بایگانی ماهیانه: اسفند ۱۳۹۴

کوله‌پشتی ۹۵

Dreambackpack

سال ۹۴ بیشتر شبیه این بود که سال اسب باشه، اینقدری که سریع تازوند و دوییید و تموم شد و رفت. نه نه، هنوز تموم نشده، هنوز نرفته، هنوز ۴ روز باقی مونده. توی این ۴ روز باقی مونده که یه روزش جمعه است، یک روزش هم تعطیل، چقدر مگه میشه زندگی کرد؟ چقدر مگه میشه کار کرد؟؟ تازه خونه تکونی هم هست و هزاران هزار کار باقی مونده واسه نو شدن سال، انگاری کل سال خاک خوردیم و یهویی بدو بدو باید همین روزای آخر غبار مونده و شیشه کدر شده روحمون رو تمیز کنیم. غبارها رو پاک کردی؟ شیشه‌ها رو شستی؟ کوله‌پشتی رو چی؟ کوله‌پشتی سال جدید رو بستی؟

تو مسیر سفر زندگی، همه ما نیاز داریم یه کوله‌پشتی داشته باشیم تا یه سری چیزای ضروری رو با خودمون در این سفر همراه کنیم. یادتون باشه مسیر پر از پیچ و خمه، پس کوله‌پشتی رو سبک کنین و فقط چند قلم ضروری رو با خودتون همراه کنین.
حالا تو این کوله‌پشتی چیا میشه گذاشت که توشه راه باشه؟

من که فکر کنم یه عالمه خوراکی بردارم، بالاخره آدم نیاز به تقویت داره دیگه !!!! البته خوراکی روح با خوراکی جسم فرق داره، خوراکی روح شما چیه؟

سال ۹۴ برای من سال عجیبی بود. یه سال پر از سفر و پر از تغییر. یه سال با یه مهاجرت کهکشانی، یه سال با یه عالمه تجربه جدید و یه سال پر از بزرگ شدن.

از این سال عجیب من چیا رو برمی‌دارم؟ شاید سخت باشه تصمیم گرفتن اینکه چیا رو کنار بذاری، وابستگیه به هر حال، آدم به چیزایی که بدست آورده وابسته می‌شه، حتی کدورت‌ها، حتی کینه‌ها، حتی دل‌خستگی‌ها و دل‌مردگی‌ها، ولی سال داره نو می‌شه، زمستون اومد و همه برگ‌های خشک شده رو با خودش برد، روح ما هم باید از این زمستون استفاده کنه و کدورت‌ها و کینه‌ها رو از بین ببره و جوونه بزنه باز.

همه خستگی‌ها، همه دلخوری‌ها، همه آسیب‌ها رو بذاریم لب آب روان و جوی که ازمون دور شه و بره و برسه به یه اقیانوسی که اینقدر عظیمه که همه اینا رو در خودش حل می‌کنه. بذاریم حل شه، بذاریم بره، موندن این حس‌های منفی فقط کوله‌پشتی‌مون رو سنگین‌تر می‌کنه. سنگینی که فایده نداره، قرار نیست هی کمردرد بگیریم که. قرار نیست تو این مسیر به خاطر سنگینی کوله‌پشتی هی سرعتمون کم شه، هی خسته‌تر شیم.

حالا همه بدی‌ها رو گذاشتیم کنار، کوله‌پشتی از انرژی منفی خالی شد. وقتشه پرش کنیم. عه عه، صبر کن، یه چیزایی هنوز تو کوله‌پشتی مونده، اول باید همه دستاوردهای سال رو بیاریم بیرون از کوله‌پشتی و مرتبشون کنیم و از بین‌شون مهم‌ترین‌ها رو انتخاب کنیم.

کدوما مهم‌ترین‌هان؟؟ اونایی که بیشتر دوسشون دارم؟ قطعاً نه، اونایی که واسه ادامه مسیر و پیشرفت بتونن پا به پای من باشن. چطوری می‌شه تشخیص داد پس؟

یه چیزایی تجربه است، یه سری چیزا رو هم می‌شه ریسک کرد، حتی اگه در نهایت توشه مناسبی نبود، می‌شه کنارش گذاشت و توشه دیگه‌ای رو از دستاوردهای جدید جایگزین کرد.

شاید بد نباشه یه گریزی بزنم به حوادث بسیار مهم سال ۹۴، اتفاقاتی که باعث شد این همه زندگیم تغییر کنه و حتی خودم هم تغییر کنم. سال ۹۴ شاید بیشتر از همیشه فکر کردم، بیشتر از همیشه تصمیم گرفتم و بیشتر از همیشه مجبور شدم از ساحل امن بزنم به دریای خروشان، بزنم به جاده‌های سنگی و برم تو دل آتیش حتی. آتیشی که اگه بشه کنترلش کرد می‌شه گرمابخش کل زندگی و حتی برکت. همیشه همینطوره دیگه، آب مایه حیاته، ولی یه وقتی می‌شه سیل و سیلاب و خانه خراب کن!!! آتیش و بخاری و شومینه و گرمای خونه‌ها یهو حادثه‌ساز می‌شه و بلای مال و جان.

