بایگانی دسته: دل نوشته ها

به زودی در این محل عنوان مناسب نصب می‌گردد

laughing

دیروز که سوار اتوبوس شدم، چند تا دختر جوون تر از من آخر اتوبوس نشسته بودن و حرف می زدن و می خندیدن. این اتفاق باعث شد من به یاد چند سال پیش و خاطرات خودمون بیفتم، وقتایی که بچه سال تر بودیم و توی اتوبوس دانشگاه آخر اتوبوس مینشستیم و به قولی گل می گفتیم و گل می شنیدیم.

یه لحظه پیش خودم فکر کردم که مگه چند سال گذشته که اینقدر این خاطره ها دور به نظر می رسن، اینقدر شبیه این به نظر می رسه که ده سال، شاید هم بیست سال از اون جوونی ها و شیطنت ها و خنده های بی دغدغه گذشته؟

چی شد که اون خنده ها تموم شدن و واسه پیدا کردن آرامش و شادی، افتادیم تو تلاطم دریای مواج زندگی؟ چی شد که استفاده از لحظه مون از بین رفته و آینده نگر شدیم؟ چی شد که حتی واسه خندیدن هم دنبال دلیلی می گردیم که بشه باهاش آینده رو ساخت؟ واقعاً چی شد؟

– – –

پی نوشت: این پست ادامه دارد …

امنیت شغلی

job

امنیت شغلی چی می تونه باشه؟ اینکه سلامتی آدم در حین کار حفظ بشه؟ سلامتی چطوری حفظ میشه؟ اصلاً مگه سلامتی فقط سلامتی جسمی هست؟

مهم ترین مسئله درگیر در امنیت شغلی، به نظر من سلامت روح و آرامش روان هستش. حالا این سلامت روح و آرامش روان چطوری بدست میاد؟ اینکه آدم دغدغه نداشته باشه. حالا دغدغه ها چی هستن اصلاً؟

یه سری دغدغه هایی که در مورد شغل و کار به ذهن من می رسه رو می نویسم.

مورد اول: قرارداد مکتوب، به نظر من مهم ترین عاملی که میتونه باعث بشه آدم توی محیط کاری آرامش داشته باشه قرارداد مکتوبه، همین قرارداده که خیلی چیزا رو مشخص میکنه و میتونه تضمینی باشه برای به وقوع پیوستن تمامی قول و قرارها و وعده وعیدها.

مورد دوم: حقوق مکفی و پرداخت به موقع، بالاخره آدم اجاره خونه داره، قسط داره، هزینه زندگی داره، پول آب و برق و گاز و خورد و خوراک داره، هیچی هیچی هم نباشه، نفس کشیدن هم این روزا هزینه داره، تا وقتی که آدم از درآمدش و پرداخت به موقع اطمینان نداشته باشه، هیچ جوره نمی تونه اثربخشی کافی تو محیط کار داشته باشه. وقتی قرارداد مکتوبی وجود داشته باشه که حقوق و تاریخ دقیق پرداخت در اون ذکر شده باشه، تمامی این موارد تضمین میشه.

مورد سوم: محیط آروم، شاید یه محیط هایی از نظر صدا و به خاطر تعدد کارمند شلوغ باشن، ولی بالاخره باید یه جایی باشه که آدم بتونه تمرکز کنه و کارهاش رو انجام بده. بالاخره یه سری فعالیت ها نیاز به تمرکز و سکوت داره، محل کاری که دائم از این طرف و اون طرف صدای موسیقی بلند باشه و همکارا داد بزنن و با صدای بلند با هم حرف بزنن، محیطی نیست که آدم بتونه آرامش داشته باشه و با اثربخشی بالا کار کنه.

مورد چهارم: همکاران، رفتار حرفه ای و اخلاق خوب همکاران و مدیران، یکی از مهم ترین عواملی هست که موجب آرامش و سلامت روان تو محیط کار میشه.

مورد پنجم: زمان اتمام یا تمدید قرارداد معین، آدم باید بدونه تا چه زمانی واقعاً امنیت شغلی و بحث استخدام رو داره، این روزا دیگه هیچ شغلی دائمی نیست و همه قراردادی و مدت معین شدن، اما همیشه باید مشخص باشه که وقتی قرارداد تموم میشه، آیا تمدید اتفاق میفته یا از قبلش باید دنبال محل کار بعدی باشن.

مورد ششم: اعتماد، از نظر درجه اهمیت، اعتماد با قرارداد برابری می کنه، اما خب من به عنوان مورد آخر بیانش می کنم، چرا که از نظر من، باید به صورت صفر و یکی و فارغ از مسائل احساسی به محیط کار نگاه کرد، من یا مسئولیت پذیر هستم یا نیستم. وقتی کاری رو پذیرفتم و قراردادی نوشته شده و تعهدی صورت گرفته، به صورت پیش فرض اعتماد وجود داره.

همه این موارد که به ذهن من میرسه و همه موارد که به ذهن شما میرسه و همه عوامل باعث میشن که آدم با آرامش خاطر کار کنه و اثربخشی بالاتر بره. پس اگر مدیر هستین، یا اگر کارمند هستین، برای سلامت روان و آرامش خاطر و امنیت شغلی خودتون و اطرافیان تلاش کنین.

– – –

پی نوشت ۱: متاسفانه تو آپدیت جدید گوگل کروم، نیم فاصله کار نمیکنه!!!

پی نوشت ۲: دغدغه شما در محیط کار چیه؟ امنیت شغلی رو چی میدونین؟

پی نوشت ۳: در گذشته دور، من در جایی کار می کردم که اینقدر دیر قرارداد رو بهم دادن که دیگه راه پیش و پسی باقی نمونده بود جز امضای قرارداد، متاسفانه نمیشه به هیچ قول و قرار و وعده و وعیدی اعتماد کرد و همیشه صبر کنین تا قرارداد مکتوب نوشته بشه.

