شطرنج زندگی

post368

من شاید فلسفی حرف زدن و پیچوندن جملات رو بلد نباشم، بلد هم نیستم هزار تو درست کنم واسه رسیدن به مقصود. رک و صریح و بی‌پرده حرف می‌زنم. کنترل قلم (تایپ کردن) رو میدم به رشته افکارم و میذارم هر چیزی به ذهن میاد رو به رشته تحریر و اینا در بیارن.

واسه همین، در راستای پست های قبلی داشتم به این فکر میکردم که خب حالا زندگی و تغییر و جوانب و ابعاد تصمیم به تغییر و چطوری میشه سنجید، اصلاً میشه سنجید؟ شاید بشه، شاید هم نشه.

آدم وقتی یه تصمیم مهم تو زندگی می‌گیره تلاش می‌کنه همه جوانبش رو بسنجه، تلاش می‌کنه همه آینده‌ای که ممکنه اتفاق بیفته رو مثل یه صفحه شطرنج، مثل یه درخت تصمیم ترسیم کنه و بگه من اگه از این راه برم این‌طوری می‌شه و اگه از اون یکی مسیر برم، زندگیم به کل تغییر می‌کنه.

ولی دنیا و زندگی، صفحه شطرنج نیست، اتفاقات، حماسه‌ها و معجزات زندگی اتفاقات دیگه‌ای رقم می‌زنن.

حالا چی می‌شه که همه چی عجیب می‌شه؟

مثلاً، من تصمیم می‌گیرم درس بخونم، برم دانشگاه، کارشناسی رو تموم کنم، ارشد قبول بشم و همراه یه کار پاره‌وقت برای کسب تخصص، دوره ارشد رو بگذرونم و بعد از دوره ارشد ازدواج کنم و یه زندگی آروم و ساده رو تجربه کنم.

That’s it

I will happily live ever after

ولی دنیا اینطوری نیست، همه اتفاقات اونطوری که من می‌خوام اتفاق نمی‌فتن.

قصه اول: ترم ۲ که هستم، پدرم فوت می‌کنه و مجبورم از دوره کارشناسی برم سر کار، بالاخره خانواده خرجی می‌خوان، به هر سختی هست کارشناسی رو تموم می‌کنم و چون باید بیشتر کار کنم وقت ندارم ارشد بخونم، کار می‌کنم و کار می‌کنم و …. آخر هم با دختر همسایه ازدواج می‌کنم.

قصه دوم: من یه دختر درس‌خون و حسابی زرنگم. تو دوره کارشناسی، عاشق می‌شم، اون پسر کلاس که همه دخترا دنبالشن، اون پسری که چطوری بگم خیلی خوبه، خیلی عالیه، عاشقش شدم، دیگه هیچی دست من نیست، نمی‌تونم احساسات و عواطفم رو کنترل کنم. از درس خوندن میفتم، همش بیرون و گردش و تفریح. درسا رو فقط پاس می‌کنم. آخر قصه هم اون پسری که عاشقش بودم، میره دنبال یه دختر دیگه و من شکست عشقی خوردم و نابود شدم. حالا من موندم و یه مدرک کارشناسی با معدل به زور پاس شده و باید خیلی تلاش کنم تا شرایط رو از اول درست کنم.

قصه سوم: با بهترین معدل و بهترین وضعیت تحصیلی و آکادمیک و یه بورسیه عالی و خوب، به بهترین دانشگاه دنیا رفته، استادا تحسینش می کنن و انتظار دارن یکی از بهترین دانشمندای حوزه خودش و عصر خودش بشه. یکی از نزدیکانش فوت می کنه و میمونه سر دو راهی اینکه برگرده به وطنش یا بمونه و به کنفرانسی که میتونه آینده زندگیش رو تغییر بده بره. انتخاب و تصمیم سختیه …

قصه چهارم: قصه بعدی رو شما بگین.

شاید بشه به این قسمت نوشته گفت: بخش  نتیجه‌گیری

عواطف انسانی، چیزی هست که زندگی رو با صفحه شطرنج و درخت تصمیم متفاوت می‌کنه، این عواطف و شرایط مرتبط با همین حس عجیب و غریبه که زندگی رو عجیب می‌کنه. همین زندگی عجیب و احساسات و عواطفه که زندگی رو قابل زندگی کردن و نفس کشیدن می‌کنه. اگه قرار بود همه چیز مثل صفحه شطرنج یا صفر و یک باشه که دنیا فقط دو رنگ بود.

– – –

پی‌نوشت ۱: این قصه‌ها فقط و فقط زاده ذهن من هستن و شاید شبیه زندگی خیلی از آدم‌های اطراف ما باشن.

پی‌نوشت ۲: البته همیشه هم نمیشه گفت نتیجه‌گیری، نمیشه گفت این قصه‌های زاده ذهن، قراره یه نسخه آماده بدن به ما برای تمام زندگی‌ها، مسیر زندگی آدم‌ها و اتفاقات زندگی‌ها با هم فرق داره، شاید یه تصمیم که واسه زندگی من نوعی نتیجه خیلی بدی به همراه داشته باشه، واسه یه شخص دیگه بهترین نتیجه رو بده. اینه که نباید نسخه پیچید، اینه که زندگی صفر و یک نیست، اینه که زندگی صفحه شطرنج نیست.

