوع سس که می‌تونستی یکیو انتخاب کنی و من سس سیر رو انتخاب کردم و انواع مخلفات که به جز پیاز من بقیه رو انتخاب کردم. جالب بود به مخلفات می‌گفتن سالاد.

post356-4

یکی از هیجان‌انگیزترین قسمت‌های این دنرکباب خوشمزه، نونش بود که نون ساندویچی نبود، اسمش رو هم نمیدونم، ولی خب عموماً توی ایران اینقدر حجم نون زیاده که زودتر سیر میشیم.

موقعی که نشسته بودیم تا شام بخوریم، از کافه‌های اطراف صدای فوتبال و تماشاچی‌هایی میومد که اومده بودن تو کافه، اون شب فینال جام باشگاه‌های اروپا بود و هیجان موجود در کافه‌ها دیدنی بود.

بعد از تموم شدن شام هم، ازشون اجازه گرفتم و یه عکس از مغازه‌شون گرفتم. خیلی آدم‌های خوبی بودن :)
البته نتونستم همه مغازه رو توی کادر جا بدم، چون لبه پیاده‌رو ایستاده بودم و نمی‌تونستم عقب‌تر برم.

post356-5

– – –

پی‌نوشت ۱: این قسمت رو خودم واقعاً دوست دارم، چون پر از تجربه‌های ناب بود و کلی هیجان و انرژی. امیدوارم انرژی و هیجانی که داشتم رو تونسته باشم در قالب کلمات و این متن بگنجونم.

 پی‌نوشت ۲: از اینکه خیلی به غذا اهمیت میدم تعجب نکنین، غذا خوردن یکی از مهم‌ترین تفریحات من در زندگی هست و سعی می‌کنم حسابی از غذام لذت ببرم.

پی‌نوشت ۳: یادتون باشه اگه تو کشورهای دیگه خرید کردین، ازشون بخواین بهتون Tax Free بدن. یک فاکتور براتون چاپ می‌کنن که موقع برگشتن توی فرودگاه، مالیات‌هایی رو که پرداخت کردین، دولت بهتون پس میده. به هر حال شما تابعه اون کشور نیستین و قوانین مالیاتی اون کشور برای شما نیست.

سفر به ناشناخته‌ها: تجربیات من از سفر به برلین – قسمت چهارم

iBridges

یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۴ – جلسه Advisory Board کنفرانس بریج

برای برگزاری این کنفرانس از ۸ ما قبل سه تیم در ایران، آمریکا و آلمان، مقدمات رو فراهم می‌کردن. تیم ایران با برگزاری جشنواره کارآفرینی پل و جذب اسپانسرها، بستر سفر جوان‌ها رو به این کنفرانس فراهم کردن. خوشحالم که من هم عضو بسیار کوچکی در این تیم فوق‌العاده بودم.

یکشنبه صبح ساعت ۸ جلسه جمع‌بندی کنفرانس، کشف نقاط ضعف و نقاط قوت و برنامه‌ریزی برای کنفرانس بعدی شروع شد. این برای من خیلی جالب بود که بعد از تمام شدن کنفرانس، روز تعطیل، همگی ساعت ۸ صبح با وجود تمام خستگی‌هاشون حاضر شده بودند و این جلسه رو برگزار کردن.

یادم رفت در قسمت قبلی این رو بگم که شنبه بعد از اختتامیه، از شرکت‌کننده‌ها خواستن که نظراتشون رو بگن، گفتن هر کسی دوست داره انتقاد و پیشنهادش رو مطرح کنه، بیاد اتاق کناری Main Hall.

توی جلسه صبح یکشنبه هم نظرات شرکت‌کننده‌ها رو مطرح کردن و هم تمامی اعضای تیم برگزاری نظراتشون رو گفتن و در مورد کنفرانس سال آینده برنامه‌ریزی شد.

قسمت بعدازظهر یکشنبه به گردش در شهر اختصاص داره که در قسمت آینده در موردش خواهم نوشت.

دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۴ – بازدید از Incubator و Accelerator های برلین

دوشنبه صبح با Factory Berlin شروع شد. استارتاپ‌هایی مثل SoundCloud، Firefox، Twitte، Uber و حتی شرکت Lufthansa در این مجموعه مستقر هستن. از در کناری این مجموعه وارد فضایی شدیم که محل اجتماعات‌شون بود و یکی از اعضا در مورد این مجموعه برامون توضیح داد. خواستیم داخل مجموعه و استارتاپ‌ها رو ببینیم و گفتن الآن ساعت از ۹ گذشته و استارتاپ‌ها دارن کار می‌کنن و این ساعت نمی‌تونین از داخل مجموعه بازدید کنین.
برای من واقعاً قابل توجه بود که اینقدر به کار و تمرکز اهمیت میدن. اما در ایران خیلی راحت بازدیدها در ساعات کاری هست.

FactoryBerlin

بعد از اون به Bayer رفتیم که کارخانجات پزشکی و داروسازی هست و در دو سال اخیر یک Accelerator ایجاد کردن برای استارتاپ‌هایی در این حوزه. این رو هم از نظر خودم جالب هست که بگم، Bayer تنها تولیدکننده آسپیرین در دنیاست.

در طول بازدید چندین Security یا همون حفاظت فیزیکی همراهمون بود و چیزی که برای من جالب بود، رفتار به شدت محترم این افراد بود. از اونجایی‌که از حفاظت فیزیکی چند سازمان برخورد بد در ایران دیده بودم، رفتار این افراد برای من جالب بود که با لبخند بهت نگاه می‌کردن، مسیر عبورت رو نگاه می‌کردن و اگر جز مناطق ممنوعه بود فقط می‌گفتن لطفاً از این طرف، نمی‌گفتن از اون طرف نرو، بلکه مسیر درست رو نشون می‌دادن.

بعد از اون به Betahaus رفتیم که یک coworking space بسیار جالب داشت. وقتی وارد ساختمون می‌شدی، در واقع وارد یک کافه می‌شدی و بعد از اون در انتهای کافه یک راهرو بود که به طبقات دیگه ساختمون منتهی می‌شد و ما به طبقه چهارم که سالن کنفرانس و اجتماعات به نظر می‌رسید رفتیم و یکی از بنیانگذاران اونجا برامون صحبت کرد.

Plug&Play

آخرین بازدید به شتاب‌دهنده Plug & Play اختصاص داشت که ندا عمیدی، برادرزاده سعید عمیدی بنیانگذار این شتاب‌دهنده در مورد اونجا برامون توضیح داد. اگه زمانی دوست داشته باشم استارتاپی رو راه‌اندازی کنم، قطعاً برای شرکت در دوره Plug & Play درخواست خواهم داد.
نکته قابل توجه در مورد این شعبه شتاب‌دهنده در برلین، همکاری با Axel Springer بود که یکی از بزرگترین مجموعه‌های نشریات دیجیتالی است.

– – –

پی‌نوشت ۱: چیزی که جالب بود، تمامی این ساختمون‌ها خیلی قدیمی بودن، چیزی که ما فهمیدیم، در آلمان به شدت برای ساختمان‌های قدیمی ارزش قائل هستن و اونها رو خراب نمی‌کنن. حتی آسانسوری که در Betahaus سوار شدیم شبیه آسانسورهای خیلی قدیمی بود که بازسازی شده بود.

پی‌نوشت ۲: در تمامی این مراکز، Wifi رایگان در اختیار همه بازدیدکنندگان میذاشتن و این واقعاً برای من جالب بود که اینقدر زیاد برای همه، حتی بازدیدکنندگان ارزش قائل هستن.

سفر به ناشناخته‌ها: تجربیات من از سفر به برلین – قسمت سوم

iBridges

پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۴ – روز اول کنفرانس iBridges

کنفرانس با حضور حدود ۱۴۰۰ نفر شرکت‌کننده شروع شد. البته با کمی تاخیر که خب متاسفانه برای ایرانی‌ها یک مسئله عادی شده.

در مورد سخنرانی‌ها دلم نمی‌خواد چیزی بنویسم، چون به نظر من بهتره خودتون ویدیوهای این کنفرانس رو ببینین. در لینک http://ibridges.org/main-hall-program-videos/ می‌تونین تمامی سخنرانی‌های سالن اصلی کنفرانس رو ببینین.

post354-1

دوست دارم بیشتر به حواشی و اتفاقاتی که در خارج از سالن اصلی و جلسات برنامه‌ریزی شده میفته صحبت کنم. اما قبل از اون باید بگم سخنرانی Dave McClure فوق‌العاده بود و شاید عجیب باشه که من سخنرانی دکتر حمید بیگلری رو بیشتر از سخنرانی دیو مک‌کلور دوست داشتم.