پی نوشت ۴: در گذشته دورتر، من در جایی کار می کردم که ساعت ۶ بعدازظهر (آخر وقت کاری) بهم گفتن از فردا صبح دیگه نیا. با چنین کاری، باید یک حقوق کامل + سنوات و عیدی رو پرداخت می کردن و این کار رو نکردن. اشتباه من این بود که بهشون اعتماد کامل داشتم و فکر نمیکردم از اعتمادم سواستفاده بشه. یادتون باشه هیچ وقت قبل از دریافت وجه تسویه حساب، برگ تسویه رو امضا نکنین.

پی نوشت ۵: بالاخره هر کسی یه زمانی مدیر میشه، وقتی مدیر شدین، سعی کنین مراقب اعتماد کارمندهاتون باشین. کارمندها و حقوق بگیرها، با همین اعتماد به شما ساخته میشن و خوب کار میکنن. اعتماد که شکسته بشه، بهترین کارمند توان و پتانسیل این رو داره که استعفا بده یا به بدترین کارمند تبدیل بشه.

پی نوشت ۶: کارمندی بد نیست، اینکه آدم دنبال حقوق ثابت ماهیانه باشه بد نیست، قرار نیست همه کارآفرین باشن، همه کسب و کار خودشون رو راه بندازن. اگه همه کارآفرین بشن، پس کی کارهای اون کارآفرین رو پیش ببره و کارمندش باشه؟؟؟

پی نوشت ۷: همه موارد ذکر شده به خاطر تجربه های قبلی در گذشته دور هست، این تجربه ها باعث میشه آدم محتاط تر بشه و برای کار جدیدتر و موقعیت های آینده حق و حقوق خودش رو بهتر و بیشتر بشناسه و با ریسک کمتری کار کنه.

مسئولیت‌پذیری

post363

یه وقتایی اطراف آدم یه اتفاقاتی در جریانه که آدم رو به فکر فرو می‌بره. این روزا با خودم فکر می‌کنم مسئولیت‌پذیری واقعاً چیه؟ اصلاً مسئولیت چیه و از کجا ناشی می‌شه؟ چی باعث می‌شه یه نفر صفت والا و ارزشمند “مسئولیت‌پذیری” رو داشته باشه؟ یه شخص “مسئولیت‌پذیر” چه رفتاری داره؟ اصلاً این صفت ژنتیکی هست یا اکتسابی؟ ربطی به تربیت داره؟ محیط کار و زندگی چقدر تاثیر داره؟

سوال پشت سوال تو ذهنم داره می‌چرخه. سوالاتی که واقعاً جوابی براش پیدا نمی‌کنم و هر چی بیشتر فکر می‌کنم آسیبی که به ذهنم می‌رسه بیشتر می‌شه.

یه وقتی تو یه سازمانی وقتی فعالیت‌های سازمانی مشخص می‌شه و وظایف و مسئولیت‌ها به هر شخص منصوب (؟!) می‌شه انتظاری که وجود داره اینه که فعالیت‌ها متناسب با زمان و اقتضا اتفاق بیفتن.

تو یه فعالیت داوطلبانه و NGO هم همین‌طور، وقتی کسی مسئولیت داوطلبانه‌ای رو می‌پذیره، قطعاً مثل یه مسئولیت عادی جز وظایف و روند روزانه‌اش می‌شه.

مسئولیت‌پذیری واسه من شبیه نفس کشیدنه، هر دم و بازدمی که هم اکسیژن هوا رو داره و هم مسئولیت. وقتی فعالیتی یا کاری رو پذیرفتم، باید و باید، هر طوری هست اون فعالیت انجام بشه. باید و باید کار پیش بره، باید و باید …. یه چیزی مثل نفس کشیدن، اصلاً مگه می‌شه آدم نفس نکشه؟

چطوری می‌شه که آدم‌ها وظیفه و مسئولیتی رو که به عهده دارن یا قبول کردن رو انجام نمیدن یا دیر انجام میدن؟ چطوری می‌تونن خودشون رو توجیه کنن و از خودشون راضی باشن؟

شاید بیشتر از اینکه ماهیت و مفهوم مسئولیت‌پذیری رو درک نکنم، این رو درک نکنم که چرا و چرا و چرا؟ یه وقتایی شاید یه چیزی هست به اسم وجدان کاری که ماهیتش برای آدم‌ها متفاوت باشه و خیلی شایدهای دیگه ….

– – –

پی‌نوشت: شاید من اشتباه می‌کنم، شاید مسئولیت‌پذیری اینی که تو ذهن و فکر من هست نباشه. شاید وجدان کاری واقعاً چیز دیگه‌ای باشه. شاید شاید شاید ….

اتفاقات

Sorrow

یه سری اتفاقات ناخواسته، شاید هم خواسته تو زندگی آدم میفته که باعث می‌شه آدم یه سری تصمیماتی بگیره که شاید یه جایی از اون تصمیم‌ها پشیمون بشه، شاید هم نشه.

یه سری اتفاقات تو مسیر زندگی باعث می‌شن آدم از حریم امن خونه و خانواده بزنه بیرون و به مهاجرت فکر کنه و حتی مهاجرت کنه، از مهاجرت چند صد کیلومتری در یک کشور گرفته تا مهاجرت به یه گوشه دیگه دنیا.

یه سری اتفاقات میفته که آدم از حریم امن یه شغل استخدام دائمی و امنیت شغلی بزنه بیرون و از حقوق ثابت و مکفی بزنه و حتی چندین ماه هم دنبال کار بگرده و پس‌اندازش رو خرج کنه فقط واسه اینکه روحش در آرامش باشه.