اول قصه vs قصه اول

post367

شاید اول قصه برگرده به چندین سال پیش، اون وقتا که کنکور ارشدی بود و درس خوندن و علاقه به قبول شدن در دانشگاه‌های تهران. به اون سفر یک هفته‌ای به تهران و زندگی تو این شهر شلوغ و عجیب، شهری که آلودگی و ترافیک بیداد می‌کنه ولی دوسش داری، شهری که زندگی سختی رو برات رقم میزنه ولی نمیتونی جای دیگه زندگی کنی.

شاید همون سال و همون سفر، این تقدیر نوشته شد. شاید هم پیدا کردن دوست‌های زیاد به واسطه رویدادها و همایش‌ها و دلبستگی بهشون باعث شد فکر کنم تهران هم می‌شه زندگی کرد، تهران هم می‌شه که خوش بگذره.

گذشت و گذشت تا حدود یک سال و نیم پیش، روز تولدم، مصاحبه کاری با بامیلو، بهترین مصاحبه کاری همه زندگیم. چقدر احساس خوب داشتم و چقدر می‌تونست تجربه جالبی باشه. من به صورت دورکاری، به عنوان یک عضو از تیم مارکتینگ بامیلو کارم رو شروع کردم. تو این مدت روزهای زیادی رو در تهران گذروندم. اوایل ماهی یک روز، کم‌کم یک هفته در ماه و به مرور دو هفته که تهران زندگی می‌کردم و تجربه کار در تهران، دلبستگی‌ام رو به این شهر بیشتر و بیشتر کرد. محیط کاری پویا، صمیمیت محل کار، محیط حرفه‌ای و تمام مزایای دیگه‌ای که بامیلو داشت و داره.

از مرداد ۱۳۹۴ زندگی پر از سفر و پر از مصاحبه و پر از جاده و پر از همه تلاطم‌ها، من رو رسوند به ۱۶ شهریور و مصاحبه با آژانس تبلیغاتی بین‌المللی داروگ و خیلی یهویی و خیلی سریع، بدون اینکه حتی آمادگی داشته باشم، دوره آزمایشی ۱۰ روزه و بعد از اون دوره ۳ ماهه شروع شد و من به صورت جدی ساکن تهران شدم.

دوره عجیبی بود، هر روز یک سفر کوتاه از غرب به شمال شرق تهران، سفری که ۲ ساعت و نیم هر روز صبح برای رفت و هر روز عصر هم ۲ ساعت و نیم برای برگشت طول می‌کشید. سختی مسیر و مسائل مختلف باعث شد تصمیم بگیرم محل کار رو تغییر بدم و بعد از تموم شدن دوره ۳ ماهه داروگ، کارم رو در شتابدهنده دیموند شروع کنم.

از مرداد امسال تا امروزی که ۱۰ اسفنده، اینقدر تو جاده زمینی و هوایی شیراز و تهران در سفر بودم که خط به خط مسیرها رو حفظ شدم. شرایطی بود که نه شیراز دلم آروم می‌گرفت و نه تهران. حالا کم‌کم دارم به این غربت عجیب عادت می‌کنم و یاد می‌گیرم تنهایی رو تبدیل کنم به انرژی‌ مثبت و حسابی از این فرصتی که دارم استفاده کنم، فرصتی برای ساختن خود، فرصتی برای بلوغ فکری و فرصتی برای بزرگ و بزرگ‌تر شدن.

– – –

پی‌نوشت ۱: به صورت عجیبی مسیر نوشته وقتی به قلم رسید تغییر کرد، وقتی آدم رشته افکارش رو روی کاغذ (روی ادیتور بلاگ) میاره، حرفا انگاری که عوض میشن، انگاری که یه چیزای دیگه به ذهن میرسه.

پی‌نوشت ۲: تغییر همیشه سخته، تغییر محل زندگی، تغییر محل کار، تغییر نحوه زندگی و تغییر عادت‌ها

پی‌نوشت ۳: اول قصه کجا بود؟ خودم هم واقعاً اول قصه رو گم کردم.

پی‌نوشت ۴: به همه پیشنهاد میدم چنین تغییری رو تجربه کنن. تغییری که به مهاجرت منتهی بشه و به جدا شدن از تمام حریم امن و آسایش و شیرجه زدن تو دریای متلاطم زندگی. تجربه ناب و لذت بخشیه. وقتی بتونی توی تلاطم، شنا کردن رو یاد بگیری، اون وقته که احساس موفقیت و پیروزی واقعی رو تجربه می کنی.

مهاجرت کهکشانی …

post366

یه وقتایی یه اتفاقاتی تو زندگی میفته که آدم رو ناچار به گرفتن یه سری تصمیمات می‌کنه که باعث می‌شه زندگی و آینده شخص توی تلاطم موج‌های نارآرام گیر کنه و سال‌های سال از ساحل امن دور بشه. اینکه اون اتفاقات چی هستن مهم نیست، مهم اون تصمیم حیاتی و خطرناکی هست که تو مسیر زندگی آدم رو در دریای خروشان می‌اندازه.