عموماً بخش عمده‌ای از زمان چنین کنفرانس‌های به شبکه‌سازی اختصاص داره و صبح با سلام و احوالپرسی با دوستان ایران شروع شد. دوستانی که در سایر همایش‌ها و کنفرانس‌ها دیده بودیم.

شاید عجیب باشه اما من همین روز اول فهمیدم که به طور عجیبی خجالتی شدم، البته شاید تحت تاثیر سفر به «فرنگ» بوده و استرس تنهایی و حتی خستگی راه که خب شاید بهانه یا توجیه به نظر برسه. کسایی که من رو از نزدیک می‌شناسن قطعاً می‌دونن که اصلاً خجالتی نیستم. در هر صورت کشف این روحیه خجالتی توی وجودم باعث شد که خودم رو به برقراری ارتباط با آدما و صحبت کردن مجبور کنم. راه‌حل هر مشکل در مواجهه با اون پیدا میشه نه در فرار از اون.

در مورد افراد و کسایی هم که باهاشون آشنا شدم ترجیح میدم چیزی ننویسم و باز به حواشی حاشیه‌ها بپردازم.

وقت ناهاره و باز مطمئن نیستم گوشت و مرغ غذاها حلال هستن یا نه، ناچاریم چند روز به گیاهخواری بگذرونیم. غذای گیاهی بیشتر شبیه غذاهای تایلندی یا کره‌ای با یه عالمه ادویه کاری بود و برنج هم به صورت نرم و سرد. اما طعم جالبی داشت و من واقعاً غذا رو دوست داشتم.

البته تقریباً ۹۹٫۹% از شرکت‌کننده‌ها ظاهراً از غذا ناراضی بودن ولی من عموماً سعی می‌کنم با شرایط کنار بیام، کمی غذا خوردم تا سر پا بمونم و به میان‌وعده بعدی با شیرینی‌های به شدت خوشمزه رویداد برسم.

post354-2

از اونجایی‌که مسئولیت اکانت توییتر ibridgesfest از زمان جشنواره کارآفرینی پل با من بود، قرار بر این شد که من تا جایی که می‌تونم در توییتر کنفرانس و سخنرانی‌ها رو پوشش بدم. با تجربه لایوبلاگی که داشتم، تصور می‌کردم این کار ساده باشه، چون همیشه در حین رویدادها با سرعت بسیار زیادی این کار رو انجام می‌دادم. تفاوت اینجا بود که حالا زبان انگلیسی هست و همزمان باید انگلیسی بشنوی و در حینی که داری جمله بعدی رو می‌شنوی، جمله قبلی رو به فارسی ترجمه کنی، تایپ کنی و پست کنی. دو فعالیت تبدیل شده بود به ۴ فعالیت و نمی‌دونم مغز انسان باید چند پردازنده داشته باشه تا بشه زبان غیر زبان مادری رو با همون سرعت مشابه در رویدادهای فارسی زبان لایوبلاگ کرد. واقعاً تجربه هیجان‌انگیزی بود.

یه اتفاق جالب امروز افتاد، یکی از سخنران‌های ایرانی، در یک جمع برگشت گفت: As you know، شیرازیا حال و حوصله ندارن.

دوست دارم همین جا نظرم رو در مورد حرف ایشون بزنم. اولین مورد اینه که ایشون این حرف رو در یک جمعی که افراد غیر ایرانی حضور داشتن زدن و خب تا اونجایی که من می‌دونم اعتماد به یک ملت زمانی شکل می‌گیره که مردم احترام به خود و کشورشون بذارن و اتحاد در اون جامعه احساس بشه. گفتن چنین حرفی، علاوه بر توهین به یک قومیت (شهر) نشون میده ما برای هم‌وطن‌های خودمون احترام قائل نیستیم و در یک عرصه بین‌المللی هم چنین بی‌احترامی رو در ملا عام نشون میدیم.

جدا از اینکه من خودم به عنوان یک شیرازی از حرف ایشون به شدت ناراحت شدم، از تمام کسانی که روزی جایی و در محلی سخنرانی خواهند داشت، خواهش می‌کنم احترام به وطن و هم‌وطن‌تون رو فراموش نکنین.