یه سری اتفاقات میفته که آدم از خیلی لحظات خوب می‌گذره و خودش رو به سمت سختی کشیدن سوق می‌ده تا احساس کنه آدم مفیدی تو جامعه است.

یه سری اتفافات میفته که خیلی از اتفاقات دیگه نیفته.

این اتفاقات باعث می‌شن آدم بزرگ بشه، صبور بشه، به بلوغ فکری برسه و خیلی مزیت‌های دیگه.

این اتفاقات باعث می‌شن ….

– – –

پی‌نوشت ۱: فدا کردن درد دارد، غصه دارد، اندوه دارد. این اتفاقات آغاز فدا کردن لحظات خوب کنار خانواده بودن، فدا کردن لحظه‌های آسایش، فدا کردن امنیت و فدا کردن خیلی موارد دیگه هستن.

پی‌نوشت ۲: صبوری خیلی سخت بدست میاد، بعد از اولین لحظه‌ای که دچار احساس پشیمونی شدی، تصمیم نگیر. صبر کن و صبر کن و صبر کن. تلاش کن تا بتونی صبوری رو یاد بگیری.

پی‌نوشت ۳: پل‌های پشت سرت رو خراب نکن، همیشه تصمیمات آدم و فدا کردن‌ها درست نیستن. راهی و جایی برای برگشت بذار.

پی‌نوشت ۴: موقع تصمیم‌گیری، شاید رضایت از خود و رضایت از زندگی اولویت اول رو داشته باشه. شاید هم امنیت خاطر و امنیت روحی. شاید هم آرامش خاطر. ببین اولویتت تو زندگی چیه بعد تصمیم بگیر.

کارگاه کوله‌پشتی

Amir Mehrani

همیشه میگن آرزوهات رو یه جا یادداشت کن، تو یادت میره ولی خدا یادش نمی‌ره. شاید چیزی که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده.

البته من آرزوهام همیشه یادم هست و تلاش می‌کنم مسیر به وقوع پیوستن اونها رو بسازم.

از چند سال پیش که با آقای مهرانی و سایت ایشون آشنا شدم، دلم می‌خواست یکی از کارگاه‌های ایشون رو حتماً شرکت کنم. بالاخره بعد از چند سال دیروز فرصت این پیش اومد که در کارگاه کوله‌پشتی شرکت کنم. یه کارگاه فوق‌العاده خوب با یه عالمه درس زندگی.

کارگاه کوله‌پشتی، دیروز با همکاری ۲۰تا۳۰ و شتاب‌دهنده دیموند برگزار شد. یک کارگاه ۵ ساعته که خیلیزود گذشت و آرزو می‌کردم کاش ساعت‌ها ادامه داشت.

آخر کارگاه آقای مهرانی خواستن که به این فکر کنیم با مواردی که امروز فهمیدیم و یاد گرفتیم، از شنبه روی چه کاری انرژی می‌ذاریم؟

فکر می‌کنم من می‌خوام این سه تا مورد رو توی زندگیم بیشتر کنم:

۱- خواندن مجدد سایت آقای مهرانی، این بار با دقت خیلی خیلی بیشتر

۲- مطالعه بیشتر کتاب

۳- تمرین از بین بردن خجولی!!! (شاید عجیب به نظر برسه ولی واقعاً یه جاهایی خجالت بزرگترین مشکلی هست که باعث خیلی اتفاق‌های دیگه میشه)

البته مورد چهارمی هم هست. اینکه ریز به ریز جزییات و اتفاقات و همین‌طور مواردی که یاد گرفتم یا فکرم رو مشغول کرده رو در یک پست دیگه بنویسم.

اگه امسال قبل از عید بخوام کوله‌پشتی رو بنویسم، قطعاً می‌نویسم کوله‌پشتی‌ای که واقعی‌تر شد.

– – –

پی‌نوشت ۱ : ممنون از تیم خوب ۲۰تا۳۰ که این کارگاه رو هماهنگ کردن و برای من فرصت شرکت کردن ایجاد شد.

پی‌نوشت ۲: ممنون از دیموند که فضا رو برای کارگاه در اختیار گذاشتن. فضای دیموند یکی از فوق‌العاده‌ترین فضاهایی هست که آدم می‌تونه با آرامش تمام کار کنه و یاد بگیره.

پی‌نوشت ۳: ممنون از آقای مهرانی عزیز برای این کارگاه فوق‌العاده

تابستانی که گذشـــــــــــتـــــــ

Summer

یه وقتایی، یه زمان‌هایی، یه لحظه‌هایی تو زندگی هست که می‌شینی و به شروع یه زنجیره اتفاق فکر می‌کنی و اینکه چطور اینقدر زندگیت عوض شده.

یه وقتی یه جایی از زندگی می‌بری، خسته می‌شی حتی ناامید می‌شی، ولی یه اتفاق، یه لحظه یه ثانیه همه زندگی عوض می‌شه.

امشب بعد از مدت‌ها تصمیم گرفتم بنویسم، دست به قلم بشم، دست به کیبورد بشم و بنویسم. از تغییر بنویسم، از تابستانی که گذشت و تمام اتفاقات هیجان‌انگیز و زنجیرواری که من رو به لحظه‌ای که الآن باشه رسوند.

نوشتن بهونه می‌خواد، انگیزه می‌خواد، انرژی می‌خواد و این سلسله اتفاقات بهونه و انرژی و انگیزه داد تا باز بیشتر از ۱۴۰ کاراکتر بنویسم.

– – –

یه مدت پیش یه پست نوشتم در مورد اولین تجربه رفتن به کنسرت پاپ محسن یگانه. قصه زندگی من شاید از اون روز شروع شد که علی‌رغم سردرد شدید و حال بد، تصمیم گرفتم با زور دو تا قرص برم به کنسرت.