شاید یه تصمیمی مثل مهاجرت

حالا مهاجرت می‌تونه چند صد کیلومتر باشه، می‌تونه چند صد هزار کیلومتر باشه. تو دنیایی که روحیه و فرهنگ اعضای خانواده با هم فرق داره، تفاوتی نداره فاصله مهاجرت چقدر باشه.

  • محله به محله
  • شهر به شهر
  • کشور به کشور
  • حتی سیاره به سیاره
  • شاید هم کهکشان به کهکشان

دنیای همه ما آدما یه کهکشان واسه خودش داره و مهاجرت تو هر شرایطی کم از مهاجرت کهکشانی نیست.

خروج از ساحل امن خانواده، از آغوش امن و محبت و قلب‌هایی که واسه آدم می‌تپه به دنیایی که ماورای زمین و انسانیت هست، دنیایی که ترس و اندوه، گاهی هم پشیمونی، احساس غالب شده و امنیت روحی آخرین چیزی هست که دنبالش می‌گردی، چون لحظه به لحظه فقط به امنیت شخصی و امنیت مالی فکر می‌کنی.

مهاجرتی که به خاطر استقلال و امنیت مالی باشه، حتی وقتی تو آغوش امن خانواده استقلال و امنیت مالی داری، ولی احساس می‌کنی واسه جامعه مفید نیستی، تبعاتی داره که آدم رو عوض می‌کنه. آدم واقعاً می‌شه یه مهاجر کهکشانی. انگار از سیاره اسب‌های مهربون شاخدار، رفته باشی به دنیای سیاهی‌ها و جادوگرهای وحشتناک.

شاید اینقدرا هم بد نباشه و من عمق فاجعه رو با مبالغه دارم توصیف می‌کنم. شاید هم واقعاً همینقدر که شبیه مبالغه است بد باشه.

اصلاً چی می‌شه که آدم از شهرش، از حریم امنش، از وطنش فرار می‌کنه؟ آره، دقیقاً فرار می‌کنه. موندن همیشه بد نیست، فرار هم همیشه بد نیست. من فرار کردم؟ نمی‌دونم. شاید هم فرار نکردم. دنبال جایی گشتم که اثربخش باشم، جایی که مفید باشم. و متاسفانه اون جایی که تونستم مفید و اثربخش باشم، چند صد کیلومتر و چند صد سال نوری با حریم امن خونه و آغوش پدر و مادر فاصله داره. که کاش نداشت ….

این  گاه‌نوشته‌های مهاجرت کهکشانی قراره تجربه من از این مسیر باشه، شاید یه روزی، یه وقتی، یه جایی، یه نفر مثل من بخواد از شهرش و وطنش بزنه بیرون، شاید بخواد فرار کنه، شاید هم …. حالا هر چی اسمش رو بشه گذاشت، شاید همین نوشته‌ها بتونه یه راهنمایی باشه برای آدم‌هایی شبیه من که فداکاری و قصی‌القلبی رو خوب بلدن. مهاجرت فداکاری و قصی‌القلبی داره، اینکه بتونی با دلتنگی کنار بیای، اینکه بتونی از تمام لحظات خوش و خاطرات قشنگ کنار خانواده بگذری، اینا فداکاری و قصی‌القلبی نیاز داره. مهاجرت خیلی سخته، سخت‌تر از چیزی که بشه باورش کرد. آدم وقتی سختی‌اش رو می‌فهمه که دیگه برگشتن براش سخت شده، وقتی که به شرایط موجود عادت کرده. اون وقته که می‌گن: نه راه پس داری نه راه پیش

– – –

پی‌نوشت ۱: این گاه‌نوشته‌ها بیشتر شبیه حرفایی هستن که نمیشه گفته بشن، نمیشه با صدای بلند اونها رو بیان کرد، نکنه همسایه دیوار به دیوار زندگی، که شاید اسمش یأس و ناامیدی باشه، شاید هم اسمش غم باشه، نباید این همسایه اینا رو بشنوه. آدم وقتی از حریم امن خونه دور میشه، احساس تنهایی و ضعف ممکنه بهش غلبه کنه، باید خندید و خندید و لبخند زد و پرانرژی بود، تا این همسایه بدچشم، زندگی آدم رو تلخ نکنه.

پی‌نوشت ۲: شاید به نظر برسه این گاه‌نوشته‌ها مبالغه زیاد دارن که خب دارن، آدم وقتی تنها میشه، قوه تخیل و داستان‌نویسی و حتی شعرسرایی‌اش حسابی گل می‌کنه.

به زودی در این محل عنوان مناسب نصب می‌گردد

laughing

دیروز که سوار اتوبوس شدم، چند تا دختر جوون تر از من آخر اتوبوس نشسته بودن و حرف می زدن و می خندیدن. این اتفاق باعث شد من به یاد چند سال پیش و خاطرات خودمون بیفتم، وقتایی که بچه سال تر بودیم و توی اتوبوس دانشگاه آخر اتوبوس مینشستیم و به قولی گل می گفتیم و گل می شنیدیم.