راستی، داشت یادم می‌رفت که این رو بگم، از اونجایی که یادم رفت شام رویداد رو بخورم نظری در مورد شام ندارم. همینطور اینکه ناچار شدیم کلی محدوده هتل رو بگردیم تا یه رستوران ترک با گوشت حلال پیدا کنیم. غذاش فوق‌العاده خوشمزه بود.

post354-3

جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۹۴ – روز دوم کنفرانس iBridges

در لینک http://ibridges.org/main-hall-program-videos/ می‌تونین تمامی سخنرانی‌های سالن اصلی کنفرانس رو ببینین.

حواشی همیشه هست. سعی کنین درگیر حواشی نشین.

پرانتز باز:

(روز دوم من با مازیار آشنا شدم که فضای کار مشابهی با من داشت و حوزه تخصصی یکسانی داشتیم و با ۱۳ سال سابقه، متخصص‌ترین فردی بود که من در زمینه Social Media Marketing تا به حال باهاش آشنا شدم. هم‌صحبتی با مازیار تجربه فوق‌العاده‌ای برای من بود و امیدوارم بتونم خیلی چیزها در زمینه کارم ازش یاد بگیرم.)

پرانتز بسته.
دوست داشتم حتماً این یک نفر رو معرفی کنم.

آخرین برنامه روز دوم Pitch Fest Award Ceremony بود که توی این برنامه ۶ تا استارتاپ برتر رو انتخاب کردن و جایزه این ۶ تیم بازدید از Silicon Valley بود. از اونجایی که در زمان ارائه هیچ‌کدوم از این استارتاپ‌ها نبودم، نمی‌تونم توضیحی در موردشون بدم، امیدوارم در ویدیوهای سایت، ارائه‌های استارتاپ‌ها رو هم اضافه کنن.

post354-4

از غذای امروز چیزی ندارم بگم، چون نفهمیدم چی بود، اول فکر کردم لازانیاست ولی نبود.

شب با جمعی از دوستان به کافه رفتیم. وقتی هر کدوم در مورد بیزنس‌هاشون حرف می‌زدن به این فکر می‌کردم که ما چقدر عقب هستیم چه در تخصص و چه در انسانیت و فروتنی.

کاش بتونم فردی موفق باشم مثل چنین دوستانی.

از تارت خوشمزه‌ای که اونجا خوردم نگم که خب نمی‌تونین امتحانش کنین به دلتون می‌مونه، لازمه البته عکسش رو بذارم.

post354-5

شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۴ – روز سوم کنفرانس iBridges

در لینک http://ibridges.org/main-hall-program-videos/ می‌تونین تمامی سخنرانی‌های سالن اصلی کنفرانس رو ببینین.

روز آخر کنفرانس بود و می‌خواستم نهایت استفاده رو ببرم، سعی کردم در تمامی Session هایی که علاقه داشتم شرکت کنم. البته هر ساعت ۱۵ سشن به صورت موازی برگزار می‌شد که این کار رو واقعاً سخت می‌کرد، ولی وقتی اطلاع دادن که فیلم تمامی جلسات رو در دسترس خواهند گذاشت، با خیال راحت اولویت‌بندی کردیم.

همیشه به اختتامیه که نزدیک میشیم، آدم دچار احساس دلتنگی میشه و دچار حس حسرت که کاش بیشتر استفاده کرده بودم و خب من دچار هر دو حس شدم. خیلی چیزها دوست داشتم از افرادی که اونجا هستن یاد بگیرم و خیلی تجربه‌های جدید که دوست داشتم کسب کنم.

اما زمان در گذر است ….

تجربه جدید امروز این بود: اکانت توییتر iBRIDGES_news رو به من سپردن تا روز آخر رو حسابی توییت کنم. من هم تا جایی که تونستم برای هر دو اکانت توییت پست کردم. واقعاً کار سختی بود دو زبانه توییت کردن. بابت این تجربه واقعاً خوشحالم و ممنونم که مسئولیتی رو بهم سپردن. داشتن مسئولیت همیشه برای من لذت‌بخشه.

آهان، ناهار امروز فوق‌العاده خوشمزه بود، یه لازانیا گیاهی فوق‌العاده عالی که به شدت لذت بردم ازش.

به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است ….