یه سه‌شنبه هیجان‌انگیز، روز بعدش و روز بعدترش و روزهای بعدش همگی پر شدن از اتفاقات هیجان‌انگیز. تمام این روزهای خوب رو کسانی برام رقم زدن که بهترین‌های زندگیم هستن.

معرفت آدما، انگیزه‌بخش‌ترین و قشنگ‌ترین حس دنیاست.

– – –

بریم سراغ تابستانی که گذشـــــــــــتـــــــ

مردادی که پر بود از مصاحبه کاری و رویداد و همایش. ۴ روز در هفته تهران و سه روز شیراز.

مصاحبه ماشین زمان میهن بلاگ که به لطف دوست خوبم آقای اعتضادی روز تولدم در آپارات منتشر شد.

اولین رویداد استارتاپ گرایند شیراز که با کمک یه تیم فوق‌العاده با همراهی، همکاری و پشتیبانی آقای صابری (نماینده تهران) با کلی هیجان و انرژی برگزار شد.

حضورم در دومین مجمع جهانی کارآفرینی جوانان در تیم اجرایی که باعث آشنایی با آقای رضوی (نماینده مجمع)، ملودی حسینی و سایر دوستان شد.

و اینجاست که میگن: هیچ لذتی فراتر از برگزاری رویداد نیست. فکر کنم من به جای اکسیژن، با برگزاری رویداد نفس می‌کشم.

شهریوری که ….

با یه مسافرت استثنائی شروع شد.

با مهاجرت به تهران ادامه پیدا کرد.

و با برگزاری دومین رویداد استارتاپ گرایند شیراز تموم شد. رویدادی که با حضور بیش از ۲۰۰ شرکت‌کننده برگزار شد. به نظر من، آشنایی با تیم آیرین یکی از بزرگترین و مهم‌ترین اتفاقاتی بود که در اکوسیستم استارتاپی شیراز رخ داد.

تابستانی که گذشـــــــــــتـــــــ پر بود از اتفاقاتی که همگی با هم دست به دست هم دادن تا ابعادی فراتر از دنیای بلوری زندگی رو ببینم و به مراحلی از رشد شخصیتی برسم که بتونم الآن در همین لحظه بگم واقعاً یک سال بزرگ شدم.

برای تابستانی که گذشـــــــــــتـــــــ خدا رو شکر می‌کنم و از تمام افرادی که در این تابستان استئنائی در زندگیم نقش داشتن ممنونم.

– – –

پی‌نوشت ۱: یه لحظه توی زندگیم هست که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم. ۱۵ مرداد ۱۳۹۴ و تولد سورپرایزی (سه روز قبل از تولدم) و خاطره‌ای که دوستام با کمک خانواده برام رقم زدن. تا اون لحظه از زندگی، معنی اشک شوق رو با تمام وجود حس نکرده بودم و اون لحظه و اون ثانیه با تمام وجود مفهومش رو لمس کردم.

پی‌نوشت ۲: یه جایی از زندگی فکر می‌کردم باید یه بخش مهم از زندگیم رو برای همیشه کنار بذارم، اما باز سرم رو بالا گرفتم و محکم قدم برداشتم. اگه چیزی رو دوست دارین، اگه کاری باعث میشه رضایت داشته باشین، از هیچی نترسین، قدم بردارین.

اولین تجربه و شاید عجیب‌ترین

Mohsen Yeganeh

امشب فرصتی پیش اومد که برای تقریباً اولین بار در زندگیم در یک کنسرت پاپ از یک خواننده خوب شرکت کردم. کنسرت محسن یگانه.

تا حالا پیش نیومده بود کنسرت اینطوری شرکت کنم، تنها کنسرت‌هایی که رفته بودم گروه آوازی کر پاسارگاد و ارکستر زهی هنگام بود. یکی دو بار هم کنسرت‌های موسیقی ملل رو شرکت کرده بودم. عموماً افرادی که در این کنسرت‌ها شرکت می‌کنن روحیه هنری دارن و علاوه بر روحیه هنری و توجه تخصصی به موسیقی، فرهنگ رفتاری متفاوتی دارن.

شرکت کردن تو یه کنسرت با آدم‌های معمولی که هر روز می‌بینیم و حالا توی شادی و هیجان یه کنسرت با هم شریک شدیم جالب بود. واقعاً تجربه جدید و نابی بود و میتونم اعتراف کنم که اینقدر دلچسب بود که حاضرم از این به بعد کنسرت تمام خواننده‌ها رو شرکت کنم و اینقدر خوب بود که آدم می‌تونه برای یک هفته انرژی بگیره.

یه «کاش» عمیق هم اینجا نهفته است که خب از گفتنش معذورم.

پیشنهاد: اگه براتون فرصتش پیش اومد، حتماً توی کنسرت‌های پاپ شرکت کنین و سعی کنین همرنگ جماعت باشین و لذت ببرین.

تشکر ویژه دارم از تمام کسانی که برای برگزاری این کنسرت زحمت کشیده بودن.

– – –
پی‌نوشت عجیب: تالار حافظ، بالکن، بلوک D5، ردیف ۱۸، صندلی ۵۵؛ ولی جای صندلی کاملاً خالیه و صندلی وجود نداره، به انتظامات گفتم من صندلی ندارم و یه صندلی معمولی بهم دادن تا همون جلو بشینم. واقعاً جالب بود که اینقدر بی توجهی توی سالن زیاده که حتی مسئولین نمی‌دونستن صندلی‌شون وجود نداره و به راحتی بلیت ۴۰ هزار تومنی (آخرین ردیف بالکن) رو فروخته بودن. امیدوارم این مسئله رو پیگیری کنن تا کسی با مشکلی که برای من پیش اومد رو به رو نشه.