یه لحظه پیش خودم فکر کردم که مگه چند سال گذشته که اینقدر این خاطره ها دور به نظر می رسن، اینقدر شبیه این به نظر می رسه که ده سال، شاید هم بیست سال از اون جوونی ها و شیطنت ها و خنده های بی دغدغه گذشته؟

چی شد که اون خنده ها تموم شدن و واسه پیدا کردن آرامش و شادی، افتادیم تو تلاطم دریای مواج زندگی؟ چی شد که استفاده از لحظه مون از بین رفته و آینده نگر شدیم؟ چی شد که حتی واسه خندیدن هم دنبال دلیلی می گردیم که بشه باهاش آینده رو ساخت؟ واقعاً چی شد؟

– – –

پی نوشت: این پست ادامه دارد …

امنیت شغلی

job

امنیت شغلی چی می تونه باشه؟ اینکه سلامتی آدم در حین کار حفظ بشه؟ سلامتی چطوری حفظ میشه؟ اصلاً مگه سلامتی فقط سلامتی جسمی هست؟

مهم ترین مسئله درگیر در امنیت شغلی، به نظر من سلامت روح و آرامش روان هستش. حالا این سلامت روح و آرامش روان چطوری بدست میاد؟ اینکه آدم دغدغه نداشته باشه. حالا دغدغه ها چی هستن اصلاً؟

یه سری دغدغه هایی که در مورد شغل و کار به ذهن من می رسه رو می نویسم.

مورد اول: قرارداد مکتوب، به نظر من مهم ترین عاملی که میتونه باعث بشه آدم توی محیط کاری آرامش داشته باشه قرارداد مکتوبه، همین قرارداده که خیلی چیزا رو مشخص میکنه و میتونه تضمینی باشه برای به وقوع پیوستن تمامی قول و قرارها و وعده وعیدها.

مورد دوم: حقوق مکفی و پرداخت به موقع، بالاخره آدم اجاره خونه داره، قسط داره، هزینه زندگی داره، پول آب و برق و گاز و خورد و خوراک داره، هیچی هیچی هم نباشه، نفس کشیدن هم این روزا هزینه داره، تا وقتی که آدم از درآمدش و پرداخت به موقع اطمینان نداشته باشه، هیچ جوره نمی تونه اثربخشی کافی تو محیط کار داشته باشه. وقتی قرارداد مکتوبی وجود داشته باشه که حقوق و تاریخ دقیق پرداخت در اون ذکر شده باشه، تمامی این موارد تضمین میشه.

مورد سوم: محیط آروم، شاید یه محیط هایی از نظر صدا و به خاطر تعدد کارمند شلوغ باشن، ولی بالاخره باید یه جایی باشه که آدم بتونه تمرکز کنه و کارهاش رو انجام بده. بالاخره یه سری فعالیت ها نیاز به تمرکز و سکوت داره، محل کاری که دائم از این طرف و اون طرف صدای موسیقی بلند باشه و همکارا داد بزنن و با صدای بلند با هم حرف بزنن، محیطی نیست که آدم بتونه آرامش داشته باشه و با اثربخشی بالا کار کنه.

مورد چهارم: همکاران، رفتار حرفه ای و اخلاق خوب همکاران و مدیران، یکی از مهم ترین عواملی هست که موجب آرامش و سلامت روان تو محیط کار میشه.

مورد پنجم: زمان اتمام یا تمدید قرارداد معین، آدم باید بدونه تا چه زمانی واقعاً امنیت شغلی و بحث استخدام رو داره، این روزا دیگه هیچ شغلی دائمی نیست و همه قراردادی و مدت معین شدن، اما همیشه باید مشخص باشه که وقتی قرارداد تموم میشه، آیا تمدید اتفاق میفته یا از قبلش باید دنبال محل کار بعدی باشن.

مورد ششم: اعتماد، از نظر درجه اهمیت، اعتماد با قرارداد برابری می کنه، اما خب من به عنوان مورد آخر بیانش می کنم، چرا که از نظر من، باید به صورت صفر و یکی و فارغ از مسائل احساسی به محیط کار نگاه کرد، من یا مسئولیت پذیر هستم یا نیستم. وقتی کاری رو پذیرفتم و قراردادی نوشته شده و تعهدی صورت گرفته، به صورت پیش فرض اعتماد وجود داره.

همه این موارد که به ذهن من میرسه و همه موارد که به ذهن شما میرسه و همه عوامل باعث میشن که آدم با آرامش خاطر کار کنه و اثربخشی بالاتر بره. پس اگر مدیر هستین، یا اگر کارمند هستین، برای سلامت روان و آرامش خاطر و امنیت شغلی خودتون و اطرافیان تلاش کنین.

– – –

پی نوشت ۱: متاسفانه تو آپدیت جدید گوگل کروم، نیم فاصله کار نمیکنه!!!

پی نوشت ۲: دغدغه شما در محیط کار چیه؟ امنیت شغلی رو چی میدونین؟

پی نوشت ۳: در گذشته دور، من در جایی کار می کردم که اینقدر دیر قرارداد رو بهم دادن که دیگه راه پیش و پسی باقی نمونده بود جز امضای قرارداد، متاسفانه نمیشه به هیچ قول و قرار و وعده و وعیدی اعتماد کرد و همیشه صبر کنین تا قرارداد مکتوب نوشته بشه.