آدم یه وقتایی تصمیم می‌گیره که از یه چیزایی بگذره تا چیزای دیگه‌ای رو بدست بیاره، حالا این چیزا می‌تونن چی باشن؟ نزدیک بودن به خانواده، هر روز دیدن خانواده و آغوش امن‌شون. خونه پدری و همه راحتی‌ها و زندگی آروم و حریم امن. اما یهویی، خیلی یهویی آدم تصمیم می‌گیره همه داشته‌هاش رو رها کنه تا خودش بره و چیزهای جدیدی رو بدست بیاره، شاید یه زندگی ساده و آروم که همه امکانات واسش فراهمه راضی کننده نیست. شاید اینکه هر روز غذاش آماده باشه، خونه مرتب باشه، همه چیز فراهم باشه واسش خوب نیست. شاید اینطوری آدم احساس می‌کنه بی‌خاصیت شده، بی‌مسئولیت شده، انگاری که یه آدم بیکاره و بیهوده داره اکسیژن دنیا رو مصرف می‌کنه. انگاری واسه هیچ کاری مفید نیست، انگاری توی این دنیا اضافیه، انگاری خیلی چیزا …

اینجاست که آدم دنبال یه راه می‌گرده تا بتونه خودش یه زندگی بسازه، یه حریم امن بسازه، مهم اینه که هر چی در توان داره به کار بگیره و خودش همه چیز رو بسازه. خیلی مهمه که که آدم از خودش راضی باشه و حس کنه می‌تونه یه گوشه‌ای از جامعه مفید باشه، شاید هم یه گوشه‌ای از چرخ دنیا رو بچرخونه.

تو مسیر مهاجرت و مستقل شدن آدم خیلی چیزا رو از دست میده، ناخودآگاه یه سری چیزا از کوله‌پشتی‌اش پرت می‌شن بیرون، دست خودش نیست دیگه، کوله‌پشتی یه مهاجر، جا واسه همه زندگی نداره.

قصه که به سر نمی‌رسه، ولی خب مهلت بستن کوله‌پشتی داره تموم می‌شه.

مهم‌ترین چیزایی که من می‌تونم بگم تو این سال عجیب بدست آوردم و می‌خوام در ادامه راه همراهم باشن و حتی تقویت‌شون کنم، قطعاً ایناست:

  • صبر
  • توانایی کنترل خشم
  • سکوت
  • قدرت تفکر
  • قدرت تصمیم‌گیری

از نظر من شاید اینا مهم‌ترین چیزهایی باشن که تو مسیر این مهاجرت کهکشانی عجیب و غریب می‌تونن بهم کمک کنن که این کشتی نیمه‌ساخته رو کامل کنم و توی این دریای خروشان و مواج با هنرمندی حرکت کنم. این مسیر سخت برای هر کاپیتانی نیاز به صبر و تفکر و قدرت تصمیم‌گیری داره.

چی می‌تونه نماد امید باشه واسه سال پیش‌رو؟ شاید یک مسیر

post372-2

– – –

پی‌نوشت ۱: ممنون از آقای مهرانی و دعوت‌شون به کوله پشتی ۹۵، مثل هر سال، خیلی خوبه که این موقع به دستاوردهامون فکر کنیم.

پی‌نوشت ۲: چیزی که آقای مهرانی در کوله‌پشتی ۹۵ بیان کرده بودن و خواسته بودن در موردش بنویسیم، بخش‌های دیگه‌ای هم داشت که من نتونستم پاسخی براشون پیدا کنم. مثل بهترین آدم‌هایی که در سال ۹۴ باهاشون آشنا شدم و چه ویژگی مثبتی از اونها رو با خودم به سال ۹۵ می‌برم. سال ۹۴ واسه من فراز و نشیب زیاد داشت، دوستی‌هایی که عمیق‌تر شدن و دوستی‌هایی که از بین رفتن. سعی می‌کنم در مورد این بهترین آدم‌ها و بهترین ویژگی‌هاشون باز بنویسم.

پی‌نوشت۳: قدیما هم کوله‌پشتی می‌نوشتیم.       کوله‌پشتی ۹۳     کوله‌پشتی ۹۴        کارگاه کوله‌پشتی

تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم

post371

تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می‌شود دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام دوست می‌دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می‌دارم
تو را به خاطر خاطره‌ها دوست می‌دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به خاطربوی لاله‌های وحشی
به خاطر گونه زرین آفتاب گردان
برای بنفشیِ بنفشه‌ها دوست می‌دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده‌ام دوست می‌دارم
تورا برای لبخند تلخ لحظه‌ها
پرواز شیرین خاطره‌ها دوست می‌دارم
تو را به اندازه همه کسانی که نخواهم دید دوست می‌دارم
اندازه قطرات باران، اندازه ستاره‌های آسمان دوست می‌دارم
تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که نمی‌شناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم

پل الووار، ترجمه احمد شاملو “

شروع مهاجرت

post370-1

شاید مرحله اول مهاجرت اینه که تکلیف زندگیت مشخص باشه، واسه چی میخوای مهاجرت کنی؟ می‌خوای بری دنبال کار؟ یا می‌خوای ادامه تحصیل بدی؟

اگه می‌خوای بری دنبال کار، خب یه سری مقدمات داره، یه سری کارا رو باید انجام بدی و اون مقدمات رو فراهم کنی. اصلاً می‌تونی تو یه شهر دیگه با یه فرهنگ دیگه و حتی یک زبان دیگه کار کنی؟ اگه تجربه کار کردن تو شهر خودت رو داشته باشی نباید فکر کنی همه جا همین‌طوره، حتی شرکت‌های همسایه هم و دیوار به دیوار هم رفتار و فرهنگ متفاوتی دارن. تو یه ساختمان اداری، ممکنه واحد ۱ یه شرکت خصوصی باشه که جو صمیمی داره و همه با هم دوستن و ساعت ناهار رو با هم ناهار می‌خورن و تو غذای هم شریک می‌شن، واحد ۲ یه جو خشک و رسمی داشته باشه و هیچ‌کس با همکارش رابطه غیر از نامه‌های رسمی اداری و مکاتبات اداری نداشته باشه.

پس باید همون اول کار، کفش آهنی و زره بپوشی و تلاش کنی تا فرهنگ رو یاد بگیری. سوالی که پیش میاد اینه، فرهنگ کجا رو یاد بگیرم؟ آهان، هنوز کار پیدا نکردم. پس یه مرحله برگردیم عقب، چطوری قراره تو یه شهر دیگه یا کشور دیگه کار پیدا کنیم؟
شاید داشتن یه رزومه اولین مورد از مقدماتی باشه که باید فراهم بشه. خدا رو شکر وب‌سایت‌های زیادی هستن که می‌تونن در این زمینه بهتون کمک کنن. لینکداین، ایران‌تلنت، ات‌باکس و خیلی سایت‌های دیگه هستن که می‌تونن برای تکمیل یک رزومه شکیل و خوانا و حرفه‌ای بهتون کمک کنن. علاوه بر این کافیه گوگل کنین: Resume Template تا یه عالمه قالب رزومه رو ببینین که بهتون ایده بده که رزومه‌تون رو چطوری درست کنین.

اولین فرصتی که بعد از پر کردن رزومه تو سایت ایران‌تلنت یا حتی لینکداین پیش میاد اینه که شرکت‌های بزرگ وقتی دنبال نیرو هستن، از همین سایت‌ها استفاده می‌کنن و اگر بعد از پر کردن رزومه، کسی باهاتون تماس گرفت، اصلاً تعجب نکنین. مورد بعدی اینه که خود این سایت‌ها موقعیت‌های شغلی نزدیک به رزومه رو به صورت هفتگی یا ماهانه ایمیل می‌کنن و می‌شه واسشون درخواست داد.

بالاخره دنبال شغل بودیم دیگه؟ واسه مهاجرت لازمه بالاخره، اول باید موقعیت شغلی و درآمد ثابتی که لازمه رو بدست بیاریم و بتونیم مهاجرت کنیم.

یه وقتایی هم هست که شما خودتون یه سری شرکت رو می‌شناسین و باید خودتون رو به اون شرکت نشون بدین، یا با نمونه کارهای قبلی و رزومه خوبی که براشون می‌فرستین. قطعاً باید مسئول‌های مرتبط با منابع انسانی یا مدیریت بخش‌های مرتبط با تخصص شما رو از هر طریقی که می‌تونین پیدا کنین و رزومه و نمونه کارهاتون رو براشون بفرستین. کجا می‌شه این افراد رو پیدا کرد؟ خیلی ساده، شبکه‌های اجتماعی تخصصی مثل لینکداین، حتی یه وقتایی توییتر و اینستاگرام هم می‌تونن گزینه‌های خوبی باشن.

یه بار از آرش برهمند از ماهنامه پیوست شنیدم که تعداد زیادی از اعضای تحریریه رو از طریق توییتر پیدا کردن، بالاخره ژورنالیست‌ها باید دنبال اخبار روز و حتی سوژه‌ها باشن و کجا بهتر از توییتر؟

شاید از همین وقت باشه که حسابی وقت آدم پر بشه با مصاحبه‌های مختلف، قطعاً اگه قرار باشه توی یه شهر دیگه به مصاحبه برین، خیلی چیزا رو باید مراقب باشین، یکی رفت و آمد سر وقت و محل اقامت و یاد گرفتن مسیرهای تاکسی و اتوبوس و مترو و بقیه و بقیه. طبیعیه که یه پس‌انداز اولیه دارین، ولی قرار نیست همه اون پس‌انداز خرج تاکسی تلفنی و تاکسی دربست بشه. قرار هم نیست به خاطر بلد نبودن مسیرها، تمام وقت رو توی ترافیک باشین و استرس قبل از مصاحبه رو دو چندان کنین. پس سوال پرسیدن از آدم‌ها رو فراموش نکنین.