سفر به ناشناخته‌ها: تجربیات من از سفر به برلین – قسمت پنجم

breakfastبخش مهمی از سفر، قطعاً به صبحانه‌های به شدت خوشمزه هتل‌ها اختصاص داره. صبحانه به عنوان مهم‌ترین وعده غذایی هست و همه مردم دنیا به صبحانه خیلی اهمیت میدن.
من برای صبحانه همون اول تمام خوراکی‌هایی رو که دوست داشتم برمی‌داشتم و برام جالب بود که سایر افراد (اروپایی) یک نوع خوراکی رو برمی‌داشتن، با آرامش اون رو می‌خوردن، یه مدتی با دوست و همراهشون صحبت می‌کردن و در واقع به معده‌شون استراحت می‌دادن و بعد از اون خوراکی بعدی رو میاوردن. گاهی حتی ۱ ساعت صبحانه خوردن‌شون ممکن بود طول بکشه و من هم سعی کردم این آرامش‌شون در غذا خوردن و اهمیت به وعده صبحانه رو یاد بگیرم.

نکته مهم: سه روز همایش واقعاً خوردن این صبحونه لازم بود، تا بتونم با غذای کم و میان وعده، سر پا بمونم. مرسی از هتل خوبی که بودیم و صبحانه عالی‌شون.

– – –

برگردیم به شنبه، ۱۶ خرداد، بعد از همایش.
نمی‌دونم تو پست‌های قبلی گفتم یا نه، مغازه‌ها در برلین ساعت ۸ شب که البته اونجا هنوز خورشید تو آسمونه و غروب نشده، می‌بندن، بعضی مغازه‌ها در مرکز شهر و مراکز خرید تا ساعت ۹ بازن.
بعد از اختتامیه، از دوستانی که ساکن برلین بودن آدرس کتاب‌فروشی رو پرسیدیم و رفتیم تا چند تا کتاب بخریم.

BookStore

اول از همه باید بگم که بزرگترین کتاب‌فروشی بود که در همه زندگیم دیدم. حتی از شهر کتاب خیابان شریعتی تهران بزرگتر بود. اینقدر جذاب و گیرا بود که دلم می‌خواست همیشه اونجا بمونم.
پرسیدیم کتاب‌های انگلیسی کجا هستن، راهنمایی‌مون کردن به آخر راهرو، جایی که فکر می‌کردی کتاب‌فروشی تموم شده اما بعد از دیدن یه مجسمه مصری به شدت جذاب، English Bookshop بزرگ بود که میزان جذابیتش غیر قابل وصف بود.
مثل شهر کتاب شریعتی تهران، مثل پاتوق‌کتاب شیراز و شاید خیلی جاهای دیگه، می‌تونستی همون‌جا بشینی و کتاب بخونی و کسی با اینکه کتاب رو نخری کاری نداشت.
راهنماهایی در قسمت‌های مختلف حضور داشتن که خیلی دقیق راهنمایی می‌کردن. خیلی خوشحالم که این سفر باعث شد

بالاخره کتاب Lean IN رو تهیه کنم.

post356-2

یکی از کتاب‌های جالبی که این روزا دیده میشه something for dummies هست. حالا این something می‌تونه هر چیزی باشه، برنامه‌نویسی، آیپد، اندروید و هر موضوعی که فکرش رو کنین. این انتشارات (انتشارات Wiley) تمامی مفاهیم رو به صورت پایه و ساده آموزش میده و چند کتابش رو که من خوندم آدم حس می‌کنه داره اون کار رو انجام میده و به راحتی و به سادگی نفس کشیدن اون رو متوجه میشه. در مورد هر موضوعی خواستین مطالعه کنین، اول سرچ کنین ببینین این انتشارات کتابی در این زمینه داره یا نه.
نکته قابل توجه اینجاست که این مجموعه کتاب در ایران با عنوان «برای باهوش‌ها» ترجمه و منتشر میشه!!!

post356-3

از ادامه کتاب‌فروشی و کتاب‌های به شدت هیجان‌انگیزش می‌گذرم و به بخش لوازم‌التحریرش می‌رسم. من عاشق لوازم‌التحریرم و چیزای هیجان‌انگیز و جالبی که دارن. از خودکارهای رنگی با رنگ‌های عجیب و غریب تا دفترهایی با جلدهای متنوع. حتی استیکی‌نوت‌هایی با شکل سیب و درخت نخل و تمام چیزایی که اونجا دیدم. اینقدر خوب بود که دلم می‌خواست تک به تک چیزایی که اونجا داشتن رو بخرم.
آدم این لوازم‌التحریر رو ببینه، دلش می‌خواد از اول ابتدایی رو دوباره شروع کنه به درس خوندن.

راستی، تو کتاب‌فروشی یه سری پیکسل مجانی هم گذاشته بودن که می‌تونستیم برداریم. من اجازه گرفتم و دو تا برداشتم و یکیو به خواهرم هدیه دادم :)

post356-6

– – –

از هر چه که بگذریم، سخن غذا خوش‌تر است. از کتاب‌فروشی خواستیم تا مسیر رودخونه رو قدم بزنیم و رودخونه رو ببینیم که یهو چشممون خورد به یه رستوران ترکی، بله درست هست زدین، کباب ترکی یا همون Donar Kebab. ازشون پرسیدیم در مورد حلال بودن گوشت که برچسب جلو مغازه رو نشون دادن و گفتن تمام جاهایی که این برچسب رو دارن، گوشت حلال دارن.
از میزان خوشمزگی دنر کباب نمیشه توصیف درستی داشت. مهم‌تر اینکه به نوعی customize شده یا شخصی‌سازی بود. سه نوع سس که می‌تونستی یکیو انتخاب کنی و من سس سیر رو انتخاب کردم و انواع مخلفات که به جز پیاز من بقیه رو انتخاب کردم. جالب بود به مخلفات می‌گفتن سالاد.

post356-4

یکی از هیجان‌انگیزترین قسمت‌های این دنرکباب خوشمزه، نونش بود که نون ساندویچی نبود، اسمش رو هم نمیدونم، ولی خب عموماً توی ایران اینقدر حجم نون زیاده که زودتر سیر میشیم.