پی نوشت ۴: در گذشته دورتر، من در جایی کار می کردم که ساعت ۶ بعدازظهر (آخر وقت کاری) بهم گفتن از فردا صبح دیگه نیا. با چنین کاری، باید یک حقوق کامل + سنوات و عیدی رو پرداخت می کردن و این کار رو نکردن. اشتباه من این بود که بهشون اعتماد کامل داشتم و فکر نمیکردم از اعتمادم سواستفاده بشه. یادتون باشه هیچ وقت قبل از دریافت وجه تسویه حساب، برگ تسویه رو امضا نکنین.

پی نوشت ۵: بالاخره هر کسی یه زمانی مدیر میشه، وقتی مدیر شدین، سعی کنین مراقب اعتماد کارمندهاتون باشین. کارمندها و حقوق بگیرها، با همین اعتماد به شما ساخته میشن و خوب کار میکنن. اعتماد که شکسته بشه، بهترین کارمند توان و پتانسیل این رو داره که استعفا بده یا به بدترین کارمند تبدیل بشه.

پی نوشت ۶: کارمندی بد نیست، اینکه آدم دنبال حقوق ثابت ماهیانه باشه بد نیست، قرار نیست همه کارآفرین باشن، همه کسب و کار خودشون رو راه بندازن. اگه همه کارآفرین بشن، پس کی کارهای اون کارآفرین رو پیش ببره و کارمندش باشه؟؟؟

پی نوشت ۷: همه موارد ذکر شده به خاطر تجربه های قبلی در گذشته دور هست، این تجربه ها باعث میشه آدم محتاط تر بشه و برای کار جدیدتر و موقعیت های آینده حق و حقوق خودش رو بهتر و بیشتر بشناسه و با ریسک کمتری کار کنه.

مسئولیت‌پذیری

post363

یه وقتایی اطراف آدم یه اتفاقاتی در جریانه که آدم رو به فکر فرو می‌بره. این روزا با خودم فکر می‌کنم مسئولیت‌پذیری واقعاً چیه؟ اصلاً مسئولیت چیه و از کجا ناشی می‌شه؟ چی باعث می‌شه یه نفر صفت والا و ارزشمند “مسئولیت‌پذیری” رو داشته باشه؟ یه شخص “مسئولیت‌پذیر” چه رفتاری داره؟ اصلاً این صفت ژنتیکی هست یا اکتسابی؟ ربطی به تربیت داره؟ محیط کار و زندگی چقدر تاثیر داره؟

سوال پشت سوال تو ذهنم داره می‌چرخه. سوالاتی که واقعاً جوابی براش پیدا نمی‌کنم و هر چی بیشتر فکر می‌کنم آسیبی که به ذهنم می‌رسه بیشتر می‌شه.

یه وقتی تو یه سازمانی وقتی فعالیت‌های سازمانی مشخص می‌شه و وظایف و مسئولیت‌ها به هر شخص منصوب (؟!) می‌شه انتظاری که وجود داره اینه که فعالیت‌ها متناسب با زمان و اقتضا اتفاق بیفتن.

تو یه فعالیت داوطلبانه و NGO هم همین‌طور، وقتی کسی مسئولیت داوطلبانه‌ای رو می‌پذیره، قطعاً مثل یه مسئولیت عادی جز وظایف و روند روزانه‌اش می‌شه.

مسئولیت‌پذیری واسه من شبیه نفس کشیدنه، هر دم و بازدمی که هم اکسیژن هوا رو داره و هم مسئولیت. وقتی فعالیتی یا کاری رو پذیرفتم، باید و باید، هر طوری هست اون فعالیت انجام بشه. باید و باید کار پیش بره، باید و باید …. یه چیزی مثل نفس کشیدن، اصلاً مگه می‌شه آدم نفس نکشه؟

چطوری می‌شه که آدم‌ها وظیفه و مسئولیتی رو که به عهده دارن یا قبول کردن رو انجام نمیدن یا دیر انجام میدن؟ چطوری می‌تونن خودشون رو توجیه کنن و از خودشون راضی باشن؟

شاید بیشتر از اینکه ماهیت و مفهوم مسئولیت‌پذیری رو درک نکنم، این رو درک نکنم که چرا و چرا و چرا؟ یه وقتایی شاید یه چیزی هست به اسم وجدان کاری که ماهیتش برای آدم‌ها متفاوت باشه و خیلی شایدهای دیگه ….

– – –

پی‌نوشت: شاید من اشتباه می‌کنم، شاید مسئولیت‌پذیری اینی که تو ذهن و فکر من هست نباشه. شاید وجدان کاری واقعاً چیز دیگه‌ای باشه. شاید شاید شاید ….

اتفاقات

Sorrow

یه سری اتفاقات ناخواسته، شاید هم خواسته تو زندگی آدم میفته که باعث می‌شه آدم یه سری تصمیماتی بگیره که شاید یه جایی از اون تصمیم‌ها پشیمون بشه، شاید هم نشه.

یه سری اتفاقات تو مسیر زندگی باعث می‌شن آدم از حریم امن خونه و خانواده بزنه بیرون و به مهاجرت فکر کنه و حتی مهاجرت کنه، از مهاجرت چند صد کیلومتری در یک کشور گرفته تا مهاجرت به یه گوشه دیگه دنیا.