یادتون باشه قبل از مصاحبه، همه مطالبی که در مورد اون سازمان یا شرکت پیدا می‌کنین رو مطالعه کنین. در مورد زمان تاسیس، فعالیت‌ها، پروژه‌ها و دستاوردهایی که داشتن هر اطلاعاتی رو پیدا کردین حسابی بلد باشین و بدونین برای موقعیت شغلی که درخواست دادین یا دعوت به مصاحبه شدین، چه ارزشی می‌تونین ایجاد کنین.

تو یه مصاحبه، خیلی مهمه که از توانایی‌ها و توانمندی‌ها و استعدادهای خودتون اطلاعات کافی داشته باشین، بدونین چقدر ارزشمند هستین و چقدر ارزش می‌تونین برای سازمان ایجاد کنین. یادتون باشه مبالغه و بزرگ‌نمایی و دروغ و ریا و هر چی اسمش رو بذارین، اصلاً کار درستی نیست و نباید خودتون رو بالاتر از چیزی که هستین نشون بدین. همونی که هستین با همون توانایی‌ها و توانمندی‌ها و تجربه‌ها، حتی اگه اهل یادگیری مطالب و تخصص‌های جدید هستین، این خودش یه مزیت درست و حسابی محسوب می‌شه.

مطمئنم این مطالبی که نوشتم فقط کلیات داستانه و شاید حتی لازم باشه تو یه پست دیگه، جزییات قصه و حتی اینکه من در حدوداً یک ماهی که چندین و چند بار به تهران سفر کردم، چند جا مصاحبه رفتم رو هم بنویسم. حتی اگر یک بار به در بسته خوردین، قرار نیست همه درها بسته باشه، پیدا کردن کار تو هر شهری که باشین زمان می‌بره.

post370-2

حالا شاید دنبال مهاجرت تحصیلی باشین، مهاجرت تحصیلی معمولاً به خارج از کشوره که خب من نه دیدگاهی در موردش دارم و نه اطلاعات کافی، پس ترجیح میدم در این مورد چیزی ننویسم. فقط یادتون باشه، اگه قصد تحصیل در یه کشور دیگه رو دارین، اولین چیزی که تو وجودتون تقویت کنین، روحیه کار تیمی و سخت‌کوشی باشه.

قطعاً من هم یه زمانی دلم می‌خواست برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برم، شاید هم بالاخره یه زمانی یه روزی یه وقتی یه جایی این آرزوی چندین و چند ساله به وقوع بپیونده، خدا را چه دیدی؟ قطعاً تجربه خیلی خاصیه، تحصیل توی یه کشور دیگه، با زبانی غیر از زبان مادری و با فرهنگی هزاران فرسخ دورتر از فرهنگ وطن.

– – –

پی‌نوشت ۱: یادتون باشه وقتی کار پیدا کردین، استخدام شدین، قرارداد نوشتین، اون کار قرار نیست اولین و آخرین کار شما در طول عمرتون باشه، چه استخدام رسمی باشین و چه قراردادی و چه هر وضعیت دیگه، تا زمانی توی یه سازمان ارزش دارین که بتونین ارزشی برای سازمان ایجاد کنین. پس برای حفظ موقعیت باید هر روز و هر روز در حال یادگیری باشین و به پیشرفت خودتون و سازمان و شرکت کمک کنین.

پی‌نوشت ۲: قبول دارین ساعت مفید کار کردن توی یک روز رقم پایینیه؟ چی کار کنیم که این رقم بالاتر بره و مفیدتر باشیم؟؟؟

پی‌نوشت ۳: هدفتون از پیدا کردن کار تو یه شهر دیگه چیه؟ اصلاً چرا می‌خواین مهاجرت کنین؟ درآمد بیشتر؟ تو شهر من کار در شأن و مقام من نیست؟ دنبال استقلال و جدا شدن از خانواده هستین؟ شاید اولین مرحله این باشه که تکلیف‌تون رو با خودتون مشخص کنین، هدفتون رو مشخص کنین و بفهمین دنبال چی هستین، و الا دچار سردرگمی بدی خواهید شد.

پی‌نوشت ۴: خدا را چه دیدی، شاید اولین راه فرار نبود، اولین راه مهاجرت نبود، موندن و تلاش کردن و ساختن، باعث بشه نامتون همیشه تو تاریخ ثبت بشه.

پی‌نوشت ۵: اگه تصمیم گرفتی و عزمت رو جزم کردی، بدون مسیری سخت‌تر از حد تصور پیش روت هست، زندگی صفحه شطرنج نیست و آدم‌ها با استراتژی و برنامه‌ای که من واسه زندگیم چیدم پیش نمیرن. یادم باشه من فقط قدم‌های خودم رو می‌تونم بردارم، هر کسی می‌تونه من رو تو مسیر کنار بزنه و حتی به پرتگاه هل بده.

پی‌نوشت ۶: پی‌نوشت‌ها خودشون هر کدوم یه دنیایی دارن، شاید هر کدوم رو باید در یه پست جدا نوشت.