– – –

پی‌نوشت ۱: این سفرنامه بیشتر به حواشی و تجربیات من به یک سفر خارج از ایران هست و قراره فقط دل‌نوشته باشه، به همین خاطر اصلاً به مسائل تخصصی نپرداختم.

پی‌نوشت ۲: سرعت اینترنت خیلی خوب بود. البته ظاهراً برای ما. دوستانی که از سیلیکون ولی در کنفرانس شرکت کرده بودن، از سرعت اینترنت ناراضی بودن.

سفر به ناشناخته‌ها: تجربیات من از سفر به برلین – قسمت دوم

Berlin

چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۴، یک روز قبل از شروع رسمی همایش، ساعت ۸:۲۵ صبح طبق چیزی که روی بلیت نوشته شده بود رسیدیم برلین. دقیقاً سر ساعتی که توی بلیت نوشته شده بود. حتی ۱ ثانیه هم تاخیر نداشت. چقدر برای زمان بقیه ارزش قائل هستن.

اینترنت رایگان فرودگاه رو استفاده کردیم تا آدرس هتل رو بگیریم و یکی از دوستان مسیر اتوبوس رو برامون فرستاد. اول از همه برای من عجیب بود که چرا مسیر اتوبوس رو فرستاد، مگر نه اینکه میریم بیرون و تاکسی سوار میشیم، طبیعیه تو ذهن من فقط چنین پروسه‌ای وجود داشت، اما به محض اینکه از سالن اصلی فرودگاه Tegel برلین خارج شدیم خط‌های مختلف اتوبوس در ایستگاه‌های مشخص قرار داشتن که ما ایستگاه خط مورد نظر رو از یکی از راننده‌ها پرسیدیم و به راحتی سوار اتوبوس شدیم. جالب بود که خود راننده بهمون گفت که این بلیت تا دو ساعت اعتبار داره و میتونین هر چند تا اتوبوس خواستین سوار شین در طول این دو ساعت.

پیدا کردن هتل یه کمی سخت شد، که به کمک گوگل مپز تونستیم مسیریابی کنیم و اونجا بود که من فهمیدم GPS هیچ نیازی به اینترنت نداره.

توی هتل خیلی راحت مستقر شدیم و بعد از اون به سمت سالن همایش iBridges رفتیم. City Cube در قسمت جدید برلین قرار داشت به همین خاطر افراد آدرس دقیق رو نمی‌دونستن، اما نکته قابل توجه اینجا بود که وقتی از کسی سوال می‌پرسیدیم سریع به سراغ نقشه شهر و نقشه مسیر اتوبوس‌های شهر می‌رفت و بهمون می‌گفت سوار چه اتوبوسی بشیم و کجا پیاده بشیم و اتوبوس رو عوض کنیم.

در تمام ایستگاه‌ها تابلویی نصب شده بود که دقیقه ورود اتوبوس بعدی رو نشون می‌داد و دقیقاً سر اون زمان دقیق اتوبوس در ایستگاه می‌ایستاد. توی اتوبوس وقتی می‌خواستیم کرایه رو پرداخت کنیم سنت نداشتیم و یه پسر بچه بهمون سنت داد و باهامون حساب نکرد. فهمیدیم که عادت دارن به کمک کردن اینطوری و یکی از شادی‌ها و حس‌های خوب زندگی براشون هست که هر طوری می‌تونن کمک کنن.

iBridges

رسیدیم به City Cube. برای من به عنوان یک ایرانی که در زمان همایش‌های مختلف در محل‌های مختلف انواع تبلیغات دیده میشه، دیدن یه فضای خالی اطراف محل برگزاری، بدون حتی یک پوستر یا بنر عجیب بود. پیش خودم فکر کردم، وااااااااای اینا هنوز آماده نیستن.

دانشجویان ایرانی از سراسر آلمان و حتی کشورهای دیگه مثل آذربایجان به عنوان نیروی داوطلب تیم برگزاری اومده بودن، به تیم‌های مختلف تقسیم‌بندی شده بودن و هر تیم شرح وظایفش رو تحویل گرفته بود.