یه سری اتفاقات میفته که آدم از حریم امن یه شغل استخدام دائمی و امنیت شغلی بزنه بیرون و از حقوق ثابت و مکفی بزنه و حتی چندین ماه هم دنبال کار بگرده و پس‌اندازش رو خرج کنه فقط واسه اینکه روحش در آرامش باشه.

یه سری اتفاقات میفته که آدم از خیلی لحظات خوب می‌گذره و خودش رو به سمت سختی کشیدن سوق می‌ده تا احساس کنه آدم مفیدی تو جامعه است.

یه سری اتفافات میفته که خیلی از اتفاقات دیگه نیفته.

این اتفاقات باعث می‌شن آدم بزرگ بشه، صبور بشه، به بلوغ فکری برسه و خیلی مزیت‌های دیگه.

این اتفاقات باعث می‌شن ….

– – –

پی‌نوشت ۱: فدا کردن درد دارد، غصه دارد، اندوه دارد. این اتفاقات آغاز فدا کردن لحظات خوب کنار خانواده بودن، فدا کردن لحظه‌های آسایش، فدا کردن امنیت و فدا کردن خیلی موارد دیگه هستن.

پی‌نوشت ۲: صبوری خیلی سخت بدست میاد، بعد از اولین لحظه‌ای که دچار احساس پشیمونی شدی، تصمیم نگیر. صبر کن و صبر کن و صبر کن. تلاش کن تا بتونی صبوری رو یاد بگیری.

پی‌نوشت ۳: پل‌های پشت سرت رو خراب نکن، همیشه تصمیمات آدم و فدا کردن‌ها درست نیستن. راهی و جایی برای برگشت بذار.

پی‌نوشت ۴: موقع تصمیم‌گیری، شاید رضایت از خود و رضایت از زندگی اولویت اول رو داشته باشه. شاید هم امنیت خاطر و امنیت روحی. شاید هم آرامش خاطر. ببین اولویتت تو زندگی چیه بعد تصمیم بگیر.

خوووووب گذشت

DMOND Group

من عاشق برگزاری رویداد و همایش هستم، یه طوری عاشق این کارم که شاید به جای اینکه اکسیژن رو برای تنفس مصرف کنم، رویداد و همایش تنفس می‌کنم. قطعاً اگه عاشق کاری باشین و حاضر باشین به خاطرش ساعت‌ها تلاش کنین و هیچ‌وقت هم ازش خسته نشین حس این لحظه من رو خیلی خیلی خیلی خوب درک می‌کنین.

شاید بشه گفت لذتش برابری می‌کنه با توانایی خوردن و لذت بردن از یک دست کلپچ. حالا چرا کلپچ؟ چون اکثر ایرانی‌ها این غذا رو دوست دارن و می‌دونن واسه درست کردنش چقدر باید سختی کشید و تلاش کرد و در نهایت اینکه خوشمزه بشه، فاکتورهای زیادی رو لازم داره.

همه اینا رو گفتم تا به چی برسم؟ شاید به اینکه چقدر خوشحالم از اینکه همایش دور دنیای کارآفرینی برگزار شد. چقدر خوشحالم از اینکه همایش دور دنیای کارآفرینی اینقدر خوووووب برگزار شد، چقدر خوشحالم از اینکه فیدبک‌هایی که از این همایش گرفتیم اینقدر انرژی‌بخش و راضی کننده است.

علی‌رغم فرصتی کمی که برای برنامه‌ریزی و سازماندهی و برگزاری یک همایش داشتیم، با وجود یه تیم واقعاً فوق‌العاده، این همایش خیلی خوووووب برگزار شد و خیلی خوووووب گذشت.

خوشحالم که برگزاری این همایش رو در پرونده و تجربه کاری ام در این زمینه دارم و خوشحالم که بخشی از تیم فوق‌العاده خوب دیموند بودم. مهم‌تر از همه خوشحالم از این فرصتی که بهم داده شده تا عضوی از خانواده دیموند باشم.

DMOND Group

شاید بد نباشه برم سر اصل مطلب که خود همایش بود، خیلی دلم می‌خواد در مورد بخش‌های مختلف همایش و اینکه چه حرف‌هایی زده شد و چه اتفاقاتی افتاد بنویسم، ولی مثلی داریم که میگه: «کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌خوره» و این مصداق ما برگزارکننده‌هاست. معمولاً تمام بخش‌های همایش رو از دست می‌دیم و امیدواریم فیلمش بهمون برسه.

موضوع بعدی اینکه، احتمال خیلی زیاد، همه دوست دارن فیلم این همایش رو ببینن، واسه اینکه از زمان انتشار فیلم همایش مطلع بشین، بهترین کار اینه که توی خبرنامه دیموند عضو بشین و دیموند رو در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنین.

سایت دیموند        دیموند در فیسبوک        دیموند در توییتر        دیموند در اینستاگرام        دیموند در لینکداین

موضوع آخر هم اینکه، پانزدهمین استارتاپ گرایند تهران، فردا در دیموند برگزار می‌شه. به نظر من این رویداد یه فرصت فوق‌العاده است که هم تجربه‌های یک کارآفرین رو بشنویم، هم شبکه‌سازی کنیم و هم اینکه شتابدهنده دیموند رو ببینیم. پس اگر وقت دارین، این فرصت رو از دست ندین.