پی‌نوشت ۷: اگه مهاجرت کردین، توی نظرات بنویسین چرا؟ شاید جمع کردن دلایل افراد مختلف، به یه سری آدم دیگه که برای تصمیم‌گیری مردد هستن کمک کنه.

پی‌نوشت ۸: مهاجرت کهکشانی من در حد چند صد کیلومتره و آشنایی من با مهاجرت در حد شهر به شهر، اما ممکنه یه مواردی از تجربیاتم برای مهاجرت کشور به کشور هم به درد بخوره، حداقل تجربه اینکه اگه مریض شدم چی کار کنم یا اصلاً چی کار کنم مریض نشم. بالاخره همه جای دنیا ویروس هست.

قضاوت

post369

“بهتر نیست به جای قضاوت در مورد این ترفند، آن را امتحان کنیم؟”

این جمله، از یک کتاب بود که امروز صبح داشتم می‌خوندم. (حتماً این کتاب رو معرفی می‌کنم و در موردش می‌نویسم، فعلاً بهتره مجهول بمونه.)

این جمله و یه عالمه فکر و مسیر خونه تا محل کار، ترکیب خوبی بود تا به پست بلاگ فکر کنم و اینکه در مورد “قضاوت” بنویسم. جمله *، (آره اینطوری بهتره، از این قسمت متن به بعد، هر وقت بخوام در مورد جمله ” بهتر نیست به جای قضاوت در مورد این ترفند، آن را امتحان کنیم؟” بنویسم میگم جمله ستاره یا جمله * ؛ خب داشتم می‌گفتم، جمله * زندگی همه ما رو پوشش میده، انگاری فرهنگ‌مون این شکلیه، انگاری با این تربیت بزرگ شدیم.

ما از بچگی شاید، شاید هم قبل‌تر، یاد گرفتیم قضاوت کنیم، هی مورد قضاوت قرار گرفتیم و فکر کردیم دنیا همینه، باید همه چیز رو قضاوت کنیم. این چرا اینطوریه؟ این چرا این شکلیه؟ اون چرا رفتارش فولان‌طوره؟ چرا بچه‌تون رو گذاشتین مدرسه دولتی؟ چرا لباس آبی پوشیدی؟ چرا کفش اسپرت نداری؟ چرا رفتی رشته ریاضی؟ چرا پزشکی قبول نشدی؟ چرا دماغت رو عمل کردی؟ چرا پراید خریدی؟ چرا با این دختره ازدواج کردی؟ اون یکی دختره که بهتره؟؟!!

همه این چراها به زبون میان و پشت تمام این چراها یه عالمه فکر و قضاوته، حتماً پول ندارن بچه‌شون رو فرستادن مدرسه دولتی. حتماً مادرش بدسلیقه است لباس این شکلی پوشیده، حتماً استعداد نداره و هوشش کمه که رشته خوبی قبول نشده، حتماً می‌خواد کلاس بذاره دماغش رو عمل کرده. حتماً مجبور شده ازدواج کنه.

و همه تفکرهای دیگه‌ای که ما با دیدن و شنیدن هر چیزی در ناخودآگاه ذهنمون میریم سراغشون. همه قضاوت‌های بی‌انصافانه‌ای که دنیا رو کدر می‌کنه. همه تفکراتی که توی ذهن می‌مونه و حتی باعث بدبینی آدم‌ها به شرایط و همدیگه میشه. همه حرفایی که در پی اون قضاوت‌ها باعث رنجوندن آدما میشه، باعث شکوندن دل آدما میشه، باعث خراب شدن روابط میشه و تمام نتایج دیگه‌ای که قضاوت‌ها و تفکرات ناشی از اونها و حرفای گفته شده به همراه دارن.

در فرهنگ فارسی معین، قضاوت به معنی حکم کردن و داوری هست. کی می‌تونه داور باشه؟ کی می‌تونه قاضی باشه؟ کی می‌تونه حکم بده؟ قطعاً کسی که بخواد در چنین منصبی بشینه و داوری کنه و حکمی بده، قطعاً باید آگاه باشه و به جوانب و ابعاد مختلف یک قضیه اشراف کامل داشته باشه.

حالا ما وقتی یک نفر که رنگش پریده و گوشه خیابون داره می‌لرزه رو می‌بینیم چی فکر می‌کنیم؟ اولین فکر همیشه اینه که این آدم معتاده و جنس بهش نرسیده و واسه پول مواد داره گدایی می‌کنه. هر کسی هم از کنارش رد بشه با حالت ترحم بهش نگاه می‌کنه و سری تکون میده و بدون اینکه کمکی کنه رد میشه.

اما واقعیت چیه؟ شاید یک نفری که آلزایمر داره و از خونه اومده بیرون و نتونسته برگرده خونه. شاید یه نفر که فشارش افتاده یا سرما خورده و حسابی مریضه و اینقدر ضعف داره که نمی‌تونه بلند بشه. شاید هم یکی باشه که همون لحظه یه خبر بد مثل فوت دختر بچه ۳ ساله‌اش رو بهش دادن.