حدود ساعت ۵ بعد از ظهر بود که فعالیت‌هایی اجرایی و آماده کردن میز پذیرش و غیره شروع شد. یک بنر بزرگ برای درب ورودی، و چند بنر کوچک برای میز پذیرش که فقط و فقط لوگوی iBridges رو نشون می‌داد.

iBridges

نه از لوگوی اسپانسرها خبری بود، نه جمله‌های معناگرای عجیب و غریب و چیزهای دیگه‌ای که ما در رویدادهامون استفاده می‌کنیم. سادگی لذت‌بخشی در کل همایش وجود داشت. برای من به عنوان یک فرد ایده‌آل‌گرا واقعاً دیدن چنین محیطی لذت‌بخش بود.

برای پکیج پذیرش چی میدن؟ یک آویز گردنی با اسم و مشخصات و یک قمقمه برای آب.

iBridges

– همین؟

– – بله، همین. [نقطه ته خط]

– وا !!!!!! چقدر بی‌توجه و واه و واه و واه، چقدر بی‌احترامی!!!!!!!!!
حالا اصن چرا قمقمه میدن؟؟!!!! چقدر عجیب؟؟

– – برنامه کنفرانس رو دیدی؟

– نه بابا پکیج پذیرش که ندادن، برنامه‌شون کجا بود؟؟؟

– – اپلیکیشن کنفرانس رو بگیر، هم برای اندروید هست، هم iOS و هم ویندوزفون

– خب حالا چه ربطی به برنامه داره اصن این قمقمه؟؟

– – خب طول بعضی از برنامه‌ها بیشتر از ۱ ساعته، به این فکر کردن شاید یکی تشنه بشه و می‌تونه با خودش آب ببره داخل سالن تا به خاطر تشنگی قسمتی از برنامه رو از دست نده. *

شاید بد نباشه اینجا بگم کاش ما هم می‌تونستیم تجمل‌پرستی و تجمل‌گرایی رو توی رویدادها و همایش‌هامون کنار بگذاریم، همایش iBridges همایش بزرگی بود با حضور بیزنس‌من‌های** بزرگ، سرمایه‌گذاران و افرادی که از نظر کلاس کاری و توان اقتصادی در سطوح بسیار بالا قرار دارن، اما درگیر تجمل نبودن.

کاش و کاش و هزار کاش ما هم می‌تونستیم چنین کاری برای پکیج پذیرش انجام بدیم و درگیر خواسته‌های اسپانسرهایی که در ازای دادن ۱ میلیون تومن، هزارها انتظار دارن نمی‌شدیم.

افرادی بودن که برای این همایش ۴۰ هزار دلار پول داده بودن اما هیچ جا ازشون اسمی برده نشد، چون دوست نداشتن شناخته بشن، دوست داشتن به صورت ناشناس به پیشبرد و پیشرفت این کنفرانس کمک کنن.

و باز هزاران هزار کاش که ما چنین افرادی رو در کشورمون داشتیم.

موقع پذیرایی، چون اسنک مرغ بود و کسی نمی‌دونست حلال هست یا نه، آقای زواشکیانی لطف کردن و برای من و بقیه دوستان پیتزای گیاهی سفارش دادن و روز اول برلین با پیتزای بسیار خوشمزه به سر شد.

ترکیبات: اسفناج و پنیر

Pizza

– – –

این مکالمه یک مکالمه خیالی است و اتفاق نیفتاده، فقط شبیه‌سازی رفتارهای مشابه در ایران که در رویدادها و همایش‌های قبلی دیده بودم.

** نتونستم کلمه معادلی برای Businessman به کار ببرم. اگر کلمه مناسبی سراغ دارین ممنون میشم معرفی کنین.

– – –

پی‌نوشت: آلمان فضای سبز زیادی داره و هم شهر فرانکفورت و هم برلین از بالا به شدت سبز بودن. لذت‌بخش بود دیدن چنین شهرهای صنعتی که اینقدر فضای سبز دارن.

سفر به ناشناخته‌ها: تجربیات من از سفر به برلین – قسمت اول

iBridges

سلام.

هفته گذشته فرصتی پیش اومد تا بتونم در کنفرانس iBridges 2015 که در آلمان برگزار شد شرکت کنم. اینکه میگم فرصت، واقعاً فرصت بود، چون یک بار ویزام ریجکت شد و با لطف تیم اجرایی برلین، همینطور زحمات آقای غانم‌زاده و همکاری سفارت آلمان در عرض یک روز ویزای من رو صادر کردن و تونستم به این سفر برم.