– – –

پی‌نوشت: اگر در همایش دور دنیای کارآفرینی شرکت کردین، خوشحال می‌شم نظراتتون رو برام بفرستین.

همایش دور دنیای کارآفرینی

Entrepreneurship

کارآفرینی (ارزش‌آفرینی) و کارآفرین (ارزش‌آفرین) بودن مثل تمام حوزه‌های تخصصی و حرفه‌ای نیازمندی‌های خودش رو داره. به نظر من (و شاید خیلی از بزرگان) یکی از مهم‌ترین نیازمندی‌هایی که در تمام مراحل زندگی همه مردم، چه کارآفرینان و چه سایر افراد، یادگیری هست.

مورد مهم بعدی شنیدن تجربه سایرین هست که می‌تونه در مسیر موفقیت به یک کارآفرین کمک به‌سزایی کنه. شنیدن تجربه به نوعی در بخش یادگیری قرار می‌گیره، ما می‌تونیم از تجربه سایرین یاد بگیریم. می‌تونیم مسیرهای درست یا غلط رو شناسایی کنیم و از درس‌ها و آموخته‌های دیگران استفاده کنیم.

شاید مسیری که به یک چاه منتهی می‌شه، مسیر درستی نباشه، ولی با شنیدن تجربه شخصی که با چاه رو‌به‌رو شده، یاد می‌گیریم که پل بسازیم یا چاه رو دور بزنیم. و البته مثال‌هایی از همین قبیل که می‌تونن به مسیر موفقیت ما کمک کنن.

به نظر من، در دنیای امروز که همه چیز با وجود تکنولوژی و اینترنت شتاب زیادی داره و پیشرفت سرعت بیشتری گرفته، شاید بد نباشه تجربیاتی از دور دنیای کارآفرینی رو بشنویم و بتونیم در این عصر با سرعت بیشتری یاد بگیریم و پیشرفت کنیم و در عرصه جهانی رقابت کنیم.

به قول آقای دکتر کورنگی، جهانی فکر کنیم، چون ایران جزئی از جهان هست.

حالا چطوری می‌تونیم از تجربیات چنین افرادی بهره‌مند بشیم، پاسخ خیلی ساده است، سعی کنیم همایش‌هایی که این افراد در اونها شرکت می‌کنن یا سخنران هستن رو پیدا کنیم و با هزینه خیلی کم بتونیم با سرمایه‌گذاران و متخصصانی زیادی صحبت کنیم و تجربیات اونها رو بشنویم.

یکی از همایش‌های پیش‌رو، همایش دور دنیای کارآفرینی هست که با حضور علیرضا مسرور، مدیر سرمایه‌گذاری Plug & Play Ventures برگذار می‌شه. پلاگ‌اندپلی یکی از بزرگترین شتابدهنده‌های دنیاست که از سیلیکون ولی آغاز به کار کرده و حالا در چندین کشور نماینده داره و در کشورهای مختلف سرمایه‌گذاری می‌کنه.

ثبت‌نام در همایش

شاید بهتر باشه اطلاعات کامل‌تر رو از سایت خودشون بخونین:

سایت Tech Center        سایت شتابدهنده

شاید بد نباشه یک توضیح مختصر در مورد این همایش هم بنویسم.

Entrepreneurship

این همایش روز پنجشنبه سوم دی ماه (هفته آینده) از ساعت ۸:۳۰ صبح تا ساعت ۷ عصر برگزار می‌شه. ۴ بخش اصلی داره و یک بخش ضمنی.

شاید بد نباشه اول در مورد بخش ضمنی صحبت کنم. اون بخش چیزی نیست جز فرصت شبکه‌سازی. همه کسایی که در این حوزه فعال هستن از اهمیت شبکه‌سازی اطلاع دارن. اینکه شما بتونین افراد فعال حوزه، متخصصان و حتی جوان‌های با استعداد رو بشناسین و بتونین از این فرصت برای آشنایی بیشتر با توانایی‌های هم استفاده کنین. چه بسا که در آینده نزدیک، بتونن همکاری‌های حرفه‌ای با هم داشته باشن. چرا چنین همایش و فضایی فرصت محسوب می‌شه؟ چون تمام افرادی که در همایش مرتبط شرکت می‌کنن، فضای فکری و اهداف مشترکی دارن که باعث می‌شه راحت‌تر بتونن برای پیشرفت با هم همکاری کنن و تیم تشکیل بدن. جوون‌ترهایی که به دنبال کسب تجربه هستن می‌تونن از سرمایه‌گذاران و متخصصانی که چندین سال پیش در جایگاه این جوانان حضور داشتن یاد بگیرن.

بریم سراغ بخش‌های اصلی همایش:

بخش اول – سخنرانی: در این بخش با شنیدن تجربیات آقای علیرضا مسرور سفری خواهیم داشت به دور دنیای کارآفرینی، همه آنچه که می‌شه از گوشه گوشه دنیا یاد گرفت. آقای احمدرضا مسرور، مدیرعامل و بنیانگذار شتابدهنده دیموند نیز با سخنرانی “آنچه باید از دنیای استارتاپ‌ها بدانید” تجربیات خودشون رو با ما به اشتراک خواهند گذاشت. سایر سخنرانان بخش اول طی هفته آینده اعلام می‌شن.