موقعی که نشسته بودیم تا شام بخوریم، از کافه‌های اطراف صدای فوتبال و تماشاچی‌هایی میومد که اومده بودن تو کافه، اون شب فینال جام باشگاه‌های اروپا بود و هیجان موجود در کافه‌ها دیدنی بود.

بعد از تموم شدن شام هم، ازشون اجازه گرفتم و یه عکس از مغازه‌شون گرفتم. خیلی آدم‌های خوبی بودن :)
البته نتونستم همه مغازه رو توی کادر جا بدم، چون لبه پیاده‌رو ایستاده بودم و نمی‌تونستم عقب‌تر برم.

post356-5

– – –

پی‌نوشت ۱: این قسمت رو خودم واقعاً دوست دارم، چون پر از تجربه‌های ناب بود و کلی هیجان و انرژی. امیدوارم انرژی و هیجانی که داشتم رو تونسته باشم در قالب کلمات و این متن بگنجونم.

 پی‌نوشت ۲: از اینکه خیلی به غذا اهمیت میدم تعجب نکنین، غذا خوردن یکی از مهم‌ترین تفریحات من در زندگی هست و سعی می‌کنم حسابی از غذام لذت ببرم.

پی‌نوشت ۳: یادتون باشه اگه تو کشورهای دیگه خرید کردین، ازشون بخواین بهتون Tax Free بدن. یک فاکتور براتون چاپ می‌کنن که موقع برگشتن توی فرودگاه، مالیات‌هایی رو که پرداخت کردین، دولت بهتون پس میده. به هر حال شما تابعه اون کشور نیستین و قوانین مالیاتی اون کشور برای شما نیست.

سفر به ناشناخته‌ها: تجربیات من از سفر به برلین – قسمت چهارم

iBridges

یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۴ – جلسه Advisory Board کنفرانس بریج

برای برگزاری این کنفرانس از ۸ ما قبل سه تیم در ایران، آمریکا و آلمان، مقدمات رو فراهم می‌کردن. تیم ایران با برگزاری جشنواره کارآفرینی پل و جذب اسپانسرها، بستر سفر جوان‌ها رو به این کنفرانس فراهم کردن. خوشحالم که من هم عضو بسیار کوچکی در این تیم فوق‌العاده بودم.

یکشنبه صبح ساعت ۸ جلسه جمع‌بندی کنفرانس، کشف نقاط ضعف و نقاط قوت و برنامه‌ریزی برای کنفرانس بعدی شروع شد. این برای من خیلی جالب بود که بعد از تمام شدن کنفرانس، روز تعطیل، همگی ساعت ۸ صبح با وجود تمام خستگی‌هاشون حاضر شده بودند و این جلسه رو برگزار کردن.

یادم رفت در قسمت قبلی این رو بگم که شنبه بعد از اختتامیه، از شرکت‌کننده‌ها خواستن که نظراتشون رو بگن، گفتن هر کسی دوست داره انتقاد و پیشنهادش رو مطرح کنه، بیاد اتاق کناری Main Hall.

توی جلسه صبح یکشنبه هم نظرات شرکت‌کننده‌ها رو مطرح کردن و هم تمامی اعضای تیم برگزاری نظراتشون رو گفتن و در مورد کنفرانس سال آینده برنامه‌ریزی شد.

قسمت بعدازظهر یکشنبه به گردش در شهر اختصاص داره که در قسمت آینده در موردش خواهم نوشت.

دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۴ – بازدید از Incubator و Accelerator های برلین

دوشنبه صبح با Factory Berlin شروع شد. استارتاپ‌هایی مثل SoundCloud، Firefox، Twitte، Uber و حتی شرکت Lufthansa در این مجموعه مستقر هستن. از در کناری این مجموعه وارد فضایی شدیم که محل اجتماعات‌شون بود و یکی از اعضا در مورد این مجموعه برامون توضیح داد. خواستیم داخل مجموعه و استارتاپ‌ها رو ببینیم و گفتن الآن ساعت از ۹ گذشته و استارتاپ‌ها دارن کار می‌کنن و این ساعت نمی‌تونین از داخل مجموعه بازدید کنین.
برای من واقعاً قابل توجه بود که اینقدر به کار و تمرکز اهمیت میدن. اما در ایران خیلی راحت بازدیدها در ساعات کاری هست.

FactoryBerlin

بعد از اون به Bayer رفتیم که کارخانجات پزشکی و داروسازی هست و در دو سال اخیر یک Accelerator ایجاد کردن برای استارتاپ‌هایی در این حوزه. این رو هم از نظر خودم جالب هست که بگم، Bayer تنها تولیدکننده آسپیرین در دنیاست.

در طول بازدید چندین Security یا همون حفاظت فیزیکی همراهمون بود و چیزی که برای من جالب بود، رفتار به شدت محترم این افراد بود. از اونجایی‌که از حفاظت فیزیکی چند سازمان برخورد بد در ایران دیده بودم، رفتار این افراد برای من جالب بود که با لبخند بهت نگاه می‌کردن، مسیر عبورت رو نگاه می‌کردن و اگر جز مناطق ممنوعه بود فقط می‌گفتن لطفاً از این طرف، نمی‌گفتن از اون طرف نرو، بلکه مسیر درست رو نشون می‌دادن.

بعد از اون به Betahaus رفتیم که یک coworking space بسیار جالب داشت. وقتی وارد ساختمون می‌شدی، در واقع وارد یک کافه می‌شدی و بعد از اون در انتهای کافه یک راهرو بود که به طبقات دیگه ساختمون منتهی می‌شد و ما به طبقه چهارم که سالن کنفرانس و اجتماعات به نظر می‌رسید رفتیم و یکی از بنیانگذاران اونجا برامون صحبت کرد.