پیش از این تنها سفر خارجی که رفته بودم، حج عمره بود که با توجه به اینکه با کاروان و همراه با خانواده سفر می‌کردم تجربه به نسب راحتی بود.

اما این سفر اروپایی که نسبتاً در اون تنها بودم و لازم بود به نوعی کشف ناشناخته‌ها داشته باشم، واسم پر از ترس و دلهره بود.

در طی این پست و چند پست آینده، می‌خوام تجربیاتی که از این سفر داشتم بنویسم.

iBridges

شروع: فرودگاه امام خمینی – تهران

صف طولانی که جلوی کانتر پرواز فرانکفورت هواپیمایی Lufthansa بود برای من خیلی جالب بود، فرودگاه فرانکفورت یکی از فرودگاه‌های بین‌المللی هست که به تمام کشورها پرواز داره.

بعد از گذر از صف طولانی تحویل بار، مهر خروج از کشور و سوار شدن به هواپیما، اولین تجربه خوبی که داشتم، این بود که راهرو مستقیم به سمت هواپیما منتهی می‌شد و از انتظار برای اتوبوس و طی کردن مسیر طولانی فرودگاه مهرآباد خبری نبود. وقتی وارد هواپیمایی غربی میشی، طبیعی بود که خانم‌ها توی هواپیما حتی قبل از خروج از فرودگاه امام، بی حجاب بودن.

iBridges

پذیرایی هواپیمایی با اینکه شب بود و اکثر مسافرها خوابیده بودن، اینقدر زیاد بود که دلم می‌خواست به مهماندارها بگم لطفاً برید بخوابید.
چند وعده نوشیدنی مختلف از آب معمولی و آب گازدار، نوشابه، آب‌میوه و آب جو رو چندین بار سرو کردن. همینطور دستمال گرم مرطوب که واقعاً برای سبک کردن صورت از فشار داخل کابین کارآمد بود.
آخرین پذیرایی هم مربوط به صبحانه می‌شد و یک وعده کامل غذایی بسیار خوشمزه.

iBridges

فرودگاه فرانکفورت

وقتی وارد فرودگاه فرانکفورت شدیم، یک نفر فارسی زبان جلوی خروجی بود و همه مسافرها رو به پرواز بعدی‌شون راهنمایی می‌کرد. فرودگاه فرانکفورت اینقدر بزرگ بود که برای رفتن از یک ترمینال به ترمینال دیگه، بایستی سوار ترن می‌شدیم. ترن‌هایی بدون راننده که واقعاً برای من جالب بود چطوری اتوماتیک در اون ارتفاع کنترل میشن. یه کمی که به شرایط فکر کنین واقعاً ترسناک بود.

یکی از بزرگترین دغدغه‌های من این بود که، یعنی خودشون چمدون من رو می‌فرستن برلین؟ نیازی نیست تحویل بگیرم و خودم تحویل هواپیمایی بعدی بدم؟
حقیقتش این بود که تا لحظه‌ای که بارم رو تحویل نگرفتم، همش از گم شدن چمدونم می‌ترسیدم.

تجربه جالب بعدی این بود که: وقتی می‌خواستی سوار هواپیما بشی، کسی کارت پرواز رو نمی‌گرفت، خودت باید روی بارکدخوان می‌ذاشتی تا گیت برات باز بشه و به سمت هواپیما بری.

post352-4

فرودگاه برلین

نیازی نبود سوار تاکسی بشی، تا خود ترمینال اصلی فرودگاه، اتوبوس خط‌های مختلف وجود داشتن و به راحتی می‌شد سوار اتوبوس شد و به مقصد رسید.
و شاید مهم‌تر اینکه، مردم خیلی راحت راهنمایی می‌کردن.
و شاید جالب‌تر اینکه، درصد بالایی از افراد، انگلیسی رو بلد بودن و راحت می‌تونستیم باهاشون حرف بزنیم.

– – –

پی‌نوشت ۱: اگه ۱ ساعت در فرودگاه امام خمینی وقت داشتین، حتماً پیتزاش رو امتحان کنین. اسم پیتزا یادم نیست ولی واقعاً خوشمزه بود.

post352-5

پی‌نوشت ۲: در طول پرواز، آب بدن به شدت کم میشه، سعی کنین زیاد آب بخورین.

