بایگانی ماهیانه: تیر ۱۳۹۵

قصه مهاجرت من

post374

گفته بودم که آدم یه وقتایی مجبور می‌شه تصمیم به “مهاجرت کهکشانی” بگیره. از اون ساحل امن و ثبات بزنه بیرون تا رشد کنه، تا بزرگ بشه، تا واسه دل خودش آدمی بشه که هیچ‌وقت نبوده، تا مسئولیت کارهایی رو بپذیره که همیشه ازشون فرار می‌کرده. تا به ضم خودش آدم مفیدی بشه واسه جامعه. و هزار تا دلیل و علت و معلول دیگه. شاید هم اصن یهویی یه پسر خوشکل و خوش‌تیپ ایتالیایی یا شاید هم آلمانی عاشق یه دختر عشایر بشه و اون دختر که جز سیاه‌چادر خودش جایی تا حالا نرفته، یهویی مهاجر بشه و بره از این کشور به جایی که نه هم‌زبانی داره نه هم‌فرهنگی. بالاخره هزار تا دلیل وجود داره واسه رفتن، واسه نموندن، واسه جنگیدن و هزار فعل و فاعل دیگه.

این ماه‌های اخیر، روزهای اخیر، دقیق یادم نیست کی بود و چه زمانی بود و اصن چی شد که اینطوری شد. شاید حتی به “اول قصه” فکر کردم، ولی شاید هم نه، اون نبود.

شاید برگردم به خیلی قبل‌تر، وقتایی که بچه بودم، شاید ۷ یا ۸ ساله، مامانم یه دوست دارن از دوران دانشگاه‌شون، من دوستای مامانم رو خاله صدا می‌کنم، این خاله رو من همیشه خیلی دوست داشتم، هم خودش هم زندگیش رو. یه وقتایی میومدن شیراز و پیش ما میموندن و من چقدر این خاله مهربون رو دوست داشتم و دوست دارم.

شاید همین علاقه و تحسینی که نسبت به خاله داشتم باعث شد در ناخودآگاه ذهنم، مسیر زندگیش نقش ببنده و اون مسیر واسم بشه هدف و آرزو. دوست مامانم یا همون خاله، از شهر محل تولدش رفته بود به یه شهر دیگه برای کار و الآن سال‌هاست جدا از خانواده‌اش زندگی می‌کنه. من همیشه جسارت و شجاعتش رو تحسین می‌کردم و همیشه دلم می‌خواست شبیهش باشم. شاید بعد از گذر کردن از دنیا و عالم نوجوانی و رسیدن به آرزوهای بزرگتری مثل مهاجرت به خارج از کشور، این آرزوی قدیمی و دیرینه رو فراموش کرده بودم، ولی ظاهراً کائنات خوب همه چیز یادشون می‌مونه.

یه جایی یه جمله خونده بودم که:

آرزوهات رو یه جا یادداشت کن، تو یادت میره ولی خدا یادش نمیره

شاید اون چیزی که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده.

و من واقعاً این جمله رو با تمام سلول‌های بدنم حس کردم. که آنچه که امروز دارم، در زمان کودکی و نوجوانی آرزو و خواسته عمیقی رو بر دلم و ذهنم و ناخودآگاهم نشونده.

پی‌نوشت: یادتون باشه همیشه واسه فردای رسیدن به آرزوتون برنامه‌ریزی کنین، دنیا با رسیدن به آرزو تموم نمی‌شه، بلکه قوی‌تر و محکم‌تر و حتی سخت‌تر ادامه داره.

تذکر به جا

post373

 یادم نیست دقیقاً مامان یا بابا، پس واسه اینکه حق مطلب ادا بشه میگم، “مامان‌بابا” ، آره، یه زمانی تو گذشته دور، “مامان‌بابا” بهم یه تذکر به جا داد. حالا قصه رو ادامه بدیم و برسیم به اون تذکر به جا و درس‌های من از زندگی.

این روزا خیلی به عادت‌های روزمره و روزانه خودم فکر می‌کنم، قطعاً هر چیزی یه ریشه درست و درمونی داره دیگه، و الا

“خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج”

یادمه بچه سال که بودم، موقع راه رفتن گاهی پام روی زمین کشیده می‌شد و اینجای قصه بود که “مامان‌بابا” با یه روش خیلی درست و صحیح، باعث شد این عادت غلط از بین بره.

یه وقتایی تو زندگی تذکر لازمه، این تذکر اگه به جا باشه و درست گفته بشه، قطعاً تلنگری می‌شه تو ذهن آدم و جای انرژی‌های منفی، “ابر و باد و مه و خورشید و فلک” دست به دست هم میدن که تمام انرژی‌های مثبت دنیا رو جمع کنن و اون اثر مثبت رو از خودشون به جا بذارن.

شما تصور کن یه فرد “بچه‌سال” که می‌تونه از نظر شناسنامه‌ای حتی هزار سال داشته باشه و از نظر من بچه‌سال کسی محسوب می‌شه که رشد عقلی و شعوری مناسبی نداشته، آره، ادامه بدیم به تصورمون، شما تصور کن به یه فرد بچه‌سال که دارای انواع ویژگی‌های (خصوصیت می‌گن عربیه) لجبازی، یک‌دندگی، سرخود بودن، سرکش بودن و تا ابد ویژگی بچه‌سالی بگی “این کار رو نکن” و هیچ دلیل و منطقی هم براش نیاری، والا (عربیه، چه می‌شه کرد*) اگه طرف بچه‌سال هم نباشه، به کارش ادامه می‌ده، چه برسه به یه بچه‌سال

حالا اونجاست که یه آدم منطقی با ذهن باز، می‌تونه بره سراغ “تذکر به جا” و خیلی قشنگ یه تلنگر درست کنه واسه آدمی که دنبال بهبود و پیشرفته و رشد عقلی، فرهنگی، شعوری و اجتماعی براش مهمه.

“مامان‌بابا”ی من هم اون روز خیلی خوب و درست این وظیفه مهم رو به جا آورد، اینطوری که کفِ کفشت خراب می‌شه و صدای ایجاد شده دلپسند نیست.

قطعاً اگه بچه‌ای باشین که خیلی به وسایلتون علاقه‌مندین و با دقت ازشون مراقبت می‌کنین. اینجاست که اثر یه تذکر به جا و مثبت، تا آخر عمر باقی می‌مونه و اون تلنگر به موقع در دنیای کودکی، باعث می‌شه عادت‌های غلط و اشتباه تا آخر عمر با ما نمونن.

– – –

پی‌نوشت ۱: خیلی مهمه که تلنگرهای به جا و به موقع تو زندگی اتفاق بیفتن، هر چی سن بره بالاتر، مقاومت بچه‌سالی بیشتر می‌شه.

پی‌نوشت۲ و *:  اونقدری کلمات از زبان‌های دیگه وارد زبان فارسی شدن که واقعاً تفکیک کردن سخته، پس شاید بد نباشه جای اینکه اینقدر حساس باشیم روی لغات عربی ولی هی “اوه مای گاد” بگیم، درست حرف بزنیم. همین. ریشه کلمه مهم نیست، بیان و حرفی که باهاش زده می‌شه مهمه.