ولی ما همیشه به بدترین حالت فکر می‌کنیم و بدترین قضاوت رو داریم و بدترین حکم رو برای هر کسی صادر می‌کنیم.

– – –

پی‌نوشت ۱: ما دانای کل نیستیم. قضاوت نکنیم.

پی‌نوشت ۲:قضاوت نکنیم تا قضاوت نشیم.

شطرنج زندگی

post368

من شاید فلسفی حرف زدن و پیچوندن جملات رو بلد نباشم، بلد هم نیستم هزار تو درست کنم واسه رسیدن به مقصود. رک و صریح و بی‌پرده حرف می‌زنم. کنترل قلم (تایپ کردن) رو میدم به رشته افکارم و میذارم هر چیزی به ذهن میاد رو به رشته تحریر و اینا در بیارن.

واسه همین، در راستای پست های قبلی داشتم به این فکر میکردم که خب حالا زندگی و تغییر و جوانب و ابعاد تصمیم به تغییر و چطوری میشه سنجید، اصلاً میشه سنجید؟ شاید بشه، شاید هم نشه.

آدم وقتی یه تصمیم مهم تو زندگی می‌گیره تلاش می‌کنه همه جوانبش رو بسنجه، تلاش می‌کنه همه آینده‌ای که ممکنه اتفاق بیفته رو مثل یه صفحه شطرنج، مثل یه درخت تصمیم ترسیم کنه و بگه من اگه از این راه برم این‌طوری می‌شه و اگه از اون یکی مسیر برم، زندگیم به کل تغییر می‌کنه.

ولی دنیا و زندگی، صفحه شطرنج نیست، اتفاقات، حماسه‌ها و معجزات زندگی اتفاقات دیگه‌ای رقم می‌زنن.

حالا چی می‌شه که همه چی عجیب می‌شه؟

مثلاً، من تصمیم می‌گیرم درس بخونم، برم دانشگاه، کارشناسی رو تموم کنم، ارشد قبول بشم و همراه یه کار پاره‌وقت برای کسب تخصص، دوره ارشد رو بگذرونم و بعد از دوره ارشد ازدواج کنم و یه زندگی آروم و ساده رو تجربه کنم.

That’s it

I will happily live ever after

ولی دنیا اینطوری نیست، همه اتفاقات اونطوری که من می‌خوام اتفاق نمی‌فتن.

قصه اول: ترم ۲ که هستم، پدرم فوت می‌کنه و مجبورم از دوره کارشناسی برم سر کار، بالاخره خانواده خرجی می‌خوان، به هر سختی هست کارشناسی رو تموم می‌کنم و چون باید بیشتر کار کنم وقت ندارم ارشد بخونم، کار می‌کنم و کار می‌کنم و …. آخر هم با دختر همسایه ازدواج می‌کنم.

قصه دوم: من یه دختر درس‌خون و حسابی زرنگم. تو دوره کارشناسی، عاشق می‌شم، اون پسر کلاس که همه دخترا دنبالشن، اون پسری که چطوری بگم خیلی خوبه، خیلی عالیه، عاشقش شدم، دیگه هیچی دست من نیست، نمی‌تونم احساسات و عواطفم رو کنترل کنم. از درس خوندن میفتم، همش بیرون و گردش و تفریح. درسا رو فقط پاس می‌کنم. آخر قصه هم اون پسری که عاشقش بودم، میره دنبال یه دختر دیگه و من شکست عشقی خوردم و نابود شدم. حالا من موندم و یه مدرک کارشناسی با معدل به زور پاس شده و باید خیلی تلاش کنم تا شرایط رو از اول درست کنم.

قصه سوم: با بهترین معدل و بهترین وضعیت تحصیلی و آکادمیک و یه بورسیه عالی و خوب، به بهترین دانشگاه دنیا رفته، استادا تحسینش می کنن و انتظار دارن یکی از بهترین دانشمندای حوزه خودش و عصر خودش بشه. یکی از نزدیکانش فوت می کنه و میمونه سر دو راهی اینکه برگرده به وطنش یا بمونه و به کنفرانسی که میتونه آینده زندگیش رو تغییر بده بره. انتخاب و تصمیم سختیه …

قصه چهارم: قصه بعدی رو شما بگین.

شاید بشه به این قسمت نوشته گفت: بخش  نتیجه‌گیری

عواطف انسانی، چیزی هست که زندگی رو با صفحه شطرنج و درخت تصمیم متفاوت می‌کنه، این عواطف و شرایط مرتبط با همین حس عجیب و غریبه که زندگی رو عجیب می‌کنه. همین زندگی عجیب و احساسات و عواطفه که زندگی رو قابل زندگی کردن و نفس کشیدن می‌کنه. اگه قرار بود همه چیز مثل صفحه شطرنج یا صفر و یک باشه که دنیا فقط دو رنگ بود.

– – –

پی‌نوشت ۱: این قصه‌ها فقط و فقط زاده ذهن من هستن و شاید شبیه زندگی خیلی از آدم‌های اطراف ما باشن.