Plug&Play

آخرین بازدید به شتاب‌دهنده Plug & Play اختصاص داشت که ندا عمیدی، برادرزاده سعید عمیدی بنیانگذار این شتاب‌دهنده در مورد اونجا برامون توضیح داد. اگه زمانی دوست داشته باشم استارتاپی رو راه‌اندازی کنم، قطعاً برای شرکت در دوره Plug & Play درخواست خواهم داد.
نکته قابل توجه در مورد این شعبه شتاب‌دهنده در برلین، همکاری با Axel Springer بود که یکی از بزرگترین مجموعه‌های نشریات دیجیتالی است.

– – –

پی‌نوشت ۱: چیزی که جالب بود، تمامی این ساختمون‌ها خیلی قدیمی بودن، چیزی که ما فهمیدیم، در آلمان به شدت برای ساختمان‌های قدیمی ارزش قائل هستن و اونها رو خراب نمی‌کنن. حتی آسانسوری که در Betahaus سوار شدیم شبیه آسانسورهای خیلی قدیمی بود که بازسازی شده بود.

پی‌نوشت ۲: در تمامی این مراکز، Wifi رایگان در اختیار همه بازدیدکنندگان میذاشتن و این واقعاً برای من جالب بود که اینقدر زیاد برای همه، حتی بازدیدکنندگان ارزش قائل هستن.

سفر به ناشناخته‌ها: تجربیات من از سفر به برلین – قسمت سوم

iBridges

پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۴ – روز اول کنفرانس iBridges

کنفرانس با حضور حدود ۱۴۰۰ نفر شرکت‌کننده شروع شد. البته با کمی تاخیر که خب متاسفانه برای ایرانی‌ها یک مسئله عادی شده.

در مورد سخنرانی‌ها دلم نمی‌خواد چیزی بنویسم، چون به نظر من بهتره خودتون ویدیوهای این کنفرانس رو ببینین. در لینک http://ibridges.org/main-hall-program-videos/ می‌تونین تمامی سخنرانی‌های سالن اصلی کنفرانس رو ببینین.

post354-1

دوست دارم بیشتر به حواشی و اتفاقاتی که در خارج از سالن اصلی و جلسات برنامه‌ریزی شده میفته صحبت کنم. اما قبل از اون باید بگم سخنرانی Dave McClure فوق‌العاده بود و شاید عجیب باشه که من سخنرانی دکتر حمید بیگلری رو بیشتر از سخنرانی دیو مک‌کلور دوست داشتم.

عموماً بخش عمده‌ای از زمان چنین کنفرانس‌های به شبکه‌سازی اختصاص داره و صبح با سلام و احوالپرسی با دوستان ایران شروع شد. دوستانی که در سایر همایش‌ها و کنفرانس‌ها دیده بودیم.

شاید عجیب باشه اما من همین روز اول فهمیدم که به طور عجیبی خجالتی شدم، البته شاید تحت تاثیر سفر به «فرنگ» بوده و استرس تنهایی و حتی خستگی راه که خب شاید بهانه یا توجیه به نظر برسه. کسایی که من رو از نزدیک می‌شناسن قطعاً می‌دونن که اصلاً خجالتی نیستم. در هر صورت کشف این روحیه خجالتی توی وجودم باعث شد که خودم رو به برقراری ارتباط با آدما و صحبت کردن مجبور کنم. راه‌حل هر مشکل در مواجهه با اون پیدا میشه نه در فرار از اون.

در مورد افراد و کسایی هم که باهاشون آشنا شدم ترجیح میدم چیزی ننویسم و باز به حواشی حاشیه‌ها بپردازم.

وقت ناهاره و باز مطمئن نیستم گوشت و مرغ غذاها حلال هستن یا نه، ناچاریم چند روز به گیاهخواری بگذرونیم. غذای گیاهی بیشتر شبیه غذاهای تایلندی یا کره‌ای با یه عالمه ادویه کاری بود و برنج هم به صورت نرم و سرد. اما طعم جالبی داشت و من واقعاً غذا رو دوست داشتم.

البته تقریباً ۹۹٫۹% از شرکت‌کننده‌ها ظاهراً از غذا ناراضی بودن ولی من عموماً سعی می‌کنم با شرایط کنار بیام، کمی غذا خوردم تا سر پا بمونم و به میان‌وعده بعدی با شیرینی‌های به شدت خوشمزه رویداد برسم.

post354-2

از اونجایی‌که مسئولیت اکانت توییتر ibridgesfest از زمان جشنواره کارآفرینی پل با من بود، قرار بر این شد که من تا جایی که می‌تونم در توییتر کنفرانس و سخنرانی‌ها رو پوشش بدم. با تجربه لایوبلاگی که داشتم، تصور می‌کردم این کار ساده باشه، چون همیشه در حین رویدادها با سرعت بسیار زیادی این کار رو انجام می‌دادم. تفاوت اینجا بود که حالا زبان انگلیسی هست و همزمان باید انگلیسی بشنوی و در حینی که داری جمله بعدی رو می‌شنوی، جمله قبلی رو به فارسی ترجمه کنی، تایپ کنی و پست کنی. دو فعالیت تبدیل شده بود به ۴ فعالیت و نمی‌دونم مغز انسان باید چند پردازنده داشته باشه تا بشه زبان غیر زبان مادری رو با همون سرعت مشابه در رویدادهای فارسی زبان لایوبلاگ کرد. واقعاً تجربه هیجان‌انگیزی بود.

یه اتفاق جالب امروز افتاد، یکی از سخنران‌های ایرانی، در یک جمع برگشت گفت: As you know، شیرازیا حال و حوصله ندارن.