بخش دوم – پنل تخصصی: انتظار می‌ره یه پنل پرسش و پاسخ فوق‌العاده جذاب و پر از درس با حضور افراد فعال حوزه، متخصصان و سرمایه‌گذاران داشته باشیم. حضور آقای مسرور و آقای پیروز در این پنل قطعی است و سایر افراد نیز به زودی معرفی خواهند شد.

PitchFest

بخش سوم – PitchFest: اگه ایده استارتاپی دارین و به یک نمونه اولیه (MVP) هم رسیدین، یا حتی استارتاپی هستین که شکل گرفته و مدتی هست که فعالیت می‌کنه و وارد بازار شده، این مسابقه (حتی بدون در نظر گرفتن جایزه) فرصت خوبی برای ارائه ایده در حضور تمامی افراد شرکت‌کننده در این همایش به خصوص سرمایه‌گذاران و متخصصان حاضر در همایش هست. با توجه به فرصت محدود، ۶ استارتاپ در این همایش فرصت ارائه خواهند داشت. برای انتخاب ۶ استارتاپی که در روز همایش فرصت ارائه خواهند داشت، یک پیش ثبت‌نام برای Startup Review باید انجام بدین. پیش ثبت‌نام خیلی ساده است، کافیه در فرم پذیرش دیموند http://dmondgroup.com/fa/apply.php ثبت‌نام کنین.

بخش چهارم – کارگاه‌های تخصصی: در این بخش چندین کارگاه به صورت موازی برگزار خواهد شد. تا این لحظه دو کارگاه به صورت قطعی اعلام شده‌اند.

کارگاه ۱: رنگ‌بازی (از ایده تا اجرا) – مربی: محمد نجفی

کارگاه ۲: Quick Usability Testing – مربی: محمدرضا محمدعلی

– – –

پی‌نوشت: به عنوان کسی که دو سال گذشته زندگی‌ام تلاش کردم در تعداد زیادی همایش‌های مرتبط شرکت کنم و واقعاً تونستم از فرصت‌هایی که برام ایجاد شده استفاده کنم، می‌تونم بگم که ارزش چنین رویدادها و همایش‌هایی فوق‌العاده زیاده و بعضاً می‌تونه مسیر زندگی آدم رو حتی تغییر بده و کمک کنه تا آدم توانایی‌ها و استعدادهای خودش رو کشف کنه.

کارگاه کوله‌پشتی

Amir Mehrani

همیشه میگن آرزوهات رو یه جا یادداشت کن، تو یادت میره ولی خدا یادش نمی‌ره. شاید چیزی که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده.

البته من آرزوهام همیشه یادم هست و تلاش می‌کنم مسیر به وقوع پیوستن اونها رو بسازم.

از چند سال پیش که با آقای مهرانی و سایت ایشون آشنا شدم، دلم می‌خواست یکی از کارگاه‌های ایشون رو حتماً شرکت کنم. بالاخره بعد از چند سال دیروز فرصت این پیش اومد که در کارگاه کوله‌پشتی شرکت کنم. یه کارگاه فوق‌العاده خوب با یه عالمه درس زندگی.

کارگاه کوله‌پشتی، دیروز با همکاری ۲۰تا۳۰ و شتاب‌دهنده دیموند برگزار شد. یک کارگاه ۵ ساعته که خیلیزود گذشت و آرزو می‌کردم کاش ساعت‌ها ادامه داشت.

آخر کارگاه آقای مهرانی خواستن که به این فکر کنیم با مواردی که امروز فهمیدیم و یاد گرفتیم، از شنبه روی چه کاری انرژی می‌ذاریم؟

فکر می‌کنم من می‌خوام این سه تا مورد رو توی زندگیم بیشتر کنم:

۱- خواندن مجدد سایت آقای مهرانی، این بار با دقت خیلی خیلی بیشتر

۲- مطالعه بیشتر کتاب

۳- تمرین از بین بردن خجولی!!! (شاید عجیب به نظر برسه ولی واقعاً یه جاهایی خجالت بزرگترین مشکلی هست که باعث خیلی اتفاق‌های دیگه میشه)

البته مورد چهارمی هم هست. اینکه ریز به ریز جزییات و اتفاقات و همین‌طور مواردی که یاد گرفتم یا فکرم رو مشغول کرده رو در یک پست دیگه بنویسم.

اگه امسال قبل از عید بخوام کوله‌پشتی رو بنویسم، قطعاً می‌نویسم کوله‌پشتی‌ای که واقعی‌تر شد.

– – –

پی‌نوشت ۱ : ممنون از تیم خوب ۲۰تا۳۰ که این کارگاه رو هماهنگ کردن و برای من فرصت شرکت کردن ایجاد شد.

پی‌نوشت ۲: ممنون از دیموند که فضا رو برای کارگاه در اختیار گذاشتن. فضای دیموند یکی از فوق‌العاده‌ترین فضاهایی هست که آدم می‌تونه با آرامش تمام کار کنه و یاد بگیره.

پی‌نوشت ۳: ممنون از آقای مهرانی عزیز برای این کارگاه فوق‌العاده