پی‌نوشت ۲: البته همیشه هم نمیشه گفت نتیجه‌گیری، نمیشه گفت این قصه‌های زاده ذهن، قراره یه نسخه آماده بدن به ما برای تمام زندگی‌ها، مسیر زندگی آدم‌ها و اتفاقات زندگی‌ها با هم فرق داره، شاید یه تصمیم که واسه زندگی من نوعی نتیجه خیلی بدی به همراه داشته باشه، واسه یه شخص دیگه بهترین نتیجه رو بده. اینه که نباید نسخه پیچید، اینه که زندگی صفر و یک نیست، اینه که زندگی صفحه شطرنج نیست.

اول قصه vs قصه اول

post367

شاید اول قصه برگرده به چندین سال پیش، اون وقتا که کنکور ارشدی بود و درس خوندن و علاقه به قبول شدن در دانشگاه‌های تهران. به اون سفر یک هفته‌ای به تهران و زندگی تو این شهر شلوغ و عجیب، شهری که آلودگی و ترافیک بیداد می‌کنه ولی دوسش داری، شهری که زندگی سختی رو برات رقم میزنه ولی نمیتونی جای دیگه زندگی کنی.

شاید همون سال و همون سفر، این تقدیر نوشته شد. شاید هم پیدا کردن دوست‌های زیاد به واسطه رویدادها و همایش‌ها و دلبستگی بهشون باعث شد فکر کنم تهران هم می‌شه زندگی کرد، تهران هم می‌شه که خوش بگذره.

گذشت و گذشت تا حدود یک سال و نیم پیش، روز تولدم، مصاحبه کاری با بامیلو، بهترین مصاحبه کاری همه زندگیم. چقدر احساس خوب داشتم و چقدر می‌تونست تجربه جالبی باشه. من به صورت دورکاری، به عنوان یک عضو از تیم مارکتینگ بامیلو کارم رو شروع کردم. تو این مدت روزهای زیادی رو در تهران گذروندم. اوایل ماهی یک روز، کم‌کم یک هفته در ماه و به مرور دو هفته که تهران زندگی می‌کردم و تجربه کار در تهران، دلبستگی‌ام رو به این شهر بیشتر و بیشتر کرد. محیط کاری پویا، صمیمیت محل کار، محیط حرفه‌ای و تمام مزایای دیگه‌ای که بامیلو داشت و داره.

از مرداد ۱۳۹۴ زندگی پر از سفر و پر از مصاحبه و پر از جاده و پر از همه تلاطم‌ها، من رو رسوند به ۱۶ شهریور و مصاحبه با آژانس تبلیغاتی بین‌المللی داروگ و خیلی یهویی و خیلی سریع، بدون اینکه حتی آمادگی داشته باشم، دوره آزمایشی ۱۰ روزه و بعد از اون دوره ۳ ماهه شروع شد و من به صورت جدی ساکن تهران شدم.

دوره عجیبی بود، هر روز یک سفر کوتاه از غرب به شمال شرق تهران، سفری که ۲ ساعت و نیم هر روز صبح برای رفت و هر روز عصر هم ۲ ساعت و نیم برای برگشت طول می‌کشید. سختی مسیر و مسائل مختلف باعث شد تصمیم بگیرم محل کار رو تغییر بدم و بعد از تموم شدن دوره ۳ ماهه داروگ، کارم رو در شتابدهنده دیموند شروع کنم.

از مرداد امسال تا امروزی که ۱۰ اسفنده، اینقدر تو جاده زمینی و هوایی شیراز و تهران در سفر بودم که خط به خط مسیرها رو حفظ شدم. شرایطی بود که نه شیراز دلم آروم می‌گرفت و نه تهران. حالا کم‌کم دارم به این غربت عجیب عادت می‌کنم و یاد می‌گیرم تنهایی رو تبدیل کنم به انرژی‌ مثبت و حسابی از این فرصتی که دارم استفاده کنم، فرصتی برای ساختن خود، فرصتی برای بلوغ فکری و فرصتی برای بزرگ و بزرگ‌تر شدن.

– – –

پی‌نوشت ۱: به صورت عجیبی مسیر نوشته وقتی به قلم رسید تغییر کرد، وقتی آدم رشته افکارش رو روی کاغذ (روی ادیتور بلاگ) میاره، حرفا انگاری که عوض میشن، انگاری که یه چیزای دیگه به ذهن میرسه.

پی‌نوشت ۲: تغییر همیشه سخته، تغییر محل زندگی، تغییر محل کار، تغییر نحوه زندگی و تغییر عادت‌ها

پی‌نوشت ۳: اول قصه کجا بود؟ خودم هم واقعاً اول قصه رو گم کردم.

پی‌نوشت ۴: به همه پیشنهاد میدم چنین تغییری رو تجربه کنن. تغییری که به مهاجرت منتهی بشه و به جدا شدن از تمام حریم امن و آسایش و شیرجه زدن تو دریای متلاطم زندگی. تجربه ناب و لذت بخشیه. وقتی بتونی توی تلاطم، شنا کردن رو یاد بگیری، اون وقته که احساس موفقیت و پیروزی واقعی رو تجربه می کنی.