دوست دارم همین جا نظرم رو در مورد حرف ایشون بزنم. اولین مورد اینه که ایشون این حرف رو در یک جمعی که افراد غیر ایرانی حضور داشتن زدن و خب تا اونجایی که من می‌دونم اعتماد به یک ملت زمانی شکل می‌گیره که مردم احترام به خود و کشورشون بذارن و اتحاد در اون جامعه احساس بشه. گفتن چنین حرفی، علاوه بر توهین به یک قومیت (شهر) نشون میده ما برای هم‌وطن‌های خودمون احترام قائل نیستیم و در یک عرصه بین‌المللی هم چنین بی‌احترامی رو در ملا عام نشون میدیم.

جدا از اینکه من خودم به عنوان یک شیرازی از حرف ایشون به شدت ناراحت شدم، از تمام کسانی که روزی جایی و در محلی سخنرانی خواهند داشت، خواهش می‌کنم احترام به وطن و هم‌وطن‌تون رو فراموش نکنین.

راستی، داشت یادم می‌رفت که این رو بگم، از اونجایی که یادم رفت شام رویداد رو بخورم نظری در مورد شام ندارم. همینطور اینکه ناچار شدیم کلی محدوده هتل رو بگردیم تا یه رستوران ترک با گوشت حلال پیدا کنیم. غذاش فوق‌العاده خوشمزه بود.

post354-3

جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۹۴ – روز دوم کنفرانس iBridges

در لینک http://ibridges.org/main-hall-program-videos/ می‌تونین تمامی سخنرانی‌های سالن اصلی کنفرانس رو ببینین.

حواشی همیشه هست. سعی کنین درگیر حواشی نشین.

پرانتز باز:

(روز دوم من با مازیار آشنا شدم که فضای کار مشابهی با من داشت و حوزه تخصصی یکسانی داشتیم و با ۱۳ سال سابقه، متخصص‌ترین فردی بود که من در زمینه Social Media Marketing تا به حال باهاش آشنا شدم. هم‌صحبتی با مازیار تجربه فوق‌العاده‌ای برای من بود و امیدوارم بتونم خیلی چیزها در زمینه کارم ازش یاد بگیرم.)

پرانتز بسته.
دوست داشتم حتماً این یک نفر رو معرفی کنم.

آخرین برنامه روز دوم Pitch Fest Award Ceremony بود که توی این برنامه ۶ تا استارتاپ برتر رو انتخاب کردن و جایزه این ۶ تیم بازدید از Silicon Valley بود. از اونجایی که در زمان ارائه هیچ‌کدوم از این استارتاپ‌ها نبودم، نمی‌تونم توضیحی در موردشون بدم، امیدوارم در ویدیوهای سایت، ارائه‌های استارتاپ‌ها رو هم اضافه کنن.

post354-4

از غذای امروز چیزی ندارم بگم، چون نفهمیدم چی بود، اول فکر کردم لازانیاست ولی نبود.

شب با جمعی از دوستان به کافه رفتیم. وقتی هر کدوم در مورد بیزنس‌هاشون حرف می‌زدن به این فکر می‌کردم که ما چقدر عقب هستیم چه در تخصص و چه در انسانیت و فروتنی.

کاش بتونم فردی موفق باشم مثل چنین دوستانی.

از تارت خوشمزه‌ای که اونجا خوردم نگم که خب نمی‌تونین امتحانش کنین به دلتون می‌مونه، لازمه البته عکسش رو بذارم.

post354-5

شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۴ – روز سوم کنفرانس iBridges

در لینک http://ibridges.org/main-hall-program-videos/ می‌تونین تمامی سخنرانی‌های سالن اصلی کنفرانس رو ببینین.

روز آخر کنفرانس بود و می‌خواستم نهایت استفاده رو ببرم، سعی کردم در تمامی Session هایی که علاقه داشتم شرکت کنم. البته هر ساعت ۱۵ سشن به صورت موازی برگزار می‌شد که این کار رو واقعاً سخت می‌کرد، ولی وقتی اطلاع دادن که فیلم تمامی جلسات رو در دسترس خواهند گذاشت، با خیال راحت اولویت‌بندی کردیم.

همیشه به اختتامیه که نزدیک میشیم، آدم دچار احساس دلتنگی میشه و دچار حس حسرت که کاش بیشتر استفاده کرده بودم و خب من دچار هر دو حس شدم. خیلی چیزها دوست داشتم از افرادی که اونجا هستن یاد بگیرم و خیلی تجربه‌های جدید که دوست داشتم کسب کنم.

اما زمان در گذر است ….

تجربه جدید امروز این بود: اکانت توییتر iBRIDGES_news رو به من سپردن تا روز آخر رو حسابی توییت کنم. من هم تا جایی که تونستم برای هر دو اکانت توییت پست کردم. واقعاً کار سختی بود دو زبانه توییت کردن. بابت این تجربه واقعاً خوشحالم و ممنونم که مسئولیتی رو بهم سپردن. داشتن مسئولیت همیشه برای من لذت‌بخشه.

آهان، ناهار امروز فوق‌العاده خوشمزه بود، یه لازانیا گیاهی فوق‌العاده عالی که به شدت لذت بردم ازش.

به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است ….

– – –

پی‌نوشت ۱: این سفرنامه بیشتر به حواشی و تجربیات من به یک سفر خارج از ایران هست و قراره فقط دل‌نوشته باشه، به همین خاطر اصلاً به مسائل تخصصی نپرداختم.

پی‌نوشت ۲: سرعت اینترنت خیلی خوب بود. البته ظاهراً برای ما. دوستانی که از سیلیکون ولی در کنفرانس شرکت کرده بودن، از سرعت اینترنت ناراضی بودن.