پی‌نوشت ۳: اگه از نظر جسمی ضعیف هستین، قبل از سفر حتماً یه Hype بخورین/بنوشین.

iBridges

آب انبار وکیل

CisternofVakil

یکی دیگر از بناهای مجموعه زندیه، آب انبار هست که در زیر توضیحاتش رو از سایت شرکت راهنمای اینترنتی گردشگری سازسفر پاسارگاد خواهید دید:

این بنا در ضلع غربی مسجد وکیل شیراز واقع شده و هم زمان با مسجد در حدود سال ۱۱۸۰ هجری قمری توسط کریم خان زند ساخته شد. بنای آب انبار دارای راه پله ، مخزنی مربع مستطیل ، بادگیر و پوشش طاقی است و پله های ورودی از سنگ حجاری شده ، تهیه شده است . پوشش طاقی مخزن بنا ، در میانه بر روی چهار پایه مربع شکل قرار گرفته است ،که ارتفاع این پایه هامی باشد.

بادگیر بنا آجری است که نمای فوقانی آن با تزیینات آجری مزین شده است . و نقوشی تقریبا مشابه نقوش برج های ارگ کریم خان دارد. بادگیر آب انبار دو طرفه بوده و تیغه ای در وسط آن وجود داشته است که از یک سمت تیغه ، باد وارد آب انبار شده و بر روی آب گذر کرده و از طریق تبخیر سطحی آب باعث خنک شدن آب می شده و از سمت دیگر و نیز از طریق سوراخ های تعبیه شده بر رویعرق چین خارج می شده. این باد گیر واقع بر بالای پاشیر بوده و آب از طریق لوله های تعبیه شده که به فاصله ۵۰ سانتی متر از آب مخزن بوده، به سمت پاشیر هدایت می شده . و این فاصله ی ۵۰ سانتی متری به دلیل عدم ورود گل و لای موجود در کف مخزن به داخل شیر آب بوده است . قفسه های بالای بادگیر در مجموع در هر طرف دارای ۸ شکاف بوده است . ملات و پلاستر آب انبار تا جایی که آب بالا می آمده ، از ساروج بوده و در سایر قسمت ها از آجر استفاده شده است.

بازار وکیل

BazarVakil

بعد از ارگ کریمخانی، موزه پارس، حمام وکیل و مسجد وکیل به بازار وکیل می‌رسیم. بازار وکیل شهر شیراز یکی از مشهورترین بازارهای سنتی و تاریخی ایران است. این بازار که به فرمان کریم خان زند (۱۱۷۲ – ۱۱۹۳ ه. ق) ساخته شده، اکنون در مرکز شهر شیراز (شرق میدان شهدا) قرار گرفته‌است. (مسجد و حمام تاریخی وکیل نیز در کنار این بازار قرار دارند) بازار طویل خوش طرحی که از بهترین آثار کریم خان زند است و هنوز تقریباً سالم و پابرجای در شیراز باقی‌مانده، بنام «بازار وکیل» مشهور است و تصور می‌رود شهریار زند پس از ملاحظه بازار قدیمی لار (از آثار زمان شاه عباس کبیر) طرح آنرا در شیراز ریخته‌است. تمام کارهای بازرگانی، خرید و فروش کالاهای داخلی و خارجی و مبادلات پایاپای، صدور یا دریافت حوالجات و صرافیها همگی در حجره‌های این بازار انجام می‌گرفته و در واقع بازار وکیل مانند قلب واقعی شیراز بوده و تمام امور بازرگانی در آنجا به جریان می‌افتاده‌است.

BazarVakil

معماری این بنا بر گرفته از بازار قیصریه لار و همچون بازارچه بلند اصفهان ساخته شاه عباس کبیر است اما عرض بازار وکیل بیش از سایر بازارهاست. همچنین ۷۴ دهانه طاق ضربی بازار با ارتفاع بیش از ۱۱ متر مرتفع تر از طاق سایر بازارهاست که البته هم اینک به علت خاکریزی کف بازار، ارتفاع طاق‌ها به ده متر تقلیل یافته‌است.

این بنا امروزه نیز همچنان به عنوان بازار استفاده میشه. فرش فروشی و پارچه فروشی از اصناف غالب این بازار هستند.

– – –

پی‌نوشت: نزدیک به عید هست و به زودی مسافران نوروزی به شیراز میان، امیدوارم سفر خوبی داشته باشن.