مهاجرت کهکشانی …

post366

یه وقتایی یه اتفاقاتی تو زندگی میفته که آدم رو ناچار به گرفتن یه سری تصمیمات می‌کنه که باعث می‌شه زندگی و آینده شخص توی تلاطم موج‌های نارآرام گیر کنه و سال‌های سال از ساحل امن دور بشه. اینکه اون اتفاقات چی هستن مهم نیست، مهم اون تصمیم حیاتی و خطرناکی هست که تو مسیر زندگی آدم رو در دریای خروشان می‌اندازه.

شاید یه تصمیمی مثل مهاجرت

حالا مهاجرت می‌تونه چند صد کیلومتر باشه، می‌تونه چند صد هزار کیلومتر باشه. تو دنیایی که روحیه و فرهنگ اعضای خانواده با هم فرق داره، تفاوتی نداره فاصله مهاجرت چقدر باشه.

  • محله به محله
  • شهر به شهر
  • کشور به کشور
  • حتی سیاره به سیاره
  • شاید هم کهکشان به کهکشان

دنیای همه ما آدما یه کهکشان واسه خودش داره و مهاجرت تو هر شرایطی کم از مهاجرت کهکشانی نیست.

خروج از ساحل امن خانواده، از آغوش امن و محبت و قلب‌هایی که واسه آدم می‌تپه به دنیایی که ماورای زمین و انسانیت هست، دنیایی که ترس و اندوه، گاهی هم پشیمونی، احساس غالب شده و امنیت روحی آخرین چیزی هست که دنبالش می‌گردی، چون لحظه به لحظه فقط به امنیت شخصی و امنیت مالی فکر می‌کنی.

مهاجرتی که به خاطر استقلال و امنیت مالی باشه، حتی وقتی تو آغوش امن خانواده استقلال و امنیت مالی داری، ولی احساس می‌کنی واسه جامعه مفید نیستی، تبعاتی داره که آدم رو عوض می‌کنه. آدم واقعاً می‌شه یه مهاجر کهکشانی. انگار از سیاره اسب‌های مهربون شاخدار، رفته باشی به دنیای سیاهی‌ها و جادوگرهای وحشتناک.

شاید اینقدرا هم بد نباشه و من عمق فاجعه رو با مبالغه دارم توصیف می‌کنم. شاید هم واقعاً همینقدر که شبیه مبالغه است بد باشه.

اصلاً چی می‌شه که آدم از شهرش، از حریم امنش، از وطنش فرار می‌کنه؟ آره، دقیقاً فرار می‌کنه. موندن همیشه بد نیست، فرار هم همیشه بد نیست. من فرار کردم؟ نمی‌دونم. شاید هم فرار نکردم. دنبال جایی گشتم که اثربخش باشم، جایی که مفید باشم. و متاسفانه اون جایی که تونستم مفید و اثربخش باشم، چند صد کیلومتر و چند صد سال نوری با حریم امن خونه و آغوش پدر و مادر فاصله داره. که کاش نداشت ….

این  گاه‌نوشته‌های مهاجرت کهکشانی قراره تجربه من از این مسیر باشه، شاید یه روزی، یه وقتی، یه جایی، یه نفر مثل من بخواد از شهرش و وطنش بزنه بیرون، شاید بخواد فرار کنه، شاید هم …. حالا هر چی اسمش رو بشه گذاشت، شاید همین نوشته‌ها بتونه یه راهنمایی باشه برای آدم‌هایی شبیه من که فداکاری و قصی‌القلبی رو خوب بلدن. مهاجرت فداکاری و قصی‌القلبی داره، اینکه بتونی با دلتنگی کنار بیای، اینکه بتونی از تمام لحظات خوش و خاطرات قشنگ کنار خانواده بگذری، اینا فداکاری و قصی‌القلبی نیاز داره. مهاجرت خیلی سخته، سخت‌تر از چیزی که بشه باورش کرد. آدم وقتی سختی‌اش رو می‌فهمه که دیگه برگشتن براش سخت شده، وقتی که به شرایط موجود عادت کرده. اون وقته که می‌گن: نه راه پس داری نه راه پیش

– – –

پی‌نوشت ۱: این گاه‌نوشته‌ها بیشتر شبیه حرفایی هستن که نمیشه گفته بشن، نمیشه با صدای بلند اونها رو بیان کرد، نکنه همسایه دیوار به دیوار زندگی، که شاید اسمش یأس و ناامیدی باشه، شاید هم اسمش غم باشه، نباید این همسایه اینا رو بشنوه. آدم وقتی از حریم امن خونه دور میشه، احساس تنهایی و ضعف ممکنه بهش غلبه کنه، باید خندید و خندید و لبخند زد و پرانرژی بود، تا این همسایه بدچشم، زندگی آدم رو تلخ نکنه.

پی‌نوشت ۲: شاید به نظر برسه این گاه‌نوشته‌ها مبالغه زیاد دارن که خب دارن، آدم وقتی تنها میشه، قوه تخیل و داستان‌نویسی و حتی شعرسرایی‌اش حسابی گل می‌کنه.